ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه» سوره بقره ۱۲۱ تا ۱۴۰

[سوره البقره (۲): آیه ۱۲۱]

الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ أُولئِکَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ یَکْفُرْ بِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ (۱۲۱)

 

ترجمه:

آن کسانى که بر ایشان کتاب (آسمانى) آوردیم و آن را چنانکه شایسته است تلاوت مى‏کنند، آنهایند که به آن ایمان مى‏آورند و کسانى که منکر آن مى‏شوند، زیانکاران‏اند.

 

تفسیر:

«الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ»: یعنى کسانى که ما کتاب را به آنها دادیم، نه کسانى که کتاب به آنها داده شد و با این تعبیر، اشاره به امتیاز آنها از اهل کتاب است. که با نسبت دادن ایتاء و دادن کتاب به خودش، به آنها شرف و بزرگى بخشید. یعنى آنها کسانى هستند که با فطرت خود و قابلیّتى که کسب کرده‏ اند، آماده آن شدند که ما به آنها کتاب بدهیم، پس ما هم احکام نبوّت و صورتهاى کتب آسمانى را که مشتمل بر معانى واقعى‏اش بود، به آنها دادیم. این عبارت، جمله مستأنفه است، پاسخ پرسش مقدر، گویا که گفته شده: اهل کتاب محمد صلّى اللّه علیه و آله و رسالتش، یا به کتاب خودشان، یا به کتاب محمد صلّى اللّه علیه و آله یا به جنس کتاب ایمان نمى‏آورند و آن را تلاوت نمى‏ کنند.

این بیان دلدارى دادن به رسول صلّى اللّه علیه و آله و مؤمنان است به اینکه (ناراحت نشوند و بدانند) کسانى که خداوند به آنان کتاب داده، هر یک از آنان بهتر از هزار هزار نفر دیگرى است که شیطان به آنان کتاب داده است. چه آنان کتاب را به بهترین نوع تلاوت، مى‏خوانند.

«یَتْلُونَهُ»: خبر است یا حال یا معترضه است. پاسخ پرسش مقدّر است، قبل از تمام شدن کلام، گویا که گفته شده است کسى که با دادن کتاب به او شرف بخشیدى، چه کار مى‏کند؟ پس خدا فرمود: کتاب را به بهترین خواندن و حق خواندن آن مى‏خواند.

«حَقَّ تِلاوَتِهِ»: درباره این کلام به امام باقر (ع)، نسبت داده شده که فرمود: آیات خدا را تلاوت مى‏کنند و در آن تفقّه مى‏نمایند (به فهم و روشنگرى مى‏نگرند)، به احکامش عمل مى‏کنند، امیدوار وعده‏ هایش هستند و از وعیدش مى‏ترسند، از داستانهایش عبرت مى‏گیرند، اوامرش را امتثال مى‏کنند و از نواهیش خوددارى مى‏نمایند. به خدا سوگند، مقصود حفظ آیات و درس حروف و تلاوت سوره و درس ده یکها و پنج یکها نیست‏[۱]، که در این صورت، حروف آن را حفظ کردند و حدود آن را ضایع نمودند، بلکه مقصود، تدبّر در آیات کتاب و عمل به احکام آن است. از این رو، خداى تعالى فرمود: «کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ»[۲] (کتابى است مبارک که ما آن را به سوى تو فروفرستادیم تا مردم در آیات آن بیندیشند و خردمندان از آن پند گیرند).

پس کسانى که خداوند به آنها کتاب داده است، به این وسیله به آنها شرافت بخشیده است از ترک رعایت و کوتاهى در مراعات آن اندوهگین مى‏شوند. آنان که شیطان به آنها کتاب داده، یا از پدرانشان بر حسب عادت گرفته ‏اند، یا از مردان بر حسب آنچه خوانده ‏اند، یا گرفته ‏اند. آنها حفظ روایت را مى‏پسندند و از عدم رعایت موارد آن باکى ندارند.

«أُولئِکَ»: یعنى آن بزرگان.

«یُؤْمِنُونَ بِهِ»: به کتاب، یا به محمّد صلّى اللّه علیه و آله یا به خدا ایمان مى‏آورند و این معنى در صورتى است که در کلام، التفات باشد و محل جمله (اعراب آن) از مقایسه با جمله سابق معلوم مى‏شود.

«وَ مَنْ یَکْفُرْ بِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ»: یعنى زیانکارى جز آنها نیست.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیات ۱۲۲ تا ۱۲۳]

 

یا بَنِی إِسْرائِیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَ أَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَى الْعالَمِینَ (۱۲۲) وَ اتَّقُوا یَوْماً لا تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً وَ لا یُقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا تَنْفَعُها شَفاعَهٌ وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ (۱۲۳)

 

ترجمه:

اى فرزندان اسرائیل، به یاد آورید نعمت مرا که به شما ارزانى داشتم و اینکه من شما را بر جهانیان برترى دادم.

بترسید از روزى که از دست کسى براى کسى چیزى برنیاید، و از او همانند و عوضى‏ پذیرفته نشود و هیچ شفاعتى به کارش نیاید و به آنها یارى هم نشود.

 

تفسیر:

هر دو آیه قبلا بیان شد، جز اینکه آیه اخیر در گذشته چنین بود:

«وَ لا یُقْبَلُ مِنْها شَفاعَهٌ وَ لا یُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ»[۳].

علت تکرار آیه به جهت کمال اهمیت به پند و اندرز است و در ضمن، بیانگر آن است که اصل همه نصیحتها یادآورى نعمتها و مرگ و ترساندن از آن است و به این سبب، باید مقدّمه و پندها و اندرزها و خلاصه و فشرده آن نصایح باشد.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۱۲۴]

وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ (۱۲۴)

 

تحقیق ابتلاى ابراهیم به کلمات‏

ترجمه:

و آنگاه که پروردگارش ابراهیم را با کلماتى آزمود و او به انجامشان رسانید، خدا گفت: من تو را امام مردم قرار مى‏دهم. ابراهیم گفت: و از فرزندان من چه طور؟ گفت: ستمکاران به پیمان من دست نیابند.

تفسیر:

«وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ»: ابتلاء، به معنى آزمایش و امتحان است و یا به معنى استخبار و کسب خبر کردن، و از همین معنى است «ابلانى» یعنى «اخبرنى» که به معنى «خبر داد مرا» است و در اینجا، هر دو معنى صحیح است و معنى آیه این است که خداوند متعال به سبب عرضه کردن کلماتى بر ابراهیم، او را امتحان فرمود، که آیا آن کلمات را مى‏داند، یا تحمّل آنها را دارد یا نه؟ یا این چنین به او آگاهى داد و از او کسب خبر کرد.

کلمه «ابراهیم» با رفع و «ربّه» با نصب خوانده شده، این به آن معنى است که ابراهیم از پروردگارش پرسش کرد، بنابراین، اگر ابتلا به معنى استخبار باشد، کسب خبر کردن مستلزم پرسش است (که ابراهیم فاعل است و ربّ مفعول).

«بِکَلِماتٍ» جمع کلمه است و آن در عرف ادبا لفظى است که بر معنى مفرد وضع شده باشد و در لغت به معنى لفظ و قصیده است و در هر لفظى که به معنى وضع شده باشد، استعمال مى‏شود. مفرد باشد، یا مرکب، تام باشد، یا ناقص. همچنین در کلمات نفسى‏[۴] به کار مى‏رود و در عرف شرع، مانند لغت در کلمات لفظى و نفسى استعمال مى‏شود، و در کلمات وجودى‏[۵] نیز، به کار مى‏رود. کلمات وجودى، عبارت است از مراتب طولى وجود و انواع موجودات که در عرض هم قرار گرفته باشند، زیرا ویژگیهاى مصداقها در مفهومهاى کلمات، معتبر نیست.

مثلا قلم، نام چیزى است که به وسیله آن نوشتن محقق مى‏شود و اینکه از آهن یا از نى یا غیر آن دو، ساخته شده باشد، در مفهوم قلم دخالتى ندارد.

در مورد کلمه نیز چنین است، کلمه چیزى است که دلالت بر معنى‏ کند بدون اینکه خصوصیّت لفظ یا نقش یا وضع از واضعى بشرى، اعتبار شده باشد.

در آیات و اخبار، اطلاق کلمات بر انواع وجود در بسیارى از موارد یاد شده و بیانگر آن است که مقصود از کلمات، مرتبه‏ هاى وجودى است که همان شئون انسانیّت انسان باشد، که آن مستلزم کمالات نفسى و اضافى انسان، از قبیل اخلاق، نبوّتها، رسالتها و امامتهاست.

مقصود از ابتلا به آن کلمات، عرضه داشتن آنها بر او است، به این نحو که نمونه‏ اى از هر یک از کمالات را در وجود او به ودیعت نهاده و ایجاد نموده است، به طرزى که شخص مورد ابتلاء، خود آن کمالات را احساس کرده، از آنها لذّت مى ‏برد و براى رسیدن به اصل آن کمال، مشتاق مى‏شود. پس با همان شوق جولان پیدا مى‏کند تا به حقیقت آن کمال برسد، از آن متمکّن شود و آن را تحقق بخشد.

پس، وقتى که خداوند اراده فرماید از بنده ‏اى خیر یا شرّى ظاهر شود، او را به چیزى از غیب امتحان مى‏کند. به این معنى که او را آگاه مى‏ نماید بر اینکه ماوراى شهود چیزى وجود دارد. پس اول، نسبت به آن چیز ظن و گمان حاصل مى‏کند و به آن شوق مى‏ یابد، سپس، در حول و حوش ظن جولان پیدا کرده، حرکت مى‏نماید، تا جایى که از حرکت مى‏ ایستد و به ضمیر و باطن خود رجوع مى‏نماید، تا ظن او تبدیل به علم شود، پس شوق او شدّت پیدا کرده، بیش از آنچه را که پیش از این، در محور گمان حرکت کرده بود، در محور علم مى‏تازد. گاهى هم از حرکت مى‏ایستد و سکون و آرامش به او دست مى‏دهد و به مقتضاى نفس خود باز مى‏گردد، تا علم‏[۶] او به وجدان تبدیل مى‏شود. به این معنى که نمونه آن‏ مطلب در نفس و نهاد او به ودیعت گذاشته مى‏شود، خواه در آن مراتب ظن و علم و وجدان خود را احساس کند، یا نکند. پس در محور یافته‏ها و وجدانش جولان مى‏دهد، بیش از جولانهاى سابق، تا اینکه وجدان و یافته‏ اش مشهود مى‏شود، پس در محور آنچه که مشهود او است بیشتر از سابق جولان مى‏دهد، تا اینکه اتّصال پیدا مى‏کند. پس، ملازم آن چیزى مى‏شود که به او متّصل است، تا جایى که با او متّحد و یکى مى‏شود، پس ملازم وحدت مى‏شود، تا آنجا که تنها آنچه که با او متّحد شده است مى‏ماند و بس و هر یک از این مرتبه‏ها، بر حسب شدّت و ضعف، درجاتى دارند و براى سالک نیز در هر یک از درجه‏ها، بر حسب تغییر و تمکینى که در او پدید مى‏آید، حالات مختلفى است. حال اگر شخص متنبّه از حرکت ایستاد و بر محور خود و مظنون و معلوم خویش چرخید و دور زد، مانند کسى است که خداوند آیات خویش را به او عطا فرمود، ولى او از آن آیات منسلخ شده و شرّ او ظاهر گشته است.

مقصود از اتمام کلمات تام و کامل، از جهت نسبت دادن به ابراهیم «علیه السّلام» است، وگرنه از جهت خود کلمات، آنها نه تنها تامّ و کامل هستند، بلکه فوق تمام‏اند، امّا تامّ و کامل کردن ابراهیم، نسبت دادن آن کلمات به خود او است از باب اینکه توانسته است آنها را در خود محقّق کند، و آن آخرین مرتبه (کمال) و درجه است.

پس معنى آیه چنین مى‏شود، که به یاد آور در کار خود، با بصیرت و بینا باشى، یا در کار کسى که به او سلوک و سیر به آخرت را مى‏آموزى، یا یادآورى کن تا کسى که اراده سلوک به سوى خدا را دارد بداند آن هنگامى را که خداوند ابراهیم را امتحان نمود، به این ترتیب که طعم قسمتى از لطائف وجود غیبى را به او چشانید و رایحه‏اى از آن را به مشام او رسانید. پس، یافت، لذت برد، شوق پیدا کرد، به حرکت آمد، حل شد، پاک گشت، رسید، اتصال یافت و متّحد شد.

«فَأَتَمَّهُنَّ»: و او (ابراهیم) خود در حقیقت واحد شد و در آن مقام تمکّن یافت. با توجّه به موارد بالا، ظهور لطائف انوار پنجگانه محمد صلّى اللّه علیه و آله، على (ع)، فاطمه (س)، حسن (ع) و حسین (ع) یا دوازده امام یا چهارده معصوم، از لوازم اتمام آن کلمات بود، چنانچه در مورد امتحان به ذبح فرزند نیز چنین است. بنابراین، کلمات در اخبار، به این انوار تفسیر شده است. از آنجا که ابراهیم (ع) نسبت به محمّد صلّى اللّه علیه و آله ناقص بود، اگر چه نسبت به سایر انبیا تامّ الکلمات باشد، جمع سالم بدون لام آورد تا افاده قلّت و کمى نماید، به خلاف محمّد صلّى اللّه علیه و آله آنجا که فرمود:

«فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِیِّ الْأُمِّیِّ الَّذِی یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ کَلِماتِهِ»، که اینجا «کلمات» را اضافه نمود تا مفید عموم باشد.

و هنگامى که کلمات به اتمام رسید، عبودیّت، نبوّت، رسالت، خلیل بودن و دوستى نیز به تمام و کمال رسید، زیرا آنها از لوازم آن کلمات هستند که با تمامیّت کلمات آنها نیز تمام مى‏شوند.

 

تحقیق مراتب خلق، از جهت نبوّت، رسالت، دوستى و امامت‏

«قالَ»: از جهت بزرگداشت و رتبه دادن به حضرت ابراهیم فرمود:

«إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً»: و این امامت و پیشوایى غیر از پیشوایى و رهبرى گروهى است، خواه آن گروه در ضلالت باشند، یا در رشد و هدایت، و نیز غیر از امامت امام جماعت و جمعه است، خواه امامت بر حق باشد یا بر باطل و غیر از امامت بر حق جزئى است که مشایخ و اساتید اجازه در روایت یا در ارشاد به آن متّصف مى‏شوند و غیر از امامت بر حق جزئى است که هر نبىّ یا وصىّ به آن متّصف مى‏شود.

بلکه امامت در اینجا، برتر از جمیع مراتب انسانیت است و آن عبارت از مقام تفویض کلى است که بعد از ولایت و رسالت کلى حاصل‏ مى‏شود، لذا از امام صادق (ع) وارد شده‏[۷]: خداوند تعالى ابراهیم را به بندگى گرفت، پیش از اینکه به نبوّت بگیرد و به او مقام نبوّت داد، قبل از اینکه رسالت بدهد، او را به رسالت برگزید، پیش از آنکه وى را به خلیل بودن مفتخر کند و خداوند او را به دوستى برگرفت، قبل از آنکه امامش قرار دهد. پس وقتى که همه چیزها براى او جمع شد، خداوند فرمود: من تو را براى مردم امام قرار دادم. پس امامت نهایت و آخر جمیع مراتب کمال انسان است، زیرا که نخستین مرتبه از درجات کمالى انسان بندگى و عبودیّت است و این عبودیّت نخستین درجه از مراحل سلوک به طریق است که تدریجا به طریق واصل گشته، از آنجا به تدریج در طریق الى اللّه به سیر و سلوک مى‏پردازد، تا اینکه از انانیّت و بندگى نفس خود خارج شده، در زمره بندگان خدا داخل گشته و در بندگى به مرحله کمال مى‏رسد و تبدیل به بنده خالص خدا مى‏شود.

پس اگر عنایت الهى شامل حال او شد و خداوند او را پس از فنا، ابقا نمود و نگهداشت و او را با حیات خودش زنده گردانید تا خلقش را تکمیل نماید، در این صورت، یا این است که اصلاح قلب و دلش را که در حقیقت خانه خداست و اصلاح اهل مملکت خودش را به خود او واگذار مى‏کند، بدون اینکه اجازه داشته باشد به خارج مملکت خود رجوع نماید که این همان مقام نبوّت است و رسالت در آنجا نیست.

حال اگر علاوه بر آنچه گفته شد، اصلاح مملکت خارج از خودش نیز به او واگذار شود، در این صورت، رسالت است. ولى هنوز خلّت و دوستى نیست و اکنون با وجود همه این مقامهاست که خداوند او را براى خود اختیار مى‏کند، زیرا نسبت به سایر فرستادگان برترى دارد.

اینجاست که خداوند یک بار دیگر به سوى او باز مى‏گردد و به او عنایت مى‏کند که آن غیر از توجّه نخستین است، زیرا که در بازگشت و توجّه اوّل هر چه را که ابراهیم (ع) گرفته بود، نمایان مى‏کرد ولى با این بازگشت، همه چیزهایى که خداوند به او عطا فرموده است، ارائه مى‏شود که آن جمیع ما سواى است که عبارت از دوستى و خلّت است.

پس چون مقام دوستى را تکمیل نمود، به طورى که مقام او با حق، مقام او با خلق شد و در آن تمکین یافت، در این صورت خداوند او را براى امامت برمى‏گزیند و همه امور را به او واگذار مى‏نماید، به نحوى که برگى از درخت نمى‏افتد، مگر با اجازه و دست‏نویس وى (کتاب و اجل منه)[۸].

بالاتر از این دیگر، مقام و مرتبه ‏اى نیست و از همین جا معلوم مى‏شود که هر امامى خلیل و هر خلیلى رسول و هر رسولى نبىّ و هر نبى‏ اى بنده است و عکس این قضایا درست نیست. و نیز معلوم شد که امامت به این معنى عبارت از جمع بین مقام میان خلق و مقام نزد حق است، بدون اینکه در هیچ یک از آن دو قصورى حاصل شود، در حالى که قدرت و تمکّن آن را داشته باشد.

چون ابراهیم به مقام امامت و شرافت آن نظر نمود و نگهدارنده خلق بود و مقام و مرتبه ‏اى نیز نزد حق داشت، مقام خلقى او اقتضا کرد که پیوستگیهاى جسمانى و روحانى خود را مراعات نماید و به همین جهت، به آنچه که خداوند به او داده بود، مسرور گشت و آن را براى نسلهاى بعدى خود درخواست نمود و هنگامى که فهمید همه ذرّیتها و نسلهایش نمى‏توانند به این مقام برسند، «قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی»: گفت: بعضى‏ از ذریّه من، که لفظ «من» براى تبعیض آمده و بر ضمیر خطاب در «جاعلک» معطوف است، چنین چیزى گاهى بین دو نفر که با هم صحبت مى‏کنند، اتفاق مى‏افتد. به این ترتیب که یکى از آن دو، جمله ‏اى از کلام خودش را بر جمله کلام دیگرى عطف مى‏کند، مانند اینکه گفته شود: «سأکرمک» (ترا گرامى خواهم داشت). سپس مخاطب بگوید:

«و زیدا» (زید را هم، یعنى و زید را هم گرامى خواهم داشت). و ممکن است که‏ «وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی»، عطف بر جمله‏ «إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً» باشد که تقدیر آیه چنین بوده که ابراهیم گفت: «و اجعل من ذرّیتى»، یعنى قرار بده از ذرّیه من و معنى انشا در «إِنِّی جاعِلُکَ» از آنجا ناشى شده که گویا فرموده باشد: «لأجعلک للناس اماما»، سپس ابراهیم مى‏گوید:

«مِنْ ذُرِّیَّتِی». و در همه مراتب سه ‏گانه، لفظ «حال»، پاسخ پرسش مقدّر است و جائز است که «اذ ابتلى»، ظرف متعلق به «قال» اولى باشد، نه مفعول براى فعل مقدّر. و ذال در «ذرّیه»، با سه حرکت نصب و کسر و ضمّ است و در اینجا با ضمّ و کسر خوانده شده و معنى آن نسل مرد است بر وزن «فعیلّه»، یا «فعولّه» از «ذرّ»، به معنى پراکندگى و تفریق است و اصل آن «ذریره» یا «ذرروه» بوده که راى دوم جائز بوده است، تا به یا، قلب شود، مانند «احسیت» در «احسست». سپس، در این کلمه آنچه که مقتضاى علم صرف بوده تصرف شده و یا از «ذرأ» به معنى خلق یا تکثیر است و اصل آن «ذریئه» یا «ذروئه» بوده که بر حسب اقتضاى علم صرف در آن عمل شده است.

«قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ»: پاسخ درخواست ابراهیم و تعیین کسى است که عهد خدا به او مى‏رسد و کسى از آن محروم مى‏شود و آگاه کردن ابراهیم است بر اینکه از ذریته او کسانى هستند که ظالم و ستمگراند و اینکه شخص ظالم صلاحیّت متّصف شدن به امامت را ندارد و این مهر باطل زدن بر امامت و رهبرى هر کسى است که تا روز قیامت ظالم باشد.

برخى از مفسّران عامّه، اعتراف کرده ‏اند که این آیه دلالت مى‏کند بر اینکه انبیا پیش از بعثت، از گناهان کبیره معصوم هستند و اینکه فاسق، صلاحیّت رهبرى را ندارد.

«عهد» عبارت از وصیّت کردن به مرد است در چیزى و پیمان‏ نامه یا نامه ‏اى است که براى استانداران و والیها نوشته مى‏شود و آن شامل چیزهایى است که شایسته است نسبت به رعیّت و مردم عمل کنند. عهد از وصیّت و نگهدارى و رعایت حرمت و امنیّت گرفته شده است و مقصود از عهد یاد شده، همان امامتى است که گذشت، زیرا هر یک از معانى که یاد شد، مناسب مقام است.

در مورد ظلم سخن گفته شد و در موردى در اخبار وارد شده که مقصود از درخواست امامت ابراهیم (ع) براى نسل خویش، محمّد صلّى اللّه علیه و آله و ائمه (ع) است‏[۹].

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۱۲۵]

 

وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثابَهً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّى وَ عَهِدْنا إِلى‏ إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ أَنْ طَهِّرا بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَ الْعاکِفِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ (۱۲۵)

 

ترجمه:

آن زمانى را به یاد آور که کعبه را مقام امن و مرجع امر دین مردم گردانیدیم و امر شد که مقام ابراهیم را جایگاه پرستش خدا قرار دهید. پیمان گرفتیم از ابراهیم و فرزندش اسماعیل که حرم خدا را از بت بپردازید و از هر پلیدى پاکیزه دارید، براى اینکه اهل ایمان به طواف و اعتکاف حرم بیایند و در آن نماز و طاعت خدا را به جاى آرند.

تفسیر:

«وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ»: مقصود از بیت «کعبه» است. چون الف و لام براى عهد خارجى است، یا مقصود «قلب» است از باب اینکه قلب معهود مناسب‏تر است بین متکلّم و مخاطب و نظر هر دو به سوى آن است و آنچه که به او مراجعه مى‏شود و در حقیقت محلّ جزا براى او و خلق است، همان قلب بوده و چون کعبه قلب صورى است به وضع و قرار دادن به آن مراجعه شده و محلّ جزاى کسى است که به آنجا رجوع نماید.

«مَثابَهً»: محلّ ثواب و پاداش و محلّ رجوع و برگشت است.

«لِلنَّاسِ وَ أَمْناً»: آنجا به نحوى امن است که شکار آنجا را نباید صید کرد و نباید با جنایتکارى که به آنجا پناه آورده به شدّت و عنف برخورد نمود و بلد طیّب و حرم بر حسب تأویل، صورت نفس مطمئنّه صدر منشرح است و حکم بیت به مسجد و حرم از جهت مجاور بودن به آنها یاد شده. بنابراین، آن حکم در مورد مسجد حرم سارى است و همچنین است حال نفس و صدر (سینه) و تحقیق معنى بیت و مظهر بودن آن براى قلب و مناسبت بین مناسک کعبه و مناسک قلب که به زودى مى‏آید.

«وَ اتَّخِذُوا»: این کلمه عطف است بر «جعلنا» و لفظ «قلنا» در تقدیر است یا عطف است بر فعلى که در «اذ» عمل کرده است یا جمله معترضه است، عطف است بر جمله تقدیرى که گویا بعد از آنکه فرمود: «ما بیت را محلّ امن و مرجع مردم قرار دادیم»، این سؤال پیش مى‏آید که «فما نصنع؟»، یعنى پس در این صورت، وظیفه ما چیست؟ که خداوند پاسخ مى‏دهد: رجوع کنید به سوى آن و دریافت نمایید «مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ»: از مقام ابراهیم، و آن سنگى است که اثر پاى ابراهیم (ع)، بر آن نقش بسته است.

«مُصَلًّى»: مقصود محل دعاست یا محل نمازى است که فریضه‏ حج است، یا مقصود، نماز نافله است و از حضرت باقر (ع)[۱۰]، روایت شده که فرمود: «چه افترایى است که اهل شام بر خداى تعالى مى‏بندند؟

خیال مى‏کنند وقتى به آسمان صعود کرد پایش را بر سنگ بیت المقدس نهاد، در حالى که بنده ‏اى از بندگان خدا پایش را بر سنگ گذاشته بود پس خدا به ما امر کرد که آنجا را محل نماز قرار دهیم و روایت شده است که سه عدد سنگ از بهشت نازل شده: ۱- مقام ابراهیم (ع)، ۲- سنگ بنى اسرائیل، ۳- حجر الاسود[۱۱].

«وَ عَهِدْنا»: یعنى توصیه و سفارش کردیم‏ «إِلى‏ إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ»: به ابراهیم و اسماعیل، «أَنْ طَهِّرا بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَ الْعاکِفِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ»: که خانه‏ ام را از هر پلیدى پاکیزه دارید تا براى طواف ‏کنندگان و رکوع‏ کنندگان و سجده‏ کنندگان مانده در حرم، به آن رو آورند و شاید تو، به فراست و فطانت دریافتى که بیت و تطهیر و طائف و عاکف و راکع و ساجد عمومیت دارد. از امام صادق (ع)[۱۲]، روایت شده است که فرمود: معنى آیه این است که مشرکان را از خانه خدا دور سازیم و نیز روایت شده که از امام پرسیده شد که آیا زنان هنگامى که به خانه خدا مى‏آیند باید غسل کنند؟ فرمودند: بلى خداوند مى‏فرماید: «طَهِّرا بَیْتِیَ»[۱۳].

پس شایسته است که بنده داخل بیت نشود، مگر اینکه از عروق و پلیدى پاک شده، غسل کرده باشد.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۱۲۶]

وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ قالَ وَ مَنْ کَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِیلاً ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلى‏ عَذابِ النَّارِ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ (۱۲۶)

ترجمه:

و چون ابراهیم عرض کرد پروردگارا این شهر را جاى امن قرار ده و روزى اهلش را که به خدا و روز قیامت ایمان آورده ‏اند، فراوان کن و فرمود هر که با وجود این نعمت راه کفر پیمود و سپاس نگزارد، در دنیا اندکى بهره ‏مندش کنیم و در آخرت او را به آتش دوزخ معذّب نماییم، که بدترین منزلگاه است.

 

تفسیر:

«وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً»: مقصود از بلد یا مکّه است یا آن دلى است که خود مکّه شده، مظهر آن قرار گرفته است. طبق آنچه که قبلا اشاره کردیم و منظور از «بَلَداً آمِناً» آن است که آن شهر (مکّه یا دل)، جایگاه امن ‏وامان باشد، از چیرگى متجاوزان چیره ‏دست، از قصاص کردن جنایتکارانى که به آنجا پناه برده و از صید کردن حیوانات شکارى در آنجا در امان باشد که همه این‏ها با قرار تکلیفى منع شده‏ اند، در صورتى که مقصود از «بلد» صدر متشرح (دل به ایمان گشوده) باشد. منظور از آیه این است که ابراهیم (ع)، از خدا مى ‏خواهد که خانه دل را از شرّ شیاطین انس و جن، استراق سمع و اهریمن نفس، با نگهبانى خودش حفظ نماید.

«وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ»: یعنى به اهل شهر مکّه از میوه ‏هاى دنیا روزى بده، چنانچه نقل شده است، در آنجا میوه هاى تابستانى و زمستانى در یک وقت پیدا مى‏شود (همیشه و در هر زمان وجود دارد).

و روایت شده که ابراهیم وقتى از خداوند چنین درخواستى کرد، حضرت تنها او را به اقامت در سرزمین اردن‏[۱۴] امر فرمود و خلیل، خود را با میوه ‏هاى آن سرزمین سیر نمود، تا اینکه ابراهیم به طواف خانه خدا پرداخت و آنگاه به او امر کرد تا از آنجا بازگردد و به جایى که اکنون طائف نامیده مى‏شود، برود و به همین جهت آنجا را طائف نامیده‏اند.

و از امام باقر (ع)[۱۵]، آمده است: میوه ‏ها از جاهاى دور به سوى آنان حمل مى‏شود و خداوند دعاى ابراهیم را مستجاب کرد تا جایى که در سرزمینهاى شرق و غرب میوه ‏اى وجود ندارد، مگر اینکه آنجا[۱۶] یافت مى‏شود، تا آنجا که حکایت شده است در یک روز میوه ‏هاى بهارى و تابستانى و پاییزى و زمستانى در آنجا یافت مى‏شود. و از امام صادق (ع)، روایت شده که مقصود میوه‏ هاى دل است‏[۱۷]، یعنى دوستى اهل مکّه در دلهاى مردم است تا بیایند به سوى آنان و از آنها عیادت کنند[۱۸] و این بیان تأویلى میوه‏هاست.

بنا بر تأویلى که شده است، معنى «بلد» چنین است که از میوه‏هاى علوم و میوه‏هاى دلها به آنان روزى رسان و میوه‏هاى دلها به این است که آنها را دوست داشته باشى و ولایت آنان را قبول کنى.

«مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ»: بدل است از کلمه «اهله» به امام سجّاد (ع)[۱۹]، نسبت داده شده که فرمود: مقصود از آنان امامان آل‏ محمد صلّى اللّه علیه و آله و شیعیان آنها هستند.

«قالَ وَ مَنْ کَفَرَ»: معطوف است بر «مَنْ آمَنَ»، بنا بر اینکه بدل، بدل کل از کل باشد به نحو بدل تفصیلى که تتمّه و تتمیم کلام از جانب خداى تعالى است که مى‏فرماید «فامتّعه» و این اول کلام خداست. یا اینکه «من کفر» اول کلام خدا باشد که عطف شده بر پاسخ تقدیرى پرسش ابراهیم (ع)، گویا خداوند در مورد اجابت درخواست ابراهیم فرموده باشد: کسى که ایمان بیاورد، به او روزى مى‏دهم و کسى که کفر بورزد، تنها از دنیا بهره ‏مندش مى‏کنم.

و این مطلب بنا بر آن است که «من» شرطیّه باشد و داخل شدن فاء در مضارع مثبت با اینکه جائز نیست، به جهت این است که لفظ «انا» مقدّر است، و رفع مضارع به آن جهت است که فعل شرط ماضى است.

یا اینکه «من» موصوله بوده، فاء از آن جهت در خبر داخل شده که مبتدا و متضمن معنى است و اینکه بهره ‏مندى از دنیا همراه و به دنبال کفر آمده است، به جهت کم بودن بهره‏هاى دنیوى و ناگزیرى عذابى است که در پى آن مى‏آید.

«قَلِیلًا ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلى‏ عَذابِ النَّارِ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ»: به امام سجّاد (ع) نسبت داده شده است که فرمود: «مقصود کسانى از امّت او هستند که وصىّ او را انکار کرده و از او تبعیّت ننمایند، به خدا قسم این امّت این چنین صفتى دارند[۲۰].

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۱۲۷]

 

وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْراهِیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إِسْماعِیلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ (۱۲۷)

 

ترجمه:

وقتى که ابراهیم و اسماعیل دیوارهاى خانه کعبه را برافراشتند، عرض کردند: پروردگارا این خدمت ما را قبول فرما، تویى که دعاى خلق را اجابت کنى و به اسرار همه دانا هستى.

 

تفسیر:

«وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْراهِیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إِسْماعِیلُ»: در حالى که مى‏گفتند:

«رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا»: پروردگارا بناى این خانه را که طبق امر و درخواست رضاى تو بود، از ما قبول بفرما، زیرا:

«إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ»: تو بر دعاى ما شنوا «الْعَلِیمُ» و بر نیّت و اعمال ما عالم هستى.

از امام صادق (ع)، روایت شده است‏[۲۱]: وقتى اسماعیل بزرگ شد، خداوند به ابراهیم امر کرد که خانه خدا را بنا نماید، پس ابراهیم گفت:

پروردگارا در کدام زمین؟ فرمود: در زمینى که در آنجا آن گنبد بر آدم نازل شده، حرم را روشن نموده است.

ابراهیم ندانست که خانه را در کجا بنا کند، چون گنبدى که خداوند بر آدم نازل کرده بود تا ایّام توفان پابرجا و استوار بود. وقتى که دنیا غرق شد، خداوند آن گنبد را به بالا برد و جاى آن مانده بود و غرق نشد و از همین جهت، بیت عتیق نامیده شده، چون آنجا از غرق شدن آزاد گشته است. پس خداوند جبرئیل را فرستاد و جاى بیت را به او نشان داد و خداوند پایه ‏هایش را از بهشت فرستاد و هنگامى که سنگ را خداوند بر آدم فرستاد، از یخ سفیدتر بود، ولى چون دست کفّار آن را مس کرد، سیاه شد.

پس ابراهیم خانه را بنا نمود و اسماعیل سنگ را از (ذى طوى)[۲۲] انتقال داد و تا ۹ متر در آسمان بالا برد. سپس، او را به جاى سنگ راهنمایى و دلالت نمود. پس ابراهیم آن را بیرون آورد و در همان محل کنونى گذاشت. پس وقتى خانه را بنا نمود، براى آن دو در قرار داد، درى به سوى مشرق و درى به سوى مغرب، که در مستجار نامیده مى‏شود.

سپس به روى آن درخت و گیاه خوش‏بو انداخت. هاجر نیز پارچه ‏اى که با خود داشت بر در خانه آویزان کرد. آنان در زیر آن در، لباس مى ‏پوشیدند. در خبرى آمده است که ابراهیم فرمود: اى فرزند عزیزم، خداوند به ما دستور بناى کعبه را داده است و در تفحّص و جستجوى جاى آن برآمدند، پس ناگهان به یک سنگ قرمز برخوردند. در این هنگام، خداوند به او وحى نمود: بناى خانه را بر روى همان سنگ بگذار.

و خداوند تعالى چهار ملک نازل فرمود تا براى او سنگ جمع کنند. پس ابراهیم و اسماعیل سنگها را مى ‏گذاشتند و ملایکه به آنان سنگ مى‏دادند، تا اینکه دوازده ذراع کامل شد و دو در براى آن مهیّا نمودند[۲۳].

در حدیثى آمده است: ابو قبیس، ابراهیم (ع)، را صدا زد که تو پیش من امانتى دارى. پس آن سنگ را به او داد. پس ابراهیم آن را در جاى خود گذاشت‏[۲۴].

و در خبر دیگرى است: که بیت، مروارید سفیدى بود که خداوند آن را به سوى آسمان بالا برد و اساس و پایه آن باقى ماند و آن در برابر و مقابل این خانه است که در هر روز هفتاد هزار ملایکه داخل آن مى‏شوند که هرگز به سوى آن باز نمى‏گردند[۲۵].

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۱۲۸]

رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنا أُمَّهً مُسْلِمَهً لَکَ وَ أَرِنا مَناسِکَنا وَ تُبْ عَلَیْنا إِنَّکَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ (۱۲۸)

ترجمه:

ابراهیم و اسماعیل عرض کردند: پروردگارا سخت ما را تسلیم فرمان خود گردان و فرزندان ما را هم به تسلیم و رضاى خود بدار و راه پرستش و طاعت را به ما بنما و توبه ما را بپذیر. تنها تو، توبه‏ پذیر مهربان هستى.

 

تفسیر:

در خبرى آمده، که اسماعیل اوّل کسى است که زبانش به عربى باز شده است‏[۲۶].

«رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَیْنِ لَکَ»: اسلام از «اسلم» به معنى فرمانبردارى کرد، یا «اسلم» به معنى خالص گردانیده است. یعنى سالم شدن از آفتهاى نفس و شرور آن و امّا «أسلم» به معنى مسلمان شد و داخل در دین اسلام گشت، درست نیست. زیرا این معنى از مشتقّات جعلى است که بعد از مشهور شدن دین (دین حضرت محمّد صلّى اللّه علیه و آله) به اسلام، این کلمه (مسلمانان) را از اسلام دانسته ‏اند.

«وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنا»: ذرّیه جسمانى و روحانى یا جسمانى تنها، چون آنها سزاوارتراند به شفقت و مهربانى. «من» در اینجا به معنى تبعیض است و این جمله با قول خداى تعالى‏ «أُمَّهً مُسْلِمَهً لَکَ»: عطف بر دو مفعول است که براى فعل «اجعل» آمده است (جعل دو مفعول نیاز دارد) ممکن است «من» براى بیان کردن بوده و «امّه مسلمه» عطف بر دو مفعول «اجعل» و «من ذرّیتنا» حال از «امّه» باشد و یا اینکه «مسلمه» صفت «امّه» است و «لک» در مقام مفعول دوّم است و «من ذرّیتنا» و حال از ما بعد آن است.

در بعضى از اخبار آمده است: مقصود اهل بیت است که خداوند پلیدى را از آنان دور ساخته است‏[۲۷] و در روایت دیگرى، مقصود به طور خاص، بنى هاشم است‏[۲۸].

«وَ أَرِنا»: یعنى ما را آگاه کن و علم عطا نما.

«مَناسِکَنا»: محل عملهاى حج ما یا محل عبادتهاى ما، بنابراین که، مناسک جمع منسک به معنى اسم مکان باشد.

و ممکن است مقصود عبادات ما باشد، بنابراین که، جمع منسک به معنى مصدر میمى باشد و «نسک» به ضمّ و کسر و نصب نون و سکون سین یا نون و سین هر دو مفهوم به معنى عبادت یا اعمال حجّ است.

«وَ تُبْ عَلَیْنا إِنَّکَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ»: بیان توبه عبد و توبه پروردگار در معنى قول خداى تعالى‏ «إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ»، گفته شد.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۱۲۹]

 

رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ یُزَکِّیهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (۱۲۹)

 

ترجمه:

پروردگارا از میان آنان رسولى برانگیز که بر مردم آیات تو را تلاوت کنند و آنان را علم کتاب و حکمت بیاموزند و روانشان را از هر نادانى و زشتى پاک نمایند. تویى که در همه عالم هر کار که بخواهى بر آن علم قدرت کامل دارى.

 

تفسیر:

«رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ»: این آیه دلالت مى‏کند بر این که مقصود از ذرّیه، کسانى هستند که محمد صلّى اللّه علیه و آله از میان آنان برانگیخته شده است. بنابراین، به پیامبر صلّى اللّه علیه و آله نسبت داده‏اند که فرموده: مقصود از دعاى پدرم ابراهیم، من هستم‏[۲۹].

«یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِکَ»: یعنى بر آنان آیات و نشانه‏ هاى تدوینى تو را بخواند.

«وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ»: بیان کتاب و حکمت گذشت و گفتیم که مراد، کتاب احکام رسالت و نبوّت است، از قبیل عقاید دینى و علم اخلاق نفسى و روانى و علم اعمال بدنى به کمال قوّه نظرى و گاهى به کمال قوّه عملى حکمت گفته مى‏شود و مقصود از حکمت در اینجا، کمال نیروى عمل‏کننده است و معنى آیه این است که علوم را به آنان تعلیم دهد، پس از آموختن مسائل و تعلیم، تا اینکه تزکیه نفس آسان شود.

و این دلالت مى‏کند بر اینکه، سالک سزاوار است مطیع اراده استاد و شیخ باشد، اگر چه علم و عمل او زیاد باشد و مطلب نیز همین طور است، زیرا خلاص شدن از رذایل و ناپاکیها و آفات نفس و شیطان تحقق نمى‏پذیرد، مگر با مدد گرفتن از شیخ و کمک او. زیرا انسان علیل و مریض هر قدر هم که علّت و مرض را از خود دور کند، به مرض دیگر روانى مبتلا مى‏شود و هر چیزى را گمان کند، تقویت صحّت و سلامتى نماید، به سبب زیاد شدن یا حدوث مرض مى‏شود.

و در معنى قول خداى تعالى: «یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ یُزَکِّیهِمْ» بیانى از تزکیه و علّت مقدّم بودن تعلیم در اینجا و تأخیر آن در آنجا، به زودى خواهد آمد.

«إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ»: یعنى آن‏چنان هستى که هیچ چیزى نمى‏تواند مانع اراده تو شود.

«الْحَکِیمُ»: یعنى تو عالم و آگاه بر دقایق و نکته‏هاى معلوماتى و توانا بر دقایق و نکته‏هاى مصنوعات.

گویا در اینجا ابراهیم (ع)، اقرار و اعتراف مى‏کند که از درک مصلحتهاى درخواست خودش عاجز است و درخواست و پرسش خود را معلّق بر اقتضاى مصلحت و حکمت مى‏نماید.

گویا که چنین گفته باشد: «در میان ذرّیه من رسولى برانگیز که چنین‏ و چنان باشد، در صورتى که حکمت و مصلحت تو اقتضا مى‏کند.» و این نهایت ادب در پرسش و درخواست است.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۱۳۰]

 

وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّهِ إِبْراهِیمَ إِلاَّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَ لَقَدِ اصْطَفَیْناهُ فِی الدُّنْیا وَ إِنَّهُ فِی الْآخِرَهِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ (۱۳۰)

ترجمه:

هیچ کس از آیین پاک ابراهیم روى نگرداند، به جز ناکس و مردم بى‏خرد. ازآن‏رو محقّقا ما ابراهیم را در دنیا به شرف رسالت برگزیدیم و البتّه در آخرت هم از شایستگان است.

 

تفسیر:

«وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّهِ إِبْراهِیمَ»: این استبعاد و انکار و بعید دانستن مطلب است.

«إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ»: عین الفعل یعنى فاء «سفه» با نصب و رفع و کسر خوانده مى‏شود، یعنى روى گردانى از آیین ابراهیم را باید حمل بر سفیه بودن نمود، و در صورت ضمّه یا فتحه دادن فاء منصوب بودن وجود عین از باب تشبیه به مفعول است، چنانچه در جمله «الحسن الوجه»، عین این جریان وجود دارد و در صورت مکسور بودن فاء «سفه» برخى آن را متعدّى دانسته و برخى مانند صورت اوّل گفته‏ اند.

«وَ لَقَدِ اصْطَفَیْناهُ»: حال است و در جاى تعلیل و علّت نشسته است.

«فِی الدُّنْیا وَ إِنَّهُ فِی الْآخِرَهِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ»: بنابراین، رو گرداندن از دین او سزاوار نیست.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیات ۱۳۱ تا ۱۳۲]

 

إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِینَ (۱۳۱) وَ وَصَّى بِها إِبْراهِیمُ بَنِیهِ وَ یَعْقُوبُ یا بَنِیَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ لَکُمُ الدِّینَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (۱۳۲)

 

ترجمه:

و پروردگارش به او گفت: تسلیم شو. گفت: من در برابر خداى جهانیان تسلیمم.

ابراهیم به فرزندان خود وصیّت کرد که در برابر خدا تسلیم شوند. و یعقوب به فرزندان خود گفت، اى فرزندان من، خدا براى شما این دین را برگزیده است، مبادا بمیرید بى‏ آنکه به آن گردن نهاده باشید.

 

تفسیر:

«إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ»: این عبارت، علّت اختیار و گزینش و صلاحیّت و لیاقت ابراهیم را بیان مى‏کند که خدا او را شایسته دانسته و مى‏گوید اى ابراهیم‏ «أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِینَ» سر به فرمان آر، گفت: به خداى جهانیان تسلیم شدم.

«وَ وَصَّى بِها»: یعنى توصیه به دین یا به کلمه اسلام نمود.

«إِبْراهِیمُ بَنِیهِ وَ یَعْقُوبُ یا بَنِیَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ لَکُمُ الدِّینَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ»: یعنى شایسته است که اسلام شما ثابت و راسخ و محکم باشد تا وقت مرگ از بین نرود. این آیه به انکار یهودیّت و نصرانیّت اشاره دارد و معلوم مى‏دارد که ابراهیم به یهودیّت و نصرانیّت امر نشده، بلکه به پذیرش اسلام امر شده است و یعقوب و او، هر دو فرزندانشان را به اسلام دعوت کرده‏اند نه به یهودیّت و نصرانیّت.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۱۳۳]

 

أَمْ کُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ یَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قالَ لِبَنِیهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِی قالُوا نَعْبُدُ إِلهَکَ وَ إِلهَ آبائِکَ إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ إِلهاً واحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (۱۳۳)

 

ترجمه:

شما کى و کجا بودید هنگامى که یعقوب را مرگ فرا رسید و به فرزندان خود گفت: پس از من که را مى‏پرستید؟ گفتند: خداى تو را، خداى پدران تو ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را که خداى یگانه است. در برابر او تسلیم مى‏شویم.

 

تفسیر:

«أَمْ کُنْتُمْ شُهَداءَ»: آیا شما گواه بودید؟ «ام» منقطعه و متضمّن معنى‏ همزه استفهام است و مقصود اظهار این مطلب است که فرزندان یعقوب به عبادت و توحید خدا اعتراف و اقرار کرده‏اند تا کنایه‏ اى باشد به اینکه چرا یهود و نصارى، عزیر و مسیح را عبادت مى‏کنند، در حالى که به اسلام اقرار کردند. این امر اشاره به نفى یهودیّت و نصرانیّت است.

«إِذْ حَضَرَ یَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قالَ»: جمله «اذ قال» بدل است از «اذ حضر»، یعنى هنگامى که یعقوب را مرگ فرا رسید، گفت:

«لِبَنِیهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِی»: به پسرش که پس از من چه کسى را مى ‏پرستید؟ یعنى از چیزى که آنان عبادت مى‏کنند پرسید، تا اینکه توحید را یادآورى نماید و یکتاپرستى را بر آنان مقرّر و اسلام را بر آنان تثبیت فرماید.

«قالُوا نَعْبُدُ إِلهَکَ وَ إِلهَ آبائِکَ إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ»: آنها گفتند: خداى تو را و خداى پدران تو را که ابراهیم و اسماعیل و اسحاق بودند، مى‏پرستیم. که در این آیه، اسماعیل را جزو پدران به حساب آوردند، چون عمو مانند پدر است و عرب عمو را پدر مى‏نامد.

«إِلهاً واحِداً»: تصریح به توحید از باب کنایه یهود و نصارى است.

در این گفتار که یهود عزیر را فرزند خدا و نصارا مسیح را فرزند خدا دانستند، یا اینکه معتقد بوده‏ ند که خدا سوّمى از سه‏ تاست (خدا- مسیح- روح القدس).

«وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ»: یعنى نه یهودى هستیم و نه نصرانى.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۱۳۴]

 

تِلْکَ أُمَّهٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما کَسَبَتْ وَ لَکُمْ ما کَسَبْتُمْ وَ لا تُسْئَلُونَ عَمَّا کانُوا یَعْمَلُونَ (۱۳۴)

 

ترجمه:

آنها امتى بودند که اکنون درگذشته‏اند، آنچه کرده بودند، از آن آنهاست و آنچه شما کنید از آن شماست و شما را از اعمالى که آنها انجام مى‏ دادند نمى ‏پرسند.

تفسیر:

«تِلْکَ أُمَّهٌ»: امّت عبارت از جماعت و گروهى است که یک مقصود و هدف را دنبال مى‏کنند.

«قَدْ خَلَتْ»: مقصود ابراهیم و یعقوب و فرزندان آنهاست.

«لَها ما کَسَبَتْ وَ لَکُمْ ما کَسَبْتُمْ وَ لا تُسْئَلُونَ عَمَّا کانُوا یَعْمَلُونَ»: یعنى نسبت داشتن شما با آنها، سود نیکوییهاى آنان را به شما نمى‏رساند، و ضرر بدیهایشان نیز به شما نمى‏رسد، پس به اعمال خود نگاه کنید و به نسبها و پدرانتان توجّه نداشته باشید.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۱۳۵]

 

وَ قالُوا کُونُوا هُوداً أَوْ نَصارى‏ تَهْتَدُوا قُلْ بَلْ مِلَّهَ إِبْراهِیمَ حَنِیفاً وَ ما کانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ (۱۳۵)

 

ترجمه:

یهود و نصارى به مسلمانان گفتند که به آیین ما درآیید تا راه راست را بیابید. اى پیامبر در جواب آنها بگو که ما دین اسلام را که آیین ستوده ابراهیم است پیروى مى‏کنیم، زیرا که از شرک پاک و منزّه است.

 

تفسیر:

«وَ قالُوا»: عطف است به اعتبار معنى. گویا که فرموده است، ابراهیم و یعقوب گفتند: مسلمان باشید و آنها گفتند:

«کُونُوا هُوداً أَوْ نَصارى‏»: یعنى یهود گفتند یهودى شوید و نصارى گفتند نصرانى شوید. بنابراین، لفظ «أو» براى تخییر و اباحه نیست، بلکه براى تفصیل است.[۳۰]

«تَهْتَدُوا قُلْ»: به آنها بگو یا محمّد «بل» مسلمان باشید و تبعیت از «مِلَّهَ إِبْراهِیمَ»: ملّت ابراهیم نمایید و اهل دین ابراهیم یا بر دین ابراهیم باشید.

«حَنِیفاً»: راه راست (راه فطرت) یا مایل از دینهاى منحرف باشید (از دینهاى منحرف به دور باشید) و لفظ «حنیفا» حال از «ملّه» یا «ابراهیم» است و از این رو «حنیفه» به صورت مؤنث نیامده است، چون «ملّه» به معنى دین است (در آن صورت در معنى مذکر است و حال مذکر مى‏خواهد). یا اینکه از مضاف الیه کسب تذکیر نموده است (یعنى به خاطر ابراهیم که مضاف الیه ملّه است، حنیفا به صورت مذکر آمده) و روایت شده که حنفیّت همان اسلام است.

«وَ ما کانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ»: ابراهیم از مشرکان نبود. این سخن طعنه بر مشرکان است، چنانچه وقتى فرمود: «بَلْ مِلَّهَ إِبْراهِیمَ»، ردّ اهل کتاب بود، زیرا که بیشتر مشرکان، به رسالت ابراهیم اعتراف دارند.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۱۳۶]

قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْنا وَ ما أُنْزِلَ إِلى‏ إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ ما أُوتِیَ مُوسى‏ وَ عِیسى‏ وَ ما أُوتِیَ النَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (۱۳۶)

 

ترجمه:

بگویید که ما مسلمانان به خدا ایمان آورده ‏ایم و به آن کتابى که بر پیغمبر ما فرستادند و بر آنچه بر پیامبران گذشته چون ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و فرزندان آنها و موسى و عیسى فرستادند و به همه آنچه بر پیامبران از جانب خدا آوردند، اعتقاد داریم و میان هیچ یک از پیامبران فرق نگذاریم و به هر چه از جانب خداست‏ گرویده، تسلیم فرمان او هستیم.

 

تفسیر:

«قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ»: بگویید ما ایمان آوردیم به این سخن خطاب به مؤمنان یا به ویژه امامهاست، چنانچه از امام باقر (ع)، وارد شده که مقصود از خطاب، على و فاطمه و حسن و حسین (ع) است و پس از آنان، در امامهاى دیگر نیز این خطاب جریان دارد[۳۱].

سپس، گفتار از خدا به مردم باز مى‏گردد و خداوند در آیه بعدى مى‏فرماید: پس اگر مردم ایمان آورند، مانند آن چیزى است که شما ایمان آوردید …

«وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْنا»: و آنچه که به ما نازل شده، از احکام و قرآن.

«وَ ما أُنْزِلَ إِلى‏ إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ»: و و آنچه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و فرزندان آنها فروفرستاده ‏شد. اسباط فرزندان فرزندان یعقوب هستند. از امام باقر (ع)، پرسیدند، آیا فرزندان یعقوب انبیا بودند؟ فرمود: نه، امّا آنان اسباط بودند، فرزندان انبیا و خوشبخت از دنیا رفتند و با حال توبه درگذشتند.

آنچه را انجام دادند، به یاد آوردند و این سخن دلالت مى‏کند بر اینکه سبط اعم از فرزند و فرزند فرزند است‏[۳۲].

«وَ ما أُوتِیَ مُوسى‏ وَ عِیسى‏ وَ ما أُوتِیَ النَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ»: و آنچه بر موسى و عیسى و دیگر پیامبران از سوى پروردگارشان نازل شد. یعنى چه آن پیامبرانى که نامشان آمد و چه آنانى که نامشان یاد نشده یعنى بگویید، به خدا و آنچه که به سوى ما از احکام و کتاب نازل شده، به تفصیل ایمان آوردیم، یا اینکه ایمان آوردیم به آنچه که اجمالا بر سایر انبیا از احکام و کتابهایى که نازل شده است، چون آنان از آنچه که بر انبیا نازل شده به طور گسترده آگاهى ندارند.

«لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ»: بین هیچ یک از آنان فرقى نمى‏گذاریم. لفظ «بین» اضافه به «احد» شده است، براى اینکه در سیاق نفى واقع شده، افاده عموم بکند.

«وَ نَحْنُ لَهُ»: و ما براى خدا «مُسْلِمُونَ»: از جمله تسلیم‏ شدگانیم.

روایت شده است که امیر المؤمنین (ع)، به یارانش تعلیم نمود که هرگاه آیه‏ «قُولُوا آمَنَّا» را خواندید، پس بگویید: ایمان آوردیم به خدا تا آخر آیه. این دلالت مى‏کند بر اینکه قارى قرآن شایسته است زبانش را زبان خدا فرض کند و اینکه تصور کند امرى که بر زبان او جریان دارد، از سوى خدا جارى شده، خود را مأمور فرض نماید و نفس خویش را امتثال کرده، به امر او گوش دهد. پس اگر آنچه که به آن امر شده قول و گفتار باشد، آن را یاد کرده و تکرار نماید و اگر از قبیل عمل باشد، آن را انجام دهد. مانند امر به سجده در آیات سجده‏[۳۳].

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۱۳۷]

فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما هُمْ فِی شِقاقٍ فَسَیَکْفِیکَهُمُ اللَّهُ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ (۱۳۷)

ترجمه:

پس اگر به آنچه شما ایمان آوردید یهود و نصارى نیز گرویدند، راه حق یافته ‏اند. اگر از حق روى بگردانند و آیین شما نپذیرند، شک نیست که آنها به خلاف حق، یعنى بر باطل خواهند بود. خداوند شما را از شرّ آنها حفظ مى‏کند و او دعاى اهل ایمان را شنوا و به حال همه آگاه است.

 

تفسیر:

«فَإِنْ آمَنُوا»: آن مردم (غیر از امامان) یا آن اهل کتاب (غیر از مسلمانها) اگر ایمان بیاورند.

«بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ»: مانند آنچه شما ایمان آوردید (هدایت مى‏شوید) باء یا از براى آلت است یا سببیّت و معنى آن چنین مى‏شود که اگر آنان با ایمان یا به سبب ایمان متّصف به ایمان شدند، مانند ایمانى که شما دارید و ممکن است «باء» براى مصاحبت و معیّت یعنى همراهى باشد و معنى آیه چنین مى‏شود: اگر ایمان آوردند و ایمان آنان همراه و مصاحب ایمانى بود که شما آوردید، و در صورتى که «باء» براى آلت باشد، چنین مى‏شود: اگر ایمان آوردند به طریقى و راهى، مانند همان راهى که شما ایمان آوردید. و ممکن است لفظ «باء» (بمثل) زاید باشد.

تنها لفظ بین باء و ما گنجانیده شده باشد، کافى است (مثل ما آمنتم).

ممکن است کلام بر مبالغه حمل شود، به این ترتیب که «مثل» فرض شود و معنى آیه این است: اگر ایمان آوردند به مثل آنچه که شما به آن ایمان آوردید، از خدا از آنچه که بر انبیا نازل شده است، و این معنى در صورتى وجود دارد که مثل و مانندى براى آن فرض شود.

«فَقَدِ اهْتَدَوْا»: پس حال آنان چگونه خواهد بود در صورتى که به خود آن چیزها ایمان بیاورند، نه به مثل و مانند آن.

«وَ إِنْ تَوَلَّوْا»: اگر از حق روى بگردانند، استغراب نکرده عجیب نشمارند.

«فَإِنَّما هُمْ فِی شِقاقٍ»: آنان در دشمنى با شما یا در دشمنى به ایمان پایدار هستند و چون آنان در دام دشمنى و بدکنشى گرفتارند، جز پشت کردن به شما و انکار نتوانند، این عبارت سببى است که به جاى جزا نشسته (چون در دشمنى هستند، نتیجه‏اش انکار است)، یا معنى آن چنین است که اگر نافرمانى کنند با شما دشمن مى‏شوند، یا با هدایت و ارشاد دشمن مى‏شوند و ادا کردن مطلب با جمله اسمى از جهت اشاره به تأکید و ثبات است و شقاق عبارت از مخالفت و دشمنى است.

«فَسَیَکْفِیکَهُمُ اللَّهُ»: براى شما تنها خداوند و عدل پیامبر صلّى اللّه علیه و آله کفایت مى‏کند و براى مؤمنان یارى و نصرت به بار مى‏آورد و کفایت خداوند تعالى به عهده گرفتن دفع دشمنان است و خداوند به پیمان خویش وفا نموده است.

«وَ هُوَ السَّمِیعُ»: و او شنواست به آنچه که گفتید و گفتند:

«الْعَلِیمُ»: یعنى به شما و اعمال و نیّتهایتان و به آنان و اعمال و نیّتهایشان آگاه و داناست.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۱۳۸]

 

صِبْغَهَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَهً وَ نَحْنُ لَهُ عابِدُونَ (۱۳۸)

 

ترجمه:

رنگ‏آمیزى خداست که به ما مسلمانان رنگ فطرت ایمان در مسیر توحید بخشیده است. هیچ رنگى بهتر از ایمان به خداى یکتا نیست و ما او را پرستش مى‏کنیم.

 

تفسیر:

«صِبْغَهَ اللَّهِ»: خدا ما را رنگ‏آمیزى کرده است چه رنگ‏آمیزى کردنى! در این عبارت، فعل حذف گشته، مصدر پس از تأخیر فاعل به فاعل اضافه شده است و جمله حال، یا جمله مستأنف است که پاسخ از پرسش مقدّر باشد و معنى چنین است که گویا پس از آن که گفتند: ما به خدا ایمان آوردیم، به آنان گفته شد، خداوند با شما چه کرد؟ در پاسخ گفتند: خداوند به رنگ ایمان ما را رنگ‏آمیزى نمود.

امّا رنگ، به اسلام و ایمان تفسیر شده است، زیرا رنگ همان طور که بر لباس ظاهر مى‏شود و در آن نفوذ مى‏کند، اثر اسلام و ایمان نیز بر بدن ظاهر شده و در قلب اثر مى‏گذارد.

و ممکن است تعبیر به رنگ از باب تشبیه به چیزى باشد که ترسایان (مسیحیان) با اولادشان انجام مى‏دهند. به این نحو که آنها را در آب‏ زرد رنگى فرومى‏برند و شستشو مى‏دهند و آن آب زرد را «معمودى»[۳۴] مى‏نامند و عقیده دارند که به این وسیله نصرانیّت آنها محقّق مى‏شود.

«وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَهً»: با این عبارت و گفتار که بهتر از رنگ خدا چه چیزى است؟ شادى نمودند و مباهات کنان گفتند:

«وَ نَحْنُ لَهُ عابِدُونَ»: تنها ما پرستنده خداییم و مثل شما در عبادت خدا مشرک نیستیم.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۱۳۹]

 

قُلْ أَ تُحَاجُّونَنا فِی اللَّهِ وَ هُوَ رَبُّنا وَ رَبُّکُمْ وَ لَنا أَعْمالُنا وَ لَکُمْ أَعْمالُکُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ (۱۳۹)

 

ترجمه:

اى پیامبر! به اهل کتاب بگو شما را با ما در موضوع خدا چه جاى بحث و جدال است، در صورتى که او پروردگار ما و شماست و ما مسئول کار خود، و شما مسئول کردار خویش هستید و ما او را از روى خلوص مى‏پرستیم.

 

تفسیر:

«قُلْ أَ تُحَاجُّونَنا»: یعنى با ما مخاصمت و دشمنى مى‏ورزید با اینکه مى‏دانید دین ما حق و دین شما منسوخ است، یا اینکه بر حق بودن دین ما و بطلان دین خودتان جاهلید، یعنى آیا جز این است که احتجاج و دلیل‏تراشى شما با ما تنها به جهت چیرگى بر ماست، بدون اینکه حق بودن یا باطل بودن آنچه را که به آن احتجاج مى‏کنید، خود یقین حاصل کرده باشید؟ و این معنى از این رو است که لفظ «محاجّه» مگر در مورد مبالغه، در مخاصمت و دشمنى، به کار نمى‏رود.

«فِی اللَّهِ»: جمله «فى اللّه» را به جمله قبلى اضافه نمود تا اینکه نسبت به انکار احتجاج از قضایایى باشد که دلیلشان همراهشان است و

معنى چنین است که شما در فضل و انعام خدا بر بندگانش مخاصمه مى‏کنید، و هر کس در فضل خدا بر بندگانش مخاصمه نماید، از خیر و نیکى مطرود و رانده شده است. پس شما از خیر و نیکى مطرود هستید و به همین جهت خداى تعالى این جمله را افزود:

«وَ هُوَ رَبُّنا وَ رَبُّکُمْ»: او پروردگار ما و شماست. پس، مفهوم عبارت چنین است: بر ما و شما توافق و تسلیم در برابر امر خدا شایسته است، نه احتجاج در برابر امر او.

«وَ لَنا أَعْمالُنا وَ لَکُمْ أَعْمالُکُمْ»: یعنى اگر در مورد خدا محاجّه و بحث و جدال مى‏کنید، پس او پروردگار شماست، چنانچه پروردگار ماست و اگر بحث و جدال مى‏کنید، از جهت اینکه اعمال ما را انکار مى‏نمایید، عملهاى ما به شما ضررى نمى‏رساند، تا شما با ما مخاصمه و جدل نمایید، بلکه نفع و ضرر اعمال ما به خود ما باز مى‏گردد و از اعمال شما چیزى کم نمى‏کند تا با ما به بحث و جدل بپردازید. پس کردار ما، ما راست و کردار شما، شما راست.

«وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ»: و ما اخلاص‏ورزنده‏ایم، چه مقتضاى اخلاقى این است که با عمل ما کسى زیان نبیند و کسى که منتسب به خداى تعالى است، با ما به جدال و بحث برنخیزد.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۱۴۰]

أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطَ کانُوا هُوداً أَوْ نَصارى‏ قُلْ أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَتَمَ شَهادَهً عِنْدَهُ مِنَ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (۱۴۰)

ترجمه:

یا اگر شما اهل کتاب، در موضوع انبیا، با مسلمانان به جدل برخاسته، بگویید که ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و فرزندان او بر آیین یهودیّت یا نصرانیّت بودند، خدا مرا فرماید که چنین پاسخ دهم. شما بهتر مى‏دانید یا خدا و کیست ستمکارتر از آنکه شهادت‏

خدا را درباره انبیا کتمان کند و یا گواهى خدا را به رسالت محمّد صلّى اللّه علیه و آله در کتب آسمانى مخفى دارد و خدا از آنچه مى‏کنید، غافل نیست.

تفسیر:

«أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطَ کانُوا هُوداً أَوْ نَصارى‏»: آیا مى‏گویید ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و فرزندان، یهودى یا مسیحى بودند؟ یعنى آیا عقیده به این مطلب دارید و با همین عقیده بر دینتان ثابت مى‏مانید و ماوراى آن را انکار مى‏کنید و در این مورد با ما به بحث و جدل مى‏پردازید؟

«قُلْ أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ»: بگو اى پیامبر! شما داناترید یا خدا و به تحقیق، خداى تعالى به ما خبر داده که ابراهیم، یهودى و نصرانى نیست.

و بر این مطلب طورى احتجاج نموده که قابل ردّ و انکار نیست، آنجا که فرموده: تورات و انجیل نازل نشده مگر از ابراهیم، در حالى که یهودیّت و نصرانیّت با همین دو کتاب ثابت مى‏شود.

«وَ»: و از باب کنایه و طعنه به خودشان و به اینکه گواهى خداوند بر محمّد صلّى اللّه علیه و آله را- که در کتب آنها ثابت و گذشتگانشان به آن خبر داده‏اند- کتمان کرده‏اند، به آنان بگو:

«مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَتَمَ شَهادَهً عِنْدَهُ مِنَ اللَّهِ»: یعنى کیست ستمکارتر از کسى که کتمان و مخفى کند شهادتى را که از جانب خدا ثابت گشته و نزد او به ودیعت گذاشته شده است. پس عبارت «من اللّه» متعلّق به «کتم» نیست، بلکه آن صفت شهادت است و لفظ «من» ابتدائیّه است که بر فاعل مصدر داخل شده مانند جمله «زعما منهم».

«وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ»: و بگو، خدا از آنچه مى‏کنید غافل نیست. این گفتار براى تهدید آنان است و ممکن است قول خداى تعالى‏ «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَتَمَ»، ابتداى گفتارى از جانب خدا باشد.

 

__________________________________________________

[۱] ممکن است منظور مفسر تقسیم آیات هر سوره به ۱۰ قسمت یا ۵ قسمت باشد و منظور از ۱۰ یک زکات و پنج یک خمس باشد. مجمع البیان، ص ۱۹۸، ح ۱ و ۲.

[۲] سوره ص، آیه ۲۸.

[۳] سوره بقره، آیه ۴۴ و ۴۵.

[۴] کلام لفظى، عبارت است از سخن معمولى که به وسیله اداى حروف خاصى که دلالت مى‏کند بر معانى ویژه‏اى که در نفس متکلم است. مقابل آن، کلام نفسى است که عبارت از معانى خاصى است که برخاسته از نفس انسان است و بیان آن به وسیله الفاظ و عبارات امکان‏پذیر باشد.

[۵] کلمه وجودیه، همان کلمه کن است که یک اصطلاح عرفانى است. فلاسفه اسلام نیز آن را به کار برده‏اند و مقصود از این کلمه، امر ابداعى و تکوینى و وجود منبسط است.

چنانکه گویند، به واسطه کلمه کن نورى، تمام موجودات بر سبیل وجود ابداعى، ناگهان از ذات حق صادر شدند. بعضى از عرفا گفته‏اند: نخستین کلامى که گوش ممکنات آن را شنیده است، کلمه کن است و آن کلمه وجودى است.( اسفار، ج ۳، ص ۹۷)

[۶] یعنى آنچه را که مى‏دانست، اکنون در مى‏یابد.

[۷] بحار، جلد ۱۲، ص ۱۲. کافى، جلد ۱، ص ۳۲۸. ترجمه آیه اللّه کمره‏اى و تفسیر برهان، ج ۱، ص ۱۵۱.

[۸] منظور از کتاب و اجل، ظاهرا نوشته و سر رسیدن مدت عمر هر چیز است که با اجازه امام تحقّق مى‏یافته است.

[۹] تفسیر برهان، ج ۱، ص ۱۵۱.

[۱۰] تفسیر صافى، ج ۱، ص ۱۷۰.

[۱۱] تفسیر صافى، ج ۱، ص ۱۷۰.

[۱۲] تفسیر برهان، ج ۱، ص ۱۵۲.

[۱۳] نور الثّقلین، ج ۱، ص ۱۰۳، ح ۳۵۴.

[۱۴] اردن: به ضم الف و دال و تشدید نون، ناحیه‏اى است از شام( کشور اردن). در علل الشرائع از امام رضا( ع)، نقل شده است که اردن مانند احمر نوعى از خرماست. صافى، ص ۱۴۰. در منهج الصادقین آمده: خداوند به جبرئیل، حکم فرمود تا دهى از دههاى فلسطین( شام) را از زمین برکند و به مکه آورد و هفت بار گرد خانه طواف داده، در زمین شام در سه منزلى مکه قرار داد. از این جهت آنجا را طایف گویند و میوه اهل مکه از آنجاست. تفسیر أبو الفتوح، جلد ۱، ص ۳۲۷. درباره خبر مراجعه شود به نور الثقلین، ج ۱، ص ۱۰۴، ح ۳۵۸.

[۱۵] مجمع البیان: ج ۱، ص ۲۰۶.

[۱۶] لا توجد( الّا توجد صحیح است)، ط ۶، ص ۱۴۵.

[۱۷] در تفسیر عیاشى، جلد ۱، ص ۵۹، آمده است که هرجا که از میوه‏هاى بهشتى آمده ما همان میوه‏هاى بهشتى هستیم.

[۱۸] تفسیر برهان، ج ۱، ص ۱۵۴.

[۱۹] تفسیر نور الثقلین، ج ۱، ح ۲۶۰، ص ۱۰۴.

[۲۰] تفسیر عیاشى، ج ۱، ح ۹۶، ص ۹.

[۲۱] تفسیر صافى، ج ۱، ص ۱۷۱.

[۲۲] « ذى طوى» با رفع و نصب و کسر طاء و گاهى با تنوین خوانده مى‏شود، جایى است نزدیک به مکه.

[۲۳] نور الثّقلین، ج ۱، ح ۲۶۷، ص ۱۰۶.

[۲۴] نور الثّقلین، ج ۱، ح ۳۶۸، ص ۱۰۷.

[۲۵] تفسیر برهان، ج ۱، ص ۱۵۵.

[۲۶] تفسیر صافى، ج ۱، ص ۱۷۲.

[۲۷] تفسیر صافى، ج ۱، ص ۱۷۲.

[۲۸] تفسیر عیاشى ج ۱، ح ۱۰۱، ص ۶۰.

[۲۹] تفسیر برهان، ج ۱، ص ۱۵۶.

[۳۰] تخییر، مصدر باب تفعیل، به معنى اختیار داشتن و اباحه مصدر باب مفاعله، به معنى مباح بودن است و منظور این است که لفظ« أو» به معنى این نیست که معنى عبارت چنین شود که، یهود و نصارى به مسلمانان گفتند پذیرش یهود دیگرى یا مسیحیت براى شما امرى مباح است و شما اختیار دارید هر کدام را مى‏خواهید برگزینید. بلکه براى تفصیل و گسترش مطلب است. یعنى یهودیها گفتند شما یهودى شوید و مسیحیان گفتند شما مسیحى شوید.

[۳۱] تفسیر برهان، ج ۱، ص ۱۵۷.

[۳۲] تفسیر عیاشى، ج ۱، ج ۱۰۶، ص ۶۲.

[۳۳] تفسیر صافى، ج ۱، ص ۱۷۵.

[۳۴] غسل تعمید.

 

ترجمه تفسیر بیان السعاده فى مقامات العباده، ج‏۲

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *