حکایت جنگ خندق – ترجمه تفسیر مجمع البیان طبرسی

محمد بن کعب قرظى و غیر او از اصحاب تاریخ پیامبر (ص) داستان‏

جنگ خندق را چنین گفته‏اند، که عده‏اى از یهود که از آنها سلام بن ابى الحقیق و حىّ بن اخطب با جماعتى از بنى النضیر که پیامبر خدا (ص) آنها را تبعید و اخراج نموده بود رفتند تا در مکّه بر قریش وارد شده و آنها را بجنگ با پیامبر (ص) خوانده و گفتند ما با شما بر ضدّ مسلمانها هستیم تا آنها را مستأصل و بیچاره کنیم.

قریش گفتند اى جماعت یهود شما اهل کتاب اوّل هستید، آیا دین ما بهتر است یا دین محمد (ص) گفتند بلکه دین شما بهتر از دین اوست و شما سزاوارتر بحق از او هستید، پس ایشان یعنى (یهود عنود) همان مردمى هستند که خداوند در باره آنان نازل فرمود، آیا نظر نمیکنى به آنهایى که بهره‏اى از کتاب (تورات) داده شده است به جبت و طاغوت ایمان آورده و به کفّار قریش میگویند شما راه را از مؤمنین بهتر یافته‏اید تا آنجا که فرمود و کافیست براى آنها سعیر جهنّم یعنى شعله آتش دوزخ.

پس قریش از گفته آنها مسرور و تحریک شده، پس براى جنگ با رسول خدا (ص) اجتماع نموده و آماده پیکار شدند، سپس یهودیان مذکور از مکّه بسوى قبیله غطفان رفته و آنها را دعوت بجنگ با رسول خدا (ص) کرده و با آنها هم گفتند که ما با شما خواهیم بود و قریش هم براى این کار با ما پیمان بسته‏اند، پس قبیله غطفان هم موافقت و آمادگى خود را اعلام نمودند پس قریش برهبرى و فرماندهى ابو سفیان بن حرب حرکت کرده و غطفان هم بسرکردگى عیینه بن حصین بن حذیفه بن بدر با قبیله فزاره و حرث بن عوف با قبیله بنى مره و مسعود بن جبله الاشجعى با مردمى که از اشجع متابعت او را نمودند بیرون آمده و بهم پیمانهاى خود هم نوشته از بنى‏ اسد که با آنها موافقت کنند، پس طلیحه با عدّه از بنى اسد که هم پیمان با اسد و غطفان بودند بآنها پیوستند.

و قریش بجماعتى از مردان بنى سلیم مثل ابو الاعور سلمى و پیروانش از قبیله مذکور نامه نوشتند که قریش را کمک کنند، و چون این اخبار بپیغمبر اسلام (ص) رسید خندقى بر دور شهر مدینه با اشاره جناب سلمان فارسى رضوان اللَّه تعالى علیه کنده و این اوّلین جنگى بود که سلمان شرکت کرده و او در آن موقع آزاد بود گفت یا رسول اللَّه (ص) ما در فارس وقتى در محاصره دشمن قرار میگیریم بر دور خود خندق قرار میدهیم، پس پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله رأى سلمان را پذیرفته و باتفاق مسلمانها خندق را کنده و آن را محکم ساختند.

و از دلایل و معجزات پیامبرى آن حضرت که در حفر خندق ظاهر شد روایت ابو عبد اللَّه حافظ است که باسنادش از کثیر بن عبد اللَّه بن عمرو عوف مزنى آورده که گفت پدرم براى من از پدرش حدیث کرد که پیغمبر (ص) در سال احزاب نقشه خندق را چنین پیاده نمود که کندن چهل زراع را در عهده ده نفر از مسلمین گذارد، پس در میان مهاجرین و انصار در باره سلمان اختلاف شد و سلمان مرد نیرومند و پرتوانى بود پس انصار گفتند که سلمان از ماست و مهاجرین گفتند سلمان از ماست، پس پیامبر خدا (ص) فرمود سلمان از ما خاندان است.

عمرو بن عوف گوید من و سلمان و حذیفه بن الیمان و نعمان مقرن و شش نفر از انصار چهل زراع را بریده و کندیم تا رسیدیم به خاک رس خداوند از ته خندق سنگ سفید گردى را بیرون آورد و بیل و کلنگ ما-شکست و بر ما سخت شد، پس بسلمان گفتیم از خندق بالا برو و پیامبر (ص) را از این سنگ خبر بده که یا ما از سنگ بگذریم که گذشتن از سنگ نزدیک است و یا اینکه ما را برأى و نظر مبارکش در باره سنگ فرمان دهد چون ما دوست نداریم از خط نقشه آن حضرت تجاوز کنیم، پس سلمان از خندق بالا آمده و خدمت پیامبر (ص) رسید در حالى که برایش قبّه‏اى زده بودند، پس عرض کرد یا رسول اللَّه سنگ سفیدى گردى از ته خندق بیرون آمده و آهن آلات ما را شکسته و کار بر ما دشوار شده زیرا چیزى در آن اثر نمیکند نه زیاد و نه کم، پس نظر مبارک را در باره آن بفرما، پس آن حضرت با سلمان وارد خندق شده و کلنگ بدست گرفته و بر آن سنگ زد که برقى از آن ظاهر شد که تمام مدینه را روشن نمود مثل اینکه چراغ پر نورى در شب تاریکى افروخته‏اند، پس پیامبر تکبیر فتح گفت مسلمانها نیز اللَّه اکبر گفتند، سپس دو مرتبه زد باز برقى ظاهر شد آن گاه ضربت سوم را زدند که برق دیگرى برخاست.

پس سلمان گوید: گفتم پدر و مادرم بفدایت یا رسول اللَّه این برقهایى که مى‏بینیم چیست فرمود: برق اوّل نشانه فتح یمن است که خداوند نصیب ما خواهد نمود و امّا دوّم نشانه فتح شام و مغرب است و امّا برق سوّم علامت فتح مشرق (و عجم) است، پس مسلمانان خوشحال شدند و گفتند الحمد للَّه موعد صادق، سپاس و شکر مخصوص خداوندیست که وعده دهنده صادق است، و احزاب ظاهر شدند، مؤمنین گفتند:

” هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ” اینست آنچه که خدا و پیغمبر (ص) بما وعده داد و خدا و پیامبرش راست گفتند و منافقین‏ گفتند آیا تعجّب نمى‏کنید که محمد شما را خبر داده و وعده باطل میدهد و بشما میگوید که در یثرب (مدینه) قصور حیره و مدائن و کسرى را مى‏بینید و اینکه آنها را براى شما فتح میکند و حال آنکه شما حفر خندق نموده، و جرئت مبارزه و ظاهر شدن را ندارید.

معجزه دوّم‏

و نیز از آیات و معجزات پیامبرى آن حضرت حکایتى است که ابو عبد اللَّه حافظ با اسنادش از عبد الواحد بن ایمن مخزومى روایت نموده گوید:

شنیدم جابر بن عبد اللَّه انصارى گفت ما در آن روز خندق مى‏کندیم پس کوهکى در آن ظاهر شد، پس ما گفتیم یا رسول اللَّه کوهکى پیش آمده در خندق، پیغمبر (ص) فرمود: بر آن آب بپاشید، آن گاه برخاست، پس بطرف آن کوهک آمد در حالى که از گرسنگى دامن خود را بشکم مبارکش بسته بود، پس کلنگ یا بیل را گرفت و سه مرتبه بسم اللَّه گفت آن گاه بر آن سنگ زد، پس آن سنگ مانند رمل و شن نرم رونده گردید، پس گفتم به من اجازه دهید بمنزلم بروم، پس اجازه فرمود، پس بهمسرم گفتم آیا از خوراکى چیزى دارى گفت: یک صاع (سه کیلو) جو و یک بزغاله هست، پس او جو را آرد نموده و خمیر کرد و من بزغاله را ذبح کردم و پوست کندم و در اختیار عیالم گذاشتم و خدمت پیامبر آمدم و ساعتى نشسته، سپس باز رخصت گرفته و بمنزل آمده و دیدم همسرم آن خمیر را نان ساخته و گوشت را هم پخته است، پس حضور پیامبر (ص) برگشته و گفتم نزد ما غذایى آماده است یا رسول اللَّه شما و دو نفر از اصحابتان تشریف بیاورید.

فرمود اى جابر غذا چه مقدار است، گفتم یک صاع نان جو و یک‏ بزغاله است، پس پیغمبر (ص) بمسلمانانى که در خندق کار میکردند فرمود برخیزید براى صرف غذا بمنزل جابر بیائید، پس همه آنها برخاسته و بطرف منزل من آمدند و من از خجالت حالتى که پیدا کردم که جز خدا کسى نمیدانست براى کمى غذا و میگفتم همه مردم آمدند بر یک من نان جو و یک بزغاله، پس نزد زنم آمده و گفتم ما رسوا شدیم پیغمبر (ص) با تمام مردم مدینه آمدند، پس عیالم گفت آیا پیغمبر” ص” از تو از مقدار غذا پرسید؟

گفتم بلى، پس گفت خدا و پیامبر (ص) داناترند ما او را از موجودى خود خبر دادیم، پس این سخن زن من غم و غصّه مرا برطرف کرد.

پس رسول خدا (ص) وارد شده و فرمود گوشت و نان را با من گذارید پس آن حضرت شروع کرد به ریز کردن نان و در آبگوشت ریختن و گوشت بزغاله پخته را از هم جدا میکرد و در ظرف غذا میگذارد، و مرتبا جلوى مردم میگذارد تا همه خورده و سیر شدند و تنور نان و دیگ آبگوشت پر از نان و آبگوشت و گوشت بود مانند اولش سپس پیغمبر (ص) بعیال جابر فرمود خودت بخور و بهمسایه‏ها اهداء کن، پس ما غذا خورده و به تمام خویشان خود نیز هدیه فرستادیم، و بخارى این معجزه را در صحیح خویش آورده است.

براء بن عازب گوید: در روز احزاب رسول خدا (ص) با ما خاک حمل میکرد و خاک سفیدى شکم آن بزرگوار را پوشانیده بود و بصداى بلند مى‏فرمود:

لا همّ لو لا انت ما اهتدینا و لا تصدّقنا و لا صلّینا

بار خدایا اگر تو نبودى ما هدایت نشده و نه زکاه داده بودیم و نه‏ نماز میخواندیم.

فانزلن سکینه علینا و ثبت الاقدام ان لاقینا

پس خدایا بر ما سکینه و اطمینان را نازل فرما و قدمهاى ما را در هنگام ملاقات دشمن استوار دار.

ان الاولى قد بغوا علینا اذا أرادوا فتنه ابینا

بدرستى که حزب اوّل (که یهود مدینه‏اند) بر ما ستم کردند و هر وقت آنها میخواستند آشوبى برپا کنند ما ممانعت میکردیم، و این رجز را نیز بخارى در صحیح خود نقل نموده است.

ابى الولید از شعبه از ابى اسحاق از براء نقل نموده که چون رسول خدا (ص) از حفر خندق خلاص شد قریش با ده هزار نفر از مردم مختلف و پیروان قریش از بنى کنانه و اهل تهامه رسیده و بین جرف و غابه‏ فرود آمدند و غطفان و پیروانش از اهل نجد آمده و در دامنه کوه احد منزل نمودند.

پیغمبر (ص) با سه هزار نفر از مسلمین از سور مدینه بیرون آمد، و سلع را در پشت خود قرار داده و در آنجا اردوگاه ساختند و خندق در میان ایشان و جبهه دشمن بود، و امر فرمود که زنان و کودکان را در مکان بلند منزل دهند، پس دشمن خدا حىّ بن اخطب نضیرى بدرب قلعه کعب بن اسد قرظى رئیس بنى قریظه که با پیامبر (ص) پیمان بسته و مواعده گذارده بود که بر علیه اسلام و مسلمین اقدامى ننماید آمده و فریاد زد و وى را طلبید و چون کعب صداى نحس ابن اخطب را شنید درب قلعه را بروى او بست، پس اجازه ملاقات خواست و او خوددارى نمود، پس فریاد زد اى کعب در را باز کن کعب گفت واى بر تو اى حى تو مردى بد قدم و میشوم هستى و من با محمد (ص) پیمان بسته‏ام که بر علیه او کارى نکنم و نقض پیمان نمیکنم، و از آن حضرت هم جز وفاء و صداقت چیزى ندیده‏ام، ابن اخطب گفت واى بر تو در را باز کن تا با تو سخنى بگویم گفت من این کار را نمیکنم گفت آرى تو در را بسته‏اى که مبادا من از آذوقه و علوفه تو چیزى بخورم.

پس در را گشود و حى بن اخطب وارد و گفت واى بر تو اى کعب من عزّت دنیا را برایت آورده‏ام، من برایت قریش را با تمام رؤسا و بزرگان آن و غطفان را با همه سرانش آورده‏ام و با من پیمان بسته‏اند که از پاى ننشینند تا اینکه محمد و پیروانش را مستأصل و بیچاره کنند.

کعب گفت بخدا تو ذلّت و بدبختى دنیا را براى من آورده‏اى ابرى آورده‏اى که رعد و برق دارد ولى یک قطره باران با آن نیست، مرا واگذار با محمد (ص) زیرا من جز صداقت و وفاء چیزى از او ندیدم.

پس ابن اخطب ملعون کعب را مکرّر اغوا و بوعده شیطانى فریفت تا او را حاضر کرد بر این پیمان و قرار که اگر قریش و غطفان شکست خورده و نتوانستند به محمد (ص) صدمه‏اى بزنند و بمکّه برگشتند من بر قلعه تو وارد شوم، تا هر بلائى بر سر تو آمد به منهم برسد، پس کعب پیمان خود شکست و از قرارى که میان او و آن حضرت بود برائت جست.

پس چون این خبر به پیامبر (ص) رسید سعد بن معاذ بن نعمان‏ ابن امرء القیس که یکى از بنى عبد الاشهل و در آن موقع رئیس قبیله اوس بود باتفاق سعد بن عباده یکى از بنى ساعده بن کعب بن خزرج که در آن وقت ریاست قبیله خزرج را داشت با عبد اللَّه بن رواحه و خوات بن جبیر فرستاد و فرمود بروید و به بینید آیا خبر نقض پیمان کعب صحّت دارد یا نه، پس اگر درست است براى ما روشن کنید که بدانیم و بمردم نگوئید و اگر که بر وفاء و عهد خود باقى هستند بمردم ابراز کنید.

پس آن گروه نزد کعب آمدند و دیدند که آنها بر پلیدترین حالت هستند و علنا میگویند میان ما و محمد عهد و قرارى نیست، پس سعد بن عباده آنها را بد گفته و ملامت کرد و آنها هم بسعد بدگویى کردند.

سعد بن معاذ گفت بدگویى را واگذار، پس بدرستى که آنچه بین ما و آنهاست از بدگویى و شماتت بزرگتر است، سپس نزد پیغمبر (ص) آمده و گفتند آنها مانند قبیله عضل و قاره که با اصحاب رسول خدا حبیب بن عدى و یارانش اصحاب رجیع مکر کردند هستند.

پیامبر (ص) فرمود اللَّه اکبر اى مسلمانان بشارت باد شما را در این موقع بلاء بزرگ و سخت شد و ترس زیاد عارض گردید، و دشمن از بالاى مدینه و پائین آن هجوم آورد تا مؤمنان هر گمانى از خاطرشان گذشت و نفاق بعضى از منافقین ظاهر گشت.

پس پیامبر (ص) با مشرکین حدود ۲۷ روز در مقابل هم ایستاده ولى نبردى در میان آنان نشد مگر تیر اندازى.

پس چند نفر از قهرمانان و شجاعان قریش مثل عمرو بن عبد ود برادر بنى عامر بن لوى و عکرمه ابى جهل و ضرار بن خطاب و هبیره بن ابى‏ وهب و نوفل بن عبد اللَّه لباس رزم پوشیده و بر مرکب‏هاى خود سوار و از خیام بنى کنانه عبور و گفتند اى بنى کنانه آماده جنگ شوید که به زودى خواهید دانست در این روز مرد میدان کیست، سپس هى بر اسبهاى خود زد، و آمدند تا در لب خندق رسیدند و گفتند بخدا سوگند که این یک نقشه‏اى است که عرب آن را نمى‏دانست، پس گشتند تا جاى تنگى از خندق را یافتند و بر اسبها نهیب دادند تا از خندق پریده و در آن طرف که زمین سخت و محکمى بود جولانى کرده و مبارز طلبیدند.

پس على بن ابى طالب علیه السلام با چند نفر از مسلمین به مبارزه آنان شتافته و آن مرزى که عبور کرده بودند گرفتند و عمرو بن عبد ود پهلوان قریش که در روز جنگ بدر هم حاضر و مجروح شده و نتوانسته بود که در جنگ احد شرکت کند با اقرانش بطرف على علیه السلام آمد و او در این روز براى اینکه دلاورى و شجاعت خود را اعلام کند، بمیدان آمده بود و قریش او را با هزار سوار برابر و باو فارس یلیل میگفتند براى اینکه او با چند سوار از قریش آمدند تا به یلیل که بیابانى نزدیک بدر است رسیدند، پس بنو بکر با جماعتى جلوى آنها را گرفتند، پس عمرو به یارانش گفت شما بروید و آنها رفتند و او به تنهایى با بنو بکر بمقاتله برخاست و آنها را کشت و یا فرارى نمود تا بفارس یلیل معروف گردید.

و نام زمینى که در آن خندق کندند (مداد) بود و اوّل کسى که از آن پرید عمرو و یارانش بودند، پس در این باره گفته شده است.

عمرو بن عبد ود کان اوّل فارس‏ جزع المداد و کان فارس یلیل‏

عمرو بن عبد ود، اوّل قهرمان و اسب سوارى بود که از خندق پرید و او فارس یلیل و شجاع بیقرین بود.

ابن اسحاق گوید: که عمرو بن عبد ود فریاد میکرد (هل من مبارز) آیا کسى هست که به نبرد و مبارزه با من آید، پس على علیه السلام در حالى که در لباس رزم بود و خودى از آهن بسر داشت برخاست و گفت یا رسول اللَّه من به جنگ او خواهم رفت پیامبر (ص) فرمود بنشین یا على او عمرو است و عمرو پیاپى میگفت، الا رجل، الا رجل، آیا مردى نیست، بمیدان من آید و میگفت بهشتى که شما گمان میکنید هر کس از شما کشته شود و یا بکشد داخل آن میشود کجاست؟

پس على علیه السلام برخاست و گفت یا رسول اللَّه من آماده نبرد عمروم، و عمرو براى بار سوم فریاد زد و گفت:

و لقد بححت من النّداء بجمعکم هل من مبارز

و هر آینه بحقیقت که من فریاد زدم بجمع شما مسلمین آیا کسى هست که به نبرد من آید.

و وقفت اذ جبن المشجع‏ موقف البطل المناجز

و من ایستادم زمانى که دلاوران ترسیدند در مکان شجاع دلیر و بى پروایى.

انّ السماحه و الشجا عه فى الفتى خیر الغرائز

بدرستى که کرم و شجاعت در جوان مرد بهترین غریزه و صفات است.

پس على علیه السلام برخاست و عرض کرد یا رسول اللَّه من مرد میدان اویم و آن حضرت فرمود: على او عمرو است، گفت: گرچه عمرو باشد و از پیامبر اجازه نبرد با او را گرفت و پیامبر باو اجازه داد.

و در روایاتى که ابو محمد حسینى قائینى براى ما نموده از حاکم ابو القاسم حسکانى باسنادش از عمرو بن ثابت از پدرش از جدش از حذیفه گوید، که پیامبر زره خود را بنام (ذات الفصول) بر تن او نمود و شمشیر ذا الفقارش را باو داده و عمامه خود را بر سر او گذارد آن گاه فرمود اکنون پیش برو و چون شروع برفتن کرد فرمود:

بار خدایا او را از جلو و پشت سر و راست و چپ و بالا و پائین محافظت بفرما، ابن اسحاق گوید، پس على علیه السلام بطرف عمرو رفت در حالى که میگفت:

لا تعجلن فقد اتا ک مجیب صوتک غیر عاجز

عجله و شتاب نکن که آمد پاسخ گوینده‏ى صداى تو که عاجز و ناتوان نیست.

ذو نیّه و بصیره و الصدق منجى کلّ فائز

کسى که صاحب اراده و قصد و بینایى و بینش و صداقت و نجات دهنده رستگارى است.

انّى لارجو ان اقیم علیک نائحه الجنائز.

من بحقیقت امیدوارم که بر تو اقامه کنم نوحه و عزاى جنازه‏ها را.

من ضربه نجلاء یبقى‏ ذکرها عند الهزاهز

از ضربت سختى که خاطره آن باقى بماند نزد طعنه زن‏ها و مسخره کن‏ها.

پس عمرو بآن حضرت گفت، تو کیستى؟ فرمود: من على هستم.

گفت، ابن عبد مناف؟ فرمود: من على بن ابى طالب بن عبد المطلب‏ ابن هاشم ابن عبد منافم.

عمرو گفت، اى پسر برادر از عموهاى تو افرادى هستند که از تو بزرگترند من کراهت دارم که خون تو را بریزم، على علیه السلام فرمود، لکن من بخدا قسم کراهتى ندارم که خون تو را بریزم، پس عمرو خشمگین شده و از اسب پیاده و شمشیرش را که گویى شعله‏ اى از آتش بود کشید بطرف على” ع” در حال غضب آمد، پس على علیه السلام با کلاخودى که بر سر داشت به جلوى او آمد و عمرو چنان ضربتى بر آن زد که آن را دو نیم کرد و شمشیر در آن مانده و به جلوى سر مبارک آن حضرت رسید، و آن را شکافت و آن حضرت هم ضربتى بر رگ گردن عمرو زد که بزمین افتاد.

و در روایت حذیفه هست که آن حضرت شمشیرى بر هر دو ساق پاى عمرو زد که از پشت بزمین افتاد و میان آنها گرد و غبارى برخاست، پس صداى اللَّه اکبر على علیه السلام بگوش رسول خدا (ص) رسید فرمود:

بآن خدایى که جان من در دست اوست على عمرو را کشت، و اوّل کسى که مبادرت کرد بسوى آن گرد و غبار عمر بن خطاب بود که دید على علیه السلام شمشیر خود را بزره عمرو مى‏مالد، پس عمر فورا برگشت و گفت یا رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله على عمرو را کشت، و على سر خود را بست و به سوى پیامبر (ص) آمد و صورتش مانند ماه مى‏درخشید، پس عمر بن خطاب، گفت چرا زره ارزنده او را که در عرب بهتر از او نیست از تن او در نیاوردى فرمود: چون او را زدم عورتش را وسیله مصونیت خود قرار داد و من از پسر عمویم خجالت کشیدم که او را لخت کنم.

حذیفه گفت: پس پیامبر (ص) فرمود، اى على بشارت باد تو را که‏ اگر عمل امروز با عمل امت محمد (ص) میزان کنند عمل تو (ضربت زدن تو) برتر از عمل آنان آید، و این براى این بود که خانه‏اى باقى نماند از خانه‏ هاى مشرکین مگر آنکه بکشته شدن عمرو محزون گردیده و ناتوان شد، و نماند منزلى از منازل مسلمین مگر اینکه عزت و توانى در آن داخل گردید.

و نیز ابو القاسم حسکانى باسنادش از سفیان ثورى از زبید ثابى از مره از عبد اللَّه بن مسعود روایت نموده که آیه: کَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتالَ‏ را بعلى میخواند، پس یاران عمرو فرار را بر قرار اختیار کرده و لیکن اسبهاشان در خندق افتاده و مسلمانان آنها را تعقیب و محاصره نموده و دیدند که نوفل بن عبد العزى در درون خندق است، پس او را از اطراف سنگ باران کردند، پس نوفل بایشان گفت یک بار کشتن از این بهتر است، یکى پائین آید تا با او مبارزه کنم، پس زبیر بن عوام وارد خندق شده و او را کشت. و ابن اسحاق گوید: که على علیه السلام نیزه‏اى بزیر گلوى او زد و او هلاک شد در خندق و مشرکین خدمت پیامبر (ص) ده هزار دینار فرستاده که مرده او را بخرند، پیامبر (ص) فرمود: آن مال شما ما قیمت و بهاء مرده را نمى‏خوریم، و امیر المؤمنین على علیه السلام ابیاتى در آنجا انشاد کرد که این چند بیت از آنهاست.

نصر الحجاره من سفاهه رأیه‏ و نصرت ربّ محمد بصواب‏

یارى کرد عمرو بتهاى سنگى را از نادانى و حماقت رأى و عقل، و من‏ یارى نمودم پروردگار محمد را بدرستى و راستى.

فضربته و ترکته متجدّلا کالجذع بین دکادک و رواب‏

پس من او را زدم و انداختم روى زمین مانند تنه درختى که میان رمل و تپّه‏هاى شنى افتاده باشد.

و عففت عن اثوابه و لو انّنى‏ کنت المقطّر بزیّ اثوابى‏

و من از گرفتن لباسهاى رزمى او که ارزنده و بى‏نظیر بود خوددارى کردم و گرچه من نیازمند بودم براى کهنه بودن لباسهایم.

و عمرو بن عبید از حسن بصرى روایت کرده که گفت وقتى على علیه السلام عمرو بن عبد ود را بقتل رسانید سر نحس او را برداشت و انداخت در پیش روى رسول خدا (ص)، پس ابو بکر و عمر برخاسته و سر مبارک على (ع) را بوسیدند.

و از ابى بکر بن عیاش روایت شده که گفت على علیه السلام ضربتى زد که در اسلام ارزشمندتر از او نبوده است، یعنى ضربتى که از آن حضرت بر عمرو بن عبد ود زد و بر على علیه السلام ضربتى زده شد که در اسلام از او بد تر نبوده، یعنى ضربه ابن ملجم که بر آن لعنتهاى خدا باد.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *