حکایت مهاجرت به حبشه تعداد واسامی ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره مائده آیه۸۱-۱۲۰

شأن نزول و داستان‏

لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَهً لِلَّذِینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا:

این آیات، درباره نجاشى و اصحابش نازل شد.

مفسران گویند:

– قریش تصمیم گرفتند که مسلمانان را در فشار گذارند. از این رو قرار بر این شد که هر قبیله‏اى افراد مسلمان خود را مورد آزار و شکنجه قرار دهد. این برنامه، با کمال خشونت آغاز شد. گروهى از مسلمانان گرفتار شدند و گروهى از خطر رستند.

خداوند پیامبر را بوسیله عمویش ابو طالب، حفظ کرد. هنگامى که پیامبر احساس کرد که مسلمانان در فشار هستند و هنوز بجهاد مأمور نشده است، آنها را مامور کرد که به سرزمین حبشه روند. فرمود:

– در آنجا پادشاهى صالح است که ستمش به کسى نمى‏رسد و در قلمرو او کسى را یارى ستمگرى نیست. به آنجا بروید، تا خداوند فرجى کند.

مقصود پیامبر از «پادشاه صالح» نجاشى است که نامش «اصحمه» یعنى «عطیه» بود. نجاشى لقب پادشاهان حبشه بود مثل «خسرو» براى ساسانیان و قیصر براى امپراطوران رومى و تبّع براى پادشاهان یمن.

بر طبق این دستور یازده مرد و چهار زن مسلمان، مخفیانه، رهسپار حبشه شدند عثمان و همسرش رقیه دختر پیامبر، زبیر بن عوام، عبد اله بن مسعود، عبد الرحمن بن عوف، ابو حذیفه بن عتبه و همسرش سهله، سهل بن عمرو، مصعب بن عمیر، ابو سلمه و همسرش ام سلمه، عثمان بن مظعون، عامر بن ربیعه و همسرش لیلى دختر ابى خیثمه، حاطب بن عمرو و سهل بن بیضاء. این عده به کنار دریا رفتند و از آنجا بوسیله کشتى- که به نیم دینار کرایه کردند- رهسپار حبشه شدند. این مهاجرت، در ماه رجب سال پنجم، بعثت، اتفاق افتاد و براى اولین بار بود. پس از آن جعفر بن ابى طالب، عازم آن دیار شد و بدنبال او مسلمانان دیگر- به استثناى زنان و کودکان- راه حبشه را پیش گرفتند و سرانجام ۸۲ تن مسلمان در کشور نجاشى پناهنده شدند.

قریش، از این ماجرا اطلاع یافتند. عمرو بن عاص و عماره بن ولید را با هدایایى بسوى نجاشى و درباریانش فرستادند، به امید اینکه پناهندگان مسلمان را از پادشاه حبشه، تحویل بگیرند.

عماره، جوانى زیبا بود. هنگامى که در کشتى نشستند، بساط باده گسارى را پهن کردند و چندان خوردند که مست شدند. در این وقت عماره به رفیق خود گفت.

– بخانمت بگو تا مرا بوسه زند.

عمرو زیر بار نرفت. همین که کاملا مست شد، عماره او را بدریا افکند.

عمرو خود را به کشتى چسبانید و از غرق نجات یافت. بدین ترتیب، آتش کینه و دشمنى در میان آنها روشن شد. در اینحال وارد حبشه شدند و برنامه ماموریت خود را آغاز کردند.

عمرو عاص به نجاشى گفت:

– پادشاها، گروهى به مخالفت دین ما برخاسته، به خدایان ما توهین کردند و به کشور تو آمدند. آنها را بما بازگردان.

نجاشى جعفر را احضار کرد. جعفر گفت:

– پادشاها، از این‏ها سؤال کن:

– آیا ما برده آنهاییم؟

عمرو گفت:

– نه.

جعفر گفت:

– از آنها بپرس، آیا طلبى از ما دارند؟

عمرو گفت:

– نه. از شما طلبى نداریم.

جعفر گفت:

– آیا در میان شما مرتکب قتلى شده ‏ایم، که به تعقیب ما پرداخته ‏اید؟

عمرو گفت:

– نه.

جعفر گفت:

– بنا بر این از جان ما چه میخواهید؟ شما به آزار و اذیت ما پرداختید و ما ناچار شدیم از سرزمین شما خارج شویم! سپس گفت:

– پادشاها، خداوند در میان ما پیامبرى برگزیده است که ما را از شرک و قمار منع و به نماز و زکات و عدل و احسان و صله رحم و ترک فحشا و منکر و زنا، امر مى‏کند.

نجاشى گفت:

– خداوند عیسى را هم براى همین دستورات، مبعوث کرد. سپس رو بجعفر کرده، گفت:

– آیا از آیاتى که خداوند بر پیامبر نازل کرده است، چیزى بیاد دارى؟! جعفر گفت:

– آرى.

آن گاه سوره مریم را قرائت کرد، تا رسید به آیه: «وَ هُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَهِ تُساقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیًّا» (مریم ۲۵: شاخه درخت خرما را بجنبان تا رطب تازه از آن بریزد)، نجاشى گفت:

– به خدا این مطالب، همه حق است!

عمرو گفت:

– او مخالف ماست. او را بما تحویل ده، نجاشى دست را بلند کرد و بر صورت عمرو زد و گفت:

– خاموش باش. اگر بعد از این نام او را به بدى یاد کنى، ترا بکیفر مى‏رسانم.

سپس گفت:

– هدیه ‏اش را به او پس دهید.

آن گاه رو به جعفر و همراهانش کرده، گفت.

– شما در کشور حبشه در امان هستید.

پادشاه دستور داد که وسائل رفاه آنها را فراهم سازند. عمرو با حالت یاس، بمکه بازگشت و مسلمانان در جوار پادشاه حبشه، اقامت کردند، تا وقتى که پیامبر به مدینه مهاجرت کرد و کارش بالا گرفت و با قریش جنگید و خیبر را فتح کرد. جعفر با همه همراهانش در روز فتح خیبر، وارد مدینه شد. پیامبر فرمود:

– نمیدانم، آیا به فتح خیبر خوشحال‏تر باشم یا بقدوم جعفر؟! جعفر با ۷۰ نفر که ۶۲ نفر از حبشه و هشت نفر آنها از شام بودند و «بحیراى» راهب در میان آنها بود، بحضور پیامبر گرامى رسیدند. پیامبر سوره «یس» را براى آنها تلاوت کرد. آنها با شنیدن قرآن گریه کردند و ایمان آوردند و گفتند:

– چقدر این آیات، شبیه است به آنچه بر عیسى نازل شده است! بهمین مناسبت خداوند، این آیات را درباره ایشان نازل کرد.

 

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره مائده آیه۸۱-۱۲۰

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *