داستان جنگ حنین ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی

تاریخ نویسان و مفسرین گفته ‏اند که چون رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله مکه را فتح کرد از آنجا براى جنگ با قبائل هوازن و ثقیف بسوى حنین حرکت کرد، و این جریان در آخر ماه رمضان یا در شوال سال هشتم هجرت بود، و سبب اینکار رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله آن بود که رؤساى هوازن بنزد مالک بن عوف نصرى اجتماع کرده و اموال و زنان و کودکان را نیز بهمراه خود آوردند، و در سرزمین «اوطاس»[۲] فرود آمدند در میان آنها پیرى سالخورده که دو چشم خود را از دست داده بود وجود داشت که نامش درید بن صمه و رئیس قبیله جشم بود.

بدانجا که رسیدند، درید پرسید: اکنون در چه سرزمینى هستید؟ در پاسخش گفتند: در وادى اوطاس! درید گفت: براى جولان اسبان جاى خوبى است، نه سنگلاخى است سخت، و نه ریگزارى است نرم. آن گاه سخن خود را ادامه داده پرسید:

چه شده که صداى اشتران، و بانگ خران، و سر و صداى گاوان و گوسفندان و گریه کودکان بگوش میرسد؟ در پاسخش گفتند: مالک بن عوف دستور داده مردم فرزندان و زنان و اموال خود را نیز همراه بیاورند تا هر کس بخاطر دفاع آنها بخوبى جنگ کند درید (با ناراحتى) گفت: بپروردگار کعبه سوگند این مرد گوسفند چران است (او را با جنگ چه کار)! آن گاه دستور داد مالک را بنزدش حاضر کنند چون مالک پیش وى آمد بدو گفت: اى مالک تو امروز رئیس قبیله خود هستى و از پس امروز فردایى است، این مردم را بسرزمینهاى خود باز گردان آن گاه مردانشان را انتخاب کرده بر پشت اسبان سوار کن و آنها را بجنگ بیاور، زیرا آنچه بکار تو آید سوار کاران شمشیر زنند و در آن هنگامه اگر جنگ بنفع تو پایان یافت که آنها که پشت سر توأند (از زنان و فرزندان) بتو ملحق خواهند شد، و اگر بشکست تو انجامید در مورد زنان و خاندانت رسوا نگشته ‏اى (و آنها را بدست دشمن نسپارده‏ اى)؟

مالک (که حاضر نبود زیر بار حرف دیگرى برود) در پاسخش گفت: تو پیر شده ‏اى و دانش و عقل تو از دست رفته است.

از آن سو رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله پرچم بزرگ جنگ را بست و بدست على بن ابى طالب علیه السلام سپرد و پرچمهاى دیگر را نیز بدست همانهایى داد که آن را با خود بمکه آورده بودند، و پس از آنکه پانزده روز در مکه توقف فرمود بسوى حنین حرکت کرد، و براى تجهیز کار نیز کسى را بنزد صفوان بن امیه (که یکى از ثروتمندان مکه بود) فرستاد و تعداد یکصد زره بصورت عاریه از او درخواست کرد، صفوان پیغام داد:

آیا بصورت عاریه میخواهى یا بزور میخواهى بگیرى؟ رسول خدا (ص) فرمود: به صورت عاریه مضمونه میخواهم (که اگر یکى از آنها نیز از بین رفت عوض آن را بتو باز گردانم)! صفوان که چنان دید یکصد زره بصورت امانت براى آن حضرت فرستاد و خود نیز بهمراه لشگریان اسلام حرکت کرد، و دو هزار نفر دیگر از تازه مسلمانان مکه با لشگر اسلام بسوى حنین حرکت کردند که با ده هزار نفرى که همراه رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله بمکه آمده بودند جمعاً دوازده هزار نفر میشدند.

رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله یک تن از اصحاب خود را فرستاد تا خبرى از دشمن بیاورد، و آن مرد چون بنزد مالک بن عوف رسید از او شنید که بلشگریان خویش میگوید هر یک از شما زن و دارایى خود را پشت سر قرار دهید، و غلاف شمشیرها را بشکنید و در اطراف این درّه و پشت درختان کمین کنید و چون سپیده صبح زد یکباره حمله افکنید و دشمن را درهم بشکنید زیرا محمد با مردم جنگجوى سلحشورى روبرو نشده (تا مزه شکست را بچشد)! رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله چون نماز صبح را با اصحاب خود خواند از درّه حنین سرازیر شد، در این وقت لشکریان هوازن از هر سو بمسلمانان حمله کردند، جلوداران لشگر اسلام که قبیله بنى سلیم بودند با این حمله ناگهانى دشمن فرار کردند و بدنبال آنان دیگرانى که پشت سر آنها قرار داشتند دسته دسته گریختند و بخاطر آن غرورى که از کثرت سپاهیان بدانها دست داده بود دشمن کنترل میدان جنگ را بدست گرفت، و اینها نیز رو بفرار نهاده از پیش روى رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله نیز گذشتند و به پشت سرشان نیز نگاه نکردند، و بجز على علیه السلام که پرچم جنگ در دست او بود با چند تن دیگر که ایستادگى کردند بقیه همگى فرار کردند، و آن چند تن عبارت بودند از عباس بن عبد المطلب که دهنه استر رسول خدا را بدست داشت، و فضل بن عباس که در سمت راست آن حضرت بود، و ابو سفیان بن حارث بن عبد المطلب که در سمت چپ او قرار داشت، و نوفل بن حارث و ربیعه بن حارث و رویهم رفته نه تن از بنى هاشم و یک تن از غیر آنها و او ایمن بن ام ایمن بود که در همانروز بشهادت رسید، و در همین باره عباس گفته است:

۱- نصرنا رسول اللَّه فى الحرب تسعه و قد فرّ من قد فرّ عنه فأقشعوا
۲- و قولى اذا ما الفضل کرّ بسیفه‏ على القوم اخرى یا بنى لیرجعوا
۳- و عاشرنا لا قى الحمام بنفسه‏ لما ناله فى اللَّه لا یتوجع‏

ترجمه:

۱- ما بودیم که رسول خدا را در جنگ یارى کردیم و ما نه تن بیش نبودیم و دیگران همه گریخته و پراکنده شدند.

۲- و گفتار من که بپسرم فضل- در وقتى که بدشمن حمله میکرد- میگفتم که اى پسرم ضربت دیگرى بزن تا (دشمن یا گریختگان مسلمانان) باز گردند.

۳- و دهمین ما که خود مرگ را دیدار کرد (و بشهادت رسید) و از آنچه در راه خدا بدو رسیده بود اظهار درد نمیکرد.

و چون رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- انهزام لشگریان را دید بعمویش عباس- که صداى رسا و بلندى داشت- فرمود: بالاى این بلندى برو و صدا بزن: اى گروه مهاجر و انصار، اى اصحاب سوره بقره‏[۳]، و اى اهل بیعت شجره‏[۴]، بکجا فرار میکنید؟

این رسول خدا است! مسلمانان که صداى عباس را شنیدند بازگشتند و گفتند: «لبیک، لبیک» و بخصوص انصار سبقت جسته بجنگ مشرکین پرداختند تا جایى که رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- (که از دور میدان جنگ را تماشا میکرد) فرمود: «اکنون تنور جنگ گرم شد، من از روى صدق و راستى پیغمبرم، و منم فرزند عبد المطلب».

در این وقت بود که نصرت خداى تعالى نازل گشت، و قبیله هوازن بسختى شکست خورده و منهزم گشتند و بهر سو گریختند، و مالک بن عوف بیامد تا داخل قلعه طائف گشت مسلمانان آنها را تعقیب کرده حدود صد نفر آنان را کشتند و اموال و زنان و فرزندانشان را باسارت گرفتند، رسول خدا (ص) دستور داد کودکان و اموال را بسوى- جعرانه[۵] ببرند، و بدیل بن ورقاء خزاعى را بر آنها گماشت، و خود بدنبال فراریان و مالک بن عوف به طائف آمد و آن شهر را محاصره کرد و بقیه ماه شوال را در همانجا توقف کرد، و چون ماه ذیقعده شد از آنجا حرکت کرده به جعرانه آمد و غنائم جنگ را تقسیم نمود.

سعید بن مسیب گوید: مردى که در جنگ حنین بهمراه مشرکان بود براى من گفت:

هنگامى که ما با لشگر رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- برخورد کردیم باندازه دوشیدن گوسفند در برابر ما تاب مقاومت: اوردند و منهزم گشتند، ما بتعقیب آنان پرداختیم تا چون بصاحب استر شهباء (خاکسترى رنگ) یعنى رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- رسیدیم، مردانى سفید رو را دیدیم که بما گفتند رویتان زشت باد باز گردید و ما باز گشته و آنها بر ما غالب شدند و ما را شکست دادند، و منظورش از مردان سفید رو همان فرشتگان بودند.

و زهرى گفته: شنیدم که در آن روز شیبه بن عثمان نقل کرده که من پشت سر رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- رفتم تا آن حضرت را بجاى طلحه بن عثمان و عثمان بن طلحه که هر دو در جنگ احد کشته شده بودند بقتل رسانم، رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- از قصد درونى من آگاه شد و رو بمن کرده دستى بسینه‏ام زد و فرمود: اى شیبه تو را در پناه خدا مى‏نهم، من که این سخن را شنیدم لرزه بر اندامم افتاد و نگاهى بدو کرده دیدم آن حضرت پیش من از چشم و گوشم محبوبتر است، بى‏اختیار گفتم: گواهى دهم که تو پیغمبر خدایى، و براستى خداوند تو را بر راز درونى من مطلع ساخت.

و بهر صورت رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- غنائم جنگ را در جعرّانه تقسیم کرد، و مجموع زنان و کودکانى که در جنگ حنین از هوازن اسیر شده بودند ششهزار نفر بودند و شتران و گوسفندانى که بدست آنها افتاده بود از حساب بیرون بود.

ابو سعید خدرى گوید: رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- غنائم را میان آن دسته از قریش که تازه مسلمان شده بودند و سایر عرب تقسیم نمود تا دل آنها را بدینوسیله بدست آورد و براى انصار مدینه چیزى از آن غنائم منظور نفرمود، (و همین سبب شد که آنها دلتنگ شوند) از اینرو سعد بن عباده (رئیس انصار) بنزد آن حضرت آمد و گفت: اى رسول خدا انصار مدینه از این تقسیم که مخصوص قبیله خود و سایر عرب ساختى و براى اینان نصیبى منظور نکرده‏اى ناراضى هستند؟ حضرت بسعد فرمود: تو خود چه نظر دارى؟

عرضکرد: من نیز یکى از همان قوم خود هستم، رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- فرمود:پس قوم خود را در این «آغل»[۶] جمع کن، سعد بدستور آن حضرت انصار را در آنجا جمع کرد، و رسول خدا (ص) بدانجا آمد و میان آنها ایستاد و پس از حمد و ثناى الهى چنین فرمود: اى گروه انصار آیا هنگامى که من بنزد شما آمدم گمراه نبودید و خدا شما را هدایت کرد؟ و آیا فقیر نبودید و خدا توانگرتان ساخت؟ با هم دشمن نبودید و خدا دلهاى شما را با هم مهربان ساخت؟

همه در پاسخ گفتند: چرا اى رسول خدا.

سپس فرمود: اى گروه انصار چرا شما بمن پاسخ نمیدهید؟

گفتند: چه بگوئیم؟ و چه پاسخى بدهیم این منتى است که خدا و رسول بر ما دارند! فرمود: بخدا اگر میخواستید پاسخ دهید بمن مى‏گفتید- و گفته‏تان هم صحیح بود- که تو نیز وقتى بنزد آمدى که آواره بودى و ما منزل بتو دادیم، و فقیر و ندار بودى و ما با بذل مال و جان با تو مواسات کردیم، و ترسان بودى ما امنیت خاطرت را فراهم کردیم، و دیگران دست از یاریت کشیده بودند و ما تو را یارى کردیم؟

در پاسخ گفتند: این نیز منتى از خدا و رسول او بود که بر ما دارند! فرمود: اى گروه انصار آیا بخاطر مختصر گیاه سبزى از مال دنیا که من خواستم بوسیله آن دل مردمى را بدست آورم تا مسلمان شوند از من گله‏ مند شدید در صورتى که من شما را بهمان بهره‏اى که خدا برایتان مقدّر فرمود یعنى (همان نعمت) اسلام واگذاشتم؟

اى گروه انصار آیا راضى نیستید که مردم از اینجا با گوسفند و شتر بخانه ‏هاى خود باز گردند ولى شما، رسول خدا را بمنازل خود ببرید؟ سوگند بآنکه جانم بدست او است اگر همه مردم بیک راه روند و انصار تنها براهى دیگر من همان راه انصار را پیش میگیرم، و اگر موضوع هجرت در کار نبود من خود یکى از انصار بودم، (آن گاه دست بدعا برداشته فرمود:) خدایا انصار و فرزندان انصار و فرزندان فرزندان انصار را رحمت کن.

انصار که این سخنان را شنیدند آن قدر گریستند که محاسن آنان تر شد و در پاسخ آن حضرت گفتند: ما بقسمتى که خدا و رسول بر ایمان تعیین کنند (یا با قرار گرفتن خدا و رسول در سهم خود) راضى هستیم، و دنبال این سخن پراکنده شده و بدنبال کار خود رفتند.

انس بن مالک گوید: در آن روز رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- دستور داد تا جار بزنند: کسى با زنان آبستن (از اسیران) هم بستر نشود، و با زنان غیر آبستن نیز تا خون حیض نه بینند هم بستر نشوند، و پس از این جریان فرستادگان هوازن در جعرانه بنزد آن حضرت آمده مسلمان شدند و بدنبال این جریان سخنورى از ایشان‏ برخاسته و عرضکرد: یا رسول اللَّه در میان این زنان اسیر، خاله ‏ها و دایه‏ هاى شما (از قبیله بنى اسد) هستند که کفالت تو را در کودکى بعهده داشتند، و اگر ابن ابى شمر (پادشاه شام)، و یا نعمان بن منذر (پادشاه عراق) بر ما حکومت میکردند، و آنچه را اکنون ما بدان دچار گشته ‏ایم در آن وقت دچار آن میشدیم امید لطف و محبت آنها را نسبت بخود داشتیم و تو بهترین کفیلانى، آن گاه اشعارى نیز قرائت کرد.

رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- فرمود: کدامیک نزد شما محبوبتر است:

اسیران، یا اموال؟ آنان در پاسخ گفتند: اى رسول خدا ما را میان شرف و مال مخیر ساختى و شرف نزد ما محبوبتر است و با وجود آن ما درباره گوسفند و شتر سخنى بزبان نمیآوریم! رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- فرمود: اما آنچه از اسیران که در دست بنى هاشم است آنها از شما است (و من متعهد میشوم که آنها را بشما باز گردانم) و اما آنچه در دست سایر مسلمانان است من با آنها در اینباره سخن میگویم و براى آزادى آنها نیز وساطت خواهم کرد، و خودتان نیز با آنها سخن بگوئید و اسلام خود را آشکار سازید (تا مؤثرتر واقع شود)! و چون رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- نماز ظهر را خواند آنها برخاسته همان سخنان را تکرار کردند، رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- نیز (دوباره در میان مردم) فرمود: آنچه از آنها که در دست بنى هاشم هستند من آنها را باز گرداندم و آنچه در دست سایر مسلمانان است هر که خواهد از روى میل و رغبت بدون گرفتن فدیه (و پول) آنها را باز گرداند، و هر که خواهد فدیه گیرد من فدیه آنها را میپردازم تا آنها را باز گردانند.

بدنبال این سخن بیشتر مسلمانان حاضر شدند بدون فدیه اسیران را باز گردانند و گروه اندکى نیز فدیه گرفته و آنها را آزاد کردند، و پس از آن رسول خدا- صلى اللَّه علیه- و آله- براى مالک عوف پیغام داد که اگر اسلام آورده پیش ما بیایى اموال و خاندانت را بتو باز گردانم و علاوه صد شتر هم بتو میدهم، این پیغام که بمالک رسید از طائف حرکت کرده بنزد رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- آمد و آن حضرت نیز اموال و زن و فرزند او را بوى بازگرداند و صد شتر نیز بدو داد و او را بر مسلمانان قومش امیر ساخت‏.

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره توبه آیه۱ -۳۷

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *