داستان لوط و قومش ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی

داستان لوط و قومش‏

در روایتى که بوسیله ابو حمزه ثمالى و ابو بصیر از امام باقر (ع) روایت شده است، لوط مدت سى سال در میان قوم بسر برد. او از خود قوم نبود، بلکه از خارج بسوى ایشان رفته بود. آنها را بسوى خدا دعوت میکرد و از زشتى‏ها بر حذر میداشت.

مردم او را پاسخ نگفتند و از او اطاعت نکردند. خود را از جنابت پاک نمیکردند و بسیار بخیل و نظر تنگ بودند. سرانجام بکیفر بخل و نظر تنگى دردى بیدرمان در فروج آنها افتاد. جریان از این قرار بود که آنها بر سر راه کاروان مصر و شام بودند و مهمانان زیادى بر آنها وارد میشدند. آنها از پذیرایى مهمانان بیزار بودند. تصمیم گرفتند که هر گاه غریبى وارد شهر میشود، او را رسوا کنند تا مایه عبرت دیگران گردد.

در نتیجه دچار مرضى شدند که آسایش خود را از مردها میخواستند و در ازاى آن پول میپرداختند.

لوط مردى سخى و دست و دل باز بود و بگرمى از مهمانان پذیرایى میکرد.

وى را از این کار منع کرده، گفتند: اگر دست برندارى، مهمانت را رسوا مى‏کنیم.

لوط از آن پس ورود مهمانان را پوشیده میداشت. سرانجام خداوند، اراده فرمود که‏ قوم را دچار عذاب کند. از اینرو جبرئیل را با چند فرشته بسوى آنها فرستاد. نخست بر ابراهیم خلیل وارد شدند. ابراهیم گوساله ‏اى سر برید و غذایى براى آنها فراهم کرد. اما وقتى غذا را پیش روى آنها گذاشت، ملاحظه کرد که نمیخورند. ابراهیم ناراحت شد و از آنها ترسید. گفتند: اى ابراهیم، ما غذا نمیخوریم. ما فرستاده خداى توایم که بسوى قوم لوط میرویم. از آنجا حرکت کردند و نزد لوط رفتند. لوط مشغول آبیارى بود. پرسید: شما کیستید؟ گفتند: مسافریم. امشب ما را مهمانى کن. لوط گفت: مردم این شهر، خوب نیستند و تمایل به همجنس دارند و مال مردم را میبرند.

گفتند: ما احتیاط میکنیم. لوط بخانه آمد و از همسرش خواهش کرد که ورود مهمانان را به اطلاع کسى نرساند. او هم پذیرفت. علامت میان زن و مردم شهر این بود که هر گاه روز مهمان میآمد، از پشت بام دود میکرد و هر گاه شب مهمان میآمد، آتشى بر مى‏افروخت. مردم مطلع شدند و خانه لوط را محاصره کردند. جبرئیل بال خود را بر چشمان آنها زد و قوه بینایى را از آنها سلب کرد. مردم فهمیدند که عذاب نازل شده است.

جبرئیل گفت: اى لوط، به انفاق خانواده‏ات- بجز همسرت- از شهر خارج شو. لوط گفت: چگونه خارج شوم؟ اینها خانه ‏ام را محاصره کرده ‏اند. جبرئیل خطى از نور جلو روى او قرار داده، گفت: از همین جا بروید و احدى از شما رو بعقب بر نگرداند.

آنها رفتند و سپیده دم، طلوع کرد. در این وقت جبرئیل بالهاى خود را به اطراف شهر زد و آن را از جاى برکند و آن چنان بالا برد که صداى عوعوى سگان و بانگ خروسان را اهل آسمان شنیدند سپس شهر را وارونه کرد و خداوند شهر را سنگباران کرد.

زن لوط سنگى عظیم بر سرش افتاد و نابود شد. برخى گویند: شهر بر ساکنان خود وارونه شد و بر آنها که از شهر خارج بودند سنگ بارید.

کلى گوید: اولین کسى که عمل قوم لوط را انجام داد، شیطان بود. شهر لوط، یکى از شهرهاى آبادى بود که مسافران بسیارى را بخود جذب میکرد. شیطان بصورت جوانى زیبا در آمد و آنها را بعمل لواط تشویق کرد. تدریجاً این عمل در میان‏ ایشان رواج یافت و زمین از دست آنها بدرگاه خداوند استغاثه کرد. آسمان هم صداى استغاثه زمین را شنید و به استغاثه در آمد. عرش هم صداى استغاثه آسمان را شنید و بزارى افتاد. خداوند به آسمان امر کرد که بر آنها سنگ ببارد و بزمین امر کرد که آنها را فرو برد.

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره الأعراف آیه ۸۰- ۱۲۲

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *