کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره الحشر – آیه ۱-۷

۵۹- سوره الحشر- مدنیه

۱- النوبه الاولى‏

(۵۹/ ۷- ۱)

قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏ بنام خداوند فراخ بخشایش مهربان.

سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ‏ بپاکى میستاید [و بسجود میپرستد] اللَّه را، هر چه در آسمان و در زمین است. وَ هُوَ الْعَزِیزُ و او است آن تواننده تاونده‏[۱] به هیچ کس نماننده‏ الْحَکِیمُ (۱) راست کار راست دانش.

هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ‏ اللَّه اوست که آن ناگرویدگان، اهل تورات، را بیرون کرد. مِنْ دِیارِهِمْ‏ از سرایهاى خویش و از خان و مانهاى خویش. لِأَوَّلِ الْحَشْرِ نخست فراهم آوردن خلق را، [روز رستاخیز را]. ما ظَنَنْتُمْ أَنْ یَخْرُجُوا شما هرگز نپنداشتید که ایشان بیرون شوند.

وَ ظَنُّوا و ایشان پنداشتند. أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ‏ که حصارهاى ایشان، ایشان را نگهدارد از خداى. فَأَتاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَیْثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا تا آمد بایشان کار و فرمان خداى از آنجا که نبیوسیدند[۲] و نپنداشتند. وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ‏ و در دلهاى ایشان افکند ترس. یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُمْ‏ خانه‏هاى خویش تهى میکردند و مى‏فرو گذاشتند. بِأَیْدِیهِمْ وَ أَیْدِی الْمُؤْمِنِینَ‏ بدستهاى خویش ودستهاى گرویدگان. فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی الْأَبْصارِ (۲) شگفتى را پند گیرید اى زیرکان [و نادیده را بدیده دریابید].

وَ لَوْ لا أَنْ کَتَبَ اللَّهُ عَلَیْهِمُ الْجَلاءَ و رنه آن بودى که اللَّه بر ایشان نوشته بود، بیفتادن از خان و مان. لَعَذَّبَهُمْ فِی الدُّنْیا ایشان را درین جهان عذاب کردى‏ وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَهِ عَذابُ النَّارِ (۳) و ایشان را در آن جهان عذاب آتش بجاست.

ذلِکَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏ آن بآن بود که ایشان خلاف کردند از فرمان خداى و رسول او وَ مَنْ یُشَاقِّ اللَّهَ‏ و هر که جدا رود از فرمان خداى [و رسول او]. فَإِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ (۴) اللَّه سخت عقوبت است و سخت گیر.

ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِینَهٍ هر چه بریدند از درختان خرما لینه. أَوْ تَرَکْتُمُوها قائِمَهً عَلى‏ أُصُولِها یا گذاشتید بر پاى‏ فَبِإِذْنِ اللَّهِ‏ آن بپسند اللَّه بود و دستورى او. وَ لِیُخْزِیَ الْفاسِقِینَ (۵) و آن را تا درد زد و رسوا کند آن فاسقان را [که از طاعت بیرون‏اند].

وَ ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ مِنْهُمْ‏ و هر چیز که اللَّه از مال ایشان با رسول خویش گردانید.

فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ وَ لا رِکابٍ‏ و شما در آن نه اسب تاختید و نه اشتر.

وَ لکِنَّ اللَّهَ یُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلى‏ مَنْ یَشاءُ لکن اللَّه مى‏گمارد پیغامبران خویش را بر آن که خواهد وَ اللَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ (۶). و اللَّه بر همه چیز تواناست.

ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرى‏ هر چه اللَّه با رسول خویش گردانید از جهانیان، فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ‏ آن خدایراست و رسول را، وَ لِذِی الْقُرْبى‏ و خویشاوندان رسول را وَ الْیَتامى‏ و نارسیدان بى‏پدر را وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ‏ و درویشان را و راه گذریان را کَیْ لا یَکُونَ دُولَهً بَیْنَ الْأَغْنِیاءِ مِنْکُمْ‏ تا نه هر که دست یاود[۳] از توانگران در مال فى‏ء [چنان که خواهد میکند[۴]]، وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ‏ و هر چه شما را دهد رسول آن را میگیرید وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا و هر چه شما را از آن باز زند باز شوید. وَ اتَّقُوا اللَّهَ‏ و از [خشم و عذاب‏] خداى بپرهیزید. إِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ (۷) که اللَّه سخت گیر است.

 

النوبه الثانیه

این سوره الحشر هزار و نهصد و سیزده حرفست و چهار صد و چهل و پنج کلمه و بیست و چهار آیه جمله به مدینه فرو آمد باجماع مفسّران.

روى عن ابن عباس رضى اللَّه عنه قال: قال رسول اللَّه (ص): «من قرأ سوره الحشر لم یبق جنه و لا نار و لا کرسى و لا حجاب و لا السماوات السمع و الارضون السبع و الهوامّ و الطّیر و الشّجر و الدّواب و الجبال فالشّمس و القمر و الملائکه الّا صلّوا علیه فان مات من یومه و لیلته مات شهیدا».

سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ‏ افتتح اللَّه سبحانه هذه السوره بتقدیسه و تمجیده و قدرته على اهل السماوات و الارض و انّ کلّ شى‏ء منها ینقاد و انّ کلّ شى‏ء منها یبرّئه من السوء و هو العزیز المنیع المنتقم من اعدائه، المعزّ لاولیائه، المحکم لافعاله.

هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مفسّران گفتند: این سوره جمله در شأن بنى النضیر فرو آمد. مردى نزدیک ابن عباس گفت: ما سوره الحشر؟- ابن عباس گفت:

هى سوره بنى النضیر این سوره بنى النضیر است که جمله در شان و قصه ایشان فرو آمده و گفته‏اند: قریظه و نضیر دو قبیله بودند از دو سبط بنى اسرائیل و هر دو جهودان بت‏پرست بودند، و کثرت و شوکت بنى النضیر بیشتر بود، و مسکن ایشان در نواحى مدینه بود، در دهى که آن را زهره میخواندند و نیز قلعه ‏ها و حصارهاى محکم داشتند در نواحى مدینه، و از مدینه تا بمنازل و مساکن ایشان یک میل بود، و رئیس ایشان کعب اشرف بود و در عداوت رسول (ص) با کفّار عرب هم‏داستان‏ بودند و منافقان ایشان را تربیت و تقویت میدادند و بر محاربت رسول (ص) و مؤمنان تحریض میکردند و شرح قصه ایشان آنست که: رسول خدا (ص) چون در مدینه شد، بنو النضیر از روى مصالحت پیش آمدند و عهد بستند که با یکدیگر قتال نکنند و هر کس بر جاى خود ایمن نشیند رسول خدا (ص) این مصالحت از ایشان بپذیرفت و در آن روزگار غزاى بدر پیش آمد که نصرت مسلمانان بود و ایشان گفتند:

و اللَّه انّه النّبی الّذى وجدنا نعته فى التوریه لا تردّ له رایه، و اللَّه که وى آن پیامبر است که مانعت و صفت وى در تورات خوانده‏ ایم و نتواند بود که کسى بر وى ظفر یابد یا رایت اقبال وى کسى بیفکند. پس دیگر سال در غزاى احد چون هزیمت و شکستگى بر مسلمانان افتاد، ایشان در کار رسول (ص) بشک افتادند و از آن کلمات که پیشین سال گفته بودند باز گشتند و عداوت را میان بستند و نیز نامه قریش از مکه بایشان رسید، بتهدید و وعید، که شما محمد را بپذیرفتید و با وى عقد مصالحت بستید؛ اگر شما با وى قتال نکنید، ناچار ما با شما قتال کنیم. پس کعب اشرف با چهل سوار جهود برنشست و روى به مکه نهادند و در مسجد حرام برابر کعبه با قریش عهد کردند و پیمان بستند که در عداوت رسول (ص) و قتال با وى دست یکى دارند و خلاف نکنند. کعب اشرف با قوم خود به مدینه باز آمد و جبرئیل امین (ع) رسول (ص) را خبر داد از آن عهد و پیمان که در مکه میان ایشان رفت و رسول را قتل کعب اشرف فرمود.

و رسول محمد مسلمه را فرستاد بخانه کعب اشرف و او را کشت و قصه قتل وى در سوره النساء بشرح رفت. پس از آنکه کعب اشرف کشته شد، رسول (ص) با لشگر اسلام روى نهاد بحرب بنى النضیر و ایشان را دید بر قتل کعب مجمع ساخته و بر نایافت وى جزع نموده و نوحه در گرفته، چون رسول (ص) را دیدند و لشگر اسلام، گفتند: یا محمد واعیه على اثر واعیه و باکیه على اثر باکیه یا محمد درد بر دردى نهى و حسرت بر حسرت مى‏افزایى. بگذار تا نخست برنایافت مهتر خویش بگرییم و آن گه هر چه فرمایى فرمانبردار باشیم رسول (ص) فرمود:«اخرجوا من ارض المدینه»

شما را نیز در زمین مدینه نگذاریم، بیرون شوید ازین دیار و نواحى.- گفتند: یا محمد الموت اقرب الینا من ذلک، ما بمرگ زودتر از آن شتابیم که بآنچه فرمایى. پس ایشان با حصار و قلعه‏ها نشستند و ساز قتال و جنگ ساختند و عبد اللَّه ابىّ سلول منافق و اصحاب وى بحصارها پیغام پنهان میفرستادند که حصارها گوش دارید[۵] و روى از قتال بمگردانید که در همه احوال ما با شمائیم و نصرت شما کنیم و ذلک فى قوله تعالى: وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّکُمْ‏. پس ایشان مکر ساختند و از روى تلبیس کس فرستادند برسول خدا (ص) که از میان قوم بیرون آى با سه کس و خلوت‏ساز تا ما سه کس از احبار و دانشمندان خویش بر تو فرستیم تا با تو سخن گویند و دعوت تو بشنوند؛ اگر ایشان ترا تصدیق کنند و بتو ایمان آرند، ما همه ایمان آریم و تصدیق کنیم.

و آن سه کس خنجرها با خود داشتند تا ناگاه بر رسول خدا (ص) ضربت زنند. رسول خدا (ص) بطمع ایمان ایشان فرا راه بود. زنى جهود برادرى مسلمان داشت، در میان مسلمانان، کس فرستاد بوى و او را خبر کرد که جهودان چنین فکرى ساختند و با رسول غدر خواهند کرد. آن مرد چون این خبر بوى رسید، بشتاب رفت و رسول (ص) را خبر کرد؛ رسول (ص) پاره‏اى رفته بود، هم از آنجا بازگشت و با جمع انبوه روى بایشان نهاد و ایشان را در حصارها پیچید. بیست و یک روز ایشان را حصار داد و ایشان از نصرت منافقان نومید گشتند و رب العزّه در دلهاى ایشان رعب افکنده و ذلک فى قوله: وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ‏. ایشان چون بتنگ رسیدند[۶] و کار بر ایشان دشخوار گشت، از رسول خدا طلب صلح کردند. رسول (ص) با ایشان بصلح سر در نیاورد و حکم کرد که ایشان را از زمین مدینه بیرون کنند و به اذرعات و اریحاى شام فرستند که ربّ العالمین گفت: هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ‏ یعنى بنى النضیر. مِنْ دِیارِهِمْ‏ یعنى المدینه.

قال الضحاک: صالحهم على ان یحمل کل اهل ثلاثه ابیات‏ على بعیر و سقاء ففعلوا ذلک و خرجوا من المدینه الى الشام الى اذرعات من دمشق و اریحاء فلسطین، الّا اهل بیتین منهم آل ابى الحقیق و آل حیى بن اخطب، فانّهم لحقوا بخیبر و لحقت طائفه منهم بالحیره؛ و قیل: صالحهم على انّ لهم ما اقلّت الإبل من اموالهم الّا الحلقه و هى السلاح، و على أن یخلوا له دیارهم و عقارهم و سائر اموالهم. و فى روایه: الّا السلاح و الذّهب و الفضّه. و قال ابن عباس: صالحهم على ان یحمل کلّ اهل ثلاثه ابیات على بعیر ما شاؤوا من متاعهم. و لنبى اللَّه (ص) ما بقى.

قال ابن اسحاق کان اجلاء بنى النضیر عند مرجع النبى من احد و کان فتح قریظه عند مرجعه من الاحزاب. قوله تعالى: لِأَوَّلِ الْحَشْرِ هذه اللام لام العلّه و المعنى: اخرجوا، لیکون حشرهم الى الشام اوّل الحشر؛ و اختلفوا فى اوّل الحشر، قال بعضهم: اوّل الحشر حشر الیهود من المدینه الى خیبر و الحشر الثانى من جزیره العرب الى الشام فى ایّام عمر بن الخطاب رضى اللَّه عنه؛ و قیل: الحشر الاوّل حشرهم الى الشام من المدینه و الحشر الثانى حشر الخلق جمیعهم یوم القیامه الى الشام. قال ابن عباس من شکّ انّ المحشر بالشام فلیقرأ هذه الآیه و ذلک‏ انّ النبى (ص) قال لهم یومئذ: اخرجوا.- قالوا:الى این؟- قال: الى ارض المحشر، فانزل اللَّه عزّ و جلّ «لِأَوَّلِ الْحَشْرِ»

و قال حسن البصرى: اظعنوا الى الشام و نحن بالاثر و قال قتاده کان هذا اوّل الحشر و الحشر الثانى اذا کان آخر الزمان جاءت نار من قبل المشرق فحشرت الناس الى ارض الشام تبیت معهم حیث باتوا و تقیل معهم حیث قالوا[۷] و تأکل منهم من تخلّف و بها تقوم علیهم القیامه.

و قال الکلبى: معناه انّ بنى النضیر اوّل من حشروا من اهل الکتاب و نفوا عن جزیره العرب. قال خلیل بن احمد: مبدأها من حفر ابى موسى الى الیمن فى الطّول و من رمل یبرین الى منقطع السماوه فى العرض و سمّیت جزیره لان بحر الحبش و بحر فارس و دجله و الفرات قد احاطت بها. قوله: «ما ظَنَنْتُمْ» ایّها المؤمنون «أَنْ یَخْرُجُوا» من المدینه لعزّهم و منعتهم و ذلک انّهم کانوا اهل حصون و عقار و نخل کثیره. «وَ ظَنُّوا» اى- و ظنّ بنو النضیر أنّ حصونهم الّتى کانوا یتحصّنون‏ بها تمنعهم من امر اللَّه و قضائه، المنع: الحفظ و فى اسماء اللَّه عزّ و جلّ المانع و فلان فى منعه من قومه. و الامتناع: الآباء و التحفّظ، و المنیع: الحافظ و المحفوظ ایضا فَأَتاهُمُ اللَّهُ‏ هذا کقوله: «فَأَتَى اللَّهُ بُنْیانَهُمْ» و التأویل من الآیتین اتى امر اللَّه و عذابه‏ مِنْ حَیْثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا اى- من حیث لم یرتقبوا من قتل کعب غیله و احضار النبى (ص) ایّاهم‏ وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ‏ بقتل سیدهم کعب بن الاشرف.

وقال النبى (ص): «نصرت بالرّعب مسیره شهر»

یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُمْ بِأَیْدِیهِمْ‏ قرأ ابو عمرو بالتشدید و الآخرون بالتخفیف و معناهما واحد و قیل: الإخراب: التعطیل و الاخلاء و التخریب:

الهدم. قال ابو عمرو: انّما اخترت التشدید لانّ الإخراب ترک الشی‏ء خرابا بغیر ساکن و انّ بنى النضیر لم یترکوا منازلهم فیرتحلوا عنها و لکنّهم خربوها بالنقض و الهدم لانّها کانت مزخرفه و حسدوا المسلمین ان یسکنوها فخربوها «بِأَیْدِیهِمْ» من داخل و خربها المسلمون من خارج لیتّسع لهم موضع القتال. قال الزهرى: لمّا صالحهم النبى (ص) على انّ لهم ما اقلّت الإبل، کانوا ینظرون الى الخشب فى منازلهم فیهدمونها و ینزعون منها ما یستحسنونه فیحملونه على ابلهم و یخرب المؤمنون باقیها و قیل:

یخرب المؤمنون الجدران لیرتقوا الیها؛ و قیل: اضاف التخریب الى «الْمُؤْمِنِینَ» لانّهم مکّنوهم منه و تسبّبوا له «فَاعْتَبِرُوا» اى اتّعظوا و اعبروا من الشک الى الیقین.

یا أُولِی الْأَبْصارِ: یا ذوى العقول.

وَ لَوْ لا أَنْ کَتَبَ اللَّهُ عَلَیْهِمُ الْجَلاءَ کان اللَّه عزّ و جلّ کتب على بنى اسرائیل الجلاء و کانت النضیر سبطا لم یصبهم جلاء اراد اللَّه ان یمضى ما کتب و لو لا ذلک‏ لَعَذَّبَهُمْ فِی الدُّنْیا بالقتل و السبى‏[۸] کما فعل ببنى قریظه. وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَهِ عَذابُ النَّارِ و هو اشدّ من ذلک.

ذلِکَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ‏ اى- ذلک الّذى لحقهم بسبب انّهم شاقّوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏ خالفوهما و عصوهما و صاروا فى شقّ آخر وَ مَنْ یُشَاقِّ اللَّهَ‏ اى- یخالف امر اللَّه‏ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ‏ اذا عاقب.

ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِینَهٍ الآیه، و ذلک انّ رسول اللَّه (ص) لمّا نزل ببنى النضیر و تحصّنوا بحصونهم، امر بقطع نخیلهم و احراقها؛ فجزع اعداء اللَّه عند ذلک و قالوا: یا محمد زعمت انّک ترید الصّلاح! أ فمن الصلاح عقر الشجر و قطع النخل؟ و هل وجدت فیما زعمت انّه انزل علیک: الفساد فى الارض. فشقّ ذلک على النّبی (ص) و وجد المسلمون فى انفسهم من قولهم و خشوا ان یکون ذلک فسادا و اختلفوا فى ذلک.

فقال بعضهم: لا تقطعوا فانّه ممّا «أَفاءَ اللَّهُ» علینا، و قال بعضهم: بل نغیظهم بقطعها، فانزل اللَّه هذه الآیه بتصدیق من نهى عن قطعه و تحلیل من قطعه من الاثم، اخبر أنّ ما قطعوه و ما ترکوه‏ فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَ لِیُخْزِیَ الْفاسِقِینَ‏ اى- و لیذلّ الیهود و یخزیهم و یغیظهم بذلک. اللینه. النخله و الجمع لین و هى الوان النخل ما لم تکن العجوه[۹] و البرنى‏[۱۰]. و قیل: العجوه تسمّى لینه ایضا، و العجوه کانت قوتهم الّتى یعتمدون علیه و تمرها یغدو ما لا یغدو غیره و اصل اللینه اللونه فقلبت الواو یاء لانکسار ما قبلها و تجمع لیانا کانه قیل: لون من النخل، اى- ضرب منه. و قیل: لینه من لان یلین و جمعها الیان و الاوّل اصحّ و قیل: اللینه کرام النخل.

قوله: وَ ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ‏ اى- و ما ردّ اللَّه على رسوله منهم من اموال بنى النضیر. فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ وَ لا رِکابٍ‏ اى- لم تنالوا فیها مشقه و لم تلقوا حربا و لم تبلغوا مؤمنه و انّما کانت بالمدینه فمشوا الیها مشیا و لم یرکبوا خیلا و لا ابلا الّا النّبی (ص) فانّه رکب جملا فافتتحها صلحا و اجلاهم و احرز اموالهم فطلب المسلمون من رسول اللَّه (ص) أن یقسمها بینهم کما فعل بغنائم خیبر، فبیّن اللَّه فى هذه الآیه انّها فى‏ء لم یوجف المسلمون علیها خیلا و لا رکابا و جعلها لرسول اللَّه (ص) خاصه یقسمها حیث یشاء، فقسمها رسول اللَّه بین المهاجرین و لم یعط الانصار منها شیئا الّا ثلاثه نفر کان بهم حاجه و هم: ابو دجّانه، سمّاک بن خرشه، و سهل بن حنیف و الحارث بن الصمه و لم یسلم من بنى النضیر الّا رجلان احدهما سفیان بن عمیر بن وهب و الثانی سعد بن وهب، اسلما على اموالهما فاحرزاها. قال اهل اللغه: الرکاب الإبل‏ و الوجیف السّیر السّریع، اى- لم تسیروا الیه فرسا و لا بعیرا و ذلک انّهم اتوا الحصن مشاه على ارجلهم و کان بینهم و بین بنى النضیر من المدینه مسیره میل فجعل اللَّه اموالهم فیئا و لم یجعلها غنیمه. وَ لکِنَّ اللَّهَ یُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلى‏ مَنْ یَشاءُ کما سلّط محمدا على بنى النضیر و على قریظه بعدهم. وَ اللَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ ذو قدره کامله.

روى عن عمر بن الخطاب رضى اللَّه عنه قال: انّ اموال بنى النضیر کانت ممّا أَفاءَ اللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ‏ ممّا لم یوجف المسلمون علیه و کانت لرسول اللَّه (ص) خالصا و کان رسول اللَّه (ص) ینفق على اهله منه نفقه سنه و ما بقى جعله فى الکراع‏[۱۱] و السّلاح عدّه فى سبیل اللَّه.

قوله: ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرى‏ الفى‏ء فى اللغه: الرجوع و هو فى الشّرع عباره عن کلّ مال یرجع من الکفّار الى المسلمین بغیر قتال و لا ایجاف‏[۱۲] خیل و رکاب کمال یصالحون علیه او ینهزمون عنه، و کالجزیه و عشور تجارتهم و مال من مات منهم فى دار الاسلام لا وارث له. و معنى الآیه: ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ‏ من اموال «أَهْلِ الْقُرى‏» یعنى: قریظه و النضیر و فدکا و خیبرا. و قرى عرنیه و ینبع جعلها اللَّه سبحانه لرسوله (ص). وَ لِذِی الْقُرْبى‏ وَ الْیَتامى‏ وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ‏ و اختلف العلماء فى حکم هاتین الآیتین. قال بعضهم: ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرى‏ هى الغنائم الّتى یاخذها المسلمون من اموال الکفّار عنوه و غلبه. و الفى‏ء و الغنیمه واحد، و کان فى بدو الاسلام تقسیم‏[۱۳] الغنیمه على هذه الاصناف و لم یکن لمن قاتل علیها شى‏ء الّا ان یکون من هذه الاصناف ثمّ نسخ ذلک بقوله فى سوره الانفال:

وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ … الآیه فجعل لهؤلاء الخمس و جعل الاربعه اخماس للمقاتله الغانمین الموجفین علیها و هذا قول قتاده و یزید بن رومان. و قال بعضهم: الآیه الاولى بیان حکم اموال بنى النضیر خاصّه لقوله تعالى:وَ ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ مِنْهُمْ‏ و الآیه الثانیه بیان حکم سایر الاموال الّتى اصیبت‏ بغیر قتال و لم یوجف علیها بالخیل و الجمال، و قال بعضهم: هما واحد، و الآیه بیان قسم المال الّذى ذکره اللَّه فى الآیه الاولى.

و اعلم انّ جمله الاموال الّتى للائمه و الولاه فیها تدخل على ثلاثه اضرب، احدها ما اخذ من المسلمین على تطهیر بدنهم کالصدقات. و الثانى الغنائم و هو ما یحصل فى ایدى المسلمین من اموال الکفّار بالحرب و القهر. و الثالث الفى‏ء و هو ما رجع الى المسلمین من اموال الکافرین عفوا وصفوا من غیر قتال و لا ایجاف خیل و لا رکاب.

فامّا صدقات المسلمین فمصرفها اهل السهام على ما قال اللَّه تعالى: إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساکِینِ … الآیه … و اما الغنائم فانها کانت فى بدو الاسلام لرسول اللَّه یصنع بها ما یشاء کما قال اللَّه تعالى: قُلِ الْأَنْفالُ لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ‏. ثمّ نسخ بقوله: وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْ‏ءٍ الآیه. و امّا الفى‏ء فانّه کان یقسم على عهد رسول اللَّه (ص) على خمسه و عشرین سهما اربعه اخماسها و هى عشرون سهما لرسول اللَّه (ص) یفعل بها ما یشاء و یحکم فیها بما اراد، و الخمس الباقى یقسم على ما یقسم علیه خمس الغنیمه. و اختلفوا فى مصرف الفى‏ء بعد رسول اللَّه (ص) فقال قوم: هو للائمه بعده و للشافعى فیه قولان: احدهما للمقاتله و الثانى لمصالح المسلمین و یبدأ بالمقاتله ثمّ بالاهمّ فالاهمّ من المصالح و اختلفوا فى تخمیس مال الفى‏ء فذهب بعضهم الى انّه یخمس فخمسه لاهل خمس الغنیمه و اربعه اخماسه للمقاتله او للمصالح، و ذهب الاکثرون الى انّه لا یخمس بل مصرف جمیعه واحد و لجمیع المسلمین فیه حقّ. قرأ عمر بن الخطّاب رضى اللَّه عنه قال: ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرى‏ حتى بلغ‏ لِلْفُقَراءِ «وَ الَّذِینَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ» وَ الَّذِینَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ‏ ثمّ قال هذه استوعبت المسلمین عامّه و ما على وجه الارض مسلم الّا له فى هذا الفى‏ء حقّ الّا ما ملکت ایمانهم، قوله: «کَیْ لا یَکُونَ» اى- الفى‏ء، «دُولَهً بَیْنَ الْأَغْنِیاءِ» و الأقویاء فیغلبوا علیه الفقراء و الضعفاء و ذلک انّ اهل الجاهلیّه کانوا اذا غنموا غنیمه اخذ الرئیس ربعها لنفسه و هو المرباع، ثمّ اصطفى بعد المرباع ما یشاء و فیه یقول شاعرهم:

لک المرباع منها و الصّفایا و حکمک و النشیطه و الفضول‏

فجعل اللَّه تعالى هذا لرسوله (ص) یقسمه فى المواضع الّتى امر بها. «و الدّوله» و الدّوله لغتان عند بعض اهل اللغه و فرّق بینهما قوم فقالوا: الدّوله بفتح الدال: المرّه الواحده من استیلاء و غلبه. و الدّوله بضمّ الدّال نقله النّعمه من قوم الى قوم،

و قیل:الدّوله بالفتح فى الحرب و الدّوله بالضّم فى المال و قرأ ابو جعفر: کى لا تکون بالتاء «دوله» بالرّفع على اسم کان، فجعل الکینونه بمعنى الوقوع، یعنى: کى لا تقع «دوله» و حینئذ لا تحتاج الى الخبر. ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ‏ اى- ما اعطاکم من الفى‏ء و الغنیمه فخذوه‏ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ‏ من الغلول و غیره‏ فَانْتَهُوا و هذا نازل فى اموال الفى‏ء و هو عامّ فى کلّ ما امر به النبى (ص) و نهى عنه. روى عن عبد اللَّه بن مسعود رضى اللَّه عنه قال لعن اللَّه الواشمات و المستوشمات و المشمصات للحسن المغیرات خلق اللَّه. فبلغ ذلک امرأه من بنى اسد یقال لها: امّ یعقوب، فجاءت فقالت: انّه قد بلغنى انّک قلت کیت و کیت. فقال: و مالى لا العن من لعن رسول اللَّه (ص) و من هو فى کتاب اللَّه، فقالت: لقد قرأت ما بین اللوحتین فما وجدت فیه ما تقول، قال: لئن کنت قرأته لقد وجدته. اما قرأت‏ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا قالت بلى. قال: فانّه قد نهى عنه. قال اهل اللغه: الوشم: ما یوشم به الید من نور او نیل، یقال وشمت الجاریه و استوشمت و المشمّصه هى الّتى تنتف شعرها و کذلک قرأ ابن عباس هذه الآیه للنّهى عن الدّباء و الختم و النّقر و المزفت.

وروى عن النبى (ص) قال: انّ القرآن صعب عسر على من کرهه، متیسّر على من تبعه و حدیثى صعب مستصعب و هو الحکمه فمن استمسک بحدیثى و حفظه کان مع القرآن، و من تهاون بالقرآن و بحدیثى خسر الدّنیا و الآخره و امرتم ان تأخذوا بقولى و تتّبعوا سنّتى، فمن رضى بقولى فقد رضى بالقرآن، و من استهزأ بقولى فقد استهزأ بالقران.

قال اللَّه عزّ و جلّ: ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا و روى انّ ابن مسعود لقى محرما ثیابه فقال انزع عنک هذا. فقال الرّجل: اتّقوا علىّ بهذه الآیه من کتاب اللَّه، قال: نعم‏ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا. وَ اتَّقُوا اللَّهَ‏ فى اوامره و نواهیه‏ إِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ‏ لمن عصاه و انتهک محارمه.

النوبه الثالثه

قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏. اى صیقل آئینه یقین، اى حلقه در سراى قدم، اى کیمیاى دولت کلمات، اى علم لشگر قرآن، اى مرغى که پر و بالت از قدم، و منقار از مشیّت، مخلب از حکمت، از هواء فردا نیّت در آمده و بر شاخ قدس آشیان نهاده و صد هزار و اند هزار مرغ نبوّت بزیر آورده و در عالم احکام گذاشته که رائى‏[۱۴]؟ تا آستانش ببوسیم! یا که باشى؟ تا از تو نشانى جوییم! در کدام بادیه‏اى؟ تا جان‏ها در آن بادیه در طلب تو نفقت کنیم!:

بسیار خلایق‏اند جویان رهت‏ کشته شده عالمى بهول سپهت‏
تا برمه چارده نهادى کلهت‏ بینم کله ملوک در خاک رهت.

سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ‏ بر ذوق جوانمردان طریقت، تسبیح اینجا سباحت اسرار دوستانست در بحار اجلال حق، ایشان که در بحر نور اعظم غوص میکنند و جواهر توحید بیرون همى‏آرند و در سلک ایمان میکشند؛ جوانمردانى که قدم بر بساط قرب دارند بحدّ اتّحاد رسیده و دویى برخاسته دست اغیار از ایشان کوتاه شده و سرهاشان بر حقائق حق مطلع شده، از علائق و خلائق ببریدند تا مجاور کعبه وصال گشتند؛ بوسائط و شرایط بگذشتند تا معتکف کوى اقبال شدند.

مردى از شبلى سؤال کرد که: ترا دیده بکا نیست؟- گفت: یا فلان آنچه دل ما را با جان ما افتاده از دیده پنهانست. هر چه برون قالبست بیگانه راهست، تعبیه‏اى در درون باید! جوانمردا اندوه او ازلى است، لکن نه با هر کسى بود. این اندوه چون بر دل عاشقى سایه افکند، در وقت رعد حالت بخروشیدن آید، برق امید بجستن آید، باران مراد بر ساحت دل میبارد و نباتهاى گوناگون میروید، گه نرگس رضا، گه ارغوان قناعت، گه سوسن توکّل، گه یاسمین تواضع، و عاشق در کار ایستاده، زیر ابر اندوه، از باغ دل ریاحین گوناگون میدرود، و دسته‏ها مى‏بندد:

باش تا خاربن کوى ترا نرگس وار دسته بندند و سوى مجلس سلطان آرند
عاشقانت سوى تو تحفه اگر جان آرند عرق سنگ، سوى چشمه حیوان آرند

وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ‏ کلّ واقف على الباب بشاهد الطلب و لکنّه عزیز لا یدرکه طالبوه و لا یعجزه هاربوه. طالبان بامید ادراک، روى در بادیه طلب نهاده؛ عاشقان بطمع وصال، جان و دل هدف تیر بلا ساخته و حقیقت صمدیّت و کمال احدیت عزیز است از ادراک بشر و منزّه از دریافت عقل مختصر. او جلّ جلاله همه عالم را ببویى و گفتگویى خشنود کرده و قطره‏اى از جرعه قدح عزّت بکس نداده! مرد در آینه مینگرد و صورت خویش در آینه مى‏بیند پیش دیده خود؛ از آنجا که ظاهر گمان است، گوید: دست فراز کنم و آن صورت را در قبضه خود آرم. هیهات، آن قربى است که عین بعد است! اگر در طلب آن صورت برخیزد، عمر بپایان رسد و هرگز دست وى بدان نرسد و از وجود آن ذره‏اى نیابد:

در عشق تو صد هزار جانند بسر رفتند و ندیدند ز وصل تو اثر

هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ مِنْ دِیارِهِمْ‏ الآیه …

اذا اراد اللَّه نصره قوم استأسد ارنبهم، و اذا اراد اللَّه قهر قوم استرنب اسدهم. چون اللَّه تعالى قومى را بر دشمن نصرت دهد، روباه‏[۱۵] ایشان شیر شود؛ و قومى را که بر ایشان خذلان آرد و مقهور کند، شیر ایشان روباه گردد. آن مدبران بنى النضیر بخصمى‏[۱۶] پیغامبر (ص) برخاستند و پناه با حصارها بردند و از مکر و قهر اللَّه ایمن نشستند «فَلا یَأْمَنُ مَکْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ» لا جرم بطش جبّارى و قهّارى روى بایشان نهاد تا بدست خویش خانه خویش خراب کردند یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُمْ بِأَیْدِیهِمْ‏ نخست دل و دین خویش از روى باطن خراب کردند، تا خرابى باطن بظاهر سرایت کرد، و خانه خود نیز خراب کردند؛ ربّ العالمین گفت: فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی الْأَبْصارِ: اى زیرکان و دانایان و خردمندان اگر پند مى‏پذیرید و عبرت میگیرید، جاى پند پذیرفتن هست و جاى عبرت گرفتن. مؤمنان و مخلصان بتوفیق‏ موافق و سعادت مساعد گفتند: خداوندا بنظر عبرت مینگریم و باندیشه صادق پند مى‏پذیریم، اکنون چه کنیم تا درین حال بمانیم؟ فرمان آمد از حقّ، جلّ جلاله که: ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا هر شربتى که از دست اقبال محمد عربى، پیغمبر هاشمى (ص)، درآید بستانید، که حیات شما در آنست.

آن لوح خوانید که او نویسد. بندگى از خلق وى آموزید، طالبى‏[۱۷] از همّت وى گیرید، سنّت وى بکار دارید، در همه احوال پس رو او باشید. غایت روش بندگان و کمال حال ایشان محبّت ماست و محبّت ما در متابعت سنّت و سیرت پیغامبر شماست هر که بر پى وى رفت راست، او بحقیقت دوست ماست. قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ‏ آن مؤمنان صحابه بوفاء عهد ازل باز آمدند و قدم در متابعت و سنّت مصطفى (ص) راست داشتند و صدق در عمل بجاى آوردند، تا ربّ العالمین ایشان را در آن صدق ستود، گفت: أُولئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ‏، الصّدق صدقه السرّ و صداق الجنّه و صدیق الحقّ. صدق صدقه ملک سرّ و صداق سراى سرور است و صدیق پادشاه حق است:

راستکارى پیشه کن، کاندر مصاف رستخیز نیستند از خشم حقّ جز راست کاران رستگار

[۱] ( ۱) تاونده: قوى و توانا.

[۲] ( ۲) بیوسیدن: انتظار داشتن- توقع داشتن.

[۳] ( ۱)- یاود: یابد.

[۴] ( ۲)- الف: کند.

[۵] ( ۱) گوش داشتن: بمعنى مواظب بودن است، فردوسى فرماید:

بدو گفت زال اى پسر گوش دار یک امروز با خویشتن هوش دار

خواجه فرماید:

دل زناوک چشمت گوش داشتم لیکن‏ ابروى کماندارت مى‏برد به پیشانى‏

[۶] ( ۲) بتنگ رسیدن: بتنگ آمدن

[۷] ( ۱) تقیل و قالوا: از مصدر قیلوله، و قیلوله: بمعنى پیش از ظهر خسبیدن است.

[۸] ( ۱) السبى: الاساره

[۹] ( ۱) عجوه: بفتح اول و ثالث و سکون ثانى بمعنى خرماى خوب است.

[۱۰] ( ۲) برنى: بفتح اول و سکون ثانى، خرمایى عالى بود.

[۱۱] ( ۱) کراع: بضم نخستین در اینجا بمعنى خیل و ستور است.

[۱۲] ( ۲) ایجاف: تازاندن مرکب اعم از اسب یا شتر است.

[۱۳] ( ۳) الف: یقسم.

[۱۴] ( ۱)- الف: کرائى

[۱۵] ( ۱) ارنب بمعنى خرگوش است و در اینجا بغلط روباه ترجمه شده.

[۱۶] ( ۲) خصمى بجاى خصومت و کریمى بجاى کرامت آمده و این از مختصات نثر قدیم است.

[۱۷] ( ۱) طالبى بجاى طلب آمده یعنى صفت تازى با یاء مصدرى فارسى ترکیب یافته و معنى مصدرى گرفته، و این از مختصات نثر کهن است.

 

کشف الأسرار و عده الأبرار// ابو الفضل رشید الدین میبدى جلد دوم

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *