کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره بقره آیه ۱۲۴-۱۲۵

النوبه الاولى‏

قوله تعالى- وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِیمَ‏ ۱۲۴بیاموزد ابراهیم را رَبُّهُ‏ خداوند او بِکَلِماتٍ‏ بسخنانى چند و فرمانى چند فَأَتَمَّهُنَ‏ آن را بسر برد و فرونگذاشت، قالَ‏ گفت خداى عز و جل‏ إِنِّی جاعِلُکَ‏ من ترا خواهم کرد لِلنَّاسِ‏ مر مردمان را إِماماً پیشوایى در دین‏ قالَ‏ گفت‏ وَ مِنْ‏ ذُرِّیَّتِی‏ و از فرزندان من هم‏ قالَ‏ گفت خداوند لا یَنالُ‏ نرسد عَهْدِی الظَّالِمِینَ‏ پسند من و نیکبختى در دین من به بیگانگان.

وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ‏- و کردیم این خانه را مَثابَهً لِلنَّاسِ‏ باز گشتن گاهى مردمان را وَ أَمْناً و جاى امن ایشان، وَ اتَّخِذُوا و اللَّه فرمود که گیرید مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ‏ ایستادن گاه ابراهیم و خانگه وى‏ مُصَلًّى‏ قبله و نمازگاه‏ وَ عَهِدْنا إِلى‏ إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ‏ و فرمودیم ابراهیم و اسماعیل را أَنْ طَهِّرا بَیْتِیَ‏ که پاک دارید و بزرگ خانه من‏ لِلطَّائِفِینَ‏ طواف کنندگان را گرد آن، وَ الْعاکِفِینَ‏ و نشینندگان در آن‏ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ۱۲۵ و نمازگران بسوى آن.

 

النوبه الثانیه

– قوله تعالى: وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ‏ الآیه …

اختلافست میان علما که آن سخنان و فرمان حق چه بود و چند بود که رب العالمین ابراهیم را بآن بیازمود، ابن عباس گفت بروایت طاوس ازو که:- اللَّه تعالى فرمان داد وى را بده چیز از تطهیر و تأدیب، پنج در تن و پنج در سر، اما آن پنج که در سرست:- آب در دهن کردن و در بینى کردن و مسواک کردن و شارب گرفتن و موى سر بدو شاخ کردن، و آن پنج که در تن است:- ختنه کردن و ناخن بریدن و موى زیر دست کندن و زیر ازار ستردن و بآب استنجا کردن. و گفته ‏اند- که پنجم آب دراز ارزدن است. و خداى عز و جل امّت مصطفى را باین آداب و سنن فرمود و گفت- «فَاتَّبِعُوا مِلَّهَ إِبْراهِیمَ حَنِیفاً پس کیش ابراهیم روید و سنت وى بجاى آرید.

و مصطفى آن را تقریر کرد و گفت:«الفطره عشره- المضمضه و الاستنشاق و السّواک و قصّ الشارب و تقلیم الاظفار و غسل البراجم یعنى وسط الاصابع، و نتف الإبط و الانتضاح بالماء و الختان و الاستحداد قال سعید بن المسیّب- اختتن ابراهیم بعد مائه و عشرین سنه بالقدوم- و هى قریه بالشام، ثمّ عاش بعد ذلک ثمانین سنه. قال- و کان ابراهیم اوّل من اضاف الضّیف، و اوّل من‏ اختتن، و اوّل من قصّ الشارب، و اوّل من قلّم الظّفر، و اوّل من استحد، و اول من رأى الشیب، فقال یا ربّ ما هذا قیل له هذا وقار قال یا ربّ زدنى وقارا»

قولى دیگر از ابن عباس آورده‏ اند بروایت عکرمه ازو- که آن کلمات سى سهم است از شرایع الاسلام و اصول دین و مایه ایمان و ده سهم از آن در سوره التوبه گفت- التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ … الى آخر الآیه. و ده سهم در سوره الاحزاب‏ إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِماتِ … الى آخرها. و ده سهم در ابتداء سوره، قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ‏، و در اثناء المعارج. و هیچ کس را از مسلمانان این جمله خصال نیازمودند در دین که چنان بجاى آورد، و بآن درست آمد که ابراهیم ع و اللَّه تعالى او را بدان بستود. گفت «فَأَتَمَّهُنَّ» هیچ از آن فرو نگذاشت و بتمامى بگزارد.

و قیل ان اللَّه تعالى ابتلاه فى ماله و نفسه و ولده و قلبه- فسلّم ماله الى الضیفان، و ولده الى القربان، و نفسه الى النیران، و قلبه الى الرحمن فاتّخذه خلیلا و اثنى علیه، فقال‏ «وَ إِبْراهِیمَ الَّذِی وَفَّى» او را در مال بیازمود و در نفس و فرزند و دل- مال بمهمان داد و فرزند بقربان و تن بآتش نمرود و دل با حق پرداخت و رب العالمین گفت- وَ إِبْراهِیمَ الَّذِی وَفَّى‏ ابراهیم تقصیر نکرد، بندگى بجاى آورد و شرائط آن بتمامى بگزارد من او را بدوست خود گرفتم، فذلک فى قوله‏ وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِیمَ خَلِیلًا.

ابراهیم نامى است سریانى و معناه- اب رحیم- فحولت الحاء هاء- کما قیل فى مدحته و مدحته و قیل معناه- برى‏ء من الاصنام و هام الى ربّه- لقوله تعالى‏ إِنِّی ذاهِبٌ إِلى‏ رَبِّی‏ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً- اللَّه گفت من ترا پیشروى گردانم که جمله نیک مردان و شایستگان بتو اقتدا کنند، آن گه این خبر را تحقیق کرد و این وعده وفا گردانید و گفت‏ مِلَّهَ أَبِیکُمْ إِبْراهِیمَ‏- اى اتبعوا ملّته فى التوحید اى شما که خلائق‏اید تا بقیامت بر پى پدر خویش روید ابراهیم، در توحید او را پس روى کنید.

إِنَّ إِبْراهِیمَ کانَ أُمَّهً قانِتاً لِلَّهِ حَنِیفاً وَ لَمْ یَکُ مِنَ الْمُشْرِکِینَ‏- اقتدا کنید بوى که وى پیشروى بود خداپرست، یکتا گوى، فرمان بردار، پاک سیرت، و هرگز از جمله مشرکان نبود.

قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی‏- ابراهیم گفت خداوندا- و از فرزندان من همچنین پیش روان و امامان کن تا خلق بایشان اقتدا کنند، ندانست ابراهیم که از پشت وى ناگرویدگان خواهند زاد، او را آگاه کردند و گفتند- لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ‏ شرف شایستگى پیشوایى در راه بردن بمن به بیگانگان نرسد، و ناگرویدگان را در نیابد یعنى از فرزندان تو هر که ظالم بود امامى را شایسته نباشد. این عهد بمعنى- نبوت است بقول سدى، و بقول عطا رحمت است و بقول مجاهد طاعت- یعنى لیس لظالم ان یطاع فى ظلمه.

وقال النبى‏ فى قوله لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ‏- لا طاعه الّا فى المعروف، و ظالمان‏ اینجا مشرکان‏اند- چنانک جاى دیگر گفت- أَلا لَعْنَهُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِینَ‏، وَ الظَّالِمِینَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِیماً- و در قرآن ظالم است بمعنى- سارق- و ذلک فى قوله تعالى‏ کَذلِکَ نَجْزِی الظَّالِمِینَ‏. و قال تعالى‏ فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ‏ اى من بعد سرقته. و ظالم است بمعنى- جاحد- کقوله تعالى- بِما کانُوا بِآیاتِنا یَظْلِمُونَ‏ یعنى بالقرآن یجحدون، و قال تعالى «و ظلموا بها» اى جحدوا. و ظالم است بمعنى آنکه بر دیگران ظلم کند- کقوله تعالى- إِنَّهُ لا یُحِبُّ الظَّالِمِینَ‏.

و ظالم است. بمعنى آنک بر خود ظلم کند بمعصیتى که از وى در وجود آید بى آنک شریک آرد- کقوله تعالى‏ فَتَکُونا مِنَ الظَّالِمِینَ‏ و کقوله‏ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ. رافضیان اینجا سؤال میکنند که بو بکر و عمر استحقاق ولایت از کجا یافتند؟ بعد از آنک صنم پرستیده بودند؟ و رب العالمین میگوید- لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ‏؟- جواب آنست که ایشان را استحقاق ولایت بعد از اسلام پدید آمد و بعد از اسلام کفر را اثر نماند، که اللَّه تعالى گفت- قُلْ لِلَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ یَنْتَهُوا یُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ‏ و قال النبى صلّى اللَّه علیه و آله و سلم- الاسلام یهدم ما قبله.

و قوله تعالى‏ وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثابَهً لِلنَّاسِ‏ الآیه …- صفت کعبه میکند میگوید این خانه را باز گشتن گاه خلق کردیم که مى‏آیند بآن و باز میآیند، هر چند که بیش آیند بیش خواهند که آیند،

مثاب لافناء القبائل کلّها تخبّ الیها الیعملات الطلائع‏

این از آنست که کعبه مستروح دوستانست، و آرام گاه مشتاقان، و خداى را عز و جل در زمین چهار چیز است که سلوت و سکون دوستان وى بآن چهار چیز است:- الکعبه و علیها طلاوه الوقار، و القران و علیه بهاؤه، و السلطان و علیه ظله، و المؤمن و فیه نوره.

وَ أَمْناً- و ایمن کردیم آن خانه عرب را تا ایشان بوى آزرم میدارند و از جهانیان بوى مخصوص باشند، و کان یؤخذ الرجل منهم فیقول انا حرمى فیلى عنه- این همانست که گفت‏ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ‏- جاى دیگر گفت- أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ یُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ‏. و گفته‏اند وَ أَمْناً بمعنى آنست که جاى امن است که در آن صید نگیرند و قتل نکنند خداوند عز و جل چون حرمت آن بقعه بفرمود و جاى امن ساخت، اندر طبایع عرب هیبت وى بنهاد تا جمله عرب آن را حرمت داشتند و اندر آن قتل و قتال نکردند، اگر کسى کشنده پدر یا کشنده برادر اندر حرم بیافتى هیچ نگفتى و او را نیازردى، و حرب کردن در آن به هیچ وجه روا نداشته‏اند، اما امروز اگر تقدیرا اهل مکه باغى شوند خلافست میان علما که حکم ایشان چه باشد:- قومى گفتند نشاید با ایشان حرب کردن لکن جوانب ایشان بگیرند، و ازیشان مواد طعام منع کنند، تا بضرورت رجوع کنند.

باز بعضى گفتند روا باشد با اهل حرم چون باغى شوند حرب کردن، و ایشان را بحق و عدل باز آوردن جبرا و قهرا، امّا حدّ زدن اندر حرم بمذهب شافعى روا بود، و بر مذهب بو حنیفه اگر جنایت اندر حرم آرد روا بود حد زدن اندر حرم، و اگر جنایت اندر حلّ بود لکن بگریزد و پناه فاحرم برد روا نباشد اندر حرم حد زدن، لکن کار بر وى تنگ کنند تا بضرورت بیرون آید. و چنانک اندر طبایع عرب هیبت حرم بنهاد رب العزه اندر طبایع حیوان نیز اثرى بنهاد، تا اگر گرگى از پى آهویى دود چون آهو اندر حرم رود گرگ قصد وى نکند، و باز گردد، چنانک قتل و قتال نشاید اندر حرم صید کردن هم نشاید، و درخت و گیاه حرم بر کندن و درودن هم نشاید، هر آنچه تازه و تر بود و خود رست بود مگر گیاهى که آن را اذخر گویند که آهنگران و زرگرانرا به کار آید، اما آنچه خشک شده باشد از درخت و گیاه روا باشد بر کندن آن و منفعت گرفتن از آن، یا خود رست نباشد که آدمى کشته بود و پرورده یا جنس آن باشد که آدمیان بکارند، و پرورند، این حرام نباشد اگر چه خود رسته بود.

و مثال این حیوان است- حیوان اهلى چون گاو و گوسپند و شتر اندر حرم و احرام شاید گشت، باز حیوان وحشى صید باشد و اندر حرم و احرام نشاید کشت، و درخت هم برین مثال باشد و آنچه حرام باشد از درخت و گیاه چون بر کنند ضمان واجب آید، و ضمان چنان باشد که قیمت کنند پس اگر خواهد بقیمت وى طعام خرد و بدرویشان دهد، درویشى را نیم صاع، و اگر خواهد قربانى خرد و اندر حرم قربان کند، و اصل این تحریم آن خبرست که مصطفى ع گفت روز فتح مکه-

«یا ایّها النّاس، انّ اللَّه سبحانه و تعالى حرّم مکه یوم خلق السماوات و الارض فهى حرام الى یوم القیمه، لا یحلّ لامرئ یؤمن باللّه و الیوم الآخر ان یسفک فیها دما، او یعضد بها شجرا، و انّها لا تحلّ لاحد بعدى، و لا تحل لى الى هذه الساعه غضبا على اهلها، ألا و هى قد رجعت على حالها بالامس ألا لیبلغ الشاهد الغائب فمن قال ان رسول اللَّه قد قتل بها- فقولوا ان اللَّه تعالى قد احلّها لرسول اللَّه و لم یحلّها لک»

بحکم این خبر اندر اصل آفرینش این موضوع حرم محترم بودست: و بعضى گفته‏اند بروزگار ابراهیم خلیل ع حرم پیدا شدست بدعاء وى، و بعضى گفتند خانه کعبه اندر اول یاقوتى روشن بود از بهر آدم از بهشت آورده، چنانک از جوانب روشنایى آن خانه بتافته است حرم گشتست. و گفته‏اند چون آدم ع اندر فناء کعبه بنشستى، فریشتگان بر جوانب وى بخدمت بامر خداى عز و جل بیستادندى و موضع ایستادن ایشان حد حرم بود. اما در مقدار حرم و بیان حد وى اختلافست میان علما- ائمه حدیث گفتند- حدّ حرم از راه مدینه بر سه میل است و از راه عراق هفت میل، و از راه جعرانه نه میل، و از راه طائف هفت میل، و از راه جده ده میل.

و از امام جعفر (ع) روایت کردند که مقدار حرم از سوى مشرق شش میل است و از جانب دیگر دوازده، و از جانب سدیگر هشتده میل، و از جانب چهارم بیست و چهار میل، هر چه اندر ضمن این مواضع است حرم است، و بحکم شرع محترم است، و جاى امن‏ خلق است، چنانک رب العزه گفت- مَثابَهً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً آن گه نمازگزاران بسوى آن خانه بستود و گفت- وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّى‏ از مقام ابراهیم جاى نماز گرفتند یعنى که آن خانه که ابراهیم کرد قبله گرفتند. و این بر قراءه نافع است و شامى‏ وَ اتَّخِذُوا بر لفظ خبر. اما قراءت باقى‏ وَ اتَّخِذُوا بر لفظ امر معنى آنست که اللَّه فرمود که مقام ابراهیم را قبله گیرید، و نماز بسوى آن کنید، یعنى آن خانه که وى بنا کرد.

و روى انّ رسول اللَّه اخذ بید عمر فلما اتى على المقام. قال له عمر- هذا مقام أبینا ابراهیم؟ قال نعم، قال- أ فلا نتخذه مصلّى؟- فانزل اللَّه تعالى.

وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّى‏- و گفته‏اند مقام ابراهیم آن سنگ معروفست که ابراهیم قدم بر آن نهاد و آنچه گفت نماز گاه سازید یعنى دو رکعت نماز سنت خلف المقام بجاى آرید آن گه که حج میکنید.

وَ عَهِدْنا- اینجا بمعنى- امر- است میگوید ابراهیم و اسماعیل را فرمودیم که خانه من پاک دارید از بتان و افعال مشرکان. قال بعضهم- النجاسه على قسمین نجاسه ذات و نجاسه فعل، فما کان من نجاسه ذات لم یطهّره الّا الماء و ازاله عینه به و ما کان من نجاسه فعل المشرکین و احضار اصنامهم فیه و حوله فامر- و اللَّه اعلم- بابعادها عنه، و تطهیره بالصّلاه و الزکاه. و گفته‏ اند- تطهیر خانه آنست که بناء آن بر تقوى نهند یعنى که تقوى را و رضاء خداى را بنا نهند، چنانک اللَّه گفت تعالى و تقدس- أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلى‏ تَقْوى‏ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٍ خَیْرٌ لِلطَّائِفِینَ‏- ایشانند که از اقطار عالم روى بدان دارند تا گرد آن طواف کنند، وَ الْعاکِفِینَ‏- اهل مکه‏اند و مجاوران حرم که آنجا مسکن دارند. وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ نماز کنندگانند که در نماز هم رکوع است و هم سجود، نماز کننده هم راکع است و هم ساجد.

روى عن ابن عباس قال قال رسول اللَّه صلى اللَّه علیه و آله و سلّم- «انّ اللَّه تعالى فى‏ کل یوم عشرین و مائه رحمه ینزل على هذا البیت- ستون للطّائفین و اربعون للمصلّین و عشرون للناظرین»

 

النوبه الثالثه

– قوله تعالى-: وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ‏- روى عن الحسن رض قال ابتلاه اللَّه بالکواکب و القمر و الشمس فاحسن القول فى ذلک، اذ علم ان ربّه دائم لا یزول، و ابتلاه بذبح الولد فصبر علیه و لم یقصّر. گفت بر آراستند کوکب تابان و آفتاب درخشان و خلیل را آزمونى کردند و ذلک لعلم المبتلى لا لجهل المبتلى یعنى که تا با وى نمایند که از و چه آید و در راه بندگى چون رود، خلیل خود سخت هنرى و روز به و سعادتمند برخاسته بود، گفت‏ هذا رَبِّی‏- قیل فیه اضمار یعنى یقولون هذا ربى- می گویند این بیگانگان که این خداى منست! نیست که این از زیرینان است و نشیب گرفتگان، و من زیرینان و نشیب گرفتگان را دوست ندارم، زهى خلیل! که نکته سنّیت گفت از زیر جست و دانست که خداوندى بر زبرست فوق عباده، باز که نشیب گرفت از و برگشت، و گفت زیرینان را دوست ندارم، که ایشان خدایى را نشایند. خداوندان تحقیق به اینجا رمزى دیگر گفته‏اند و لطیفه دیگر دیده‏اند، گفتند ز اوّل خاک خلیل را بآب خلّت بیامیختند، و سرّش بآتش عشق بسوختند، و جانش بمهر سرمدیّت بیفروختند، و دریاى عشق در باطن وى بر موج انگیختند، آن گه سحرگاهان در آن وقت صبوح عاشقان، و هاى و هوى مستان، و عربده بیدلان چشم باز کرد از سر خمار شراب خلّت و مستى عشق گفت- هذا رَبِّی‏ این چنانست که گویند:

از بس که درین دیده خیالت دارم‏ در هر چه نگه کنم تویى پندارم‏

این مستى و عشق هر دو منهاج بلااند و مایه فتنه، نه بینى که عشق تنها یوسف کنعانى را کجا او کند، و مستى تنها که با موسى عمران چه کرد، و در خلیل هر دو جمع آمدند پس چه عجب اگر از سرمستى و عربده ببدلى در ماه و ستاره نگرست و گفت‏ هذا رَبِّی‏ این آنست که گویند مست چه داند که چه گوید و گر خود بدانستى پس مست کى بودى؟

گفتى مستم، بجان من گر هستى‏ مست آن باشد که او نداند مستى!

اما ابتلاء خلیل بذبح فرزند آن بود، که یک بار خلیل در جمال اسماعیل نظاره‏ کرد التفاتیش پدید آمد آن تیغ جمال او دل خلیل را مجروح کرد، فرمان آمد که یا خلیل ما ترا از آزر و بتان آزرى نگاه داشتیم تا نظاره روى اسماعیل کنى؟ رقم خلّت ما و ملاحظه اغیار بهم جمع نیابد ما را چه نظاره تراشیده آزرى و چه نظاره روى اسمعیلى‏

بهرچ از راه باز افتى چه کفر آن حرف و چه ایمان‏ بهرچ از دوست و امانى چه زشت آن نقش و چه زیبا

بسى بر نیامد که تیغش در دست نهادند گفتند اسماعیل را قربان کن که در یک دل دو دوست نگنجد.

با دو قبله در ره توحید نتوان رفت راست‏ یا رضاء دوست باید یا هواى خویشتن‏

از روى ظاهر قصه ذبح معلوم است و معروف، و از روى باطن بلسان اشارت مر او را گفتند:- «به تیغ صدق دل خود را از فرزند ببر» الصدق سیف اللَّه فى ارضه ما وضع على شی‏ء الّا قطعه- خلیل فرمان بشنید، به تیغ صدق دل خود را از فرزند ببرید، مهر اسمعیلى از دل خود جدا کرد. ندا آمد که- یا ابراهیم‏ «قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا» و لسان الحال یقول:

هجرت الخلق طرّا فى هواکا و ایتمت الولید لکى اراکا

وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ‏ الایه …- میگوید مردمان را خانه ساختم خانه و چه خانه! بیت خلقته من الحجر، لکن اضافته الى الازل، بیگانه در نگرد جز حجرى و مدرى نبیند، که از خورشید جز گرمى نبیند چشم نابینا، دوست در نگرد وراء سنگ رقم تخصیص و اضافت بیند، دل بدهد جان در بازد.

انّ آثارنا تدلّ علینا فانظروا بعدنا الى الآثار

آرى! هر که آثار دوست دید نه عجب اگر از خویشتن و پیوند ببرید، و لهذا قیل- بیت من رآه نسى مزاره و هجرد یاره و استبدل بآثاره آثاره، بیت من طاف حوله طافت اللطائف بقلبه، فطوفه بطوفه و شوطه بشوطه. هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلَّا الْإِحْسانُ‏ بیت من وقع شعاع انواره تسلى عن شموسه و اقماره، بیت کما قیل.

انّ الدّیار فان صمّت فانّ لها عهدا باحبابنا اذ عندها نزلوا

درویش را دیدند بر سر بادیه میان در بسته، و عصا و رکوه در دست، چون والهان و بیدلان سرمست، و بیخود سر ببادیه در نهاده مى‏خرامید، و با خود این ترنم میکرد:-

خون صدیقان بیالودند و زان ره ساختند جز بجان رفتن درین ره یک قدم را باز نیست‏

گفتند- اى درویش از کجا بیامدى و چندست که درین راهى؟ گفت- هفت سال است تا از وطن خود بیامدم، جوان بودم پیرگشتم درین راه، و هنوز بمقصد نرسیدم، آن گه بخندید و این بیت بر گفت.

زر من هویت و ان شطّت بک الدّار و حال من دونه حجب و استار
لا یمنعنّک بعد من زیارته‏ انّ المحبّ لمن یهواه زوّار

اى مسکین! یکى تأمل کن در آن خانه که نسبت وى دارد و رقم اضافت، چون خواهى که بوى رسى چندت بار بلا باید کشید و جرعه محنت نوش باید کرد، و جان بر کف باید نهاد، آن گه باشد که رسى و باشد که نرسى! پس طمع دارى که و ازین بضاعت مزجاه که تو دارى، آسان آسان بحضرت جلال و مشهد وصال لم یزل و لا یزال رسى؟ هیهات!!

نتوان گفتن حدیث خوبان آسان‏ آسان آسان حدیث ایشان نتوان‏

یحکى عن محمد بن حفیف عن ابى الحسین الدراج، قال: کنت احجّ فیصحبنى جماعه فکنت احتاج الى القیام معهم و الاشتغال بهم، فذهبت سنه من السّنین و خرجت الى القادسیّه، فدخلت المسجد فاذا رجل فى المحراب مجذوم علیه من البلاء شی‏ء عظیم فلمّا رآنى سلّم علىّ، و قال لى یا ابا الحسین عزمت الحجّ؟ قلت نعم، على غیظ منى و کراهیّه له، قال فقال- لى الصّحبه. فقلت فى نفسى انا هربت من الاصحّاء اقع فى یدى مجذوم. قلت لا، قال لى- افعل، قلت- لا و اللَّه لا افعل، فقال لى یا ابا الحسین یصنع اللَّه للضعیف حتّى یتعجب منه القوىّ فقلت- نعم على الانکار علیه، قال فترکته فلمّا صلّیت العصر مشیت الى ناحیه المغیثه، فبلغت فى الغد ضحوه فلمّا دخلت اذا انا بالشیخ، فسلّم علىّ و قال لى- یا ابا الحسین یصنع اللَّه للضّعیف حتى یتعجّب منه القوى، قال- فاخذنى‏ شبه الوسواس فى امره، قال فلم احسّ حتّى بلغت القرعا على العدو، فبلغت مع الصّبح، فدخلت المسجد، فاذا انا بالشیخ قاعد، و قال یا ابا الحسین یصنع اللَّه للضّعیف حتى یتعجّب منه القوىّ. قال فبادرت الیه، فوقعت بین یدیه على وجهى، فقلت- المعذره الى اللَّه و الیک قال لى- مالک؟ قلت اخطأت قال- و ما هو؟ قلت الصحبه- قال أ لیس حلفت؟ و انّا نکره ان نحنّثک، قال- قلت فاراک فى کلّ منزل؟ قال- لک ذلک، قال- فذهب عنّى الجوع و التّعب فى کلّ منزل لیس لى همّ الا الدخول الى المنزل فاراه الى ان بلغت المدینه فغاب عنّى فلم اره.

فلمّا قدمت مکه حضرت أبا بکر الکتانى و ابا الحسین المزین فذکرت لهم، فقالوا لى- یا احمق ذاک ابو جعفر المجذوم و نحن نسأل اللَّه ان نراه، و قالوا- ان لقیته فتعلّق به لعلّنا نراه. قلت نعم، قال فلمّا خرجنا الى منى و عرفات لم القه، فلمّا کان یوم الجمره رمیت الجمار فجذبنى انسان، و قال لى یا ابا الحسین السّلام علیک، فلمّا رأیته لحقنى اىّ حاله عظیمه من رؤیته، فصحت و غشى علىّ، و ذهب عنى و جئت الى مسجد الخیف، فاخبرت اصحابنا. فلمّا کان یوم الوداع صلّیت خلف المقام رکعتین، و رفعت یدى. فاذا انسان جذبنى خلفى، فقال یا ابا الحسین عزمت ان تصیح قلت لا- اسألک ان تدعوا لى، فقال- سل ما شئت، فسالت اللَّه تعالى ثلث دعوات فامّن على دعائى، فغاب عنّى فلم اره، فسألته عن الادعیه فقال- امّا احدها فقلت- یا رب حبّب الى الفقر فلیس فى الدّنیا شی‏ء احب الى منه، الثانى قلت- اللّهم لا تجعلنى ممن ابیت لیله ولى شی‏ء ادّخره لغد، و انا منذ کذا و کذا سنه مالى شی‏ء ادّخره، و الثالث قلت- اللّهمّ اذا اذنت لاولیائک ان ینظروا الیک فاجعلنى منهم و انا ارجو ذلک. قال السلمى- ابو جعفر المجذوم بغدادى و کان شدید العزله و الانفراد و هو من اقران ابى العباس بن عطاء و یحکى عنه کرامات.

کشف الأسرار و عده الأبرار// ابو الفضل رشید الدین میبدى جلد اول

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *