کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره ص آیه ۳۰-۶۶

۳- النوبه الاولى‏

(۳۸/ ۶۶- ۳۰)

قوله تعالى: وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَیْمانَ‏ بخشیدیم داود را سلیمان، نِعْمَ الْعَبْدُ نیک بنده‏ایست سلیمان، إِنَّهُ أَوَّابٌ (۳۰) مرا ستاینده‏اى بود نیکو و بمن گراینده.

إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ‏ آن گه که عرضه کردند برو، بِالْعَشِیِ‏ بعد از نیم روز، الصَّافِناتُ الْجِیادُ (۳۱) آن اسبان تندرست تیز رو،فَقالَ إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ گفت من برگزیدم مهر اسبان و چیز این جهان، عَنْ ذِکْرِ رَبِّی‏ بر یاد خداوند خویش، حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ (۳۲) تا آن گه که آفتاب در پرده مغرب نزدیک آمد که فرو شدى.

رُدُّوها عَلَیَ‏ باز گردانید آن اسبان را بر من، فَطَفِقَ مَسْحاً در ایستاد در بریدن، بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ (۳۳) پایها و گردنهاى اسبان‏ وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَیْمانَ‏ بیازمودیم سلیمان را، وَ أَلْقَیْنا عَلى‏ کُرْسِیِّهِ جَسَداً و بر کرسى او کالبدى افکندیم‏[۶]، ثُمَّ أَنابَ (۳۴) آن گه سلیمان با ما گشت.

قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی‏ گفت خداوند من بیامرز مرا، وَ هَبْ لِی مُلْکاً و مرا پادشاهیى بخس، لا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی‏ که نسزد کسى را از پس من، إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ (۳۵) که تو خداوند فراخ بخشى.

فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّیحَ‏ نرم کردیم او را باد، تَجْرِی بِأَمْرِهِ‏ تا مى‏رود بفرمان او، رُخاءً آهسته نرم باندازه، حَیْثُ أَصابَ (۳۶) هر جا که او خواهد و آهنگ دارد.

وَ الشَّیاطِینَ‏ و فرمان بردار کردیم او را دیوان، کُلَّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ (۳۷) ازین هر داورانى و گوهر جویى.

وَ آخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفادِ (۳۸) و دیگران در بندها استوار کرده.

هذا عَطاؤُنا [گفتیم او را که‏] این [پادشاهى تو] بخشیده ماست بتو، فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسابٍ (۳۹) ببخش یا نگاه دار بى‏شمارى با تو.

وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى‏ و او را بنزدیک ما نزدیکى است فردا، وَ حُسْنَ مَآبٍ (۴۰) و نیکویى بازگشتن‏گاه.

وَ اذْکُرْ عَبْدَنا أَیُّوبَ‏ یاد کن قوم خویش را قصّه بنده ما ایوب، إِذْ نادى‏ رَبَّهُ‏ آن گه که بآواز خواند خداوند خویش را، أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ (۴۱) که دیو بمن رنجورى و عذاب رسانید.

ارْکُضْ بِرِجْلِکَ‏ [جبرئیل او را گفت:] پاى بر زمین زن، هذا مُغْتَسَلٌ‏ این یک آب خویشتن شوى تو است، بارِدٌ وَ شَرابٌ (۴۲) و این دیگر آشامه‏[۷] تو است آبى سرد.

وَ وَهَبْنا لَهُ أَهْلَهُ‏ بخشیدیم او را کسان او، وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ‏ و هم چندان‏ با ایشان از فرزندان و بردگان، رَحْمَهً مِنَّا بخشایشى از ما، وَ ذِکْرى‏ لِأُولِی الْأَلْبابِ (۴۳) و یادگارى زیرکان این امّت را وَ خُذْ بِیَدِکَ ضِغْثاً و گفتیم بدست خویش دسته خاشه‏[۸] گیر، فَاضْرِبْ بِهِ‏ و آن زن را بزن بآن، وَ لا تَحْنَثْ‏ و سوگند خویش تباه و دروغ مکن و مشکن، إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً ما او را شکیبا یافتیم، نِعْمَ الْعَبْدُ نیک بنده‏اى که ایوب است، إِنَّهُ أَوَّابٌ (۴۴) همواره سر و کار او و بازگشت او با من بود.

وَ اذْکُرْ عِبادَنا إِبْراهِیمَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ‏ یاد کن رهیکان ما را ابراهیم و اسحاق و یعقوب، أُولِی الْأَیْدِی وَ الْأَبْصارِ (۴۵) کسان با دستگاهها و با باریک بینى و باریک دانیها.

إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَهٍ ما ایشان را صافى کردیم و برگزیده صافى کردنى و برگزیدنى چون، ذِکْرَى الدَّارِ (۴۶) که تا گیتى بود ازیشان آواى نیکو بود.

وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَیْنَ الْأَخْیارِ (۴۷) و ایشان بنزدیک ما از گزیدگان بهینان‏اند.

وَ اذْکُرْ إِسْماعِیلَ وَ الْیَسَعَ وَ ذَا الْکِفْلِ‏ یاد کن اسماعیل و یسع و ذو الکفل را، وَ کُلٌّ مِنَ الْأَخْیارِ (۴۸) و همه از بهینان بودند.

هذا ذِکْرٌ یاد کرد ازیشان اینست و سخن در ایشان چنین، وَ إِنَّ لِلْمُتَّقِینَ لَحُسْنَ مَآبٍ (۴۹) و پرهیزگاران را نیکویى بازگشتن گاه است.

جَنَّاتِ عَدْنٍ‏ بهشتهاى همیشه‏اى، مُفَتَّحَهً لَهُمُ الْأَبْوابُ (۵۰) درها باز گشاده ایشان را.

مُتَّکِئِینَ فِیها آرمیدگان بى بیم در آن سراى، یَدْعُونَ فِیها مى‏فرا خواهند آنجا، بِفاکِهَهٍ کَثِیرَهٍ وَ شَرابٍ (۵۱) میوه‏هاى فراوان و شرابهاى فراوان.

وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ‏ بنزدیک ایشان کنیزکان فرو داشته چشمان از جز شویان؟ خویش، أَتْرابٌ (۵۲) هم زادان‏[۹] در دیدار.

هذا ما تُوعَدُونَ لِیَوْمِ الْحِسابِ (۵۳) این آن بهشت است و آن پاداش که شما را بآن وعده میدهند در روز شمار.

إِنَّ هذا لَرِزْقُنا این روزى ماست ایشان را، ما لَهُ مِنْ نَفادٍ (۵۴) آن را برسیدنى و بسر آمدنى نیست.

هذا اینست جزاى پرهیزگاران و صفت بازگشتن‏گاه ایشان، وَ إِنَّ لِلطَّاغِینَ لَشَرَّ مَآبٍ (۵۵) و گردن کشان و ناپاکان و نافرمان برداران را بد بازگشتن گاهى است.

جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَها دوزخ که در شوند بآتش آن، فَبِئْسَ الْمِهادُ (۵۶) بد جاى که ایشانراست.

هذا فَلْیَذُوقُوهُ حَمِیمٌ وَ غَسَّاقٌ (۵۷) آنک آب جوشیده و خونابه که از گوشت و پوست دوزخیان میرود تا میچشند آن را.

وَ آخَرُ مِنْ شَکْلِهِ‏ و ایشانراست آنجا دیگرانى ازین سان و ازین گونه، أَزْواجٌ (۵۸) نوعهاى گوناگون.

هذا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ مَعَکُمْ‏ فریشتگان گویند آنک جوقى‏[۱۰] است که با شما خویشتن را مى‏درافکنند[۱۱] در دوزخ و بسر و روى مى‏درافتند در آتش با شما بهم، لا مَرْحَباً بِهِمْ‏ [سالاران گویند فرا پس روان خویش آن گه که هم دیدار شوند[۱۲] در آتش:] فراخ جهان مباشید[۱۳] و نه فراخ حال، إِنَّهُمْ صالُوا النَّارِ (۵۹) فراخ جهان کى باشند و ایشان بآتش رسیدند.

قالُوا پس روان گویند فراسالاران: بَلْ أَنْتُمْ لا مَرْحَباً بِکُمْ‏ بلکه شما را فراخ جهانى مبادا و نه فراخ حالى، أَنْتُمْ قَدَّمْتُمُوهُ لَنا این‏ شما کردید بما و پیش فرا فرستادید ما را، فَبِئْسَ الْقَرارُ (۶۰) بد آرامگاهى که اینست.

قالُوا رَبَّنا گویند خداوند ما: مَنْ قَدَّمَ لَنا هذا آن کس که این پاداش پیش فرا فرستاد ما را [و ما را ارزانى این کرد]، فَزِدْهُ عَذاباً ضِعْفاً فِی النَّارِ (۶۱) او را تویى از عذاب بیفزاى در آتش.

وَ قالُوا گویند سالاران و پس روان همه: ما لَنا لا نَرى‏ رِجالًا چه رسید ما را که درین سراى نمى‏بینیم مردانى، کُنَّا نَعُدُّهُمْ مِنَ الْأَشْرارِ (۶۲) که ما ایشان را در ان جهان از بترینان مى‏شمردیم‏

أَتَّخَذْناهُمْ سِخْرِیًّا ما ایشان را زیر دست خویش میداشتیم، أَمْ زاغَتْ عَنْهُمُ الْأَبْصارُ (۶۳) یا امروز چشمها بر ایشان نمى ‏آید.

إِنَّ ذلِکَ لَحَقٌ‏ این چه شما را گفتم راست است، تَخاصُمُ أَهْلِ النَّارِ (۶۴) خصومت کردن اهل دوزخ با یکدیگر.

قُلْ إِنَّما أَنَا مُنْذِرٌ بگوى اى محمد من آگاه کننده‏یى‏ام، وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلَّا اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ (۶۵) و نیست هیچ خدایى مگر اللَّه آن یکتاى کم آورنده میراننده فرو شکننده.

رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُمَا خداوند هفت آسمان و هفت زمین و هر چه میان آن، الْعَزِیزُ الْغَفَّارُ (۶۶) آن تواننده تاونده آمرزنده پوشنده.

النوبه الثانیه

قوله: وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَیْمانَ‏- قال ابن عباس: اولادنا من مواهب اللَّه تعالى:

یَهَبُ لِمَنْ یَشاءُ إِناثاً وَ یَهَبُ لِمَنْ یَشاءُ الذُّکُورَ، و قد سمى اللَّه عزّ و جلّ الولد الهبه فى القرآن فى مواضع منها قوله: وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ‏ فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا لِأَهَبَ لَکِ غُلاماً زَکِیًّا.

«نِعْمَ الْعَبْدُ» کنایه یکنى بها عن کلّ مدحه، اى- نعم العبد سلیمان «إِنَّهُ أَوَّابٌ‏»رجّاع الى اللَّه بالعباده.

«إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ‏» اى- على سلیمان، «بِالْعَشِیِ‏» اى- بعد الظّهر، «الصَّافِناتُ‏» اى- الخیول الّتى تثنى احدى قوائمها و تقف على سنبکها و السّنبک طرف مقدم الحافر.

و قیل: الصّافن من الخیل القائم باىّ صفه کانت،

وفى الحدیث: «من سرّه ان یقوم له الرّجال صفونا فلیتبوّأ مقعده من النار»

، یعنى قیاما، و «الجیاد» الخیار السراع، واحدها جواد، و قیل: واحدها جود کسوط و سیاط و قیل: الجیاد- الطّوال الاعناق مشتقّ من الجید.

«فَقالَ إِنِّی أَحْبَبْتُ‏» اى- آثرت، کقوله تعالى: یَسْتَحِبُّونَ الْحَیاهَ الدُّنْیا عَلَى الْآخِرَهِ یعنى یؤثرون. «حُبَّ الْخَیْرِ» یعنى حبّ الخیل، سمّیت الخیل خیرا لکثره ما فیها من الخیر.

و فى الحدیث الصحیح: «الخیل معقود فى نواصیها الخیر الى یوم القیمه»

و قد سمّى اللَّه عزّ و جلّ فى کتابه فى مواضع متاع الدنیا و الظّفر بها خیرا على ماهى عند النّاس حتّى قال: «وَ رَدَّ اللَّهُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ لَمْ یَنالُوا خَیْراً».

و قوله: عَنْ ذِکْرِ رَبِّی‏ اى- على ذکر ربى، و «الذکر» هاهنا صلاه العصر بدلیل قوله: «بِالْعَشِیِ‏» و کانت فرضا علیه و سمّیت لصلوه ذکرا لانها مشحونه بالذکر من قوله عزّ و جلّ: وَ أَقِمِ الصَّلاهَ لِذِکْرِی‏ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ‏ اى- یصلّى فیها.

قوله: حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ‏ اى- توارت الشمس بالحجاب یعنى باللیل لانّ اللیل یستر کلّ شى‏ء. و قیل: الحجاب جبل قاف.

و قیل: هو جبل دون قاف مسیره سنه و الشّمس تغرب من ورائه. خلاف است میان علماى تفسیر که آن اسبها چند بودند و بر چه صفت بودند و از کجا بوى رسیدند.

عکرمه گفت: بیست هزار بودند. ابراهیم تیمى گفت: بیست بودند. حسن گفت: هزار بودند و پرها داشتند، اسبهاى بحرى بودند شیاطین از بهر سلیمان آورده بودند. مقاتل گفت: اسبهاى داود بودند سلیمان آن را میراث برد از پدر.

کلبى گفت: سلیمان بغزاه اهل دمشق و نصیبین شد و ازیشان بغنیمت یافت، اسبهاى تازیى بودند نیکو رنگ نیکو قدّ تیزرو سلیمان نماز پیشین بگزارد و بر کرسى نشست و بفرمود تا آن اسبها بر وى عرضه کردند، بآن مشغول گشت و نمازدیگر فراموش کرد، چون نهصد بر وى عرضه کرده بودند در بافت که نماز دیگر نگزارده، بآفتاب نگرست، آفتاب بمغرب رسیده بود و وقت نماز بر وى فوت شده، دلتنگ و غمگین گشت، گفت: «رُدُّوها عَلَیَ‏»- باز ارید بمن آن اسبها که بر من عرضه میکردید تا نماز از من فائت شد، «فَطَفِقَ مَسْحاً» اى- ما زال یمسح، اى- یقطع قطعا بالسّوق، جمع ساق کدار و دور فجعل یقطع اعناقها و یعرقب ارجلها و لم یفعل ذلک الّا و قد اباح اللَّه له ذلک و ما اباح اللَّه فلیس بمنکر. قال محمد بن اسحاق: لم یعنّفه اللَّه على عقر الخیل اذ کان ذلک اسفا على ما فاته من فریضه ربه.

و قال بعضهم انه ذبحها ذبحا و تصدّق بلحومها و کان الذّبح على ذلک الوجه مباحا فى شریعته. و قیل: معناه انه حبسها فى سبیل اللَّه و کوى ساقها و اعناقها بکىّ الصدقه. ابن عباس گفت: سلیمان آن اسبها را بشمشیر پى کرد و گردن زد و آن از سلیمان بحق جلّ جلاله تقرب بود و او را مباح بود، هر چند که درین امّت کشتن اسبان بر ان صفت مباح نیست و حلال نیست، و یجوز اباحه اللَّه الشی‏ء فى وقت و حظره ایّاه فى وقت. و گفته ‏اند: اسبان هزار بودند امّا بوقت عرض نهصد، او را مشغول داشتند تا نماز از وى فائت شد، آن نهصد را بکشت و صد بماند، امروز هر چه در دنیا اسب تازى است از نژاد آن صد است.

و روى عن على (ع) قال: قال سلیمان بامر اللَّه عزّ و جلّ للملئکه الموکلین بالشمس، «ردّوها علىّ» یعنى الشّمس فردّوها علیه حتّى صلّى العصر فى وقتها، و ذلک انه کان یعرض علیه الخیل لجهاد عدوّ «حتّى توارت بالحجاب».

قوله: وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَیْمانَ وَ أَلْقَیْنا عَلى‏ کُرْسِیِّهِ جَسَداً- اختلاف عظیم است علما را درین آیت بآن که فتنه سلیمان را چه سبب بود و آن جسد که بود و ما آنچه بصحّت نزدیکتر است بگوئیم:

محمد بن اسحاق روایت کند از وهب منبه گفت: سلیمان مردى بود غازى پیوسته در غزاه بودى و باعلاء کلمه حقّ و اظهار دین اسلام کوشیدى، وقتى شنید که در جزیره دریا شهرستانى است که آن را صیدون گویند و آن را پادشاهى است عظیم که آنجا ملک میراند و بت میپرستد و هیچ پادشاه را و هیچ لشکر را بر وى راه نیست از انک‏ در پیش وى دریاست، امّا سلیمان بر مرکب باد با خیل و حشم آنجا رسید و بر وى غلبه کرد و او را بکشت و هر چه داشت بغنیمت برداشت و در میان غنیمت دختر آن پادشاه بود ببردگى آورده نام وى جراده و کانت اکثر ما فى العالم حسنا و جمالا فاصطفاها سلیمان لنفسه و دعاها الى الاسلام فاسلمت.

دختر باسلام درآمد و سلیمان او را خاصه خویش کرد و او را بر زنان دیگر افزونى نهاد هم بدوستى و هم بمراعات، دختر پیوسته بر یاد پدر خویش و ملک میگریست و زارى میکرد، لا یرقاء دمعها و لا یذهب حزنها و لا تنظر الى سلیمان الّا شزرا و لا تکلّمه الّا نزرا. و سلیمان از انک او را دوست میداشت هر چه خواست مراد وى میداد، سلیمان را گفت: اگر میخواهى که اندوه من کم شود و سکون دل من پدید آید تا با مهر و محبّت تو پردازم، شیاطین را فرماى تا تمثالى سازند بر صورت پدر من تا وى را مى‏بینم و تسلّى خود بدان حاصل میکنم، سلیمان بفرمود تا تمثال پدر وى بساختند و فرا پیش وى نهادند و آن را جامه پوشانیدند، شیاطین در غیبت سلیمان با وى گفتند:

عظّمى اباک و اسجدى له- پدر خود را گرامى دار و او را سجود کن، دختر او را سجود میکرد، کنیزکان و خدمتکاران که او را چنان دیدند همه سجود کردند و گفتند: هذا دین الملک و دین امرأه الملک و هى اعلم بما تصنع، چهل روز در خانه سلیمان آن بت را مى‏ پرستیدند و سلیمان از ان ناآگاه. پس بنى اسرائیل گفتند بوزیر سلیمان و هو آصف بن برخیا و کان صدّیقا: ایّها الصّدّیق انّ الملک یعبد فى داره صنم من دون اللَّه- خبر دارى که در خانه ملک بت مى‏ پرستند؟

آصف آن قصّه با سلیمان گفت، سلیمان بغایت اندوهگن و غمگین گشت، گفت: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» بخانه باز رفت و آن بت را بشکست و بسوخت و بباد برداد و آن زن را و آن قوم را همه عقوبت کرد و خود غسلى برآورد و لبس ثیاب الطّهره ثیابا لا یغزلها الّا الأبکار و لا ینسجها الّا الأبکار و لا یغسلها الّا الأبکار و لم تمسّها امرأه قد رأت الدّم. آن گه بفرمود تا خاکستر خانه باز کردند و در میان خاکستر نشست و بزارى و خوارى بگریست و بسیار تضرّع کرد و گفت:

الهى غافر ذنب داود انا سلیمان بن داود و الخطّاء بن الخطّاء، الهى ما کان هذا جزاءک من آل داودان نعبد الاصنام فى دورنا من دونک و انما بعثتنا ان ننکس الاصنام على وجوهها،

الهى لا تمح اسمى من أسماء النبیّین بخطیئتى، الهى غافر ذنب داود اغفر لى ذنبى و عزّتک ما کفرت منذ آمنت و ما خرجت ممّا ادخلتنى فیه من دینک.

و گفته‏ اند: ملک سلیمان در خاتم وى بود و نگین آن خاتم کبریت احمر بود، هر گاه که بوضوگاه رفتى آن خاتم بزنى دادى از زنان وى نام آن زن امینه، آن شب که این واقعه افتاده بود، بر عادت خویش بوقت طهارت خاتم به امینه داد، شیطانى بود نام وى صخر و کان صاحب البحر، ربّ العالمین صورت سلیمان بر وى افکند تا بیامد و آن خاتم از امینه بخواست، امینه او را بصورت سلیمان دید و خاتم بوى داد، صخر خاتم در انگشت کرد و بر سریر سلیمان نشست و جنّ و انس او را منقاد شدند و ربّ العزّه او را بر مملکت سلیمان مسلّط کرد مگر بر زنان وى که او را بر ایشان دست نبود، فذلک قوله تعالى: وَ أَلْقَیْنا عَلى‏ کُرْسِیِّهِ جَسَداً- این جسد شیطان است یعنى صخر که چهل روز بر کرسى سلیمان نشست هر روزى بر مقابل روزى که در خانه وى بت پرستیدند.

سلیمان چون از وضوگاه باز آمد، امینه را گفت: هاتى خاتمى- خاتم من بیار، امینه گفت: دادم، سلیمان باز نگرست، شیطان را دید بر کرسى وى نشسته، بدانست که آن ابتلاء حق است و عقوبت ذنب وى و وقت را ملک از وى بستدند، روى نهاد بصحرا و روز و شب همى زارید در اللَّه و توبه همى کرد و عذر گناهان میخواست، و در ان مدّت که صخر ملک همى راند بنى اسرائیل سیرت وى مستنکر داشتند و حکمى که میکرد نه بر وجه خویش میدیدند، همى گفتند: چه رسید ملک را که امسال حکم بر خلاف آن میکند که پارسال کرد؟

چون استنکار ایشان بغایت رسید و سیرت زشت وى ظاهر گشت، مردى بود در بنى اسرائیل مانند عمر خطاب درین امّت، کمین کرد بر ان شیطان تا بر وى هجوم کند، شیطان بدانست که بنى اسرائیل بقصد وى برخاستند و او را خواهند گرفت، از میان ایشان بگریخت و سوى دریا شد، انگشترى در دریا افکند و خود در آب شد و سلیمان را مدّت محنت و بلا بسر آمد، چهل روز گذشته برخاست بساحل دریا شد، قومى صیّادان را دید که صید ماهى میکردند، سلیمان‏ از ایشان طعام خواست، ماهیى که از ان ردى‏ تر و کمتر نبود بوى انداختند، سلیمان آن را برداشت و شکم وى بشکافت تا بشوید، انگشترى از شکم وى بیرون آمد، سلیمان انگشترى را در انگشت کرد و خداى را سجود شکر کرد، با سریر و ملک خویش گشت.

اینست که ربّ العالمین فرمود. ثُمَّ أَنابَ‏ اى- رجع الى ملکه. ثمّ انه بعث فى طلب صخر فاتى به و جعله فى صندوق من حدید او حجر و ختم علیه بخاتمه ثمّ القاه فى البحر و قال: هذا سجنک الى یوم القیمه. گفته‏اند که گناه سلیمان اندرین فتنه و محنت که بوى رسید آن بود که او را نهى کرده بودند که زنى خواهد بیرون از زنان بنى اسرائیل، و او بر خلاف این نهى دختر ملک صیدون بخواست، و کان من قوم یعبدون الاصنام، تا دید آنچه دید و رسید بوى آنچه رسید. و قیل: انّ سلیمان قال: لاطوّفنّ اللیله على تسعین امرأه تأتى کلّ واحده بفارس یجاهد فى سبیل اللَّه، و لم یقل ان شاء اللَّه، فلم تحمل منهنّ الّا امرأه واحده جاءت بشق ولد.

قال النبی (ص): «فو الّذى نفس محمد بیده لو قال: ان شاء اللَّه؛ لجاهدوا فى سبیل اللَّه فرسانا اجمعین».

قیل: فجاءت القابله فالقت هذا المولود على کرسیّه عقوبه له حین ترک الاستثناء، ثمّ تاب و اناب. و قال الشعبى: ولد لسلیمان ابن فاجتمعت الشیاطین و قال بعضهم لبعض: ان عاش له ولد لم ننفکّ ممّا نحن فیه من البلاء و السخره فسبیلنا ان نقتل ولده فعلم بذلک سلیمان فامر السّحاب حتّى حملته الریح الیه فغذا ابنه فى السحاب خوفا من معرّه الشیطان فعاقبه اللَّه بخوفه من الشیطان و مات الولد و القى میّتا على کرسیّه فهو الجسد الّذى ذکره اللَّه عزّ و جلّ.

قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ هَبْ لِی مُلْکاً لا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی‏- تأویله: هب لى ملکى شیئا لا یکون لاحد غیرى. قال مقاتل بن حیان: کان سلیمان ملکا و انما اراد بقوله:لا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی‏ تسخیر الریاح و الطیر و الشیاطین لیکون ذلک بعد المغفره آیه فى ملکه یعلم بها النّاس انّ اللَّه قد رضى عنه.

و قیل: انما سأل بهذه الصّفه لیکون معجزه له لا منافسه و حسدا. و قیل: معناه: هب لى ملکا لا تسلبه منّى فى آخر عمرى و تعطیه‏ غیرى کما سلبته منّى فیما مضى من عمرى، و انما سأل ذلک باذن اللَّه له فى السّؤال: و قیل:«لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی‏» اى- غیرى ممّن بعثت الیهم، و لم یرد من بعده الى یوم القیمه.

وفى الخبر انّ النبىّ (ص) صلّى یوما صلاه الغداه فقال: کنت اصلّى البارحه فدنا منّى شیطان لیفسد علىّ صلاتى فاخذته حتى سال لعابه على یدى فاردت ان اربطه بساریه فى المسجد یتلعب به ولدان المدینه ثمّ ذکرت دعوه اخى سلیمان «هَبْ لِی مُلْکاً لا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی‏» فخلّیته.

«فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخاءً» لینه لیست بعاصفه «حَیْثُ أَصابَ‏»- اى- قصد، کما تقول للّذى یجیبک عن المسئله: اصبت، اى- قصدت المراد.

«وَ الشَّیاطِینَ‏» اى- سخّرنا له الشیاطین، «کُلَّ بَنَّاءٍ» یبنون له ما یشاء من محاریب و تماثیل «وَ غَوَّاصٍ‏» یستخرجون اللّؤلؤ من البحر، و هو اوّل من استخرج له اللّؤلؤ من البحر.

«وَ آخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفادِ» یعنى مرده الشیاطین موثقه مشدودین فى القیود ما لم یؤمنوا فاذا آمنوا خلّى سبیلهم. الصّفد- القید؛ یقال منه: صفده، یصفده، و- الصّفد العطیّه لانّک تقیّد من اعطیته بمنّتک، تقول منه: اصفده، یصفده.

«هذا عَطاؤُنا»- القول ها هنا مضمر، اى- قلنا لسلیمان هذا الّذى ذکر عطاؤنا لک، «فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسابٍ‏»- فى الکلام تقدیم و تاخیر، تقدیره: هذا عطاؤنا بغیر حساب فامنن او امسک، و قیل: معناه اعطه من شئت و امسک عمّن شئت بغیر حساب، اى- لا تحاسب و لا علیک تبعه یوم القیمه على ما تعطى و تمنع، قال الحسن: ما انعم اللَّه على احد نعمه الّا علیه تبعه الّا سلیمان فانه ان اعطى أجر و إن لم یعط لم یکن علیه تبعه.

و قال مقاتل: هذا فى امرا لجنّ و الشیاطین، اى- اعتق من الجنّ من شئت و احبس من شئت بغیر اثم علیک.

«وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى‏» اى- القربه فى الآخره، «وَ حُسْنَ مَآبٍ‏» یعنى الجنّه و نعیمها.

«وَ اذْکُرْ عَبْدَنا أَیُّوبَ‏»- کان ایوب فى زمان یعقوب بن اسحاق و امرأته لیا بنت لایان، «إِذْ نادى‏ رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ‏»- قرأ ابو جعفر: «بنصب» بضم النون و الصاد، و قرأ یعقوب بفتحها، و قرأ الآخرون بضمّ النون و سکون الصّاد، و معنى الکلّ واحد، اى- بمشقّه و ضرّ فى بدنى و عذاب فى اهلى و مالى، و کان الشیطان سلّط علیه فاحرق زرعه و اسقط الأبنیه على اهله و اولاده و ممالیکه و نفخ فى ایوب نفخه خرجت به النّفاخات ثمّ تقطّرت بالدّم الاسود و اکله الدّود سبع سنین، و قیل: ثمانى عشره سنه، و کان سبب ابتلائه انّ رجلا استعانه على دفع ظلم فلم یعنه.

و قیل: کانت مواشیه فى ناحیه ملک کافر فداهنه و لم یغزه و قیل: ذبح شاه فاکلها و جاء جائع لم یطعمه. و قیل: رأى منکرا فسکت عنه. و قیل: ابتلاه اللَّه لرفع الدّرجات و لم یکن منه ذنب یعاقب علیه و قد ذکرنا تمام قصّته فى سوره الانبیاء.

فلمّا انقضت مدّه بلائه قال له جبرئیل: «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ‏» الارض، ففعل فنبعت عین حارّه، فقال له: اغتسل منها، فاغتسل فصحّ ظاهر بدنه، ثمّ قال له: اضرب برجلک الأخرى الارض، ففعل فنبعت عین بارده، فقال له: اشرب منها، فشرب فصحّ باطن جسده و عاد الى اصحّ ما کان و اشبّ و احسن، و تقدیر الآیه: هذا مغتسل اى- ماء یغتسل به، و هذا شراب بارد.

«وَ وَهَبْنا لَهُ أَهْلَهُ‏» احیى اللَّه عزّ و جلّ له اهله و اولاده و ممالیکه و وهب له «مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ‏» اى- زاده مثلهم من اولاد الصّلب. و قیل: من نسلهم فیکون مثلهم اولاد الاولاد.

«رَحْمَهً مِنَّا» اى- رحمناه رحمه، و یجوز ان یکون مفعولا له، «وَ ذِکْرى‏ لِأُولِی الْأَلْبابِ‏» یعنى اذا ابتلى لبیب بمحنه ذکر بلاء ایوب فصبر.

«وَ خُذْ بِیَدِکَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لا تَحْنَثْ‏»- القول هاهنا مضمر، تأویله: قلنا لایّوب:«خُذْ بِیَدِکَ ضِغْثاً» و هو ملاء الکفّ من الشّجر و الحشیش.

مفسران گفتند: ابلیس بر صورت طبیبى بر سر راه نشست و بیماران را مداواه میکرد زن ایوب آمد و گفت: بیمارى که فلان علّت دارد او را مداواه کنى؟

ابلیس‏ گفت: او را مداواه کنم و شفا دهم بشرط آنکه چون او را شفا دهم او مرا گوید: انت شفیتنى- تو مرا شفا دادى؛ و از شما جز از این نخواهم. زن بیامد و آنچه از وى شنید با ایّوب گفت، ایوب دانست که آن شیطان است و او را از راه میبرد، گفت: و اللَّه لئن برئت لاضربنک مائه.

و گفته ‏اند: ابلیس زن را گفت که اگر ایوب قربانى کند بنام من؛ او را در حال شفا دهم، زن ناقص العقل بود و ضعیف یقین، از تنگدلى گفت افزع الیه و اذبح له عناقا. ایّوب ازین سخن وى در خشم شد و سوگند یاد کرد که چون ازین بیمارى برخیزم و شفا یابم ترا صد ضربت زنم.

پس چون ایوب از بیمارى به شد، خواست که سوگند راست کند، جبرئیل آمد و پیغام آورد از حقّ جلّ جلاله که آن زن ترا در ایام بلا خدمت نیکو کرد؛ اکنون تخفیف وى را و تصدیق سوگند خود را دسته‏اى گیاه و ریحان که بعدد صد شاخ باشد یا قبضه ‏اى ازین درخت گندم که خوشه بر سر دارد؛ آن را بدست خویش گیر و او را بآن یک بار بزن تا سوگند تو تباه و دروغ نگردد و تخفیف وى حاصل آید. مجاهد گفت: این حکم ایوب را بود على الخصوص و در شریعت ما منسوخ است.

قتاده گفت: در حقّ این امّت همانست که در حقّ ایّوب. و قول درست آنست که: بیمار نزار را رواست و دیگران را نه.

«إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً» على بلائنا، «نِعْمَ الْعَبْدُ» کان لنا، «إِنَّهُ أَوَّابٌ‏» مقبل على طاعته.

«وَ اذْکُرْ عِبادَنا»- قرأ ابن کثیر: «عبدنا» على التوحید، و قرأ الآخرون:«عبادنا» بالجمع، فمن جمع فابراهیم و من بعده بدل منه و کلّهم داخلون فى العبودّیه و الذّکر، و من وحّد فابراهیم وحده بدل منه و داخل فى العبودّیه و الذّکر و غیره عطف على العبد داخل فى الذّکر فحسب، «أُولِی الْأَیْدِی وَ الْأَبْصارِ»- قال ابن عباس: اى- اولى القوّه فى العباده و البصیره فى الدّین، فعبّر عن القوّه بالید لأنّ بها یکون البطش و عبّر عن المعرفه بالابصار لانّ البصیره تحصل المعارف.

و قیل: الایدى- النّعمه لانّ اللَّه تعالى انعم علیهم، تقول: ایادیک عندى مشکوره، و الایدى و الایادى- النّعم. و قیل: «أُولِی‏ الْأَیْدِی وَ الْأَبْصارِ» اى- اولى العلم و العمل فالمراد بالایدى العمل و بالابصار العلم.

«إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَهٍ ذِکْرَى الدَّارِ»- نافع مضاف خواند بى‏تنوین،

و المعنى:اخلصناهم بذکر الدار الآخره و ان یعملوا لها و یدعوا النّاس الیها و یرغبوهم فیها، و «الذکرى» بمعنى الذکر. میگوید: ایشان را برگزیدیم و خالص کردیم تا خالص شدند یاد کرد آن جهان را و ستودن آن و باز خواندن خلق با آن و پیوسته سخن گفتن از ان و عمل کردن از بهر آن.

قال مالک بن دینار: نزعنا من قلوبهم حبّ الدّنیا و ذکرها و اخلصناهم بحب الآخره و ذکرها. و قال ابن زید: معناه اخلصناهم بافضل ما فى الجنّه، کما تقول: اخلصناهم بخیر الآخره. بر قراءت نافع «ذِکْرَى الدَّارِ» سراى آخرت است چنانک گفتیم، و بر قراءت باقى قرّا که بتنوین خوانند بى‏اضافت «ذِکْرَى الدَّارِ» سراى دنیاست، و المعنى: اخلصناهم بفضیله خالصه لهم دون غیرهم، اى- لهم فیها ذکر رفیع جلیل القدر. میگوید: برگزیدیم ایشان را و فضیلتى خالص دادیم که دیگران را نیست.

این فضیلت آنست که: ایشان را آواى جهان کردیم که تا گیتى بود ایشان را آواى نیکو بود، همانست که جاى دیگر گفت: «وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیًّا، وَ اجْعَلْ لِی لِسانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ» یعنى الثناء الحسن فى الدّنیا «وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَیْنَ الْأَخْیارِ» اى- اصطفیناهم من کلّ دنس، و- الاخیار- جمع خیّر کمیّت و اموات.

«وَ اذْکُرْ إِسْماعِیلَ وَ الْیَسَعَ وَ ذَا الْکِفْلِ‏»- الیسع هو خلیفه الیاس فى قومه. و قیل:هو ابن عمّ الیاس. و قیل: هو ابن الیاس و ذو الکفل قال الحسن کان نبیّا، و قال قتاده کان رجلا صالحا یصلّی کلّ یوم مائه صلاه و لم یکن نبیّا؛ و سمّى ذا الکفل لانه تکفّل بالجنّه لملک کان فى بنى اسرائیل ضمن له الجنه ان اسلم، فاسلم الملک على کفالته. و قیل: هو یوشع بن نون «وَ کُلٌّ مِنَ الْأَخْیارِ» اى- کلّهم من الاخیار.

«هذا ذِکْرٌ» کلمه تمّ بها الکلام، اى- هذا شرف و ثناء جمیل یذکرون به ابدا. و قیل: معناه هذا القرآن ذکر، اى- بیان من اللَّه لخلقه. و قیل: هو ذکر لک‏ و لقومک، اى- شرف لک و لقومک «وَ إِنَّ لِلْمُتَّقِینَ لَحُسْنَ مَآبٍ‏» اى- لحسن مرجع فى الآخره.

ثمّ فسّر فقال: «جَنَّاتِ عَدْنٍ‏» دار اقامه، «مُفَتَّحَهً لَهُمُ الْأَبْوابُ‏»- اذا و صلوا الیها وجدوها مفتوحه الأبواب لا یحتاجون الى فتح بمعاناه. و قیل: هذا مثل کما تقول: متى جئتنى وجدت بابى مفتوحا، اى- لا تمنع من الدّخول و قیل: هذا وصف بالسّعه حتّى یسافر الطّرف فى کلّ جانب.

«مُتَّکِئِینَ فِیها» اى- جالسین فیها جلسه المتنعمین للراحه، «یَدْعُونَ فِیها بِفاکِهَهٍ کَثِیرَهٍ»- الفاکهه- ما یوکل للذّه لا للغذاء «وَ شَرابٍ‏» یعنى: و شراب کثیر فحذف اکتفاء بالاوّل، اى- یتحکّمون فى ثمارها و شرابها فاذا قالوا لشى‏ء منها: اقبل، حصل عندهم.

یقال: نطق القرآن بعشره اشربه فى الجنّه منها الخمر الجاریه من العیون و فى الانهار.

«وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ‏»- هذا کقولهم: فلانه عند فلان، اى- زوجته. و «قاصِراتُ الطَّرْفِ‏» هى الّتى قصرت طرفها على زوجها لا تنظر الى غیره: «أَتْرابٌ‏» اى- لدات مستویات فى السّنّ لا عجوز فیهنّ و لا صبیّه بنات ثلث و ثلثین سنه. و قیل: على خلق ازواجهنّ لا اصغر و لا اکبر. و قیل: متواخیات لا یتباغضن و لا یتغایرن.

وفى الخبر الصّحیح: «یدخل اهل الجنّه الجنّه جردا مردا مکحلین أبناء ثلث و ثلثین سنه لکلّ رجل منهم زوجتان على کلّ زوجه سبعون حلّه یرى مخّ ساقها من ورائها».

«هذا ما تُوعَدُونَ‏»- قرأ ابن کثیر و ابو عمرو: «یوعدون» بالیاء، اى- یوعد المتّقون. و قرأ الآخرون بالتّاء، و المعنى: قل للمؤمنین هذا ما توعدون «لِیَوْمِ الْحِسابِ‏» اى- فى یوم الحساب.

«إِنَّ هذا لَرِزْقُنا ما لَهُ مِنْ نَفادٍ» اى- فناء و انقطاع کقوله: «عَطاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ» «وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ».

«هذا وَ إِنَّ لِلطَّاغِینَ‏»- التأویل هذا هو جزاء المتّقین و نعت مآبهم، «وَ إِنَّ لِلطَّاغِینَ لَشَرَّ مَآبٍ‏» اى لشرّ مصیر و مرجع.

«جَهَنَّمَ‏» بدل منه «یَصْلَوْنَها» اى- یدخلونها و یقاسون حرّها، «فَبِئْسَ الْمِهادُ»اى- بئس ما مهّد لهم و بئس ما مهّدوا لانفسهم. الطّاغى هو الباغى و الطّغیان و الطّغو و الطّاغیه و الطّغوى- العتوّ.

«هذا فَلْیَذُوقُوهُ حَمِیمٌ‏»- فیه تقدیم و تأخیر، اى- هذا حمیم فلیذوقوه، و «الحمیم» الماء الحارّ الّذى انتهى حرّه و قیل: «الحمیم» دموع اعینهم تجمع فى حیاض النّار یسقونها، «وَ غَسَّاقٌ‏» ما یسیل من ابدان اهل النّار من القیح و الصّدید، من قولهم: غسقت عینه، اذا سالت و انصبت، و الغسقان- الانصباب. و قال ابن عباس: الغسّاق- الزّمهریر یحرقهم ببرده کما تحرقهم النار بحرّها. و قیل: هو شراب منتن بارد یحرق برده کما تحرق النّار. قرأ حمزه و الکسائى و حفص: «غسّاق» بالتشدید حیث کان. و قرأ الآخرون بالتّخفیف، فمن شدّد جعله اسما على فعّال نحو الخبّاز و الطبّاخ. و من خفّف جعله اسما على فعال نحو العذاب.

«وَ آخَرُ مِنْ شَکْلِهِ أَزْواجٌ‏» یعنى: و عذاب آخر و انواع آخر مثل الحمیم و الغسّاق.

قرأ اهل البصره: «و اخر» بضمّ الالف على جمع اخرى مثل الکبر و الکبرى، و قرأ الآخرون بفتح الهمزه مشبعه على الواحد.

«هذا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ مَعَکُمْ‏»- الفوج- الجماعه، و- الاقتحام- الدخول على شدّه، یعنى: أنّهم یضربون بالمقامع حتّى یوقعوا انفسهم فى النّار خوفا من تلک المقامع، و المعنى یقول الخزنه للطّاغین اذا دخلوا النّار: هذا فوج من اتباعکم یدخلون النّار معکم کما دخلتم، فیقولون جوابا للخزنه: «لا مَرْحَباً بِهِمْ‏» اى- بالاتباع، فیقول الخزنه: «إِنَّهُمْ صالُوا النَّارِ» اى- صائرون الیها معکم.

«قالُوا» اى- یقول لهم الاتباع: «بَلْ أَنْتُمْ لا مَرْحَباً بِکُمْ أَنْتُمْ قَدَّمْتُمُوهُ لَنا» اى- زیّنتم لنا الکفر و دعوتمونا الیه حتى صرنا الى العذاب، «فَبِئْسَ الْقَرارُ» اى- بئس المستقرّ. و قوله: «مَرْحَباً» معناه بلغت مرحبا و نزلت مرحبا، اى- وردت موردا فیه رحب و سعه، و تقول: رحّب بی‏فلان؛ اذا قال لک مرحبا، و- الرّحب- السعه، و رجل رحیب الصدر واسعه، و فلان رحیب الکفّ، و رحبه المسجد العرصه ببابه، و جمع الرحبه رحاب، و تقول: ضاقت علىّ الارض بما رحبت و ضاقت علىّ الارض برحبها، و قال‏ بعضهم لغیره مرحبا، فاجابه: رحبت علیک الدنیا و الآخره.

«قالُوا رَبَّنا»- هذا من قول الاتباع، «مَنْ قَدَّمَ لَنا هذا» اى- من شرعه و سنّه لنا هذا؛ «فَزِدْهُ عَذاباً ضِعْفاً» اى- مضاعفا على عذابنا «فِی النَّارِ». قال ابن مسعود: یعنى حیّات و افاعى.

«وَ قالُوا» یعنى: المضلّین و الاتباع جمیعا: «ما لَنا لا نَرى‏ رِجالًا کُنَّا نَعُدُّهُمْ مِنَ الْأَشْرارِ» اى- نعدّهم من الارذال فى الدّنیا، یعنون المؤمنین الّذین کانوا یسخرون منهم فى الدّنیا و یهزؤن بهم و یضحکون و هم عمار و خباب و صهیب و بلال و سلمان و غیرهم من صعالیک المهاجرین الّذین کانوا یقولون لهم: «أَ هؤُلاءِ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنْ بَیْنِنا» ثمّ ذکروا انهم کانوا یسخرون من هؤلاء فقالوا: «أَتَّخَذْناهُمْ سِخْرِیًّا»- قرأ اهل البصره و حمزه و الکسائى: «مِنَ الْأَشْرارِ أَتَّخَذْناهُمْ‏» موصوله الهمزه فى الدّرج مکسوره فى الابتداء. و قرأ الآخرون بقطع الالف و فتحها فى الحالین على الاستفهام و یکون «ام» على هذه القراءه بمعنى بل، و من فتح الالف فال هو على اللفظ لا على المعنى لیعادل «ام» فى قوله:أَمْ زاغَتْ‏ کقوله: أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ‏. و قال القرّاء: هذا من الاستفهام الّذى معناه التوبیخ و التّعجّب. «زاغت» یعنى مالت «عَنْهُمُ الْأَبْصارُ»، و مجاز الآیه: ما لنا لا نرى هؤلاء الّذین اتّخذناهم سخریّا لم یدخلوا معنا النار ام دخلوها فزاغت عنهم ابصارنا فلم نرهم دخلوا، و قیل: ام کانوا خیرا منا و نحن لا نعلم فکانت ابصارنا تزیغ عنهم فى الدنیا تحقیرا لهم.

«إِنَّ ذلِکَ‏» الّذى ذکرت «لَحَقٌ‏» ثمّ بیّن و صرّح فقال: «تَخاصُمُ أَهْلِ النَّارِ» فى النّار حق، هذا اخبار عمّا سیکون.

«قُلْ‏» یا محمد لمشرکى مکه: «إِنَّما أَنَا مُنْذِرٌ» اى- رسول اخوّفکم عذاب اللَّه، «وَ ما» لکم «مِنْ إِلهٍ إِلَّا اللَّهُ الْواحِدُ» لا شریک له «الْقَهَّارُ» لخلقه.

«رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُمَا الْعَزِیزُ» فى ملکه «الْغَفَّارُ» لمن تاب و آمن.

النوبه الثالثه

قوله: وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَیْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ‏ اى- نعم العبد لانه اوّاب الى اللَّه، رجّاع فى جمیع الاحوال فى النعمه بالشکر و فى المحنه بالصبر. نیکو بنده‏ اى که سلیمان بود، بازگشت وى در همه حال با اللَّه بود، در نعمت شاکر و در محنت صابر بود، بظاهر ملک و مملکت میراند و بباطن فقر و فاقت همى ‏راند و مى ‏پرورد، و یعجبنى فقرى الیک و لم اکن لیعجبنى لولا محبّتک الفقر. سلیمان روزى تمنّى کرد گفت: بار خدایا جن و انس و طیور و وحوش بفرمان من کردى؛ چه بود گر ابلیس را نیز بفرمان من کنى تا او را در بند کنم؟ گفت: اى سلیمان این تمنّى مکن که در آن مصلحت نیست، گفت:

بار خدایا گر هم دو روز باشد این مراد من بده، گفت دادم. سلیمان ابلیس را در بند کرد و معاش سلیمان با آن همه ملک و مملکت از دست رنج خویش بود، هر روز زنبیلى ببافتى و بدو قرص بدادى و در مسجد با درویشى بهم بخوردى و گفتى: مسکین جالس مسکینا.

آن روز که ابلیس را در بند کرد، زنبیل ببازار فرستاد و کس نخرید که در بازار آن روز هیچ معاملت و تجارت نبود و مردم همه بعبادت مشغول بودند، آن روز سلیمان هیچ طعامى نخورد، دیگر روز هم چنان بر عادت زنبیل بافت و کس نخرید، سلیمان گرسنه شد باللّه نالید گفت: بار خدایا گرسنه ‏ام و کس زنبیل نمى‏ خرد، فرمان آمد که اى سلیمان نمیدانى که تو چون مهتر بازاریان در بند کنى در معاملت بر خلق فرو بسته شود و مصلحت خلق نباشد، او معمار دنیاست و مشارک خلق در اموال و اولاد، یقول اللَّه تعالى: وَ شارِکْهُمْ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ.

قوله: إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ … این آیت بآیت اول متصل است، یعنى: نعم العبد اذ عرض علیه. سلیمان نیک بنده ‏ایست که در راه خدا آن همه اسبان فدا کرد و دل از ان زینت و آرایش دنیا برداشت و با عبادت اللَّه پرداخت، لا جرم ربّ العزّه او را به از ان عوض داد، بجاى اسبان باد رخا مرکب او ساخت و بسبب آن اندوه که بوى رسید بر فوت‏ عبادت، فریشته قرص آفتاب از مغرب باز گردانید از بهر وى تا نماز دیگر بوقت خویش بگزارد و آن وى را معجزه ‏اى گشت، و چنانک این معجزه از بهر سلیمان پیغامبر پیدا گشت، درین امّت از بهر امیر المؤمنین على بن ابى طالب (ع) از روى کرامت پیدا گشت.

در خبر است که مصطفى صلوات اللَّه و سلامه علیه سر بر کنار على نهاد و بخفت، على (ع) نماز دیگر نکرده بود، نخواست که خواب بر رسول قطع کند، مرد عالم بود گفت: نماز طاعت حقّ و حرمت داشت رسول طاعت حق، هم چنان مى ‏بود تا قرص آفتاب بمغرب فرو شد. مصطفى (ص) از خواب در آمد، على گفت: یا رسول اللَّه وقت نماز دیگر فوت شد و من نماز نکردم، رسول گفت: اى على چرا نماز نکردى؟

گفت: نخواستم که لذّت خواب بر تو قطع کنم، جبرئیل آمد که یا محمد حق تعالى مرا فرمود تا قرص آفتاب را از مغرب باز آرم تا على نماز دیگر بوقت بگزارد، بعضى یاران گفتند:قرص آفتاب را چندان باز آورد که شعاع آفتاب دیدیم که بر دیوارهاى مدینه میتافت.

«قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ هَبْ لِی مُلْکاً لا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی‏» لم یطلب الملک الظاهر و انّما اراد به ان یملک نفسه فانّ الملک على الحقیقه من یملک نفسه و من ملک نفسه لم یتّبع هواه. سلیمان باین دعا ملک خواست بر نفس خویش گفت: بار خدایا چنانک خلق عالم را زیر دست من کردى؛ این نفس را زیر دست من کن تا در طاعت وى نباشم و بر پى هواى وى نروم، طاعت نفس و طاعت حقّ ضد یکدیگراند، و الضّدّان لا یجتمعان. نکو گفت آن جوانمرد:

با دو قبله در ره توحید نتوان رفت راست‏ یا رضاى دوست باید یا هواى خویشتن‏[۱۴]

مصطفى علیه الصلاه و السلام پیوسته گفتى:

«اللّهم لا تکلنا الى انفسنا طرفه عین و لا اقلّ من ذلک».

یوسف صدیق را علیه السلام آن همه بلا رسید از چاه و زندان وغیر آن و از هیچ بلا بفریاد نیامد چنانک از نفس امّاره آمد تا میگفت: «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَهٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّی»، و آنچه گفت: «تَوَفَّنِی مُسْلِماً» از بیم نفس اماره میگفت نه از بیم شیطان که شیطان ار چه خصم است؛ از مؤمن طمع معصیت دارد نه طمع کفر و نفس طمع کفر دارد میکوشد و بر هواها و بدعتها میخواند تا او را بکفر کشد. ربّ العالمین در قرآن دو چیز یاد کرد و نگفت که چیست: نفس را یاد کرد و نفرمود که چیست، دنیا را یاد کرد و نفرمود که چیست. امّا علماى دین دنیا را بسه حرف بیان کرده‏اند گفتند: ما صدّک عن مولاک فهو دنیاک- هر چه ترا از خدا باز دارد آن دنیاست، اگر نان یک شبه ندارى و بخود معجب باشى، آن عجب تو دنیاست، و اگر ملک شرق و غرب دارى و بخدا مشغول باشى آن نه دنیاست که آن عقبى است. امّا نفس آنست که مصطفى (ص) گفت:«اعدى عدوّک نفسک الّتى بین جنبیک».

نفس خواهنده هواست و دل خواهنده بلا، نفس نظرگاه شیطان است و دل نظرگاه رحمن، نفس مصطبه دیو است و دل خزینه معرفت، این خزینه معرفت در کنار دشمن نهاد امّا بحفظ خود بداشت و از دشمن نگاه داشت.

موسى را با بنى اسرائیل در آورد و ایشان را در حفظ خود بداشت تا یک دامن ایشان تر نشد، ابراهیم را در آتش آورد و یک رشته از جامه وى نسوخت، همچنین دل که خزینه معرفت است در کنار نفس نهاد و آن گه بحمایت و رعایت خود بداشت تا دشمن بران دست نیافت. روى انّ عامر بن عبد قیس کان من افضل العابدین ففرض على نفسه کلّ یوم الف رکعه یقوم عند طلوع الشمس فلا یزال قائما الى العصر ثمّ ینصرف و قد انتفخت ساقاه و قدماه فیقول: یا نفس انما خلقت للعباده یا امّاره بالسّوء فو اللَّه لاعملنّ بک عملا یأخذ الفراش منک نصیبا.

قوله: لا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی‏ لم یضنّ به على الانبیاء علیهم السلام و لکن قال «لا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی‏» من الملوک لا من الانبیاء، و انما سأل الملک لسیاسه النّاس و انصاف الناس بعضهم من بعض لما فیه من القیام بحقّ اللَّه و لم یسئله لاجل میله الى الدنیا و هو کقول یوسف علیه السلام: «اجْعَلْنِی عَلى‏ خَزائِنِ الْأَرْضِ».

قوله: فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخاءً- سلیمان را علیه السلام باد مسخر کردند تا در روزى مسافت دو ماهه باز برید، و این کرامتى عظیم است و شرفى تمام. امّا مقام مصطفى (ص) بزرگوارتر و منزلت وى شریف‏تر که حشمت و جاه او را و شرف و منزلت او را در امّت وى از چاکران و پس روان وى کس هست که بیک ساعت بادیه ‏اى بدان درازى باز برد تا بکعبه رسد، و این در کرامات اولیا معروفست و حکایات مشایخ در آن فراوان است.

«وَ اذْکُرْ عَبْدَنا أَیُّوبَ‏ …» الآیه- قال ابن مسعود: ایّوب علیه السلام رأس الصّابرین الى یوم القیمه، در هر دورى بار بلا را حمّالى برخاست و هیچ حمّالى چون ایوب پیغامبر برنخاست. از جبّار کائنات وحى آمد که این بلا بستر انبیاست و ذخیره اولیا و اختیار اصفیا، هر یکى بنوعى ممتحن بودند: نوح بدست قوم خویش گرفتار، ابراهیم بآتش نمرود، اسحاق بفتنه ذبح، یعقوب بفراق یوسف، زکریا و یحیى بمحنت قتل، موسى بدست فرعون و قبطیان، و على هذا اولیا و اصفیا یکى را محنت غربت بود و مذلت، یکى را گرسنگى و فاقت، یکى را بیمارى و علّت، یکى را قتل و شهادت.

مصطفى (ص) گفت:«انّ اللَّه عزّ و جلّ ادّخر البلاء لأولیائه کما ادّخر الشّهاده لاحبّآئه».

ایوب چون جام زهر بلا بر دست وى نهادند، گفت: بار خدایا ما جام زهر با پا زهر صبر نوش توانیم کرد، رب العالمین هم از وجود او جام پا زهر ساخت که: «إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ»، ایوب گفت: اکنون که از بارگاه قدم ما را این خلعت کرامت دادند که «نِعْمَ الْعَبْدُ» تا امروز بار بلا بتن کشیدیم، از امروز باز بجان و دل کشیم. در خبر آمده که چون ربّ العزّه آن بلاها از ایوب کشف کرد، روزى بخاطر وى بگذشت که نیک صبر کردم در آن بلا، ندا آمد که: انت صبرت ام نحن صبّرناک یا ایّوب لولا انّا وضعنا تحت کلّ شعره من الباء جبلا من الصّبر لم تصبر؟

جنید گفت: من شهد البلاء بالبلاء ضجّ من البلاء و من شهد البلاء من المبلى حنّ الى البلاء قوله: وَ اذْکُرْ عِبادَنا إِبْراهِیمَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ أُولِی الْأَیْدِی وَ الْأَبْصارِ اى-اولى القوّه و البصائر فى مقاساه البلایا و المحن- تعزیت و تسلیت مصطفى (ص) است و تسکین دل وى در ان رنجها و محنتها که میکشید از کفّار قریش.

اسما دختر ابو بکر روایت کند که: مصطفى (ص) روزى در انجمن قریش بگذشت، یکى ازیشان برخاست گفت: تویى که خدایان ما را بد مى‏گویى و دشنام میدهى؟ رسول خدا گفت: من میگویم که معبود عالمیان و خداوند جهانیان یکیست بى ‏شریک و بى ‏انباز، بى‏ نظیر و بى ‏نیاز و شما در پرستش اصنام بر باطل‏اید. ایشان همه بیکبار هجوم کردند و در رسول آویختند و او را میزدند، اسما گفت: آن ساعت یکى آمد بدر سراى بو بکر و گفت: ادرک صاحبک- صاحب خویش را دریاب که در زخم دشمنان گرفتار است، بو بکر بشتاب رفت و با ایشان گفت: ویلکم أ تقتلون رجلا ان یقول ربى اللَّه و قد جاءکم البیّنات من ربکم. ایشان رسول را بگذاشتند و با ابو بکر گردیدند و او را بى‏ محابا زدند و ابو بکر گیسوان داشت، چون بخانه باز آمد دست بگیسوان فرو مى ‏آورد و موى بدست وى باز مى ‏آمد و میگفت:

تبارکت و تعالیت یا ذا الجلال و الاکرام. ربّ العالمین این همه بلا و رنج بر دوستان نهد که ازیشان دو چیز دوست دارد: چشمى گریان و دلى بریان دوست دارد، که بنده می گرید و او را در آن گریه مى‏ ستاید که: «تَرى‏ أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ»، و دوست دارد که بنده مینالد و بر درگاه او مى‏زارد و او را در ان مى‏ستاید که: «وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ».

پیر طریقت گفت در مناجات: اى یار مهربان بارم ده تا قصه درد خود بتو پردازم، و بر درگاه تو میزارم و در امید بیم‏آمیز مى‏نازم، الهى! فاپذیرم تا با تو پردازم، یک نظر در من نگر تا دو گیتى بآب اندازم.

«هذا ذِکْرٌ …»- اینست قصه پیغامبران و سرگذشت ایشان. آن گه بیان کرد ثواب و درجات در ان جهان بآن رنجها که کشیدند و بلاها که در دنیا چشیدند گفت:«وَ إِنَّ لِلْمُتَّقِینَ لَحُسْنَ مَآبٍ، جَنَّاتِ عَدْنٍ‏ …» متقیان را بر عموم گفت تا دانى که نه خود پیغامبران را میگوید بر خصوص بلکه همه مؤمنانرا میگوید بر عموم.

«جَنَّاتِ عَدْنٍ مُفَتَّحَهً لَهُمُ الْأَبْوابُ‏» اى- اذا جاءوها لا یلحقهم ذلّ الحجاب و لا کلفه الاستیذان تستقبلهم الملائکه بالتبجیل و الترحیب و الاکرام یقولون: سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ.

روى ابو سعید الخدرىّ قال قال رسول اللَّه (ص): «انّ اللَّه تعالى بنى جنّه عدن بیده و بناها بلبنه من ذهب و لبنه من فضّه و جعل ملاطها المسک و و ترابها الزّعفران و حصباءها الیاقوت، ثمّ قال لها: تکلّمى، فقالت: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ» قالت الملائکه: طوبى لک منزل الملوک.

کشف الأسرار و عده الأبرار// ابو الفضل رشید الدین میبدى جلد۸

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *