کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره الحجرات‏ آیه ۱۰-۱۸

۲- النوبه الاولى‏
(۴۹/ ۱۸- ۱۰)
قوله تعالى: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ، مؤمنان برادرانند،

فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ‏، آشتى سازید میان دو برادر خویش،

وَ اتَّقُوا اللَّهَ‏، و بپرهیزید از خشم و عذاب اللَّه،

لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (۱۰) تا مگر بر شما ببخشایند.
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا، اى ایشان که بگرویدند،

لا یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ‏، افسوس مدارا هیچ گروهى از هیچ گروهى،

عَسى‏ أَنْ یَکُونُوا خَیْراً مِنْهُمْ‏، مگر که اینان خود به انداز ایشان،

وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ، هیچ زنان از زنان افسوس مدارا،

عَسى‏ أَنْ یَکُنَّ خَیْراً مِنْهُنَ‏، مگر اینان خود به‏اند از ایشان،

وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ‏، و بر یکدیگر طنز مدارید و مخندید،

وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ‏، و یکدیگر را بلقب مخوانید [بجز نام‏]،

بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِیمانِ‏، بد کاریست بنام بدى باز خواندن مرد با پس آن که ایمان آورد،

وَ مَنْ لَمْ یَتُبْ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ (۱۱) و هر که باز نگردد [از جرم خویش‏] ستمکاران ایشان‏اند.
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا، اى گرویدگان،

اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِ‏ بپرهیزید از فراوانى از پنداره‏ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ‏، که هست از پنداره لختى که دروغ است و بزه،

وَ لا تَجَسَّسُوا و پوشیده مجوئید، وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً، و از پس یکدیگر بد مگویید،

أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ‏، دوست میدارد یکى از شما،

أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً، که گوشت برادر خویش خورد مرده،

فَکَرِهْتُمُوهُ‏ دشوار میدارید آن و نابایسته، وَ اتَّقُوا اللَّهَ‏ و بپرهیزید از خشم و عذاب اللَّه‏ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِیمٌ (۱۲)، اللَّه توبه‏پذیر است مهربان.
یا أَیُّهَا النَّاسُ‏، اى مردمان، إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثى‏، بیافریدیم ما شما را از یک مرد و از یک زن، وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً، و شما را شاخ شاخ کردیم، وَ قَبائِلَ‏، و خاندان خاندان، لِتَعارَفُوا، تا یکدیگربازشناسید رحم پیوستن را،

إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ‏، گوهرى تر شما «۱» بنزدیک اللَّه پرهیزکارتر شماست، إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ (۱۳)، اللَّه داناى است آگاه.
قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا، تازیان گفتند- بگرویدیم، قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا گوى نیز نگرویده‏اید،

وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا، گوئید گردن نهادیم،

وَ لَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمانُ فِی قُلُوبِکُمْ‏ نیز ایمان در دلهاى شما نیست،

وَ إِنْ تُطِیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏ و اگر فرمان برید اللَّه را و رسول او را،

لا یَلِتْکُمْ مِنْ أَعْمالِکُمْ شَیْئاً، بنکاهد کردارهاى شما هیچیز،

إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (۱۴) که اللَّه آمرزگار است بخشاینده.

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ‏ گرویدگان ایشانند که نگرویدند باللّه و رسول او،

ثُمَّ لَمْ یَرْتابُوا، و آن گه در گمان نیفتادند،

وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ‏، و باز کوشیدند با دشمنان بمال خویش و تن خویش از بهر اللَّه،

أُولئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ (۱۵) ایشانند که [اگر گویند گرویدگانیم‏] راست گویند.
قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِینِکُمْ‏، گوى اللَّه را مى آگاه کنید که شما بر چه دین‏اید،

وَ اللَّهُ یَعْلَمُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ‏، و اللَّه اوست که میداند چه در هفت آسمان است و در هفت زمین،

وَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلِیمٌ (۱۶) و اللَّه بهمه چیز داناست.

یَمُنُّونَ عَلَیْکَ أَنْ أَسْلَمُوا، مى‏ سپاس نهند «۲» بر تو که گردن نهادند و مسلمان شدند قُلْ لا تَمُنُّوا

عَلَیَّ إِسْلامَکُمْ‏ بگو سپاس منهید بر من بگردن نهادن و مسلمان شدن خویش،

بَلِ اللَّهُ یَمُنُّ عَلَیْکُمْ‏، بلکه اللَّه مى‏ سپاس نهد «۳» بر شما، أَنْ هَداکُمْ لِلْإِیمانِ‏، که راه نمود شما را

بایمان‏ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ (۱۷) اگر مى‏راست گوئید «۴» [که گرویدگان‏اید]

إِنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ غَیْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏، اللَّه میداند پوشیده‏هاى آسمان و زمین،

وَ اللَّهُ بَصِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ (۱۸)، و اللَّه بیناست بآنچه شما میکنید.

النوبه الثانیه

قوله: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ، اى- متواخون على الایمان و الایمان اشرف انسابهم و قد قطع اللَّه الولایه بینهم و بین من خالفهم فى الدین من انسابهم. قال ابو عثمان الحیرى اخوه الدین اثبت من اخوه النسب.
روى الزهرى عن سالم عن ابیه عن النبى (ص) قال- المسلم اخو المسلم لا یظلمه و لا یشتمه، من کان فى حاجه اخیه کان اللَّه فى حاجته و من فرّج عن مسلم کربه فرّج اللَّه عنه بها کربه من کرب یوم القیمه و من ستر مسلما ستره اللَّه یوم القیمه.

وعن ابى هریره قال- قال رسول اللَّه: المسلم اخو المسلم لا یظلمه و لا یعیبه و لا یخذله و لا یتطاول علیه فى البنیان، فیستر عنه الریح الا باذنه و لا یؤذیه بقتار قدره الا ان یغرف له و لا یشترى لبنیه الفاکهه، فیخرجون بها الى صبیان جاره و لا یطعمونهم منها.

قال رسول اللَّه (ص)- احفظوا و لا یحفظه منکم الا قلیل.
فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ‏ ثنّى الاخوین لانّ اقل من یقع بینهم القتال اثنان و المعنى- اصلحوا بینهما اذا اختلفا و اقتتلا و قیل- التثنیه قد یقع موقع الجمع کقوله: لبیک و سعدیک و لا یدى لک و قیل- معناه، فاصلحوا بین رئیسى الفریقین لانهما اذا اصطلحا اصطلح الفریقان و قیل- فاصلحوا بین کل مسلمین.

وفى الخبر عن ابى ایوب قال: قال رسول اللَّه (ص)- یا با ایوب الا ادلّک على صدقه یحبها اللَّه و رسوله. قال- بلى فقال رسول اللَّه (ص)- تصلح بین الناس اذا تفاسدوا.

و فى روایه تسعى فى صلاح ذات البین اذا تفاسدوا و تقرب بینهم اذا تباغضوا.

وعن ابى الدرداء قال- قال رسول اللَّه (ص): الا اخبرکم بما هو افضل من کثیر من الصیام:اصلاح ذات البین و ایاکم و البغضه فانما هى الحالقه قال ابو الدرداء- لا اقول حالقه الشعر و لکن حالقه الدین

وقال (ص)- کل الکذب یکتب‏ «۱» على ابن آدم الا ثلثا: رجل کذب امراته لیرضیها عنه و رجل یحدث بین امرأین مسلمین لیصلح بینهما و رجل کذب فى خدعه حرب.
و فى التوریه- الذین یصلحون بین الناس اذا تفاسدوا اولئک خصائص اللَّه من خلقه، قرأ یعقوب- بین اخوتکم بالتاء على الجمع و قرأ الحسن بین اخوانکم و الاکثر بالنسب‏ «۲» الاخوه، و فى الصداقه الاخوان و یقع کلّ واحد منهما موقع الآخر، وَ اتَّقُوا اللَّهَ‏ فلا تعصوه و لا تخالفوا امره، لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ‏.

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ‏ ابن عباس گفت این آیت در شأن ثابت بن قیس بن شماس فرو آمد که نشست وى در همه اوقات بجنب رسول بود از بهر آن که در گوش وى گرانى بود، بنزدیک رسول از آن مى‏ نشست تا سخن رسول آسان تواند شنید. روزى دیر رسید در آن مجمع و مردمان نشسته بودند.

ثابت پاى بگردن مردم فرو می نهاد و می گفت: تفسحوا تفسحوا. مردى او را گفت: اصبت مجلسا فاجلس، بنشستگاهى رسیدى اکنون بنشین جاى نشستن دارى چرا نه نشینى؟ ثابت از آن سخن در خشم شد و بنشست. آن گه فرا آن مرد گفت:تو پسر فلانه‏ اى یعنى آن زن که در جاهلیت بناشایست نام برده بود، آن مرد دلتنگ گشت و از شرم سر در پیش افکند، آن ساعت جبرئیل آمد و این آیت آورد.

و قال الضحاک- نزلت فى وفد تمیم الذین نادوا رسول اللَّه من وراء الحجاب کانوا یستهزءون فقراء اصحاب النبى (ص) مثل عمار و خباب و بلال و صهیب و سلمان و سالم مولى ابى حذیفه لما راوا من رثاثه حالهم فانزل اللَّه تعالى فى الذین آمنوا منهم. و امّا قوله: وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ قال انس- نزلت فى نساء رسول اللَّه عیّرن ام سلمه بالقصر

وقال ابن عباس- ان صفیه بنت حیى بن اخطب اتت رسول اللَّه فقالت- ان النساء یعیرنن و یقلن لى- یا یهودیه بنت یهودیین فقال لها رسول اللَّه- هلّا قلت ان ابى موسى و عمى هارون و زوجى محمد علیهم السلام فانزل اللَّه هذه الایه و المعنى- لا یستهزئ قوم بقوم عسى ان یکونوا خیرا منهم عند اللَّه و افضل نصیبا، وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ‏ اى- لا تعیبوا و لا تطعنوا اهل دینکم

و قیل: اللمز العیب فى المشهد و الهمز فى المغیب و قیل- اللمز یکون باللسان و العین و الاشاره و الهمز لا یکون الا باللسان، وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ‏، التنابز التفاعل من النبز و هو اللقب و هو ان یدعى الانسان بغیر ما سمى به و لا یستعمل الا فى القبیح. قال عکرمه- هو قول الرجل للرجل- یا فاسق یا منافق یا کافر و قال الحسن- کان الیهودى و النصرانى یسلم فیقال له بعد اسلامه- یا یهودى یا نصرانى و قال عطاء- هو ان تقول لاخیک- یا کلب یا خنزیر یا حمار.

و قال ابن عباس- التنابز بالالقاب ان یکون الرجل عمل السیّئات ثم تاب عنها فنهى اللَّه ان یعیّر بما سلف من عمله، بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِیمانِ‏. فیه تأویلان احدهما: بئس الاسم اسم الفسق و هى ان یقول له یا یهودى یا نصرانى یا فاسق یا زانى یذکره باسم ذنبه بعد ایمانه و توبته. الثانى: انّ من فعل ما نهى عنه من السخریه و اللمز و النبز فهو فاسق و بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِیمانِ‏، اى مع الایمان او بعد دخوله فى الایمان فلا تفعلوا ذلک فتستحقوا اسم الفسق‏ وَ مَنْ لَمْ یَتُبْ‏، عما نهى عنه، فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ‏ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِ‏، رسول خدا چون بسفر بیرون شدى هر دو مرد توانگر را یکى درویش با ایشان فرا کردى، تا وى ایشان را خدمت کند و ایشان مؤنت وى کفایت کنند.

سلمان درویش بود و محتاج و دو کس را از ایشان را در سفر خدمت میکرد و در منزلها طعام و شراب ایشان می ساخت و حاصل می کرد. در منزلى از منزلهاى سفر، سلمان از پیش برفت بمنزل تا از بهر ایشان طعام سازد، چون بمنزل رسید از ماندگى و رنجورى خواب بر وى غلبه کرد و باطعام ساختن نه پرداختن، ایشان در رسیدند و طعام نیافتند.

سلمان را فرستادند برسول و از وى طعام خواستند. رسول او را باسامه فرستاد و اسامه خازن رسول بود. اسامه گفت طعامى مانده نیست بنزدیک ما. سلمان بى‏ طعام و بى ‏مقصود بازگشت. آن دو مرد گفتند نزدیک اسامه طعام بود، لکن اسامه بخیلى کرد و نداد.

سلمان را بقومى دیگر فرستادند و از ایشان هیچ چیزى‏ «۱» نگشاد. آن گه بطعن گفتند: لو بعثناه الى بئر سمیحه لغار ماءها، اگر ما این سلمان را بچاهى فرستیم که در آن آب بود، آب بزمین فروشود و سلمان محروم ماند. آن گه آن دو مرد برخاستند و تجسس میکردند که تا خود بنزدیک اسامه طعام بود یا نبود. رسول خدا ایشان را دید گفت- چیست اینکه آثار گوشت خوردن در دهن شما مى ‏بینم، ایشان گفتندیا رسول اللَّه و اللَّه ما تناولنا یومنا هذا لحما.
قال: ظللتم تاکلون لحم سلمان و اسامه

فانزل اللَّه تعالى:یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِ‏، و اراد ان یظن باهل الخیر شرّا، إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ‏، قال سفیان الثورى: الظن ظنّان، احدهما: اثم و هو ان یظن و یتکلم به و الآخر: لیس باثم و هو ان یظن و لا یتکلم به و قیل الظن على اربعه اوجه مامور به و محظور و مندوب الیه و مباح. اما المأمور به فحسن الظن باللّه،

قال النبى (ص): لا یموتنّ احدکم الّا و هو یحسن الظن باللّه‏ و کذلک حسن الظن بالمؤمنین من‏ قوله علیه الصلاه و السلام‏ ان حسن الظن من الایمان.

و من قوله سبحانه‏ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیْراً. و اما المحظور فهو ظن السوء باللّه و بالمؤمنین و هو قوله تعالى: إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ‏، قال مقاتل: هو ان یتکلم بما ظنه، فان لم یتکلم به فلا یکون اثما. و اما المندوب الیه،
فقول النبى (ص): احترسوا من الناس بسوء الظن.

و قال‏- الحزم سوء الظن‏ و الحزم مندوب الیه و اما المباح فکالظن فى الصلاه و الصوم و القبله امر صاحبه بالتحرى فیها و البناء على غلبه الظن و لهذا الانقسام قال: کَثِیراً مِنَ الظَّنِ‏ و لم یقل- اجتنبوا الظن مطلقا قوله: وَ لا تَجَسَّسُوا، التجسس هو البحث عما خفى حتى یظهر. و قرء فى الشواذّ- لا تحسسوا بالحاء فقیل- بالجیم البحث لغیرک و بالحاء البحث لنفسک و کلاهما منهى عنه و معنى الایه- خذوا ما ظهر و دعوا ما ستر و لا تتبعوا عورات المسلمین.

روى ابو هریره قال- قال رسول اللَّه (ص)- ایاکم و الظن فان الظن اکذب الحدیث و لا تحسسوا و لا تنافسوا و لا تحاسدوا و لا تباغضوا و لا تدابروا و کونوا عباد اللَّه اخوانا.

وعن ابن عمر ان النبى (ص) قال: یا معشر من آمن بلسانه و لم یفض الایمان الى قلبه لا تغتابوا المسلمین و لا تتبعوا عوراتهم فان من یتبع عورات المسلمین یتبع اللَّه عورته و من یتبع اللَّه عورته یفضحه و لو فى جوف رحله.

و قال زید بن وهب- قیل لابن مسعود- هل لک فى الولید بن عقبه تقطر لحیته خمرا فقال: انّا نهینا عن التجسس فان یظهر لنا شیئا ناخذ به. قوله: وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً یقول- لا یتناول بعضکم بعضا بظهر الغیب بما یسوئه مما هو فیه.
عن ابى هریره انّ رسول اللَّه قال- أ تدرون ما- الغیبه قالوا- اللَّه و رسوله اعلم قال: ذکرک اخاک بما یکره قیل- أ فرأیت ان کان فى اخى ما اقول. قال- ان کان فیه ما تقول فقد اغتبته و ان لم یکن فیه ما تقول فقد بهتّه‏،

أَ یُحِبُ‏ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً، هذا مثل و المعنى- کما تکرهون اکل لحم اخیکم میتا، فاجتنبوا ذکره بالسوء غائبا و قیل- معناه- کما تترکون اکل لحمه میتا فانه معصیه اللَّه فاترکوا غیبته فانه معصیه اللَّه و انما مثّله بالاکل لان المیت لا یشعر بما یؤکل منه و لا یحس به کذلک الغائب لا یشعر به و لا یحس و قوله: فَکَرِهْتُمُوهُ‏، یعنى بل عافته نفوسکم فکرهتموه و قیل- کرهتم ان تغتابوا، فلا تغتابوا غیرکم.

عن انس بن مالک عن رسول اللَّه (ص) قال- لما عرج بى مررت بقوم لهم اظفار من نحاس یخمشون وجوههم و لحومهم، فقلت- من هؤلاء یا جبرئیل قال:هؤلاء الذین یأکلون لحوم الناس و یقعون فى اعراضهم.

وقال صلّى اللَّه علیه و آله و سلم‏ الغیبه اشد من الزنا. قالوا- و کیف. قال- ان الرجل یزنى ثم یتوب فیتوب اللَّه علیه و انّ صاحب الغیبه لا یغفر له حتى یغفر له صاحبه.

و قال میمون بن سیاه- بینا انا نائم اذا انا بجیفه زنجى و قائل یقول- کل، قلت- یا عبد اللَّه و لم آکل، قال- بما اغتبت عبد فلان قلت- و اللَّه ما ذکرت فیه خیرا و لا شرّا قال- لکنک استمعت و رضیت فکان میمون لا یغتاب احدا و لا یدع احدا ان یغتاب عنده احدا.

یکى از جمله بزرگان دین و صلحاء سلف حکایت کرد که در گورستان نشسته بودم، مردى بمن برگذشت، بر زبان من برفت که هذا و امثاله وبال على الناس، این چنین کس بر مردمان وبال باشد. همان شب اندر خواب مرا نمودند جنازه ‏اى که بر آن مرده ‏اى بود و مرا گفتند: کل من لحم هذا، گوشت این مرده بخور.

چون نگه کردم این مرده آن کس بود که من او را غیبت کرده بودم گفتم- چون خورم گوشت این مرده؟ و سالها بر من گذشت که گوشت حیوان حلال نخوردم. مرا جواب دادند که- فلم اغتبته اذا، پس چرا غیبت وى کردى؟ دانستم که آن عقوبت غیبت است. از خواب درآمدم اندوهگن و حزین.

یک سال بآن گورستان میرفتم، تا آن مرد را باز بینم و از وى حلالى بخواهم بعد از یک سال که او را باز دیدم از دور بمن نگریست و گفت- تبت، توبه کردى از آن، گفتم- بلى توبه کردم و نیز نگویم؟ گفت: ارجع الى مکانک اکنون بجاى خویش باز شو و نیز غیبت کس مکن.

و در خبر است که مصطفى (ص) ماعز را رجم فرمود بحکم آنکه بر نفس خویش چهار بار اقرار کرد بر زنا بعد از آن رسول خدا جایى میگذشت و دو کس با یکدیگر میگفتند- مى‏بینى این ماعز را اللَّه بر وى ستر کرد و او خویشتن را رسوا کرد تا چنانک سگ را بسنگ کشند او را کشتند. رسول هیچ سخن نگفت و آن دو مرد با وى میرفتند تا جایى رسیدند که مردارى افتاده بود.

رسول گفت- از این گوشت مردار چیزى بخورید، نصیبى بردارید، گفتند- یا رسول اللَّه مردارى بدین صعبى چون توان خورد؟ رسول فرمود- آنچه شما خوردید از گوشت آن برادر شما از این صعبتر بود، اما انه الان فى انهار الجنه یتغمس فیها. ماعز اکنون در جویهاى بهشت فرو میشود و هر ساعتى نوطهارتى در خود مى‏بیند و دیگر نواختى از حضرت عزت بدو میرسد، وَ اتَّقُوا اللَّهَ‏، فیما ینهیکم عنه و توبوا الیه عما قد سلف، إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِیمٌ‏.

یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثى‏ مقاتل گفت- سبب نزول این آیت آن بود که روز فتح مکه رسول خدا بلال را فرمود تا بر بام کعبه بانگ نماز گفت، عتاب بن اسید بن ابى العیص از سر عصبیت جاهلیت گفت: الحمد للَّه الّذى قبض ابى حتى لم یر هذا الیوم، حارث بن هشام گفت- اما وجد محمد غیر هذا الغراب الاسود مؤذّنا.

سهیل بن عمرو گفت: ان یرد اللَّه شیئا یغیره، ابو سفیان گفت: انى لا اقول شیئا اخاف ان یخبر به رب السماء، هر یکى از سر تکبّر و تجبّر خویش بزرگى مینمودند و عیب درویشان میجستند. جبرئیل فرو آمد و رسول را از آن گفتار ایشان خبر کرد، آن گه این آیت فرو آمد و ایشان را از آن ناسزا گفتن و عیب درویشان جستن و بمال و نسب تفاخر کردن بازداشت و زجر کرد. ابن عباس گفت- در شأن ثابت بن قیس فرو آمد که در مجمع رسول آن مرد را گفته بود- پسر فلانه و درویش را سرزنش کرده، رسول (ص) فرمود:من الذاکر فلانه، فقال ثابت- انا یا رسول اللَّه فقال- انظر فى وجوه القوم فنظر فقال ما رایت یا ثابت؟ قال رایت ابیض و احمر و اسود، قال فانک لا تفضلهم الا فى الدین و التقوى‏

فانزل اللَّه فى ثابت هذه الایه و فى الذى لم یتفسح له:یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا قِیلَ لَکُمْ تَفَسَّحُوا فِی الْمَجالِسِ فَافْسَحُوا. الایه.إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثى‏ یعنى آدم و حواء اى- کلّکم بنواب واحد و امّ واحده متساوون فى النسب، وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً جمع شعب بفتح السین و هى رؤس القبائل مثل ربیعه و مضر و الاوس و الخزرج سموا شعوبا لنشعبهم و اجتماعهم کشعب اغصان الشجر و هو من الاضداد، یقال شعب اى- جمع و شعب اى- فرق‏ وَ قَبائِلَ‏ جمع قبیله و هى دون الشعوب مثل بکر من ربیعه و تمیم من مضر.

و دون القبائل العمائر واحدتها عماره بکسر العین و هم شیبان من بکر و دارم من تمیم و دون العمائر البطون مثل بنى غالب و لوى من قریش و دون البطون الافخاذ واحدها فخذ کبنى هاشم و امیه من بنى لؤى. ثم الفضائل و العشائر واحدتها فصیله و عشیره و لیس بعد العشیره حىّ یوصف به. قال الزبیر بن بکار- العرب على ست طبقات: شعب ثم قبیله ثم عماره ثم بطن ثم فخذ ثم فصیله. و قیل- الشعوب من العجم و القبائل من العرب و الاسباط من بنى اسرائیل و قیل- الشعوب الذین لا یعزون الى احد بل ینتسبون الى المدائن و القرى و الارضین و القبائل العرب الذین ینتسبون الى آبائهم، لِتَعارَفُوا یعنى لیعرف بعضکم بعضا فى قرب النسب و بعده لا لتفاخروا

و قیل- لکى تعرفوا اذا سألتم ممن انتم فتقولوا- من قریش، من کنده، من تمیم.
ثم اخبر ان ارفعهم منزله عند اللَّه اتقیهم، فقال: إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ‏ فى الدنیا و هو بلال، إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ‏، بحسبکم و نسبکم‏ خَبِیرٌ باعمالکم و اکرمکم عند اللَّه.
قال قتاده فى هذه الایه- اکرم الکرم التقوى و الام اللؤم الفجور.
قال رسول اللَّه (ص)- من سرّه ان یکون اکرم الناس فلیتق اللَّه‏
وقال: کرم الرجل دینه و تقواه و اصله عقله و حسبه خلقه.
و قال ابن عباس: کرم الدنیا الغنى و کرم الآخره التقوى.

وعن ابن عمر ان النبى (ص) طاف یوم الفتح على راحلته یستلم الرکن بمحجته فلما خرج لم یجد مناخا فخرج الى بطن الوادى فانیخت فیه ثم قام فخطبهم فحمد اللَّه و اثنى علیه، ثم قال: الحمد للَّه الذى اذهب عنکم عبیه الجاهلیه و فخرها بآبائها انّما الناس رجلان برّ تقىّ کریم على اللَّه و فاجر شقى هیّن على اللَّه ثم تلا:یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثى‏ … الایه،

قال- اقول قولى هذا و استغفر اللَّه لى و لکم

وقال (ص)- ان اللَّه لا ینظر الى صورکم و اموالکم و لکن ینظر الى قلوبکم و اعمالکم و انما انتم بنو آدم‏ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ‏
سئل رسول اللَّه (ص)اىّ النّاس اکرم قال: اکرمهم عند اللَّه اتقیهم قالوا- لیس عن هذا نسألک؟ قال فاکرم الناس یوسف بن نبى اللَّه بن نبى اللَّه بن خلیل اللَّه قالوا- لیس عن هذا نسألک؟
قال: فمن معادن العرب تسئلونى، قالوا: نعم، قال- فخیارکم فى الجاهلیه خیارکم فى الاسلام اذا فقهوا.
و روى عن ابو هریره: ان الناس یحشرون یوم القیمه ثم یوقفون ثم یقول اللَّه عز و جل- لهم طالما کنتم تکلمون و انا ساکت فاسکتوا الیوم حتى اتکلّم انّى رفعت نسبا و ابیتم الا انسابکم، قلت- ان اکرمکم عندى أتقیکم و ابیتم انتم فقلتم- لا بل فلان بن فلان و فلان بن فلان فرفعتم انسابکم و وضعتم نسبى فالیوم ارفع نسبى و وضعت انسابکم سیعلم اهل الجمع الیوم من اصحاب الکرم این المتقون.

قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا، این آیت در شأن بنى اسد بن خزیمه فرو آمد.
قومى بادیه ‏نشین بودند، در سال قحط بمدینه آمدند و بظاهر کلمه شهادت میگفتند و اسلام مینمودند، اما بباطن نفاق داشتند و مخلص نبودند و در راه مدینه تباه کارى کردند و نرخها گران میکردند و آن گه باسلام خویش منت بر رسول نهادند، گفتند- اتتک العرب بانفسها على ظهور رواحلها و جئناک بالاثقال و العیال و الذرارى و لم نقاتلک کما قاتلک بنو فلان و بنو فلان، گفتند- ما که آمدیم بجملگى آمدیم با عیال و فرزندان و بار و بنه خویش نه چون قومهاى دیگر که تنها آمدند بر راه‏احلهاى خویش، و آن گه قتال کردند هر گروهى از عرب با تو و ما قتال نکردیم. بر رسول منت می نهادند که ما مؤمنانیم و از وى عطا و صدقه می خواستند تا رب العالمین در شأن ایشان این آیت فرستاد:، قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا یا محمد ایشان را گوى- شما ایمان نیاوردید که ایمان تصدیق دل است و اخلاص و تصدیق و اخلاص نیز در دلهاى شما نیامده، بلى مسلمانان‏اید بظاهر، بر زبان کلمه شهادت رانده و از بیم قتل و سبى طاعت را انقیاد نموده.

از اینجا معلوم شد که آنچه بر ظاهر بنده میرود از طاعت داشتن و حکم را منقاد بودن آن را اسلام گویند بر معنى استسلام، و آنچه بر باطن میرود از تصدیق و اخلاص آن را ایمان گویند و مصطفى فرموده- الاسلام علانیه و الایمان سریره، اسلام آشکار است و ایمان نهان. اسلام آنست که خلق از تو بینند، ایمان آنست که خالق از تو شناسد. اسلام با خلق است و ایمان با خالق.

اسلام شریعت‏ است و ایمان حقیقت. اسلام پوست است و ایمان مغز. اسلام سود است و ایمان مایه. اسلام صدف است و ایمان در وى درّ، اسلام کالبد است و ایمان در وى روح.
اسلام حلیت است و ایمان عقیدت. اسلام سایه است و ایمان درخت. اسلام خانه است و ایمان کدخدا. اسلام لوح است و ایمان نبشته. اسلام قدح است و ایمان شراب. اسلام زبان است و ایمان کلمه. چون از خود حکایت کنى چنین گوى:مسلمانم بحکم، مؤمنم بامید، سنى‏ام باتباع.

قال اهل اللغه: الاسلام هو الدخول فى السلم و هو الانقیاد و الطاعه. یقال- اسلم الرجل اذا دخل فى السلم کما یقال- اشتى اذا دخل فى الشتاء و اصاف اذا دخل فى الصیف و اربع اذا دخل فى الربیع. فمن الاسلام ما هو طاعه على الحقیقه باللسان و الأبدان و الجنان. کقوله عز و جل لابراهیم- أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِینَ‏ و منه ما هو انقیاد باللسان دون القلب و ذلک قوله: قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمانُ فِی قُلُوبِکُمْ‏،

وروى‏ ان رسول اللَّه (ص) قسم قسما فاعطى رجالا و منع رجالا، فقال له سعد بن ابى وقاص- یا رسول اللَّه اعطیت فلانا و لم تعط فلانا و هو مؤمن فقال رسول اللَّه (ص)- او مسلم مرّتین او ثلاثا فعلم ان الاسلام اسم لظاهر الدین الذى یلزم به الاحکام و الایمان اسم للحقیقه التی یرجع الیها العبد و ینطوى علیها العقد فالاسلام هو الذى منع الدّماء و الاموال و اقام الذمم و الاحکام. و الایمان حقیقته التی نجّت من مقت اللَّه و خلّصت من عذاب اللَّه و المسلمون متساوون فى الاسلام و المؤمنون متفاوتون فى الایمان. فاحسنهم عملا و اکثرهم ذکرا، اکملهم ایمانا.

و قالت المرجئه- المؤمنون لا یتفاوتون فى الایمان و ذلک لانّهم لم یعدّوا الاعمال من الایمان و هذا خلاف السنه و اصل البدعه وقد قال النبى (ص)- صنفان من امتى لیس لهما فى الاسلام نصیب المرجئه و القدریه.

قوله: وَ إِنْ تُطِیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏، ظاهرا و باطنا و سرا و علانیه، لا یَلِتْکُمْ‏ قرأ ابو عمرو: و لا یالتکم بالالف کقوله تعالى:- وَ ما أَلَتْناهُمْ‏ و قرأ الآخرون بغیر الف و هما لغتان بمعنى واحد یقال- آلت یالت التا و لات یلیت لیتا اذا نقص و معنى الایه- لا ینقصکم‏ مِنْ‏، ثواب، أَعْمالِکُمْ شَیْئاً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ‏ ثم وصف المؤمنین المحقّقین المصدّقین فى ایمانهم فقال:

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتابُوا، لم یشکّوا فى ایمانهم بل اخلصوا فى عقایدهم ثم حققوا بافعالهم و هو قوله: وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ‏، اى- فى طاعه اللَّه، أُولئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ‏ فى ایمانهم لاجتماع الاقرار باللسان و التصدیق بالقلب ثم بالعمل الصالح، هذا هو المؤمن الصادق لا من اسلم خوف السیف و رجاء السیب فلما نزلت هاتان الایتان اتت الاعراب رسول اللَّه فحلفوا باللّه انهم مؤمنون فى السرّ و العلانیه و عرف اللَّه غیر ذلک منهم فانزل سبحانه: قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِینِکُمْ‏، دخلت الباء لا لانّ هذا التعلیم بمعنى الاعلام و المعنى- أ تعلّمون و تخبرون اللَّه بدینکم الذى انتم علیه، وَ اللَّهُ یَعْلَمُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ‏ اى- یعلم ما فى قلوب اهل السماوات و ما فى قلوبکم، وَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلِیمٌ‏ لا تخفى علیه خافیه فلا یحتاج الى اخبارکم.

یَمُنُّونَ عَلَیْکَ أَنْ أَسْلَمُوا و هم بنو اسد بن خزیمه و قد سبق بیانه و قیل- هم الاعراب الذین ذکرهم اللَّه فى سوره الفتح: جهینه و مزینه و اسلم و اشجع و غطفان کانوا یقولون- آمنّا لیؤمّنوا على انفسهم و اموالهم، فلما استنفروا الى الحدیبیه تخلّفوا و هم الذین منّوا بایمانهم على رسول اللَّه و تقدیره: یمنّون علیک باسلامهم‏ قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَیَّ إِسْلامَکُمْ‏ اى- باسلامکم، بَلِ اللَّهُ یَمُنُّ عَلَیْکُمْ أَنْ هَداکُمْ‏ یعنى بان هدیکم، لِلْإِیمانِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ‏ فى ایمانکم فلستم صادقین و لو کنتم مؤمنین صادقین لکانت المنّه للَّه لا لکم. المنّ یذکر و المراد به التحمّد بالنعمه و هو مذموم من العباد و یذکر و المراد به الانعام و علیه وصف اللَّه بانه منان. قوله: بَلِ اللَّهُ یَمُنُّ عَلَیْکُمْ‏، اى- انعم علیکم و قیل بل اللَّه احق بالتحمد بالنعمه.
إِنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ غَیْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ ما غاب فیها عنکم، و اللَّه بصیر بما یعملون قرأ ابن کثیر بالتاء لان فى الایه ذکر الحضور فحسن الوجهان و اللَّه اعلم.

النوبه الثالثه

قوله: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ اى پدید آرنده هر موجودى اى پذیرنده هر دودى. اى کرمت بندگان را بروزى ضامن، اى ملک تو از فنا و زوال ایمن.

عزیز کرده تو کس خوار نکند بر کشیده تو کس نگونسار نکند. بداغ گرفته تو کس در او طمع نکند. مؤمنان همه بداغ تواند و در روش خویش با چراغ تواند. بر کشیدگان عطف و نواختگان لطف تواند، از تارات خلقیت و حالات بشریت در دایره عهده قدم بر نقطه رضا دارند. گاه چون سروى در چمن در مقام خلوت‏اند، گاه چون چفته چوگانى بر مقام خدمت‏اند. ایشانند که در ازل رب العالمین ایشان را نواخته و میان ایشان برادرى افکنده که- إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ برادرى که هرگز منقطع نشود، قرابتى که بریده نگردد، نسبى که تا ابد بپیوندد، همانست که خبر میآید: کلّ سبب و نسب ینقطع یوم القیمه الّا سببى و نسبى. مراد باین نسب دین و تقوى است نه نسب آب و گل.

اگر نسبت آب و گل بودى بو لهب و بو جهل را در آن نصیب بودى و هو المشار الیه فى قوله: إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ‏ اى جوانمرد چون مى‏دانى که مؤمنان همه برادران تواند و در نسب ایمان و تقوى خویشان تواند، حق برادرى بگزار و شرط خویش بجاى آر. زندگانى با ایشان بموافقت کن راه ایثار و فتوت پیش گیر و خدمت بى‏معارضت کن. ایشان گناه کنند تو عذر خواه ایشان بیمار شوند تو عیادت کن حظّ خود یکسر فرو گذار و نصیب ایشان زیادت کن. اینست حق برادرى اگر سر این دارى دراى و رنه هجرت کن. ذو النون مصرى را پرسیدند که صحبت با که داریم و نشست و خاست با که کنیم، گفت: من لا یملک و لا ینکر علیک حالا من احوالک و لا یتغیر بتغیرک. فرمود صحبت با کسى کن که وى را ملک نبود یعنى آنچه دارد از مال و ملک نه حق خویش داند حق برادران در آن بیش از حق خویش شناسد.

هر خصومت که در عالم افتاد از تویى و منى خاست چون تویى و منى از راه برداشتى موافقت آمد و خصومت برخاست.

دیگر وصف آنست که صحبت با کسى دار که بهیچ حال بر تو منکر نگردد و اگر در تو عیبى بیند از تو برنگردد.

داند که آدمى از عیب خالى نیست و بى‏عیبى و پاکى جز صفت خداوند قدوس نیست.

مردى را زنى بود و در کار عشق وى نیک رفته بود و آن زن را سپیدیى در چشم بود و مرد از فرط محبت از آن عیب بى‏خبر بود تا روزى که عشق وى روى در نقصان نهاد گفت: این سپیدى در چشم تو کى پدید آمد، زن گفت آن گه که کمال عشق ترا نقصان آمد. مصطفى (ص) فرمود-

حبّ الشی‏ء یعمى و یصمّ.

دوستى مر مرد را از دیدن عیب محبوب نابینا کند و از ملامت شنیدن کر گرداند تا نه عیب دوست بیند نه ملامت در دوستى وى شنود. سدیگر وصف آنست که لا یتغیر بتغیرک باین کلمت او را از صحبت خلق باز برید گفت- صحبت که کنى با حق کن نه با خلق زیرا که خلق بگردند چون تو بگردى و حق جلّ جلاله بجلال احدیت خویش و کمال صمدیت خویش هرگز بنگردد اگر چه خلق بگردند.

پیر طریقت گفت- الهى تو مؤمنان را پناهى. قاصدان را بر سر راهى. عزیز کسى که تو او را خواهى. اگر بگریزد او را در راهى. طوبى آن کس را که تو او رایى، آیا که تا از ما خود کرائى.

ذو النون مصرى گفت- زنى را دیدم درین سواحل شام، زنى که بصورت زن نمود و بمعنى هزار مرد بیشتر همه عین صفا و ذات وفا بود. ظاهر او همه صفا صفت، باطن او همه بقا معرفت. نه در صورت اسم و جسم آویخته، نه در منزل حال و قال رخت افکنده.

مکن در جسم و جان منزل. که این دونست و آن والا قدم زین هر دو بیرون نه، نه اینجا باش و نه آنجا

بهستى محبوب هستى خود در باخته، بصفات محبوب از صفات خود بیزار شده.

ایها السائل عن قصتنا لو ترانا لم تفرق بیننا
فاذا ابصرتنى ابصرته‏ و اذا ابصرته ابصرتنا

اى جوانمرد، محبت سلطانى قاهر است و شرع محبت بر خلاف شرع ظاهر است. در شرع ظاهر همه لطف و رفق و نفع و نواختن است و در شرع محبت همه قهر و عنف و کشتن و خون ریختن است.

در عشق تو گر کشته شوم باکى نیست‏ کو دامن عشقى که برو چاکى نیست‏

ذو النون مصرى گفت: آن زن را پرسیدم که- من این اقبلت و این تریدین؟

اى زن از کجا رفته‏اى و کجا قصد دارى. گفتا- اقبلت من عند اقوام‏ تَتَجافى‏ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً الى‏ رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَهٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ‏. از نزدیک قومى بیامدم بیداران بنزدیک قومى روم هشیاران. ایشان را بصفت و سیرت معروف کردند نه بنام و نسبت. هر که او شرفى و کرامتى در جهان یافت از صفت و سیرت یافت نه از نام و نسبت، چه شرف دارد آن نسبت که فردا بریده گردد؟ و الحق جل جلاله یقول: فَلا أَنْسابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَ لا یَتَساءَلُونَ‏ کدام کرامت است بزرگوارتر از این کرامت که رب العزه میفرماید: إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ‏. آن گه صفت آن قوم، بیدارى نهاد و بیخوابى که صفت مشتاقان است و آئین عاشقان، گفت- چون شب درآید و آفتاب نهان شود دلهاى ایشان معدن اندوهان شود، گهى نوحه کنند بزارى، گهى بنالند از خوارى، گهى روزنامه عشق باز کنند و سوره شوق آغاز کنند، فریاد درگیرند و سوز بزارى‏ دوست را یاد کنند.

همه شب سر بر زانوى‏ حیرت نهاده یا روى بر خاک حسرت مالیده و بدرد دل و سوز جگر این نوحه میکنند که:

تاریکتر است هر زمانى شب من‏ یا رب شب من سحر ندارد گویى‏

اى جوانمرد هر که شبى بیدار نبوده او رنج بیدارى چه داند، هر که شبى بیمار نبوده از درازى شب بیداران چه خبر دارد. اى مسکین هرگز ترا شبى بود که از درد نایافت مونس، مونس تو ماه بود و ستاره با تو همراز بود. اى شب دراز بخواب غفلت کوتاه کرده و روز سپید بمعصیت سیاه کرده. اى مسکین روز عمرت را شب آمد، بهار جوانى درگذشت، گلنارت زرد شد، عقیقت کاه شده چراغت فرو مرد، حساب عمر فذلک شد، روز شمرده بآخر رسید و برید در رسید. امروز ماتم خود بدار و اشک حسرت از دیده فرو بار پیش از آنکه نه چشم ماند نه بینایى، نه تن ماند نه توانایى، نه قوت ماند نه دانایى نه کمال ماند نه زیبایى.

اى خداوندان مال الاعتبار الاعتبار و اى خداوندان قال الاعتذار الاعتذار
پیش از آن کین جان عذر آور فرو ماند ز نطق‏ بیش از آن کین چشم عبرت بین فرو ماند ز کار

کشف الأسرار و عده الأبرار// ابو الفضل رشید الدین میبدى جلد۹

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *