کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره الاعراف آیه ۱۹۸ ـ۱۸۹

۱۹- النوبه الاولى‏

(۷/ ۱۹۸- ۱۸۹)

قوله تعالى: هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَهٍ اللَّه او است که بیافرید شما را از یک تن‏ وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها و آن یک تن را جفت آفرید هم از وى‏ لِیَسْکُنَ إِلَیْها آن را تا آرام گیرد با او فَلَمَّا تَغَشَّاها چون بآن زن رسید آدم‏ حَمَلَتْ حَمْلًا خَفِیفاً برگرفت آن زن بارى سبک‏ فَمَرَّتْ بِهِ‏ برفت آن زن با آن آب [بر دوام و سبکبار] فَلَمَّا أَثْقَلَتْ‏ چون آن زن [بآن بار که در شکم داشت‏] گران شد دَعَوَا اللَّهَ رَبَّهُما [آدم و حوّا] خواندند خداوند خویش را و گفتند: لَئِنْ آتَیْتَنا صالِحاً اگر ما را فرزندى دهى راست [همچون ما] لَنَکُونَنَّ مِنَ الشَّاکِرِینَ‏ (۱۸۹) ناچار از سپاسداران باشیم.

فَلَمَّا آتاهُما صالِحاً چون اللَّه ایشان را آن فرزند بداد پاک صورت راست اندام‏ جَعَلا لَهُ شُرَکاءَ وى را انباز نهادند فِیما آتاهُما در آن فرزند که اللَّه ایشان را داده بود فَتَعالَى اللَّهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ‏ (۱۹۰) خداى برتر و پاک‏تر از آن است که آن انباز که ایشان میگویند در وى رسد.

أَ یُشْرِکُونَ‏ انبازان میگیرند با خداى‏ ما لا یَخْلُقُ شَیْئاً آنکه هیچ چیز نیافریند وَ هُمْ یُخْلَقُونَ‏ (۱۹۱) و آن انبازان خود آفریدگان‏ اند.

وَ لا یَسْتَطِیعُونَ لَهُمْ نَصْراً و آن پرستیدگان ایشان نتوانند که ایشان را [روزى دهند و] یارى کنند وَ لا أَنْفُسَهُمْ یَنْصُرُونَ‏ (۱۹۳) و نتوانند که خویشتن را یارى دهند.

وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَى الْهُدى‏ و اگر این انبازگیران را با راه راست خوانید لا یَتَّبِعُوکُمْ‏ از پى شما نیایند سَواءٌ عَلَیْکُمْ‏ یکسان است بر شما أَ دَعَوْتُمُوهُمْ‏ که خوانید ایشان را أَمْ أَنْتُمْ صامِتُونَ‏ (۱۹۳) یا خاموش باشید.

إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ اینان که میخوانید فرود از اللَّه بخدایى‏ عِبادٌ أَمْثالُکُمْ‏ همه رهیگان‏اند چون شما فَادْعُوهُمْ‏ خوانید ایشان را فَلْیَسْتَجِیبُوا لَکُمْ‏ تا پاسخ کنند شما را إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ‏ (۱۹۴) اگر مى‏ راست گوئید [که ایشان خدااند و خدایى را سزااند].

أَ لَهُمْ أَرْجُلٌ‏ ایشان را پایها هست‏ یَمْشُونَ بِها که روند بآن؟ أَمْ لَهُمْ أَیْدٍ یا ایشان را دستها هست‏ یَبْطِشُونَ بِها که دست زنند بآن؟ أَمْ لَهُمْ أَعْیُنٌ‏ یا ایشان را چشمها است‏ یُبْصِرُونَ بِها که بینند بآن؟ أَمْ لَهُمْ آذانٌ‏ یا ایشان را گوشها است‏ یَسْمَعُونَ بِها که شنوند بآن؟ قُلِ ادْعُوا شُرَکاءَکُمْ‏ بگو این انباز گرفتگان خویش را خوانید ثُمَّ کِیدُونِ فَلا تُنْظِرُونِ‏ (۱۹۵) آن گه با من کوشید و مرا درنگ ندهید.

إِنَّ وَلِیِّیَ اللَّهُ‏ خداى من اللَّه است‏ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتابَ‏ او که فرو فرستاد نامه‏ وَ هُوَ یَتَوَلَّى الصَّالِحِینَ‏ (۱۹۶) و اوست کارپذیر و کار ساز نیکان.

وَ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ‏ و ایشان که خداى میخوانید فرود ازو لا یَسْتَطِیعُونَ نَصْرَکُمْ‏ نتوانند یارى دادن شما و نه روزى دادن شما وَ لا أَنْفُسَهُمْ یَنْصُرُونَ‏ (۱۹۷) و نتوانند که تنهاى خویش را یارى دهند.

وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَى الْهُدى‏ و اگر شما که گرویدگان‏اید ایشان را که مشرکان‏اند با راه خوانید لا یَسْمَعُوا نشنوند وَ تَراهُمْ یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ‏ و ایشان را بینى مى ‏نگرند در تو وَ هُمْ لا یُبْصِرُونَ‏ (۱۹۸) و بنمى بینند.

 

النوبه الثانیه

قوله تعالى: هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَهٍ- یعنى آدم (ع)، وَ جَعَلَ‏ اى خلق‏ مِنْها اى من تلک النّفس‏ زَوْجَها حواء، لِیَسْکُنَ إِلَیْها لیستأنس بها.

ربّ العالمین جلّ جلاله و تقدّست اسماؤه آدم را که آفرید از گل آفرید، چنان که گفت تعالى و تقدس: إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ‏. جاى دیگر گفت: إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ‏، و خبر درست است که روز آدینه آفرید بعد از نماز دیگر.

قال ابن عبّاس: خلق اللَّه آدم من بعد العصر یوم الجمعه، و خلقه من ادیم الارض، فسجدوا له، ثمّ عهد الیه، فنسى، فسمّى الانسان، فو اللَّه ان غابت الشّمس حتى خرج منها.

پس آدم در بهشت از تنهایى مستوحش شد، ربّ العزّه خواست که مونسى هم از شکل او و هم از جنس او پدید آرد تا با وى آرام گیرد. حوّا را بیافرید از استخوان پهلوى وى، و ذلک فى‏

قوله (ص): لما خلق اللَّه آدم انتزع ضلعا من اضلاعه فخلق منه حواء.

گفته‏ اند: حکمت در آنکه از استخوان آفرید نه از گوشت، نه آنست که تا فرمان‏دار بود و زیردست، و از پهلو آفرید تا پوشیده و نهفته و در ستر بود، و از استخوان کژ آفرید تا در وى طمع راستى نکنى.

قال رسول اللَّه (ص): «انّ المرأه خلقت من ضلع لن تستقیم لک على طریقه، فان ذهبت تقیمها کسرتها، و ان استمتعت بها استمتعت و فیها عوج».

فَلَمَّا تَغَشَّاها واقعها و جامعها. چون آدم بحوّا رسید چنان که مرد بزن رسد، حَمَلَتْ حَمْلًا خَفِیفاً یعنى النطفه، و کانت خفیفه علیها، برداشت حوّا بارى سبک یعنى نطفه، فَمَرَّتْ بِهِ‏ اى استمرت بذلک الحمل الخفیف، قامت و قعدت و لم یثقلها، و لم تکثرت بحمله. آن زن بآن حمل گرانبار نشد، و از خاست و نشست و آمد شد باز نماند.

قتاده گفت: فَمَرَّتْ بِهِ‏ اى استبان حملها. آن حمل در وى پیدا شد و ظاهر گشت، فَلَمَّا أَثْقَلَتْ‏ اى صارت ذات ثقل بحملها، کما یقال: اثمر، اذا صار ذا ثمر. چون آن کودک بزرگ شد در شکم وى، و فرا جنبش آمد، دَعَوَا اللَّهَ رَبَّهُما یعنى آدم و حوّاء لَئِنْ آتَیْتَنا یا ربّنا! صالحا اى ولدا سویّا یشبه ابویه. حسن گفت: صالحا یعنى غلاما ذکرا، لَنَکُونَنَّ مِنَ الشَّاکِرِینَ‏ لک على نعمتک، و این دعا از آن گفتند که مى ‏ترسیدند که اگر آن فرزند نه بر صورت ایشان باشد و نه مردم بود. و این ترس ایشان از آنجا افتاده بود که ابلیس بر صورت مردى پیش حوّا رفته بود و گفته: ما یدریک فى بطنک لعله کلب او خنزیر او بقره او حمار؟ و ما یدریک من این یخرج من اذنک ام من عینک ام من فیک ام ینشق بطنک فیقتلک؟ گفت: چه دانى تو که در شکم تو چیست؟ سگى یا خوکى یا بهیمه‏ اى از بهائم؟ و چه دانى که در کجا بدر آید؟ از گوش یا از چشم یا از دهن؟

یا باشد که شکم تو از بیرون آمدن وى شکافته شود و تو کشته شوى. پس حوّا از آن حال بترسید، ابلیس گفت: اطیعینى و سمّى ولدک عبد الحارث تلدى شبیهکما مثلکما. و ابلیس را در میان فریشتگان نام حارث بوده، و حوّا وى را نشناخت که ابلیس است. پس حوّا با آدم گفت که: مردى آمد و مرا چنین گفت. آدم گفت: لعله صاحبنا الّذى قد علمت.

مگر آن مرد است که مى ‏دانى یعنى ابلیس، که یک بار ما را فریفته کرد. مصطفى (ص) گفت:

«خدعهما مرّتین، خدعهما فى الجنّه و خدعهما فى الارض».

پس ابلیس پیاپى بایشان میآمد، و میفریفت ایشان را، تا آن گه که فرزند را عبد الحارث نام کردند، و این قصّه بقول سعید جبیر در زمین رفته است نه در بهشت، که ابلیس پس از آنکه او را از بهشت بیرون کردند وا بهشت نشد.

ابن عبّاس گفت: کانت حوّاء تلد لادم فیسمّیه عبید اللَّه و عبد اللَّه و عبد الرّحمن، فیصیبهم الموت، فأتاهما ابلیس، و قال: ان سرّکما ان یعیش لکما ولد فسمّیاه عبد الحارث، فولدت ابنا فسمّیاه عبد الحارث، و قال آدم: لعلّه لا یضرّ التسمیه، و یبقى لنا ولد، نأنس به فى حیاتنا و یخلفنا بعد مماتنا، و قیل سمّیاه عبد الحارث، لا لانّ الحارث ربّهما لکن قصدا الى انّه سبب سلامه الولد، فسمّیاه به کما یسمّى ربّ المنزل نفسه عبد ضیفه على جهه الخضوع له، لا على انّ الضیف ربّه. قال حاتم:

و انّى لعبد الضّیف ما دام ثاویا و ما فىّ الّا تیک من شیمه العبد

و هذا معنى قوله: جَعَلا لَهُ شُرَکاءَ فِیما آتاهُما و هو شرک فى التسمیه لا فى العباده، و شرک فعل لا شرک دین.

و گفته ‏اند که: ابلیس بحوّا آمد در آن حمل اوّل که داشت، و گفت: انا الّذى اخرجتکما من الجنّه، فاقبلا منّى و الّا قتلت ما فى بطنک. من آنم که شما را از بهشت بیرون کردم اگر سخن من نپذیرید آنچه در شکم دارى بکشم. آن گه گفت: لئن ولدت بشرا سویا و لم تلدى بهیمه لتسمیانه باسمى. اگر آنچه در شکم دارى فرزندى بود راست اندام همچون شما، و نه بهیمه باشد، او را بنام من باز خوانید. گفت: نام تو چیست؟ گفت عبد الحارث. حوّا از بیم آنکه شیطان را بروى و بر فرزند وى دست بود و او را هلاک کند، نام وى عبد الحارث نهاد، اینست شرک ایشان که ربّ العزّه گفت:

جَعَلا لَهُ شُرَکاءَ فِیما آتاهُما- بر قراءه نافع و بو بکر، یقال شرکت الرّجل اشرکه شرکا. باقى قرّاء جَعَلا لَهُ شُرَکاءَ خوانند بجمع، و این جمع بموضع وحدان نهاده، و آن ابلیس است. هم چنان که گفت: أَ أَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَهً یعنى الها؟

و منه قول الشّاعر:

أ ربّ یبول الثعلبان برأسه‏ لقد ذلّ من بالت علیه الثّعالب!

یعنى الثعلب. قال ابو على النحوى: یجوز أن یکون سمّته حواء وحدها عبد الحارث بغیر اذن آدم، بتقدیر جعل احدهما له شرکا فیما آتاهما، فحذف المضاف، و أقام المضاف الیه مقامه کما حذف من قوله: یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ و المعنى من احدهما، لأنّ اللّؤلؤ یخرج من الماء الملح، فعلى هذا التفسیر تمّ الکلام عند قوله: فِیما آتاهُما، ثمّ قال: فَتَعالَى اللَّهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ‏ اخبارا عن مشرکى مکّه، و هو على الانفصال من الاوّل، تقدیره: فتعالى اللَّه عمّا یشرک المشرکون من اهل مکّه، و یحتمل فى قوله: جَعَلا لَهُ شُرَکاءَ أنّ الهاء تعود الى الولد على تقدیر جعلا للولد الصالح الّذى آتاهما شرکاء، اى حظّا و نصیبا فیما آتاهما اللَّه من الرّزق فى الدّنیا، و کانا قبله یأکلان و یشربان وحدهما، ثمّ استأنف، فقال: فَتَعالَى اللَّهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ‏ یعنى الکفّار. و من قرأ شرکاء، فالمعنى صارا له اى معه شرکاء فیما آتاهما، و هذا قول حسن، لأنّه تنزیه لادم و حوّاء عن الشّرک و ثناء علیهما، و اللَّه اعلم.

أَ یُشْرِکُونَ ما لا یَخْلُقُ شَیْئاً- یعنى أ یعبدون مالا یقدر ان یخلق شیئا وَ هُمْ یُخْلَقُونَ‏ یعنى الاصنام. و انّما جمع جمع السّلامه لأنّ فیما یعبد، الشّیاطین و الملائکه و المسیح. و محتمل است که: وَ هُمْ یُخْلَقُونَ‏ ضمیر عابدان نهد نه ضمیر اصنام، و معنى آنست که مشرکان بتان را عبادت میکنند که قدرت آفرینش ندارند، چرا نه اللَّه را پرستند که قدرت آفرینش دارد، و ایشان همه آفریده اواند، وَ لا یَسْتَطِیعُونَ لَهُمْ نَصْراً وَ لا أَنْفُسَهُمْ یَنْصُرُونَ‏ هذه صفه الاصنام. آن گه خطاب با مؤمنان برد:

وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ‏ یعنى و ان تدعوا المشرکین، إِلَى الْهُدى‏ لا یَتَّبِعُوکُمْ‏ لأنّ فى علم اللَّه أنّهم لا یؤمنون. سَواءٌ عَلَیْکُمْ أَ دَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنْتُمْ صامِتُونَ‏ هم چنان است که آنجا گفت: سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ‏، و اگر خواهى‏ وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ‏ خطاب با مشرکان بر، و ها و میم با معبودان ایشان. و معنى آنست که اگر این خداى خواندگان خویش را خوانید با راه از پى شما بنیایند، از بهر آنکه ایشان را نه دانش است و نه دریافت، لا تعقل و لا تفهم. آن گه گفت: سَواءٌ عَلَیْکُمْ أَ دَعَوْتُمُوهُمْ‏ یکسان است بر شما که پرستگاران ایشانید که ایشان را خوانید یا خاموشان باشید.

 

إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ‏- اى الاصنام «عِبادٌ» اى مخلوقه مملوکه مقدّره مسخّره. أَمْثالُکُمْ‏ اى اشباهکم فى کونها مخلوقه للَّه. و قال الازهرىّ: اى انّها تعبد اللَّه کما تعبده، و تلک العباده منها لا یعلمها الّا اللَّه، دلیله‏ وَ إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ‏، أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَسْجُدُ لَهُ‏ الایه، و نظائرها. فَادْعُوهُمْ‏ امر انکار فَلْیَسْتَجِیبُوا لَکُمْ‏ اى فلیجیبوا، امر تعجیز، إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ‏ أنها آلهه. ثمّ بیّن أنّ من عدم الصّفات لا یستحق الالهیّه، فقال:

أَ لَهُمْ أَرْجُلٌ یَمْشُونَ بِها أَمْ لَهُمْ أَیْدٍ یَبْطِشُونَ بِها أَمْ لَهُمْ أَعْیُنٌ یُبْصِرُونَ بِها أَمْ لَهُمْ آذانٌ یَسْمَعُونَ بِها- این آیت حجّتى روشن است بر اهل بدعت در اثبات صفات حق جلّ جلاله، که بتان را نایافت این صفات عیب شمرد، هم چنان که گوساله بنى اسرائیل را بنا گویایى عیب کرد، گفت: أَ لَمْ یَرَوْا أَنَّهُ لا یُکَلِّمُهُمْ‏؟ و ابراهیم خلیل (ع) پدر خود را گفت: لِمَ تَعْبُدُ ما لا یَسْمَعُ وَ لا یُبْصِرُ، و قوم خود را گفت: فَسْئَلُوهُمْ إِنْ کانُوا یَنْطِقُونَ‏، هَلْ یَسْمَعُونَکُمْ إِذْ تَدْعُونَ أَوْ یَنْفَعُونَکُمْ أَوْ یَضُرُّونَ‏؟! چون طواغیت را بنا یافت‏ 

چاین صفات عیب کرد و گفت: سزاى خدایى نه‏اند که این صفات ندارند، بدانستیم که این صفات خداى را عزّ و جلّ بر کمال‏اند، و او را سزااند، و در وى حقائق‏اند نامخلوق و نامفعول، از شبه و مثل منزّه، و از عیب و عار مقدّس، و از حدوث و منقصت متعالى. فرعون و نمرود دعوى خدایى کردند، و باین صفات موصوف بودند، امّا همنامى بود همسانى نه، که ایشان مخلوق بودند، و صفات ایشان مخلوق. و مجعول و مصنوع، قرین عیب و عار، و محتاج خورد و خواب، نابوده‏ اى دى، بیچاره ‏اى امروز، و نایافته ‏اى فردا. این صفات بدان صفات چه ماند! کرده با کردگار کى برابر بود! اینست که ربّ العزّه گفت:

أَ فَمَنْ یَخْلُقُ کَمَنْ لا یَخْلُقُ‏؟ لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ‏ءٌ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ. ثمّ قال تعالى:

قُلِ ادْعُوا شُرَکاءَکُمْ‏- قل یا محمد! ایّها المشرکون! ادْعُوا شُرَکاءَکُمْ‏.

و اضاف الیهم لأنّهم یزعمون انّها شرکاء اللَّه. ثُمَّ کِیدُونِ‏ اى بالغوا انتم و شرکاءکم فى مکروهى سرّا و جهرا. فَلا تُنْظِرُونِ‏ لا تؤخّروا عنّى ما تقدرون علیه من المکروه.

إِنَّ وَلِیِّیَ اللَّهُ‏- اصله «ولىّ» على فعیل، کقوله: اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا.

فدخلته یاء الاضافه کما دخلت فى قوله: أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ، ثمّ فتحت یاء الاضافه لما لقیها الف الوصل، کما فتحت فى قوله: «رَبِّیَ اللَّهُ» فاذا وقفت علیها قلت ولیّى بسکون یاء الاضافه کما تقول ربّى. إِنَّ وَلِیِّیَ اللَّهُ‏ اى انّ الّذى یتولّى حفظى و نصرتى اللَّه الّذى أیّدنی بانزال الکتاب علىّ، و هو یتولّى نصره الصّالحین و یحفظ المؤمنین الّذین لا یشرکون.

وَ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا یَسْتَطِیعُونَ نَصْرَکُمْ وَ لا أَنْفُسَهُمْ یَنْصُرُونَ‏، وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ‏ یعنى الاصنام‏ إِلَى الْهُدى‏ لا یَسْمَعُوا وَ تَراهُمْ یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ‏ یقابلونک، من قولهم: دارى تنظر الى دارک، اى تقابلها، و قیل تراهم کأنّهم ینظرون الیک، و تحسبهم یرونک، وَ هُمْ لا یُبْصِرُونَ‏ هذا کقوله: وَ تَرَى النَّاسَ سُکارى‏ یعنى کأنهم سکارى و تحسبهم سکارى، و قیل فاتحه اعینها فعل النّاظر. وَ هُمْ لا یُبْصِرُونَ‏ لأنّها لا حیاه لها، و انّما اخبر عن الاصنام بالهاء و المیم لانّها مصوّره على صوره بنى آدم، مخبره عنها بأفعالهم.

و قیل: تراهم یعنى الکفار ینظرون الیک بأعینهم و هم لا یبصرون، لأنّهم لا یقرّون بنبوّتک، من قوله: وَ عَلى‏ أَبْصارِهِمْ غِشاوَهٌ.

 

النوبه الثالثه:

قوله تعالى: هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَهٍ- بزرگ است و بزرگوار، خداوند مهربان، نیکو نام، رهى ‏دار، آفریننده جهانیان، و دارنده همگان. پاک و بى ‏عیب در نام و نشان. پاک از زاده و خود نزائیده، پاک از انباز و یارى دهنده، پاک از جفت و هم ماننده. خلق که آفرید، جفت آفرید قرین یکدیگر، نرینه و مادینه هر دو درهم ساخته، و شکل در شکل بسته، و جنس با جنس آرمیده، چنان که گفت: وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِیَسْکُنَ إِلَیْها. خداست که یکتاست، و در صفات بى ‏همتاست، و از عیبها جداست. آفریننده و دارنده و پروراننده. چون خواهد که در آفرینش قدرت نماید، از یک قطره آب مهین صد هزار لطائف و عجائب بیرون آرد. اوّل خاکى، آن گه آبى، آن گه علقه‏ اى، پس مضغه‏ اى، پس استخوانى و پوستى، پس جانورى. چون چهار ماهه شود زنده شود در آن قرار مکین فى ظلمات ثلث درین شخص سه حوض آفریده یکى دماغ، یکى جگر، یکى دل. از دماغ جویهاى اعصاب بر همه تن گشاده، تا قدرت حسّ و حرکت در وى میرود. از جگر رگها آرمیده، بر همه تن گشاده، تا غذا در وى میرود.

از دل رگها جهنده، بر همه تن گشاده، تا روح در وى میرود. دماغ بر سه طبقه آفریده: در اول فهم نهاده، در دوم عقل نهاده، در سوم حفظ. چشم بر هفت طبقه آفریده. روشنایى و بینایى در آن نهاده. عجب‏تر ازین حدقه است بر اندازه عدس دانه ‏اى، و آن گه صورت آسمان‏ و زمین بدین فراخى در وى پیدا گشته. طرفه‏ تر پیشانى که سخت آفرید با صلابت، تا موى نرویاند که آن گه جمال ببرد. پوست ابرو میانه آفرید تا موى برآید اندکى، و دراز نگردد.

گوش بیافرید، آبى تلخ در وى نهاده، تا هیچ حیوان بوى فرو نشود، و در وى پیچ و تحریف بسیار آفریده، تا اگر خفته باشى و حشرات زمین قصد آن کند راه بر وى دراز شود، تا تو آگاه شوى. زبان در محل لعاب نهاد تا روان باشد، و از سخن گفتن باز نمانى. چشمه آب خوش از زیر زبان روان کرد، تا بادرار آب میدهد، و طعام بوى‏ تر میشود، و اگر نه طعام بحلق فرو نشود. بر سر حلقوم حجابى آفرید تا چون طعام فرو برى، سر حلقوم بسته شود، تا طعام بمجرى نفس فرو نشود. جگر بیافرید تا طعامهاى رنگارنگ را همه یک صفت گرداند برنگ خون، تا غذاى هفت اندام شود.

پاکست و بى ‏عیب خداوندى که از یک قطره آب مهین این همه صنع پیدا کرد، و چندین عجائب و بدائع قدرت بنمود، چون اندیشه کنى بگوى: فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ‏! زهى‏ نیکوکار زیبا نگار آفریدگار! تن نگاشت و دل نگاشت. چون تن نگاشت خود را ستود، گفت: فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ‏. چون دل نگاشت ترا ستود، گفت: أُولئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ‏. در علم ازلى و قضاء ابدى و رفته قلم است که رویهایى بخواهد گردانید، چون بنگاشتن روى رسید گفت: نیکو نگارید، نگارگر ستود نه نگار، که اگر نگار ستودى نه روا بودى که بزدودى، که کریم ستوده خویش محو نکند، برداشته خویش رد نکند. چون بدل رسید نگار ستود نه نگارگر، تا بدانى که نگار دل را هرگز نخواهد زدود.

وَ لا یَسْتَطِیعُونَ لَهُمْ نَصْراً وَ لا أَنْفُسَهُمْ یَنْصُرُونَ‏- بیک قول مراد باین مشرکان‏اند که پرستنده اصنام بودند. جاى دیگر گفت: وَ کانُوا لا یَسْتَطِیعُونَ سَمْعاً،ما کانُوا یَسْتَطِیعُونَ السَّمْعَ‏. حجت است بر اهل قدر که بنده را استطاعت نهادند، و قدرت بر مباشرت فعل پیش از فعل، و ازین آیت بى‏ خبراند و بى ‏نصیب که ملک میگوید جلّ جلاله: نه استطاعت دارند و نه قدرت. نه خود را بکار آیند نه دیگران را. نه جلب منفعت توانند نه دفع مضرت، مگر آنچه اللَّه خواهد که توانند. که خواست خواست اللَّه است، و توان توان او. بنده بخود هیچ نتواند، همه بتقدیر اللَّه است. نیکى و بدى، سود و زیان، عطا و منع، غنا و فقر همه بتقدیر و خواست اللَّه است. خیر بتقدیر او و رضاء او، شر بتقدیر او، نه برضاء او. در عالم چیست مگر بخواست او؟ موى نجنبد بر تن هیچ کس مگر بمشیت او. خطرت ناید در دل هیچ خلق مگر بعلم او. آدمى از خاک آفریده او، و اسیر در قبضه او. هیچ چیز بر وى نرود مگر بحکم او و بمشیت او. هر چه خواهد کند بر بنده او. اگر سوزد یا نوازد خواند یا راند، او را رسد، و کس را نیست اعتراض بر او: لا یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْئَلُونَ‏. چنان که در بدایت آفرینش خلق بمشیت وى بود، و در حکم وى، امروز حکم بمشیت و اختیار هم او راست: ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ خلق که باشند که ایشان را حکم و اختیار بود؟ جبلت حدثان و اختیار انسان چه مرغ‏ حضرت عزّت است؟! سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏ عَمَّا یُشْرِکُونَ‏ پاکست و متعالى از آنک دیگرى را با وى حکم و اختیار بود، که خدایى شرکت نپذیرد.

وَ تَراهُمْ یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ وَ هُمْ لا یُبْصِرُونَ‏- آن زخم خوردگان عدل ازل، و نابایستگان حضرت عزّت از مصطفى (ص) انسانیت دیدند، نبوت ندیدند. آدمیت دیدند عبودیت ندیدند. لا جرم میگفتند: إِنَّ هذا لَساحِرٌ مُبِینٌ‏، أَ إِنَّا لَتارِکُوا آلِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ‏؟ آن دیده‏هاى شوخ ایشان بر مص کفر آلوده بود، و سزاى دیدن جمال نبوّت نبود، از آن ندیدند. موسى علیه السلام از خضر بندگى دید آدمیّت ندید، لا جرم میان بخدمت دربست، و بر درگاه شاگردى و مریدى وى مجاور گشت. دیرى‏ بباید تا تو از خلق و آدمى بیرون از تن ظاهر چیزى بینى. تو لیلى مى‏بینى معشوقى نمى بینى. مجنون میدانى عاشقى نمیدانى. لا جرم از کوى حقائق و راه مردان دور افتادى. اى هفتاد سال در منزل خاک بمانده! و هرگز قدم در ولایت عشق ننهاده! پاى بند صورت گشته، و هرگز عالم صفت ندیده:

تا تو مرد صورتى از خود نبینى راستى‏ مرد معنى باش و گام از هفت گردون درگذار.

کشف الأسرار و عده الأبرار، ج‏۳

 

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *