کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره الفتح (الفتح مدنیه) آیه ۱۸ ـ ۲۹

۲- النوبه الاولى‏

(۴۸/ ۲۹- ۱۸)

لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ‏، خشنود شد اللَّه از گرویدگان،

إِذْ یُبایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَهِ، آن گه که بیعت میکردند با تو در زیر آن درخت،

فَعَلِمَ ما فِی قُلُوبِهِمْ‏، بدانست اللَّه آنچه در دلهاى ایشان بود [از راستى‏]،

فَأَنْزَلَ السَّکِینَهَ عَلَیْهِمْ‏، آرام بر دلهاى ایشان فرو فرستاد [در آن کار بآن بزرگى‏]،

وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً (۱۸) و ایشان را پاداش داد پیروزى نزدیک.

وَ مَغانِمَ کَثِیرَهً یَأْخُذُونَها، و غنیمتهاى فراوان که بدست آرید،

وَ کانَ اللَّهُ عَزِیزاً حَکِیماً (۱۹) و اللَّه تواناى داناست همیشه.

وَعَدَکُمُ اللَّهُ‏، وعده داد اللَّه شما را،

مَغانِمَ کَثِیرَهً تَأْخُذُونَها، غنیمتهاى فراوان که بدست آرید آن را،

فَعَجَّلَ لَکُمْ هذِهِ‏، این یکى فراشتابید شما را،

وَ کَفَّ أَیْدِیَ النَّاسِ عَنْکُمْ‏، و دست مردمان از شما کوتاه کرد،

وَ لِتَکُونَ آیَهً لِلْمُؤْمِنِینَ‏، و تا [آن کوتاه ماندن دستها از شما بمدینه] نشانى بود مؤمنانرا [از رحمت خداى‏]،

وَ یَهْدِیَکُمْ صِراطاً مُسْتَقِیماً (۲۰) و تا راه مینماید اللَّه شما را بر راه راست.

وَ أُخْرى‏ لَمْ تَقْدِرُوا عَلَیْها، و چیزى دیگر که دست نیافتید بر آن،

قَدْ أَحاطَ اللَّهُ بِها، و اللَّه رسیده است بآن،

وَ کانَ اللَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیراً (۲۱) و اللَّه بر همه چیز توانا است.

وَ لَوْ قاتَلَکُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا، و اگر کشتن کردند با شما ایشان که کافر شدند،

لَوَلَّوُا الْأَدْبارَ، پشت برگردانیدند بگریز،

ثُمَّ لا یَجِدُونَ وَلِیًّا وَ لا نَصِیراً (۲۲)، آن گه نه یارى یافتندید و نه فریادرسى.

سُنَّهَ اللَّهِ‏، این از نهاد اللَّه است،

الَّتِی قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ‏، آن سنت که روزگار گذشت بر آن پیش باز،

وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّهِ اللَّهِ تَبْدِیلًا (۲۳)، و نهاد اللَّه را تبدیل کردنى نیابى.

وَ هُوَ الَّذِی کَفَّ أَیْدِیَهُمْ عَنْکُمْ‏، و اللَّه اوست که بازداشت دستهاى ایشان از شما،

وَ أَیْدِیَکُمْ عَنْهُمْ‏، و دستهاى شما از ایشان، بِبَطْنِ مَکَّهَ، در میان مکه،

مِنْ بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَکُمْ عَلَیْهِمْ‏، پس آن دست که داد شما را بر ایشان،

وَ کانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیراً (۲۴) و اللَّه بدانچه شما میکردید بیناست.

هُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا، ایشان آنند که کافر شدند باللّه،

وَ صَدُّوکُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ‏ و باز گردانیدند شما را از مسجد حرام [و عمره و طواف‏]،

وَ الْهَدْیَ‏، [و باز گردانیدند] شتران که بهدیه میآوردند،

مَعْکُوفاً أَنْ یَبْلُغَ مَحِلَّهُ‏، بازداشته که تا بجاى [کشتن نرسد]،

وَ لَوْ لا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ‏، و اگر نه آن بودید که مردانى بودند در مکه گرویدگان،

وَ نِساءٌ مُؤْمِناتٌ‏، و زنانى بودند گرویدگان،

لَمْ تَعْلَمُوهُمْ أَنْ تَطَؤُهُمْ‏، شما ندانستید حال ایشان و آگاهى نداشتید از ایشان که ایشان را بکشتید بنادانى،

فَتُصِیبَکُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّهٌ بِغَیْرِ عِلْمٍ‏، و بشما رسیدى از ایشان گزندى،

لِیُدْخِلَ اللَّهُ فِی رَحْمَتِهِ مَنْ یَشاءُ، [آن را کرد اللَّه‏] تا پیش در آرد در رحمت خویش (و در اسلام) او را که خواهد،

لَوْ تَزَیَّلُوا، اگر آن مؤمنان از کافران جدا گشتندید «۱» و از مکه بیرون آمدید «۲»،

لَعَذَّبْنَا الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذاباً أَلِیماً (۲۵)، ما عذاب کردید «۳» ناگرویدگان ایشان را عذابى دردنماى.

إِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّهَ، در دل گرفت آن ناگرویدگان روز کین،

حَمِیَّهَ الْجاهِلِیَّهِ، کین نادانانه،

فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ‏، فرو فرستاد اللَّه آرام و آهستگى ایمان،

عَلى‏ رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ‏، بر رسول خویش و بر گرویدگان،

وَ أَلْزَمَهُمْ کَلِمَهَ التَّقْوى‏، و دریشان بست آن سخن اهل پرهیز،

وَ کانُوا أَحَقَّ بِها، و ایشان خود سزاتر بودند بآن،

وَ أَهْلَها، و از در آن بودند، وَ کانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلِیماً (۲۶)،

و اللَّه بهمه چیز داناست همیشه.

لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ‏ راست نمود اللَّه رسول خویش را،

الرُّؤْیا بِالْحَقِ‏، آن خواب براستى و درستى،

لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ‏، که ناچار در روید در مسجد حرام،

إِنْ شاءَ اللَّهُ‏، اگر خداى خواهد آمِنِینَ‏، ناترسندگان و بى‏ بیمان،

مُحَلِّقِینَ رُؤُسَکُمْ‏، [قومى از شما] موى از سر ستردگان،

وَ مُقَصِّرِینَ‏، [و قومى از شما] موى از سر کم کردگان،

لا تَخافُونَ‏، شما از کس نترسید،

فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا، اللَّه آن دانست که شما ندانستید،

فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِکَ فَتْحاً قَرِیباً (۲۷)، اللَّه کرد و داد پیش از دخول مسجد فتحى نزدیک.

هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏، اللَّه اوست که فرستاد رسول خویش را براست راهى،

وَ دِینِ الْحَقِ‏، و دین درست راست،

لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ‏، تا آن را مه آرد و پیروز و غالب بر همه دنیها،

وَ کَفى‏ بِاللَّهِ شَهِیداً (۲۸)، و اللَّه رسول خویش را بگواهى بسنده است.

مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ‏، محمد رسول خداست و پیغامبر خداى،

وَ الَّذِینَ مَعَهُ‏، و ایشان که با وى‏اند (از گرویدگان)،

أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ، سخت‏اند بر کافران، رُحَماءُ بَیْنَهُمْ‏، با یک دیگر بر یکدیگر مهربان‏اند،

تَراهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً، ایشان را [نمازگران‏] بینى راکعان و ساجدان‏

یَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً، از خداى عز و جل نیکویى و پاداش میجویند و خوشنودى او،

سِیماهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ‏، نشامندى ایشان در رویهاى ایشان، مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ از نشان نماز،

ذلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْراهِ، صفت ایشان در توریه موسى اینست،

وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجِیلِ‏، و مثل ایشان در انجیل عیسى،

کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ‏، چون نو کشتى‏ «۱» که بیرون داد تخ خویش،اللَّه بیرون آورد تخ آن،

فَآزَرَهُ‏، و نیروى داد آن را، فَاسْتَغْلَظَ، تا محکم شد [و نیروى گرفت و بنه کرد که شاخ بر تاوست‏]،

فَاسْتَوى‏ عَلى‏ سُوقِهِ‏، تا بر بنهاء خویش راست ایستاد،

یُعْجِبُ الزُّرَّاعَ‏، سخت خوش آید برزگران را تا ایشان را بشگفت آرد،

لِیَغِیظَ بِهِمُ الْکُفَّارَ، تا اللَّه برسول خویش و یاران او کافران را بدرد آرد.

وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا، وعده داد اللَّه ایشان را که بگرویدند،

وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ‏ و کارهاى نیک کردند،

مِنْهُمْ‏، از ایشان، مَغْفِرَهً وَ أَجْراً عَظِیماً (۲۹) آمرزشى و مزدى بزرگوار.

النوبه الثانیه

قوله تعالى: لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَهِ این آیت در شأن اهل حدیبیه فرو آمد. اصحاب بیعه الرضوان و سبب این بیعت‏ آن بود که رسول خدا در سال ششم از هجرت قصد زیارت کعبه کرد و هفتاد شتر با خود میبرد که قربان کند. این خبر بمکه رسید و قریش هم جمع شدند، با ساز حرب و آلت جنگ همه براه آمدند و اتفاق کردند که رسول را بقهر باز گردانند و نگذارند که در مکه شود.

رسول گفت: ما را کسى باید که دلالت کند براهى که ایشان ما را ندانند و نبینند. دلیلى فرا پیش آمد و ایشان را بکوه و شکسته همى برد تا بهامون حدیبیه رسیدند. چون مکیان آگاه شدند، ایشان فرو آمده بودند. مرکب رسول (ص) آنجا زانو بزمین زد.

رسول گفت:حبسها حابس الفیل،آن گه گفت: هر چه قریش از من درخواهند از تعظیم خانه و صلت رحم، ایشان را مبذول دارم. در آن حال عکرمه با پانصد سوار کفار بحرب بیرون آمدند یاران رسول از آن که بعمره احرام گرفته بودند سلاح نتوانستند گرفت.

رسول خدا با خالد بن ولید گفت این عمّ تو است شرّ وى ترا کفایت باید کرد. خالد بیرون آمد. و گفت: انا سیف اللَّه و سیف رسوله. این نام بر وى برفت و حقیقت شد، پس یاران ایشان را بسنگ بتاختند و بهزیمت کردند. پس رسول خدا خراش بن ابى امیّه الخزاعى بمکه فرستاد تا با اشراف قریش سخن گوید و ایشان را خبر دهد که رسول بحرب و جنگ نیامده که بعمره آمده و زیارت کعبه، و خراش را بر شتر خود نشاند، شترى که نام وى ثعلب بود.

کافران بوى التفات نکردند و سخن وى نشنیدند و دانستند که آن مرکب رسولست، آن را پى زدند و خواستند که خراش را بکشند اما قومى دیگر ایشان را از قتل وى منع کردند و او را رهایى دادند. خراش باز آمد و احوال با رسول بگفت. رسول (ص) خواست که عمر خطاب را فرستد بپیغام بایشان.

عمر گفت یا رسول اللَّه ایشان صلابت من دانند و مرا بنزدیک ایشان خویش و پیوند نیست، که اگر حاجت افتد مرا یارى دهند، اما عثمان مردى رفیق مشفق است و در میان ایشان خویشان دارد که وى را یارى دهند، فرستادن وى مگر صوابتر آید. رسول خدا سخن عمر بپسندید و عثمان را گفت- ترا بمکه باید رفت و قریش را بباید دید و بوجه الفت و رفق سخن باید گفت مگر صلاحى پدید آید. یا عثمان قریش را گوى که محمد بحرب شما نیامده و قصد وى جز زیارت کعبه و طواف نیست و شتران آورده قربانى را او، را منع مکنید که اگر شما منع کنید لا بد با شما حرب کند.

عثمان بفرمان رسول رفت و اندر صحراء مکه بر لشکر قریش رفت و نزدیک ایشان منزل ساخت، آن گه گفت اى جماعت قریش: این احلامکم و این عقولکم؟ کجا رفت عقل و حلم شما که بجنگ محمد آمده‏اید؟ یاد ندارید که روز بدر با اشراف شما چه کرد. گمان مبرید که نشستن وى در صحرا حدیبیه از روى عجز است. او را عجز نیست اما بر شما شفقت میبرد و حق خویشى نگه میدارد، و رنه اهلاک شما بر دست وى و بر یاران وى آسانست.

وى از بهر عمره و زیارت کعبه آمده از راه وى برخیزید و او را منع مکنید که پشیمان شوید. و در میان آن جمع مردى بود از خویشان عثمان، نام وى ابان بن سعید بن ابى العاص، برخاست و عثمان را در برگرفت و سخن وى بپسندید و گفت اشراف ما و مهتران ما در شهراند و این سخن با ایشان میباید گفت. ترا امان دادم تا این پیغام محمد (ص) بایشان برسانى. بر این اسب نشین تا من ردیف تو باشم و بمکه اندر رویم و این سخن که همى گویى بسمع اشراف مکه رسان باشد که از تو قبول کنند و من نگذارم که کسى قصد تو کند و ترا رنجاند.

عثمان رفت و سادات و اشراف مکه را دید، مر ایشان را گفت- محمد مصطفى رسول خدا مرا فرستاد بنزدیک شما و پیغام داد که- من نه بحرب و جنگ آمده ‏ام، و مقصود من زیارت کعبه و حرم است و عمره، شما مرا بعرب باز گذارید. اگر هلاک شوم شما بمراد رسید و اگر مرا دست بود آن عز و شرف شما را بود. جماعتى گفتند آنچه محمد میگوید طریق انصاف است و ما را با وى حرب کردن روى نیست.

باز جماعتى گفتند ممکن نیست که ما محمد را بگذاریم که در مکه آید امسال او را باز باید گشت تا دیگر سال که باز آید و سه شبانروز مکه او را خالى کنیم تا در آید بى‏سلاح، و عمره کند و باز گردد.

آن گاه عثمان را گفتند تو اگر بخواهى طواف کن. عثمان گفت من چون طواف کنم و آن کس که از من بر خداى عز و جل عزیزتر است طواف نمیکند. پس عثمان را نگذاشتند که نزدیک رسول بازگشت روزى چند در مکه توقف کرد و اندر مکه جماعتى بودند که ایمان ظاهر داشتند و بدیدار عثمان شاد گشتند و سکون یافتند و قومى بودند که ایمان پنهان داشتند و آن روز از شادى دیدار عثمان ایمان ظاهرکردند. و در آن روزها مر عثمان را تبع بسیار پدید آمد از مؤمنان و بآن سبب گفت و گوى در مکه افتاد و عداوت قریش ظاهر گشت و جماعتى از لشکر قریش بشب برخاستند و بطرف لشکر اسلام آمدند و فرصت همى جستند.

یاران رسول بیدار بودند، برخاستند و بیکدیگر درآویختند و قومى از هر دو جانب مجروح گشتند و تنى چند از ایشان بدست اهل اسلام اسیر گشتند، پس خبر در افتاد که مکیان عثمان را بکشتند، رسول خدا عظیم دلتنگ شد. سوگند یاد کرد که اگر او را کشته ‏اند من باز نگردم الا بحرب و بقتل هر که فرا پیش آید تا مکافات ایشان بایشان رسانم. آن گه رسول برخاست و در زیر آن درخت شد که قرآن آن را نام برده که: تَحْتَ الشَّجَرَهِ و کانت سمره و معقل بن یسار المزنى قائم علیه رافع غصنا من اغصانها.

عمر خطاب را فرمود که بآواز بلند ندا کن تا یاران جمله حاضر آیند که جبرئیل آمده از حضرت عزت و ما را بیعت فرمود. عمر آواز برداشت و ندا کرد. خروشى و جوشى در لشگرگاه افتاد. هر که در لشکرگاه بود روى برسول آورد مگر یک تن که در نفاق متهم بود و هو جد بن قیس فانه اختبأ تحت ابط ناقته. همه با رسول بیعت کردند که با قریش حرب کنند و از قتال نگریزند و پشت بندهند و این بیعت را بیعه الرضوان گویند و آن اصحاب را اصحاب الشجره گویند.

و کان علامه اصحاب رسول اللَّه (ص) معه فى غزاه یا اصحاب الشجره، یا اصحاب سوره البقره. چون از بیعت فارغ شدند و ساز حرب بساختند، قریش اندیشمند شدند. عروه ابن مسعود الثقفى قریش را گفت شما دانید که من با شما موافق‏ام و در من تهمتى نیست اگر صواب باشد تا من بروم و از حال وى بررسم تا در هر چه کنیم بر بصیرت باشیم.

عروه آمد بنزدیک رسول و گفت یا محمد کار تو از دو بیرون نیست: اگر بهتر آیى و ترا ظفر بود، خلقى را از ایشان بکشى و مستاصل کنى. و هرگز شنیدى که کسى قوم و قبیله خود را نیست کند و اصل خود را خراب کند و اگر بهتر نیایى این قوم تو بگریزند و ترا تنها بگذارند و بهیچ حال ترا صواب نباشد. با قریش قتال کردن و بسبب این قوم رذال اهل خود را مقهور داشتن. بو بکر صدیق خشم گرفت و برو حرج کرد و بتان را دشنام داد و کسى را که با ایشان نازد و گفت شما براى بت‏ حرب همى کنید و جان فدا همى کنید و ما براى خداى حرب نکنیم.

و عروه صحابه را دید که حرمت رسول چنان همى داشتند که سر از پیش وى برنمیداشتند و بآواز نرم با وى سخن همى گفتند و بآب دهن وضوء رسول تبرک همى کردند و دست بدست همى دادند و عروه در حال سخن گفتن با رسول دست فراخ همى زد، مغیره بن شعبه ایستاده بود تیغ کشیده، گفت- اى بى‏ حرمت دست بجاى دار و بحرمت باش و رنه باین تیغ دست از تو جدا کنم. عروه برخاست و بنزدیک قریش باز آمد، گفت:اى قوم بدانید که من ملوک جهان بسیار دیدم از عرب و عجم، کسرى را دیدم و قیصر را دیدم و هرگز هیچ کس را بحرمت و حشمت وى ندیدم و هیچ قوم را ندیدم که توقیر و تعظیم و احترام کسى چنان در دل دارند که اصحاب وى از وى دارند مانا که اگر روى باهل شرق و غرب آرند کس با ایشان مقاومت نتواند کرد.

این حرب در باقى نهید و جنگ چندان کنید که آشتى را جاى باشد. او میگوید- من بطواف کعبه و زیارت خانه آمدم و کس را نرسد که او را از زیارت کعبه منع کند.
مردى برخاست از بنى کنانه گفت: من بروم و حقیقت این حال باز دانم، بگذارید مرا تا شما را خبر درست آرم. این مرد چون نزدیک لشگرگاه اسلام رسید رسول (ص) گفت مردى همى آید که عزیز قوم است از بنى کنانه و ایشان قومى‏ اند که شتران قربانى را نشان هدى بر کرده بچشم ایشان بزرگ آید و آن را تعظیم نهند، این شتران را پیش وى باز برید.

یاران احرام گرفته و شتران قربانى در پیش کرده، لبیک گویان پیش وى باز شدند. آن مرد چون ایشان را بدان حال دید گفت: سبحان اللَّه ما ینبغى لهؤلاء ان یصدّوا عن البیت. کسى را نرسد و نسزد که ایشان را از خانه کعبه منع کند. دیگرى بیامد نام وى حلیس بن علقمه سید اعراب، و یاران را در آن حال بر آن صفت دید، بازگشت قریش را گفت کسى که قصد خانه کعبه دارد بر آن صفت که من دیدم شتران قربانى با قلائد آورده و قوام احرام گرفته و زیارت کعبه و طواف خانه در دل داشته از کجا روا بود منع ایشان کردن و باز گردانیدن.

قریش گفتند تو مردى اعرابیى در این کار نبینى، خاموش باش که ترا سخن نرسد، اعرابى خشم گرفت گفت و اللَّه که من با شما درین کار همداستان نه‏ام ور شما محمد را از خانه بازگردانید،من آوازى دهم درین اعراب که زیر دستان من‏اند تا چندان بهم آیند که شما طاقت ایشان ندارید، قریش بترسیدند و راه صلح جستند.

سهیل بن عمرو را فرستادند بنزدیک رسول تا صلح کند. رسول خدا چون سهیل را دید بنام وى فال زد بر عادت عرب، گفت سهّل لکم من امورکم و این صلح آن فتح است که رب العالمین فرمود در ابتداء سوره: إِنَّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً قوله: لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَهِ فَعَلِمَ ما فِی قُلُوبِهِمْ‏، من الصدق و الوفاء و صحه العقائد و نصره الرسول، فَأَنْزَلَ السَّکِینَهَ عَلَیْهِمْ‏ یعنى الصبر و سکون النفس الى صدق الوعد و قوه القلب حتى اطمأنّت الى اطاعه الرسول، وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً یعنى فتح خیبر، وَ مَغانِمَ کَثِیرَهً یَأْخُذُونَها من اموال یهود خیبر و کانت خیبر ذات عقار و اموال فاقتسمها رسول اللَّه (ص) بینهم، وَ کانَ اللَّهُ عَزِیزاً حَکِیماً.

وَعَدَکُمُ اللَّهُ مَغانِمَ کَثِیرَهً تَأْخُذُونَها، و هى الفتوح التی تفتح لهم مع النبى (ص) و بعده و کل مغنم یقسم فى هذه الامه الى یوم القیمه، فَعَجَّلَ لَکُمْ هذِهِ‏، یعنى غنیمه خیبر، وَ کَفَّ أَیْدِیَ النَّاسِ عَنْکُمْ‏، و ذلک ان النبى (ص) لما قصد خیبر و حاصر اهلها همّت قبائل من بنى اسد و غطفان ان یغیروا على عیال المسلمین و ذراریهم بالمدینه فکفّ اللَّه ایدیهم بالقاء الرعب فى قلوبهم و قیل- کفّ ایدى الناس عنکم یعنى ایدى اهل مکه بالصلح، وَ لِتَکُونَ‏ کفهم و سلامتکم، آیَهً للمؤمنین على صدقک و یعلموا ان اللَّه هو المتولى حیاطتهم و حراستهم فى مشهدهم و مغیبهم، وَ یَهْدِیَکُمْ صِراطاً مُسْتَقِیماً یثبّتکم على الاسلام و یزیدکم بصیره و یقینا بصلح المدینه و فتح خیبر وَ أُخْرى‏ لَمْ تَقْدِرُوا عَلَیْها، اى- وعدکم اللَّه فتح بلده اخرى لم تقدروا على فتحها فیما مضى، قَدْ أَحاطَ اللَّهُ بِها، علما انها ستصیر الیکم، قال ابن عباس و الحسن و مقاتل هى غنائم فارس و الروم و قال قتاده هى فتح مکه، وَ کانَ اللَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیراً.

وَ لَوْ قاتَلَکُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا، معناه- لو قاتلکم قریش یوم الحدیبیه،لَوَلَّوُا الْأَدْبارَ، لانهزموا، اى- لم یکن قتال و لو کان قتال لکان بهذه الصفه، ثُمَّ لا یَجِدُونَ وَلِیًّا، ینصرهم، وَ لا نَصِیراً یلى امرهم.
سُنَّهَ اللَّهِ‏، یعنى کسنه اللَّه‏ الَّتِی قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ‏، فى نصره رسله کقوله:- إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا و کقوله: وَ کانَ حَقًّا عَلَیْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ‏، وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّهِ اللَّهِ‏، فى نصره رسله‏ تَبْدِیلًا تغییرا و قیل- سن سنه قدیمه فیمن مضى من الامم انّ کل قوم قاتلوا انبیاءهم انهزموا و لن تجد لسنّه اللَّه تبدیلا وَ هُوَ الَّذِی کَفَّ أَیْدِیَهُمْ عَنْکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ عَنْهُمْ‏، ظفر المسلمون یومئذ بقوم من اهل مکه یقال- کانوا اثنین و ثمانین رجلا، فأتوا بهم رسول اللَّه و قد کانوا رموا عسکر المسلمین بالنبل و آذوهم و قتلوا منهم رجلا یقال له ابن زنیم‏ فقال لهم رسول اللَّه (ص)- الکم عهد او ذمام فقالوا لا فخلّى سبیلهم فانزل اللَّه هذه الایه.

وقال عبد اللَّه بن مغفل المازنى- کنا مع النبى (ص) بالحدیبیه فى اصل الشجره التی قال اللَّه تعالى فى القرآن و على ظهره غصن من اغصان تلک الشجره فرفعته عن ظهره و على بن ابى طالب بین یدیه یکتب کتاب الصلح فخرج علینا ثلاثون شابا علیهم السلاح فثاروا فى وجوهنا فدعا علیهم نبى اللَّه (ص) فاخذ اللَّه بابصارهم فقمنا الیهم فاخذناهم فقال لهم رسول اللَّه- هل جعل لکم احد امانا، قالوا اللهم لا فخلّى سبیلهم‏

فذلک قوله:- کَفَّ أَیْدِیَهُمْ عَنْکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ عَنْهُمْ‏ و قیل- کَفَّ أَیْدِیَهُمْ عَنْکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ عَنْهُمْ‏، بالصلح من الجانبین و قیل- کفّ ایدیهم عنکم بالرعب لقوله: نصرت بالرعب و ایدیکم عنهم بقوله:- وَ لَوْ لا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ‏ الایه. بِبَطْنِ مَکَّهَ، هو الحدیبیه لانها من ارض الحرم و قیل- ببطن مکه اى- بارض مکه و الحرم کله مکه و قیل- مِنْ بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَکُمْ عَلَیْهِمْ‏ بفتح مکه وَ کانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیراً.

هُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا یعنى قریشا وَ صَدُّوکُمْ‏، عام الحدیبیه، عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ‏، ان تطوفوا للعمره، وَ الْهَدْیَ‏ یعنى و صدّوا الهدى، مَعْکُوفاً محبوسا، أَنْ یَبْلُغَ مَحِلَّهُ‏، اى منحره و محل الهدى منى و قیل- محل هدى العمره مکه و محل هدى الحج منى و الهدى جمع هدیه و لم یؤنث لان الجمع اذا لم یکن بین واحده و جمعه الا الهاء جاز تذکیره و تأنیثه و الهدى هى البدن التی ساقها رسول اللَّه (ص)و کانت سبعین بدنه مَعْکُوفاً کانت تاکل الوبر من الجوع، وَ لَوْ لا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ وَ نِساءٌ مُؤْمِناتٌ‏، یعنى المستضعفین بمکه، لَمْ تَعْلَمُوهُمْ أَنْ تَطَؤُهُمْ‏، یعنى ان تقتلوهم، فَتُصِیبَکُمْ مِنْهُمْ‏ اى- من جهتهم، مَعَرَّهٌ، اى- اثم و قیل- دیه و قیل- کفاره لان اللَّه عز و جل اوجب على قاتل المؤمن فى دار الحرب اذا لم یعلم ایمانه الکفاره فقال تعالى: فَإِنْ کانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَکُمْ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِیرُ رَقَبَهٍ مُؤْمِنَهٍ.

قوله: بِغَیْرِ عِلْمٍ‏، فیه تقدیم و تأخیر تقدیره- ان تطأوهم بغیر علم فتصیبکم منهم معره و جواب هذا الکلام محذوف تأویله: لاذن لکم فى دخول مکه و لسلّطکم علیهم و لکنّه حال بینکم و بین ذلک.
میگوید- اگر نه از بهر آن مستضعفان بودى که در مکه‏اند مردان و زنانى که ایمان خویش پنهان دارند و شما ایشان را نشناسید و بنادانى ایشان را بکشید و شما را بزه حاصل شود و زیان دیت و وجوب کفاره بشما رسد، و نیز کافران شما را عیب کنند که اهل دین خود را کشتید اگر نه این بودید ما شما را بر ایشان مسلط کردید «۱» و در مکه گذاشتید «۲» آنکه گفت: لِیُدْخِلَ اللَّهُ فِی رَحْمَتِهِ‏، اى فى دین الاسلام، مَنْ یَشاءُ، من اهل مکه بعد الصلح قبل ان تدخلوها، این همه بآن کرد اللَّه تا آن را که خواهد از اهل مکه در دین اسلام آرد پیش از آنکه شما در مکه روید و فتح مکه باشد.

ثم قال: لَوْ تَزَیَّلُوا، اى- تمیّزوا یعنى- المؤمنین من الکافرین، لَعَذَّبْنَا الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذاباً أَلِیماً بالسبى و القتل بایدیکم. اگر آن مستضعفان مؤمنان از کافران جدا گشتند ما آن کافران را بدست شما عذاب کردید «۳» بسبى و قتل قال قتاده فى هذه الایه: ان اللَّه یدفع بالمؤمنین عن الکفار کما دفع بالمستضعفین من المؤمنین عن مشرکى مکه.

روى‏ ان علیا (ع): سأل رسول اللَّه (ص) عن قول اللَّه عز و جل: لَوْ تَزَیَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذاباً أَلِیماً. قال- هم المشرکون من اجداد رسول اللَّه و ممّن‏ کان بعدهم فى عصره، کان فى اصلابهم المؤمنون فلولا تزیّل المؤمنین عن اصلاب الکافرین لعذب اللَّه الکافرین عذابا الیما.

إِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا معناه- و اذکر اذ جعل و قیل- هو متصل بقوله:- لَعَذَّبْنَا و الْحَمِیَّهَ الانفه و حَمِیَّهَ الْجاهِلِیَّهِ انفتهم من الاقرار برساله محمد (ص) و الاستفتاح ب بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏ و ذلک انه لما امر رسول اللَّه علیا ان یکتب کتاب- الموادعه بینه و بین اهل مکه املى علیه بسم اللَّه الرحمن الرحیم فقال سهیل- انا لا نعرف الرحمن و لو کنا نصدقک ما قاتلناک و ما صددناک و لکن اکتب کما کنا نکتب: باسمک اللهم. ففعل رسول اللَّه (ص) فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلى‏ رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ‏ اى وقارا و صبرا حتى لم یدخلهم ما دخلهم من الحمیه فیعصوا اللَّه فى قتالهم، وَ أَلْزَمَهُمْ کَلِمَهَ- التَّقْوى‏ قال ابن عباس و مجاهد و قتاده و السدى و اکثر المفسرین: کلمه التقوى لا اله الا اللَّه

وروى عن ابىّ بن کعب مرفوعا و قال على و ابن عمر: کلمه التقوى لا اله الا اللَّه و اللَّه اکبر.
و قال عطاء بن ابى رباح: هى لا اله الا اللَّه وحده لا شریک له له الملک و له الحمد و هو على کل شی‏ء قدیر قال عطاء الخراسانى: هى لا اله الا اللَّه محمد رسول اللَّه و قال الزهرى: هى‏ «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ».

و معنى‏ أَلْزَمَهُمْ‏، اوجب علیهم و قیل- الزمهم الثبات علیها، وَ کانُوا أَحَقَّ بِها من غیرهم، «و» کانوا أَهْلَها، فى علم اللَّه لان اللَّه تعالى اختار لنبیه و صحبه نبیه اهل الخیر، و قیل- ان الذین کانوا قبلنا لا یکون لاحد ان یقول لا اله الا اللَّه فى الیوم و اللیله الا مره واحده لا یستطیع یقولها اکثر من ذلک و کان قائلها یمدّ بها صوته حتى ینقطع النفس، التماس برکتها و فضیلتها و جعل اللَّه لهذه الامه ان یقولونها متن شاؤا و هو قوله: وَ أَلْزَمَهُمْ کَلِمَهَ التَّقْوى‏ وَ کانُوا أَحَقَّ بِها من- الامم السالفه. و قال مجاهد: ثلث لا یحجبن عن الرب: لا اله الا اللَّه من قلب مؤمن و دعوه الوالدین و دعوه المظلوم، وَ کانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلِیماً فیجرى الامور على مصالحها.

لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیا بِالْحَقِ‏، رسول خداى پیش از آنکه بحدیبیه رفت در مدینه بخواب نمودند او را که فراوى گفتند: لیفتحن علیک مکه. این شهر مکه بر تو گشاده شود و وقت آن فتح در خواب معین نکردند. رسول با یاران گفت که- فتح‏ مکه مرا در خواب نمودند. یاران همه شاد شدند و گمان بردند که همان سال در مکه روند.

پس چون از حدیبیه بصلح بازگشتند و رسول بصلح کردن و بازگشتن رغبت نمود یاران گفتند با یکدیگر: أ لیس کان یعدنا رسول اللَّه (ص) ان نأتى البیت فنطوف به. در خبر است که عمر بن خطاب گفت یا رسول اللَّه نه تو با ما گفته‏اى که در خانه کعبه رویم و طواف کنیم؟ رسول گفت بلى من گفته‏ام. اما با تو گفتم که امسال رویم یا دیگر سال گفت- نه یا رسول اللَّه که وقت آن معین نکردى رسول گفت- پس مى‏دان که تو در خانه کعبه روى و طواف کنى و بر وفق این رب العالمین آیت فرستاد.

لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیا بِالْحَقِ‏ راست نمود اللَّه رسول خویش را آن خواب براستى و درستى ثم اخبر اللَّه عن رسوله انه قال: لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِینَ‏ آن گه رسول خداى فرمود فرایاران بحکم آن خواب که او را نمودند که شما ناچار در روید در مسجد حرام ناترسندگان و ایمن گشته از دشمنان و هر چند که در آن دخول بیقین بود اما کلمه استثنا بحکم ادب گفت که او را گفته بودند- وَ لا تَقُولَنَّ لِشَیْ‏ءٍ إِنِّی فاعِلٌ ذلِکَ غَداً إِلَّا أَنْ یَشاءَ اللَّهُ‏ و قیل الاستثناء واقع على الامن لا على الدخول لان الدخول لم یکن فیه شک‏ کقول النبى (ص) عند دخول- المقبره: و انا ان شاء اللَّه بکم لا حقوق. فالاستثناء یرجع الى اللحوق لا الى الموت.

قال الحسین بن الفضل: یجوز ان یکون الاستثناء من الدخول لان بین الرؤیا و تصدیقها سنه و مات منهم فى تلک السنه اناس فمجاز الایه- لتدخلن المسجد الحرام کلّکم ان شاء اللَّه. قیل- ان هاهنا بمعنى اذ، کقوله تعالى: وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ‏ یعنى- اذ کنتم. قال عبد اللَّه بن مسعود- من قال لک انت مؤمن فقل ان شاء اللَّه و هو قول جمیع اهل السنه فى الاسم، اذا سئل أ مؤمن انت قال ان شاء اللَّه. و اما فى الفعل فاذا قیل له- آمنت فیقول آمنت باللّه و لا یستثنى و اما الشاک فى ایمانه فلیس بمؤمن و انما یستثنى المؤمن لانه یعلم ایمانه و لا یعلم اسمه عند اللَّه عز و جل.

قوله: مُحَلِّقِینَ رُؤُسَکُمْ وَ مُقَصِّرِینَ‏ فالتحلیق و التقصیر تحلتا الاحرام، و التحلیق افضل من التقصیر. حلق رسول اللَّه (ص) رأسه بمنا و اعطى شعر شق رأسه ابا طلحه الانصارى و هو زوج ام سلیم هى والده انس بن مالک فکان آل انس یتهادونها بینهم‏ فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا اى علم من تأخیر ذلک ما لم تعلموا و هو ما ذکر من قوله: وَ لَوْ لا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ‏، الایه. و قیل- علم اللَّه انه سیکون فى السنه الثانیه و لم تعلموا انتم فلذلک وقع فى نفوسکم ما وقع.

و قیل- علم من صلاح الصلح، ما لم تعلموا. و قیل- علم انه یفتح خیبر و لم تعلموا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِکَ‏ اى- من قبل دخولهم المسجد الحرام، فَتْحاً قَرِیباً و هو فتح خیبر و قیل صلح الحدیبیه اسماه‏ فَتْحاً قَرِیباً، اى- تصلون بعده قریبا الى دخول مکه. قال الزهرى: ما فتح فى الاسلام فتح کان اعظم من صلح الحدیبیه لانه انما کان القتال حیث التقى الناس فلما کانت الهدنه وضعت الحرب و امن الناس بعضهم بعضا، فالتقوا و تفاوضوا فى الحدیث و المناظره فلم یکلم احد بالاسلام یعقل شیئا الا دخل فیه.

لقد دخل فى تینک السنتین فى الاسلام مثل من کان فى الاسلام قبل ذلک و اکثر، قوله:هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ یعنى بالبیان الواضح و هو القرآن و قیل شهاده ان لا اله الا اللَّه‏ وَ دِینِ الْحَقِ‏ یعنى الاسلام، لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ‏، اى- لیظفره و یعلیه کقوله: فَأَصْبَحُوا ظاهِرِینَ‏ اى- عالین. تقول ظهرت السطح اى- علوته، و المعنى- لیظهر دین الاسلام و یبطل سائر الملک و ذلک کائن عند نزول عیسى (ع) و قیل قد فعل ذلک لانه لیس من اهل دین الا و قد قهر هم المسلمون و ظهروا علیهم و على بلدانهم او على بعضها و ظهورهم على بعض بلدانهم ظهورهم علیهم.

و یحتمل ان تکون الهاء راجعه الى الرسول، تأویله لیظهر محمدا على اهل الدین کلّه و قیل- لیطلع محمدا على کل الفرائض فیکون ظاهرا له کاملا، وَ کَفى‏ بِاللَّهِ شَهِیداً لنبیه و شهادته له ما آتاه من المعجزات و قیل- وَ کَفى‏ بِاللَّهِ شَهِیداً على انه نبى صادق فیما یخبر.
مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ‏. قال ابن عباس: شهد له بالرساله ثم قال مبتدئا: وَ الَّذِینَ مَعَهُ‏ من المؤمنین یعنى الصحابه أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ، غلاظ علیهم کالاسد على فریسته لا تأخذهم فیهم رأفه، رُحَماءُ بَیْنَهُمْ‏، متعاطفون متوادّون بعضهم لبعض کالوالد مع الولد کما قال: أَذِلَّهٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّهٍ عَلَى الْکافِرِینَ‏. تَراهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً، اخبر عن کثره صلوتهم و مداومتهم علیها، یَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً، ان یتقبل‏ اعمالهم التی أتوا بها على قدر امکانهم.

و قیل- یَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ‏، ان یدخلهم الجنه، وَ رِضْواناً، ان یرضى عنهم‏ سِیماهُمْ‏، اى- علامتهم، فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ، اختلفوا فى هذا السیماء فقال قوم- هو نور و بیاض فى وجوههم یوم القیمه یعرفون به انهم سجدوا فى الدنیا و هو روایه عطیه العوفى عن ابن عباس و قال الربیع بن انس: استنارت وجوههم من کثره ما صلّوا و قال شهر بن حوشب: تکون مواضع السجود من وجوههم کالقمر لیله البدر و قال الثورى: یصلون باللیل فاذا اصبحوا راى ذلک فى وجوههم. بیانه قوله- من کثر صلوته باللیل حسن وجهه بالنهار.

و قیل لبعضهم- ما بال المتهجدین احسن الناس وجوها، فقال- لانهم خلوا بالرحمن فاصابهم من نوره. و فى روایه الوالبى عن ابن عباس قال: هو السمت الحسن و الخشوع و التواضع و المعنى- ان السجود اورثهم الخشوع و السمت الحسن الذى یعرفون به.
و قال الضحاک هو صفره الوجه و اماره التهجد فى وجوههم من السهر و قال الحسن:اذا رأیتهم حسبتهم مرضى و ما هم بمرضى و قال سعید بن جبیر: هو اثر التراب على الجباه.
قال ابو العالیه- لانّهم یسجدون على التراب لا على الاثواب.
و قال عطاء الخراسانى- دخل فى هذه الایه کلّ من حافظ على الصلوات الخمس، ذلِکَ مَثَلُهُمْ‏، اى- ذلک الذى ذکرت، صفتهم‏ فِی التَّوْراهِ عرّفوا الى بنى اسرائیل بهذا الوصف لیعرفوهم اذا ابصروهم ثم ابتدأ فقال‏ وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجِیلِ کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ‏ قرأ ابن کثیر و ابن عامر شطأه بفتح الطاء و قرأ الآخرون بسکونها و هما لغتان کالنهر و النهر و الشط فراخ الزرع التی تنبت الى جانب الاصل، یقال- اشطأ الزرع فهو مشطى اذا افرخ‏ فَآزَرَهُ‏، اى- اعان الزرع الشطأ و قوّاه و الا زر القوه فَاسْتَغْلَظَ اى- غلظ الشطأ، فَاسْتَوى‏ عَلى‏ سُوقِهِ‏، اى- تناهى و تم و صار کالاصل و سوقه جمع ساق الزرع اى- قصبه و هذا مثل ضربه اللَّه تعالى لاصحاب محمد (ص) یعنى- انهم یکونون قلیلا ثم یزدادون و یکثرون و یقوون، یُعْجِبُ الزُّرَّاعَ‏ اى- یسر الاکره و یتعجبون من قوته، لِیَغِیظَ بِهِمُ الْکُفَّارَ تأویله- لیغیظ اللَّه بهم الکفار اى- ان النبى خرج وحده ثم اتبعه من هاهنا و هاهنا حتى کثروا و استفحل امرهم فغاظ بهم اهل مکه و کفار العرب و العجم.

قال سفیان بن عیینه لهارون الرشید- من غاظه حسن حال‏ اصحاب رسول اللَّه (ص) فهو کافر و عن مبارک بن فضاله عن الحسن قال: وَ الَّذِینَ مَعَهُ‏ ابو بکر الصدیق، أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ عمر بن الخطاب، رُحَماءُ بَیْنَهُمْ‏ عثمان بن عفان، تَراهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً على بن ابى طالب. یَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً بقیه العشره المبشرون بالجنه، کَزَرْعٍ‏ الزرع محمد (ص) أَخْرَجَ شَطْأَهُ‏ ابو بکر فَآزَرَهُ‏ عمر فَاسْتَغْلَظَ عثمان یعنى- استغلظ عثمان للاسلام، فاستوى على سوقه على بن ابى طالب استقام الاسلام بسیفه، یُعْجِبُ الزُّرَّاعَ‏ المؤمنون، لِیَغِیظَ بِهِمُ الْکُفَّارَ قول عمر لاهل مکه بعد ما اسلم- لا نعبد اللَّه سرا بعد الیوم.

وفى الخبر الصحیح عن عبد الرحمن بن عوف عن النبى (ص) قال: ابو بکر فى الجنه و عمر بن الخطاب فى الجنه و عثمان بن عفان فى الجنه و على بن ابى طالب فى الجنه و طلحه فى الجنه و الزبیر فى الجنه و عبد الرحمن بن عوف فى الجنه و سعد بن ابى وقاص فى الجنه و سعید بن زید فى الجنه و ابو عبیده بن الجراح فى الجنه.

وعن انس بن مالک عن النبى (ص)- قال‏ ارحم امتى ابو بکر و اشدهم فى امر اللَّه عمر و اصدقهم حیاء عثمان و اقضاهم على و افرضهم زید و أقراهم ابىّ و اعلمهم بالحلال و الحرام معاذ بن جبل. و لکل امه امین و امین هذه الامه ابو عبیده بن الجراح.

وعن ابن عمر قال قال رسول اللَّه لعلى. یا على انت فى الجنه و شیعتک فى الجنه و سیجی‏ء بعدى قوم یدّعون ولایتک.
لهم لقب یقال لهم الرافضه فاذا ادرکتهم فاقتلهم فانهم مشرکون: قال یا رسول اللَّه:ما علامتهم قال یا على انه لیست لهم جمعه و لا جماعه یسبون ابا بکر و عمر

و قال ابن ادریس ما آمن ان یکونوا قد ضارعوا الکفار یعنى الرافضه لان اللَّه عز و جل یقول‏ لِیَغِیظَ بِهِمُ الْکُفَّارَ، اى- انما کثرهم و قواهم لیکونوا غیظا للکافرین. قال مالک بن انس- من اصبح و فى قلبه غیظ على اصحاب رسول اللَّه (ص) فقد اصابته هذه الایه قوله:- وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ‏ قال ابو العالیه- العمل الصالح فى هذه الایه حب الصحابه، مِنْهُمْ مَغْفِرَهً وَ أَجْراً عَظِیماً. الکنایه فى قوله- منهم راجعه الى معنا الشطأ و هم الداخلون فى الدین بعد الزرع الى یوم القیمه، یعنى- من یدخل فى الاسلام بعد الصحابه الى یوم القیمه و فى جملتهم من یوصف بالعمل الصالح و منهم من لا یوصف به. و قیل- هى لبیان الجنس و قیل- هم الذین ختم‏ «۱» منهم الایمان و قیل- هذا الوعد لهؤلاء الذین ذکروا فى الایه و هم اصحاب النبى (ص) و ان کان سائر المؤمنین قد وعدهم اللَّه المغفره. و قیل- قوله منهم کقوله یغفر لکم من ذنوبکم هى کلمه صله کقول الشاعر:

ما ضاع من کان له  صاحب‏ یقدران یصلح من شأنه‏
فانما الدار بسکانها و انما المرء باخوانه‏

 

النوبه الثالثه

قوله تعالى: لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَهِ بدان که قصه بیعه الرضوان اصحاب شجره قصه‏اى عظیم است و کارى بزرگ که در هیچ وقت از اوقات عهد اسلام و در عصر رسالت مثل آن نرفت. و هى من معاقل السودد و الشرف فى الاسلام و آن را بیعه الرضوان از بهر آن خوانند که اللَّه تعالى خلعت رضاء خود نثار آن جمع کرد که در زیر آن درخت دست عهد بیعت گرفتند با رسول (ص)، و اندر آن ساعت فرمان آمد از حق جل جلاله تا درهاى آسمان بگشادند و فریشتگان از ذروه فلک بفرمان ملک نظاره کردند مر آن گروه را که با رسول خدا بعشق جان و صدق دل و عهد تن بیعت کردند و از اللَّه تعالى فرمان بود بر طریق مباهات که: اى مقربان افلاک و اى ساکنان ذروه سماک نظاره کنید بآن جمع یاران که از بهر اعزاز دین اسلام و اعلاء کلمه حق میکوشند مال بذل کرده و تن سبیل و دل فدا و در وقت قتال روى عزیز نشانه تیر کرده و سینه منور بنور اسلام سپر ساخته.

شراب از خون و جام از کاسه سر  بجاى بانگ رود آواز اسپان‏ «۱»
بجاى دسته گل دسته تیغ‏  بجاى قرطه بر تن درع و خفتان‏

هر چند که درویشان و دل‏ریشان‏اند لکن در جریده فضل من سطر، مقدم ایشان‏اند. گواه باشید اى مقرّبان که من از ایشان خوشنودم و در حشر قیامت هر یکى را از ایشان در امت محمد چندان شفاعت دهم که از من خوشنود گردند. و از این عهد تا آخر دور هر مؤمنى که آن بیعت بشنود و بدل با ایشان در قبول این بیعت موافق بود، من آن مؤمن را همان خلعت دهم که این مؤمنانرا. و اندر آن ساعت بیعت جمله‏ صحابه مى‏گفتند: اگر عثمان زنده است این بیعت از وى فوت شد و از این کرامت باز ماند.

رسول (ص) از باطن ایشان این خاطر بشناخت، خواست که عثمان از این کرامت بى‏ بهره نبود، از بهر آن که وى بامر رسول خدا بمکه رفته و جان در خطر نهاده، رسول دست راست خود برآورد گفت هذه یمینى عنى و دست چپ برآورد و گفت هذه شمالى عن عثمان. هر دو بر هم نهاد و گفت بیعت کردم از بهر عثمان، زهى کرامت و رفعت زهى دولت و مرتبت که عثمان را برآمد. آن ساعت، ایشان که حاضر بودند از غیرت و حیرت جگر ایشان خون شد، خواستند که همه غائب بودند ید «۱» تا آن کرامت و مرتبت بیافتند ید «۲»، غیبت عثمان زیادت از حضور آن جمع آمد، حضور آن جمع غیبت گشت و غیبت عثمان حضور شد از بهر آنکه عثمان بوفا امر رسول کمر بسته بود و از دل رسول اثر عنایت و رعایت داشت تا اندر حال غیبت محروم نماند.

اى جوانمرد، اگر دست چپ رسول روز بیعت نیابت عثمان بداشت تا بآن کرامت رسید. شوق باطن رسول و مهر دل وى نیابت تو بداشت که بابو بکر میگفت:واشوقاه الى اخوانى. شوق که زبان را به بیان آرد، زیادت از آن عنایت بود که دست را به بیعت آرد. آثار آن عنایت در حق عثمان بدست چپ ظاهر گشت و آثار شوق و مهر در حق امت بزبان وحى گزار رسالت رسان پیدا گشت. این کرامت در حق امت زیادت از آن نیابت آمد. امید است که امت آخر الزمان فردا از زوائد لطف محروم نمانند.

قوله تعالى: هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ وَ دِینِ الْحَقِ‏: الایه. در قرآن چهار هزار جاى، ذکر مصطفى است بتصریح و تعریض و انواع تشریف، چندان که رسیدیم از نقل صحیح بعبارت بلیغ و بیان صریح ذکر نعت و صفت وى کردیم و این آیت اشارت است ببدایت بعثت او و تحقیق نبوت و رسالت او و مبدء وحى پاک از علم بى‏نهایت بدو.

خبر درست است از عایشه قالت- اول ما بدى به رسول اللَّه من الوحى‏ الرؤیا الصادقه فکان لا یرى رؤیا الا جاءت مثل فلق الصبح. ابتداء وحى که برسول خدا آشکار گشت اندر خواب بود شش ماه و سر این خبر آنست که تا روح پاک وى از ظلمت طبیعت توقى میگیرد و کلمات الهیت را بافاضت جود حق تلقى میکند تا بلطائف مشاهدت مهذب و مقرب گردد.

شش ماه جان مقدس وى بدین لطائف، بتدریج وحى حق قبول همى کرد، چون نسیم وحى پاک بجان پاک وى رسیدى، بآشیان صورت بازشتافتى و آن خواب که دیدى کفلق الصبح پیدا آمدى و در آن روزگار شخص شریف آن مهتر از روح لطیف وى مدد همى گرفت تا جسم او مانند روح گشت در صفا و بها. آن گه پیغام و امر الهى بعد از کمال مدت شش ماه بر شخص وى ظاهر گشت و روح القدس جبرائیل بعد از آن که مکاشف روح وى بود مشاهد حس وى شد و بچشم سر بدید.

چون آن حال بدین کمال رسید ملکى صورت گشت از صحبت خلق دور شد و سلوت همه اندر خلوت جست و عزلت اختیار کرد بغار حرا باز شد و آن غار صومعه شخص وى گشت، از خلق نفور گشته و از خویش و پیوند دور شده سراى و خانه یکبارگى وداع کرده. گاهى در هواء بسط جولان کردى، گاهى در عالم قبض میدان کردى.

هفته‏ اى برو بگذشتى که از آدمیان کس او را ندیدى و از او سخن نشنیدى. در بوته اختیارش همى گداختند و در میدان انتظارش همه تاختند. کس نمى‏دانست که آن مهتر عالم را چه در دست، بحالتى شد که مردم از وى بگفت و گوى افتادند. یکى میگفت- عاشق است، درمان او وصال بود. یکى میگفت- درویش است، درمان او مال بود. یکى میگفت- یتیم است و درمانده، سامان او بخت و اقبال بود. یکى میگفت- سوداش گرفته صبر باید کرد که تا عاقبتش بر چه حال بود. خویشان او همه رنجور گشته که این عزیز ما را چه چشم بد رسیده که در اندوه و غم چنین متحیر شده و زبان حال او میگوید:

اندوه این جهان بسر آید جز آن من‏ معروف شد بگیتى نام و نشان من‏

بو طالب بر وى مشفق و مهربان بود، گفت اى چشم و چراغ من و اى میوه دل من، مرا طاقت نماند که ترا بدین صفت مى‏بینم. اگر ترا غمى است، غم‏ خویش با من بگوى، تا ترا درمان سازم، اگر مراد تو حشمت و ریاست است، قریش همه مطیع من‏اند. از ایشان ترا خدم و حشم سازم و اگر مراد تو توانگرى است چندان که ترا اندیشه است مال بتو رسانم و گر خصمى دارى بگوى تا بقوت خود از تو دفع کنم. ما را دل و جان از بهر تو بى‏قرار شد. رخسار تو را زرد مى‏بینم و باطن پر درد. رخسارت زرد چراست و باطنت پردرد چراست؟
مهتر (ص) بگریست گفت- آن درد که مراست زبان من از بیان آن عاجز است و من درمان آن ندانم. دردى است که درمان وى همان کس کند که درد نهاد.
من صبر کنم تا همان کس که این درد نهاد شفا فرستد و زبان افتقار بنعت انکسار این ترنم همى کند:

هم تو مگر سامان کنى‏  را هم بخود آسان کنى‏
وین درد را درمان کنى ‏ زان مرهم احسان تو

چون مدت انتظار بسر آمد و درخت امید ببرآمد، شب هجر بپایان رسید و نسیم صبح وصال بردمید و خورشید نبوت در فلک سعادت بتابید، آن مهتر در آن غار بنالید و در حق زارید، گفت- یا دلیل المتحیرین و هادى الضالین اى دست گیر متحیران و راه نماى سرگشتگان و فریادرس بیچارگان، بنده را صبر بیش نماند و با وى جز تن درویش و دل پر ریش نماند چون قصه نیاز بدرگاه برداشت، فرمان رسید باجزاء عالم تا بسلام و تحیت او را استقبال کنند. سید عالم از غار بیرون آمد. بهر سنگى که بگذشت، بهر درختى که رسید، هر جانورى که او را پیش آمد، روى بوى کرد که: السلام علیک یا نبى اللَّه، السلام علیک یا رسول اللَّه.

و آن مهتر متحیر شده که این چه حالست و چه کار، این چه روز است و چه راز، اندوه دلش یکى هزار شده و صبر از سینه وى بیزار شده، هم در آن غم بخانه باز آمد. خدیجه را گفت ندانم که مرا چه بوده است، همى ترسم که شوریده خواهم گشت، همه روز در سوز بود و همه شب در اندوه بود. دیگر روز در خود صبر نیافت، هم بدان غار شتافت و بر عادت خود نوحه برآورد که: یا دلیل المتحیرین ندا آمد از جبار قدیم، خداوند عظیم بجبرئیل پیک حضرت برید رحمت که- یاجبرئیل پر طاوسى برگشاى و از کنگره عرش تا دامن فرش همه معطر و معتبر کن، پیغام و سلام ما بآن دوست ما برسان، یا جبرئیل یکبارگى ذات صورت خود بر آن دوست اظهار و جلوه مکن که آن دوست در نقطه جمع، مستغرق مشاهده ماست طاقت تفرقت اغیار ندارد، تا خوى کند و آرام گیرد و بتدریج حالا بعد حال سینه او قابل وحى گردد.

جبرئیل بامر حق از آسمان فرو آمد برابر در غار، بر تختى رفیع بر هواء آواز داد که: السلام علیک یا رسول اللَّه، رسول برو نگرست جبرئیل را دید بر کرسى میان زمین و آسمان چون خورشید تابان و آن مهتر پیش از آن صورت ملکى ندیده بود و آن جمال و کمال معهود و مألوف وى نبود، در خبر است که رسول (ص) خویشتن را از بالاء کوه در مى انداخت و جبرئیل او را بفرمان حق نگه میداشت، بعضى عامه علما گویند آن خویشتن انداختن رسول از آن بود که طاقت دیدار جبرئیل نداشت و در نهایت حال جبرئیل طاقت صحبت وى نداشت.

در اول حال رسول از زمین بر جبرئیل مینگرست بر هوا و در آخر حال جبرئیل از سدره منتهى بر رسول مینگرست بر افق اعلى. در اول حال رسول جبرئیل را دید بیهوش شد و در نهایت حال جبرئیل یک گام بر اثر رسول برداشت، با خود بگداخت، چون صعوه‏اى شد.

در بدایت حال سید را در دیدن جبرئیل اثر در صفات آمد و در نهایت جبرئیل را از صحبت سید اثر در ذات آمد. این خود سخن اهل ظاهر است در بیهوشى رسول (ص)، اما سرّ این حال نزد اهل تحقیق آنست که آن مهتر اندر غار در مشاهده صفات جلال حق جمع گشته بود و جز کشف غیب مرو را حالى نبود، چون جبرئیل را در آن صورت بدید، تفرقه بوى راه یافت که سرّ وى بعد از آن که جمع بود بمشاهده ملک متفرق شد و صعب باشد کسى که از جمع با تفرقه افتد. مهتر (ص) آن ساعت از مشاهده حق بنظر غیرى محجوب گشت از غیرت که او را بود، بر وقت خود خویشتن را از کوه در مى انداخت، گفت اگر بر این غیرت هلاک شوم دوست‏تر از آن دارم که لمحتى از دوست محجوب گردم و لهذاقال النبى لى مع اللَّه وقت لا یسعنى فیه ملک مقرب و لا نبى مرسل.

رسول بهوش باز آمد و راست بنشست بهوا برنگرست. دیگر بار جبرئیل خود را بدو نمود و بر وى سلام کرد و اندر نقاب شد.
رسول قصد حجره خدیجه کرد و سلام فریشته اندر همه ذرات زمین سرایت کرد، بهر سنگ و کلوخ که میرسید بآواز همى گفت که: السلام علیک یا رسول اللَّه. هم چنان متغیر و متحیر بدر حجره خدیجه آمد. رخسارش زرد گشته، یک طرف عمامه گشاد شد «۱». گفت- یا خدیجه زمّلینى دثّرینى، مرا بخوابان، چادر بر من پوش، تا زمانى آرام گیرم، سر بر بالین نهم من بر خود مى‏ ترسم، نباید که دیوانه باشم، اندر هوا شخصى همى بینم که هرگز مثل وى ندیده‏ ام، از جنس آدمیان نیست و بجمال وى کس نیست.

با من خطابى همى کند و بنامى همى خواند که بآن نام کس معروف نیست. ندانم یا خدیجه که در زیر این پرده چیست. سید (ص) ساعتى لطیف اندر خواب شد و باز بیدار گشت. سر از بالین برگرفت، جبرئیل را در هواى حجره بدید، على کرسى بین السماء و الارض، بوى اشارت کرد که- السلام علیک یا رسول اللَّه. رسول مر خدیجه را گفت که انک آن شخص باجمال با کمال اندر هوا مرا تحیت همى آرد.خدیجه مرو را تنگ در برگرفت گفت- اکنون او را همى، بینى گفت همى بینم.

خدیجه عاقله بود و کتاب خوانده و صفت ملک و حال مقربان شناخته، دست دراز کرد و مقنعه از سر بکشید و موى برهنه کرد و رسول را هم چنان در برداشت، گفت اکنون او را همى بینى. رسول گفت- ناپیدا گشت، خدیجه دیگر بار مقنعه بر سر افکند و موى بپوشید رسول گفت: یا خدیجه اکنون همان صورت خوب باز آمد و او را همى بینم. خدیجه بر پاى جست و بخندید گفت یا سید آن تحیت که او همى گوید مرا و خلق را هم چنان میباید گفت، السلام علیک یا رسول اللَّه، آنچه جستم یافتم، غم من بسر آمد درخت امید من ببر آمد، هماى عزم من بپر آمد. دیر بود تا این روز را همى جستم. اکنون روى از گرد ادبار بشستم، یافتم آنچه همى خواستم در طلب این دولت بسى نشستم و خاستم.

وصل آمد و ز بیم جدایى رستم‏  با دلبر خود بکام دل بنشستم‏

یا سید دل رنجور مدار و خوش باش که آن شخص که تو مى‏بینى فرشته امین است و رسول رب العالمین است، همان فرشته است که برسالت نزدیک موسى‏ کلیم آمده است و من این قصه از پسر عم خویش ورقه نوفل شنیده‏ام و وى در حق تو خوابها دیده بشارتت باد که سید ولد آدم تویى، گزیده خلق عالم تویى، آنچه در کتب خواندم بعیان دیدم و آنچه بخواب دیدم بیدارى یافتم.

ورقه نوفل وقتى نزدیک خدیجه آمد و خدیجه تورات و انجیل خوانده بود و صفت رسول شنیده بود از کتب خوانده، ورقه گفت یا خدیجه سه شب پیوسته بخواب دیدم که در زمین مکه حق تعالى پیغامبرى خواهد فرستاد نام وى محمد و من در خلق و خلق همه عرب نظاره کردم، هیچ کس را جامع‏تر ازین محمد که شوى تو است نمى‏بینم.
بر وى از همه آدمیان نیکوتر است، بخرد از همه خردمندان بیشتر است، بخوبى از همه خوبتر است، بامانت از همه امین‏تر است مگر آن پیغامبر او خواهد بود.

فصل‏

بدانکه در اول وحى، روایات مختلف است یک روایت آنست که رسول خدا خفته بود در خانه خدیجه و چادر در سر کشیده، جبرئیل بیامد و گوشه چادر باز گرفت و خود را بوى نمود و با وى این خطاب کرد که: یا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ. دیگر روایت آنست که رسول خبر داد که من در غار حرا بودم اول که جبرئیل بمن آمد یک بار مرا در برگرفت و تنگ بخود درکشید و نیک بمالید و بجنبانید و باز رها کرد و آن گه دو بار دیگر هم چنان کرد و حکمت درین آن بود که سه بار طبیعت بشریت وى را بعنصر ملکى مزاج داد، آن گه گفت: اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ‏ یا محمد برخوان. رسول گفت:ما انا بقارى‏
چه خوانم که که من امّى ‏ام و خواندن ندانم، جبرئیل گفت: اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ‏ باین روایت چنانست که اول سوره که وحى آمد از قرآن، سوره اقرأ بود، سدیگر روایت آنست که اول وحى که جبرئیل برسول آورد آیت، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏. بود و معنى‏ اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ‏ اینست که- بگوى بسم اللَّه الرحمن الرحیم. پس اینجا سه قول آمد. روایت اول آنست که سوره: یا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ، اول وحى آمد، روایت دیگر آنست که اول سوره اقرأ وحى آمد، روایت سدیگر آنست که- او بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏، وحى‏ آمد و جمع میان این روایات آنست که اول آیه که وحى آمد آیت‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏ بود و اینست معنى آن خطاب که جبرئیل گفت علیه السلام: اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ‏، و اول سوره که وحى آمد سوره‏ یا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ بود آن اول آیت باشد و این اول سوره تا جمله روایات درست بود و اللَّه اعلم.

وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ‏، تا آخر سوره صفت صحابه رسول است و بیان سیرت ایشان که در مجلس انس رسالت، خلفاء و وزراء بودند و در بساط عهد اسلام، نقباء و نجباء بودند. بصحبت نبوّت و رأفت رسالت تأدیب و تهذیب یافته و از نظر جلال صمدیت توفیق و تقریب دیده، رب العالمین هر یکى را از ایشان بتشریفى و تقریبى مخصوص کرده: وَ الَّذِینَ مَعَهُ‏، ابو بکر، أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ عمر بن خطاب، رُحَماءُ بَیْنَهُمْ‏ عثمان بن عفان، تَراهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً، على بن ابى طالب (ع)، یَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً، بقیه العشره المبشرون بالجنّه.
همچنین از درگاه نبوت و صدر رسالت هر یکى بر وفق سعى و بر قدر سبقت، خلعتى و مرتبتى یافتند.
فقال (ص): ارحم امتى ابو بکر و اشدّهم فى امر اللَّه عمر. و اصدقهم حیاء عثمان. و اقضاهم على.

و بر عموم ایشان را باین رفعت و اقبال و دولت مخصوص کرد که اللَّه اللَّه فى اصحابى لا تتّخذونهم غرضا من بعدى فمن احبّهم فبحبّى احبّهم و من ابغضهم فببغضى ابغضهم، و من آذاهم فقد آذانى و من آذانى فقد آذى اللَّه و من آذى اللَّه فیوشک ان یأخذه. و لو ان احدکم انفق مثل احد ذهبا ما ادرک مدّ احدهم و لا نصیفه.

بر کافّه اهل ایمان واجب است حرمت ایشان نگاه داشتن و قدر ایشان بشناختن و اعتقاد کردن که بعد از انبیاء و رسل هیچ کس را در حضرت عزت ذو الجلال آن رتبت و قربت و منزلت نیست که ایشان را است و از ایشان صدر مکرم و امام مقدم و پیشگاه محترم صدیق اکبر بود، پس فاروق انور، پس ذو النورین از هر، پس مرتضى اشهر، یکى منبع صدق، یکى مایه عدل، یکى اصل حیاء یکى کان سخاء، واجب بر هر مؤمن موحّد که باطن خود باین صفات بیاراید. بصدق با صدّیق موافقت کند. بعدل با فاروق مرافقت کند. بحیاء با ذو النورین مشایعت کند.بسخا با مرتضى متابعت کند تا رب العالمین فردا او را با ایشان حشر کند و ایشان راشفیع وى گرداند.

روى على بن ابى طالب (ع) قال- قال رسول اللَّه (ص)- یا على ان اللَّه عز و جل امرنى ان اتخذ ابا بکر والدا و عمر مشیرا و عثمان سندا و انت یا على ظهرا، فانتم اربعه قد اخذ میثاقکم فى الکتاب لا یحبّکم الا مؤمن و لا یبغضکم الا فاجر، انتم خلائف نبوّتى و عقده ذمّتى لا تقاطعوا و لا تدابروا و تغافروا.

کشف الأسرار و عده الأبرار// ابو الفضل رشید الدین میبدى جلد ۹

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *