کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره التوبه آیه ۳۳- ۲۳

۳- النوبه الاولى‏

(۹/ ۳۳- ۲۳)

قوله تعالى: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اى ایشان که بگرویدید، لا تَتَّخِذُوا آباءَکُمْ وَ إِخْوانَکُمْ أَوْلِیاءَ پدران خویش و برادران خویش بدوستى مگیرید، إِنِ اسْتَحَبُّوا الْکُفْرَ عَلَى الْإِیمانِ‏ اگر ایشان مى‏ دوست دارند که کفر بگزینند بر ایمان، وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ‏ و هر که ایشان را بپذیرد بدل و بدوست گیرد از شما که مؤمنان‏اید، فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ‏. (۲۳) از بیدادگران است [و مشرکان‏] هم چون ایشان.

قُلْ‏ [پیغامبر من‏] گوى، إِنْ کانَ آباؤُکُمْ وَ أَبْناؤُکُمْ‏ اگر چنان است که پدران شما و پسران شما، وَ إِخْوانُکُمْ وَ أَزْواجُکُمْ‏ و برادران شما و جفتان شما، وَ عَشِیرَتُکُمْ‏ و خویشاوندان شما، وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها و مالهاى گرد کرده شما، وَ تِجارَهٌ تَخْشَوْنَ کَسادَها و بضاعتى که دارید تجارت را که در آن از کاسدى میترسید، وَ مَساکِنُ تَرْضَوْنَها و مسکنهاى ساخته که پسندید، أَحَبَّ إِلَیْکُمْ‏ اگر چنان است که این همه دوست‏تر است بشما، مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ‏ از خدا و رسول وى، وَ جِهادٍ فِی سَبِیلِهِ‏ و کوشیدن با دشمن وى از بهر وى، فَتَرَبَّصُوا چشم میدارید، حَتَّى یَأْتِیَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ‏ تا آن گه که خداى کار خویش آرد و فرمان خویش بسر شما، وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقِینَ. (۲۴) و خداى پیش برنده و راه نماى کار فاسقان نیست.

لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ‏ نهمار یارى کرد خداى شما را، فِی مَواطِنَ کَثِیرَهٍ در جایگاهها فراوان، وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ‏ روز حنین خوش آمد شما را اول انبوهى شما را، فَلَمْ تُغْنِ عَنْکُمْ شَیْئاً آن انبوهى شما را سود نداشت و بکار نیامد، وَ ضاقَتْ عَلَیْکُمُ الْأَرْضُ‏ و تنگ گشت بر شما زمین از تنگ‏دلى و تنگ کارى، بِما رَحُبَتْ‏ زمین بدان فراخى، ثُمَّ وَلَّیْتُمْ مُدْبِرِینَ. (۲۵) آن گه برگشتید بهزیمت پشت بداده.

ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ‏ آن گه فرو فرستاد خداى آرام آشنایى خویش، عَلى‏ رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ‏ بر رسول خویش و برگرویدگان، وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها و فرو فرستاد سپاهى از فریشتگان شما نمیدیدید، وَ عَذَّبَ الَّذِینَ کَفَرُوا و عذاب کرد کافران را، وَ ذلِکَ جَزاءُ الْکافِرِینَ‏. (۲۶) و خود آن بود سزاى کافران.

ثُمَّ یَتُوبُ اللَّهُ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ‏ و پس از آن توبه میدهد خداى، عَلى‏ مَنْ یَشاءُ آن را که میخواهد از ایشان، وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ. (۲۷) و خداى آمرزگاریست مهربان.

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اى ایشان که بگرویدید، إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ‏ مشرکان پلیدند، فَلا یَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا مبادا که در مسجد حرام آیند بعد ازین سال، وَ إِنْ خِفْتُمْ عَیْلَهً و اگر مى‏ ترسید از درویشى، فَسَوْفَ یُغْنِیکُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شاءَ مگر که خداى شما را بى‏ نیاز کند بفضل خویش اگر خواهد، إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ. (۲۸) که خداى دانائیست راست‏دان.

قاتِلُوا الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْیَوْمِ الْآخِرِ کشتن کنید با ایشان که بنمى‏گروند بیکتایى خداوند و بروز رستاخیز، وَ لا یُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ‏ و حرام نمیدارند آنچه حرام کرد خداى و رسول او، وَ لا یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِ‏ و دین اسلام نمیدارند و نمى‏ پذیرند، مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ‏ از اهل کتاب از جهودان و ترسایان و صابیان، حَتَّى یُعْطُوا الْجِزْیَهَ عَنْ یَدٍ تا آن گه که گزیت دهند از دست خود نقد، وَ هُمْ صاغِرُونَ. (۲۹) و ایشان خوار و کم آمده.

وَ قالَتِ الْیَهُودُ جهودان گفتند، عُزَیْرٌ ابْنُ اللَّهِ‏ که عزیز پسر خداست، وَ قالَتِ النَّصارى‏ ترسایان گفتند، الْمَسِیحُ ابْنُ اللَّهِ‏ که مسیح پسر اوست، ذلِکَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ‏ این چیز آنست که بزبان میگویند، یُضاهِؤُنَ‏ راست برابر دارند و هم سخن، قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْلُ‏ با کوران که پیش ازیشان بودند، قاتَلَهُمُ اللَّهُ‏ لعنت باد از خداى بر ایشان، أَنَّى یُؤْفَکُونَ. (۳۰) چون مى‏ برگردانند ایشان را جهودان را از حقّ.

اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ‏ جهودان گرفتند دانشمندان خویش را، وَ رُهْبانَهُمْ‏ و ترسایان راهبان خویش را، أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ ایشان را بخدایى گرفتند فرود از خداى، وَ الْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ‏ و عیسى مریم را هم چنین، وَ ما أُمِرُوا و نه فرمودند ایشان را، إِلَّا لِیَعْبُدُوا إِلهاً واحِداً مگر که خداى پرستند یگانه یکتا، لا إِلهَ إِلَّا هُوَ نیست خدایى جز او، سُبْحانَهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ. (۳۱) پاکى وى را از آنچه انباز با وى میخوانند.

یُرِیدُونَ‏ میخواهند، أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ‏ که نور خداى و چراغ او بکشند، بِأَفْواهِهِمْ‏ بباد دهنهاى خویش، یَأْبَى اللَّهُ‏ و ابا میکند خداى، إِلَّا أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ‏ مگر تمام کند نور خود و افروخته دارد چراغ، وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ. (۳۲) و هر چند دشوار آید کافران را.

هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ او آنست که بفرستاد رسول خویش را محمد براه نمونى، وَ دِینِ الْحَقِ‏ و دین راست، لِیُظْهِرَهُ‏ آن را تا آن را زبر دارد و پیروز آرد، عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ‏ بر همه دینهاى دیگر، وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ. (۳۳) و هر چند که دشوار آید مشرکان را.

النوبه الثانیه

قوله تعالى: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا آباءَکُمْ‏- این آیت در شأن قومى آمد که بهجرت آمده بودند و موالاه داشتند با برادران به مکه در دار الشرک و ایشان دست مى‏ افکندند و در خبرها ایشان مى‏ گرائیدند، ربّ العالمین ایشان را از آن نهى کرد و ایشان را بیم داد، گفت: وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ‏ یا معشر المسلمین بعد نزول هذه الایه، فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ‏ اى- من یتولّى المشرک فهو مشرک لانّه رضى بشرکه. و قومى از مسلمانان در مکه بماندند، از بهر عیال خویش و پیوند که داشتند هجرت نکردند و مى‏ گفتند: اگر ما یکبارگى از فرزندان و خویشان خود ببریم صنایع و اسباب ما خراب شود و مالى که بکسب بدست آورده‏ ایم ضایع شود و فرزندان و کودکان ضعیف و بیکس بمانند، در شأن ایشان این آیت آمد:

قُلْ إِنْ کانَ آباؤُکُمْ وَ أَبْناؤُکُمْ وَ إِخْوانُکُمْ وَ أَزْواجُکُمْ وَ عَشِیرَتُکُمْ‏. قرائت بو بکر از عاصم و عشیراتکم بالف است، و اقتراف اکتساب است:

وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها اى- اکتسبتموها، به مکه‏ وَ تِجارَهٌ تَخْشَوْنَ کَسادَها ان یبقى علیکم فلا ینفق، و گفته ‏اند: وَ تِجارَهٌ تَخْشَوْنَ کَسادَها یعنى البنات الایامى اذا کسدن عند آبائهن و لم یخطبن.

وَ مَساکِنُ تَرْضَوْنَها و منازل تعجبکم الاقامه بها، أَحَبَّ إِلَیْکُمْ‏ ان تهاجروا الى اللَّه و الى رسوله بالمدینه.

فَتَرَبَّصُوا اى- توقّعوا و انتظروا حَتَّى یَأْتِیَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ‏- این بر سبیل وعید گفت. یعنى- که اگر آن همه دوستر میدارید از هجرت به مدینه از بهر خداى و رسول صبر کنید و منتظر فرمان خداى باشید، یعنى- عذاب این جهانى و هو القتل، یا عقاب آن جهانى. و گفته‏ اند: امر اینجا فتح مکه است، بتهدید با ایشان میگوید: فَتَرَبَّصُوا مقیمین بمکّه حَتَّى یَأْتِیَ اللَّهُ‏ بفتح مکّه فیسقط فرض الهجره. وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقِینَ‏ تهدید لهؤلاء بحرمان الهدایه.

لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ فِی مَواطِنَ کَثِیرَهٍ- فى الخبر انّ المواطن الکثیره الّتى نصر اللَّه فیها النّبی و المؤمنین ثمانون موطنا. الوطن و الموطن- مکان الاقامه. وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ‏ یعنى و نصرکم فى یوم حنین. گفته‏اند: حنین و اوطاس و هوازن هر سه نام غزاست، هوازن نام قبیله و حنین و اوطاس نام جایگاه. حنین وادیى است میان مکه و طائف، و قصه آنست: چون مکه گشاده شد و مکیان مسلمان شدند، دو قبیله بماند از عرب که ایشان را قوّتى و شوکتى عظیم بود، مردان مبارز جنگى، یکى هوازن و دیگر ثقیف. ایشان با یکدیگر بیعت کردند و با هم افتادند چهار هزار مرد مقاتل، و امیر هوازن، مالک عوف بود، امیر ثقیف، کنانه بن عمرو، خبر برسول خدا آمد که ایشان ساز جنگ میکنند و حربها تدبیر میسازند، رسول اسباب حرب بساخت و با دوازده هزار مرد جنگى بیرون آمد، ده هزار مهاجر و انصار و دو هزار که از مکه با وى برخاستند، آمدند تا بوادى حنین، مردى گفت: از جمله مسلمانان نام وى سلمه بن سلامه چون لشکر اسلام فراوان دید و انبوه: و اللَّه یا رسول اللَّه لا نغلب الیوم من کثره. رسول خدا را از آن نه خوش آمد و اندوهگن شد و گفت: ما را امروز محنت و ابتلا رسد ازین کلمت، اعتماد کرد بر سپاه فراوان تا خود چه پیش آید. هر دو لشکر بهم رسیدند مشرکان نیامهاى شمشیر همه بشکستند و چهار هزار مرد مبارز شمشیر کشیده بیکبار حمله بردند و لشکر اسلام چنان هرگز ندیده بودند بترسیدند و بهزیمت پشت بدادند، و با رسول خدا نماند از آن لشکر مگر سیصد مرد، و به یک روایت با وى نماند هیچ کس مگر عباس بن عبد المطلب و بو سفیان بن الحرب، و عباس مردى بلند آواز بود. رسول گفت: یا عباس! یاران را بخوان. عباس گفت: یا عباد اللَّه! یا اهل القرآن! یا اصحاب الشجره یا اصحاب سوره البقره و آل عمران! یا اصحاب بیعه الرّضوان! و گفته‏اند رسول خدا نیز میگفت: یا معشر المهاجرین! الىّ یا معشر الانصار! الىّ، این اصحاب الصفه! این اصحاب سوره البقره.

مسلمانان چون آواز رسول شنیدند و آواز عباس، بیکبار بازگشتند و نزدیک مصطفى آمدند. رسول خدا گفت:

هذا حین حمى الوطیس.

و در خبر است که مشتى خاک و سنگ‏ریزه برداشت و بر روى ایشان انداخت گفت:

شاهت الوجوه انهزموا و ربّ الکعبه.

و رب العزّه در آن حال سکینه فرو فرستاد بدلهاى مؤمنان، آرامى‏ و سکونى و امنى بعد از خوف و بیم بدل ایشان فرو آمد و قوى دل شدند و بر کافران حمله بردند. ربّ العالمین مدد فرستاد از آسمان پنج هزار فریشته با قدهاى بلند و جامهاى سفید بر اسبهاى ابلق. کافران چون ایشان را بدیدند بترسیدند و بهزیمت شدند و مسلمانان بر پى ایشان رفتند و بسیار از ایشان کشته شدند، مالک بن عوف را بگرفتند و پیش رسول خدا آوردند. رسول گفت:

یا مالک امّا الایمان و امّا السّیف؟

مالک گفت: امّا اسلام نیارم و اگر بکشى مردى عظیم کشته باشى و رفدا خواهى مال عظیم یابى. آن گه گفت: یا محمد! کجااند آن مردان بلند بالاى سفید جامه بر اسبهاى ابلق که بنزدیک تو بودند؟ ایشان ما را بهزیمت کردند نه شما. رسول خدا گفت:

تلک الملائکه ارسلها ربّى لنصرتى.

اینست که رب العالمین گفت: وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْکُمْ شَیْئاً وَ ضاقَتْ عَلَیْکُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ‏ برحبها و سعتها. و الباء للحال اى- رحبته، و المعنى- لم تجدوا موضعا لفرارکم عن اعدائکم.

ثُمَّ وَلَّیْتُمْ مُدْبِرِینَ‏ اى- ولّیتم الکفّار ظهورکم مدبرین.

عن النبى ص: منهزمین.

قال الزّهرى: بلغنى انّ شیبه بن عثمان، قال: استدبرت رسول اللَّه یوم حنین و انا أرید أن اقتله بطلحه بن عثمان و عثمان بن طلحه و کانا قد قتلا یوم احد فاطلع اللَّه رسوله على ما فى نفسى فالتفت الىّ و ضرب فى صدرى و قال: اعیذک باللّه یا شیبه، فارعدت فرائصى فنظرت الیه و هو احبّ الىّ من سمعى و بصرى و قلت: اشهد انّک رسول اللَّه و انّ اللَّه اطلعک على ما فى نفسى.

ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ‏ و امنه و رحمته و طمأنینه، و قیل: و قاره فآمنوا و سکنت قلوبهم بعد الخوف.

وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها یعنى- الملائکه و کانوا خمسه آلاف لم تروها باعینکم.

وَ عَذَّبَ الَّذِینَ کَفَرُوا بالخوف و القتل و الاسر.

وَ ذلِکَ جَزاءُ الْکافِرِینَ‏ اى- ما فعل بهم جزائهم فى الدّنیا.

ثُمَّ یَتُوبُ اللَّهُ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ عَلى‏ مَنْ یَشاءُ و هم الّذین اسلموا منهم بعد ذلک.

وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ‏ بمن آمن.

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ‏ فاجتنبوهم کما یجتنب الانجاس.

حسن گفت: نجس العین‏اند، مصافحت ایشان دست شستن واجب کند. قتاده گفت:

نجاست ایشان آنست که نه از جنابت غسل کنند نه از حدث وضو. نجس مصدر است و نجس اسم و نجس موافقت رجس، یقال: رجس نجس.

فَلا یَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ مسجد گفت و مراد همه حرم است. حرام کرد بر مشرکان که در حرم شوند یا حج کنند پس فتح مکه، معنى آنست که مؤمنان را نگذارند پس ازین که در حرم شوند نه استیطان را نه سفارت و زیارت را نه زنده و مرده فانّه ینبش قبره اذا امکن و یخرج.

بَعْدَ عامِهِمْ هذا. قیل- هو سنه تسع. و قیل- سنه برائه و هى سنه عشر و هى سنه حجه الوداع. جابر بن عبد اللَّه گفت: لا یقربه مشرک الّا عند رجل من المسلمین او رجل یؤدّى الجزیه. و فى وقوع اسم المسجد على الحرام دلیل على انّه قبله لاهل القبله و سعه لهم فى التّوجه الیه اذا ارادوا الکعبه کما

جاء فى الخبر انّ البیت قبله لاهل المسجد و المسجد قبله لاهل الحرم و الحرم قبله لاهل الارض فى مشارقها و مغاربها.

وَ إِنْ خِفْتُمْ عَیْلَهً مشرکان چون این منع شنیدند گفتند: اکنون کاروانهاى مکّه بازداریم تا از گرسنگى هلاک شوند، اهل مکه بترسیدند گفتند: الآن ینقطع المتاجر عنّا، فانزل اللَّه تعالى:

وَ إِنْ خِفْتُمْ عَیْلَهً فَسَوْفَ یُغْنِیکُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ‏ العائل الفقیر و الجمع العیّل و العیله الفقر، عال، درویش شد، اعال، عیال‏دار شد، فَسَوْفَ یُغْنِیکُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ‏ بما تأخذون من الجزیه و تنالون من الغنیمه. و قیل: مِنْ فَضْلِهِ‏ اى- من رزقه فمطرت البلاد و اخصبت و اسلم اهل جده و صنعا و غیرهم فحملوا المیره الى مکه و کفاهم اللَّه ما کانوا یتخوّفون. و گفته‏ اند که خداى تعالى وعده وفا کرد که بروزگار طعام و نعمت بر ایشان فراخ کرد چنان که گفت: یُجْبى‏ إِلَیْهِ ثَمَراتُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ رِزْقاً مِنْ لَدُنَّا، امّا بمشیّت مقیّد کرد گفت: مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شاءَ، از بهر آنکه نعمت سال بسال کمتر و سال بسال بیشتر و کس باشد که توانگر بود و کس باشد که درویش چنان که خود خواهد روزى میرساند یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشاءُ وَ یَقْدِرُ، و قیل: هذا تعلیم بتعلیق‏ الامور بمشیّه اللَّه. إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ‏ بما امر، حَکِیمٌ‏ فیما قدّر.

قاتِلُوا الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْیَوْمِ الْآخِرِ- در قرآن آیتى نیست در فرمان بقتال جامع‏تر از این که میگوید: قتال کنید با ایشان که با خداى ایمان نیارند چنان که موحّدان ایمان آرند یعنى اهل کتاب، قریظه و نضیر و غیر ایشان که ایشان اقرار میدادند که خداى خالق است آفریدگار و کردگار، امّا او را شریک و انباز میگفتند و زن و فرزند و بآنچه سزاى آن نیست صفت میکردند و نبوّت مصطفى محمد نمى‏ پذیرفتند، پس اقرار ایشان بکار نیامد و آن را ایمان نهادند، وَ لا بِالْیَوْمِ الْآخِرِ و نه بروز رستاخیز ایمان دارند چنان که موحدان و مؤمنان ایمان دارد، و ذلک بانهم لا یقرّن بانّ اهل الجنّه یاکلون و یشربون فلیس یقرّن بالیوم الآخر.

وَ لا یُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ‏ من الخمر و لحم الخنزیر.

وَ لا یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِ‏ اى- لا یدینون بدین الاسلام و هو دین محمد ص النّاسخ لسائر الادیان. و المعنى ایمانهم غیر ایمان اذ لم یؤمنوا بمحمد ص و لم یتدینوا بدینه، و قیل لا یدینون دین الحقّ اى- لا یطیعون طاعه الحقّ و الحقّ هو اللَّه عزّ و جلّ. دان له اى- اطاع له، و قیل: لا یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِ‏ اى- لا یعملون بما فى التوریه و الانجیل.

مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ‏ من الیهود و النّصارى و من للتّبیین. میگوید با ایشان که بخداى و روز رستاخیز ایمان نیاوردند و حرام را حلال کردند و فرمان خداى نبردند ازین جهودان و ترسایان، قتال کنید. حَتَّى یُعْطُوا الْجِزْیَهَ عَنْ یَدٍ- اهل کتاب را در اعطاء جزیه مخصوص کرد، این دلیل است که هر که را کتاب نیست و شبهت کتاب نیست، جزیت از وى نپذیرند و او را در کفر بنگذارند، امّا مجوس به اهل کتاب ملحق ‏اند در جزیت. لما روى عبد الرحمن بن عوف انّ النّبی ص قال: سنوا بهم سنه اهل الکتاب، و روى‏ انّ النّبی ص اخذ من مجوس هجر[۱]،

و روى عن على (ع) قال: کان للمجوس علم یعلمونه و کتاب یدرسونه و ان ملکهم سکر فوقع على ابنته او اخته فاطلع علیه بعض اهل مملکته فجاءوا یقیمون علیه الحد و امتنع فرفع الکتاب من بین اظهرهم و ذهب العلم من صدورهم.

امّا سامره میگویند که قومى‏ اند از جهودان و صابیان قومى‏ اند از ترسایان، و حکم ایشان حکم اهل کتاب است و ایشان که تمسّک بصحف شیث و ابراهیم و داود (ع) کرده ‏اند، علما و رایشان مختلف‏ اند قومى گفتند ملحق‏اند باهل کتاب، و قومى گفتند بعبده اوثان ملحق ‏اند، و قومى گفتند که از عبده اوثان جزیت پذیرند مگر که از عرب باشند، فانّ العرب سیف الاسلام، و فى ذلک ما روى‏ انّ النّبی ص صالح عبده الاوثان على العرب الّا من کان من العرب.

امّا مذهب راست و قول درست آنست که عرب و عجم در آن یکسانند و جز از اهل کتاب جزیت نپذیرند، ایشان که پیش از مبعث رسول ص پدران ایشان بر ملّت جهودان و ترسایان بودند، امّا آنکه بعد از مبعث مصطفى ص جهود گشت یا ترسا، یا گور، از عبده اوثان است از وى و اعقاب وى الّا اسلام نپذیرند یا قتل، و شرط آنست که جزیت از مرد بالغ آزاد ستانند مکلف، نه از زن نه از کودک، نه از دیوانه و معتوه نه از مملوک فانّهم اتباع الرجال العقلاء، و اقلّه دینار.

قال رسول اللَّه ص لمعاذ بن جبل: خذ من کل حالم دینارا فى کل سنه یعنى- فى آخر الحول.

و روى انّ عمر اوجب على من کان من اهل الذّهب اربعه دنانیر و على اهل الفضه اربعین درهما. حَتَّى یُعْطُوا الْجِزْیَهَ عَنْ یَدٍ، قیل: عن سلطان و قوّه لکم علیهم و انعام منکم علیهم و للید السّلطان و النّعمه، و قیل: عَنْ یَدٍ یعنى- عن- قهر و ذلّ یعترفون انّ ایدى المسلمین فوق ایدیهم. و قیل: عَنْ یَدٍ- یعنى- یعطونها بایدیهم، یعطى کلّ رجل ما علیه بیده لا یرسله، یمشى بها کارها و لا یجی‏ء بها راکبا، یعطیها و هو قائم، و الّذى یأخذها منه جالس.

وَ هُمْ صاغِرُونَ‏ ذلیلون مقهورون. و قیل: یؤخذ بلحیته ثمّ یقبض منه. و قیل:یصفع ثمّ یؤخذ منه.

وَ قالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللَّهِ‏ این قومى از جهودان گفته‏ اند نه همگان.ابن جریح گفت: خود یک مرد گفت است از این نام وى فحاص، و سبب آن بود که بخت‏نصر بابلى نسختهاى تورات بسوخته بود در مسجد بیت المقدس و از آن زمین نسخت نمانده بود، چون فرزندان بنى اسرائیل که مانده بود، پس کشتن پدران ایشان فرا رسیدند به تورات محتاج بودند و آن را نسخت نیافتند، خداى تورات را از اول تا آخر در دل عزیر او کند. پس از آن که وى را زنده کرده بود تا بر ایشان خواند، ایشان بشنیدند و نسخت کردند. قومى از ایشان گفتند: این عزیر پسر خداست، که مردم را توان چنین نیست.

وَ قالَتِ النَّصارى‏ الْمَسِیحُ ابْنُ اللَّهِ‏- این آن بود که خداى تعالى عیسى را بآسمان برد، حواریان و قوم عیسى که وى را دریافته بودند و دیده، هیچ نماندند و فرزندان ایشان در رسیدند که عیسى را ندیده بودند امّا بوى ایمان داشتند. پس مردى جهود نام وى بولس با ایشان آمد و دین ترسایى گرفت تا ایشان را بفریفت و دروغها نهاد در کار عیسى و دین ایشان برایشان شوریده کرد تا ایشان در شبهت افتادند، قومى گفتند: المسیح هو اللَّه. قومى گفتند: هو ابن اللَّه. قومى گفتند: ثالث ثلاثه. و شرح قصه آنست که: این بولس مردى بود دلاور، کینه‏ور، کافر دل و میخواست که قوم عیسى بهم بر او کند و دین ایشان بر ایشان شوریده کند، و با جهودان میگفت:

ان کان الحق مع عیسى فکفرنا و جحدنا و النّار مصیرنا فنحن مغبونون ان دخلوا الجنّه و دخلنا النّار- میگفت: غبنى عظیم باشد اگر فردا این قوم عیسى به بهشت روند و ما بدوزخ، ناچار من تدبیرى سازم که ایشان را از راه ببرم و از اسلام بر گردانم، و کانوا على دین الاسلام احدى و ثمانین سنه بعد رفع عیسى یصلون الى القبله و یصومون رمضان. پس این بولس اسبى داشت نیکو که بر پشت آن جنگ کردى با ایشان، و قوم عیسى از قتل و طعن وى ایمن نبودندى، رفت و آن اسب را پى کرد و خاک بر سر نهاد و گریستنى و زاریى عظیم در گرفت. ایشان گفتند چه رسید ترا درین وقت؟

گفت ندایى شنیدم از آسمان که ترا هرگز توبه نپذیرم مگر که ترسا شوى و دین عیسى گیرى و اکنون از دین جهودى توبه کردم، ایشان او را در کنیسه فروآوردند و یک سال در خانه‏ اى نشست که از آن خانه بیرون نیامد تا کتاب انجیل بخواند و بیاموخت، پس بیرون آمد و گفت ندایى از آسمان شنیدم که: انّ اللَّه قبل توبتک.

ایشان او را بدوست گرفتند، پیشرو خود ساختند و بوى اقتدا کردند. برخاست و به بیت المقدس رفت و آنجا خلیفه‏ اى بگماشت نام وى نسطور و درو مى‏ آموخت که عیسى و مریم و اله هر سه بهم خدااند. پس از آنجا بروم رفت و آنجا نیز خلیفه ‏اى‏ بگماشت نام وى یعقوب، و لاهوت و ناسوت او را در آموخت، یعنى که لاهوت بت خداى بناسوت بت خداى عیسى فرو آمد تا پسر وى شد. پس یکى دیگر را دعوت کرد و او را خلیفت خود خواند نام وى ملکا، و در وى آموخت که انّ الاله لم یزل و لا یزال عیسى. پس ایشان را هر سه بجاى خود ممکن کرد و بهر یکى چنان نمود که او بهینه است و مهتر همگان. و با هر یکى گفت من عیسى را بخواب دیدم که من از تو خشنودم، اکنون خویشتن را بدین سبب قربان میکنم که وى از من خشنود شد. تو همه را دعوت کن و بر ملّت و نحلت خویش چنان که گفتم جمع کن که من رفتم. این سخن با هر یکى از آن سه خلیفت بگفت و خویشتن را بکشت. پس ایشان هر یکى طایفه ‏اى را جمع کردند و بر آن گفتار و عقیده خویش بماندند و پیوسته میان این هر سه فرقت اختلاف بودى و جنگ و قتل الى یومنا هذا، و امروز ترسایان بر آن سه فرقت‏ اند.

عزیز ابن بتنوین قرائت عاصم و کسایى و یعقوب است، باقى بى ‏تنوین خوانند و اثبات تنوین پسندیده‏تر است و اختیار بو عبیده و بو حاتم است لانّه اسم خفیف فوجهه ان ینصرف و ان کان اعجمیّا و لانّه لیس بمنسوب الى ابیه و انّما تحذف العرب النّون من هذا الاسم اذا کان منسوبا الى ابیه کقولهم: هذا زید بن عبد اللَّه، فحذفت النّون لکثره هذا الکلام، فاذا نسبوا الى غیر ابیه نوّنوا فقالوا: هذا زید ابن اخینا، و هذا زید ابن الامیر و على قراءه من قراء بغیر التّنوین فلذلک و لالتقاء السّاکنین سکون التّنوین و سکون الباء فى قوله: عزیز ابن اللَّه‏ ذلِکَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ‏، قال قائل: کلّ قول بالفم فما الفائده فى قوله: بافواههم؟

قال الزّجاج: معناه انّه لیس فیه برهان و لا بیان انّما هو قول بالفم لا معنى تحته صحیح لانّهم معترفون بانّ اللَّه لم یتّخذ صاحبه فکیف یزعمون انّ له ولدا؟! انّما هو تکذیب و قول فقط. و الافواه- جمیع الفوه حذف الهاء من آخره و قلب الواو میما فصار فما.

یضاهون بى‏همزه قراءت عامّه است من ضاهیت. عاصم بکسر- ها- خواند و همزه، من ضاهأت، و الضّهیاء- المرأه الممسوحه الثّدى المستویه الصّدر. یضاهون اى- یشبهون و یشاکلون.

قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْلُ‏ میگوید: این سخن اینان نیک ماننده است بسخن کافران که پیشوا بودند از مشرکان مکه که مى‏ گفتند: اللات و العزّى و منات بنات اللَّه. و گفته ‏اند نیک ماند سخن ترسایان که گفتند: المسیح بن اللَّه. بسخن جهودان نیز گفتند: عزیر بن اللَّه، و قیل- ضاهى خلفهم سلفهم.

قاتَلَهُمُ اللَّهُ‏ اى- لعنهم و اهلکم، و کلّ شى‏ء فى القرآن قتل اى- لعن. و قیل:هذا تعلیم اى- قولوا قاتلهم اللَّه.

أَنَّى یُؤْفَکُونَ‏ یصرفون عن الحقّ الى الباطل، و قیل: یؤفکون یکذبون.

اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ‏ یعنى علمائهم و هم بنو هارون، وَ رُهْبانَهُمْ‏ جمع راهب کفارس و فرسان و هم اصحاب الصوامع مشتقّ من الرهبه و مصدره الرّهبانیّه. أَرْباباً اى- آلهه مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ یعنى- اطاعوهم فى معاصى اللَّه. عدى بن حاتم گفت: رسول خدا برائه میخواند باین آیت رسید. گفتم‏

یا رسول اللَّه! انّهم لهم یکونوا یعبدون من دون اللَّه. قال: اجل و لکن کانوا اذا احلّوا لهم الحرام استحلوه و اذا حرّموا علیهم الحرام حرّموه فتلک عبادتهم.

و قیل- کانوا یامرونهم بالسجود لهم و المسیح بن مریم عطف على احبارهم و رهبانهم.

وَ ما أُمِرُوا اى- ما امر عیسى ع‏ إِلَّا لِیَعْبُدُوا إِلهاً، واحِداً و قیل- معناه المسیح بن مریم اتخذوه ربا و ما امروا فى التوریه و الانجیل‏ إِلَّا لِیَعْبُدُوا إِلهاً واحِداً و هو الّذى‏ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ سُبْحانَهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ‏ تنزیها له عن ان یکون له شریک.

یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا یخمدوا نور اللَّه دین الاسلام و القرآن و بیان صفه محمد ص، بِأَفْواهِهِمْ‏ بشرکهم و کذبهم و خصّ الفم دون اللّسان لانّ الاطفاء بالشّفه یکون.

وَ یَأْبَى اللَّهُ‏ لا یرضى و لا یترک‏ إِلَّا أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ‏ باعلاء کلمه اللَّه و اعزاز دینه، وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ‏ ذلک‏ هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ‏ محمدا بِالْهُدى‏ بالقرآن و الایمان‏ وَ دِینِ الْحَقِ‏ الاسلام لیظهر اللَّه دینه اى- لیغلبه على سائر الادیان فلا یبقى دین الاظهر علیه الاسلام و سیکون ذلک و لم یکن بعد و لا تقوم الساعه حتّى یکون ذلک.

روى عن ابى سعید،قال: ذکر رسول اللَّه بلاء یصیب هذه الامه حتّى لا یجد الرجل ملجأ یلجأ الیه من الظلم فیبعث اللَّه رجلا من عترتى و اهل بیتى فیملأ به الارض قسطا و عدلا کما ملئت جورا و ظلما یرضى عنه ساکن السماء و ساکن الارض لا تدع السماء من قطرها شیئا الا صبته مدرارا و لا تدع الارض من بناتها شیئا الا اخرجه حتى یتمنّى احیاء الاموات یعیش فى ذلک سبع سنین او تسع سنین.

وعن عائشه قالت قال النبىّ: لا یذهب اللّیل و النّهار حتى یعبد اللات و العزى فقلت یا رسول اللَّه ان کنت لا ظن حین انزل اللَّه‏ هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ‏ ان یکون ذلک تامّا. قال: انّه سیکون من ذلک ما شاء اللَّه ثم یبعث اللَّه ریحا طیبه فیتوفى کل من کان فى قلبه مثقال حبّه من خردل من ایمان فیبقى من لا خیر فیه فیرجعون الى دین آبائهم.

و عن المقداد بن الاسود، قال: سمعت رسول اللَّه یقول: لا یبقى على وجه الارض بیت من مدر و لا وبر الا ادخله اللَّه کلمه الاسلام:

و قیل- لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ‏ عند نزول عیسى.

قال رسول اللَّه‏ لینزلن ابن مریم حکما عادلا فلیکسرنّ الصلیب و لیقتلن الخنزیر و لیدفعن الجزیه و لیذهبن الشحناء و التّباغض و التّحاسد و لیدعون الى المال فلا یقبله احد.

و قال ابن عباس: یظهر اللَّه نبیّه على امر الدّین کلّه فیعطیه ایّاه کلّه و لا یخفى علیه شیئا منه و کان المشرکون و الیهود یکرهون ذلک.

النوبه الثالثه

قوله تعالى: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا آباءَکُمْ وَ إِخْوانَکُمْ … الایه- علامه الصدق فى التّوحید قطع العلاقات و مفارقه العادات و هجران المعارف و الاکتفاء باللّه على دوام الحالات. هر که حلقه انقیاد شرع در گوش فرمان کند به بهشت رسد هر که دیده حرص بناوک فقر و فاقه بدوزد از دوزخ برهد، هر که صفات خود قربان مهر ازل کند اسرار علوم حقیقت از دل وى سر برزند، هر که یعقوب‏وار در بیت الاحزان عشق نشیند. و از علایق و خلایق ببرّد بصحبت مولى رسد. از خداوندان همّت یکى خلیل بود، ابراهیم در بدایت کار دنیا را بر مثال ستاره پیش دیده وى در آوردند، پس عقبى بینى اندر صورت ماه جمال خود بر دیده خلّت وى جلوه کرد پس نفس امّاره و مهر اسماعیل بحکم بعضیّت بر صفت آفتاب خود را بدو نمود. خلیل در نگرست بر هیچ چیز از موجودات آثار عزّ فقر و نشان ازل ندید گفت: نخواهم‏ لا أُحِبُّ الْآفِلِینَ‏ همى بیکبار از کل کون اعراض کرد دنیا بداد و دل از فرزند برداشت و نفس خود را بآتش نمرود سپرد گفت: فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِی إِلَّا رَبَّ الْعالَمِینَ‏. هر که خواهد که در کوى موافقت بر بساط محبّت منزل کند مرکب علاقت را یکبارگى پى‏ کند.

پیر طریقت از اینجا گفته: کوى دست علاقت از دامن حقیقت کى رهان شود تا خورشید وصال از مشرق یافت تابان شود و زیادت بى‏کران شود و دل و جان هر سه بدوست نگران شود. احمد یحیى دمشقى روزى پیش پدر و مادر نشسته بود، گفتند، یا احمد! از پیش ما بر خیز و هر کجا خواهى رو و ما ترا در کار خدا کردیم. احمد آب حسرت در دیده بگردانید بر پاى خاست روى سوى قبله کرد، گفت: الهى تا کنون پدرى و مادرى داشتم اکنون جز تو ندارم از شهر دمشق بدر آمد، روى بجانب کعبه نهاد و آنجا مقیم شد تا بیست و چهار موقف دریافت، بعد از آن خواست تا قصد زیارت پدر و مادر کند بشهر دمشق باز آمد بدر سراى رسید حلقه در بجنبانید ما در آواز داد که: من على الباب؟ قال انا احمد. مادر گفت: ما را فرزندى بود او را در کار خدا کردیم، احمد و محمد را با ما چه کار. و حکایت ابراهیم ادهم معروفست که آن فرزند وى آرزوى دیدار پدر کرد، از بلخ برخاست و بحج شد چون بموسم رسید ابراهیم او را دید ازو برگشت و بگوشه باز شد بسیار بگریست و آن گه گفت:

هجرت الخلق طرا فى هواکا و ایتمت الولید لکى اراکا.

قُلْ إِنْ کانَ آباؤُکُمْ وَ أَبْناؤُکُمْ وَ إِخْوانُکُمْ‏ الى قوله‏ أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ‏.

مصطفى گفت:

لا یؤمن احدکم حتى اکون احبّ الیه من والده و ولده و الناس اجمعین،

وقال ص: ثلث من کنّ فیه وجد حلاوه الایمان من کان اللَّه و رسوله احبّ الیه من سواهما و من احبّ عبد الا لحبّه الّا للَّه و من یکره ان یعود الى الکفر بعد اذا نقذه اللَّه منه کما یکره ان یلقى فى النّار.

هر که عیال و فرزند خویش و پیوند و مال و ضیاع و اسباب از خداى و رسول دوست‏تر دارد بهره وى از مسلمانى جز نامى نیست و از حقیقت ایمان او را بویى نیست، مسکین آن کس که عمرى بسر آورد و او را ازین حدیث بویى نه.

ترا از دریا گمان چیست که ترا جویى نه. عبد الرحمن بن ابى بکر روز احزاب بیرون آمد در صف کافران باستاد و هنوز در اسلام نیامده بود مبارز خواست ابو بکر بیرون آمد بر عزم آن که با وى جنک کند، عبد الرحمن چون روى پدر دید برگشت و روى برگردانید. و از بهر حشمت ابو بکر کس از یاران وى بیرون نشد. ابو بکر را گفتند اگر پسرت حرب کردى تو چه خواستى کرد. گفت: بان خدایى که محمد را براستى بخلق فرستاد که بر نگشتمى تا او مرا بکشتى یا من او را بکشتمى.

لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ فِی مَواطِنَ کَثِیرَهٍ وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ‏. عجب غول راهست و آفت دین و سبب زوال نعمت و کلید فرقت و مایه غفلت. عجب آنست که طاعت خود، بزرگ داند و خدمت از خود شناسد و بچشم پسند، درونگرد بحکم خبر، بفتوى نبوّت طاعت این چنین کس هرگز بر فرق وى برنگذرد. پیر طریقت گفت:

الهى از دو دعوى بزینهارم و زهر دو بفضل تو فریاد خواهم از آنکه پندارم که بخود چیزى دارم یا پندارم که بر تو حقّى دارم. الهى از آنجا که بودیم برخاستیم لکن بآنجا نرسیدیم که میخواستیم. الهى هر که نه کشته بى‏خودى است مردار است مغبون اوست که نصیب او از دوستى گفتار است. او را که دین راه جان و دل بکار است او را با دوست چه کار است. مصطفى ص گفت‏ لو لم تذنبوا، لخشیت علیکم ما هو اشدّ من الذّنب العجب العجب،

وقال ص‏ بئس العبد عبد تخیّل و اختال و نسى الکبیر المتعال بئس العبد عبد تجبّر و اعتدى و نسى الجبّار الاعلى. بئس العبد عبد سهى و لهى و نسى المقابر و البلى.

بئس العبد عبد غناء و طغا و نسى المبتدا و المنتهى.

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ‏. کافران خبیث‏ اند دلهاشان بنجاست کفر آلوده و بدود شرک سیاه گشته هرگز آب توحید بآن نرسیده که عنایت ازل ایشان را در نیافته باین خبث و نجاست سزاء مسجد کى باشد که مشهد قرب حق است و مخیم الطاف کرم. جاى پاک جز پاکان را بخود راه ندهد. ان اللَّه تعالى طیّب لا یقبل الّا الطیب. بهشت جاى پاکان است، چنان که گفت: وَ مَساکِنَ طَیِّبَهً فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ‏:

جز پاکان و مؤمنان را بخود راه ندهد. نُورِثُ مِنْ عِبادِنا مَنْ کانَ تَقِیًّا و دلهاى مؤمنان که بآب توحید شسته و بجاروب حسرت رفته و بساط مهر ازل در آن گسترده و از علائق و اغیار در حقیقت افراد خالى گشته لا جرم مخلّ خرگاه قدس عزّت گشته و میدان مواصلت حقّ شده که انا عند المنکسره قلوبهم من اجلى.

پیر طریقت گفت: الهى نزدیک نفسهاء دوستانى حاضر دل ذاکرانى از نزدیک نشانت میدهند و برتر از آنى، و از دورت میجویند و نزدیکتر از جانى، ندانم که در جانى یا جان را جانى نه اینى و نه آنى جان را زندگى مى‏ باید تو آنى. نیکو گفت آن جوان‏مرد که گفت:

بمیر اى حکیم از چنین زندگانى‏ کزین زندگانى چو ماندى بمانى‏
از این کلبه جیفه مرگت رهاند که مرگست سرمایه زندگانى‏
کند عقل را فارغ از لا ابالى‏ کند روح را ایمن از لن ترانى.

وَ قالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللَّهِ‏ الایه. اگر خطاب از مخلوق رفتى عین شکوى بودى و گله بدوستان کردن از دشمنان تحقیق وصلت و تشریف دوستان بود. فکم بین من یشکو الیه و بین من یشکو عنه. میگوید بیگانگان و دشمنان ما را بسزاى ما صفت نکردند و حق خداوندى ما نشناختند و حرمت نداشتند. همانست که مصطفى ص گفت: حکایت از کردگار قدیم جلّ جلاله:

کذّبنى ابن آدم و لم یکن له ذلک و شتمنى و لم یکن له ذلک فامّا تکذیبه ایّاى فقوله لن یعیدنى و لیس اوّل الخلق باهون علىّ من اعادته و امّا شتمه ایّاى فقوله اتخذ اللَّه ولدا و انا الاحد الصمد لم الد و لم اولد و لم یکن لى کفوا احد.

گفت: فرزند آدم مرا دروغ زن گرفت و نرسد او را که مرا دروغ زن‏گیرد، و ناسزا گفت و نرسد او را که مرا ناسزا گوید امّا آنچه دروغ زن گرفت آنست که گفت: پس از آنکه مردیم ما را نیافریند باز و من همانم که اوّل بودم در اول نبود بیافریدم و از آغاز نو ساختم بآخر باز آفرینم چنان که اوّل آفریدم که نه اول بر من آسانتر از آخر، من همانم که بودم قادر بر کمال مقدر ذو الجلال لم یزل و لا یزال.

و امّا ناسزا که فرزند آدم گفت: آنست که گفت: اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً. خداى فرزند گرفت و نه چنان است که وى گفت، که من یگانه و یکتاام بى ‏زن و بى‏ فرزند بى ‏خویش و بى پیوند بى ‏نظیر و بى‏ مانند، آن گه صفت خود، خود کرد گفت: انا الاحد الصّمد. منم خداوند یکتا در ذات یکتا در صفات بى‏ همتا. قدوس و بى‏عیب. پاک از وصفهاء ناسزا. صمدم‏ نه خورنده و نه خواب‏گیر. خود بى‏عیب و معیوب پذیر. جبار حکیم و دانا و قدیر لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ.

[۱] ( ۱)- هجر( ه ج) شهریست نزدیک مدینه( اقرب الموارد)

کشف الأسرار و عده الأبرار، ج‏۴

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *