کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره الانعام‏ آیه ۱۲۰-۱۲۷

۱۵- النوبه الاولى‏

(۶/ ۱۲۷- ۱۲۰)

قوله تعالى:

وَ ذَرُوا ظاهِرَ الْإِثْمِ وَ باطِنَهُ‏- گذارید آشکاراى حرام و بزه و نهان آن‏

إِنَّ الَّذِینَ یَکْسِبُونَ الْإِثْمَ‏ ایشان که کار با بزه میکنند

سَیُجْزَوْنَ‏ بد پاداش دهند ایشان را

بِما کانُوا یَقْتَرِفُونَ‏ (۱۲۰) بآنچه میکردند.

وَ لا تَأْکُلُوا و مخورید

مِمَّا لَمْ یُذْکَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَیْهِ‏ از آن چیز که خداى را نام یاد نکردند بر کشتن آن‏

وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ‏ که خوردن آن حرام است و بیرون شد از طاعت دارى‏

وَ إِنَّ الشَّیاطِینَ‏ و دیوان‏

لَیُوحُونَ إِلى‏ أَوْلِیائِهِمْ‏ سخنان آراسته کژ مى‏اوکنند بدلها و گوشهاى دوستان خویش‏

لِیُجادِلُوکُمْ‏ تا بآن با شما پیکار کنند

وَ إِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ‏ و اگر شما ایشان را فرمان برید و بایشان پى برید

إِنَّکُمْ لَمُشْرِکُونَ‏ (۱۲۱) شما همچون ایشان با من انباز گیرندگان‏اید.

أَ وَ مَنْ کانَ مَیْتاً باش آن کس که مردار دل بود بمرگ بیگانگى‏

فَأَحْیَیْناهُ‏ ما زنده کردیم وى را بزندگانى ایمان‏

وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً وى را روشنایى دادیم‏

یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ‏ تا میرود بآن در میان مردمان‏

کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ‏ او چنان کس است که هر چه از وى باز گویند، و هر چه ازو نشان دهند همه تاریک.

لَیْسَ بِخارِجٍ مِنْها که هرگز از آن تاریکى بیرون آمدنى نیست‏

کَذلِکَ‏ همچنین

‏ زُیِّنَ لِلْکافِرِینَ‏ آراسته نمودند کافران را

ما کانُوا یَعْمَلُونَ‏ (۱۲۲) آنچه میکنند.

وَ کَذلِکَ جَعَلْنا و همچنین کردیم‏

فِی کُلِّ قَرْیَهٍ در هر شهرى‏ أَکابِرَ مهینان آن در مال و در نام‏

مُجْرِمِیها بدان و بدکاران ایشان‏

لِیَمْکُرُوا فِیها خواستیم تا ایشان در آن بد کنند و بد سازند

وَ ما یَمْکُرُونَ إِلَّا بِأَنْفُسِهِمْ‏ و نمیسازند آن بدها مگر بخویشتن‏

وَ ما یَشْعُرُونَ‏ (۱۲۳) و نمیدانند.

وَ إِذا جاءَتْهُمْ آیَهٌ و هر گه که بایشان آید پیغامى و آیتى از قرآن‏

قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ‏ گویند بنگرویم‏

حَتَّى نُؤْتى‏ تا آن گه که ما را دهند از معجزات‏

مِثْلَ ما أُوتِیَ رُسُلُ اللَّهِ‏ هم چنان که رسولان خداى را دادند از پیش‏

اللَّهُ أَعْلَمُ‏ اللَّه داناتر

حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ‏ آنجا که پیغامهاى خویش مى‏نهد

سَیُصِیبُ الَّذِینَ أَجْرَمُوا آرى رسد بایشان که کافر شدند و بجرم مهین مجرم آمدند

صَغارٌ عِنْدَ اللَّهِ‏ فرودى و گمئى و کمئى و بى‏آبیى بنزدیک اللَّه‏

وَ عَذابٌ شَدِیدٌ بِما کانُوا یَمْکُرُونَ‏ (۱۲۴) و عذابى سخت بآنچه میکنند از بد، و مى‏سگالند از آن.

فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ‏ هر که اللَّه خواهد که وى را راه نماید

یَشْرَحْ صَدْرَهُ‏ باز گشاید دل وى‏ لِلْإِسْلامِ‏ تصدیق و تسلیم را

وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ‏ و هر که خواهد که وى را از راه گم کند

یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً دل وى را تنگ گرداند حَرَجاً سخت تنگ‏

کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ گویى بآسمان مى‏باز نشیند

کَذلِکَ‏ همچنین‏

یَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ‏ اللَّه تعالى کژى و ناپاکى و بد سازى مینهد

عَلَى الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ‏ (۱۲۵) بر ایشان که نگرویده‏اند.

وَ هذا صِراطُ رَبِّکَ‏ این نامه راه خداوند تو است که در آن بوى روند و بوى رسند

مُسْتَقِیماً راه راست درست پاینده باز گشاده‏

قَدْ فَصَّلْنَا الْآیاتِ‏ پیدا کردیم این سخنان خود را

لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ‏ (۱۲۶) قومى را که پند مى‏پذیرند، و حق را در یاد میدارند.

لَهُمْ دارُ السَّلامِ‏ ایشانراست سراى رستگى و آزادى و تن آسانى‏

عِنْدَ رَبِّهِمْ‏ بنزدیک خداوند ایشان‏

وَ هُوَ وَلِیُّهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ‏ و وى یار ایشان بآنچه مى‏ کردند.

النوبه الثانیه

قوله تعالى: وَ ذَرُوا ظاهِرَ الْإِثْمِ وَ باطِنَهُ‏- کردار آدمى دو طرف دارد:

یک طرف بدل پیوسته، آن را نیت گویند، و یک طرف بتن پیوسته، آن را عمل گویند.این ظاهر است و آن باطن. برین اعتبار هر چه بنده کند از محظورات و منهیات شرع بدست و پاى و زبان و جوارح ظاهر آن را ظاهر الاثم گویند، و هر چه بدل بیندیشد و نیت کند از مخالف امر شرع، آن را باطن الاثم گویند. رب العالمین درین آیت میگوید: هر دو بگذارید، همان عمل بد که در ظاهر رود، و همین اندیشه و نیت بد که در باطن بود.

مقاتل گفت: «ظاهِرَ الْإِثْمِ وَ باطِنَهُ» زنا میخواهد در سر و در علانیه، و این بدان آمد که قریش از زنا بظاهر مى‏پرهیز کردند، و آن را کراهیت مى‏داشتند، اما بباطن در آن بأس و بزه نمى‏دیدند، و از آن ننگ نمیداشتند. رب العزّه گفت: زنا بگذارید هم در آشکارا و هم در نهان، که هر دو بزه کارى است. همانست که جاى دیگر گفت:وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ‏،

وقال النبىّ (ص): «ما من ذنب اعظم عند اللَّه من نطفه حرام یضعها رجل فى رحم لا تحلّ له، و ما ضجّت الارض من عمل یعمل على ظهرها کضجّتها من سفک دم حرام، او اغتسال جنابه من حرام، و من قدر على امرأه حراما، فترکها مخافه اللَّه عز و جل، امّنه اللَّه من الفزع الاکبر، و حرّمه على النار».

و روى ابو أمامه: «ان فتى شابّا اتى النبى (ص) فقال: یا رسول اللَّه! ائذن لى فى الزنا. فأقبل علیه القوم فزجروه، فقال النبى (ص): مه مه. ثم قال النبىّ (ص): یافتى! ادن منّى. فدنا منه، فقال: اجلس، فجلس. فقال له: أ تحبه لأمک؟ فقال: لا و اللَّه، جعلت فداک یا رسول اللَّه، و لا الناس یحبونه لأمهاتهم.

قال: فتحبّه لا بنتک؟ قال: لا و اللَّه یا رسول اللَّه! و لا النّاس یحبونه لبناتهم. قال: فتحبه لأختک؟ قال: لا و اللَّه یا رسول اللَّه! و لا الناس یحبونه لأخواتهم. قال: فتحبه لخالتک؟ قال: لا و اللَّه یا رسول اللَّه! و لا الناس یحبونه لخالاتهم. قال: فتحبه لعمّتک؟ قال: لا و اللَّه یا رسول اللَّه. قال: و لا الناس یحبونه کما لا تحب. ثم وضع رسول اللَّه (ص) یده علیه، فقال: اللهم اغفر ذنبه، و حصّن فرجه، و طهّر قلبه. فلم یلتفت بعد ذلک الى شى‏ء».

کلبى گفت: «ظاهِرَ الْإِثْمِ» طواف الرجال‏ بالبیت نهارا عراه، و باطنه طواف النساء باللیل عراه. پس بر سبیل وعید گفت:إِنَّ الَّذِینَ یَکْسِبُونَ الْإِثْمَ‏ یعنى الشرک «سَیُجْزَوْنَ» فى الآخره بِما کانُوا یَقْتَرِفُونَ‏ یعنى یکسبون فى الدنیا. الکسب، فعل ما یجتلب به الى النفس نفع، او یستدفع به ضر، و لذلک وصف به العبد، و لم یجز أن یوصف به الخالق القدیم جل جلاله. و الفرق بین الکسب و الخلق أن الخلق فعل الشی‏ء على تقدیر و ترتیب، و الکسب فعل الشی‏ء لاجتلاب النفع الى النفس.

وَ لا تَأْکُلُوا مِمَّا لَمْ یُذْکَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَیْهِ‏- از احکام شرع آنچه باین آیت تعلق دارد طرفى بگوئیم بر سبیل اختصار. مذهب شافعى آنست که تسمیت بر ذبیحه در حال ذبح مستحبّ است و فرض نیست. اگر بگذارد تسمیت بعمد یا بنسیان، ذبیحه حلالست، و حرام نیست، و بمذهب امام ابو حنیفه اگر بنسیان تسمیت بگذارد ذبیحه حلالست، که در حال نسیان بقول وى تسمیت شرط نیست، اما اگر بعمد بگذارد تناول آن حرام است، که در آن حال تسمیت شرط است. و بگذاشتن بعمد روا نیست، و به قال سعید بن جبیر و عطاء. اما مذهب داود و بوثور و شعبى و محمد بن سیرین آنست که تسمیت در حال ذکر و نسیان هر دو شرط است، اگر بعمد بگذارد یا بنسیان، خوردن آن ذبیحه حلال نیست. دلیل شافعى نصوص اخبار صحاح است، و ذلک ما

روى البراء ابن عازب ان النبى (ص) قال: «المؤمن یذبح على اسم اللَّه، سمّى او لم یسمّ».

وسئل النبى عن من یذبح و لم یذکر اسم اللَّه علیه ناسیا، فقال: «اسم اللَّه فى قلب کل مؤمن و على لسانه»،وقالت عائشه: یا رسول اللَّه! ان الاعراب تحمل الینا اللحوم و نحن لا ندرى انهم یذبحون على اسم اللَّه فى الذبح ام لا. فقال (ص): «سمّوا و کلوا».

و خصم را نرسد که باین آیت تمسک کند که: «وَ لا تَأْکُلُوا مِمَّا لَمْ یُذْکَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَیْهِ»، که حمل این آیت بر میته است، و سبب نزول این و سیاق آیت دلالت میکند،و ذلک‏ ان المشرکین قالوا: یا محمّد! اخبرنا عن الشاه اذا ماتت، من قتلها؟ فقال: اللَّه قتلها. قالوا فتزعم ان ما قتلت انت و أصحابک حلال و ما قتله الصّقر و الکلب حلال، و ما قتله اللَّه حرام. فأنزل اللَّه هذه الایه.

و روى عکرمه عن ابن عباس: ان المجوس فى اهل فارس لما نزل تحریم المیته کتبوا الى مشرکى قریش، و کانت بینهم مکاتبه، ان خاصموا محمدا و قولوا له: ما تذبح انت بیدک بسکین فهو حلال، و ما ذبحه اللَّه یعنى المیته فهو حرام، فنزلت الایه.

وَ إِنَّ الشَّیاطِینَ‏ یعنى مرده المجوس «لَیُوحُونَ إِلى‏ أَوْلِیائِهِمْ» من مشرکى قریش «لِیُجادِلُوکُمْ‏ بالباطل‏ وَ إِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ» فى استحلال المیته «إِنَّکُمْ لَمُشْرِکُونَ» لأن من احلّ شیئا مما حرم اللَّه فهو مشرک.

أَ وَ مَنْ کانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْناهُ‏- سدى گفت: این در شأن عمر خطاب آمده، و بو جهل هشام، و آنچه میگوید: جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ‏ آن خلافت است که او را دادند تا میرود با آن در میان مردمان، «کَمَنْ مَثَلُهُ» اى صفته فى الظلمات یعنى ابا جهل بن هشام، لا یخرج من الکفر قطّ و لا یؤمن ابدا؟! قتاده گفت: هو المؤمن معه من اللَّه بیّنه یعمل بها، و بها یأخذ، و الیها ینتهى، و هو کتاب اللَّه. «کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ» و هو مثل الکافر فى الضلاله متحیر فیها متسکّع لا یجد مخرجا و لا منفذا.

ابن عباس گفت: این در شأن حمزه بن عبد المطلب و بو جهل بن هشام آمد، و سبب آن بود که نجاست پاره‏اى برگرفت، و برسول خدا افکند، و او را ناسزا گفت، و برنجانید، و حمزه هنوز در اسلام نیامده بود، امّا رسول را دوست داشتى، و از آنکه مردى محتشم بود، و در میان قریش محترم و دلاور و مردانه، مکّیان از بیم وى زهره نداشتندى که رسول خدا را رنجانیدندى، یا او را بد گفتندى . آن روز که بو جهل او را برنجانید، و ناسزا گفت، حمزه بصید بود، در آن صحرا از پس آهویى همى رفت. آهوى روى باز پس کرد و گفت: یا حمزه! ترا شغل از صید من مهم‏تر هست.

حمزه بازگشت تا بمکّه رسید. او را خبر کردند که بو جهل با محمد چنین کرد.

خشم گرفت. قصد بو جهل کرد. کمانى داشت بر سر وى زد، تا او را مجروح کرد، و گفت: اى نامرد هیچ کس! ترا با محمّد چه کار، و چه زهره آن دارى که او را برنجانى؟

بو جهل از وى بترسید بتواضع درآمد، گفت: یا بایعلى! اما ترى ما جاء به سفّه عقولنا، و سبّ آلهتنا، و خالف آباءنا؟! فقال حمزه: و من اسفه منکم تعبدون الحجاره من دون اللَّه! اشهد أن لا اله الا اللَّه، لا شریک له، و أن محمدا عبده و رسوله. پس رب العالمین در شأن ایشان آیت فرستاد:

أَ وَ مَنْ کانَ مَیْتاً اى ضالّا کافرا فهدیناه، وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً اى دینا و ایمانا، یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ‏ مع المسلمین مستضیئا بما قذف اللَّه فى قلبه من نور الحکمه و الایمان، کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ‏- «مثل» زیادتست یعنى: کمن هو فى ظلمات الکفر و الضلاله؟! لَیْسَ بِخارِجٍ مِنْها لیس بمؤمن ابدا. «کَذلِکَ» اى: کما زین للمؤمن الایمان، «کَذلِکَ زُیِّنَ لِلْکافِرِینَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ» من عباده الاصنام.

و گفته ‏اند: موت و میّت در قرآن بر پنج وجه آید: یکى بمعنى نطفه که هنوز در بند خلقت صورت نیامده، چنان که در سوره البقره گفت: وَ کُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْیاکُمْ‏ یعنى نطفا لم تخلقوا فخلقکم، و جعل فیکم الارواح. نظیرش در سوره حم المؤمن گفت: أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ‏ یعنى بالاولى انّا کنا نطفا فخلقتنا، و در سوره آل عمران گفت: وَ تُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِ‏ یعنى النطفه و هى میته، و نظیره فى یونس و فى الروم. وجه دوم موت بمعنى ضلالت، چنان که درین موضع گفت «أَ وَ مَنْ کانَ مَیْتاً» یعنى ضالّا عن الهدى فهدیناهم. همانست که در سوره الملائکه گفت: وَ ما یَسْتَوِی الْأَحْیاءُ وَ لَا الْأَمْواتُ‏، و در سوره النمل گفت: فَإِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى‏، و نظیره فى الانبیاء.

وجه سوم موت است بمعنى قحط و جدوبت زمین و نارستن نبات، چنان که در سوره الاعراف گفت: فَسُقْناهُ إِلى‏ بَلَدٍ مَیِّتٍ‏ یعنى الارض التی لیس فیها نبات. نظیره فى الملائکه و فى سوره یس. وجه چهارم موت است بمعنى زهوق روح بر سبیل عقوبت پیش از استیفاء رزق خویش در دنیا، چنان که قوم موسى را افتاد. رب العزه میگوید: ثُمَّ بَعَثْناکُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِکُمْ‏. همانست که گفت: وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ‏، فَقالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْیاهُمْ‏. وجه پنجم حقیقت موتست به اجل خویش، چنان که گفت: إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ‏، کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَهُ الْمَوْتِ‏، و نظایر این در قرآن فراوان است.

وَ کَذلِکَ جَعَلْنا- اى کما أن فسّاق مکّه جعلنا اکابرها، کذلک جعلنا فسّاق کل قریه اکابرها، یعنى رؤساءها و مترفیها. میگوید: چنان که فاسقان مکّه را مهینان و سران و رئیسان کردیم، همچنین در هر شهرى فساق آن شهر مهینان و اکابر کردیم.

لِیَمْکُرُوا فِیها اى: فى القریه بالمعاصى و صدّ الناس عن الایمان. بآن کردیم تا آن اکابر در آن شهر بدها سازند، و مردم را از ایمان برگردانند اکابر را باین معنى مخصوص کرد که ریاست و خواجگى و تنعم بکفر و مکر زودتر کشد، بدلیل قوله تعالى و تقدس:

وَ لَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْضِ‏، و گفته‏اند که این اکابر فراعنه انبیاءاند که پیوسته مکر میسازند، و بدها مى‏سگالند پیغامبران را و مؤمنان را. رب العزه گفت:

وَ ما یَمْکُرُونَ إِلَّا بِأَنْفُسِهِمْ وَ ما یَشْعُرُونَ‏- آن مکر با خویشتن میکنند، و نمیدانند که وبال آن بایشان باز گردد، و بعذاب و عقوبت رسند. مجاهد گفت: اکابر مکّه مستهزیان قریش بودند و مقتسمان، که شعاب مکه قسمت کرده بودند بر جمعى رصد که ایشان را بر سر راهها نشانده بودند، و مردمان را از مصطفى (ص) و ایمان باز میداشتند.

پنج کس بودند: ولید مغیره و عاص بن وائل و عدى بن قیس و اسود بن‏ عبد المطلب و اسود بن عبد یغوث. پیوسته مصطفى را برنج داشتندى، و او را اذى نمودندى ، تا روزى که جبرئیل نزدیک رسول خدا (ص) آمد، عاص وائل بوى بر گذشت، جبرئیل بکعب وى اشارت کرد. ولید مغیره بر گذشت جبرئیل بساق وى اشارت کرد. عدى قیس بگذشت جبرئیل بشکم وى اشارت کرد. اسود عبد یغوث بگذشت، بروى وى اشارت کرد. اسود بن عبد المطلب بگذشت بسر وى اشارت کرد.آن گه جبرئیل گفت: اى محمّد! شرّ ایشان از تو کفایت کردم.

پس روزى عبد وائل بر شتر، نشسته بود بصحرا، و تماشا میکرد. جایى فرو آمد تا آب خورد. پاى بزمین نهاد، گفت: مرا مار گزید، طلب کردند مار نیافتند، و آن پایش آماس کرد، تا چندان شد که گردن شتر فریاد همى کرد و میگفت: قتلنى ربّ محمّد.

و اسود عبد یغوث روزى بصحرا بیرون شد. و سموم زد او را، و رویش سیاه گشت، چون بخانه باز آمد، قوم او نشناختند او را، و در سراى نگذاشتند. از غین سر بر درهمى زد تا هلاک شد، و میگفت: قتلنى رب محمّد.

ولید مغیره همى رفت، جامه تکبر بر زمین همى کشید خارى در جامه وى آویخت. جماعتى زنان در پیش وى بودند. عارش آمد که در پیش ایشان آن خار از جامه باز کند. هم چنان همى رفت، تا پایش مجروح شد، و از آن هلاک گشت، و میگفت: قتلنى ربّ محمّد.

و اسود عبد المطلب پسر وى بسفر شده بود، چون باز آمد باستقبال بیرون شد، و گرما گرم بود. بسایه درختى باز شد، سر بدرخت باز نهاد. جبرئیل بیامد، و سر وى بر آن درخت همى زد، و وى همى گفت: اى غلام! این را از من باز دار. گفت: من هیچ کس را نمى‏بینم. فریاد همى کرد و میگفت: قتلنى رب محمد، تا آن گه که هلاک شد.

و عدى قیس ماهى شور خورد، و گویند ماهى تازه، و از آن تشنه شد. چندان آب باز خورد که شکمش از هم بشد،و هلاک گشت، و در آن حال میگفت: قتلنى رب محمد.

اینست که رب العالمین گفت:إِنَّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ‏.

قوله:وَ إِذا جاءَتْهُمْ آیَهٌ- این‏ها و میم با اکابر شود میگوید: چون با ایشان آید آیتى یعنى معجزتى که دلالت کند بر وحدانیت خدا و نبوّت مصطفى (ص) چون انشقاق قمر و دخان و امثال آن، ایشان گویند: «لَنْ نُؤْمِنَ حَتَّى نُؤْتى‏ مِثْلَ ما أُوتِیَ رُسُلُ اللَّهِ» یعنى النبى (ص) وحده. گویند: بنگرویم ما تا آن گه که ما را نیز آن دهند از معجزات که محمّد را دادند، و هر یکى ازیشان این سخن میگفت، و این آرزو میکرد، چنان که رب العزه جاى دیگر گفت: بَلْ یُرِیدُ کُلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ یُؤْتى‏ صُحُفاً مُنَشَّرَهً.

ولید مغیره همى گفت: و اللَّه لو کانت النبوه حقا لکنت اولى بها منه لأنى اکبر منه سنا و اکثر منه مالا. بو جهل همى گفت: زاحمنا بنو عبد مناف فى الشرف، حتى اذا صرنا کفرسى رهان، قالوا: منا نبى یوحى الیه، و اللَّه لا نرضى به، و لا نتّبعه ابدا الا أن یأتینا وحى کما یأتیه. دیگرى میگفت: لولا نزل هذا القرآن على رجل من القریتین الولید بن المغیره من اهل مکّه، و عروه بن مسعود الثقفى من اهل الطائف.

پس رب العالمین بجواب ایشان گفت:اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ‏ اللَّه داند که شایسته نبوت و سزاى رسالت کیست. جاى دیگر گفت: أَ هُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ‏؟! جاى دیگر گفت: وَ لَقَدِ اخْتَرْناهُمْ عَلى‏ عِلْمٍ‏. اختیار ایشان بگزاف نکردیم، که بعلم کردیم، دانستیم که ایشان اهل آنند، و سزاى آنند، و دیگران سزاى آن نه‏اند. و قال بعضهم: الأبلغ فى تصدیق الرسل أ لا یکونوا قبل مبعثهم مطاعین فى قومهم، لأن الطعن کان یتّسع علیهم، فیقولون انّما کانوا اکابر و رؤساء فأتبعوا.

سَیُصِیبُ الَّذِینَ أَجْرَمُوا صَغارٌ عِنْدَ اللَّهِ‏- الصغار الذل الذى یصغر الى المرءنفسه. یقال: صغر الانسان یصغر صغارا و صغرا. اى: هم و ان کانوا اکابر فى الدنیا فسیصیبهم عند اللَّه ذل و هوان فى الدنیا، «وَ عَذابٌ شَدِیدٌ» فى الآخره. و روا باشد که «عند اللَّه» پیوسته «صغار» نهند، یعنى: سیصیبهم صغار ثابت لهم عند اللَّه. «بِما کانُوا یَمْکُرُونَ» اى یلبسون و یکفرون.

فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ‏- یعنى لدینه، «یَشْرَحْ صَدْرَهُ» اى یفتحه و یوسّعه و ینوّره، «لِلْإِسْلامِ» یعنى: للاستسلام لقبول القدره، و للتصدیق للمغیب، و التسلیم للممتنع على العقل. میگوید: هر که اللَّه وى را بدین خود راه نماید، دل وى روشن گرداند، و باز گشاید، تا گردن نهد پذیرفتن قدرت را، و استوار داشتن را بنادیده، و پذیرفتن چیزى که خرد آن را در نیابد. روایت کنند از ابن مسعود که گفت:یا رسول اللَّه! اىّ الناس اکیس؟ قال: «اکثرهم للموت ذکرا، و أحسنهم له استعدادا».

پس رسول خدا (ص) این آیت بر خواند: فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ‏. ابن مسعود گفت: یا رسول اللَّه! و کیف یشرح له صدره؟ قال: «هو نور یقذف فیه. ان النور اذا وقع فى القلب انشرح له الصدر و انفسح». قالوا: یا رسول اللَّه! هل لذلک من علامه یعرفون بها؟ قال: «نعم، الانابه الى دار الخلود، و التجافى عن دار الغرور، و الاستعداد للموت قبل الموت».

وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً- قراءت مکى «ضیقا» بتخفیف است، و هما لغتان مثل میّت و میت و هیّن و هین. «حرجا»- مدنى و بو بکر بکسر «را» خوانند، و باقى بفتح «را»، و معنى هر دو یکسانست. الحرجه عند العرب الغیضه المتکاوسه الشجر. «کَأَنَّما یَصَّعَّدُ» بسکون و تخفیف عین قراءت مکى است، و «یصّاعد» بالف و تخفیف عین قراءت ابو بکر از عاصم، و «یصّعّد» مشدد بى الف‏ قراءت باقى. یصّعّد یعنى یتصعد، و یصّاعد یعنى یتصاعد. میگوید: کسى که اللَّه وى را گمراه کند، دل وى تنگ گرداند سخت تنگ، چنان که از تنگى ایمان و حکمت در آن نشود، و خبر بآن نرسد. کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ- اى کأنما کلّف الصعود الى السماء اذا دعى الى الاسلام، لشده ثقله علیه.

میگوید: چون اسلام برو عرضه کنند، و او را با دین حق خوانند، چنان بر وى دشخوار آید، و کار بر وى تنگ شود، که کسى را تکلیف کنند که بر آسمان مى‏باید شد. زجاج گفت: کأن قلبه یصّاعد فى السماء نبوا عن الاسلام و استماع الحکمه، اى یتباعد فى الهرب منه. میگوید. دل وى از اسلام رمیده و دور گردد، و از آن بگریزد، گویى بآسمان مى‏باز نشیند، از دورى که مى‏افتد! کَذلِکَ‏- اى: مثل ما قصصنا علیک «یَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ» و هو اللعنه فى الدنیا و العذاب فى الآخره. و قیل: الرجس الشیطان یسلط علیه و

کان النبى (ص) اذا دخل الخلأ قال: «اللهم! انى اعوذ بک من الخبث و الخبائث الرجس النجس الشیطان الرجیم».

وَ هذا صِراطُ رَبِّکَ‏- اى: هذا الذى انت علیه یا محمّد! دین ربک و طریق ربک الذى یسلک الیه. «مُسْتَقِیماً» نصب على العطف. ابن مسعود گفت: صراط اینجا قرآن است. میگوید: این قرآن آن راه است که بآن بحق رسند، یعنى که بآن راه روید، و دست در آن زنید، چنان که آنجا گفت: وَ اعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلاکُمْ‏.

قَدْ فَصَّلْنَا الْآیاتِ‏ الحق من الباطل، و الهدى من الضلال‏ لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ‏ و هم المؤمنون.

لَهُمْ دارُ السَّلامِ‏- السلام هو اللَّه عز و جل، و داره الجنّه، یعنى لهم جنّه اللَّه عند ربهم فى الآخره. و قیل: هى دار السلام لسلامتها من الافات، و من دخول اعداء اللَّه، کى لا یتنغّص عیش اولیاء اللَّه فیها، کما یتنغص بمجاورتهم فى الدنیا، و قیل: لأن من دخلها سلم عن الرزایا و البلایا. «وَ هُوَ وَلِیُّهُمْ»- یتولى ایصال الکرامات الیهم و دفع المضارّ عنهم «بِما کانُوا یَعْمَلُونَ» فى الدّنیا من الطاعات.

النوبه الثالثه

قوله تعالى: وَ ذَرُوا ظاهِرَ الْإِثْمِ وَ باطِنَهُ‏- بدان که رب العزّه جل جلاله، و تقدست اسماؤه، و تعالت صفاته، و توالت آلاؤه و نعماؤه، بجلال قدرت و کمال عزت خلق را بیافرید، و بلطافت صنعت و نظر حکمت و کرم بى‏ نهایت ایشان را تربیت کرد، و نعمتهاى بى‏ نهایت هم از روى ظاهرهم از روى باطن بر ایشان تمام کرد، گفت: «وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَهً وَ باطِنَهً». آن گه از بنده شکر نعمت درخواست، گفت: «وَ اشْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ إِیَّاهُ تَعْبُدُونَ». اگر شرط بندگى مى‏ نمائید، شکر نعمت بجاى آرید، و نعمت خداوند خویش را در مخالفت او نه در ظاهر نه در باطن بکار مدارید. اینست که گفت جل جلاله: وَ ذَرُوا ظاهِرَ الْإِثْمِ وَ باطِنَهُ‏. چنان که نعمت دو قسم نهاد: ظاهر و باطن، مخالفت را دو قسم نهاد: ظاهر و باطن. نعمت ظاهر کما خلق است، و نعمت باطن جمال خلق. همچنین در مقابله آن اثم ظاهر مخالفت است که در جوارح ظاهر رود، و اثم باطن دوست داشتن معصیت است که در دل رود.

اینست که سهل تسترى گفت در معنى آیت:اترکوا المعاصى بالجوارح و حبّها بالقلوب. و گفته‏ اند: اثم ظاهر طلب دنیا است و اثم باطن طلب بهشت. هر چند که طلب بهشت بر لسان علم معصیت نیست، اما در طریق جوانمردان و ذوق عارفان طلب بهشت طلب نعمت است، و در طلب نعمت باز ماندن است از راز ولى نعمت، و ناز حضرت، و هر چه ترا از راز و نیاز باز دارد، ایشان شرک شمرند، و معصیت دانند، اگر چه در حق قومى طاعت و عبادت بود، و فى معناه انشدوا:

بهر چه از راه باز افتى، چه کفر آن حرف و چه ایمان‏ بهر چه از دوست وا مانى، چه زشت آن نقش و چه زیبا.

وَ لا تَأْکُلُوا مِمَّا لَمْ یُذْکَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَیْهِ‏- خوردن بشهوت دیگر است، وخوردن بضرورت دیگر. خوردن بشهوت اهل غفلت راست بنعت بطالت و مدد قوت رب العزه میگوید: یَأْکُلُونَ کَما تَأْکُلُ الْأَنْعامُ‏، و خوردن بضرورت اهل قناعت راست بحکم ضرورت بنعت قربت، و تقویت نفس از بهر عبادت، یقول اللَّه تعالى: فَکُلُوا مِمَّا غَنِمْتُمْ حَلالًا طَیِّباً، وراء این هر دو حالت حالتى دیگر است در خوردن، که آن حال عارفان است، و نشان رهروان، چنان که پیر طریقت گفته: اهل المجاهدات و اصحاب الریاضات، فطعامهم الخشن، و لباسهم الخشن، و الذى بلغ المعرفه لا یوافقه الّا کل لطیف، و لا یستأنس الا بکل ملیح. یقول اللَّه جل جلاله: فَلْیَنْظُرْ أَیُّها أَزْکى‏ طَعاماً فَلْیَأْتِکُمْ بِرِزْقٍ‏.

أَ وَ مَنْ کانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْناهُ‏- حیات معرفت دیگر است، و حیات بشریت دیگر.

عالمیان بحیات بشریت زنده‏اند، و دوستان بحیات معرفت. حیات بشریت روزى بسر آید که دنیا بآخر رسد، و اجل در رسد، إِذا جاءَ أَجَلُهُمْ فَلا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَهً وَ لا یَسْتَقْدِمُونَ‏، و حیات معرفت روا نباشد که هرگز بسر آید، که معرفت هرگز بنرسد، روز بروز افزون‏تر و بحق نزدیکتر، یقول اللَّه تعالى: فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاهً طَیِّبَهً.

جنید یکى را مى‏شست از مریدان خویش. انگشت مستحبه جنید بگرفت، و گفت: هذا ینقل من دار الى دار. دوستان او نمیرند، بلى از سرایشان و اسرایى‏ برند.

جنید گفت: آرى! میدانم، و چنین است، اما انگشت ما رها باید کرد، تا ترا بشویم، و سنت شریعت بجاى آرم. ابو عبد اللَّه خفیف گفت از بو الحسین مزین که: در مکّه شدم.

شیخ بو یعقوب اقطع در حال رفتن بود. مرا گفتند که: اگر در تو نگرد شهادت بروى عرضه کن. گفتا: مرا غرّ گرفتند، که من کودک بودم. بر بالین وى نشستم. در من نگرست. من گفتم: ایّها الشیخ! تشهد أن لا اله الا اللَّه؟ وى گفت: ایاى تعنى؟ بعزه من‏ لا یذوق الموت، ما بقى بینى و بینه الاحجاب العزه! باین مرا میخواهى و بمن مى‏گویى؟

بعزت او که هرگز مرگ نچشد که نمانده میان من و او مگر پرده عزّت.

شیخ الاسلام گفت: پرده عزت او اوست، که او خود اوست، و تو تو.

ابو عبد اللَّه خفیف گفت: مردى در الوهیت میسوخت، وراء پرده عزت آمدند تا شهادت برو عرضه کنند. بو الحسین مزین بروزگار میگفت: گدایى چون من آمدم که شهادت بر دوستان او عرضه کنم. شاه کرمانى این آیت برخواند، گفت: نشان این حیات سه چیز است: و جدان الانس بفقدان الوحشه، و الامتلاء من الخلوه بادمان التذکره، و استشعار الهیبه بخالص المراقبه. از خلق عزلت، و با حق خلوت، زبان در ذکر، و دل در فکر. گهى از نظر جلال و عزت در هیبت، گهى بر امید نظر لطف بر سر مراقبت. پیوسته جان بر تابه عشق کباب کرده، و پروانه ‏وار در سوخته، و در شب تاریک چون والهان بفغان آمده، بر امید آنکه تا سحرگاه صبح «ینزل اللَّه» برآید، و او تعهد بیماران کند، گوید: اى فریشتگان! شما گرد دل ایشان طواف میکنید، تا من جراحتها را مرهم مى‏نهم. زبان حال بنده بنعت افتقار همیگوید:

اى شاخ امید وصل عاشق ببرآ اى ماه زبرج بیوفایى بدرآ
اى صبح وصال دوست یک روز برآ اى تیره شب فراق یک ره بسرآ.

فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ‏- نشان این شرح آنست که بنده را سه نور بسه وقت در دل افکنند: نور عقل در بدایت، و نور علم در وساطت، و نور عرفان در نهایت. آن گه بمجموع این انوار مشکلها او را حل شود، و غیبها بعضى دیدن گیرد.

مصطفى (ص) گفت:«اتّقوا فراسه المؤمن، فانه ینظر بنور اللَّه.»

بنور بدایت عیب خود بداند. بنور وساطت زیان خود بشناسد. بنور نهایت نابود خود دریابد. بنور بدایت از شرک برهد. بنور وساطت بخلاف برهد. بنور نهایت از خود برهد:

بیزار شو از خود که زیان تو تویى‏ کم گو ز ستاره کاسمان تو تویى.

وَ هذا صِراطُ رَبِّکَ مُسْتَقِیماً- الصراط المستقیم اقامه العبودیه مع التحقیق للربوبیه. فرقى است مؤیّد بجمع، و جمعى است مقید بشرع. فرق بى‏جمع جهد معتزلیان است از راه بیفتاده، و بمنزل حقیقت نرسیده، و جمع بى‏فرق طریق اباحتیان است، شریعت دست بداشته، و حقیقتى که نیست پنداشته.

گفته ‏اند که: فرق بجاى شریعت است، و جمع بجاى حقیقت. هر شریعت که از حقیقت خالى است حرمان است، و هر حقیقت که از شریعت خالى است خذلان است. شریعت بیان است و حقیقت عیان، و مصطفى (ص) هم صاحب عیان است و هم صاحب بیان، و تا شریعت و حقیقت در بنده مجتمع نشود، دار السلام وى را جاى و منزل نشود.

رب العالمین میگوید: لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ‏. بهر حال که باشند، و بهر صفت که روند، سلام قرین حال ایشان، و رفیق روزگار ایشان. باوّل که درشوند ندا آید: «ادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنِینَ». پس چون آرام گیرند، فریشتگان همى گویند: «سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ». پس از آن هر سخن که شنوند، از هر کس که شنوند، بر سر آن سلام نهاده که: لا یَسْمَعُونَ فِیها لَغْواً وَ لا تَأْثِیماً إِلَّا قِیلًا سَلاماً سَلاماً. و ازین عزیزتر که پیوسته سلام حق بایشان میرسد، و دل و جان ایشان بآن مى‏نازد، چنان که میگوید: «تَحِیَّتُهُمْ یَوْمَ یَلْقَوْنَهُ سَلامٌ»، «سَلامٌ قَوْلًا مِنْ رَبٍّ رَحِیمٍ».

و یقال: دار السلام غدا لمن سلم الیوم لسانه من الغیبه، و جنانه من الغیبه، و ظواهره من الزله، و ضمائره من الغفله، و عقیدته من البدعه، و معاملته من الحرام و الشبهه، و اعماله من الریاء و المصانعه، و احواله من الاعجاب و الملاحظه.

ثم قال: وَ هُوَ وَلِیُّهُمْ‏ بهذا شرف قدر تلک المنازل، حیث قال: «وَ هُوَ وَلِیُّهُمْ» و اذا کان هو سبحانه ولیّهم، فان المنازل بأسرها طابت، کیف کانت، و أینما کانت. قال قائلهم:

اهوى هواها لمن قد کان ساکنها و لیس فى الدار لى همّ و لا وطر.

کشف الأسرار و عده الأبرار// ابو الفضل رشید الدین میبدى جلد ۳

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *