کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره یوسف آیه ۱۹-۲۳

۳- النوبه الاولى‏

(۱۲/ ۲۳- ۱۹)

قوله تعالى:

«وَ جاءَتْ سَیَّارَهٌ» آمد کاروانى،

«فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ» و فرستادند آب جوى و آب ساز خویش،

«فَأَدْلى‏ دَلْوَهُ» و دلو در چاه گذاشت،

«قالَ یا بُشْرى‏» گفت اى شادیا مرا،

«هذا غُلامٌ» آنک غلامى،

«وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَهً» و او را پنهان کردند [از کاروانیان‏] و بضاعتى ساختند،

«وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِما یَعْمَلُونَ (۹)» و اللَّه دانا بود بهر چه میکردند.

«وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ» بفروختند او را ببهایى کاسته خست‏،

«دَراهِمَ مَعْدُودَهٍ» در مى‏چند بر شمرده،

«وَ کانُوا فِیهِ مِنَ الزَّاهِدِینَ» (۲۰) وى را از ارزان فروختن دریغ نداشتند.

«وَ قالَ الَّذِی اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ» او که بخرید وى را در مصر اهل خویش را گفت،

«أَکْرِمِی مَثْواهُ» گرامى دار [و بناز ساز] جاى این غلام،

«عَسى‏ أَنْ یَنْفَعَنا» مگر که روزى بکار آید ما را، «أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً» و [اگر زیرک باشد]بفرزندى گیریم او را،

«وَ کَذلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ» و هم چنان [باز ساختیم و دست رس دادیم و] جاى دادیم یوسف را در زمین [مصر]،

«وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ» و تا او را تعبیر خواب و دانش سرانجام آن آموزیم،

«وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ» [و هر کس را از ایشان رائى بود در کار یوسف‏] و اللَّه غلبه کرد و خواست او در کار یوسف،

«وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ» (۲۱) لکن بیشتر مردمان ندانند.

«وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ» چون بزورمند جوانى رسید [و در فراخى تن و خرد]،

«آتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً» او را حکمت دادیم و علم [و نبوّت و الهام‏]،

«وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ» (۲۲) و چنان کنیم با نیکوکاران.

«وَ راوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِها عَنْ نَفْسِهِ» آن زن در جست و جوى تن یوسف نشست و گشتن گرد او و خواستن او خود را،

«وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ» و درها دربست،

«وَ قالَتْ هَیْتَ لَکَ» و گفت ساخته ‏ام ترا،

«قالَ مَعاذَ اللَّهِ» یوسف گفت باز داشت- خواست و زینهار خواست من بخداى است،

«إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوایَ» سیّد من مرا نیکو جاى داد و گرامى جاى ساخت،

«إِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ» (۲۳) بدرستى که ستمکاران [و ناسزا جویان‏] پیروز نیایند.

 

 

النوبه الثانیه

 

قوله تعالى: «وَ جاءَتْ سَیَّارَهٌ» هم المسافرون یسیرون من ارض الى ارض اصل این کلمه- سائره- است. امّا چون فعل بسیار شود فاعل را فعّال گویند بر طریق مبالغه، «فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ» من یردّ الماء لیستقى منه و الوارد الذى یتقدّم الرّفقه الى الماء فیهیّئ لهم الارشیه و الدّلاء، «فَأَدْلى‏ دَلْوَهُ» یقال ادلیت الدّلو اذا ارسلتها لتملاها و دلوتها اذا اخرجتها، و المعنى ادلى دلوه فى البئر ثمّ دلاها فتشبّث بها یوسف، فلمّا رآه «قال یا بشراى» قرأ اهل الکوفه:- یا بُشْرى‏ من غیر اضافه و هو فى محلّ الرّفع بالنّداء المفرد و هو اسم صاحب له ناداه یخبره خبر الغلام، و قرأ الباقون:یا بشراى بالف ساکنه بعدها یاء مفتوحه فى معنى النّداء المضاف فکان المدلى بشّر نفسه و قال یا بشارتى تعالى فهذا اوانک

و قیل بشّر اصحابه بانّه وجد غلاما مفسّران گفتند این سیّاره کاروانى بود که از مدین مى‏آمد بسوى مصر مى‏شد و سالاران کاروان مردى بود مسلمان از فرزندان ابراهیم، نام وى مالک بن ذعر بن- مدیان بن ابراهیم الخلیل، کاروان راه گم کردند، همى رفتند در آن صحرا و زمین شکسته تا بسر آن چاه رسیدند و چهارپایان همه زانو زدند و هر چند نه جاى فرو آمدن کاروان بود که آب آن چاه به تلخى معروف و مشهور بود.

امّا بعد از آن که یوسف بوى رسید آب آن خوش گشت، چون چهارپایان آنجا زانو بزمین زدند مالک ذعر مردى زیرک بود، عاقل، مسلمان، بدانست که آنجا سرّى تعبیه است، بفرمود تا کاروانیان بار فرو گذاشتند و آرام گرفتند و در کار آب فرو ماندند.

مالک ذعر گفت من درین جایگه چاهى دیده ‏ام هر چند که آب آن تلخ است امّا یک امشب بدان قناعت کنیم، مرد خویش را فرستاد بطلب آب، پیش از کاروانیان رفت و دلو فروهشت چنانک ربّ العزّه گفت: «فَأَدْلى‏ دَلْوَهُ»، جبرئیل آمد و یوسف را در دلو نشاند او را برمى‏ کشید، عظیم گران بود، طاقت بر کشیدن مى‏ نداشت تا دیگرى را به یارى خواند، چون یوسف بنزدیکى سر چاه رسید، وارد در نگرست شخصى را دید زیبا چون صد هزار نگار جمالى بر کمال، رویى چون ماه تابان و چون خورشید روان، شعاع نور روى وى با دیوار چاه افتاده و آن چاه روشن چون گلشن گشته، مصطفى (ص) گفت:«اعطى یوسف شطر الحسن و النّصف الآخر لسائر النّاس».

و قال کعب الاحبار: کان یوسف حسن الوجه، جعد الشّعر، ضخم العین، مستوى الخلق ابیض اللّون غلیظ السّاقین و السّاعدین و العضدین خمیص البطن صغیر السّرّه و کان اذا تبسّم رأیت النّور فى ضواحکه، فاذا تکلّم رأیت فى کلامه شعاع النّور یبتهر عن ثنایاه و لا یستطیع احد وصفه و کان حسنه کضوء النّار عند اللّیل و کان یشبه آدم یوم خلقه اللَّه عزّ و جلّ و صوّره و نفخ فیه من روحه ان یصیب المعصیه. و یقال انّه ورث‏ ذلک الجمال من جدّته ساره و کانت اعطیت سدس الحسن.

وارد چون او را بدید بانگ از وى برآمد که: «یا بُشْرى‏ هذا غُلامٌ» اى شادیا- مرا آنک غلامى! مالک ذعر گفت خاموش باشید و او را پنهان دارید که این چهارپایان ما از بهر آن ایستادند تا ما درست کنیم که وى کیست و سبب بودن وى اینجا چیست! اینست که ربّ العالمین گفت: «وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَهً» منصوب على الحال یعنى اسرّه مالک بن ذعر و اصحابه، فقالوا للسیّاره هو بضاعه ابضعناها اهل الماء لنبیّعه بمصر لئلّا یستشرکهم فیه النّاس. مالک ذعر و اصحاب وى یوسف را از اهل قافله پنهان کردند که ایشان را عادت بودى که هر سود و زیان که ایشان را بودى در سفر در آن مشترک بودندى، خواستند که تنها این غلام ایشان را باشد.

قال الزجاج: کانّه قال و اسرّوه جاعلیه بضاعه.

ابن عباس گفت: اسرّ اخوه یوسف انّه اخوهم و جعلوه بضاعه و باعوه.

برادران یوسف از سیّاره پنهان کردند که وى برادر ایشان است بلکه او را بضاعتى ساختند و بفروختند، و این چنان بود که یهودا طعام آورد از بهر وى بر عادت خویش و او را در چاه نیافت! برادران خبر کرد از آن حال، همه بیامدند و یوسف را با ایشان دیدند، حریت وى پنهان کردند و به عبرانى با یوسف گفتند که اگر تو به عبودیّت خویش اقرار ندهى ما ترا هلاک کنیم، یوسف گفت انا عبد و اراد انّه عبد اللَّه. پس او را بضاعتى ساختند و فروختند. و روا باشد که- اسرار- بمعنى اظهار بود، اى اظهروه بضاعه، یعنى اظهروا حال یوسف على هذا الوجه، وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِما یَعْمَلُونَ‏ بیوسف.

وَ شَرَوْهُ‏ شاید که فعل سیّاره بود بمعنى خریدن، و شاید که فعل برادران بود بمعنى فروختن، و- بخس- ناقص بود ناچیز و خسیس، یعنى که او را بفروختند بچیزى اندک خسیس، یعنى که بوى ضنّت ننمودند و گرامى نداشتند تا از ارزان فروختن دریغ داشتندید. و گفته ‏اند معنى- بخس- حرام است یعنى که بفروختند او را به بهایى حرام از بهر آن که وى آزاد بود و بهاى آزاد حرام باشد.

و روا باشد که معنى- بخس- ظلم بود، یعنى که بر وى ظلم کردند که او را بفروختند، «دَراهِمَ مَعْدُودَهٍ» بدرمى چند شمرده: گفتند بیست درم بود هر یکى را دو درم، و یهودا نصیب خود نگرفت بایشان داد، و گفته ‏اند بیست و دو درم بود.

معدود نامى است چیزى اندک را، هم چون ایام معدوده، و انّما قال معدوده لیعلم انّها کانت اقلّ من اربعین درهما لانّهم کانوا فى ذلک الزّمان لا یزنون ما کان اقلّ من اربعین درهما لانّ اصغر اوزانهم کان الاوقیه و الاوقیه اربعون درهما.

«وَ کانُوا فِیهِ مِنَ الزَّاهِدِینَ» اى ما کانوا ضانّین به اذ لم یعلموا کرامته و منزلته عند اللَّه عزّ و جلّ. برادران چون او را بفروختند و به مالک ذعر تسلیم کردند گفتند: استوثقوا منه لا یأبق او را بند بر نهید و گوش دارید که وى گریزنده است نباید که بگریزد و نیز دعوى حریت کند ازو مشنوید و ما از عهده همه بیرون آئیم. و گفته ‏اند که روبیل وثیقه نامه ‏اى نوشت بخطّ خویش باین مبایعت و این شرط که میان ایشان رفت و بمالک ذعر داد تا حجّت خویش ساخت.

پس مالک او را دست و پاى بسته بر شتر نشاند و سوى مصر رفتند، به گورستانى بر گذشتند براه در و یوسف قبر مادر خویش دید راحیل، خود را از سر اشتر بیفکند و گریستن و زارى در گرفت و گفت یا امّى یا راحیل ارفعى رأسک من- الثّرى و انظرى الى ولدک یوسف و ما لقى بعدک من البلایا یا امّاه لو رأیتنى و قد نزّعوا قمیصى و فى الجب القونى و على حرّ وجهى لطمونى و لم یرحمونى و کما یباع العبد باعونى و کما یحمل الاسیر حملونى.

کعب احبار گفت آن ساعت که بر سر تربت مادر مى‏زارید از هوا ندایى شنید که: «اصبر و ما صبرک الّا باللّه». غلام مالک- ذعر چون وى را چنان دید بر وى جفا کرد و گفت: آمد آنچه مولایان تو گفتند! و لطمه ‏اى بر روى وى زد، هم در حال دست وى خشک شد، و ربّ العزّه جبرئیل را فرستاد تا در پیش قافله پرّى بر زمین زد، بادى عظیم سرخ برخاست و غباربر انگیخت، چندانک اهل قافله همه متحیّر شدند و یکدیگر را نمى‏دیدند و خروشى و زلزله ‏اى در قافله افتاد، مالک ذعر گفت گناهى عظیم است که ما را چنین گرفتار کرد و بر جاى بداشت!

غلام گفت یا مولاى گناه من کردم که غلام عبرانى را بزدم و اینک دست من خشک گشته، مالک و اهل کاروان بنزدیک یوسف شدند و عذر خواستند و گفتند اگر خواهى ترا قصاص است و اگر نه عفو کن تا ربّ العزّه این صاعقه از ما بگرداند، یوسف عفو کرد و از بهر آن غلام دعا کرد و او را شفا آمد و دست وى نیک شد، مالک پس از آن یوسف را گرامى داشت و جامه نیکو در وى پوشانید و مرکوبى را از بهر وى زین کرد و بر وى نشاند.

مالک ذعر گفت: ما نزلت منزلا و لا ارتحلت الّا استبان لى برکه یوسف و کنت اسمع تسلیم الملائکه علیه صباحا و مساء و کنت انظر الى غمامه بیضاء تظلّه. رفتند تا بیک منزلى مصر، مالک ذعر یوسف را غسل فرمود و موى سر وى شانه زد و بر اسپى نشاند و عمامه خزّ بنفش بر سر وى نهاد، و مردم مصر را عادت بود که هر گه که قافله ‏اى آمدى مرد و زن جمله باستقبال شدندى‏، و آن سال خود رود نیل وفا نکرده بود، خشک سال پیش آمد و مردم را بطعام حاجت بود، بامداد خبر در افتاد که قافله در مصر مى‏آید و طعام با ایشان، خلق مصر بیرون آمدند، یوسف را دیدند در میان قافله هم چون گل شکفته در بوستان و ماه درخشنده بر آسمان.

و یوسف آن وقت سیزده ساله بود، چشم خلق بر وى افتاد فتنه اندر دلها پدید آمد و از وى هیبت بر مردم افتاد، چنان که در دل بر وى فتنه شدند و از هیبت وى درو نگرستن نتوانستند، یوسف بدان زیبایى و بدان صفت بشهر اندر آمد تا بقصر مالک ذعر، مالک بفرمود تا از بهر وى خانه‏اى مفرد کردند و فرش افکندند و اهل خویش را گفت: کنیزکى نامزد کن تا خدمت وى کند، اهل وى گفت: این در مروّت نیست که کنیزکى با جوانى در یک خانه بود! مالک گفت تو اندیشه بد مکن که من از وى آن دانم از امانت و ترک خیانت و استعمال صیانت که اگر تو خدمت وى کنى من روا دارم.

و گفته ‏اند آن شب که یوسف در مصرآرام گرفت، رود نیل عظیم گشت و فراخى طعام پدید آمد و نرخ وى بشکست و در شهر سخن پراکنده شد که مالک ذعر غلامى آورده که گویى از فرزندان ملوک است و از نسل انبیاء و این وفاء نیل و رخص طعام از یمن قدوم و برکت قدم اوست.

بامداد همه قصد وى کردند و بدر سراى وى رفتند، مالک گفت شما را حاجت چیست؟ گفتند خواهیم که این غلام را ببینیم و دیدها بدیدن وى روشن کنیم، مالک گفت یک هفته صبر کنید تا رنج راه از وى زائل گردد و رنگ روى وى بجاى خود باز آید، آن گه من او را بر شما عرض کنم که من نیّت فروختن وى دارم، این خبر به زلیخا رسید زن اظفیر، عزیز مصر، زلیخا را آرزوى دیدار وى خاست، چون شش روز گذشته بود از آن وعده کس فرستاد به مالک ذعر که فردا چون این غلام را بر مردم عرض کنى، بر در سراى من عرض کن، مالک جواب داد که من فردا این غلام را پیش تو فرستم که فرمان ترا ممتثل ام و امر ترا منقاد.

زلیخا بفرمود تا میدان در سراى وى بیاراستند و کرسى از صندل سپید بنهادند و پرده‏اى از دیباء رومى ببستند و بر طرف بام جماعتى کنیزکان بداشت با طاسهاى گلاب و مشک سوده، و مالک ذعر در شهر ندا کرد که هر که خواهد تا غلام عبرانى را ببیند بدر سراى عزیز مصر آید. و یوسف را بیاراست، پیراهنى سبز در وى پوشید و قبایى سرخ در بست و عمامه سیاه بر سر وى نهاد و او را بر آن کرسى صندل نشاند.

و زلیخا بر آن گوشه قصر بر تختى زرین نشسته و کنیزکان بر سر وى ایستاده، و در مصر زنى دیگر بود نام وى فارعه بیامد با هزار دانه مروارید، هر دانه‏اى دو مثقال و هزار پاره یاقوت هر پاره‏اى پنج مثقال و طبقى پیروزه و نمک دانى بدخش، آمد تا یوسف را خرد.

و بازرگانان و توانگران شهر سواران و پیادگان همه جمع آمده و قومى دیگر که طمع خریدن نداشتند بنظاره آمدند. مالک ذعر آن ساعت گوشه پرده برداشت و جمال یوسف به ایشان نمود، چندین دختر ناهده حائض گشتند و خلقى بى عدددر فتنه افتادند و ملک ایشان الریّان بن الولید بن ثروان حاضر بود گفت: خرد واجب نکند که این بنده کسى باشد و من از خریدن وى عاجزم نه از آنک مال ندارم لکن محال بود که آدمى‏ اى این را خداوند بود، این سخن بگفت و عنان برگردانید و برفت.

اوّل بازرگانى گفت من ده هزار دینار بدهم، دیگرى گفت من بیست هزار بدهم، هم چنین مضاعف همى کردند و زلیخا بحکم ادب هیچیز نمى‏ گفت که شوهرش اظفیر حاضر بود مى ‏خواست که شوى وى مبدء کند، اظفیر گفت: اى زلیخا من این غلام را بخرم تا ما را فرزند بود که ما را فرزند نیست، زلیخا گفت صواب است خریدن و از خزینه من بهاء وى بدادن، ایشان درین مشاورت بودند که آن زن که نامش فارعه بود دختر طالون آن مال آورد و عرض کرد، مالک خواست که بوى فروشد، زلیخا دلال را بخواند و گفت: جوهر که وى میدهد من بدهم و عقدى زیادتى عدد آن سى دانه هر دانه‏ اى شش مثقال و هم سنگ‏ یوسف مشک و هم سنگ وى عنبر و کافور و صد تا جامه ملکى و دویست تا قصب و هزار تا دبیقى، مالک ذعر گفت دادم.

آن زن بانگ کرد گفت اى مالک اجابت مکن تا آنچه وى مى‏دهد من بدهم و صد رطل زر بر سر نهم. غلامان زلیخا غلبه کردند و یوسف را در سراى زلیخا بردند و آن کنیزکان که طاسهاى گلاب و مشک سوده داشتند بر سر مردمان مى ‏فشاندند، و مالک ذعر را در سراى بردند و آنچه گفتند جمله وفا کردند. و آن زن که نام وى فارعه بود سودایى گشت و جان در سر آن حسرت کرد.

اینست که ربّ العالمین میگوید: «وَ قالَ الَّذِی اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ» این مشترى شوى زلیخا است نام وى اظفیر و قیل قطفیر، مردى بود از قبطیان حاجب و خازن ملک مصر. و در آن زمان بمصر رسم بودى که هر که خزانه ملک داشتى و تصرّف مملکت همه ولایت در دست وى بودى، او را عزیز گفتندى‏.

و این ملک‏ مصر به قول بعضى علما فرعون موسى بود: ولید بن مصعب بن الریّان المغرق، قومى گفتند: فرعون موسى دیگر بود و این ملک دیگر. و هو الریّان بن الولید- بن ثروان بن اراشه بن فاران بن عملیق، و قیل انّ هذا الملک لم یمت حتّى آمن و اتّبع یوسف على دینه ثم مات و یوسف بعده حىّ، فملک بعده قابوس بن مصعب- بن معویه بن نمیر بن البیلواس بن فاران بن عملیق و کان کافرا، فدعاه یوسف الى الاسلام فابى ان یقبل «وَ قالَ الَّذِی اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ» یعنى زلیخا و قیل اسمها راعیل.

«أَکْرِمِی مَثْواهُ» اى احسنى الیه فى طول مقامه عندنا، و قیل احسنى الیه فى جمیع حالاته من مأکول و مشروب و ملبوس. قال ابن عیسى: الاکرام اعطاء المراد على وجه الاعظام، «عَسى‏ أَنْ یَنْفَعَنا»- فى ضیاعنا و اموالنا. «أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً»- نتبنّاه و لم یکن له ولد لانّه کان عنّینا.

قال ابن مسعود: احسن النّاس فراسه ثلاثه: العزیز حین قال فى یوسف «عَسى‏ أَنْ یَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً» و ابنه شعیب حین قالت لابیه‏ «اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ» و ابو بکر الصدّیق حین استخلف عمر الفاروق. فان قیل کیف اثبت اللَّه الشّرى فى یوسف و معلوم انّه حر لم ینعقد علیه بیع؟

فالجواب انّ الشّرى هو المماثله فلما ماثله بمال من عنده یجوز ان یقال اشتراه على التّوسع کقوله‏ «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏» قوله: «وَ کَذلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ» اى کما انقذناه من الجبّ کذلک مهّدنا له فى ارض مصر فجعلناه على خزائنها و لنعلّمه عطف على مضمر یعنى لنوحى الیه، «وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ» اى تعبیر الرّؤیا و معانى کتب اللَّه، «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ» اى على امر یوسف یدبّره و یسوسه و یحفظه و لا یکله الى غیره، «وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ.» ما اللَّه بیوسف صانع و ما الیه من امره صائر حین زهدوا فى یوسف و باعوه بثمن بخس و فعلوا به ما فعلوا. و قیل «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ» اى على ما اراد من قضائه لا یغلبه على امره غالب و لا یبطل ارادته منازع، یفعل ما یشاء و یحکم ما یرید، «وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ‏ لا یَعْلَمُونَ» انّ العاقبه تکون للمتّقین.

«وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ» الاشدّ جمع شدّه مثل نعمه و انعم و الشدّه قوّه العقل و البدن، اى و لمّا بلغ منتهى اشتداد جسمه و قوّه عقله- میگوید آن گه که برسید بزور جوانى و قوّت خرد و آن بیست سال است بقول ضحاک و سى و سه سال بقول مجاهد و گفته‏ اند- اشدّ- را بدایتى است و نهایتى: بدایت حدّ بلوغ است بقولى، و هژده سال بقولى، و بیست و یک سال بقولى، و نهایت آن چهل سال است به قولى، و شصت سال به قولى.

«آتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً»- حکم اینجا نبوّت است و علم فقه دین است و حکم مه است از علم، و گفته ‏اند یوسف را در چاه نبوّت دادند امّا پس از آن که باشد رسید او را اظهار دعوت فرمودند. و قیل آتیناه حکما على النّاس و علما بتأویل الاحادیث، «وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ» یعنى فعلنا به لانّه کان محسنا لا انّه یفعل ذلک بکلّ محسن، کما قال عزّ و جلّ: «وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلى‏ مُوسى‏ وَ هارُونَ» و ختم الآیه، فقال کذلک نجزى المحسنین و لم یؤت کلّ محسن کتابا مستبینا یعنى انّه فعل ذلک بموسى و هارون لانّهما کانا عبدین محسنین.

و قیل «وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ» المراد به محمد (ص)، یقول کما فعلت هذا بیوسف بعد ان لقى ما لقى و قاسى من البلاء ما قاسى فمکّنت له فى الارض و آتیته الحکم و العلم کذلک افعل بک انجّیک من مشرکى قومک و امکّن لک فى الارض و از یدک الحکم و العلم لانّ ذلک جزاى اهل الاحسان فى امرى و نهیى.

«وَ راوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِها» المراوده المفاعله، راد یرود اذا جاء و ذهب و معناه طلب احدهما فعلا و ترکه الآخر اى امتنع الآخر من ذلک الفعل و قیل- الرّود- مشى المتطلّب او المترقب او المتصیّد مشى قلیل ساکن. و ابتداء این مراودت آن بود که یوسف در خانه زلیخا پیوسته بعبادت و تنسّک مشغول بودى و صحف ابراهیم خواندى به آوازى خوش و هیچ کس نشنیدى که نه در فتنه افتادى!

زلیخا کرسى پیش خود بنهاد و یوسف را بخواند و بر آن کرسى نشاند، یوسف صحف میخواند و زلیخا در جمال وى نظاره میکرد و گفت یا یوسف خوش میخوانى لکن چه سود که نمى‏دانم که چه مى‏خوانى! یوسف گفت من خریده توأم‏ و غلام توام و تو مرا سیّدى و ببهایى گران مرا خریده‏اى‏ لا بدّ است که آواز من ترا خوش آید و این اوّل سخن بود که میان ایشان رفت، زلیخا گفت اکنون هر روز باید که بیایى و پیش من این صحف خوانى، یوسف گفت فرمان بردار و طاعت دارم.

 هر روز بیامدى و پیش وى بنشستى و با وى‏ سخن گفتى و زلیخا را در دل عشق یوسف بر کمال بود، امّا تجلد همى نمود و صبر همى کرد و تسلّى وى در آن بود که ساعتى با وى بنشستى و سخن گفتى و زلیخا که گهى در میان‏ سخن برخاستى ببهانه ‏اى و گامى چند برداشتى، تا مگر یوسف در رفتار و قد و بالاى وى تامّل کند که نیکو قد بود و نیکو رفتار و خوش گفتار، و گیسوان داشت چنانک بر پاى خاستى با گوشه مقنعه بر زمین همى کشیدى و حسن و جمال وى چنان بود که نقاشان چین از جمال وى نسخت کردندى و یوسف هر بار که وى برخاستى ادب نفس خود را و حرمت عزیز را سر در پیش افکندى، پس زلیخا در تدبیر آن شد که خلوت خانه ‏اى سازد، شوهر خویش را گفت: مرا دستورى ده تا از بهر بت قصرى عظیم سازم، نام برده و گران مایه، چنانک درین دیار مثل آن نبود.

شوهر او را دستورى داد. و زلیخا را مادرى بود نام وى غطریفه و در زمین یمن ملکه بود و پدر زلیخا ملک ثمود بود: جندع بن عمرو و پسران داشت در یمن همه شاهان و شاه زادگان. زلیخا کس فرستاد بمادر و به آن برادران که بت خانه ‏اى خواهم کرد مرا به مال مدد دهید، مادر وى صد خروار زر فرستاد و جواهر بسیار و استادان معروف.

زلیخا سه قبّه بفرمود به دوازده رکن در هم پیوسته و در هاشان در یکدیگر گشاده‏، هر یکى بیست گز در بیست گز و چهل گز بالاى آن، از رخام بنا نهاده و روى آن بجواهر مرصّع کرده و بر سر هر قبّه ‏اى گاوى زرین نهاده، سروهاش از بیجاده، چشمها از یاقوت سرخ، و زیر قبّه ‏ها اندر آب روان و در هر قبّه‏ اى تختى نهاده مکلّل به مروارید و یاقوت و پیروزه‏ و مجمرهاى زرّین نهاده مشک سوختن را و در هر قبّه‏ اى درى آویخته لایق آن قبّه و زلیخا خویشتن را بیاراست و تاج بر سر نهاد و در آن قبّه بر تخت نشست و کس به طلب یوسف فرستاد، یوسف بیامد و پاى در قبه نخستین نهاد هم چنان بر در بایستاد تا زلیخا گفت: ایدر بیا، نزدیک در آى، یوسف فراتر شد، پیش تخت وى بزانو در آمد، کنیزکان درها ببستند،

اینست که ربّ العالمین گفت: «وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَیْتَ لَکَ» اى هلمّ و اقبل فانا لک و هى اسم للفعل و هى مبنیّه کما یبنى الاصوات لانّه لیس منها فعل متصرّف فمن فتح التّاء فلالتقاء السّاکنین کما فتح این و کیف و من ضمّ جعلها غایه بمنزله قبل و حیث و قرئ- هیت- بکسر الهاء و ضمّ التّاء بغیر همز و بهمز و هى من قولک هئت اهى‏ء هیئه کجئت اجى‏ء جیئه و معناه تهیّات لک و تزیّنت- معنى آنست که زلیخا گفت یوسف را که من ترا ساخته ‏ام و آراسته. و قیل معناه تقدّم لنفسک اى لک فى التقدّم حظّ.

یوسف چون دید که در ببستند گفت آه که فتنه آمد! زلیخا از تخت فرو آمد و دست یوسف گرفت گفت یا یوسف ترا سخت دوست دارم و در دوستى تو بیقرارم:

یعلم اللَّه گر همى دانم نگارا شب ز روز زانکه هستم روز و شب مدهوش و سرگردان عشق‏

یوسف بگریست، گفت: پدر من مرا دوست داشت، دوستى وى مرا به چاه و قید و بندگى و غربت افکند، از دوستى پدر این دیدم از دوستى تو ندانم چه خواهم دید؟ لکن اى زلیخا درین باب بر من رنج مبر و اندوه خود میفزاى که من خداى را جلّ جلاله نیازارم و جز رضاء خدا نجویم و حرمت عزیز هرگز برندارم و حقّ وى فرو نگذارم که وى با من نیکویى کرد و مرا گرامى داشت.

این است که اللَّه گفت: «قالَ مَعاذَ اللَّهِ» اى اعتصم باللّه و احترز به ان افعل هذا، و هو نصب على المصدر اى اعوذ باللّه معاذا، یقال عذت عیاذا و معاذا و معاذه- پارسى کلمه این است که باز داشت خواهم بخداى.

«إِنَّهُ رَبِّی» یعنى انّ العزیز سیّدى اشترانى و «أَحْسَنَ مَثْوایَ»حیث قال اکرمى مثواه فلا اخونه فى اهله. و قیل معناه انّه ربّى اى انّ اللَّه خالقى و لا اعصیه انّه آوانى و من بلاء الجبّ عافانى.

إِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ‏ یعنى ان فعلته هذا و خنته بعد ما اکرمنى و احسن مثواى فانا ظالم و لا یفلح الظّالمون، یوسف این سخن میگفت و همى گریست آن گه روى سوى آسمان کرد، گفت: خداوندا چه گناه کردم که بر من خشم گرفتى و مرا درین بلا افکندى؟- و اگر من گنه کارم سزد که حرمت آبا و اجداد من بر ندارى و ایشان را بعار و عیب من شرمسار نکنى.

و زلیخا به آستین خویش اشک وى مى‏سترد و میگفت: اى یوسف تو از خداى خود مترس که من ده هزار گوسفند بدهم تا تو از بهر وى قربان کنى و ده هزار دینار و صد هزار درهم بدهم تا به یتیمان و بیوه زنان دهى، یوسف گفت: اگر هر چه دارى بمن دهى و از بهر من خرج کنى من معصیت نکنم.

هر چند یوسف سخن میگفت زلیخا بر وى فتنه تر مى‏شد، همى در جست و بازوى وى بگرفت و او را در قبّه درونى برد و درها ببست، گفت: اى یوسف ترا چه دریغ آید که با من بخندى و حدیثى خوش کنى؟ که من شیفته جست و جوى توام و آشفته در کار توام، یوسف سر در پیش افکند، ساعتى خاموش نشست، زلیخا دست بزد و مقنعه از سر فرو افکند و سر و گردن برهنه کرد و در یوسف زارید که اى سنگین دل چرا بر من نبخشایى و با من یاقوت لبت بسخن نگشایى؟، یک بار با وى بزارى و خواهش سخن گفت تا مگر بر وى ببخشاید، یک بار سطوت و صولت نمود تا مگر منقاد شود، یک بار جمال بر وى عرضه کرد و داعیه لذّت و شهوت نفسى پدید کرد تا مگر فریفته شود.

و فى ذلک ما روى عن السدى و محمد بن اسحاق و جماعه قالوا لمّا ارادت امرأه- العزیز مراوده یوسف عن نفسه جعلت تذکر له محاسن نفسه و تشوّقه الى نفسها، فقالت له یا یوسف ما احسن شعرک! قال هو اوّل ما ینثر من نفسى. قالت یا یوسف ما احسن عینک! قال هى اوّل ما یسیل الى الارض من جسدى. قالت ما احسن وجهک! قال هو للتّراب یأکله فلم تزل تطمعه مرّه و تخیفه اخرى. و تدعوه الى-للّذه و هو شاب مستقبل یجد من شبق الشباب ما یجد الرّجل و هى حسناء جمیله حتّى لان لها ممّا یرى من کلفها به و لما یتخوّف منها حتّى خلوا فى بعض البیوت و همّ بها.

 

 

النوبه الثالثه

 

قوله تعالى: «وَ جاءَتْ سَیَّارَهٌ» تعبیه لطف الهى است در حقّ یوسف چاهى که اندر قعر آن چاه با جگرى سوخته و دلى پر درد و جانى پر حسرت از سربى نوایى و وحشت تنهایى بنالید و در حق زارید، گفت: خدایا دل گشایى، ره نمایى، مهر افزایى، کریم و لطیف و مهربان و نیک خدایى، چه بود که برین خسته دلم ببخشایى و از رحمت خود درى بر من گشایى؟ برین صفت همى زارید و سوز و نیاز خود بر درگاه بى نیازى عرضه مى‏کرد تا آخر شب شدّت و وحشت به پایان رسید و صبح وصال از مطلع شادى بدمید و کاروان در رسید.

عسى الکرب الّذى امسیت فیه‏ یکون ورائه فرج قریب‏
با دل گفتم که هیچ اندیشه مدار بگشاید کار ما گشاینده کار

کاروان بشاه راه آهسته و نرم همى آمد که ناگاه راه بایشان ناپدید گشت و شاه راه گم کردند، همى رفتند تا بسر چاه، آن بى راه با صد هزار راه برابر آمد، دردى بود که بر صد هزار درمان افزون آمد.

جعلت طریقى على بابکم‏ و ما کان بابکم لى طریقا

این چنان است که عیسى (ع) را دیدند که از خانه فاجره ‏اى بدر مى‏آمد! گفتند: یا روح اللَّه این نه جاى تو است کجا افتادى تو بدین خانه؟! گفت ما شب گیرى بدر آمدیم تا بصخره رویم و با خدا مناجات کنیم راه شاه راه بر ما بپوشیدند! افتادیم به خانه این زن! و آن زنى بود در بنى اسرائیل به ناپارسایى معروف، آن زن چون روى عیسى دید دانست که آنجا تعبیه ایست برخاست و درخاک افتاد، بسى تضرّع و زارى کرد و از آن راه بى وفایى‏ برخاست و در کوى صلاح آمد، با عیسى گفتند ما میخواستیم که تو این زن را در رشته دوستان ما کشى ازین جهت آن راه بر تو بگردانیدیم.

قوله تعالى: «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ» عجب نه آنست که برادران، یوسف را به بهایى اندک بفروختند! عجب کار سیّاره است که چون یوسفى را به بیست درم بچنگ آوردند! عجب نه آنست که قومى بهشت باقى بدنیاى اندک بفروختند! عجب کار ایشان است که بهشتى بدان بزرگوارى و ملکى بدان عظیمى به قرصى که بر دست درویشى نهادند بدست آوردند! آرى دولت بهایى نیست و کرامت حق جز عطائى نیست، اگر آنچه در یوسف تعبیه بود از خصائص عصمت و حقایق قربت و لطایف علوم و حکمت بر برادران کشف شدى نه او را بآن بهاى بخس فروختندى‏ و نه او را نام غلام نهادندى‏، یک ذرّه از آن خصائص و لطائف بر عزیز مصر و بر زلیخا کشف کردند، بنگر که ملک خود در کار وى چون در باختند! و قیمت وى چون نهادند! و زنان مصر که جمال وى دیدند گفتند: «ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَکٌ کَرِیمٌ» آرى کار نمودن دارد نه دیدن.

مصطفى (ص) گفت:«اللّهم ارنا الاشیاء کما هى».

ابن عطا گفت: جمال دو ضرب است جمال ظاهر و جمال باطن، جمال ظاهر آرایش خلق است و صورت زیبا، جمال باطن کمال خلق است و سیرت نیکو، ربّ العالمین از یوسف به برادران جمال ظاهر نمود، بیش از آن ندیدند، و این ظاهر را بنزدیک اللَّه خطرى نیست لا جرم ببهاى اندک بفروختند، و شمّه ‏اى از جمال باطن به عزیز مصر نمودند تا با اهل خویش میگفت: «أَکْرِمِی مَثْواهُ» و تا عالمیان بدانند که خطرى و قدرى که هست به نزدیک اللَّه جمال باطن را است نه ظاهر را، از اینجا است که مصطفى (ص) گفت:«ان اللَّه لا ینظر الى صورکم و لا الى اموالکم و لکن ینظر الى قلوبکم و اعمالکم».

و گفته‏ اند یوسف روزى در آئینه نگرست، نظرى بخود کرد، جمالى بر کمال دید، گفت اگر من غلامى بودمى بهاى من خود چند بودى و که طاقت آن داشتى؟ ربّ العالمین آن از وى در نگذاشت تا عقوبت آن نظر که واخود کرد بچشید، او را غلامى ساختند و بیست درم بهاى وى دادند. پیر طریقت گفت: خود را مبینید که خود بینى را روى نیست، خود را منگارید که خود نگارى را راى نیست، خود را مپسندید که خود پسندى را شرط نیست.

دور باش از صحبت خود پرور عادت پرست‏ بوسه بر خاک کف پاى ز خود بیزار زن‏

خود را منگار که حق ترا مى‏نگارد، «وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ» خود را مپسند که حق ترا مى‏پسندد، «رضى اللَّه عنهم» خود را مباش تا حق ترا بود «وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ» شب معراج با مصطفى (ص) این گفت:

کن لى کما لم تکن فاکون لک کما لم ازل. و یقال اوقعوا البیع على نفس لا یجوز بیعها فکان ثمنه و ان جلّ بخس و ما هو با عجب ممّا تفعله تبیع نفسک بادنى شهوه بعد ان بعتها من ربّک باوفر الثّمن و ذلک قوله تعالى: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ» الآیه …

«وَ قالَ الَّذِی اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ» عزیز چون یوسف را بخرید زلیخا را گفت:

«أَکْرِمِی مَثْواهُ عَسى‏ أَنْ یَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً»، این غلام را بزرگ دار، و او را گرامى شناس که ما را بکار آید و فرزندى را بشاید، زلیخا شوهر خویش را گفت واجب کند که ما امروز اهل شهر را دعوتى سازیم و درویشان و یتیمان و بیوه زنان را بنوازیم و خاصّگیان را خلعت‏ها دهیم بشکر آنک چنین فرزند یافتیم، پس اینهمه که پذیرفتند بجاى آوردند و یوسف را خانه مفرد بیاراستند و فرشهاى گران مایه افکندند، یوسف در آن خانه بسان زاهدان و متعبّدان بروزه و نماز مشغول شد و گریستن پیشه کرد و غم خوردن عادت گرفت و خویشتن را با آن تشریف و تبجیل نداد و فریفته نگشت و در حرقت فرقت یعقوب غریب وار وسوگوار روز بسر مى‏آورد، تا روزى که بر در سراى نشسته بود اندوهگین‏ و غمگین، مردى را دید بر شترى نشسته و صحف ابراهیم همى خواند، یوسف چون آواز عبرانى شنید از جاى بر جست و آن مرد را به خود خواند و از وى پرسید که از کجایى و کجا مى‏روى؟ مرد گفت من از کنعانم و اینجا به بازرگانى آمده ‏ام، چون یوسف مرد کنعانى دید و آواز عبرانى شنید بسیار بگریست و اندوه فراق پدر بر وى تازه گشت.

بادى که ز کوى عشق تو بر خیزد از خاک جفا صورت مهر انگیزد
آبى که ز چشم من فراقت ریزد هر ساعتم آتشى بسر بر ریزد

گفت یا کنعانى از کنعان کى رفته ‏اى و از آن پیغامبر شما چه خبر دارى؟

من منع بالنظر تسلّى بالخبر، خوش باشد داستان دوستان شنیدن، مهر افزاید از احوال دوستان پرسیدن.

در شهر، دلم بدان گراید صنما کو، قصّه عشق تو سراید صنما

کنعانى گفت من تا از کنعان بیامده ‏ام یک ماه گذشت و حدیث پیغامبر مپرس که هر که خبر وى پرسید و احوال وى شنود غمگین شود! او را پسرى بود که وى را دوست داشتى و میگویند گرگ بخورد و اکنون نه آن بر خود نهاده است از سوگوارى و غم خوارى که جبال راسیات طاقت کشش آن دارد تا به آدمى خود چه رسد!

تنها خورد این دل غم و تنها کشدا گردون نکشد آنچ دل ما کشدا

یوسف گفت از بهر خدا بگوى که چه میکند آن پیر، حالش چون است و کجا نشیند؟ گفت از خلق نفرت گرفته و از خویش و پیوند باز بریده‏ و صومعه ‏اى ساخته و آن را بیت الاحزان نام کرده، پیوسته آنجا نماز کند و جز گریستن و زاریدن کارى ندارد، وانگه چندان بگریسته که همه مژگان وى‏ ریخته و اشفار چشم همه ریش کرده و بگاه سحر از صومعه بیرون آید و زار بنالد چنانک اهل کنعان همه گریان شوند، گوید آه کجا است آن جوهر صدف دریایى؟ کجا است آن نگین حلقه زیبایى؟

ماها، بکدام آسمانت جویم‏ سروا، بکدام بوستانت جویم‏

یوسف چون این سخن بشنید چندان بگریست که بى طاقت شد، بیفتاد و بى هوش شد، مرد کنعانى از آن حال بترسید بر شتر نشست و راه خود پیش گرفت، یوسف به هوش باز آمد، مرد رفته بود، دردش بر درد زیادت شد و اندوه فزود، گفت بارى من پیغامى دادمى بوى تا آن پیر پر درد را سلوتى بودى، سبحان اللَّه این درد بر درد چرا و حسرت بر حسرت از کجا و مست را دست زدن کى روا؟! آرى تا عاشق دل خسته بداند که آن بلا قضا است، هر چند نه بر وفق اختیار و رضا است، سوخته را باز سوختن کى روا است؟ آرى هم چنان که آتش خرقه سوخته خواهد تا بیفروزد، درد فراق دل سوخته خواهد تا با وى در سازد.

هر درد که زین دلم قدم بر گیرد دردى دگرش بجاى در بر گیرد
زان با هر درد صحبت از سر گیرد کاتش چو رسد بسوخته در گیرد

آن مرد بر آن شتر نشسته رفت تا به کنعان آمد، نیم شب بدر صومعه یعقوب رسیده بود گفت: السّلام علیک یا نبى اللَّه، خبرى دارم خواهم که بگویم، از درون صومعه آواز آمد که تا وقت سحرگه من بیرون آیم که اکنون در خدمت و طاعت اللَّه‏ ام از سر آن نیارم بر خاستن و به غیرى مشغول بودن، مرد آنجا همى بود تا وقت سحر که یعقوب بیرون آمد، آن مرد قصّه آغاز کرد و هر چه در کار یوسف دیده بود باز گفت، از فروختن وى بر من یزید و خریدن به بهاى گران و تبجیل و تشریف که از عزیز مصر و زلیخا یافت و خبر یعقوب پرسیدن و گریستن و زارى وى بر در آن سراى و بعاقبت از هوش برفتن و مى‏گفت یا نبىّ- اللَّه و آن غلام برقع داشت و نمى‏ شناختم او را چون او را دیدم که بیفتاد و بى-هوش شد من از بیم آن که از سراى زلیخا مرا ملامت آید بگریختم و بیامدم، یعقوب را آن ساعت غم و اندوه بیفزود و بگریست، گفت: گویى آن جوان که بود؟

فرزند من بود که او را به بندگى بفروختند؟ یا کسى دیگر بود که بر ما شفقت برد و خبر ما پرسید؟ آن گه در صومعه رفت و بسر ورد خویش باز شد. و پس از آن خبر یوسف از کس نشنید و ربّ العزّه خبر یوسف بگوش وى نرسانید تا آن گه که برادران به مصر رفتند و خبر وى آوردند. گفته‏اند این عقوبت آن بود که یعقوب را کنیزکى بود و آن کنیزک پسرى داشت، یعقوب آن پسر را بفروخت و مادر را باز گرفت، ربّ العزّه فراق یوسف پیش آورد تا پسر کنیزک آنجا که بود آزادى نیافت و بر مادر نیامد، یوسف به یعقوب نرسید! بزرگان دین گفته‏ اند معصیتها همه بگذارید و خرد آن بزرگ شمرید، نه پیدا که غضب حق در کدام معصیت پنهان است، و به‏ قال النبى (ص) انّ اللَّه تعالى و تقدس اخفى رحمته فى الطّاعات و غضبه فى المعاصى، فأتوا بکلّ طاعه تنالوا رحمته و اجتنبوا کل معصیه تنجوا من غضبه.

«وَ کَذلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ» برادران را در کار یوسف ارادتى بود و حضرت عزّت را جل جلاله در کار وى ارادتى، ارادت ایشان آن بود که او را در خانه پدر تمکین نبود و ارادت حق جل جلاله آن بود که او را در زمین مصر تمکین بود و او را ملک مصر بود، ارادت حق بر ارادت ایشان غالب آمد، میگوید جلّ جلاله: «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ» برادران او را در چاه افکندند تا نام و نشانش نماند.

ربّ العالمین او را بجاه و مملکت مصر افکند تا در آفاق معروف و مشهور گردد، برادران او را به بندگى بفروختند تا غلام کاروانیان بود، ربّ العالمین مصریان را بنده و رهى وى کرد تا بر ایشان پادشاه و ملک ران بود، ایشان در کار یوسف تدبیرى کردند و ربّ العزّه تقدیرى کرد و تقدیر اللَّه بر تدبیر ایشان غالب آمد که: و اللَّه غالب على امره، هم چنین زلیخا در تدبیر کار وى شد، در راه جست و جوى وى نشست چنان که اللَّه گفت: «وَ راوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ» به تدبیر بشرى درهاى خلوت خانه بوى فرو بست، ربّ العزّه بتقدیر ازلى در عصمت بر وى گشاد تا زلیخا همى گفت «هَیْتَ لَکَ» اى هلمّ فانا لک و انت لى و یوسف همى گفت فانت لزوجک و انا لربّى.

کشف الأسرار و عده الأبرار// ابو الفضل رشید الدین میبدى جلد ۳

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *