کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره یوسف آیه ۲۴-۳۲

۴- النوبه الاولى‏

(۱۲/ ۳۲- ۲۴)

قوله تعالى:

«وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ» و آن زن آهنگ او کرد [و او را بایست‏]،

«وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّهِ» و یوسف آهنگ آن زن [به نهیب دل و بایست هم‏] داشت، اگر نه آن بودى که برهان و حجّت خداوند خویش بر خویشتن بدیدى،

«کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ» چنان بگردانیم ازو بد نامى و زشت کارى،

«إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِینَ» (۲۴) که او از رهیگان‏ گزیدگان ما بود.

«وَ اسْتَبَقَا الْبابَ» [یوسف آهنگ در کرد گریختن را] و آن زن آهنگ در کرد [یوسف در یافتن را]،

«وَ قَدَّتْ قَمِیصَهُ مِنْ دُبُرٍ» و فرو شکافت پیراهن یوسف را از پس [چون وى را مى‏ بگرفت‏]،

«وَ أَلْفَیا سَیِّدَها لَدَى- الْبابِ» [تا ایشان در آن حال بودند] شوى زن را یافتند بر درگه که فرا رسید،

«قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً» شوى خود را گفت پاداش آن کس و عقوبت وى چیست که با اهل تو بد سگالد؟

«إِلَّا أَنْ یُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَلِیمٌ» (۲۵) مگر آن که وى را در زندان کنند یا عذابى درد نماى.

«قالَ هِیَ راوَدَتْنِی عَنْ نَفْسِی» یوسف گفت او تن من خواست و مرا با خود خواند،

«وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها» و گواهى داد گواهى از کسان آن زن،

«إِنْ کانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ» اگر چنان است که پیراهن یوسف از پیش دریده است،

«فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْکاذِبِینَ» (۲۶) آن زن راست گفت و یوسف از دروغ زنان است.

«وَ إِنْ کانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ» و اگر چنان است که پیراهن یوسف از پس دریده است،

«فَکَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقِینَ» (۲۷) او دروغ گفت و یوسف از راست گویان است.

«فَلَمَّا رَأى‏ قَمِیصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ» چون شوى پیراهن یوسف شکافته دید از پس،

«قالَ إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ» گفت [زن را] که این از ساز بد شما است [که زنان اید]،

«إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ» (۲۸) به درستى که کید شما بزرگ است.

«یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا» اى یوسف از باز گفت این کار روى گردان [و کس را مگوى‏]،

«وَ اسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ» و اى زن گناه خویش را آمرزش خواه،

«إِنَّکِ کُنْتِ مِنَ الْخاطِئِینَ» (۲۹) که گناه از تو بوده است و از بد کارانى‏

«وَ قالَ نِسْوَهٌ فِی الْمَدِینَهِ» زنان گفتند در شارستان مصر،

«امْرَأَتُ- الْعَزِیزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ» زن عزیز تن غلام خود مى‏جوید خود را،

«قَدْ شَغَفَها حُبًّا» مهر غلام در دل آن زن پر شد و تا پوست دل رسید،

«إِنَّا لَنَراها فِی ضَلالٍ مُبِینٍ» (۳۰) ما آن زن را در گم راهى آشکارا مى‏بینیم.

«فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ» آن گه که زن عزیز مکر ایشان [و بد گفت ایشان‏] بشنید،

«أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَّ» به ایشان [جزاء مکر] فرستاد،

«وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکَأً» و ایشان را جاى به ناز نشستن ساخت،

«وَ آتَتْ کُلَّ واحِدَهٍ مِنْهُنَّ سِکِّیناً» و هر یکى را کاردى داد در دست،

«وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَیْهِنَّ» و یوسف را گفت به نمودن بیرون آى بر ایشان،

«فَلَمَّا رَأَیْنَهُ» چون بدیدند او را، «أَکْبَرْنَهُ» بزرگ آمد ایشان را جمال او [و شگفت آمد ایشان را آن دیدار او]،

«وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ» و دستها بپیچیدند، «وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ» و گفتند پرغست بادا و معاذ اللَّه [که این را مردم شمارند یا مردم پندارند]،

«ما هذا بَشَراً» این نه مردمى است،

«إِنْ هذا إِلَّا مَلَکٌ کَرِیمٌ» (۳۱) نیست این مگر فریشته‏اى نیکو آزاده.

«قالَتْ فَذلِکُنَّ الَّذِی لُمْتُنَّنِی فِیهِ» زن عزیز گفت پس این غلام است که مرا ملامت کردید در کار او،

«وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ» و راست که شما گفتید من نفس او خود را باز خواستم،

«فَاسْتَعْصَمَ» و خود را از من نگاه داشت [و از آنچ من خواستم باز ایستاد]،

«وَ لَئِنْ لَمْ یَفْعَلْ ما آمُرُهُ» و اگر آن نکند که او را فرمایم،

«لَیُسْجَنَنَّ» ناچاره در زندان کنند او را،

«وَ لَیَکُوناً مِنَ الصَّاغِرِینَ» (۳۲) و انگه بود از خوارشدگان و بى آبان.

النوبه الثانیه

قوله تعالى: «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها» بدان که اقوال علما درین آیت مختلف است، قومى گفتند یوسف (ع) بآن زن همّت کرد چنان که آن زن بوى همّت کرد حتّى حلّ الهمیان و جلس منها مجلس الرّجل من المرأه، قومى گفتند همّت آن زن دیگر بود و همّت یوسف دیگر، زن همّت فاحشه داشت و در دل کرد که کام خود از وى بر دارد و یوسف همّت فرار داشت با مخاصمه، یعنى در دل کرد که از وى بگریزد یا با وى برآویزد و فرمان وى نبرد.

قومى گفتند معنى همت آرزوى بود که در دل آید بطبع بشرى بى اختیار و بى کسب بنده و بنده باین مأخوذ نباشد که این در تحت تکلیف نیاید، پس این همّت نه از یوسف زلّت بود نه از آن زن، بلى زلّت زن بدان بود که عقد و نیّت بدان پیوست و عزم کرد بر تحقیق آن همّت و خطرت و این عزم کسب بود لا جرم بدان مأخوذ بود. قال ابن المبارک قلت لسفیان: ا یؤخذ العبد بالهمّه؟ قال اذا کان عزما أخذ بها. وفى الخبر: من هم بسیّئه و لم یعملها لم تکتب علیه.

این از آن خطرتهاست که بى کسب و بى اختیار در دل آدمى آید و وى را در آن ملامت نیاید، همچون گرسنه‏اى که طعام بیند در طبع‏ وى تحرّکى و آرزویى پدید آید فرا آن طعام و اگر چه از آن ممتنع باشد که طبع بشرى و جبلّت اصلى بر آن آفریده‏اند. حسن بصرى رحمه اللَّه علیه از اینجا گفت: امّا همّ یوسف فما طبع علیه الرّجال من شهوه النّساء من غیر عزم على- الفاحشه.

و قال الجنید: تحرّک طبع البشریّه من یوسف و لم یعاونه طبع العاده و العبد فى تحریک الخلقه فیه غیر مذموم و فى مقاربه المعصیه مذموم و ذکر اللَّه سبحانه عن یوسف همّه على طریق المحمده لا على طریق المذمّه. جنید گفت: ذکر همّت یوسف در این آیت بر طریق محمدت است نه بر طریق مذمّت، یعنى که پسندیده و نیکو بنده‏اى باشد که طبع بشرى بى کسب وى فرا حرکت و خطرت آرند وانگه قصد و عزم که کسب و اختیار وى است فرا آن نه پیوندد و آن را مدد ندهد، آن گه گفت: «لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّهِ» اگر نه برهان و حجّت اللَّه تعالى بودى از یوسف قصد و عزم بودى، چنانک از زلیخا.

قومى گفته‏ اند و لقد همّت به اینجا سخن تمام شد. بر سبیل ابتدا:گویى «وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّهِ». و در آیت تقدیم و تأخیر است، تقدیره لولا ان راى برهان ربّه لهمّ بها و لکنّه راى البرهان فلم یهمّ، و این قول اگر چه در اعراب ضعیف است از روى معنى نیکوست و پسندیده، از بهر آنک بتعظیم انبیا نزدیک‏تر است و بحال ایشان سزاتر و بر خلق خدا فرض است بایشان ظنّ نیکو بردن و محاسن ایشان باز گفتن و زلّات صغایر اگر چه بحکم بشریّت بر ایشان رواست بر وجه نیکوترین تأویل آن پدید کردن و بعبارتى که بحرمت عصمت نزدیک‏تر باشد ادا کردن.

و در خبرست که مردى گفت: یا رسول اللَّه انّ امرأتى لا تدع عنها ید لامس احتمال کند که لمس اینجا کنایتست از جماع چنانک در آن آیت گفت‏ «أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ» بقول بعضى فقهاء، و محتمل بود که- لمس- بمعنى طلب است چنانک در این آیت گفت: «وَ أَنَّا لَمَسْنَا السَّماءَ» اى طلبنا السّماء.

و معنى الحدیث انّ امرأتى لا تردّ ید طالب حاجه صفرا یشکو تضییع ماله، بیشترین علماء بر آنند که این‏ تأویل درست‏تر است و نیکوتر و پسندیده، از بهر آنک در حقّ صحابه رسول ظن نیکو بردن و نفى عار و تهمت ازیشان کردن فریضه است، چون در حق صحابه چنین است در حقّ انبیاء اولى‏تر و سزاتر که ظن نیکو برند و بعصمت و پاکى ایشان گواهى دهند بعد ما که ربّ العزّه جلّ جلاله ایشان را از میان خلق برگزیده و صفوت خود گردانیده و رقم اصطفائیّت بر ایشان کشیده که‏ «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِینَ».

قوله «لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّهِ» ابن عباس گفت: برهان حق آن بود که برنگرست ملکى بر صورت یعقوب دید که انگشت بر وى مى‏گزید و میگفت:یا یوسف یا یوسف! و گفته‏اند جبرئیل را دید که مى‏گفت: انت مکتوب فى الانبیاء و تعمل عمل السّفهاء و یوسف جبرئیل را بشناخت از آنک وى را در چاه دیده بود، و گویند جبرئیل پر خویش بر پشت یوسف زد تا همه شهوت از وى برفت، و گفته‏اند بر دیوار خانه نبشته دید که: «لا تَقْرَبُوا الزِّنى‏ إِنَّهُ کانَ فاحِشَهً وَ ساءَ سَبِیلًا».

سدى گفت: از هوا ندا شنید که یا یوسف تواقعها فتکون مثل الطیر وقع ریشه فذهب یطیر و لا ریش له- اى یوسف فعل سفها مى‏کنى! تا چون مرغى شوى بال کنده که هرگز پرواز نتواند کرد، بمجرّد این ندا از مقام برنخاست تا برهان حق بدید، آن گه برخاست و آهنگ بیرون کرد. اینست که ربّ العالمین گفت:«کَذلِکَ لِنَصْرِفَ» اى کذلک اریناه البرهان «لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ» فالسّوء خیانه صاحبه و الفحشاء رکوب الفاحشه، «إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِینَ» قراءت مدنى و کوفى بفتح لام است، یعنى المصطفین المختارین الّذین اصطفاهم اللَّه لدینه و اخلصهم لعبادته، من قوله‏ «إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَهٍ». باقى بکسر لام خوانند یعنى الذین اخلصوا التوحید و العباده للَّه، من قوله‏ «وَ أَخْلَصُوا دِینَهُمْ لِلَّهِ» یوسف چون برهان حقّ بدید برخاست و آهنگ در کرد تا بگریزد، زلیخا از پى او برفت تا بوى در آویزد، اینست که اللَّه تعالى گفت:«وَ اسْتَبَقَا الْبابَ» اى تسابقا الى باب البیت، فحذف الى- چون بدر خانه‏ رسید تا بیرون شود زلیخا بوى در رسیده بود دستش بدامن قفا رسید بگرفت و فرو درید، «وَ قَدَّتْ قَمِیصَهُ مِنْ دُبُرٍ»- القد- القطع طولا و- القدد- القطع و منه سمّى القدید، «وَ أَلْفَیا سَیِّدَها لَدَى الْبابِ» اى وجدا زوجها واقفا عند الباب و کان معه ابن عمّها فحضرها فى ذلک الوقت کید لمّا فاجات سیّدها، «قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً» چون بر در رسیدند:

یوسف گریزان و زلیخا از پس وى دوان، آن یکى برهان حق دیده و از بیم خداى تعالى مغلوب گشته! و این یکى را غلبات عشق بسودا آورده! زلیخا چون شوى خود را دید بشورید خواست تا تهمت خود بر یوسف افکند، کید ساخت آن ساعت و گفت: «ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً» گناه خود بر یوسف افکند تا خود را متبرّا گرداند، گفت: من در خانه خفته بودم که این غلام بسر من آمد تا دست بى ادبى بر من دراز کند و حرمت تو بخیانت تباه گرداند! من بیدار شدم، وى از من بگریخت، من خواستم که او را بگیرم تا ادب کنم، این آواز و شغب و دویدن من بر پى وى از آن بود.

گفته ‏اند که اگر دوستى وى حقیقت بودى و عشق وى درست، چنین نکردى و خود را بیوسف برنگزیدى، لکن شهوتى بود غالب و اندیشه‏اى فاسد، زلیخا چون بر یوسف غمز کرد و گناه سوى وى نهاد بترسید از آنک یوسف را زیانى رسد، همى شوى‏ خود را تلقین عقوبت کرد، گفت: جزاى وى آنست که او را بزندان کنند و بزنند.

قال «هِیَ راوَدَتْنِی عَنْ نَفْسِی» اى طالبتنى بالمواقعه، چون زلیخا آن سخن بگفت یوسف گفت بر من دروغ مى‏گوید که این فعل کرده اوست و شرمسارى من و دلتنگى تو ازوست. و یوسف بر آن نبود که کشف آن حال کند و فضیحت وى خواهد اگر نه بر وى دروغ نهادى و گناه بر وى بستى، عزیز چون ایشان را چنان دید بشک افتاد که از ایشان گناه کار کدامست، ابن عم زلیخا که با عزیز آن ساعت نشسته بود مردى حکیم بود گفت: «إِنْ کانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ»،

و گفته ‏اند نه که شاهد طفلى بود هفت روزه در گهواره، خواهر زاده زلیخا، نام‏ آن طفل: یملیخا، زبان بگشاد و گفت: یا عزیز راه دانستن این کار و بر رسیدن از سرّ این حال آنست که پیراهن یوسف را بنگرید تا کجا دریده است، اگر سوى پیش دریده است صدق قول زلیخاست و دروغ قول یوسف، زیرا که یوسف قصد کرده باشد و وى بامتناع دست در یوسف زده و اگر پیراهن یوسف از پس دریده است حجّت یوسف راجح است و روى وى روشن و گفت وى راست.

روى عن النبى (ص) قال‏ تکلم اربعه فى المهد: ابن ماشطه بنت فرعون و شاهد یوسف و صاحب جریح و عیسى بن مریم.

و گفته ‏اند شاهد قطعى دانست که زلیخا را گناه است نه یوسف را امّا نمى‏ خواست صریح بگوید و بتعریض بگفت.

«فَلَمَّا رَأى‏ قَمِیصَهُ» اى راى الشاهد قمیصه، و قیل راى الزّوج. چون شوى زلیخا پیراهن یوسف دید از پس دریده و خیانت زن خویش بدانست و برائت یوسف، روى بزن خویش نهاد گفت: «إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ» آن سخن که با من گفتى: «ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً» از کید شما است که زنان‏اید، «إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ» ساز بد شما و حیلت شما عظیم است، هم بصالح مى‏رسد هم بطالح، هم به بیگناه هم بگناه کار و کید شیطان ضعیف است لانه وسوسه و غیب و کید هنّ مواجهه و عین. یکى از بزرگان دین گفته: انا اخاف من النساء اکثر ممّا اخاف من الشیطان لانّ اللَّه یقول‏ «إِنَّ کَیْدَ الشَّیْطانِ کانَ ضَعِیفاً» و قال فى النّساء انّ کید کنّ عظیم. و قال النّبی (ص): «ما ترکت بعدى فتنه اضرّ على الرجال من النساء».

آن گه روى با یوسف کرد گفت: «یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا» این اعراض اسکات است چنانک آنجا گفت: «وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِینَ» یعنى لا تشافههم و لا تجبهم، اى یوسف بگذار سخن گفتن درین باب و پنهان دار و با کس مگوى.

حسن بصرى رحمه اللَّه علیه هر گه که این آیت خواندى گفتى: هکذا غیره من لا ایمان له. قیل کان عنینا و کان قلیل الغیره و الحمیّه.

عبد اللَّه عباس گفت:آسان فرا گرفتن عزیز این کار را نه از بى غیرتى بود بلکه‏ امانت یوسف را معتقد بود و بر دیانت وى اعتماد داشت، دانست که هیچ سبب که موجب عار باشداز جهت یوسف حادث گشته نیست، آن گه زن خویش را گفت: «اسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ» اى توبى الى اللَّه وسیله ان یغفر لک، «إِنَّکِ کُنْتِ مِنَ الْخاطِئِینَ» المذنبین.

و قیل هو من قول الشاهد لیوسف و لراعیل و عنى بقوله‏ وَ اسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ‏ یعنى سلى زوجک ان لا یعاقبک على ذنبک هذا. و در شواذ خوانده‏اند «یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا» بر فعل ماضى- زن را مى‏گوید یوسف ازین کار روى گردانید و آزاد و بى گناه گشت، تو گناه خویش را آمرزش خواه که گناه از تو بود «إِنَّکِ کُنْتِ مِنَ الْخاطِئِینَ».

این همچنانست که مریم را گفت: «وَ کانَتْ مِنَ الْقانِتِینَ» لانّها کانت من قوم کان فیهم قانتون فیهم رجال و نساء و کانت راعیل من قوم خاطئین فیهم رجال و نساء. کما قال لامرأه لوط «إِنَّها لَمِنَ الْغابِرِینَ» یعنى من قوم فیهم رجال و نساء و الرّجال و النساء اذا اجتمعوا ذکّروا. و فى الایه دلیل على انّه لم یکن فى شرعهم على الزنا حدّ و ان کان محرّما حیث عدّه ذنبا.

«وَ قالَ نِسْوَهٌ» یقال نساء و نسوه و نسوان لا واحد لها من لفظها و المدینه ها هنا مدینه مصر، چون حدیث زلیخا در شهر مصر پراکنده شد، جماعتى زنان مصر زلیخا را ملامت کردند- گفته‏اند دوازده زن بودند از اکابر مملکت و گفته‏اند پنج بودند: امرأه السّاقى و امرأه الخبّاز و امرأه صاحب الدّواب و امرأه صاحب السّجن و امرأه الحاجب. این زنان گفتند: «امْرَأَتُ الْعَزِیزِ تُراوِدُ فَتاها» اى عبدها الکنعانى، «عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا» اى احبّها حتّى دخل حبّه شغاف قلبها و هو حجابه و غلافه. زن عزیز فتنه غلام عبرانى گشته و دوستى و مهر غلام بشغاف وى رسیده!

گفته‏ اند که شغاف پوست دلست و گفته‏اند که خون بسته است در میان دل و گفته‏اند دردى که در استخوان سینه پدید آید آن را شغاف خوانند، و حبّا نصب على التمییز، «إِنَّا لَنَراها فِی ضَلالٍ مُبِینٍ» من وقع فى امر اعیاه المخرج منه فهو ضال فیه. و در شواذ خوانده‏اند قد شعفها بالعین غیر المنقوطه، مشتق من شعاف الجبال اى رؤس الجبال- معنى آنست که عشق در تن وى بهر راهى فرو رفت و ولایت تن همه فرو گرفت و کسى که بر چیزى عاشق بود گویند مشعوف است بر وى.

«فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ» یعنى بسوء مقالهنّ، آن گه که زن عزیز مکر ایشان بشنید و بد گفت ایشان، سمّى مقالهنّ مکرا لانّه کان علیها و شیئا و تشنیعا و گفته‏اند که سخن ایشان مکر خواند از بهر آنک ایشان صفت جمال و حسن یوسف شنیده بودند این ملامت در گرفتند تا مگر زلیخا، یوسف را بایشان نماید و این ماننده مکرى بود که بر ساخته بودند.

و گفته ‏اند زلیخا سرّ خود با جماعتى زنان گفته بود و ازیشان در خواسته که پنهان دارند، ایشان آشکارا کردند، مکر ایشان این بود، «أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَّ» تدعوهنّ الى مادبه اتّخذتها، «وَ أَعْتَدَتْ» افعلت من العتاد و کل ما اتّخذته عده لشى‏ء فهو عتاد و المعنى هیّأت لهنّ مجلسا فیه ما یتّکین علیه من الوساید و النّمارق و فیه الطعام و الشراب، و یقال لجلسه الناعم اتّکاء لانّ الاتّکاء جلسه المطمئن و من هذا الباب کلّ ما جاء فى القرآن من کلمه متّکئین.

وروى عن النبى (ص) انّه قال‏ نهیت ان آکل متّکئا، لما اختار اللَّه له من التواضع.

قوله «وَ آتَتْ کُلَّ واحِدَهٍ مِنْهُنَّ سِکِّیناً»- قال المبرد کانوا لا یأکلون فى ذلک الزمان الا بالسّکاکین و الملاعق کفعل الاعاجم، قال و العرب تنهس نهسا لا تبتغی سکینا.

چون ملامت زنان مصر بزلیخا رسید، زلیخا گفت من ایشان را حاضر کنم و این دوست خود را بر ایشان جلوه کنم تا بدانند که ما در عشق معذوریم و باین دل دادن از طریق عیب و ملامت دوریم! دعوتى ساخت و چهل زن را اختیار کرد از زنان مصر و ایشان را بر خواند و بمهمان خانه فرو آورد و یوسف را پیش خود خواند و گفت: فرمان من بر و حاجت من روا کن.

گفت هر چه نه معصیت فرمایى فرمان بردارم و امر ترا منقادم، یوسف را پیش خود بنشاند و گیسوى وى بتافت بمروارید و قباى سبز پوشانید و خزّى سیاه بر سرش نهاد و پیراهن رویش از غالیه خطى کشید و طشت و ابریق بدست وى داد و مندیل شراب و او را گفت چون من اشارت کنم از پس پرده بیرون آى، آن گه زنان بنشستند و پیش هر یکى طبقى ترنج و کاردى بر آن نهاده، زمانى بر آمد و حدیث مى‏کردند و آن گه دست بکارد و ترنج بردند و زلیخا بر تخت نشسته و کنیزکان بر پاى ایستاده، روى بزنان کرد و گفت شما مرا عیب کردید و مستوجب ملامت و طعن دیدید در کار یوسف؟!

ایشان گفتند بلى چنین است، زلیخا گفت: یا یوسف بدر آى، یوسف پرده بر گرفت و بیرون آمد، چون نظر زنان بر یوسف افتاد دهشت بر ایشان پیدا شد، از خود غافل شدند کارد بر دست نهادند و دستها را بجاى ترنج بریدند، اینست که ربّ العالمین گفت:

«فَلَمَّا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ» و در شواذ خوانده‏اند- متکا- باسکان تا. و هو الطعام الذى یقطع بالسکّین مثل الأترج و البطّیخ و الموز. و قیل الزّماورد و هو الرّقاق الملفوف باللحم و غیره، یقال بتکت الشی‏ء و متکته اذا قطعته «وَ آتَتْ کُلَّ واحِدَهٍ مِنْهُنَّ سِکِّیناً» قال ابن زید فکنّ یقطعن الأترج و یأکله بالعسل، «وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَیْهِنَّ» گفته‏اند آن بلاء دست بریدن از آن پدید آمد که علیهنّ گفت، اگر بجاى علیهن- لهنّ- گفتى آن بلا پدید نیامدى و هیچ فتنه نبودى. و قال ابن- عباس: «فَلَمَّا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ» اى حضن. و منه قول الشّاعر:

تأتى النساء على اطهارهنّ و لا تأتى النّساء اذا اکبرن اکبارا

و الهاء فى قوله اکبرنه على هذا القول تعود الى المصدر، اى اکبرن اکبارا.

و قیل اکبرن له فحذف اللام. و قیل انّ المرأه اذا اشتدّت غلمتها حاضت، و منه قول الشّاعر:

خف اللَّه و استر ذا الجمال ببرقع‏ فان لحت حاضت فى الخدور العواتق‏

و قال مجاهد اکبرنه اى اعظمنه و اجللنه. و قیل الاکبار: التعجّب، «وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ» خدشنها بالسّکاکین حتى سالت دماؤهنّ. قال وهب: بلغنى انّ سبعا من الاربعین متن فى ذلک المجلس و جدا بیوسف، «و قلن حاشا للَّه» قرائت ابو عمرو بالف است و باقى بى الف خوانند و «حاشَ لِلَّهِ» یعنى معاذ اللَّه ما هذا بشرا. و قیل حاش للَّه اى تنزّها للَّه عن ان یجعل مثل هذا آدمیّا.

قال الزّجاج:- حاشا- مشتق من قولک انا فى حاشا فلان اى فى ناحیته، فاذا قلت حاشا لزید فمعناه قد تنحّى زید من هذا و تباعد منه و هذه لفظه تستعمل فى التبعیدو النّفى، و التّحاشى هو التّجنب و التّوقى و یسمى فیه اللَّه کما یسمّى فى قولهم للَّه درّه، للَّه انت، فیدخل فیه اسم اللَّه عزّ و جل للتّعظیم و تحقیق التبعید کما ادخلوا فى خلال التعجّب و التبعید و التعظیم کلمه التسبیح و التّهلیل، فقالوا سبحان اللَّه ما احسن هذا، لا اله الا اللَّه ما اعظم هذا. و یقال حاش اللَّه و حاش اللَّه بحذف اللّام و اثباته، «ما هذا بَشَراً» اى مثل هذا الجمال لیس بمعهود فى البشر، انّما هو ملک نزل من السماء کریم على ربّه.

«قالَتْ فَذلِکُنَّ الَّذِی لُمْتُنَّنِی فِیهِ» این ملامت همان مکرست که در اوّل آیت گفت، چون زنان را بدیدار یوسف دهشت افتاد، زلیخا گفت این آن غلام است که شما مرا بعشق وى ملامت کردید!- ایشان همه بیکبار گفتند: لا لوم علیک، ترا بر عشق وى ملامت نیست و ملامت تو کردن جز ظلم نیست، آن گه زلیخا اعتراف آورد بفعل خود و آشکار کرد بر ایشان عشق خود، دانست که ایشان او را معذور دارند، گفت من تن او خود را خواستم، «فَاسْتَعْصَمَ» وى از خداى نگه داشت خواست از من، و قیل معناه فامتنع و استعصى.

پس زنان همه روى بوى نهادند گفتند: اطع مولاتک. و زلیخا او را بحبس تهدید کرد گفت: «لَئِنْ لَمْ یَفْعَلْ ما آمُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ» اى لیسجننّ و هو جواب القسم، تقدیره و اللَّه لیسجننّ «وَ لَیَکُوناً مِنَ الصَّاغِرِینَ» الأذلاء و- الصّاغر- فى اللّغه الذلیل و الفعل منه صغر بالکسر یصغر صغرا و صغارا فهو صاغر و فى الدّقه و السنّ صغر صغرا فهو صغیر.

النوبه الثالثه

قوله تعالى: «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّهِ» چون اللَّه را با بنده عنایت بود، پیروزى بنده را چه نهایت بود، چون اللَّه رهى را در حفظ و حمایت خود دارد، دشمن برو کى ظفر یابد، پیروز بنده‏اى که اللَّه تعالى نظر بدل وى پیوسته دارد که او را بهیچ وقت فرا مخالفت‏ نگذارد.

قال النّبی (ص) فیما یرویه عن ربّه عزّ و جلّ: «اذا علمت ان الغالب على قلب عبدى الاشتغال بى جعلت شهوته فى مسئلتى و مناجاتى فاذا اراد ان یسهو عنى حلت بینه و بین السهو عنى».

بنگر بحال یوسف صدّیق که شیطان دام خود چون نهاد فرا راه وى که: النّساء حبائل الشیطان. و ربّ العالمین برهان خود چون نمود فرا وى.

جعفر صادق (ع) گفت: برهان حق جمال نبوّت بود و نور علم و حکمت که در دل وى نهاد، چنانک گفت: «آتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً» تا بنور و ضیاء آن راه صواب بدید، از ناپسند برگشت و بپسند حق رسید، نه خود رسید که رسانیدند! نه خود دید که نمودند! یقول اللَّه تعالى: «سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ». و روایت کرده‏اند از على بن حسین بن على صلاه اللَّه علیهم که در آن خلوت خانه بتى نهاده بود، آن ساعت زلیخا برخاست و چادرى بسر آن بت در کشید تا بپوشید، یوسف گفت چیست این که تو کردى؟ گفت از آن بت شرم میدارم که بما مى‏نگرد، گفت یوسف:ا تستحین ممّن لا یسمع و لا یبصر و لا استحیى ممّن خلق الاشیاء و علّمها یسمع و یبصر و ینفع و یضرّ؟

 از بتى که نشنود و نبیند و نه در ضرّ و نفع بکار آید تو شرم میدارى، من چرا شرم ندارم از آفریدگار جهان و جهانیان و دانا باحوال همگان چه آشکارا و چه نهان، شنونده آوازها، نیوشنده رازها، بیننده دورها أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرى‏؟ یوسف این بگفت آن گه برخاست‏ و آهنگ در کرد.

و روایت کرده ‏اند از ابن عباس و جماعتى مفسّران که از آن مناظرات و محاورات که آن ساعت میان ایشان رفت آن بود که زلیخا گفت: یا یوسف ما احسن شعرک اى یوسف نیکو مویى دارى، گفت اوّل چیزى که در خاک بریزد این موى باشد. گفت: اى یوسف نیکو رویى دارى، گفت نگاریده حقّ است در رحم مادر. گفت: اى یوسف صورت زیباى تو تنم را بگداخت، گفت شیطانت مدد میدهد و مى‏فریبد. گفت: اى یوسف آتشى بجانم‏ برافروختى شرر آن بنشان، گفت اگر بنشانم خود در آن سوخته گردم. گفت:

اى یوسف کشته را آب ده که از تشنگى خشک گشته، گفت کلید بدست باغبان و باغبان سزاوار تر بدان. گفت: اى یوسف خانه آراسته‏ام و خلوت ساخته‏ام خیز تماشایى کن، گفت پس، از تماشاى جاودانى و سراى پیروزى باز مانم. گفت:اى یوسف دستى برین دل غمناک نه و این خسته عشق را مرهمى بر نه، گفت با سیّد خود خیانت نکنم و حرمت بر ندارم.

ابن عباس گفت میان ایشان سخن دراز شد و شیطان سوم ایشان در کار ایستاده، دستى بیوسف برد و دیگر دست بزلیخا، هر دو را فراهم کشید، پنداشت که ایشان را بهم جمع کرد و بمقصود رسید! برهان حق پدید آمد ناگاه و تلبیس ابلیس همه نیست گشت و تباه:

ابلیس گشاده بود در وسوسه دست‏ فضل ازلى در آمد ابلیس بجست‏

چون یوسف آهنگ در کرد گریزان و زلیخا از پس وى دوان، شوى زن را دیدند بر گذرگاه ایشان ایستاده! زلیخا چون او را دید آتش خجلت و تشویر در جان وى افتاد. تنبیهى است این کلمه عاصیان امّت را فردا که بر گذرگاه قیامت حق را بینند جلّ جلاله و ذلک فى قوله عزّ و جل: «إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصادِ».

زلیخا چون وى را دید گفت: «ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً» گناه سوى یوسف نهاد از آنک در عشق وى صدق نبود، لا جرم بر زبان وى نیز صدق نرفت و یوسف را بخود برنگزید و حظّ نفس خود فرو نگذاشت، باز چون عشق یوسفى ولایت سینه وى بتمامى فرو گرفت و بشغاف دل وى رسید حظّ خود بگذاشت و زبان صدق بگشاد گفت: الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِینَ‏.

قوله: «وَ قالَ نِسْوَهٌ فِی الْمَدِینَهِ امْرَأَتُ الْعَزِیزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا» شغاف پرده درونى است از پرده‏هاى دل و دل را پنج پرده است: اوّل صدر است‏ مستقرّ عهد اسلام. دوم قلب است محل نور ایمان. سوم فؤاد است موضع نظر حق. چهارم سرّ است مستودع گنج اخلاص. پنجم شغاف است محطّ رحل عشق.

زلیخا را عشق یوسف بشغاف رسیده بود، سمنون محبّ گفت: شغاف آن گه گویند که پرده‏هاى دل از عشق پر شود و نیز چیزى را در آن جاى نماند تا هر چه گوید از عشق گوید و آنچه شنود در عشق شنود، چنانک مجنون را پرسیدند که ابو بکر فاضلتر یا عمر؟ گفت: لیلى نیکوتر!

و منه‏ قول جعفر: الشغاف مثل العین اظلم قلبه عن التفکّر فى غیره و الاشتغال بسواه.

چون آن بیچاره در کار یوسف برفت و عشق ولایت خویش بتمامى فرو گرفت، زبان طاعنان بر وى دراز شد و زنان مصر تیرهاى ملامت در وى مى‏انداختند که: تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ‏، و او خود را تسلّى میداد باین که معشوق خوب روى ملامت‏ ارزد:

پیوند کنى با صنمى مشکین خال‏ آن گه جویى تو عافیت اینت محال‏
اجد الملامه فى هواک لذیذه حبّا لذکرک فلیلمنى اللوم‏

سرمایه عاشقان خود ملامت است، عاشق کى بود او که بار ملامت نکشد! گفت آرى من دوست خود را بایشان نمایم تا بدانند که:

عشق چنان روى، تاج باشد بر سر ور چه ازو صد هزار درد سر آید

پس چون جمال یوسف بدیدند و شعاع آن جمال بر هیکلهاى ایشان اشراق زد، همه در وهده دهشت افتادند و دستها بجاى ترنج بریدند، از خود بى خبر گشته، لختى بى هوش افتاده، لختى جان داده، لختى سراسیمه و متحیّر مانده و همى گویند: ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَکٌ کَرِیمٌ‏- این نه آدمى است که این فریشته روحانى است.! «قالَتْ فَذلِکُنَّ الَّذِی لُمْتُنَّنِی فِیهِ» این نه دفع ملامت است و نه کشف مضرّت که این تفاخر است و نازیدن بمعشوق خویش.- مى‏گوید این آنست که شما مرا ملامت کردید در عشق او، «وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ» و راستست آن‏ سخن که شما گفتید که منم عاشق و دل داده بدو.

من دل بکسى دهم که او جان ارزد ور جان ببرد هزار چندان ارزد

چون یوسف جمال خود بنمود همه زنان دست بریدند و زلیخا نبرید، همه متحیّر و متغیّر گشتند و زلیخا متغیّر نگشت، و ذلک لانّها قوى حالها بطول اللّقاء فصارت رؤیه یوسف لها غذاء و عاده فلم یؤثر فیها و التغیّر صفه اهل الابتداء فى الامر فاذا دام المعنى زال التغیّر.

قال ابو بکر الصدّیق رضى اللَّه عنه لمن رآه یبکى و هو قریب العهد بالا- سلام: هکذا کنّا حتّى قست القلوب اى قویت و صلبت، و کذا الخزف اوّل ما یطرح فیه الماء یسمع له نشیش فاذا تعوّد تشرّب الماء سکن فلا یسمع له صوت.

و گفته ‏اند که در میان زنان مصر دخترى ناهده بود بر ملّت کفر و آن ساعت که جمال یوسف دید حیض وى بگشاد و آن جامه تجمل که داشت آلوده گشت و از خجلى و شرمسارى اندر سرّ خویش ایمان آورد، گفت: اى خداى یوسف مرا دریاب و شرمسار مکن، ایمان آوردم بیکتایى و بی همتایى تو، ربّ العزّه همان ساعت دهشت و حیرت بر همه زنان افکند تا دستها بریدند و جامها بخون بیالودند تا در میانه آن دختر خجل نشود.

و مثله ما حکى عن عمر بن الخطاب رضى اللَّه عنه انّه کان جالسا فى بعض اصحابه فسمع صوتا، فقال الا من احدث فلیعد الوضوء، فلم یقم احد، فعلم عمر انّه لا یقوم حیاء و خجلا، فقام بنفسه و قال قوموا لنتوضّأ حتى صار المحدث مستورا فیهم، کذلک فى القیامه یدعى کلّ واحد باسم والدته سترا لاولاد الزنّا و شرفا لعیسى علیه السّلام.

 

کشف الأسرار و عده الأبرار// ابو الفضل رشید الدین میبدى جلد ۳

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *