کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره یوسف آیه ۳۳-۴۲

۵- النوبه الاولى‏

(۱۲/ ۴۲- ۳۳)

قوله تعالى:

«قالَ رَبِّ» [یوسف‏] گفت خداوند من،

«السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ» زندان دوسترست بمن،

«مِمَّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ» از آنچ ایشان مى‏خوانند مرابا آن،

«وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ» و اگر بنگر دانى از من این کوشیدن ایشان ببدى.

«أَصْبُ إِلَیْهِنَّ» بایشان گرایم [و بایشان خسبم‏]،

«وَ أَکُنْ مِنَ- الْجاهِلِینَ» (۳۳) و آن گه کار نادانان را کننده باشم.

«فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ» پاسخ کرد او را خداوند او،

«فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ» بگردانید ازو آن کوشش بد ایشان،

«إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ» (۳۴) که اوست آن شنواى دانا.

«ثُمَّ بَدا لَهُمْ» پس آن گه ایشان را در دل افتاد،

«مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآیاتِ» پس آن نشانها که دیده بودند،

«لَیَسْجُنُنَّهُ» که او را در زندان کنند ناچاره،

«حَتَّى حِینٍ» (۳۵) تا یک چندى.

«وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ» و با یوسف در زندان شد،

«فَتَیانِ» دو غلام [از آن شوى زن که بر ایشان خشم گرفته بود]،

«قالَ أَحَدُهُما» یکى گفت از ایشان یوسف را،

«إِنِّی أَرانِی» من خویشتن را در خواب دیدم

«أَعْصِرُ خَمْراً» که شیره انگور مى‏گرفتم [تا مى‏کنم‏]،

«وَ قالَ الْآخَرُ» و غلام دیگر گفت،

«إِنِّی أَرانِی» من بخواب دیدم خویشتن را،

«أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِی خُبْزاً» که برداشته بودمى زبر سر خویش نان،

«تَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْهُ» میخورد مرغ از آن،

«نَبِّئْنا بِتَأْوِیلِهِ» ما را خبر کن بسر انجام آن و تعبیر کن خواب ما را،

«إِنَّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ (۳۶)» که ما ترا از دانایان مى‏بینیم.

«قالَ لا یَأْتِیکُما طَعامٌ» یوسف گفت ناید بشما [در خواب‏] هیچ خوردنى،

«تُرْزَقانِهِ» که شما را روزى دهند آن را [در خواب‏]

«إِلَّا نَبَّأْتُکُما بِتَأْوِیلِهِ» مگر که من خبر کنم شما را که سرانجام آن در تعبیر چیست،

«قَبْلَ أَنْ یَأْتِیَکُما» پیش از آنک سرانجام شما را آشکار شود و بشما آید،

«ذلِکُما مِمَّا عَلَّمَنِی رَبِّی» این که شما را مى‏گویم از آنست که به من آموخت خداوند من،

«إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّهَ قَوْمٍ» من دست بداشته‏ام کیش گروهى،

«لا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ» که بنه مى- گروند بخداى،

«وَ هُمْ بِالْآخِرَهِ هُمْ کافِرُونَ (۳۷)» و بروز پسین کافرند.

«وَ اتَّبَعْتُ مِلَّهَ آبائِی» و پى برنده‏ام بکیش پدران خویش،

«إِبْراهِیمَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ ما کانَ لَنا أَنْ نُشْرِکَ بِاللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ» هرگز نبود ما را که انباز گیریم با خداى تعالى هیچیز،

«ذلِکَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَیْنا وَ عَلَى النَّاسِ» آن از فضل و نیکو کارى خداى تعالى است بر ما و بر مردمان،

«وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَشْکُرُونَ (۳۸)» لکن بیشتر مردم آنند که سپاس دار نه‏اند.

«یا صاحِبَیِ السِّجْنِ» اى دو غلام زندانى،

«أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ» چه گوئید خداوندان پراکنده پراکنده راى مختلف فرمان به،

«أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ» (۳۹) یا اللَّه آن خداى یگانه و همه را فرو شکننده و کم آرنده.

«ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ» نمى‏پرستید شما فرود از اللَّه،

«إِلَّا أَسْماءً سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ» مگر نامهایى که شما کردید و پدران شما،

«ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ» فرو نفرستاد اللَّه تعالى آن پرستیدگان را هیچ حق [و نه پرستنده آن را هیچ عذر]،

«إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ» نیست کار راندن و فرمان گزاردن مگر اللَّه را،

«أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ» فرمود که مپرستید مگر او را،

«ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ» آنست دین [پاینده همیشه‏] راست و بر جاى،

«وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ» (۴۰) لکن بیشتر مردمان نمیدانند.

«یا صاحِبَیِ السِّجْنِ» اى دو غلام زندانى،

«أَمَّا أَحَدُکُما» امّا یکى از شما دو،

«فَیَسْقِی رَبَّهُ خَمْراً» [او را ساقى کنند و بنوازند] تا خواجه خویش را ساقى بود،

«وَ أَمَّا الْآخَرُ فَیُصْلَبُ» و اما آن دیگر را بردار کنند،

«فَتَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْ رَأْسِهِ» تا مرغ از سر او بخورد،

«قُضِیَ الْأَمْرُ الَّذِی فِیهِ تَسْتَفْتِیانِ (۴۱)» حکم راندند [و محکم برفت‏] کار آن خواب که در آن از من تأویل خواستید

«وَ قالَ لِلَّذِی ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا» یوسف گفت آن غلام را که چنان دانست که او رستنى است از ایشان دو،

«اذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ» چون نواخت یابى‏ از خداوند خویش یاد کن مرا بنزدیک او، «فَأَنْساهُ الشَّیْطانُ» فراموش کردبر آن غلام دیو،

«ذِکْرَ رَبِّهِ» یاد کردن [یوسف‏] بنزدیک خداوند خویش،

«فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ» پس بماند یوسف در زندان،

«بِضْعَ سِنِینَ» (۴۲) چند سالى [در فراموشى آن غلام‏].

النوبه الثانیه

قوله تعالى: «قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ» قراءت یعقوب بفتح سین است بر معنى مصدر، اى الحبس احبّ الىّ، باقى بکسر سین خوانند و هو اسم المکان، یعنى نزول السّجن احب الىّ. و این آن گه گفت که آن زنان مصر که در دعوت زلیخا بودند روى به یوسف نهادند که چرا سیّده خویش را و خداوند خویش را فرمان نبرى و بصحبت وى تبجّح‏ ننمایى و شادى نیفزایى؟ گهى بلطف مى‏گفتند، گهى بعنف، او را بحبس و زندان تهدید مى‏کردند تا یوسف از آن ضجر گشت و دلتنگ شد و در دفع کید ایشان استعانت باللَّه کرد گفت: ربّ اى یا ربّ لان احبس احبّ الىّ من ان اکون مطلقا اسمعهنّ یدعوننى الى معصیتک «وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ» اى کید امرأه العزیز و کید النّساء اللاتى رأین یوسف، «أَصْبُ إِلَیْهِنَّ» اى الّا تعصمنى اصب الیهنّ، امل بطبعى الى اجابتهنّ فى المساعده على امرها و قیل کلّ واحده منهنّ دعته الى نفسها فلذلک قال اصب الیهنّ.

یقال صبا- الرّجل الى المرأه مال الیها یصبو صبوا و صبى و صباء اذا کسرت قصرت و اذا فتحت مددت و الصّبى رقه الهوى، «وَ أَکُنْ مِنَ الْجاهِلِینَ» اى ممّن جهل حقّک و خالف امرک «فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ» اى اجاب اللَّه له- مى‏گوید اللَّه تعالى دعاء یوسف اجابت کرد و معنى دعا در ضمن این کلمه است که: و الّا تصرف عنى کیدهنّ، یعنى استجاب له، «فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ» و کفّ عنه احتیالهنّ، «إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ» بحاله و حالهنّ. و قیل السّمیع لدعاء الدّاعى، العلیم باخلاصه. یقال هذه الآیه ردّ على المعتزله-الجهمیّه فیما یزعمون انّ الانسان مالک نفسه لا یحتاج الى عصمه ربّه على المعاصى و هذا نبى اللَّه یوسف یدعو بصرف کیدهنّ عنه علما منه بانّ العصمه هى الّتى تنجیه و تحول بینه و بین المعصیه فاخبر اللَّه عن اجابه دعوته و صرف عنه کیدهنّ کما ترى.

قوله: «ثُمَّ بَدا لَهُمْ» کنایتست از آن زن و شوى وى و کسان ایشان و اهل مشورت ایشان، «مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآیاتِ» این آیات علامت برائت یوسف است از آنچ زلیخا بر وى دعوى کرد، و هى قدّ القمیص من دبر و شهاده الطّفل و قطع الایدى. «ثُمَّ بَدا لَهُمْ» اى وقع فى عزمهم و نجم فى رأیهم و بدر لهم‏، یقال فلان ذو بدوات اذا کان متفنّن الآراء و اکثر ما یقال ذلک فى الشر.

آن زن چون از یوسف نومید شد، کس فرستاد بشوى خویش که گفت و گوى ما و قصّه ما با این غلام عبرانى در شهر پراکنده شده و ترسم که اگر چنان فرو گذارم زیادت شود این شنعت و این فضیحت، راى آنست که روزگارى او را بزندان برند تا این لائمه منقطع شود و گفت و گوى بیفتد، و مقصود وى آن بود که فرا مردم نماید که گناه از سوى یوسف بود که او را بزندان بردند بعقوبت خیانت خویش، و نیز رنج یوسف میخواست بسبب امتناع که نمود در کار وى. عزیز او را جواب داد که راى آنست که تو بینى و صواب آنست که تو کنى، زلیخا نماز شام زندانبان را بخواند و یوسف را بوى سپرد تا بزندان برد.

زندان‏بان گفت یا ملکه زندان دو است: یکى زندان قتل و دیگر زندان عقوبت، بکدام یکى مى فرمایى که برم؟ گفت بزندان عقوبت. و آن زندان عقوبت بجنب سراى زلیخا بود، زندان‏بان دست وى گرفت و بزندان برد، اینست که ربّ العالمین گفت «لَیَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِینٍ» قیل سبع سنین و قیل خمس سنین.

یوسف قدم در زندان نهاد گفت: بسم اللَّه و الحمد للَّه على کلّ حال و اندر صحن زندان درختى خشک بود یوسف گفت مرا دستورى ده تا زیر آن درخت نشینم و آن جا وطن گیرم، زندان‏بان او را بزیر آن درخت خشک فرو آورد،یک شب آنجا عبادت کرد، بامداد آن درخت خشک سبز گشته بود و زیر وى چشمه آب پدید آمده و در آن زندان قومى محبوس بودند چون آن حال دیدند همه پیش وى بتواضع در آمدند و تبرّک را دست بوى فرو آوردند و دیدار وى مبارک داشتند.

و یوسف هر روز بامداد برخاستى و بهمه بیغوله ‏هاى زندان بگشتى و همه را بدیدى، بیماران را بپرسیدى و دیگران را امیدوار کردى و بصبر فرمودى و وعده ثواب دادى، زندانیان گفتند: یا فتى بارک اللَّه فیک ما احسن وجهک و احسن خلقک و احسن حدیثک. ما در چنین جایگه هرگز چنین سخن نشنیده‏ایم، تو که باشى؟ گفت: انا یوسف بن صفى اللَّه یعقوب بن ذبیح اللَّه اسحاق بن خلیل اللَّه ابراهیم. زندان‏بان گفت و اللَّه لو استطعت لخلّیت سبیلک و لکن ساحسن جوارک فکن کما شئت فى السّجن.

«وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَیانِ» فى الکلام حذف، تقدیره ادخل یوسف السّجن فدخل و دخل معه فتیان، جائز أن یکونا حدثین او شیخین لانّهم سمّون المملوک فتى.

مى‏گوید دو بنده از آن ملک مصر (الولید بن الریّان) با وى در زندان شدند، و گفته‏ اند دو غلام بودند از آن عزیز شوى زلیخا: یکى شراب دار وى نام او نبو، دیگر طبّاخ وى نام او مجلث و گناه ایشان آن بود که بر ساخته بودند تا ملک را زهر دهند اندر طعامى که پیش وى نهند، و جماعتى مصریان ایشان را بر آن داشته بودند و رشوت از ایشان پذیرفته. پس شراب دار پشیمان شد و زهر در شراب نکرد، امّا طبّاخ زهر در طعام کرد و پیش ملک نهاد، شراب دار گفت ایّها الملک لا تأکله فانّه مسموم، طبّاخ گفت: و لا تشرب ایّها الملک فانّ الشراب مسموم، پس ملک گفت بساقى که شراب خود بیاشام، بیاشامید و گزندى نکرد که در آن زهر نبود.

و طبّاخ را گفت تو طعام که خود آورده‏ اى بخور، نه خورد که در آن زهر بود، دانست که هلاک وى در آنست اگر بخورد. پس ملک‏ خشم گرفت و هر دو بزندان فرستاد، پس ایشان یوسف را دیدند که تعبیر خواب مى‏کرد، گفتند تا بیازمائیم این غلام عبرانى را باین دعوى که مى‏ کند! هر یکى خوابى که ندیده بودند بر ساختند. قومى گفتند آن خواب بحقیقت دیده بودند.

وقد روى عن النبى صلى اللَّه علیه و سلّم انّه قال: من ارى عینیه فى المنام ما لم تریا کلّف ان یعقد بین شعیرتین یوم القیامه و من استمع لحدیث قوم و هم له کارهون صبّ فى اذنه الآنک‏

و خواب که بر ساخته بودند آن بود که شراب دار گفت: إِنِّی أَرانِی أَعْصِرُ خَمْراً- لم یقل انّى ارى فى النّوم اعصر خمرا لانّ الحال تدل على انّه لیس یرى نفسه فى الیقظه، یعصر خمرا و- العصر- استخراج المایع، اعصر خمرا اى استخرج- العصیر من العنب و سمّى العصیر خمرا بما یؤل الیه، کما تقول انسج لى هذا الثّوب و انّما هو غزل، و اصنع لى هى هذا الخاتم و هو فضّه.

و قیل الخمر: العنب، بلغه عمّان ساقى گفت من بخواب دیدم که در بستانى بودم و از درخت انگور سه خوشه گرفتم و شیره از آن بیرون کردم و در دست من جام شراب بود، در آن جام میکردم و بملک میدادم تا میخورد. و طبّاخ گفت من چنان دیدم که سه سله بر سر داشتم و در آن خوردنیهاى رنگارنگ بود و سباع مرغان مى ‏آمدند و از آن مى‏ خوردند، اکنون ما را تعبیر این خواب بگوى.

«إِنَّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ»- کان احسان یوسف ان یعین المظلوم و ینصر- الضّعیف و یعود العلیل فى السّجن و یقوم علیه فان ضاق وسع له و ان احتاج جمع له و سأل له. و قیل من المحسنین انّه ممّن یحسن التّأویل اى یعلمه. کقولهم‏

قیمه کلّ امرئ ما یحسنه اى یعلمه-هر کس چندان ارزد که داند و هذا دلیل على انّ امر الرّؤیا صحیح و انّها لم تزل فى الامم الخالیه و من دفع امر الرّؤیا و انّها لا تصحّ فلیس بمسلم لانّه یدفع القرآن و الاثر.

روى عن رسول اللَّه (ص) انّه قال: الرّؤیا جزء من سته و اربعین جزء من-النبوّه و لا تقصّها الا على ذى رأى، و تأویله انّ الانبیاء یخبرون بما سیکون و الرّؤیا تدلّ على ما سیکون.

وقال النّبی (ص): الرّؤیا لاوّل عابر. و روى انّه قال: الرّؤیا على رجل طائر ما لم تعبر فاذا عبرت وقعت.

و قوله: «قالَ لا یَأْتِیکُما» این نه جواب سؤال ایشان است که ایشان تعبیر خواب از وى طلب کردند، وى عدول کرد از آن، که در تعبیر یکى از آن مکروه مى‏دید، آن سخن بگذاشت و ایشان را به اسلام و ایمان دعوت کرد و ایشان را خبر کرد که من پیغامبرم و تعبیر خواب دانم، اگر یکى از شما در خواب طعامى بیند که مى‏خورد من از عاقبت آن خبر دهم و بیان کنم که سرانجام آن بچه باز آید.

و گفته ‏اند معنى آنست که: لا یأتیکما طعام فى الیقظه فیکون المعنى کلام عیسى (ع) فى قوله: «وَ أُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُمْ» چون ایشان را به ایمان دعوت کرد معجزتى بر نبوّت خویش فرا ایشان نمود که من شما را خبر دهم از آنچه در خانه خود مى‏خورید و مى‏نهید همچنانک عیسى (ع) گفت قوم خویش را.

چون یوسف چنین گفت ایشان گفتند این فعل کاهنان است و عرّافان، یوسف گفت: ما انا بکاهن و انّما ذلکما ممّا علّمنى ربّى اخبرکم عن علم و وحى لا على طریق الکهانه و العرافه و التنجیم، «إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّهَ قَوْمٍ» اى انّما اعطانى اللَّه ذلک لترکى ملّه الکفّار و اتّباعى دین الآباء و هم بالآخره هم کافرون، اى هم مع کفرهم باللَّه منکرون للبعث. و گفته‏اند که این خطبه ایست که در پیش تعبیر نهاد.

«وَ اتَّبَعْتُ مِلَّهَ آبائِی إِبْراهِیمَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ ما کانَ لَنا أَنْ نُشْرِکَ بِاللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ» ذلک اى التوحید و العلم و الاتّباع من فضل اللَّه علینا بالاسلام و النّبوه و على النّاس الّذین عصمهم اللَّه من الکفر و وفّقهم للاسلام و اتّباع الانبیاء و لکنّ اکثر النّاس لا یشکرون نعمه اللَّه فیشرکون به- پس روى روا اهل زندان کرد و با آن دو مرد که خواب گفته بودند و ایشان را با سلام دعوت کرد، بعد از آن که بتان رادید در پیش ایشان نهاده و آن را مى‏پرستیدند.

گفت یا صاحبى السّجن اى یا ساکنیه، «أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ» اى اصنام: شى‏ء مختلفه الذوات و الحقایق و الافعال. و قیل متفرّقون اى اصنام و اوثان و جنّ و ملائکه خیر اى اعظم فى صفه المدح و اولى بالاتّباع، «أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ- الْقَهَّارُ» المتفرّد بالالهیّه، القهّار الّذى یغلب و لا یغلب. این همچنانست که جایى دیگر گفت: «آللَّهُ خَیْرٌ أَمَّا یُشْرِکُونَ».- پس عجز بتان را بیان کرد.

گفت: «ما تَعْبُدُونَ» انتما و من على دینکما من دون اللَّه، «إِلَّا أَسْماءً» لا طائل تحتها و لا معانى فیها، «سَمَّیْتُمُوها» آلهه، «أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها» اى بعبادتها، «مِنْ سُلْطانٍ»- من حجّه و برهان لا فى کتاب و لا على لسان رسول. و قیل ما انزل لمعبود غیره حقّا و لا جعل لعابد غیره عذرا. این آیت دلیل است که اسم و مسمّى یکى است، نام و نامور. فانّهم کانوا یعبدون الشّخوص المسمّاه و قال فى موضع آخر «أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ» آن گه گفت: «إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ» اى ما القضاء و القدر و الامر و النّهى فى الخلق الّا للَّه و قد امر خلقه ان یعبدوه وحده و لا یعبدوا معه غیره، «ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ» اى المستقیم- القیّم- فعیل من قام الشی‏ء اذا استقام، «وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ» ما للمطیعین من الثّواب و العاصین من العقاب.

وفى الحدیث انّ رسول اللَّه (ص) قال: لا یزال الدین واصبا ما بقى من النّاس اثنان.

وفى حدیث آخر لا تقوم السّاعه و فى الارض احد یقول اللَّه.

آن گه با تعبیر خواب آمد گفت: «یا صاحِبَیِ السِّجْنِ» فى رؤیا هما ثلاثه اقوال:

احدها انّهما تحالما و ارادا تجربه علمه. و قیل بل کانت رؤیا حقیقه. و قیل رؤیا- الساقى حقیقه و رؤیا صاحب الطعام تحالم، «أَمَّا أَحَدُکُما» اى السّاقى، «فَیَسْقِی رَبَّهُ خَمْراً» اى یصیر صاحب شراب مولاه فیعود الى منزلته کما کان، «وَ أَمَّا الْآخَرُ» اى الطبّاخ، «فَیُصْلَبُ فَتَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْ رَأْسِهِ» اذا مات مصلوبا.

ایشان چون تعبیر خواب شنیدند از گفتن آن خواب پشیمان شدند، یوسف (ع) جواب داد که: «قُضِیَ الْأَمْرُ الَّذِی فِیهِ تَسْتَفْتِیانِ» اى قضى اللَّه لکل واحد منکما ما عبّرت رؤیاه صدق فیها ام کذب لانّ هذا من اللَّه لا من تلقاء نفسى‏ «وَ قالَ لِلَّذِی ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ» تأویل الرّؤیا یشوبه الظنون و یتعاوره الحلل و لذلک خاف یعقوب على یوسف و على دینه زمان فقده بعد ما کان قال له فى تأویل رؤیاه: یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ‏.

ورأى رسول اللَّه (ص) فى منامه انّ ابا جهل اسلم فجاء ابنه عکرمه فاسلم، فقال رسول اللَّه: وقعت.

یوسف آن غلام ساقى را گفت که چنان دانست که او رستنى است، «اذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ» اى اخبر سیدک یعنى الملک بحالى و قل له انّ فى السجن غلاما حبس ظلما، «فَأَنْساهُ الشَّیْطانُ ذِکْرَ رَبِّهِ» این هر دو ضمیر بیک قول با غلام شود- یعنى شیطان از یاد آن غلام ببرد و فراموش کرد یاد کردن یوسف بنزدیک سید خویش. و بقول دیگر هر دو ضمیر با یوسف شود: اى انسى الشیطان یوسف ذکر اللَّه حتى استعان بغیر اللَّه.

وروى عن النبى (ص) انّه قال‏ رحم اللَّه اخى یوسف لو لم یقل اذکرنى عند ربّک لما لبث فى السّجن سبعا بعد الخمس،

این خبر حسن روایت کرد، آن گه بگریست گفت: نحن ینزل بنا الامر فنشکو الى النّاس: «فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ» اى سبع سنین.

و قیل‏ سبع سنین بعد الرّؤیا و کان فیه خمس سنین قبل ذلک‏ و هو ما جاء فى الخبر.

و قیل البضع ما بین الثلث الى التسع و اشتقاقه من بضعت الشی‏ء و معناه القطعه من العدد فجعل لما دون العشره من الثلاث الى التّسع.

قال ابن عباس عثر یوسف ثلث عثرات حین هم بها فسجن و حین قال اذکرنى عند ربّک فلبث فى السجن بضع سنین و انساه الشیطان ذکر ربّه و حین قال لهم انّکم لسارقون فقالوا ان یسرق فقد سرق اخ له من قبل.

النوبه الثالثه

قوله تعالى: «قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ» الآیه … الاختیار مقرون بالاختبار، یوسف خود را اختیار کرد لا جرم در ورطه امتحان و اختبار افتاد و اگرطلب عافیت کردى یا بى اختیار طریق اضطرار سپردى، بودى که بى بلا و بى وحشت زندان از آنچ مى‏ترسید آمن گشتى و از آنچ آن را با آن میخواندند با عافیت عصمت یافتى که در خبر است:لو سأل العافیه و لم یسأل السّجن لاعطى.

لکن اختیار بلا کرد تا در آن بلا صدق از وى درخواستند و در محنت وى بیفزودند.

در تورات موسى است که یا موسى خواهى که در جنّات مأوى درجات على بینى و بمقام مقرّبان فرود آیى از خود باز رسته و بدوست لم یزل پیوسته مراد خود فداء مراد ازلى ما کن، اختیار خود در باقى کن، بنده را با اختیار چه کار! اختیار اختیار ما است و ارادت ازلى ما است: و ربّک یخلق ما یشاء و یختار ما کان لهم الخیره.

یوسف اختیار زندان کرد، لا جرم او را با اختیار خود فرو گذاشتند تا روزگار دراز در زندان بماند و نتیجه آن زندان که خود خواست این بود که گفت:«اذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ»، تا ربّ العالمین او را عتاب کرد گفت: انت الّذى طلبت منّا السّجن ثمّ تستشفع بغیرى بالخلاص منه، فقلت اذکرنى عند ربّک فو عزّتى لاطیلنّ حبسک- یا یوسف تو از ما زندان خود خواهى آن گه خلاص از دیگرى جویى و جز از من وکیلى دیگر خواهى؟

بعزّت من که خداوندم که ترا درین زندان روزگار دراز بدارم. آن گه زمین شکافته شد تا به هفتم زمین و ربّ العزّه او را قوّت بینایى داد گفت: فرو نگر اى یوسف در زیر این زمینها تا چه بینى، یوسف مورچه‏اى را دید که چیزى در دهن داشت و مى‏خورد، گفت: یا یوسف انا لا اغفل عن رزق هذه الذّرّه خشیت ان اغفل عنک، یا یوسف الست الّذى حبّبتک الى ابیک و قیّضت لک السیّاره فاخرجوک من الجبّ؟ قال بلى، قال فکیف نسیتنى و استعنت بغیرى؟

اى یوسف نه من آنم که با تو کرامتها کردم؟ در دل پدر مهر تو افکندم و بر او شیرین کردم و در چاه عریان بودى ترا بپوشیدم و کاروان را بر انگیختم تا ترا بیرون آوردند و آن کس که ترا خرید در دل وى دوستى تو افکندم تا مى‏گفت:«أَکْرِمِی مَثْواهُ» اى یوسف کرامت همه از من بود چرا دست بدیگرى زدى و استعانت بغیر من کردى؟ یوسف گفت: الهى اخلق وجهى عندک الّذى جرى علىّ‏ فبفضلک الّا عفوت عنّى هذه العثره.

وروى‏ انّ جبریل (ع) دخل على یوسف فى السّجن فلمّا رآه یوسف عرفه فقال یا اخا المنذرین مالى اراک بین الخاطئین، فقال له جبریل یا طاهر الطّاهرین یقرأ علیک السّلام ربّ العالمین و هو یقول لک اما استحییت منّى اذا استشفعت بالآدمیّین فو عزّتى لالبّثنک فى السّجن بضع سنین، قال یوسف و هو فى ذلک عنّى راض؟- قال نعم، قال اذا لا ابالى.

و گفته‏اند که زلیخا چون او را بزندان فرستاد بر کرده خود پشیمان شد، خسته دل و بیمار تن گشت، ساعه فساعه نفس سرد مى‏زد و اشک گرم مى‏بارید، با دلى پر درد و جانى پر حسرت پیوسته بر فراق آن بهار شکفته و ماه دو هفته همى زارید و نوحه همى کرد:

گفتا که مرو بغربت و مى‏بارید از نرگس تر بلاله بر مروارید

طاقتش برسید و صبرش برمید، زندان بجنب سراى وى بود، برخاست ببام زندان بر آمد با دلى آشفته و جگرى سوخته، زندان بان را گفت: سوزم بغایت رسید، چکنم؟ خواهم که آواز یوسف بشنوم و این دل خسته را مرهمى برنهم، آرى شغل دوستى شغلى صعب است و زخمى بى محابا، آتشى بى دود و زیانى بى سود! مستوران را مشهور کند! مقبولان را مهجور کند! عزیزان را خوار کند! پادشاهان را اسیر کند! سلامتیان را ملامتى کند!

از هجر تو چیست جز ملامت ما را کردست درین شهر علامت ما را
با هجر تو کى بود سلامت ما را بنمود فراق تو قیامت ما را

اى زندان بان تدبیر چیست که آواز یوسف بشنوم؟ زندان بان گفت:

آسانست اى ملکه، تو بفرماى که من او را زخم کنم و من این کار بسازم چنانک رنجى بدو نرسد و تو آواز و ناله وى بشنوى، زندان بان رفت و یوسف را گفت:مرا فرموده‏اند که ترا زخم کنم و مرا دل ندهد که ترا زخم کنم من تازیانه بر زمین مى‏زنم تو ناله مى‏کن، زندان بان چنان کرد و یوسف ناله همى کرد، زلیخابا دو چشم گریان و دل بریان بر بام زندان آه همى کرد:

آن شب که من از فراق تو خون گریم‏ بارى بنظاره آى تا چون گریم‏
هر لحظه هزار قطره افزون گریم‏ هر قطره بنوحه‏اى دگرگون گریم‏

کشف الأسرار و عده الأبرار// ابو الفضل رشید الدین میبدى جلد ۳

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *