کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره یوسف آیه ۵۸-۶۸

۸- النوبه الاولى‏

(۱۲/ ۶۸- ۵۸)

قوله تعالى:

«وَ جاءَ إِخْوَهُ یُوسُفَ» آمدند برادران یوسف،

«فَدَخَلُوا عَلَیْهِ» بر او در شدند،

«فَعَرَفَهُمْ» یوسف ایشان را بشناخت،

«وَ هُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ (۵۸)» و ایشان او را نشناختند.

«وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ» چون ایشان را بساخت گسیل کردن را،

«قالَ ائْتُونِی بِأَخٍ لَکُمْ مِنْ أَبِیکُمْ» گفت آن برادر هم پدر خویش بر من‏ آرید،

«أَ لا تَرَوْنَ» نمى‏بینید،

«أَنِّی أُوفِی الْکَیْلَ» که من بهره حاضر کیل او تمام مى‏سپارم،

«وَ أَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ (۵۹)» و نیک میزبانى من نمى ‏بینید.

«فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ» اگر آن برادر را با خود نیارید به من،

«فَلا کَیْلَ لَکُمْ عِنْدِی» شما را بنزدیک من بردن را بار نیست،

«وَ لا تَقْرَبُونِ (۶۰)» و نزدیک من میائید.

«قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ» گفتند آرى بکوشیم با پدر و بخواهیم ازو،

«وَ إِنَّا لَفاعِلُونَ (۶۱)» و چنین کنیم.

«وَ قالَ لِفِتْیانِهِ‏» یوسف گفت غلامان خویش را،

«اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِی رِحالِهِمْ» آن چیز که ایشان آورده ‏اند ببهاى گندم، آن در میان گندم پنهان کنید [و پنهان با ایشان دهید]،

«لَعَلَّهُمْ یَعْرِفُونَها» تا مگر آن را [ببینند و] بشناسند،

«إِذَا انْقَلَبُوا إِلى‏ أَهْلِهِمْ» چون با خانه و کسان خود شوند،

«لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (۶۲)» مگر باز آیند.

«فَلَمَّا رَجَعُوا إِلى‏ أَبِیهِمْ» چون با پدر شدند،

«قالُوا یا أَبانا» گفتند اى پدر ما،

«مُنِعَ مِنَّا الْکَیْلُ» بار از ما باز گرفتند،

«فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا» بفرست با ما برادر ما،

«نَکْتَلْ» تا بار او بستانیم، «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ (۶۳)» و ما او را نگه بآنانیم.

«قالَ هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ» یعقوب گفت استوار دارم شما را برو،

«إِلَّا کَما أَمِنْتُکُمْ عَلى‏ أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ» مگر هم چنان که شما را استوار داشتم بر برادر او پیش ازین،

«فَاللَّهُ خَیْرٌ حافِظاً» اللَّه خود به است بنگهبانى،

«وَ هُوَ أَرْحَمُ- الرَّاحِمِینَ (۶۴)» و او مهربان تر مهربانانست.

«وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ» چون بار خویشتن بگشادند،

«وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ» آنچ برده بودند [در میان بار خویش‏] یافتند،

«رُدَّتْ إِلَیْهِمْ» که با ایشان داده بودند،

«قالُوا یا أَبانا» گفتند اى پدر ما،

«ما نَبْغِی» ما دروغ نمى‏گوئیم،

«هذِهِ بِضاعَتُنا» اینک بضاعت ما [که برده بودیم‏]،

«رُدَّتْ إِلَیْنا» بما باز دادند،

«وَ نَمِیرُ أَهْلَنا» و کسان خویش را طعام آریم،

«وَ نَحْفَظُ أَخانا» و برادر خویش را نگه داریم،

«وَ نَزْدادُ کَیْلَ بَعِیرٍ» و شتر وار او بیفزائیم،

«ذلِکَ کَیْلٌ یَسِیرٌ (۶۵)» آن شتر وار فزودن ما را [نیک است و بر آن عزیز] آسان،

«قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَکُمْ» گفت بنفرستم [این برادر] با شما،

«حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ» تا مرا پیمان دهید از زبان خویش از اللَّه تعالى،

«لَتَأْتُنَّنِی بِهِ» [و سوگند خورید] که او را با من آرید،

«إِلَّا أَنْ یُحاطَ بِکُمْ» مگر که همه هلاک شوید و ناتوان مانید،

«فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ» چون او را از خویشتن پیمان دادند و ببستند،

«قالَ اللَّهُ عَلى‏ ما نَقُولُ وَکِیلٌ (۶۶)» گفت اللَّه تعالى بر اینچ گفتیم یار است و گواه.

«وَ قالَ یا بَنِیَّ» یعقوب گفت اى پسران من،

«لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ» چون آنجا شوید از یک در در مروید،

«وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَهٍ» از درهاى پراکنده در شوید،

«وَ ما أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ» و [اگر خدا کارى خواهد] من شما را در آن بکار نیایم و با خواست او چیز نتوانم،

«إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ» هیچ نیست خواست و کار مگر خداى را، «عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ» کار باو سپردم و پشت باو بازکردم،

«وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ (۶۷)» و کار سپاران کار باو سپارند.

«وَ لَمَّا دَخَلُوا» و آن گه که در شدند،

«مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ» از آن درهاى پراکنده که پدر فرموده بود ایشان را،

«ما کانَ یُغْنِی عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ» سود نداشت آن حذر ایشان را هیچیز از خواست خدا و بکار نیامد،

«إِلَّا حاجَهً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضاها» مگر آنک چیزى در دل یعقوب افتاد خواست [او که آن را بزبان افکند] تا از دل وى بیرون شود،

«وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ» و یعقوب با دانش بود [دانست که حذر از قدر نرهاند]،

«لِما عَلَّمْناهُ» که ما آموخته بودیم او را «وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ (۶۸)» لکن بیشتر مردمان نمیدانند.

 

 

النوبه الثانیه

 

قوله تعالى: «وَ جاءَ إِخْوَهُ یُوسُفَ» مفسران و اصحاب اخبار پیشین گفتند که چون ملک مصر بر یوسف راست شد و مملکت را ترتیب داد همان سال آثار برکت وى پیدا گشت، رود نیل وفا کرد و نعمت فراخ گشت، جبرئیل آمد و گفت امسال اوّل آن سال هفت گانه است که خصب و فراخى نعمت بود، یوسف بفرمود تا همه صحرا و بوادى تخم ریختند، آنجا که چشمه آب و رود بود بآب آن را بپروردند و آنجا که آب نبود یوسف دعا کرد تا ربّ العزّه باران فرستاد و آن را بباران بپروردند، آن گه کندوها و انبارها از آن خوشهاى غلّه پر کردند و همچنین هفت سال پیاپى جمع همى کردند.

پس ابتداء سال قحط آن بود که ملک ریّان در خانه خفته بود در میانه شب آواز داد که یا یوسف الجوع الجوع. فقال یوسف هذا اوان القحط- پس هفت سال برآمد که درخت برنیاورد و کشته خوشه نپرورد، اهل مصر سال اوّل طعام از یوسف خریدند بنقد تا در مصر یک درم و یک دینار بدست هیچ کس نماند مگر که همه با خزینه ملک شد.

دوم سال هر چه چهارپایان و بار گیران بودند همه دربهاى طعام شد. سوم سال هر چه پیرایه و جواهر بود، چهارم سال هر چه‏ بردگان بودند از غلامان و کنیزکان، پنجم سال هر چه ضیاع و عقار و مسکن بود، ششم سال فرزندان خود را ببندگى بفروختند. هفتم سال مردان و زنان همه تنهاى خویش ببندگى به یوسف فروختند تا در مصر یک مرد و یک زن آزاد نماند، پس ملک با یوسف مشورت کرد در کار مصریان و یوسف را وکیل خود کرد بهر چه صواب بیند در حقّ ایشان، گفت اى یوسف راى آنست که تو گویى و صواب آنست که تو بینى و هر چه تو کنى در حقّ ایشان پسندیده منست.

یوسف گفت: «انى اشهد اللَّه و اشهدک انى اعتقت اهل مصر عن آخرهم و رددت علیهم املاکهم». وروى‏ انّ یوسف کان لا یشبع من الطّعام فى تلک الایّام، فقیل له تجوع و بیدک خزائن الارض، فقال اخاف ان شبعت ان انسى الجائع و امر طبّاخ الملک ان یجعل غذاه نصف النّهار و اراد بذلک ان یذوق الملک طعم الجوع فلا ینسى الجائعین و یحسن الى المحتاجین فمن ثمّ جعل الملوک غذا هم نصف النّهار.

پس غربا و قحط رسیدگان از هر جانب قصد مصر کردند و هر که رسیدى یوسف شتروارى بار بوى دادى، این خبر بکنعان رسید و اهل کنعان از نایافت طعام و گرسنگى بغایت شدّت رسیده بودند و بى طاقت گشته. فقال یعقوب لبنیه یا بنىّ انّ بمصر رجلا صالحا فیما زعموا یمیر النّاس، قالوا و من این یکون بمصر رجل صالح و هم یعبدون الاوثان، قال تذهبون فتعطون دراهمکم و تأخذون طعامکم فخرجوا و هم عشره حتّى اتوه:

فذلک قوله «وَ جاءَ إِخْوَهُ یُوسُفَ» یعنى من ارض ابیهم و هى الحسمى و القریّات من ناحیه کنعان و هى بدو و ارض ماشیه- مى‏گوید آمدند برادران یوسف بمصر تا طعام برند مردمان خویش را، «فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ» یوسف، «وَ هُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ» نکر و انکر لغتان بمعنى واحد. یوسف ایشان را بشناخت و ایشان یوسف را نشناختند، ابن عباس گفت از آن نشناختند که از آن روز باز که او را در چاه افکندند تا این روز که او را دیدند چهل سال گذشته بود و در دل ایشان هلاک وى مقرر بود. و گفته‏اند که یوسف خود را بزىّ ملوک بایشان نمود، تاج بر سر و طوق زر در گردن و جامه حریر بر تن بر تخت ملک نشسته، از آن جهت او را نشناختند.

و قیل کان بینه و بینهم حجاب، چون برادران در پیش وى شدند بعبرانى سخن گفتند،یوسف چنان فرا نمود که سخن ایشان نمى‏داند، ترجمان در میان کرد تا کار بر ایشان مشتبه شود، آن گه گفت: من انتم و ما امرکم و لعلّکم عیون جئتم تنظرون عوره بلادنا- شما که باشید و بچه کار آمدید؟ چنان دانم که جاسوسانید تا احوال بلاد ما تعرّف کنید و پوشیدههاى ما را بغور برسید و انگه لشکر آرید، ایشان گفتند: و اللَّه ما نحن بجواسیس و انّما نحن اخوه بنواب واحد و هو شیخ کبیر یقال له یعقوب نبى من الانبیاء. قال فکم انتم؟ قالوا کنّا اثنى عشر رجلا فذهب اخ لنا الى البریّه فهلک فیها و کان احبّنا الى ابینا. قال انتم ها هنا؟ قالوا عشره. قال فاین الآخر؟ قالوا عند ابینا و هو اخو الّذی هلک من امّه و ابونا یتسلّى به. قال فمن یعلم انّ الّذی تقولون حقّ؟ قالوا یا ایّها الملک انّا ببلاد لا یعرفنا احد، فقال یوسف فائتونى باخیکم الّذی من ابیکم ان کنتم صادقین، فانا ارضى بذلک.

یوسف بتدریج سخن با ایشان بآنجا رسانید که گفت اگر آنچ مى‏گوئید که ما نه جاسوسانیم که پسران پیغامبریم آن برادر هم پدر بیارید تا صدق گفت شما پدید آید. و گفته ‏اند یوسف ایشان را هر یکى شتروارى بار بفرمود، ایشان گفتند آن برادر هم پدر ما را نیز شتروارى بفرماى، یوسف بفرمود، آن گه گفت آن برادر را با خود بیارید تا دانم که راست مى‏گوئید، پس اگر نیارید دروغ شما مرا معلوم گردد و شما را هیچ بار پس از آن ندهم.

اینست که ربّ العالمین گفت: «وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ» الباء زائده اى جهّزهم جهازهم یعنى کال لهم طعامهم و اوقر جمالهم و انّما سمّى جهاز المرأه لانه عتاد تزفّ العروس فیه. یقال تجهز فلان اذا استعد للذّهاب و الاجهاز قتل الجریح، «قالَ ائْتُونِی بِأَخٍ لَکُمْ مِنْ أَبِیکُمْ» نکرّ قوله باخ لکم و حقّه التعریف، لانّ التقدیر باخ لکم قد سمعت به و الوصف ینوب عن التّعریف، «أَ لا تَرَوْنَ أَنِّی أُوفِی الْکَیْلَ» اى اتمّه و الکیل ها هنا اسم لنصیب الرّجل من الطعام، «وَ أَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ» اى المضیفین، و ذلک انّه احسن ضیافتهم.

«فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلا کَیْلَ لَکُمْ عِنْدِی» اى لا تباع المیره منکم فتکال لکم،«وَ لا تَقْرَبُونِ» جزم لانّ معناه النّهى اى لا تقربوا دارى و لا بلادى.

قال الزجاج: القراءه بالکسر و هو الوجه و یجوز و لا تقربون بفتح النّون لأنّها نون جماعه کما قال فبم تبشّرون بفتح النّون و یکون و لا تقربون لفظه لفظ الخبر و معناه معنى الامر.

«قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ» اى نجتهد فى طلبه من ابیه، اصله من راد یرود اذا جاء و ذهب، «وَ إِنَّا لَفاعِلُونَ» ما امرتنا به، این- لفاعلون- آنست که عرب گویند نزلت بفلان فاحسن قرءانا و فعل و فعل یکنون بهذه اللّفظه عن افاعیل الکرم، و یقولون غضب فلان فضرب و شتم و فعل و فعل یکنون عن افاعیل الاذى. قیل اراد یوسف بذلک تنبیه یعقوب على حال یوسف. و قیل امره اللَّه بذلک.

و گفته‏ اند که یوسف چون برادران را دید و احوال یعقوب شنید گریستن بر وى افتاد برخاست و در سراى زلیخا شد، گفت برادران من آمده‏ اند و مرا نمى ‏شناسند و من ایشان را مى‏ شناسم، زلیخا گفت مرا دستورى ده تا براى‏ ایشان دعوتى سازم و از پس پرده ایشان را ببینم، یوسف او را دستورى داد و زلیخا ایشان را از پس پرده مى‏دید و یوسف خبر پدر از ایشان همى پرسید تا روبیل بخندید و گفت سبحان اللَّه پندارم این عزیز یکى است از ما که از دیرگاه باز غایب بوده اکنون خبر خانه خود همى پرسید، یوسف گفت مرا این عادتست که دوست دارم با غربا حدیث کردن و استعلام اخبار از ایشان کردن. پس آن شب ایشان را بمهمانى باز گرفت، بامداد بار ایشان بفرمود و غلامان خود را گفت، آن بضاعت که ایشان آورده‏ اند ببهاى گندم در میان گندم نهید پنهان ایشان.

اینست که ربّ العالمین گفت: «وَ قالَ لِفِتْیانِهِ» قرأ حمزه و الکسائى و حفص: «لفتیانه» بالالف، الفتیه و الفتیان جمع فتى و اراد بالفتیه ها هنا العبید و الممالیک. بضاعت ایشان بود که ببهاى گندم داده بودند، قتاده گفت لختى درم‏ بود، و قیل کانت نعالا و ادما، و این از بهر آن بایشان داد که ایشان را دیگر درم نبود که بگندم خریدن آیند. و گفته ‏اند از بهر آن کرد که از دیانت و امانت ایشان شناخت که ایشان بى بها طعام نخورند، چون آن بضاعت بینند باز گردند و باز آرند و نیز عار آمد او را بهاى طعام‏ از پدر و برادران گرفتن.

الرّحال جمع رحل و الرّحل هاهنا المتاع و لذلک سمّى الرّحل الّذى یأوى الیه الانسان رحلا لانّه موضع متاعه. چون خواست که ایشان را باز گرداند، یوسف گفت: دعوا بعضکم عندى رهینه حتّى تأتونى باخیکم الّذى من ابیکم، فاقترعوا بینهم فاصابت القرعه شمعون و کان احسنهم رأیا فى یوسف و ابرّهم به فجعلوه عنده.

پس ایشان باز گشتند بکنعان، دل شاد پیش یعقوب در آمدند و باز گفتند آن اکرام و احسان که عزیز با ایشان کرد، گفتند اى پدر مردى دیدیم بصورت پادشاهان، بخلق پیغامبران، مهمان دارى غریب نواز، خوش سخن، متواضع، مهربان، یتیم پرور، مهر افزاى، لطف نماى، خوب دیدار، همایون طلعت، سعد اختر، مبارک سیما، با سیاست پادشاهان، با تواضع درویشان، با خلق پیغامبران، با لطافت فریشتگان.

اى پدر و ازین عجب تر که ما را دید گویى غریبى بود گرامیان خود را باز دیده، از بس که شفقت همى نمود و پرسش همى کرد. یعقوب گفت دیگر باره که آنجا روید، سلام و شکر من بعزیز رسانید و گوئید: انّ ابانا یصلى علیک و یدعو لک بما اولیتنا. پس گفت شمعون چرا با شما نیست گفتند عزیز او را باز گرفت از بهر آنک ما را گفتند شما جاسوسانید و ما احوال و قصّه خود بگفتیم، آن گه از ما بنیامین را طلب کردند و شمعون را بنشاندند تا ما بنیامین را ببریم.

فذلک قوله: «یا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْکَیْلُ» اى حکم بمنعه بعد هذا ان لم نذهب باخینا بنیامین. و قیل منع منّا اتمام الکیل الّذى اردنا، «فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا نَکْتَلْ» بیا قراءت حمزه و کسایى است یعنى که بفرست با ما برادر ما تا او بار خویش بستاند، باقى بنون خوانند یعنى نکتال لنا و له و الاکتیال الکیل للنّفس،«وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» عن ان یناله مکروه.

«قالَ هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ» على بنیامین، «إِلَّا کَما أَمِنْتُکُمْ عَلى‏ أَخِیهِ» یوسف، «مِنْ قَبْلُ» و قد قلتم‏ أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ‏. ثمّ لم تفوا به ثمّ قال «فَاللَّهُ خَیْرٌ حافِظاً» جوابا لقولهم «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» اى الحافظ اللَّه و هو خیر الحافظین فانّى استحفظه اللَّه لا ایّاکم. و قرأ حمزه و الکسائى و حفص: خیر حفظا منصوب على التمییز، و من قرأ حافظا فمنصوب على الحال اى حفظ اللَّه خیر من حفظکم. قال کعب لمّا قال‏ فَاللَّهُ خَیْرٌ حافِظاً قال اللَّه و عزّتى و جلالى لاردنّ علیک کلیهما بعد ما فوّضت الىّ.

قوله: «وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ» الّذى حملوه من مصر، «وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ» ثمن الطعام، «رُدَّتْ إِلَیْهِمْ» اى وجدوها فى خلال متاعهم، «قالُوا یا أَبانا ما نَبْغِی» این- ما- درین موضع دو معنى دارد: یکى معنى استفهام اى ما ذا نطلب و ما نرید و هل فوق هذا من مزید، چون بضاعت خویش دیدند در میان متاع گفتند اى پدر ما چه خواهیم و بر این احسان و اکرام که با ما کرد چه مزید جوییم، ما را گرامى کرد و طعام بما فروخت و آن گه بهاى طعام بما باز داد، معنى دیگر ما نفى است: اى لا نطلب منک شیئا لثمن الغلّه بل نشترى بما ردّ علینا.

و قیل ما نبغى اى ما نکذّب فیما نخبرک به عن صاحب مصر، «هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَیْنا وَ نَمِیرُ أَهْلَنا» نجلب لهم المیره و المیره الطعام یحمل من بلد الى بلد، یقال مار اهله یمیرهم اذا جاء باقواتهم من بلد الى بلد، «وَ نَحْفَظُ أَخانا» فى ذهابنا و مجیئنا، «وَ نَزْدادُ کَیْلَ بَعِیرٍ» اى حمل جمل بسبب اخینا فانّه یعطى کلّ رجل کیل بعیر «ذلِکَ کَیْلٌ یَسِیرٌ» اى ذلک رخیص عندهم على غلائه عندنا «قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَکُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ» اى عقدا مؤکّدا بذکر اللَّه.

یعقوب گفت نفرستم بنیامین را با شما تا آن گه که پیمان دهید و عقدى استوار بندید، خداى را بر خویشتن گواه گیرید و بحقّ محمد خاتم پیغامبران و سیّد مرسلان سوگند یاد کنید که با این برادر غدر نکنید و او را با من آرید، «إِلَّا أَنْ یُحاطَ بِکُمْ»اى الّا ان تهلکوا جمیعا، یقال احیط بفلان اذا هلک من ذلک، قوله‏ وَ أُحِیطَ بِثَمَرِهِ‏ اى اهلک و افسد، «فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ» اعطوه عهدهم و حلفوا له بمنزله محمد، «قالَ» یعقوب، «اللَّهُ عَلى‏ ما نَقُولُ وَکِیلٌ» شاهد کفیل حفیظ.

چون این عهد و پیمان برفت یعقوب، بنیامین را حاضر کرد، پیراهنى پشمین از آن خود بوى داد، عمامه‏ اى کتان از آن اسماعیل و میزرى از آن ابراهیم علیهم السّلام، گفت آن روز که پیش عزیز شوى این پیراهن بپوش و عمامه بر سر نه و میزر بر دوش افکن و من این از بهر کفن نهاده بودم که یادگار گرامیان است مرا، بنیامین عصائى بدست گرفت و با برادران روى سوى مصر نهاد، پدر بتشییع ایشان بیرون شد تا بزیر آن درخت که با یوسف تا آنجا رفته بود، یعقوب چون بدان جاى رسید دست بگردن بنیامین در آورد و زار بگریست، گفت اى پسر با یوسف تا اینجا بیامدم وز آن پس او را باز ندیدم. آن گه پسران را وداع کرد و ایشان را این وصیّت کرد که ربّ العزّه گفت:

«وَ قالَ یا بَنِیَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَهٍ» اى پسران همه بهم از یک دروازه در مروید بلکه هر دو تن از یک در در شوید تا از چشم بد شما را گزندى نرسد. و کانوا اصحاب جمال و هیئه و صور حسان و قامات ممتدّه.

قال النبى (ص) العین حقّ اى کائن موجود.

وقال (ص): العین تدخل الرجل القبر و الجمل القدر،

وکان النبى (ص) یعوذ الحسن و الحسین فیقول اعیذ کما بکلمات اللَّه التّامّه من کلّ عین لامه و نزل فى العین: «وَ إِنْ یَکادُ الَّذِینَ کَفَرُوا» الآیه …

و قیل خاف علیهم حسد النّاس و ان یبلغ الملک قوّتهم و شدّه بطشهم فیهلکهم خوفا على مملکته. قال ابراهیم النخعى انّما قال ذلک رجاء ان یلقوا یوسف و قیل خاف علیهم العین ثمّ رجع الى علم اللَّه، فقال: «وَ ما أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ» احذره علیکم یرید انّ المقدور کائن و انّ الحذر لا ینفع من القدر، «إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ» یفعل ما یشاء و یحکم ما یرید، «عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ».«وَ لَمَّا دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ» کانت لمصر اربعه ابواب فدخلوها متفرّقین، «ما کانَ یُغْنِی عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ» ربّ العالمین یعقوب را تصدیق کرد بآنچ گفت و ما اغنى عنکم من اللَّه من شى‏ء لانّه قد لحقه ما حذروه لانّهم خرجوا من عنده احد عشر و عادوا تسعه.

مى‏ گوید تفرّق ایشان بر آن دروازهاى مصر سود نداشت و بکار نیامد قضایى را که اللَّه تعالى بر سر ایشان رانده بود و حکم کرده که یعقوب آنچ از آن مى‏ترسید بدید، «إِلَّا حاجَهً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضاها» یعنى الاخالجه فى قلب یعقوب القاها على لسانه فادّیها، «وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ» فى قوله «وَ ما أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ» معنى آنست که یعقوب آنچ گفت نه از گزاف میگفت که آن از یقین و معرفت مى‏گفت که ما او را آموخته بودیم، دانست که حذر از قدر نرهاند، «وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ» انّ یعقوب بهذه الصّفه و لا یعلمون ما یعلم یعقوب.

 

 

 

النوبه الثالثه

 

قوله تعالى: «وَ جاءَ إِخْوَهُ یُوسُفَ» برادران یوسف بسبب نیاز و درویشى بمصر آمدند، یوسف بایشان نگاه کرد از راه فراست بدانست که برادران وى‏اند بسته بند آز، خسته تیغ نیاز، بر سبیل امتحان عقیق شکر بیز را بگشاد، گفت:

جوانان از کدام جانب مى‏ آیند؟ هر چند که یوسف مى‏دانست که ایشان که اندو از کجا مى‏ آیند، لکن همى خواست که ذکر کنعان و وصف الحال یعقوب از ایشان بشنود، و آن عهد بر وى تازه شود که حدیث دوست شنیدن و دیار و وطن دوست یاد کردن غذاء جان عاشق بود و خستگى وى را مرهم.

و سنا برق نفى عنّى الکرى‏ لم یزل یلمع لى من ذى طوى‏
منزل سلمى به نازله طیّب السّاحه معمور الفنا

برادران گفتند اى آفتاب خوبان ما از حدود کنعان مى ‏آئیم، گفت: بچه کار آمده ‏اید؟ گفتند بتظلّم ازین گردش زمانه تلخ بى وفا، همانست که گفت: «یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ» اى عزیز ما مردمانى باشیم بذل غربت خونا کرده، باضطرار بولایت تو آمده‏ ایم و روزگار نامساعد پرده تجمّل از روى ما فرو کشیده و بارى که آورده‏ ایم نه سزاى حضرت تو است، بکرم خود ما را بنواز و ببضاعت ما منگر، ما را خشنود باز گردان که پدرى پیر داریم، تا بنزدیک وى باز شویم.

یوسف چون نام پدر شنید بسیار بگریست امّا نقاب بر بسته بود و ایشان ندانستند که وى مى گرید. آن گه غلامان خویش را بفرمود که بارهاى ایشان جز بحضرت ما مگشائید و پیش از آنک ما در آن نگریم در آن منگرید، ایشان همه تعجب کردند که این چه حالست و چه شاید بودن، چندان بارهاى قیمتى از اطراف عالم بیارند، جواهر پر قیمت و زر و سیم نهمار و جامه اى الوان هرگز نگوید که پیش من گشائید و این بار محقّر، بضاعتى مزجاه، خروارکى چند ازین پشم میش و موى گوسفند و کفشهاى کهنه مى‏گوید پیش تخت ما گشائید لا بدّ اینجا سرّى است. سرّش آن بود که هر تاى موى حمّال عشقى بود، حامل دردى از دردهاى یعقوبى، اگر نه درد و عشق یعقوبى بودى یوسف را با آن موى گوسفند چه کار بودى و چرا دلّالى آن خود کردى؟!

مرا تا باشد این درد نهانى‏ ترا جویم که درمانم تو دانى‏

اى جوانمرد ربّ العزّه هفتصد هزار ساله تسبیح ابلیس در صحراء لا ابالى بباد برداد تا آن یک نفس دردناک درویش بحضرت عزّت خود برد که: انین المذنبین احبّ الىّ من زجل المسبّحین، پس بفرمود یوسف که ایشان را هر یکى شتروارى بار بدهید و بضاعتى که دارند هیچ از ایشان مستانید و ایشان را گفت: «ائْتُونِی بِأَخٍ لَکُمْ مِنْ أَبِیکُمْ» شما را باز باید گشت و بنیامین را بیاوردن. و یعقوب، بنیامین را ببوى یوسف مى‏داشت، یوسف او را بخواند تا غمگسارى باشد او را و هواى یعقوب مى‏دارد.

تسلّى باخرى غیرها فاذا التی‏ تسلّى بها تغرى بلیلى و لا تسلى‏

و گفته ‏اند بنیامین را بدان خواند که بگوش وى رسید که همه انس دل یعقوب بمشاهده بنیامین است، او را دوست مى‏دارد و بجاى یوسف مى‏دارد،یوسف را رگ غیرت برخاست گفت دعوى دوستى ما کند و آن گه دیگرى را بجاى ما دارد و با وى آرام گیرد! او را از پیش وى بربائید و نزدیک من آرید تا غبار اغیار بر صفحه دوستى ننشیند که در دوستى شرکت نیست و در دلى‏ جاى دو دوست نیست، ما جعل اللَّه لرجل من قلبین فى جوفه.

آمد بر من کارد کشیده بر من‏ گفتا که درین شهر تو باشى یا من؟

«وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَیْهِمْ» چون سر بار باز کردند و بضاعت خویش در میان بار دیدند، یعقوب گفت من در آن عزیز مصر جوانمردى تمام و کرمى عظیم مى‏بینم، بضاعتى از شما بستد شفقت را، باز پنهان رد کرد نفى مذلت را که اگر در ظاهر رد کردى، طعام که دادى بر سبیل صدقه بودى و صغار صدقه ستدن شما را نه پسندید.

اینت کرم لایح و فضل لامح، نفى مذلّت از بخشنده و رفع خجالت از پذیرنده و باین معنى حکایت بسیار است: مورّق عجلى بخانه درویشان شدى و ایشان را زر و درم بردى، گفتى این نزدیک شما ودیعت مى‏نهم تا آن گه که من طلبم، بعد از سه روز کس فرستادى بر ایشان و خواهش نمودى که از من سوگندى بیامده که آن ودیعت باز نخواهم و بکار من نیاید، اکنون شما اندر خلل معیشت خویش بکار برید تا سوگند من راست شود و من سپاس دارم و منّت پذیرم و صدقه‏ها بدرویشان ازین وجه دادى.

و گفته ‏اند حسین بن على (ع) چون درویشى را دیدى گفتى ترا که خوانند و پسر که اى؟ درویش گفتى من فلانم پسر فلان، حسین گفتى نیک آمدى که از دیر باز من در طلب توام که در دفتر پدر خویش دیده‏ ام که پدر ترا چندین درم بر وى است، اکنون میخواهم تا ذمّت پدر خود از حقّ تو فارغ گردانم و بدین بهانه عطا بدرویش دادى و منّت بر خود نهادى.

 

کشف الأسرار و عده الأبرار// ابو الفضل رشید الدین میبدى جلد ۵

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *