کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره التوبه آیه ۱۱۸- ۱۱۱

۱۲- النوبه الاولى‏

(۹/ ۱۱۸- ۱۱۱)

قوله تعالى: إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ‏ خداى بخرید از گرویدگان، أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ‏ تنهاى ایشان و مالهاى ایشان، بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّهَ [آن را خرید] تا بهشت، ایشان را بود، یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ‏ تا با دشمن خدا کشتن کنند از بهر خدا، فَیَقْتُلُونَ‏ ایشان کشند وَ یُقْتَلُونَ‏ ایشان را کشند، وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا [این پسندیدن از ایشان و ایشان را پاداش دادن‏] وعدیست بر خداى [مجاهد را] براستى و درستى، فِی التَّوْراهِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ‏ در تورات و انجیل و قرآن باز نموده و گفته، وَ مَنْ أَوْفى‏ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ‏ و کیست باز آمده‏تر بپیمان خود از خداى، فَاسْتَبْشِرُوا شادبید، بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بایَعْتُمْ بِهِ‏ باین خرید و فروخت که کردید وَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ‏. (۱۱۱) [آن پسند و پذیرفتگارى او پاداش دادن او] آنست آن پیروزى بزرگوار.

 

التَّائِبُونَ‏ با خداى گروندگان‏اند، الْعابِدُونَ‏ خداى پرستان‏اند، الْحامِدُونَ‏ خداى ستایندگان‏اند، السَّائِحُونَ‏ روزه‏داران‏اند، الرَّاکِعُونَ السَّاجِدُونَ‏ نماز گزاران‏اند، الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ‏ نیکوکارى فرمایندگان‏اند، وَ النَّاهُونَ عَنِ الْمُنْکَرِ و از ناپسند باز زنندگان‏اند، وَ الْحافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّهِ‏ و اندازه‏هاى خداى را کوشندگان‏اند، وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ‏. (۱۱۲) و شاد کن گرویدگان را.

ما کانَ لِلنَّبِیِ‏ روا نبود و سزا نبود، پیغامبر را، وَ الَّذِینَ آمَنُوا و ایشان که گرویدگان‏اند، أَنْ یَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکِینَ‏ که آمرزش خواهند مشرکان را، وَ لَوْ کانُوا أُولِی قُرْبى‏ و هر چند خویشان و نزدیکان باشند، مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمْ‏ پس آنکه پیدا گشت مؤمنانرا، أَنَّهُمْ أَصْحابُ الْجَحِیمِ‏. (۱۱۳) که آن خویشاوندان دوزخیان‏ اند.

 

وَ ما کانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِیمَ لِأَبِیهِ‏ و نبود آن آمرزش خواستن ابراهیم پدر خویش را، إِلَّا عَنْ مَوْعِدَهٍ وَعَدَها إِیَّاهُ‏ مگر از بهر وعده‏اى که وى را داده بود، فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ‏ چون ابراهیم را پیدا شد، أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ‏ که پدر او دشمن است خداى را، تَبَرَّأَ مِنْهُ‏ بیزارى جست ازو إِنَّ إِبْراهِیمَ لَأَوَّاهٌ حَلِیمٌ‏. (۱۱۴) که ابراهیم اوّاه بود، با خداوند خود، گراینده و گردنده و بردبار.

 

وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ‏ و نیست خداى عز و جل که قومى را ضایع کند و تباه پس آنکه ایشان را عقل داد و فهم، حَتَّى یُبَیِّنَ لَهُمْ ما یَتَّقُونَ‏ تا آن گه که ایشان را پیدا کند، [پیغام آسمان و پیغام رسان که ایشان را چه باید کرد تا رهند و] چون باید کوشید تا رسند، إِنَّ اللَّهَ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلِیمٌ‏. (۱۱۵) که خداى بهمه چیز داناست.

 

إِنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ خداى را است پادشاهى هفت آسمان و هفت زمین، یُحْیِی وَ یُمِیتُ‏ مرده زنده میکند و زنده مى‏میراند، وَ ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصِیرٍ. (۱۱۶) و نیست شما را جز خداى کارى سازى و نه یارى دهى.

 

لَقَدْ تابَ اللَّهُ‏ توبه پذیرفت خداى و با خود آورد، عَلَى النَّبِیِّ وَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ پیغامبر را و مهاجران و انصار را، الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ‏ و ایشان که وى را پى‏بردند، فِی ساعَهِ الْعُسْرَهِ در هنگام [غزاء] عسره، مِنْ بَعْدِ ما کادَ پس آن که نزدیک بود، یَزِیغُ قُلُوبُ فَرِیقٍ مِنْهُمْ‏ که از جاى بگشتید دلهاى گروهى از مؤمنان، ثُمَّ تابَ عَلَیْهِمْ‏ پس آن گه توبه داد ایشان را و توبه پذیرفت از ایشان، إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحِیمٌ‏. (۱۱۷) او بر ایشان مهربانى است بخشاینده.

وَ عَلَى الثَّلاثَهِ الَّذِینَ خُلِّفُوا. آن سه تن را [هم توبه داد] که ایشان را با پس کردند ایشان، حَتَّى إِذا ضاقَتْ عَلَیْهِمُ الْأَرْضُ‏ تا جهان بر ایشان تنگ گشت، بِما رَحُبَتْ‏ به فراخى که بود، وَ ضاقَتْ عَلَیْهِمْ أَنْفُسُهُمْ‏ و دلهاى ایشان تنگ گشت، وَ ظَنُّوا و درست بدانستند و یقین، أَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ‏ که باز گشت نیست از خدا، إِلَّا إِلَیْهِ‏ مگر هم با خداى‏ ثُمَّ تابَ عَلَیْهِمْ‏ پس ایشان را توبه داد و با خود آورد، لِیَتُوبُوا تا باز آمدند، إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ‏. (۱۱۸) که خداى باز آرنده و باز پذیر است و مهربان.

 

النوبه الثانیه

 

قوله تعالى: إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ‏

قال محمد بن کعب القرظى‏ لما بایعت الانصار رسول اللَّه ص لیله العقبه بمکه و هم سبعون نفسا قال عبد اللَّه بن رواحه: یا رسول اللَّه، اشترط لربک و لنفسک ما شئت فقال اشترط لربى ان تعبدوه و لا تشرکوا به شیئا و اشترط لنفسى ان تمنعونى مما تمنعون منه انفسکم. قالوا فاذا فعلنا ذلک فما ذا لنا؟ قال الجنّه قال ربح البیع لا نقیل و لا نستقیل، فنزلت هذه الایه.

اشْتَرى‏- بمعنى قبل است و این آنست که عجم گوید: من این چنین نخرم یعنى نه پسندم و نه پذیرم. أَنْفُسَهُمْ‏ یعنى- بان یجاهدوا بها. وَ أَمْوالَهُمْ‏ بان ینفقوا فى اللَّه. میگوید: خداى پذیرفت و پسندید از مؤمنان که بتنهاى خویش بغزا شوند و با دشمنان دین از بهر خدا کشتن کنند و مالهاى خویش در راه غزا و در صدقه ‏ها هزینه کنند. آن گه گفت: بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّهَ بآن خرید و آن را خرید تا بهشت ایشان را باشد.

 

یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ‏ اى: لهم الجنه قاتلین او مقتولین اذا باشروا الحرب. قال ابن عباس یقتلون اعدائى و یقتلون فى طاعتى. قرائت حمزه و کسایى فیقتلون بضم یاء است و یقتلون بفتح یا، ابتدا بمفعول کرده‏اند، و معنى آنست: تا ایشان را کشند و ایشان کشند وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا نصب است بر مصدر، اى- وعد وعدا حقا ثابتا لا خلف فیه‏ فِی التَّوْراهِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ‏ اى- مبایعتکم هذه و مجازاتکم بالجنّه مذکوره فى الکتب الثلاثه، و هذا دلیل على انّ کلّ اهل مکه امروا بالقتال و وعدوا علیه الجنّه، قال الحسن: ما على الارض مؤمن الا قد دخل فى هذه البیعه.

 

وَ مَنْ أَوْفى‏ بِعَهْدِهِ‏ اى- لا احد اولى بإنجاز الوعد من اللَّه.

فَاسْتَبْشِرُوا این سین زائده است چنان که: استجیبوا، فاستعصم فاستخرت به.

فاستبشروا، اى: ابشروا و افرحوا غایه الفرح. بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بایَعْتُمْ‏ به الرب عز و جل.

وَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ‏ نهایه کلّ طالب و مرغوب کل راغب. و انشد بعضهم:

من یشترى قبه فى العدن عالیه فى ظل طوبى رفیعات مبانیها
دلّالها المصطفى و اللَّه بایعها ممن اراد و جبریل منا دیهها

 

التَّائِبُونَ‏ این آیت معطوف است بر اوائل سوره، آنجا که گفت: الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ‏. مى‏گوید آن مؤمنان که دوستان و یاران یکدیگراند صفت و سیرت ایشان اینست که التائبون اى- الراجعون الى اللَّه و الى طاعته.

 

الْعابِدُونَ‏ اى- الموحدون المطیعون.

الْحامِدُونَ‏ على الاسلام و الایمان و على ما نالهم من السراء و الضّراء.

السَّائِحُونَ‏ اى- الصائمون، لما روى عن النبى ص: انّه قال سیاحه امّتى الصوم.

هر جا که نعمتهاى مؤمنان در عدد کرد یا صائم گفت یا سائح، بجایى آوردند که آن سایح بدل صائم است و نام سایح بر صائم نهادند و فراوى دادند از بهر آن که احوال مسافر سیّاح با احوال صائم متناسب است. و مفسّران را خلاف است که این روزه داران که‏ اند، قومى گفتند: روزه داران ماه رمضان‏ اند، قومى گفتند: روزه داران ایام البیض ‏اند، قومى گفتند: صائمان دهراند. و قیل- السائحون- المجاهدون، لما روى ان رجلا استأذن رسول اللَّه فى السیاحه فقال: سیاحه امّتى الجهاد فى سبیل اللَّه. و قال عکرمه: هم طلاب العلم.

 

الرَّاکِعُونَ السَّاجِدُونَ‏ هم المصلّون الّذین یصلّون للَّه بنیّه صادقه.

الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ‏ اى- بالایمان و الطاعه.

وَ النَّاهُونَ عَنِ الْمُنْکَرِ عن الشرک و المعاصى. و خبر درست است از مصطفى ص در بیان امر و نهى بروایت براء بن عازب.

قال‏- امرنا رسول اللَّه ص بسبع و نهانا عن سبع:

امرنا بنصر المظلوم و افشاء السلام و ابرار المقسم و اجابه الداعى و عیاده المریض و اتباع الجنائز و تشمیت العاطس و نهانا عن خواتیم الذهب و آنیه الفضّه و لبس الحریر و الدیباج‏ و الاستبرق و القسّى و میاثر[۱] الحمر.

براء عازب گفت: مصطفى ص بهفت چیز ما را فرمود و از هفت چیز ما را وا زد. فرمود ما را که ستم رسیده را یارى دهید و سلام بر مسلمانان فراخ دارید و سوگند خواره را راست دارید و خواننده را و میزوانى کننده را اجابت کنید و بیماران را عیادت کنید و بجنازه‏ ها روید و عطسه دهنده را یرحمک اللَّه گوئید.

و نهانا عن سبع: نهى کرد ما را از انگشترى زرین در انگشت کردن، و پیرایه سیمین بکار داشتن، و حریر پوشیدن، و دیبا و استبرق و قسىّ پوشیدن جامهایى از ابریشم آزاد که آن بر مردان حرامند و نهى کرد از میثرهاى ابریشمین نشستن.

آن گه در آخر آیت گفت: وَ الْحافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّهِ‏- اندازه‏هاى خداى را کوشندگان ‏اند نه نومیدان، بیوسندگان‏[۲] اند نه ایمنان و بستاخان ‏اند نه دلیران، وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ‏ المصدّقین العالمین بها، در واو وَ النَّاهُونَ عَنِ الْمُنْکَرِ دو قول گفته ‏اند یکى آنست که التائبون ابتدا است و ما بعد همه نعت‏اند تا آنجا که گفت:

الساجدون و خبر ابتداء الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ‏ است و ما بعده عطف علیه.

قومى گفتند این واو ثمانیه گویند چنان که‏ وَ ثامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ‏ جایى دیگر گفت‏ وَ أَبْکاراً، جایى گفت‏ وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها قالوا و ذلک ان السبعه عدد مستقل و ما بعده یجرى مجرى الاستیناف، لانّ العدد امّا زوج کالاثنین و هو اول الاعداد و اما فرد کالثلاثه و هو اول الافراد و اما زوج زوج کالاربعه و هو اول تضعیف الزّوج و اما زوج فرد کالسّتّ و هو اوّل تضعیف الازواج، فالسّتّ النهایه و منه نسبه الستین ثم ضمّ الیه واحد و هو مبدأ العدد و منشؤه و لیس بعدد، فتم مبادى الحساب و ما بعده تکریر و تضعیف و اللَّه اعلم.

 

ما کانَ لِلنَّبِیِ‏ سبب نزول این آیت آن بود که مصطفى ص در پیش بو طالب شد عمّ وى بوقت وفات وى، و بو جهل و عبد اللَّه بن امیه هر دو نزدیک وى حاضر بودند و مصطفى ص گفت:

یا عم قل لا اله الا اللَّه کلمه احاجّ لک بها عند اللَّه‏  ، و بو جهل و ابن ابى میه میگفتند یا ابا طالب ا ترغب عن مله عبد المطلب مى‏ برگردى از کیش عبد المطلب و دین پدران خویش تا آن گه میگفتند که بو طالب گفت آخر سخن که گفت: انا على مله عبد المطلب. فقال النبى ص لاستغفرن لک ما لم انه عنه، فنزلت هذه الایه و مات‏ ابو طالب کافرا. و الدلیل علیه‏ انّ علیا (ع) قال‏ لما مات ابو طالب اتیت رسول اللَّه فقلت: یا رسول اللَّه انّ عمّک الضال قد مات، فقال لى اذهب فادفنه و لا تحدّثنّ شیئا حتى تأتینى فانطلقت فواریته ثم رجعت الى النبى و علىّ اثر التراب، فدعا لى بدعوات ما یسرّنى انّ لى بها ما على الارض من شی‏ء.

وقال عبد اللَّه بن مسعود خرج رسول اللَّه ینظر فى المقابر و خرجنا معه فامرنا فجلسنا ثم تخطّى القبور حتى انتهى الى قبر منها، فناجاه طویلا ثم ارتفع نحیب رسول اللَّه ص باکیا فبکینا لبکاء رسول اللَّه ثم انّه اقبل الینا فتلقّاه عمر بن الخطاب فقال یا رسول اللَّه ما الّذى ابکاک فقد ابکانا و افزعنا، فجاء فجلس الینا فقال:

افزعکم بکایى؟ فقلنا: نعم، فقال: ان القبر الذى رأیتمونى اناجى فیه قبر آمنه بنت وهب و انى فاستأذنت ربى فى زیارتها فاذن لى فیها و استأذنت ربى فى الاستغفار لها فلم یأذن لى فیه و نزل علىّ: ما کانَ لِلنَّبِیِّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَنْ یَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکِینَ … الایه

خبر درست است که رسول گور مادر خود را زیارت کرد بر سر گور وى بنشست اندیشه‏مند و برخاست اندوهگن، گونه روى وى بگشته و بسیار گریسته، یاران را گفت این گور مادر منست دستورى خواستم زیارت را، دستورى دادند و دستورى خواستم آمرزش خواستن را دستورى ندادند، یاران گفتند چون است که محمد بر خداى عز و جل گرامى‏ تر از ابراهیم است، ابراهیم را روا بود که پدر خود را آمرزش خواست محمد را روا نبود که مادر را خواست. این هر دو آیت جواب آنست.

ما کانَ لِلنَّبِیِ‏- این نفى است بمعنى نهى هم چنان که گفت: وَ ما کانَ لَکُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ‏ اما آنجا که گفت: ما کانَ لَکُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَها، وَ ما کانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ‏ آن بمعنى نفى است.

وَ لَوْ کانُوا أُولِی قُرْبى‏ اى- و لو کان المستغفر لهم آباؤهم و أبناؤهم او اقرباؤهم.

قال ابن عباس کانوا یستغفرون لامواتهم المشرکین، فنزلت هذه الایه، فلمّا نزلت امسکوا عن الاستغفار لامواتهم و لم ینهیهم عن ان یستغفروا عن الاحیاء حتى یموتوا.

مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمْ‏ این تبیّن اندر آن است که بر کفر میرند هم چنان که آزر را گفته: فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ … الایه. چون کافر بر کفر بمرد، مؤمن را پیدا گشت که او دوزخى است. و گفته ‏اند- استغفار درین آیت، نماز جنازه است. قال عطاء بن ابى رباح‏ ما کنت لادع الصلاه على احد من اهل هذه القبله و لو کانت حبشیه حبلى من الزّنا لانّى لم اسمع اللَّه حجب الصلاه الا عن المشرکین بهذه الایه.

پس عذر خلیل گفت ابراهیم در آن استغفار که پدر را کرد وَ ما کانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِیمَ لِأَبِیهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَهٍ وَعَدَها إِیَّاهُ‏ و آن آن بود که وى را گفته بود: لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَکَ‏، سَأَسْتَغْفِرُ لَکَ رَبِّی‏، بر امید آنکه خداى وى را ایمان دهد، و گفته ‏اند که آزر، ابراهیم را وعده داده بود که ایمان آرد بدلیل آنکه گفت: وَ اهْجُرْنِی مَلِیًّا یعنى استمهله لیتدبّر و یتفکّر. ابراهیم تا آزر زنده بود بر امید ایمان وى از بهر وى آمرزش خواست.

فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ‏ اى- لابراهیم ان اباه عدوّ للَّه بان مات على کفره. تَبَرَّأَ مِنْهُ‏ و قطع الاستغفار. إِنَّ إِبْراهِیمَ لَأَوَّاهٌ‏ اى- یکثر قول آوه. قال کعب کان ابراهیم اذا سمع ذکر النار قال اوه من النار و العرب یقول اوه بکذا و اوه من کذا. اوه مبنى على الکسر و یقال اوه بالضمّ و یقال ایه و العامه یقول آوه بالمدّ و حکى قطرب الفعل منه (آه یئوه اوها) کقال یقول قولا و یقال اوّه تأویها و تأوّه تأوّها و معنى- اوّاه: رجّاع توّاب.

و روى‏ انّ عمر سأل النبى (ص) عن الاوّاه فقال رحمک اللَّه ان کنت اوّاها

اى- تلّاء للقرآن و قیل- الاوّاه- الکثیر لذکر اللَّه. و قیل- هو- الرفیق الرحیم لعباد اللَّه و قیل- هو- المتأوّه شفقا و فرقا المتضرع یقینا و لزوما للطّاعه حَلِیمٌ‏ الحلیم الواسع للعقل المستقیم الخلق القوىّ القلب الرّزین الصّبر.

 

وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُضِلَّ قَوْماً بعد از آن که استغفار از بهر مشرکان که بر کفر مرده بودند حرام گشت بآن آیت که: ما کانَ لِلنَّبِیِّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَنْ یَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکِینَ‏ قومى مؤمنان که پیش از نهى استغفار کرده بودند ترسیدند که اگر ایشان را در آن، مؤاخذت باشد، رب العالمین تسکین دل ایشان را درین آیت بیان کرد که ایشان را در آنچه کردند مؤاخذت نیست که آن نیز ایشان را نگفته بودند که روا نیست. فقال تعالى:

وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ‏ یعنى- لیوقع الضلاله فى قلوبهم بعد الهدى.

 

حَتَّى یُبَیِّنَ لَهُمْ ما یَتَّقُونَ‏ فلا یتّقوه، فعند ذلک یستحقّوا الاضلال. این هم چنان است که در تحویل قبله گفت: وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُضِیعَ إِیمانَکُمْ‏ و در تحریم خمر گفت:

لَیْسَ عَلَى الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جُناحٌ فِیما طَعِمُوا. و قیل معناه: و ما کان اللَّه لیعذب قوما حتى یتبین لهم ما یتقون اى- ما یأتون و ما یذرون. و قیل سبب نزولها- انّ قوما من الاعراب اسلموا و عادوا الى بلادهم فعملوا بما شاهدوا رسول اللَّه یفعله من الصلاه الى بیت المقدس و صیام ایام البیض ثم قدموا بعد ذلک على رسول اللَّه فوجدوه یصلى الى الکعبه و یصوم شهر رمضان فقالوا: یا رسول اللَّه ردّنا اللَّه بعدک بالضلال انّک على امر و انّا على غیره، فانزل اللَّه هذه الایه.

 

إِنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ ملکه قدرته على الإبداع، و المعدوم مقدوره و مملوکه فاذا اوجده فهو فى حال حدوثه مقدوره و مملوکه فاذا اعدمه خرج عن الوجود و لم یخرج عن کونه مقدورا. یُحْیِی وَ یُمِیتُ‏ یحیى من أقبل الیه بتفضّله و یمیت من اعرض عنه بتکبّره، یحیى من یشاء بعرفانه و توحیده و یمیت من یشاء بکفرانه و الحاده، یحیى قلوب العارفین بانوار المواصله و یمیت نفوس العابدین بآثار المنازله. وَ ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصِیرٍ سبق تفسیرها.

 

لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِیِ‏ من اذنه للمنافقین فى التخلف عنه فى قوله: لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ‏، و قیل- هو مفتاح کلام لما کان هو سبب توبتهم ذکر معهم کقوله: فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ‏. قوله: وَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ فِی ساعَهِ الْعُسْرَهِ یعنى- تاب علیهم فاستنقذهم من شده العسره عسره الظهر و عسره الماء و عسره الزّاد. غزاء عسرت غزاء تبوک است و جیش العسره سپاه آن و ساعه العسره هنگام آن و وقت آن و رستاخیز را ساعت نام کردند و آن پنجاه هزار سال است و این ساعه العسره اشارت فرا آن وقت که جبرئیل پیغام آورد که بغزاء تبوک شید و معنى عسره دشوارى و تنگى است یعنى که ایشان در آن غزاء از زاد و آب و مرکوب به تنگى و سختى عظیم رسیده بودند، یک شتر میان جماعتى بود، بر آن مى ‏نشستند بر تعاقب، و تنگى زاد چنان بود که شتر را میکشتند و آب امعاء آن مى ‏آشامیدند. مِنْ بَعْدِ ما کادَ یَزِیغُ قُلُوبُ فَرِیقٍ مِنْهُمْ‏ حمزه و حفص یزیغ بیا خوانند. قال الفراء الفعل المستند الى المؤنث اذا تقدم علیه جاز تذکیره و تأنیثه، فذکّر یزیغ کما ذکّر کاد لیتشابه الفعلان. این نه زیغ است از ایمان و اسلام، که این کنایت است از کراهت قتال و دشوار آمدن آن در وقت گرما و هم چنان سموم، و نایافت‏ ساز و برگ. قومى همت کردند که از آن غزا باز گردند از دشوارى، این زیغ آنست.

قال ابن عباس: قیل لعمر بن الخطاب ما شأن العسره؟ فقال عمر- خرجنا مع رسول اللَّه الى تبوک فى قیظ شدید و نزلنا منزلا اصابنا فیه عطش حتى ظننّا ان رقابنا ستنقطع حتّى ان کان الرجل لیذهب یلتمس الماء فلا یرجع حتى یظنّ ان رقبته ستنقطع و حتّى انّ رجلا ینحر بعیره فیعصر فرثه فیشربه. فقال ابو بکر الصدیق یا رسول اللَّه انّ اللَّه عز و جل قد عوّدک فى الدّعاء فادع لنا، یعنى- استسق لنا ففعل رسول اللَّه فمطروا حتّى ملئوا ما معهم.

 

ثُمَّ تابَ عَلَیْهِمْ‏ این- تاب علیهم- همان قوم ‏اند که گفت: لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِیِّ وَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ کرّر ذکر التوبه لانّه لیس فى ابتداء الاسلام ذکر ذنبهم فقدم اللَّه ذکر التوبه فضلا منه ثم ذکر ذنبهم ثم اعاد ذکر التوبه. آن مهاجران و انصار پسندیدگان خدا بودند چون چیزى بر دل ایشان بر گذشت از کراهیت در بیرون شدن به تبوک خداى ایشان را توبه داد تا با طوع گرائیدند و با طاعت آمدند و باجابت استقبال کردند و اعلام شرف گشتند در دنیا و آخرت.

 

وَ عَلَى الثَّلاثَهِ اى- و تاب على الثلاثه این سه تن: یکى کعب مالک است الشاعر الثعلبى، دیگر هلال بن امیه الواقفى، سوم مراره بن الربیع و هم المرجون لامر اللَّه.

و جمله بدان که: مسلمانان در قصه تبوک شش فرقه ‏اند: فرقتى اهل صدق‏ اند که بغزا شدند دیگر فرقتى بودند با ایشان در غزا که راز و سرّ با منافقان داشتند چنان که خداى گفت: وَ فِیکُمْ سَمَّاعُونَ لَهُمْ‏ و نه منافق صریح بودند. سه دیگر، فرقت منافقان صریح بودند و بغزا نیامدند، آن هشتاد تن بودند و کسرى و قعد الذین کذبوا باللَّه ایشانند.

و فرقتى خداوندان عذر بودند، بعذر بخانه بنشستند: الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الْأَعْرابِ‏ ایشانند.

و گروهى بودند که منافق نبودند و عذر نداشتند و نه رفتند، ایشان اینند که‏ وَ عَلَى الثَّلاثَهِ … ششم فرقت یک تن بود که منافق نبود و عذر نداشت و باز نشسته بود هم چون این سه تن و آخر بیگاه و دیر بیامد تنها توفیق یافت از پس بیامد و او ابو خیثمه الانصارى است پیر بود و مصطفى در صحراى تبوک در لشگرگاه با یاران نشسته بود که شخصى پدید آمد از دور، و صورت وى از دورى ناپیدا، مصطفى گفت یکى آمد اللهم اجعله ابا خیثمه فاذا هو ابو خیثمه.

و گفته ‏اند آخرتر غزائى از غزاهاى مصطفى غزاء تبوک است هیجده شبانروز مصطفى در آن غزاء تبوک فرو آمده بود.

گفته ‏اند که دو ماه هیچ حرب نرفت اما از هر جانب مردم همى آمدند و جزیت همى پذیرفتند و رسول خدا در آن وقت که بیرون شد محمد بن مسلمه را بر مدینه خلیفه کرد و على را بر حجرات خویش. منافقان على را طعن کردند که رسول از دشمنى دیدار وى او را با خود نبرد. على از آن گفت ایشان غمگین شد سلاح برداشت و بر اثر رسول برفت رسول وى را گفت چرا آمدى؟ قصه بگفت رسول (ص) بگفت:

«اما ترضى ان تکون منّى بمنزله هارون من موسى»؟ هذا مثل ضربه ع حین استخلفه حال غیبته کما استخلف موسى اخاه هارون حین خرج الى الطور فکانت تلک الخلافه فى حیاته فى وقت خاص.

 

وَ عَلَى الثَّلاثَهِ الَّذِینَ خُلِّفُوا این تخلیف درین موضع نه بر آن معنى تخلیف است که در سوره الفتح گفت: سَیَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ‏ این تخلیف آن بود که خداى منافقان را از غزاء رضوان و از بیعه رضوان با پس کرد بخذلان آن که آن نیکویى از ایشان دریغ داشت، هم چنان که جایى دیگر گفت ثبطهم و هم چنان که رسول خدا گفت:

لا یزال اقوام یتأخّرون عن الجماعات حتى یؤخّرهم اللَّه.

این تخلیف اینجا در این سوره آن بود که رسول خدا ایشان را با خانها فرستاد و از پیش خویش باز کرد و آنکه که با مدینه آمد، پیش او آمدند و اقرار دادند و در شأن ایشان این آیت فرو آمد وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ‏ رسول خدا فرمود که با ایشان بیع و شرى مکنید و با ایشان سخن مگویید و ایشان را فرمود که گرد زنان خویش مگردید پس زن هلال بن امیه نزدیک رسول خدا آمد گفت: یا رسول اللَّه! هلال مردى پیر است چندان بگریسته که او را بیم هلاک است و اگر او را مراعات نکنم و نان خورش از بهر وى راست نکنم از ضعف و سستى هلاک شود. رسول گفت دستورى هست که تعهد کنى اما صحبت روا نیست پس همه خلق از ایشان دورى گزیدند و با ایشان‏ هیچ سخن نمیگفتند. کعب بن مالک گوید معاذ را سلام کردم جواب نداد، سخن گفتم از من اعراض کرد، گفت خداى داند که من او را و رسول او را دوست میدارم کعب گوید پس مردى را دیدم که مرا طلب همى کرد نزدیک من آمد و نامه بمن داد از ملک غسّان، مضمون این نامه آن بود که: بما رسید که این مرد ترا بیازرده است و ترا مهجور کرده اگر نزدیک من آیى ترا نزدیک من نیکوئیها بود. گفت جهان بر من تاریک شد که شومى معصیت من بدانجا رسید که مشرک را بمن طمع افتاد، آن نامه پاره پاره کردم و بینداختم و از قبیله و عشیره و خویش و پیوند خود بریدم بر سر کوهى خیمه زدم همى‏ گریستم تا پنجاه روز بر آمد پس رسول خدا در خانه ام سلمه بود و شب دو بهره گذشته که گفت یا ام سلمه خبردارى که خداى تعالى توبه ایشان قبول کرد و آیت فرستاد: لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِیِ‏ تا بآخر هر دو آیت. کعب گفت من در نماز بودم که خلق را دیدم روى بمن نهاده همى آواز شنیدم از سر کوه که یا کعب بن مالک خداى تعالى توبه شما قبول کرد. من جامه خویش، مبشّر را بخشیدم، جامه دیگر در پوشیدم و آمدم بنزدیک رسول خدا، ابو بکر و عمر و جماعتى صحابه را دیدم که باستقبال من همى آمدند و مرا بشارت همى دادند و تهنیت همى کردند، تا آمدم نزدیک رسول خدا او را دیدم چون ماه تابان و خورشید رخشان گفت یا کعب ترا بشارت باد که خداى تعالى توبه شما قبول کرد و شما را باز پذیرفت و این آیت بر خواند:

وَ عَلَى الثَّلاثَهِ الَّذِینَ خُلِّفُوا حَتَّى إِذا ضاقَتْ عَلَیْهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ‏ این با بمعنى- مع- و الرحب- السعه. یقال: فلان رحیب الصدر اى- واسع الصدر. و منه قوله مرحبا، و منه سمى عرصه المسجد- رحبه. و الرحاب- العراض. یقال: رحّب به اذا قال مرحبا. قال المفسرون: ضیّق الارض علیهم بانّ المؤمنین منعوا من کلامهم و معاملتهم و ازواجهم باعتزالهم و کان النبى (ص) معرضا عنهم.

 

وَ ضاقَتْ عَلَیْهِمْ أَنْفُسُهُمْ‏ دلهاى ایشان ور ایشان تنگ گشت یعنى احوال ایشان.

و قیل- تبرّموا منها بالهمّ الذى حصل فیها.

وَ ظَنُّوا ایقنوا، در قرآن ظن بمعنى یقین جایها است، أَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ‏ ان لا معتصم من عذاب اللَّه‏ إِلَّا إِلَیْهِ‏. معنى لجأ باز پناهیدن است با یک جا و آن سه رکن است‏

لجأ زبان و لجأ دل و لجأ جان لجأ زبان اعتذار است و لجأ دل افتقار است و لجأ جان اضطرار است.

وَ ظَنُّوا أَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَیْهِ‏- میگوید بدانستند و یقین شد ایشان را که باز پناهیدن و باز گشت نیست از خداى مگر هم با خدا. از عذاب وى رستن نیست مگر فضل و رحمت وى.

 

ثُمَّ تابَ عَلَیْهِمْ لِیَتُوبُوا اعاد التوبه للتوکید، لانّ ذکر التوبه على هؤلاء مضى فى قوله‏ وَ عَلَى الثَّلاثَهِ. و در معنى‏ ثُمَّ تابَ عَلَیْهِمْ لِیَتُوبُوا لطف بهم فى التوبه[۳] و وفقهم لها. قال ابو یزید غلطت فى اربعه اشیاء: فى الابتداء مع اللَّه ظننت انى احبّه فاذا هو یحبّنى قال اللَّه تعالى: یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ‏. و ظننت انّى ارضى عنه فاذا هو رضى عنى قال اللَّه تعالى: رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ‏ و ظننت انى اذکره فاذاً هو ذکرنى قال سبحانه:

وَ لَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ و ظننت انّى اتوب فاذا هو تاب علىّ: قال اللَّه تعالى: ثُمَّ تابَ عَلَیْهِمْ لِیَتُوبُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ‏ یتوب على عبده بفضله اذا تاب الیه من ذنبه.

 

 

النوبه الثالثه

 

قوله تعالى: إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ … بر ذوق عارفان و طریق خاصگیان، این آیت جاى ناز دوستان است و میدان اسرار صدّیقان، و تهنیت مؤمنان، تهنیتى زیبا و تشریفى بسزا، تهنیتى که دل را انس است و جان را پیغام. آرایش مجلس است و سرمایه مفلس. زینت زبانها و زندگى دلها. تهنیتى کریم، از خداوندى کریم، در ذات کریم و در صفات کریم، و در مهر کریم و در نواخت کریم و در بخشش کریم. رهى را بفضل خویش مى‏ بخشد آن گه بخشیده خود ازو باز میخرد.

خود میدهد خود معاملت میکند و در آن معاملت، سود همى رهى را مى‏ بخشد و زیان خود مى‏ پذیرد اینست نیکوکارى و کریمى. اینست مهربانى و لطیفى.

در توریه موسى است که: الجنه جنتى و المال مالى، فاشتروا جنتى بمالى فان‏ ربحتم فلکم و ان خسرتم فعلىّ. یا بنى آدم ما خلقتکم لا ربح علیکم انما خلقتکم لتربحوا على.

رب العالمین در ازل پیش از وجود بنده، بنده را بخرید. خود بایع بود و خود مشترى. خود فروخت و خود خرید، و در شرع مصطفى روا نیست که در معاملت، بایع و مشترى یکى بود، مگر که پدر باشد، که از شرط شفقت و انتفاء تهمت و کمال مهربانى و مهر ابوّت، او را رواست، پس چه گویى در خدا که رأفت و رحمت وى در بنده بیش از آنست، و مهربانى وى بى‏کران است و مهر وى افزون از آن است، چون در حق پدر رواست، در حق خالق مهربان اولیتر و تمامتر، و انگه دانست رب العزه که بنده، بد خوى و بد عهد و بى‏ وفاست و بوقت بلوغ اعتراض کند آن راه اعتراض بوى فروبست که نفسى پر عیب و پر آفت خرید، ببهشتى پر ناز و پر نعمت. نفسى که محل شهوات و بلیات است، ببهشتى که قرب حق را مراتب و درجات است، و در معاملات شرعى جایى که ثمن بر مبیع بیفزاید راه اعتراض در آن بسته شود. و آن گه نفس خرید و قلب نخرید از بهر آن که قلب دل است و دل بر محبت و مهر حق وقف است و بر وقف، خرید و فروخت روا نبود.

و نیز شرط مبایعت تسلیم است، آنچه تسلیم وى ممکن نیست، در شرع، بیع و شرى در آن روا نیست. مرغ بر هوا و ماهى در دریا نفروشند، که تسلیم آن آسان نیست. حال دل بنده همین است و تسلیم آن ممکن نیست، تا رب العزه میگوید یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ‏.

قال النصر آبادى: اشترى منک ما هو صفتک و القلب تحت صفته فلم یقع علیه المبایعه.

قال النبى (ص): قلب ابن آدم بین اصبعین من اصابع الرحمن.

و گفته ‏اند نفس دربان دل است بجاى چاکر ایستاده رعیت‏وار در خدمت، و دل در محل شهود است، محمول ربوبیت، سلطان‏وار همى راند ملکت، پس چون نفس که چاکر است قیمت وى بهشت آمد با خزائن نعمت چگویى دل را با آن همه زلفت و قربت. قیمت وى چه باشد مگر جوار حضرت عزت و دوام مشاهدت و رؤیت.

پیر طریقت گفت جوهرى است بر خاک افتاده میان راه، عالم از قیمت آن جوهر ناآگاه، صاحب دولتى بسر آن رسید ناگاه، پادشاهى جاوید یافت بى‏طبل و کلاه، از قیمت آن جوهر بر راه چیزى نکاست، قیمت آن جوهر هم که دى بود بجاست. نورجوهر کرا تابان است، آن را که عنایت معلوم است. گله برخاست، ابتداء به برّ کى کرد، و از آغاز، این کار که خواست. درخت مهر که کشت، و سراى دوستى که آراست. پس با چندین لطف، این بد اندیشى چراست. روز خریدارى عیب میدید و گفت که رواست.

الهى! این همه شادى از تو بهره ما است چون تو مولى کراست؟ و چون تو دوست کجا است و بآن صفت که تویى از تو خود جز این نرواست، و تا مى‏گویى که این خود نشانست و آئین فرد است، این پیغام است و خلعت برجاست، صبر را چه روى و آرام را چه جاست.

 

روزى که سر از پرده برون خواهى کرد دانم که زمانه را زبون خواهى کرد
گر زیب و جمال ازین فزون خواهى کرد یا رب چه جگرهاست که چون خواهى کرد

 

فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بایَعْتُمْ بِهِ … این باز تشریفى دیگر است و تخصیصى دیگر. میگوید شاد بید رهیگان من، بنازید در معاملت که کردید با من، رامش کنید بنام من، بیاسائید بنام و نشان من، کسى که بیعى کند، همه شادى وى ببهاى مبیع بود، هر چند که ثمن نیکوتر و افزونتر، شادى وى بیشتر، رب العالمین نگفت بثمن که یافتید شادى کنید، بل که به بیع که با من کردید و معاملت که با من در گرفتید شادى کنید. چه غم دارد او که وى را دارد، کرا شاید آنکه قرب وى را نشاید؟

در زبور داود است: اى پسر آدم، چرا وا غیر من دوستى گیرى که سزاى دوستى منم، چرا نه با من بازار کنى که جواد و مفضل منم، چرا با من معاملت نگیرى که بخشنده فراخ بخش منم، یا تجار الدنیا ربح الدنیا یفنى و ربحى یبقى: ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ‏، وَ الْباقِیاتُ الصَّالِحاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَواباً وَ خَیْرٌ أَمَلًا فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ‏ بیعى که در ازل خود کرد و ما نکردیم، بنام ما باز کرد و به ما باز خواند که آن بیع که من کردم شما کردید. هم چنان که مصطفى را گفت:

وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ رَمى‏ اشارت است بنقطه جمع و تحقیق تفرید. نسیم ازل دمیده و برق یگانگى درخشیده و رهى را از دست آب و خاک ربوده دوگانگى‏ با عدم و حقیقت صافى شده منّى عاریت کشته:

آشوب جهان همه حدیث من و تو بگذار مرا همه جهان گلشن تو

التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ … صفت مؤمنان است و سیرت آشنایان و آئین دوستان.

پسینان این گیتى پیشوایان آن گیتى، گواهان انبیاء و شفعاء خلق، سادات دنیا و دوست‏داران دین، و دوست داشتگان حقّ، طبقات ایشان درین آیت بنظام پسندیده یاد کرد و ایشان را بر آن ستوده و بدان گواهى داده و ابتدا که کرد بدون ترین ایشان کرد. نخست فروتران را یاد کرد: تائبان و از گنه بازگشتگان، تا خجل نمانند دل گیرند و امید تازه دارند، گفت:

التَّائِبُونَ‏، از گناه باز گشتگان‏ اند، عذر دهان و پشیمانان ‏اند.

الْعابِدُونَ‏ پرستگارانند امر گزاران‏ اند خدمت ورزان ‏اند.

الْحامِدُونَ‏ ستایندگان آزادى کنندگان ‏اند، ثناگویان اند.

السَّائِحُونَ‏ حاجیان‏ اند روزه‏داران‏ اند علم جویان‏ اند.

الرَّاکِعُونَ‏ متواضعان‏ اند خدمتکاران‏ اند در فرمان بردارى به پیرى رسیدگان‏ اند.

السَّاجِدُونَ‏ نماز کنندگان ‏اند. متضرعان‏ اند. جلال مرا روى بر خاک نهندگان‏ اند.

الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ‏ خلق را بدین فرمایندگان ‏اند. مؤذّنان و با طاعت خوانندگان‏ اند. متناصحان و یکدیگر را پند دهندگان‏ اند.

وَ النَّاهُونَ عَنِ الْمُنْکَرِ سلطانان دادگران ‏اند مذکّران و خلق از شر فرود آرندگان‏ اند. و بجان و دل آن را پذیرندگان‏ اند.

وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ‏ بشارت ده مؤمنانرا که هر چه از ایشان تقصیر است بى نیازى من برابر آنست و هر چه از ایشان ناپسند است مهربانى من بر سر آنست و هر چه رهى را امید است فضل من برتر از آنست. بشارت ده مؤمنانرا که چون ایشان را میگزیدم عیب مى‏ دیدم، نپسندیدم تا بیشر بنهانها وارسیدم، رهى را به بى ‏نیازى خود چنان که بود خریدم. قال ابن عطاء: لا تصح العباده الّا بالتوبه و لا التوبه الا بالحمد على ما وقعت علیه من طریق التوبه، و لا یصح الحمد الا بمداوه السیاحه و الریاضه، و لا هذه المقامات و المقدمات‏ الا بمداومه الرکوع و السجود، و لا یصح هذه کلّه الا بالامر بالمعروف و النهى عن المنکر، و لا یصح شى‏ء مما تقدّم الا بحفظ الحدود ظاهرا و باطنا، و المؤمن من یکون هذه صفته، لانّ اللَّه عز و جل یقول و بشر المؤمنین الذین بهذه الصفه. در آثار بیارند که فردا در رستاخیز قومى را از این امّت بترازوگاه آرند و فریشتگان که بر ایشان موکّل باشند بدیهاى ایشان شمردن گیرند، که بار خدایا بد عهدانند بى‏ وفایان‏اند، فراموش کاران‏اند، گنه کاران ‏اند، دلیران و شوخان‏ اند. رب العزه گوید جل جلاله: از آنجا که کردار ایشان است چنان‏ اند و از آنجا که کرم و عفو ماست، تائبان‏ اند، عابدان‏ اند، حامدان‏ اند، روزه- داران ‏اند، نماز گزاران‏ اند، دوستى ما بجان و دل خواهان ‏اند و بمهر ما یکتا گویان‏ اند، زبان حال بیچارگان بنعت انکسار و افتقار میگوید که، خداوندا اگر فاسقیم و اگر عابد، چنان که هستیم آن توایم و بداشت توایم، برخواست تو موقوف و به بندگى تو معروف، از تو گذر نه و بى تو بسر نه.

بنده گر خوبست گر زشت آن تست‏ عاشق ار دانا و گر نادان تراست‏

______________________________

[۱] ( ۱) میاثر جمع میثره مخده‏اى که روى زین میگذارند و نیز زین‏هایى است از حریر و دیبا( المنجد)

[۲] ( ۲) بیوسنده: منتظر( برهان قاطع)

[۳] ( ۱) در نسخه الف: التوریه.

 

کشف الأسرار و عده الأبرار، ج‏۴

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *