کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره المؤمنون آیه ۱۷-۵۰

۲- النّوبه الاولى‏

(۲۳/ ۵۰- ۱۷)

قوله تعالى:

«وَ لَقَدْ خَلَقْنا فَوْقَکُمْ سَبْعَ طَرائِقَ» بیافریدیم زبر شما هفت طبق آسمان،

«وَ ما کُنَّا عَنِ الْخَلْقِ غافِلِینَ» (۱۷) و [در برترى خویش‏] از آفریده خویش هرگز ناآگاه نبوده‏ایم.

«وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ» و فرو فرستادیم از آسمان آبى باندازه حاجت خلق بدو،

«فَأَسْکَنَّاهُ فِی الْأَرْضِ» آن را در زمین جاى دادیم،

«وَ إِنَّا عَلى‏ ذَهابٍ بِهِ لَقادِرُونَ» (۱۸) و ما بر بردن آن آب [با همه جاى‏] تواناییم،

«فَأَنْشَأْنا لَکُمْ بِهِ جَنَّاتٍ» بیافریدیم شما را بآن آب بهشتهایى،

«مِنْ نَخِیلٍ وَ أَعْنابٍ» از خرما بنان و انگورها،

«لَکُمْ فِیها فَواکِهُ کَثِیرَهٌ» شما را در آن میوه‏هاى فراوان،

«وَ مِنْها تَأْکُلُونَ» (۱۹) و از آن مى‏خورید.

«وَ شَجَرَهً تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سَیْناءَ» و بیافریدیم درختى که بیرون آید از سنگ کوه، آن کوه نیکو،

«تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ» بیرون آید و با خود روغن مى‏آرد،

«وَ صِبْغٍ لِلْآکِلِینَ» (۲۰) و نان خواران را نان خورش میآرد.

«وَ إِنَّ لَکُمْ فِی الْأَنْعامِ لَعِبْرَهً» و شما را درین چهارپایان عبرتى است، [تا نادیده بآن دریابید]،

«نُسْقِیکُمْ مِمَّا فِی بُطُونِها» میآشامانیم شما را از آن شیر که در شکمهاى ایشانست،

«وَ لَکُمْ فِیها مَنافِعُ کَثِیرَهٌ» و شما را در آن سودها و بکار آمدهاى فراوانست،

«وَ مِنْها تَأْکُلُونَ» (۲۱) و از آن مى‏خورید.

«وَ عَلَیْها وَ عَلَى الْفُلْکِ تُحْمَلُونَ» (۲۲) و شما را بر پشتهاى ایشان و بر کشتیها بردارند.

«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى‏ قَوْمِهِ» به پیغام فرستادیم نوح را بقوم او،

«فَقالَ‏ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ» تا گفت اى قوم اللَّه را پرستید،

«ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ» نیست شما را خدایى جز ازو،

«أَ فَلا تَتَّقُونَ» (۲۳) به نپرهیزید از جز ازو 

«فَقالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ» پیشوایان قوم او گفتند،

«ما هذا إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ» نیست این مرد مگر مردمى چون شما،

«یُرِیدُ أَنْ یَتَفَضَّلَ عَلَیْکُمْ» میخواهد که افزونى یابد بر شما،

«وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَأَنْزَلَ مَلائِکَهً» و اگر اللَّه خواستى به پیغام از فرشتگان فرو فرستادى،

«ما سَمِعْنا بِهذا» هرگز نشنیدیم این، [پیغام آسمان بر مردمان‏]

«فِی آبائِنَا الْأَوَّلِینَ» (۲۴) در روزگار پدران پیشینیان ما.

«إِنْ هُوَ إِلَّا رَجُلٌ بِهِ جِنَّهٌ» نیست این مگر مردى که در او دیوانگی ست،

«فَتَرَبَّصُوا بِهِ حَتَّى حِینٍ» (۲۵) درنک مى‏دارید او را یک چندى.

«قالَ رَبِّ انْصُرْنِی بِما کَذَّبُونِ» (۲۶) [نوح‏] گفت خداوند من یارى ده مرا بآنچه ایشان مرا دروغزن گرفتند.

«فَأَوْحَیْنا إِلَیْهِ» پیغام دادیم باو،

«أَنِ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنا» که کشتى کن بر دیدار چشمهاى ما،

«وَ وَحْیِنا» و پیغام و فرمان ما،

«فَإِذا جاءَ أَمْرُنا» چون فرمان ما آید،

«وَ فارَ التَّنُّورُ» و از میان تنور تافته آب بر آید،

«فَاسْلُکْ فِیها» درآور در آن کشتى،

«مِنْ کُلٍّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ» از هر جفتى و از هر جنسى، [از جانور و بیخ و تخم‏] جفت جفت،

«وَ أَهْلَکَ» و کسان خویش را در آر،

«إِلَّا مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ مِنْهُمْ» مگر کسى که پیشى کرد برو سخن اللَّه ببدبختى،

«وَ لا تُخاطِبْنِی فِی الَّذِینَ ظَلَمُوا» و با من سخن مگو در آن ستمکاران،

«إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ» (۲۷) که ایشان کشتنى‏اند بآب.

«فَإِذَا اسْتَوَیْتَ أَنْتَ وَ مَنْ مَعَکَ عَلَى الْفُلْکِ» چون راست نشستى بر کشتى و آرام گرفتى تو و ایشان که با تواند،

«فَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی نَجَّانا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ» (۲۸) بگو ستایش نیکو آن خداى را که باز رهاند ما را ازین قوم ستمکاران.

«وَ قُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِی مُنْزَلًا مُبارَکاً» و بگوى خداوند من فرود آر مرا فرود آوردنى با برکت،

«وَ أَنْتَ خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ» (۲۹) و تو بهتر فرود آورندگانى.

«إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ» درین قصه نوح نشانها و پندهاى نیکوست.

«وَ إِنْ کُنَّا لَمُبْتَلِینَ» (۳۰) و نبودیم ما مگر آزمایندگان.

«ثُمَّ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِینَ» (۳۱) آن گه بیافریدیم پس ایشان گروهى دیگر،

«فَأَرْسَلْنا فِیهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ» به پیغام فرستادیم بایشان رسولى هم از ایشان،

«أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ» ایشان را گفت اللَّه را پرستید نیست شما را خدایى جز زو،

«أَ فَلا تَتَّقُونَ» (۳۲) به نپرهیزید از جز او.

«وَ قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ» روى شناسان قوم او گفتند،

«الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِلِقاءِ الْآخِرَهِ» ایشان که کافر شدند و دیدار رستاخیز را دروغ شمردند،

«وَ أَتْرَفْناهُمْ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا» و درین جهان ایشان را در فراخى و نعمت داشتیم،

«ما هذا إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ» نیست این مگر مردمى همچون شما،

«یَأْکُلُ مِمَّا تَأْکُلُونَ مِنْهُ» میخورد از آنچه شما میخورید،

«وَ یَشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ» (۳۳) و مى‏آشامد از آنچه شما میآشامید.

«وَ لَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَکُمْ» و اگر فرمان برید شما مردمى را همچون خود،

«إِنَّکُمْ إِذاً لَخاسِرُونَ» (۳۴) شما آن گه براستى که زیان کارانید.

«أَ یَعِدُکُمْ» این مرد شما را وعده دهد،

«أَنَّکُمْ إِذا مِتُّمْ وَ کُنْتُمْ تُراباً وَ عِظاماً» که شما آن گه که بمیرید و خاک گردید و استخوان،

«أَنَّکُمْ مُخْرَجُونَ» (۳۵) شما بیرون آوردنى اید از زمین.

«هَیْهاتَ هَیْهاتَ» چون دور است و نابودنى چون دور است و نابودنى،

«لِما تُوعَدُونَ» (۳۶) دورى این وعده راست که [این مرد] مى‏دهد شما را.

«إِنْ هِیَ إِلَّا حَیاتُنَا الدُّنْیا» نیست این مگر زندگانى ما این جهانى،

«نَمُوتُ وَ نَحْیا» هم ایدر میرییم و هم ایدر مى‏میزیم،

«وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثِینَ» (۳۷) و ما انگیختنى نیستیم.

«إِنْ هُوَ إِلَّا رَجُلٌ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ کَذِباً» نیست او مگر مردى که دروغ مى‏سازد بر اللَّه از خویشتن،

«وَ ما نَحْنُ لَهُ بِمُؤْمِنِینَ» (۳۸) و ما او را استوار دارندگان نیستیم،

«قالَ رَبِّ انْصُرْنِی بِما کَذَّبُونِ» (۳۹) [پیغامبر] گفت خداوند من یارى ده مرا بآنچه مرا دروغزن گرفتند،

«قالَ عَمَّا قَلِیلٍ لَیُصْبِحُنَّ نادِمِینَ» (۴۰) اللَّه گفت چند بیشتر، بدرنگى اندک‏تر از گفت خویش پشیمان شوند.

«فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَهُ بِالْحَقِّ» فرا گرفت ایشان را بانگ جبرئیل بداد،

«فَجَعَلْناهُمْ غُثاءً» ایشان را چون خاشاک سر سبک کردیم،

«فَبُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِینَ» (۴۱) دورى بادا گروه ستمکاران را و فرو ترى.

«ثُمَّ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قُرُوناً آخَرِینَ» (۴۲) پس آن گه باز بیافریدیم پس ایشان قرنهاى دیگران.

«ما تَسْبِقُ مِنْ أُمَّهٍ أَجَلَها وَ ما یَسْتَأْخِرُونَ» (۴۳) هیچ گروه از هنگام خویش پیش نشد و نه با پس ماندند،

«ثُمَّ أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا» پس رسولان خویش را فرستادیم دمادم،

«کُلَّ ما جاءَ أُمَّهً رَسُولُها کَذَّبُوهُ» هر گه که بگروهى رسول ما آمد دروغزن گرفتند او را،

«فَأَتْبَعْنا بَعْضَهُمْ بَعْضاً» در پى یکدیگر پیوستیم پیغامبران خویش را،

«وَ جَعَلْناهُمْ أَحادِیثَ» و دشمنان را سمرى کردیم،

«فَبُعْداً لِقَوْمٍ لا یُؤْمِنُونَ» (۴۴) دورترى بادا گروه ناگرویدگان را.

«ثُمَّ أَرْسَلْنا مُوسى‏ وَ أَخاهُ هارُونَ» پس ایشان فرستادیم موسى را و برادر وى هارون،

«بِآیاتِنا وَ سُلْطانٍ مُبِینٍ» (۴۵) به پیغامها و نشانهاى ما و حجّت آشکارا،

«إِلى‏ فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِ» بفرعون و کسان او،

«فَاسْتَکْبَرُوا وَ کانُوا قَوْماً عالِینَ» (۴۶) گردن کشیدند و قومى بودند در خویشتن بر افراشتگان.

«فَقالُوا أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَیْنِ مِثْلِنا» گفتند ما بگرویم دو مردم را همچون ما،

«وَ قَوْمُهُما لَنا عابِدُونَ» (۴۷) و قوم ایشان هر دو ما را پرستگاران.

«فَکَذَّبُوهُما فَکانُوا مِنَ الْمُهْلَکِینَ» (۴۸) دروغزن گرفتند ایشان را هر دو، تا ازهلاک کردگان گشتند.

«وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسَى الْکِتابَ» و موسى را نامه دادیم،

«لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ» (۴۹) تا او و قوم او بآن راه برند،

«وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْیَمَ وَ أُمَّهُ آیَهً» و پسر مریم را و مادر او را شگفت جهان کردیم،

«وَ آوَیْناهُما» و باز آوردیم ایشان را

«إِلى‏ رَبْوَهٍ» بر بالایى

«ذاتِ قَرارٍ وَ مَعِینٍ» (۵۰) آرامگاه و آب روان.

النّوبه الثانیه

قوله: «وَ لَقَدْ خَلَقْنا فَوْقَکُمْ سَبْعَ طَرائِقَ» اى- سبع سماوات، سمّیت طرائق لتطارقها و هو ان بعضها فوق بعض، یقال طارقت النعل اذ جعلت بعضها فوق بعض، و قیل سمّیت طرائق لانّها طرائق الملائکه یسیرون فیها و یقفون علیها. «وَ ما کُنَّا عَنِ الْخَلْقِ غافِلِینَ» اى کنّا لهم حافظین من ان تسقط السّماء علیهم فهلکهم کما قال تعالى:

«وَ یُمْسِکُ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ». و قیل و ما کنّا عن خلق السّماوات غافلین فیقع فیها التفات و الفطور کقوله: «ما تَرى‏ فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ».

قال الزجّاج: اى- لم یکن لتغفّل عن حفظهنّ کما قال. «وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً»، و قیل و ما کنّا عن ارزاق الخلق غافلین و عن شکرهم و کفرهم، و قیل ما ترکناهم سدى بغیر امر و نهى.

«وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ» اى- من جانب السّماء، و قیل من السّحاب، و قیل من عین السّماء، «السَّماءِ» اى- مطرا، «بِقَدَرٍ» اى- قدر ما یکفیهم لشربهم و زرعهم، و قیل معناه بمقدار معلوم عند اللَّه لا یزید علیه و لا ینقص. قال ابن مسعود:

لیست سنه با مطر من سنه و لکن اللَّه یصرفه حیث یشاء. و قیل بقدر او بوزن یعلمه اللَّه «فَأَسْکَنَّاهُ فِی الْأَرْضِ» یعنى ما یبقى فى الغدران و المستنقعات ینتفع به النّاس فى الصیف‏ عند انقطاع المطر، و قیل فاسکنّاه فى الارض ثم اخرجنا منها ما نبع فماء الارض کلّه من السّماء، «وَ إِنَّا عَلى‏ ذَهابٍ بِهِ لَقادِرُونَ» حتى تهلکوا عطشا و تهلک مواشیکم و تخرب اراضیکم،و فى الخبر: انّ اللَّه تعالى انزل اربعه انهار من الجنّه سیحان و جیحان و دجله و الفرات».

عن عکرمه عن ابن عباس عن النّبی (ص): انّ اللَّه تعالى انزل من الجنّه خمسه انهار جیحون و سیحون و دجله و الفرات و النیل انزلها، اللَّه من عین واحده من عیون الجنّه من اسفل درجه من درجاتها على جناحى جبرئیل استودعها الجبال و اجراها فى الارض و جعل فیها منافع للناس فى اصناف معائشهم فذلک قوله عز و جل:«وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَأَسْکَنَّاهُ فِی الْأَرْضِ»، فاذا کان عند خروج یأجوج و مأجوج ارسل اللَّه جبرئیل فیرفع من الارض القرآن و العلم کلّه و الحجر الاسود من رکن البیت و مقام ابراهیم و تابوت موسى بما فیه و هذه الانهار الخمسه فیرفع کلّه ذلک الى السماء فذلک قوله «وَ إِنَّا عَلى‏ ذَهابٍ بِهِ لَقادِرُونَ»، فاذا رفعت هذه الاشیاء فقد اهلها خیر الدّین و الدنیا.

«فَأَنْشَأْنا لَکُمْ بِهِ» اى- بالماء، «جَنَّاتٍ مِنْ نَخِیلٍ وَ أَعْنابٍ لَکُمْ فِیها» اى- فى الجنّات «فَواکِهُ کَثِیرَهٌ وَ مِنْها تَأْکُلُونَ» شتاء و صیفا، و خصّ النخیل و الاعناب بالذکر لانّهما اکثر فواکه العرب، فالنخیل لاهل مکه و المدینه و الاعناب لاهل الطائف.«وَ شَجَرَهً» اى- و انشأنا لکم شجره، «تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سَیْناءَ» و هى الزیتون، قرأ ابن کثیر و نافع و ابو عمر و سیناء بکسر السّین، و قرأ الآخرون بفتحها و اختلفوا فى معناه و فى سینین فى قوله: «وَ طُورِ سِینِینَ» قال مجاهد: معناه البرکه. اى- تخرج من جبل مبارک، و قال قتاده معناه: الحسن اى- من جبل حسن، و قال مقاتل: کلّ جبل فیه اشجار مثمره فهو سیناء و سینین بلغه النبط. قال ابن زید: هو الّذى نودى منه موسى و هو ما بین مصر و ایله، و قیل سیناء اسم حجاره بعینها اضیف الجبل الیها بوجودها عنده، و قال مقاتل: خصّ الطّور بالزیتون لانّ اول الزیتون نبت فیه، و یقال انّ الزیتون اوّل شی‏ء نبت فى الدّنیا بعد الطّوفان.

«تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ» قرأ ابن کثیر و ابو عمرو و رویس و ابن حسان عن یعقوب، تنبت بضم التاء و کسر الباء، و قرأ الآخرون و و روح عن یعقوب، تنبت بفتح التّاء و ضم الباء، فمن قرأ بفتح التّاء معناه تنبت بثمر الدهن و هو الزیتون، و قیل تنبت و معها الدهن، و من قرأ بضمّ التاء، اختلفوا فیه منهم، من قال الباء فیه زائده و معناه تنبت الدهن کما یقال اخذت ثوبه و اخذت بثوبه، و منهم من قال نبت و انبت لغتان بمعنى واحد، قال زهیر:

رأیت ذوى الحاجات حول بیوتهم‏ قطینا لهم حتى اذا انبت البقل‏

اى- نبت. «وَ صِبْغٍ لِلْآکِلِینَ» الصبغ و الصّباغ الادام الّذى یلون الخبز اذا غمس فیه و ینصبغ به و الادام کلّ ما یؤکل مع الخبز سواء ینصبغ به الخبز اولا ینصبغ، قال مقاتل: جعل اللَّه فى هذه الشجره ادما و دهنا، فالادم الزیتون، و الدّهن الزیت، و خصّ بالذّکر لبرکته و کثره الانتفاع به من الاستصباح به و الاصطباغ.

قوله: «وَ إِنَّ لَکُمْ فِی الْأَنْعامِ لَعِبْرَهً» اى- آیه تعتبرون بها، و قیل العبره الاتعاظ بالشی‏ء «نُسْقِیکُمْ مِمَّا فِی بُطُونِها» من اللّبن، کقوله: «مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً»، قرأ نافع و ابن عامر و ابو بکر عن عاصم و یعقوب، نسقیکم بفتح النون، و قرأ الباقون و حفص عن عاصم‏ نُسْقِیکُمْ‏ بضم النّون، قرأ ابو جعفر تسقیکم بالتاء و فتحها، فیکون الفعل للانعام، و سقى و اسقى لغتان. «وَ لَکُمْ فِیها مَنافِعُ کَثِیرَهٌ» فى ظهورها و رکوبها و اوبار ها و اصوافها و اشعارها، «وَ مِنْها تَأْکُلُونَ» یعنى لحومها.

«وَ عَلَیْها» اى- و على الانعام فى البرّ، «وَ عَلَى الْفُلْکِ» فى البحر، «تُحْمَلُونَ» یقال حمله حملانا ارکبه، قیل و من العبره بها تسخیر اللَّه ایّاها لنا مع قوّتها لنتصرّف فیها کیف نشاء.«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى‏ قَوْمِهِ فَقالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ» وحده، «ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ» معبود سواه، «أَ فَلا تَتَّقُونَ» أ فلا تخافون عقوبته اذ عبدتم غیره.

«فَقالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ» اى- اشرافهم لعوامهم، «ما هذا إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُرِیدُ أَنْ یَتَفَضَّلَ عَلَیْکُمْ» اى- یتشرّف بان یکون له الفضل علیکم فیصیر متبوعا و انتم له تبع، «وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ» ان لا تعبد سواه، «لَأَنْزَلَ مَلائِکَهً» یعنى لا بلاغ الوحى، «ما سَمِعْنا بِهذا» الّذى یدعونا الیه نوح من التّوحید، و قیل ما سمعنا آدمیّا بعثه اللَّه رسولا، «فِی آبائِنَا الْأَوَّلِینَ» اى- فى القرون الماضیه، و قیل معناه ما ارسل بشر فى آبائنا الاوّلین.

«إِنْ هُوَ إِلَّا رَجُلٌ بِهِ جِنَّهٌ» اى- ما هو الّا رجل به جنون سوداء لغلب على دماغه فتنقص من عقله و رأیه و لجنونه یأتى بمثل هذا و طمع فیما طمع، «فَتَرَبَّصُوا بِهِ حَتَّى حِینٍ» اى- انتظروا حتى یموت فتنجوا منه و لا تقتلوه یفیق من جنونه فیدع هذا، او یستبین جنونه فیعذر، «قالَ رَبِّ انْصُرْنِی بِما کَذَّبُونِ» لمّا ایس نوح من ایمانهم قال ربّ انتقم لى و اهلکهم بسبب تکذیبهم ایّاى.

«فَأَوْحَیْنا إِلَیْهِ أَنِ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنا» اى- استجبنا دعاءه و امرناه ان یصنع سفینه بمراى منّا و منظر و تعلیمنا ایّاه صنعتها و اتخاذها. «فَإِذا جاءَ أَمْرُنا» اى- قضاؤنا فى قومک بهلاکهم، «وَ فارَ التَّنُّورُ». یعنى التنور الّذى کان فى دار نوح جعل اللَّه خروج الماء منه علامه لهلاک القوم،و قال على بن ابى طالب (ع): فارَ التَّنُّورُ اى- طلع الصبح‏ ، و قد سبق شرحه فى سوره هود. «فَاسْلُکْ فِیها،» سلک متعدّ کقوله: «ما سَلَکَکُمْ فِی سَقَرَ» اى- ادخل فى السفینه من کلّ نوع من الحیوان ذکرا و انثى «وَ أَهْلَکَ» اى- نسلک و اولادک و من آمن معک، «إِلَّا مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ» بانّه هالک فلا تحمله معک و هو ابنه کنعان و إحدى زوجتیه اسمها واغله. «وَ لا تُخاطِبْنِی فِی الَّذِینَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ» اى- لا تسئلنى انجاهم فانّى اغرقهم.

«فَإِذَا اسْتَوَیْتَ أَنْتَ وَ مَنْ مَعَکَ عَلَى الْفُلْکِ»، در قرآن لفظ استواء بر پنج معنى آید: یکى بمعنى محاذات چنان که گفت: «هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ»- «هَلْ یَسْتَوِی الْأَعْمى‏ وَ الْبَصِیرُ». وجه دوم بمعنى اعتدال چنان که در وصف‏ موسى گفت: «وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوى‏» اى- استوى قدّه و اعتدل بحیث لا یزید علیه. وجه سوم بمعنى وقوف چنان که کشتى نوح را گفت: «وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِیِّ» اى- وقفت. چهارم بمعنى قصد کقوله: «ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ» اى- قصد و عمد.

پنجم بمعنى استقرار کقوله. «ثُمَّ اسْتَوى‏ عَلَى الْعَرْشِ»، و کقوله: «فَإِذَا اسْتَوَیْتَ» اى- استقررت. «أَنْتَ وَ مَنْ مَعَکَ عَلَى الْفُلْکِ فَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی نَجَّانا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ» اى- الکافرین.

«وَ قُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِی مُنْزَلًا مُبارَکاً» قرأ ابو بکر عن عاصم، منزلا بفتح المیم و کسر الزاى، یرید موضع النزول لانّ مفعلا قد یکون للمکان. و هو القیاس فیه لانّه من نزل ینزل بکسر الزاء، فیکون المنزل على هذا مفعولا به و هو السفینه بعد الرکوب، و قیل هو الارض بعد النزول، و یجوز ان یکون مصدرا و یکون المفعول به محذوفا و یکون الفعل العامل فى المصدر مضمرا یدلّ علیه، انزلنى کانّه قال: انزلنى مکانى لأنزله نزولا مبارکا، فانّ النزول لا یکون مصدرا لا نزل بل یکون مصدرا لنزل و المنزل و النزول واحد، و الوجه الاوّل اظهر و هو انّ المنزل موضع النزول، و قرأ الباقون و حفص عن عاصم منزلا بضم المیم و فتح الزاى، و الوجه انّه یجوز ان یکون موضع انزال و ان یکون مصدرا فان کان موضعا للانزال کان مفعولا، و المعنى انزلنى موضع انزال مبارکا، فیکون المنزل على هذا اسما للمکان من انزل، و ان کان مصدرا فالمفعول به محذوف و التقدیر، انزلنى مکانى انزالا مبارکا، و الانزال یحتمل انّه اراد فى السفینه، و یحتمل بعد الخروج. قوله: «مُبارَکاً» بالبرکه فى السفینه النجاه و فى النزول بعد الخروج کثره النسل من اولاده الثلاثه. «وَ أَنْتَ خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ» اى خیر من انزل عباده المنازل، فاستجاب اللَّه دعاءه حیث قال: اهبط بسلام منّا و برکات علیک، و بارک فهیم بعد انزالهم من السفینه حین کان جمیع الخلق من نسل نوح، و قیل اراد بهذه الآیه تعلیم الخلق ان یقولوا هذا اذا ارادوا النزول بمکان لیبارک لهم فیه.

«إِنَّ فِی ذلِکَ» الّذى ذکرت من امر نوح و السفنیه و اهلاک الاعداء، «لَآیاتٍ» اى- لعبرا و دلالات على قدرتنا، «وَ إِنْ کُنَّا» یعنى و ما کنّا، و قیل و قد کنّا، «لَمُبْتَلِینَ» اى- مختبرین طاعتهم بارسال نوح الیهم.«ثُمَّ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ» اى- اهلکناهم و احدثنا. «مِنْ بَعْدِهِمْ» اى- من بعد قوم نوح، «قَرْناً آخَرِینَ» اى- عادا الاولى.

«فَأَرْسَلْنا فِیهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ» و هو هود، و قیل قرنا آخرین اى- ثمود و هى عاد الآخره، «فَأَرْسَلْنا فِیهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ» و هو صالح بن عابر، و کان صالح عربىّ اللسان و کان اشدّ زهدا من عیسى بن مریم. و کان یمشى عمره حافیا حاسرا، «فَأَرْسَلْنا فِیهِمْ» اى- الیهم و افاد فیهم انّه لم یأتهم من مکان غیر مکانهم، و انّما اوحى الیهم و هو فیما بینهم، «رَسُولًا مِنْهُمْ» اى- من قومه، «أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ» وحده، «ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ» اى- معبود سواه، «أَ فَلا تَتَّقُونَ» أ فلا تخافون عقابه.

«وَ قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ الَّذِینَ کَفَرُوا» اى- الاشراف الّذین جحدوا توحید اللَّه، «وَ کَذَّبُوا بِلِقاءِ الْآخِرَهِ» اى- بالبعث و النشور، «وَ أَتْرَفْناهُمْ» اى- نعّمناهم و وسّعنا علیهم، «فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا» حتى بطروا و عتوا، «ما هذا» اى- ما هذا النبىّ، «إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یَأْکُلُ مِمَّا تَأْکُلُونَ مِنْهُ وَ یَشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ» فمن این یدّعى رساله اللَّه من بینکم و لیس هو با ولى بها من غیره.

«وَ لَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَکُمْ» فیما یأمرکم به و ینهاکم عنه، «إِنَّکُمْ إِذاً لَخاسِرُونَ» عقولکم و مغبونون رأیکم.«أَ یَعِدُکُمْ أَنَّکُمْ إِذا مِتُّمْ وَ کُنْتُمْ تُراباً وَ عِظاماً أَنَّکُمْ مُخْرَجُونَ» انّ الاولى فى موضع نصب مفعول یعدکم، و الثانیه بدل منها، و المعنى أ یعدکم الخروج من من قبورکم احیاء بعد کونکم ترابا و عظاما رمیمه.

«هَیْهاتَ هَیْهاتَ لِما تُوعَدُونَ» اى- بعید بعید ما توعدون، اصل هذه الکلمه من المهاهاه، یقال هاهى یهاهى مهاهاه، و العرب تقولها فى الاستبعاد و الاستنکارو تستحسن فیها التکرار و تدخل فیها اللام و تحذفها تقول هیهات هذا الامر اى- هو بعید، و هیهات لهذا الامر اى- بعدا، و قرأ ابو جعفر هیهات هیهات بکسر التّاء.و قرئ بالضم ایضا و کلّها لغات صحیحه، فمن فتحه جعله مثل این و کیف، و من ضمّه جعله مثل منذ و قطّ و حیث، و من کسره جعله مثل امس و هؤلاء، و الوقف علیها اذا کسرتها بالتّاء لا غیر، و اذا فتحتها جاز أن یقف علیها بالهاء.

قوله: «إِنْ هِیَ إِلَّا حَیاتُنَا الدُّنْیا» قیل هى کنایه عن الحیاه اى- ما الحیاه الّا حیاتنا الدّنیا الّتى نحن فیها و دنت منّا، و الحیاه الّتى تدعى بعد الموت باطله، و قیل هى کنایه عن النهایه اى- ما نهایتنا و مده بقائنا «إِنْ هِیَ إِلَّا حَیاتُنَا الدُّنْیا» و لا بعث بعدها و لا حیاه. و قیل هى کنایه عن الاحوال، اى- ما احوالنا الّا حیاتنا الّتى نحن فیها ثمّ نموت و قد انقضى الامر و انقطع النظام. «نَمُوتُ وَ نَحْیا» اى- یموت الآباء و یحیى الاولاد ثمّ یموتون، و قیل فیه تقدیم و تأخیر، و تقدیره، ان هى الّا حیاتنا الدنیا نحیا و نموت و ما نحن بمبعوثین بعد الموت.

«إِنْ هُوَ إِلَّا رَجُلٌ» یعنون الرّسول. «افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ کَذِباً» فى دعواه الرساله و البعث بعد الموت، «وَ ما نَحْنُ لَهُ بِمُؤْمِنِینَ» بمصدّقین فیما یدعیه و لا نؤمن به.«قالَ رَبِّ انْصُرْنِی» اى- قال الرّسول و هو صالح، ربّ انصرنى و عجّل هلاکهم بتکذیبهم ایّاى، دعا علیهم حین ایس من ایمانهم، فاستجاب اللَّه دعاه، «قالَ عَمَّا قَلِیلٍ» اى- عن قریب، «لَیُصْبِحُنَّ نادِمِینَ» یندمون اذا نزل بهم العذاب على التکذیب.

«فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَهُ بِالْحَقِّ» اى- بالامر الحق من اللَّه، قیل صاح بهم جبرئیل صیحه هائله تصدعت قلوبهم بها فماتوا، «فَجَعَلْناهُمْ غُثاءً» و هو ما یحمله السیل من حشیش و عیدان شجر، معناه صیّرناهم هلکى فیبسوا یبس الغثاء من نبات الارض، «فَبُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِینَ» هذا کلام من لا یغلط فى فعله و لا یندم على امره و تجده فى- القرآن فى مواضع.

«ثُمَّ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قُرُوناً آخَرِینَ» فاورثناهم دورهم و اموالهم ففعلوا مثل افعالهم فعذّبناهم کتعذیبهم، منهم العمالقه و سدوم و طسم و جدیس و وبار و صغار و غیرهم. «ما تَسْبِقُ مِنْ أُمَّهٍ أَجَلَها وَ ما یَسْتَأْخِرُونَ» قیل یعنى بذلک اجل الموت و قیل اجل العذاب.

«ثُمَّ أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا» اى- تواترت الرّسل بعدهم الى زمن موسى (ع).و فى تترى قولان: احدهما یتلوا بعضهم بعضا و بین کلّ اثنین فتره، و الثانى متتابعه لا فتور فیها، و اصله من الوتر الّذى هو الفرد، اى- واحدا بعد واحد، و هو اسم واحد وضع للجمع، مثل شتّى، و التّاء مبدّله من الواو، و الاصل و ترى، قلبت الواو تاء مثل التقوى و التراث، و التکلان، و الالف الّتى فى آخره قیل هى للالحاق بمنزله الالف فى ارطى و علقى و معرى و فعلى هذا یجوز ان تنوّنه و هو قراءه ابن کثیر و ابى عمرو و ابى جعفر، و قیل الالف للتأنیث وزنه فعلى مثل سکرى فلا یدخله التنوین، و هو قراءه الباقین.

«کُلَّ ما جاءَ أُمَّهً رَسُولُها کَذَّبُوهُ» اى- ما یأتیهم رسول الّا کذبوه، «فَأَتْبَعْنا بَعْضَهُمْ بَعْضاً» بالاهلاک، «وَ جَعَلْناهُمْ أَحادِیثَ» اى- سمرا و مثلا لمن بعدهم یتحدّث بهم تعجبا، و هى جمع احدوثه و یجوز ان یکون جمع حدیث. قال الاخفش: انّما یقال هذا فى الشرّ، و امّا فى الخیر فلا یقال جعلناهم احادیث و احدوثه، و انّما یقال صار فلان حدیثا. «فَبُعْداً لِقَوْمٍ لا یُؤْمِنُونَ» اى- بعدا من رحمه اللَّه لقوم لا یؤمنون فیکون بمعنى اللعنه، و قیل بعدا اى- اهلاکا على معنى الدعاء علیهم.

«ثُمَّ أَرْسَلْنا مُوسى‏ وَ أَخاهُ هارُونَ بِآیاتِنا» التسع، و قیل بالتوریه، «وَ سُلْطانٍ مُبِینٍ» حجه ظاهره.«إِلى‏ فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِ فَاسْتَکْبَرُوا» عن قبول الایمان تعظّما و ترفعا، «وَ کانُوا قَوْماً عالِینَ» متکبرین قاهرین غیرهم بالظلم، کقوله: «إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِی الْأَرْضِ» «فَقالُوا» یعنى فرعون و قومه، «أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَیْنِ مِثْلِنا» فتبعهما، «وَ قَوْمُهُما»یعنى بنى اسرائیل، «لَنا عابِدُونَ» اى- هم لنا کالخول و العبید یخدموننا طائعین خاضعین، و العرب تسمّى کلّ من دان لملک عابدا له، قال الحسن: کانت بنو اسرائیل یعبدون فرعون و فرعون یعبد الصّنم، و قیل یعبد العجل.

قوله: «فَکَذَّبُوهُما» اى- اقاموا على تکذیبهما، «فَکانُوا مِنَ الْمُهْلَکِینَ» بالغرق فى بحر قلزم.«وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسَى الْکِتابَ» اى- التوریه بعد هلاک فرعون و قومه، «لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ» لکى یهتدى به قومه.«وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْیَمَ وَ أُمَّهُ آیَهً» اى- دلاله على قدرتنا، و لم یقل آیتین لانّ المعنى و جعلنا کلّ واحد منهما آیه، کما قال سبحانه و تعالى: «کِلْتَا الْجَنَّتَیْنِ آتَتْ أُکُلَها» اى- اتت کلّ واحده منهما اکلها، و قیل و جعلنا شأنهما آیه لانّ عیسى ولد من غیر اب و امّه ولدت من غیر مسیس ذکر فکانت الأعجوبه فیهما واحده، «وَ آوَیْناهُما» اى- جعلنا مأواهما «إِلى‏ رَبْوَهٍ» قرأ ابن عامر و عاصم ربوه بفتح الرّاء، و قرأ الباقون ربوه بضمّ الرّاء، و هى بیت المقدس، و سمّیت ربوه لانّها اقرب الارض من- السّماء بثمانیه عشر میلا، و قیل هى دمشق، و قیل هى مصر، و لو لا ان قربها على ربى لغرقت تلک القرى، و الربوه النشز من الارض، و فیها خمس لغات، ربوه و ربوه و ربوه و و رباوه و هى البقاع من الارض، و یقال فلان فى ربوه من قومه اى- فى نسب و نصاب شریف.

«ذاتِ قَرارٍ» اى- مستویه بسیطه یمکن الاستقرار علیها، و قیل فیها منازل یستقرّون فیها، و قیل القرار مستقر الماء، و معین ماء ظاهر یرى بالعین، و هو مفعول من عانه یعینه اذا ادرکه البصرور آه، و یجوز ان یکون فعیلا من معن الماء یمعن اذا جرى و کثر فهو معین و کلاء و ممعون جرى فیه الماء، و الماعون من اسماء الماء.

اهل تاریخ گفتند مولد عیسى (ع) بعد از ملک اشکانیان بود به پنجاه و یک سال و در آن روزگار مملکت زمین ملوک طوایف را بود و ملک شام قیصر روم را بود و هیردوس الملک بر بنى اسرائیل پادشاه بود از جهت قیصر، و هیردوس از قوم بنى اسرائیل که کتاب دانیال‏ را خوانده بودند شنیده بود که ستاره‏اى برآید و طلوع آن ستاره نشانست مر فرزندى را که از مادر در وجود آید و در عهد خویش سیّد جهانیان بود و دست وى بالاى همگان بود، و بتقدیر و اراده اللَّه تعالى مرده زنده کند و بیمار را شفا دهد و از نهانیها خبر دهد، و بعاقبت بآسمان شود.

پس چون آن ستاره بر آمد و عیسى از مادر در وجود آمد و خبر بهیردوس رسید هیردوس قصد قتل وى کرد رب العزه ملکى فرستاد بیوسف نجّار که هیردوس قصد قتل عیسى دارد او را و مادر او را از زمین شام بزمین مصر بر، یوسف مریم را و عیسى را بر خر نشاند و روى سوى مصر نهادند اینست که ربّ العزه گفت: «وَ آوَیْناهُما إِلى‏ رَبْوَهٍ ذاتِ قَرارٍ وَ مَعِینٍ».

دوازده سال در مصر بماندند مادر در آن صحرا و کشت زار خوشه مى‏چید و فرزند مى‏پرورد، آورده‏اند که مریم گهواره عیسى با خود مى‏برد هر جا که میرفت از یک دوش گهواره در آویخته و از دیگر دوش زنبیل که در آن خوشه بود چنان زندگانى مى‏کرد تا عیسى دوازده ساله گشت، وهب منبه گفت:

اول اعجوبه‏اى که در مصر بر وى پیدا گشت آن بود که بخانه دهقانى فرو آمده بودند، شبى از شبها دزد در آن رفت و مال دهقان از خزینه وى ببرد دهقان دلتنگ شد و مریم نیز بسبب وى دلتنگ شد، عیسى مادر را گفت چیست که ترا دلتنگ مى‏بینم؟

گفت از آن که شب دزد آمد و مال دهقان ببرد، عیسى گفت خواهى که من آن دزد را پیدا کنم و مال با خداوند رسانم؟ گفت: نعم یا بنىّ، نیک مى‏گویى اى پسرک من چنین کن اگر توانى، گفت دهقان را بگوى تا فلان نابینا را و فلان مقعد را بنزدیک من آرد چون آمدند مقعد را گفت تو بر گردن نابینا نشین چون بر نشست نابینا را گفت تو برخیز، گفت من ضعیف تر از آنم که بر توانم خاست.

عیسى گفت چنان که دوش برخاستى برخیز، آن قوّت که ترا دوش بود امروز هنوز هست برخیز، چون برخاست دست مقعد بر وزن خزینه رسید که در آن مال بود، عیسى گفت نابینا بقوّت یارى داد و مقعد بچشم بدید و بر گرفت، ایشان هر دو اقرار دادند و او را بر است داشتند و مال با خداوند دادند، دهقان گفت مریم را که این مال یک نیمه بتو دادم،مریم گفت من نخواهم که مرا نه براى این آفریده‏اند، گفت بپسرت دادم گفت کار او از آن عظیم ترست و همّت او از آن عالى‏تر که بمال دنیا رغبت کند، و آن وقت عیسى دوازده ساله بود، و بعد از آن خبر هلاک هیردوس بایشان رسید ایشان بفرمان و وحى اللَّه تعالى از آنجا بشام بازگشتند مریم و عیسى و یوسف نجار بدهى فرو آمدند، نام آن ده ناصره، و بها سمّیت النصارى و کان عیسى یتعلّم فى السّاعه علم یوم و فى الیوم علم شهر و فى الشّهر علم سنه، فلمّا تمت له ثلاثون سنه اوحى اللَّه عزّ و جل الیه و بعثه الى النّاس، و تمام بیان هذه القصّه ذکرناه فیما مضى و اللَّه اعلم.

النّوبه الثالثه

قوله: «وَ لَقَدْ خَلَقْنا فَوْقَکُمْ سَبْعَ طَرائِقَ» باشارت ارباب معارف و استنباط اهل فهم این سبع طرائق اشارتست بهفت حجاب که ربّ العزّه در نهاد آدمى آفریده و او را بآن محجوب داشته از دیدن لطائف و یافت حقایق، یکى حجاب عقل دیگر حجاب علم، سدیگر قلب، چهارم نفس، پنجم حس، ششم ارادت، هفتم مشیّت، عقل او را بر شغل دنیا و تدبیر معاش داشت تا از حق باز ماند، علم او را در میدان مباهات کشید با اقران خویش تا در وهده تفاخر و تکاثر بماند، دل او را بر مقام دلیرى و دلاورى بداشت تا در معارک ابطال بطمع صیت دنیوى چنان بفتنه افتاد که پرواى دین و نصرت دینش نبود، نفس خود حجاب مهین است و دشمن دین،اعدى عدوّک نفسک الّتى بین جنبیک‏  اگر بر وى دست یابى دست ببرى و رنه افتادى که هرگز نخیزى اینجا حس شهوت، و ارادت معصیت، و مشیّت فترت، شهوت و معصیت حجاب عامه خلق است، و فترت حجاب خواص حضرتست از راه حقیقت.

بهر چه از راه بازافتى چه کفر آن حرف و چه ایمان‏ بهر چه از دوست وا مانى چه زشت آن نقش و چه زیبا.

این حجابها یاد کرد و آن گه بر عقب گفت: «وَ ما کُنَّا عَنِ الْخَلْقِ غافِلِینَ» با این همه حجاب، که در پیش بنده است او را فرو نگذاریم و ازو غافل نه‏ایم، بنده را باول آیت بیم داد از قهر و عدل خویش و بآخر آیت امیدوار کرد بفضل و کرم خویش، و روش سالکان برین قاعده بنا نهادند اول خوف و آخر رجا، خائف باش اى درویش تا روزى ترا گویند: لا تَخَفْ وَ لا تَحْزَنْ‏، و در میدان رجا بعفو او چشم دار تا هنگامى که گویند ابشر بالجنّه. سهل عبد اللَّه تسترى گفت: الخوف ذکر و الرّجا انثى و منها تتولد حقائق الایمان، خوف و رجا یکدیگر را جفتند چون بهم رسند از ایشان حقائق ایمان زاید، رجا را صفت انوثت داد و خوف را صفت ذکورت زیرا که غلبه رجا کاهلى و فترت بار آرد و آن صفت اناث است، و غلبه خوف تشمر و تجلّد بار دهد و این صفت ذکورست، و کمال ایمان در بقاء این هر دو معنى نهاده‏اند چون این دو معنى از منش برخیزد یا امن حاصل آید یا قنوط، و این هر دو صفت کفارست زیرا که امن از عاجزانست و قنوط از لئیمان، و اعتقاد لؤم و عجز در اللَّه تعالى داشتن کفر محض است.

«وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ» الآیه. ربّ العزه جل جلاله و تقدست اسماؤه منّت مى‏نهد بر بندگان که ما بکمال قدرت از آسمان باران رحمت فرستادیم بوقت بهار و تلقیح اشجار تا زمین مرده بدان زنده گشت، صد هزاران بدایع و ودایع که درو تعبیه بود از انواع نبات و ثمار و ریاحین بیرون داد چنان که گفت تعالى و تقدس: «فَأَنْشَأْنا لَکُمْ بِهِ جَنَّاتٍ مِنْ نَخِیلٍ وَ أَعْنابٍ» الآیه .. مستنبطان طریقت و سالکان راه حقیقت گفتند ظاهر آیت اشارتست ببهار عموم، و باطن آیت اشارتست ببهار خصوص، و لکل آیه ظهر و بطن.

بهار عموم آیات آفاق است، و بهار خصوص آیات انفس، و اللَّه تعالى عز و جلّ یقول: «سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ» اگر بهار عموم را ابر بارنده است بهار خصوص را چشم گرینده است، اگر بهار عموم را رعد با صولتست بهار خصوص را ناله و حسرتست، اگر بهار عموم را برق با حرقتست، بهار خصوص را نور فراستست، در بهار عموم چشم عبرت باز کن تا گل بینى، در بهار خصوص دیده فکرت بر گمار تا دل بینى، درویشى را دیدندسر فرو برده وقت بهار، گفتند اى درویش سر بردار تا گل بینى، درویش گفت اى جوانمرد سر فرو بر تا دل بینى.

«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى‏ قَوْمِهِ»، نوح را نام یشکر بود لکن از بس که بگریست و در طلب رضاء حق نوحه کرد و زارى وحى آمد از حق جل جلاله که:«یا نوح کم تنوح‏» اى نوح تا کى نوحه کنى و چند گریى؟ نوح گفت خداوندا کریما لطیفا بآن میگریم تا تو گویى چند گریى، و این خسته روانم را مرهم نهى، خداوندا اگر تا امروز از حسرت و نیاز گریستم اکنون تا جان دارم از شادى و ناز گریم.

پیر طریقت گفت: الهى در سرّ گریستنى دارم دراز، ندانم که از حسرت گریم یا از ناز، گریستن یتیم از حسرتست و گریستن شمع بهره ناز، از ناز گریستن چون بود این قصّه‏ایست دراز، اى جوانمرد این ناز در چنین حال کسى را رسد که ناز پدران و مادران ندیده باشد و نه در حجر شفقت دوستان آرام داشته بود، بلکه در بوته بلا تنش گداخته باشد وزیر آسیاى محنت فرسوده، نبینى که با سیّد اوّلین و آخرین و خاتم النبیین اول چه کردند پدر و مادر را از پیش وى برداشتند تا ناز مادران نبیند و در حجر شفقت پدران ننشیند، چون بغار حرا آمد گفتند اى محمّد خلوتگاهى نیکو ساختى لکن عقبه‏اى در پیش است، بدر خانه بو جهل میباید شد و در زیر شکنبه شتر مى‏بباید نازید، و دندان عزیز خویش فداى سنگ سنگدلان میباید کرد و رخساره را بخون دل خلق میباید زد که بر درگاه ما چنان نازک و نازنین نتوان بود.

خون صدّیقان بپالودند و زان ره ساختند جز بجان رفتن درین ره یک قدم را بار نیست‏

اى محمّد از ما میباید ستد و بخلق میباید رسانید و در میانه راست باشى، «فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ»، همه دست در دامن تو زده و تو بدل بکس التفات ناکرده، بظاهر با خلق آمیخته و بباطن از خلق مجرد و آزاد گشته، و لسان الحال بنعت التمکین یقول:

بیان بیان الحق انت بیانه‏ و کلّ معانى الغیب انت لسانه‏

«وَ قُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِی مُنْزَلًا مُبارَکاً» قال ابن عطا: اکبر المنازل برکه منزل تسلم‏ فیه من هواجس النفس و وساوس الشیطان و موبقات الهوى و تصل فیه الى محل القربه و منزل القدس و سلامه القلب من الاهواء و البدع و الضلالات و الفتن.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *