کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره بقره آیه ۱۹۶-۱۹۹

النوبه الاولى‏

– قوله تعالى: وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَهَ لِلَّهِ‏۱۹۶- تمام کنیدحج و عمره خداى را فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ‏ اگر شما را باز دارند به بیمى یا بیماریى‏ فَمَا اسْتَیْسَرَ برین باز داشته است چیزى آسان‏ مِنَ الْهَدْیِ‏ از قربان‏ وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَکُمْ‏ و موى سر خویش بمسترید حَتَّى یَبْلُغَ الْهَدْیُ‏ تا آن وقت که قربان رسد مَحِلَّهُ‏ بجاى کشتن آن‏ فَمَنْ کانَ مِنْکُمْ مَرِیضاً هر که از شما بیمار بود أَوْ بِهِ أَذىً مِنْ رَأْسِهِ‏ یا در سر وى جمنده‏[۱] یا درد سر بود و خواهد که موى سترد، فَفِدْیَهٌ مِنْ صِیامٍ‏ خویشتن از حرج باز خرد بسه روز روزه‏ أَوْ صَدَقَهٍ یا فرقى از طعام که بدرویشان دهد، أَوْ نُسُکٍ‏ یا ریختن خون گوسپندى، فَإِذا أَمِنْتُمْ‏ و چون ایمن شوید فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَهِ هر که احرام گرفته بود عمره را إِلَى الْحَجِ‏ و خواهد که حج را بعمره در آرد فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنَ الْهَدْیِ‏ تا گوسپندى بکشد فَمَنْ لَمْ یَجِدْ هر که گوسپندى نیابد فَصِیامُ ثَلاثَهِ أَیَّامٍ‏ تا سه روز روزه دارد فِی الْحَجِ‏ در آن روزها که حج میکند وَ سَبْعَهٍ إِذا رَجَعْتُمْ‏ و هفت روز پس آنک باز آئید. تِلْکَ عَشَرَهٌ کامِلَهٌ آن ده باشد تمام، ذلِکَ‏ این شرع‏ لِمَنْ لَمْ یَکُنْ أَهْلُهُ حاضِرِی الْمَسْجِدِ الْحَرامِ‏ نه مکّیان اهل حرم راست‏ وَ اتَّقُوا اللَّهَ‏ و از خشم خداى بپرهیزید وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ‏ و بدانید که اللَّه در عقوبت سخت گیرست.

الْحَجُ‏- ساختن حج را و بر خود فریضه کردن را أَشْهُرٌ ماههایست‏ مَعْلُوماتٌ‏ شناخته و دانسته، فَمَنْ فَرَضَ فِیهِنَّ الْحَجَ‏ هر که در آن ماهها باحرام گرفتن بر خویشتن حج فریضه کرد فَلا رَفَثَ‏ نه مباشرت کردن شایدو نه از آن گفتن‏ وَ لا فُسُوقَ‏ و نه از ناشایست هیچیز وَ لا جِدالَ‏ و نه با مسلمانان و با زینهاریان جنگ شاید، فِی الْحَجِ‏ در حج کردن‏ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ و هر چه کنید از نیکى‏ یَعْلَمْهُ اللَّهُ‏ میداند خداى آن را، وَ تَزَوَّدُوا و زاد برگیرید فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوى‏ و بهتر زاد آزرم داشتن است از من و پرهیزیدن از خشم من، وَ اتَّقُونِ‏ و به پرهیزید از خشم من‏ یا أُولِی الْأَلْبابِ ۱۹۷ اى خداوندان خردها.

لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ‏- بر شما تنگى نیست‏ أَنْ تَبْتَغُوا که جویید فَضْلًا روزى‏ مِنْ رَبِّکُمْ‏ از خداوند خویش، فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ‏ چون باز گردید از عرفات‏ فَاذْکُرُوا اللَّهَ‏ یاد کنید خداى را عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ‏ نزدیک مشعر حرام‏ وَ اذْکُرُوهُ کَما هَداکُمْ‏ و یاد کنید وى را چنانک شما را راه نمود، وَ إِنْ کُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّینَ ۱۹۸ و پیش از آن نبودید مگر از گمراهان.

ثُمَّ أَفِیضُوا مِنْ حَیْثُ أَفاضَ النَّاسُ‏- پس باز گردید از آن راه که مردمان مى بازگردند وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ‏ و آمرزش خواهید إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ۱۹۹ که خداى آمرزگارست و بخشاینده.

النوبه الثانیه

– قوله تعالى: وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَهَ لِلَّهِ‏

وروى انّ النبى قال‏ تابعوا بین الحج و العمره، فانهما ینفیان الفقر و الذنوب، کما ینفى الکیر خبث الحدید و الذهب و الفضه، و لیس للحج المبرور ثواب دون الجنه

گفت:- حج و عمره هر دو بر پى یکدیگر دارید و شرط آن بتمامى بجاى آرید، که هم چنان که آتش زر و سیم و آهن باخلاص برد، و فضلها که بکار نیاید بسوزاند، حج و عمره فقر ناپسندیده و گناهان نکوهیده را از بنده هم چنان فرو ریزاند، و صفاء دل و طهارت نفس در بنده پدید کند.

و در بعضى اخبار بیاید:- که بسیارى گناه است بنده را که کفارت آن نیست مگر ایستادن بعرفات، و هیچ وقت نیست که شیطان را بینند درمانده‏تر و زرد روتر از آن وقت که حاجیان در عرفات بیستند، از بس که بیند رحمت و فضل خداى بر سر ایشان باران و ریزان! و از گناه کبایر یکى آنست که بنده در آن روز بخداوند عز و جل بد گمان بود، وز رحمت وى نومید،

وعن جابر رض قال قال رسول اللَّه‏ «اذا کان یوم عرفه ینزل اللَّه تعالى الى سماء الدنیا فیباهى بهم الملائکه، فیقول انظروا الى عبادى اتونى شعثا غبرا من کل فج عمیق، اشهدکم انى قد غفرت لهم، فتقول الملائکه یا رب! فلان مرهق فیقول قد غفرت لهم، فما من یوم اکثر عتیقا من النار من یوم عرفه»

وروى العباس بن مرداس: ان النبى صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم دعا عشیه عرفه لامّته بالمغفره و الرحمه، و اکثر الدعاء فاجابه انى قد فعلت الّا ظلم بعضهم بعضا، فاما ذنوبهم فیما بینى و بینهم فقد غفرتها، فقال- اى ربّ! انک قادر ان تثیب هذا المظلوم خیرا من مظلمته و تغفر لهذا الظالم، فلم یجیبه تلک العشیه، فلما کان غداه المزدلفه اعاد الدعاء، فاجابه اللَّه انى قد غفرت لهم، فتبسم رسول اللَّه صلى اللَّه علیه و آله و سلّم- فقال له بعض اصحابه یا رسول اللَّه تبسمت فى ساعه ما کنت تبسّم فیها؟ قال تبسّمت من عدوّ اللَّه ابلیس انّه لما علم انّ اللَّه عز و جل قد استجاب لى فى امتى، اهوى یدعو بالویل و الثبور، و یحثو التراب على رأسه.

و عن ابن عمر قال- لا یبقى یوم عرفه احد فى قلبه مثقال ذره من الایمان الّا غفر له، فقال له رجل- لاهل عرفات خاصه ام للناس عامه؟فقال ابن عمر:- کنت عند النبى صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم فسمعته یقول ذلک، فساله سائل للناس عامه او لاهل عرفات فقال بل للناس عامه.

وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَهَ لِلَّهِ‏ الآیه …- خلافست میان علماء دین که عمره واجب است یا سنت، و قول جدید شافعى آنست، و بیشتر علما بر آنند که واجب است همچون حج، از بهر آن که لفظ امر بر هر دو مطلق است و مقتضى امر وجوب است، یدلّ علیه ما روى زید بن ثابت مرفوعا- ان الحج و العمره فریضتان لا یضرک بایهما بدأت. و فى الکتاب الذى کتبه النبى صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم لعمرو بن حزم- انّ العمره هى الحج الاصغر- و قال ابن عباس:- و اللَّه ان العمره لقرینه الحج فى کتاب اللَّه.

وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَهَ لِلَّهِ‏ الآیه … میگوید- تمام کنید حج و عمره را یعنى مناسک و حدود و شرائط و فرائض و سنن آن بتمامى بجاى آرید، و اگر تمامتر خواهید، از خانه خویش چون بیرون آئید احرام گرفته بیرون آئید، و بمال حلال بى شبهت حج کنید، که چون مال حرام بود بیم آن باشد که حج نامقبول بود. و در حج بجز حج و زیارت کارى و مقصودى دیگر در پیش مگیرید، و حج خود بمیالائید

قال رسول اللَّه:« یأتى على الناس زمان یحج اغنیاء الناس للنزهه و اوساطهم للتجاره و قرّاؤهم للریاء و السمعه و فقراؤهم للمسأله».

و در لغت عرب- عمره- زیارت- است و حج- آهنگ- اگر کسى پرسید چرا حج و عمره را گفت اللَّه- و نماز و زکاه را نگفت: و اقیموا الصلاه و آتوا الزکاه للَّه؟ جواب آنست که حج و عمره در جاهلیت کارى معروف و مشهور بود، و مشرکان حج و طواف که میکردند و تلبیه که میگفتند بتان را در آن مى‏گرفتند و میگفتند: اینان انبازان خداى‏اند، تعالى اللَّه عن ذلک. پس رب العالمین مسلمانان را فرمود که شما خالصا اللَّه حج کنید، و کس را با من در آن انباز مگیرید، تا مشرکان را تنبیهى باشد، و براه توحید راه نمونى کنید، نظیر این آنست که گفت- وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً، جهودان و ترسایان کلیسیاها و کنیسها میساختند، و میگفتند این خدایراست، آن گه خداى را عز و جل به یگانگى و بى همتایى در آن نمى‏پرستیدند، و بدان اقرار نمى‏دادند. رب العالمین مسلمانان را گفت- شما مرا در آن باخلاص پرستید، و دیگرى را با من در آن مخوانید، تا ایشان بدانند که در گمراهى‏اند و براه باز آیند.

فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنَ الْهَدْیِ‏- احصار منع است و حصر حبس، جَعَلْنا جَهَنَّمَ لِلْکافِرِینَ حَصِیراً اى- محبسا- و هدى و هدّى هر دو یکى است، چون میت و میّت، و لین و لیّن، و آن را هدى نام کردند از بهر آن که آن را به منا برند و آنجا بکشند، و بدرویشان دهند، و بخداى عز و جل بدان تقرب کنند، همچنانک کسى هدیه برد بدوستى و در آن بوى تقرب کند. و خلافست میان علما در معنى- احصار- که آن سبب تحلّل است. قومى گفتند- هر مانعى که پدید آید و او را از اعمال حج‏ باز دارد، چون بیمارى و ماندگى و ترس و بیم دشمن، و نرسیدن نفقه، و گم شدن شتر و مانند این، هر چه ازین عذرها بود چون پدید آید بر جاى بیستد محرم، و گوسپندى بمنا فرستد تا بکشد، آن گه از احرام بیرون آید و حلال شود. و جماعتى از محققان گفتند- که آن احصار که مبیح تحلّل است منع است از جهت دشمن، یا از جهت سلطان قاهر. چنانک مصطفى را بیفتاد در حدیبیه، و دیگر عذرها چون بیمارى و جز آن سبب تحلّل نیست. پس چون باز داشته شد از جهت دشمن یا سلطان قاهر، گوسپندى بکشد همانجاى که محصر شود، اگر در حل باشد یا در حرم، آن گه از احرام بیرون آید، و بر وى قضا نه. الا اگر نسک واجب باشد.

اینست که رب العالمین گفت:- فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنَ الْهَدْیِ‏- الایه اى فواجب علیکم ما تیسّر من الهدى و ادناه شاه و اعلاه بدنه، و اوسطه بقره، و الاحسن هو الشاه لانه اقرب الى الیسر. و اللَّه تعالى سمّى الشاه هدیا، فى قوله‏ هَدْیاً بالِغَ الْکَعْبَهِ.

وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَکُمْ حَتَّى یَبْلُغَ الْهَدْیُ مَحِلَّهُ‏- میگوید- موى سرباز مکنید تا آن گه که گوسپند بکشند، و بمحل انتفاع رسد. و تناول، اگر در حلّ باشد یا در حرم، این بر قول ایشانست که احصار احصار دشمن نهند و محل محل انتفاع و اکل و تناول نهند، و مثال این آنست که مصطفى گفت: در آن گوشت که بریره را دادند بصدقه، قال «قرّبوه فقد بلغ محله»- اى بلغ محل طیبه و حلاله بالهدیه الینا بعد أن کانت صدقه على بریره.

فَمَنْ کانَ مِنْکُمْ مَرِیضاً أَوْ بِهِ أَذىً مِنْ رَأْسِهِ‏ الآیه- این در شأن کعب بن عجره الانصارى فرو آمد. دیگ مى‏پخت و مصطفى ع بروى بگذشت وى را دید! جمنده‏[۲] از سروى مى فرو ریخت گفت- اى کعب جمنده سرت را مى‏رنجاند؟ گفت- آرى گفت گوسپندى بکش و درویشان را بخوران، یا سه روز روزه‏دار، یا فرقى طعام بشش درویش ده، و موسى بستر، این فرق به نزدیک اهل حجاز سه صاع باشد هر درویشى را دو مدّ 

فَإِذا أَمِنْتُمْ فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَهِ إِلَى الْحَجِ‏ الآیه- بدانک گزاردن حج و عمره را سه وجه است: یکى افراد و دیگر قران و سدیگر تمتع. بمذهب شافعى افراد فاضل‏تر، و بمذهب بو حنیفه قران فاضلتر، و بمذهب مالک تمتع فاضل‏تر، و این خلاف از آن افتاد که در حجه الوداع که رسول خدا بآخر عمره کرد، نیز مختلف شدند. مالک گفت تمتع بود، بو حنیفه گفت قران بود، شافعى گفت افراد بود. و حجت شافعى درین آنست که- جابر بن زید گفت-

سمعت رسول اللَّه فى حجه الوداع- یقول: «لبیّک بحجه مفرده.»

و بروایتى دیگر گفت:«افردوا بالحج فانه اتمّ لحجّتکم و عمرتکم».

افراد آنست که حج و عمره از یکدیگر باز برد، اول حج کند بوقت خویش و شرائط آن بتمامى بجاى آرد، پس چون تمام شود و از احرام بیرون آید، به جعرانه شود، یا به تنعیم یا بحدیبیه، و عمره را احرام گیرد و باعمال آن مشغول شود. و قران آنست که هر دو درهم پیوندد و در احرام گوید- لبیک بحجه و عمره معا» پس بر اعمال حج اقتصار کند، که عمره خود در وى مندرج شود، چنانک وضو در غسل. و تمتع آنست که چون بمیقات رسد بوقت حج، اوّل احرام بعمره گیرد، پس چون در مکه شود و از اعمال عمره فارغ گردد، و از احرام بیرون آید، و متحلّل شود، و بمحظورات متمتع، آن گه از جوف مکه احرام گیرد بحج، و بدان مشغول شود این کس را متمتع گویند و بر وى گوسپندى واجب شود، آن گه که از عمره فارغ شده باشد، و باعمال حج شروع کرده، پس اگر روز نحر ذبح کند و بدرویشان دهد شاید.

اینست که رب العالمین گفت:- فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَهِ إِلَى الْحَجِّ فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنَ الْهَدْیِ‏- پس اگر گوسپند نیابد فَصِیامُ ثَلاثَهِ أَیَّامٍ فِی الْحَجِ‏ سه روز روزه دارد پیش از روز نحر، و اگر پیوسته دارد یا گسسته هر دو شاید. اما در روز نحر البته روا نیست که متمتع روزه دارد، و در ایام التشریق رخصت هست. قالت عایشه:- رخص رسول اللَّه للمتمتع اذا لم یجد الهدى، و لم یصم الثلاثه فى العشران یصوم ایام التشریق‏ وَ سَبْعَهٍ إِذا رَجَعْتُمْ‏- پس چون از حج بوطن خویش باز شود هفت روزدیگر روزه دارد تا تمامى ده روز باشد. اینست که گفت‏ تِلْکَ عَشَرَهٌ کامِلَهٌ- این عشره کامله بسطى است، در سخن مانند تأکید هر چند که از آن بى نیازیست، چنانک جاى دیگر گفت‏ «وَ لا تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ» و نبشتن خود بدست راست بود، و کذلک قوله‏ ذلِکُمْ قَوْلُکُمْ بِأَفْواهِکُمْ‏ و سخن خود بدهن بود، و قال تعالى‏ یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ ناراً و خوردن در شکم بود. آن گه بیان کرد که این حکم نه هر کسى راست، که قومى را مخصوص است: یعنى ایشان که نه مکیان باشند، و نه ایشان که از مکه فرود از مسافت قطع نشینند، بلکه غریبانراست از اهل آفاق که آنجا فرود آیند.

ثمّ حذرهم شده عذابه لو ضیّعوا ما امرهم و ترکوا ما فرض علیهم- فقال سبحانه:وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ‏.

الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ‏ الآیه … اى- وقت الحج اشهر معروفات، میگوید وقت حج ماههایى است معروف، و آن شوال است و ذو القعده و نه روز از ذى الحجه- و شب نحر تا بوقت بام، این مذهب شافعى است، و بمذهب بو حنیفه ده روز است از ذو الحجه که روز نحر در شمار آرد، و بمذهب مالک ماه ذى الحجه تا بآخر از اشهر الحج است، و هر که بیرون ازین روزگار احرام گیرد آن احرام عمره را باشد نه حج را بمذهب شافعى و احمد و اسحاق و اوزاعى، و بمذهب مالک و بو حنیفه بحج منعقد شود، اما مکروه دارند.

فَمَنْ فَرَضَ فِیهِنَّ الْحَجَ‏- فرض در قرآن بر چهار وجه است:

بمعنى- بیان- چنانک اللَّه گفت: قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَکُمْ تَحِلَّهَ أَیْمانِکُمْ‏ یعنى- قد بین لکم کفاره ایمانکم، جاى دیگر گفت- سُورَهٌ أَنْزَلْناها وَ فَرَضْناها یعنى و بینّاها. وجه دوم فرض بمعنى- احلّ- و ذلک فى قوله: ما کانَ عَلَى النَّبِیِّ مِنْ حَرَجٍ فِیما فَرَضَ اللَّهُ لَهُ‏ اى احلّ اللَّه له. وجه سیم فرض بمعنى- انزل- و ذلک فى قوله: إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ‏ اى انزله. وجه چهارم فرض بمعنى اوجب- و ذلک فى قوله:فَنِصْفُ ما فَرَضْتُمْ‏ اى اوجبتم على انفسکم، جاى دیگر گفت: قَدْ عَلِمْنا ما فَرَضْنا عَلَیْهِمْ‏ اى اوجبنا علیهم- و کذلک قوله تعالى‏ فَمَنْ فَرَضَ فِیهِنَّ الْحَجَ‏ اى- اوجب فیهن الحج فاحرم به. میگوید: هر که درین ماهها حج بر خود فریضه گرداند، یعنى باحرام و تلبیه، و احرام آن باشد که چون بمیقات رسد غسل کند، آن گه از ارى سپید در بندد، و ردائى سپید بر افکند، و نعلین در پوشد، و بوى خوش بکار دارد، و دو رکعت نماز کند. آن گه در دل نیت حج کند، و حقیقت- احرام این نیّت است، پس اگر راکب باشد بر نشیند، و چون اشتر برخیزد و رفتن را راست بیستد، تلبیه کند و گوید- لبّیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمد و النعمه لک،- و الملک، لا شریک لک-» و ازین جمله خود احرام فریضه است آن دیگر همه سنن و هیأت است.

و على الجمله، فرائض و ارکان حج پنج چیز است: احرام، و طواف، و سعى بعد از طواف، و وقوف بعرفات، و موى سر ستردن بیک قول، اگر یکى ازین ارکان بگذارد حج درست نیاید و ارکان عمره همین است- الا وقوف بعرفات که آن در عمره نیست. و واجبات حج شش چیز است:- احرام گرفتن در میقات، و بعرفات بیستادن تا فرو شدن آفتاب، و بشب مقام کردن در مزدلفه، و همچنین در منا مقام کردن بشب و طواف وداع، و سنگ انداختن. اگر یکى ازین شش بگذارد حج باطل نشود اما گوسپندى لازم آید که بقربان کند. و محظورات حج که محرم را از آن پرهیز باید کرد هم شش چیز است:- جامه پوشیدن چون پیراهن و ازار پاى و موزه و دستار، دوم بوى خوش بکار داشتن، سیم موى سر و ناخن باز کردن، چهارم با اهل خویش مباشرت کردن، پنجم مقدمات مباشرت چون لمس و تقبیل و مانند آن، و همچنین نکاح نشاید نه خود را و نه دیگرى را، اگر کند درست نباشد، ششم صید برّ نشاید محرم را، اگر کند جزا لازم آید، ماننده آن صید که کشته بود از شتر و گاو و گوسپند.

فَمَنْ فَرَضَ فِیهِنَّ الْحَجَ‏ هر که درین ماههاى حج احرام گرفت و حج بر خود فریضه کرد.فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِی الْحَجِ‏- علما را اختلاف است در معنى‏ این هر سه کلمت:- قومى گفتند- رفث عین جماع است، قومى گفتند حدیث جماع است بتعریض نزدیک زنان، قومى گفتند سخن نافرزام است و کلمات نکوهیده و فسوق- انواع معاصیست بجملگى، قومى گفتند- لقب دادن است، که رب العزه جاى دیگر گفت:وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ‏، قومى گفتند:- فسوق همانست که در سوره الانعام گفت- وَ لا تَأْکُلُوا مِمَّا لَمْ یُذْکَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ‏، و هو الذبح للاصنام.

روى ابو هریره عن النبى صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم قال- «من حجّ هذا البیت فلم یرفث و لم یفسق، خرج من ذنوبه کیوم ولدته امه» و عن وهیب بن الورد قال- «کنت اطوف أنا و سفیان الثورى لیلا، فانقلب سفیان و بقیت فى الطواف، قد خلت الحجر فصلیت تحت المیزاب، فبینما انا ساجد اذ سمعت کلاما بین استار البیت و الحجاره» و هو یقول- یا جبرئیل اشکو الى اللَّه ثم الیک ما یفعل هؤلاء الطائفون حولى من تفکّههم فى الحدیث و لغطهم و سومهم. قال وهیب فاوّلت انّ البیت یشکو الى جبرئیل.» ابن عمر گفت:- فسوق درین آیت به کار داشتن محظورات حج است در حال احرام، چون قتل صید، و موى سر و ناخن گرفتن، و مانند آن. و جدال آنست که قریش با یکدیگر در منا خصومت مى‏گرفتند، و خود را بر یکدیگر به مى‏آوردند این میگفت حج من بهتر و نیکوتر، و آن میگفت حج من تمامتر و بکار آمده تر، و نیز در مواقف مختلف شدند، هر قومى را موقفى بود، و میگفتند که این موقف ابراهیم است، پس رب العالمین ایشان را ازین مجادلت باز زد، و پیغامبر خود را خبر کرد از موقف ابراهیم، و مشاعر، و مناسک حج، و پیغامبر ایشان را بیان کرد و باز نمود، و گفت «خذوا عنّى مناسککم و لا تجادلوا».

و آن کس که‏ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ‏ بر قراءه مکى و بصرى خواند- جِدالَ‏ از نظم اول آیت جدا کند، و معنى آنست که- لا شکّ فى الحج انه فى ذى الحجه- شک نیست در حج که آن در ذى الحجه است، و موقف عرفات، و نسى‏ء باطل، و به قال النبى صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم فى حجه الوداع:- «ان الزمان قد استدار کهیئه یوم خلق اللَّه السماوات و الارض، السنه اثنى عشر شهرا: منها اربعه حرم ثلاثه متوالیات ذو القعده و ذو الحجه- و المحرم‏ و رجب- شهر مضر الذى بین جمادى و شعبان.» وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ یَعْلَمْهُ اللَّهُ‏- این لفظیست از الفاظ وعده، چنانک گویند گوید- اگر مرا ایدون کنى بدانم آن از تو، یعنى- پاداش کنم- وَ تَزَوَّدُوا و قومى از عرب یمن بحج مى‏آمدند بى زاد و تکیه ایشان بر صدقات حاج بود، رب العالمین ایشان را گفت- وَ تَزَوَّدُوا زاد بر گیرید، تا بر دل مردمان گران نباشید، و وبال ایشان نگردید، آن گه سفر آخرت با یاد ایشان داد، و زاد آن سفر بر زاد این سفر دنیا افزونى نهاد، و شرف داد و گفت:- فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوى‏ بهتر زادى زاد سفر آخرت است یعنى- تقوى- قال سهل بن عبد اللَّه- لا معین الا اللَّه، و لا دلیل الّا رسول اللَّه، و لا زاد الّا التقوى.» بو مطیع بلخى حاتم اصم را گفت- که بما چنان رسید که تو بى زاد بادیه باز مى‏برى؟ جواب داد:- که من در بادیه بى زاد نباشم، اما زاد من چهار چیز است: اول آنست که همه دنیا ملک و ملک اللَّه دانم، دیگر همه خلق را بندگان و رهیکان اللَّه دانم، سدیگر هر چه مخلوقات و محدثات است همه در ید اللَّه دانم، چهارم قضاء اللَّه در همه زمین روان دانم. بو مطیع گفت- نیکو زادى که زادتست! بادیه قیامت باین زاد توان بریدن.

لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّکُمْ‏- قومى از اعراب بحج مى‏آمدند و براه در تجارت روا نمى‏داشتند، گفتند حج خویش بمنفعت دنیوى نیامیزیم، در دهه ذى الحجه دست از بیع و شرى باز گرفتند، و در بازار و معاملت بخود در بستند، رب العالمین آن بر ایشان فراخ کرد، و رخصت تجارت بداد، و مصطفى صلّى اللَّه علیه و آله و سلم ایشان را بمغفرت امید داد، و خبر کرد فقال صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم- «اذا کان یوم عرفه غفر اللَّه للحاج الخلّص و اذا کان لیله عرفه غفر اللَّه للتجّار، و اذا کان یوم منا غفر اللَّه للجمالین، و اذا کان عند جمره العقبه غفر اللَّه للسّؤال، و لا یشهد ذلک الموقف خلق ممن قال «لا اله الا اللَّه» الّا غفر له» فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ‏- خلافست میان علما که موقف چه معنى را عرفات گویند؟ و آن روز چرا عرفه گویند؟ قومى گفتند از بهر آنک ترویه ابراهیم را نمودند در خواب که فرزند را قربان کن، پس همه روز در ترویه و تفکر بود، تا این خواب از حق است یا از شیطان … ازین جهت است که آن روز را ترویه گویند، و ترویه- تفکر- باشد. پس شب عرفه دیگر باره او را نمودند.، و روز عرفه بشناخت که آن خواب نموده حق است نه نموده شیطان. ازین جهت آن روز را عرفه نام نهادند و آن بقعه را عرفات.

و گفته ‏اند که ترویه از آب دادن است، یعنى که رب العزه روز ترویه چشمه زمزم پدید کرد، و اسماعیل از آن سیراب شد، فسمّى الترویه لذلک و عرفات از آنست که جبرئیل فرو آمد و ابراهیم را مناسک و مشاعر مى‏نمود، و ابراهیم پذیرفت. و میگفت- «قد عرفت قد عرفت» پس بدین معنى- عرفات- خواندند. ضحاک گفت آدم که بزمین آمد بهندوستان فرو آمد و حوا بجده، و هر دو یکدیگر را مى‏جستند تا بعرفات بر یکدیگر رسیدند، و یکدیگر را وا شناختند، ازین جهت او را عرفات گویند. و گفته‏اند که اعتراف آدم بگناه خویش درین روز بود اندر آن بقعه، و از خداوند عز و جل مغفرت خواست بآن که گفت- رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا و مردم نیز که بآن موقف رسند اتباع سنت آدم را همه بگناه خویش معترف شوند، و مى تضرع و زارى کنند، پس عرفه و عرفات از- اعتراف- گرفته‏اند یعنى که گناهکاران در آن موقف ایستاده بگناه خویش معترف شوند.

و گفته ‏اند که عرفات از آنست که دوستان خداى آن روز در آن موسم بر یکدیگر رسند و یکدیگر را بشناسند. پیر بزرگ بو على سیاه قدس اللَّه روحه گفت:- در موسم ایستاده بودم و مردمان را دیدم که اندر عرفات کارى از پیش نمى‏بردند، برگشتم و روى بکوه نهادم، چندان بر شدم که گفتم مگر اینجا هرگز کس نرسیدست، گفتا- چون بر سر ان کوه شدم عالم خود بر آنجا دیدم، چنانک صحرا سر کوه بود، همه جوانان دیدم موسى سرشان تا سفتشان فرو آمده و چنان مراقب حق بودند که اگرشان بجنبانیدندى آگاهیشان نبودى، و آفتاب صورت را هیچ شعاع نمانده بود از شعاع آفتاب معرفت ایشان. کسى سؤال کرد از پیر بزرگ که اى شیخ هر که بر آن کوه شود ایشان را بیند؟ گفت- اگر بدیدندیشان فرود آرندیشان، نه هر چشمى ایشان را بیند، و نه هر کسى بایشان رسد. گفت- چون‏ آفتاب فرو شد مؤذن بانگ نماز گفت، و امام در پیش شد، و من با ایشان بیستادم در نماز، گفت- اندر میانه نماز بر باطن من بگذشت که اهل عرفات خود از کدام سو شدند، آن یک اندیشه مخالف بریشان فرو نشد. چون سلام باز دادند، امام از آنجا که بود بمن باز نگرست، و اشارت کرد که بازگرد. با خود گفتم که این آن جماعت نیستند.

که پشت بریشان شاید کرد، هم چنان روى سوى ایشان باز پس آمدم، از کرامت ایشان همان ساعت چون باز نگرستم بزمین عرفات رسیده بودم، و کرامتى دیگر دیدم، آن گه بر من پوشیده بود که قوم بکدام سو شده ‏اند، همى از گزاف سر در نهادم، و زود بقوم در افتادم، و نخست قطارى که دیدم شتران رهیان خود دیدم، و از ایشان هیچکس نگفت که بو على تو کجا بودى؟ بدانستم که رب العزه مرا از چشم و دیدار ایشان غایب نگردانیده بود.

روایت کنند از ابوذر غفارى رض- که گفت:- ترویه از آب دادنست، و عرفه نام زمین سیم- گفتا- نام زمین اول دمکا است، و دوم خلده، سیم عرفه، چهارم جردا، پنجم ملثا، ششم سجین، هفتم عجیبا. و هم بوذر گوید- که فضل روز عرفه از مصطفى پرسیدم فقال- «صیامه کفاره سنتین و من ادخل فیه سرورا على اهله ادخل الجنه، و من صلّى فى یوم العرفه اربع رکعات قبل العصر بفاتحه الکتاب، و خمس مرات‏ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ شارک فى ثواب من وقف بعرفات، و من طلب علما یوم عرفه خاض فى رحمه اللَّه و أدخل الجنه بغیر حساب، و استغفر له الکرسى و الشمس و القمر و الکواکب الدرّى، و من اضاف مؤمنا عشیّه عرفه کتب اللَّه له اجر سبعین شهیدا، و للَّه عز و جل فى یوم عرفه ثلاثمائه و ستون نظره الى خلقه.»

و کان النبى صلى اللَّه علیه و آله و سلّم- یقرأ کل صبیحه عرفه ثلاث آیات من سوره الانعام: اولها و خمسین مره قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ و آیه الکرسى و یس، فالاعمال صاعده فیها. على بن ابى طالب ع روایت کرد از مصطفى که گفت- «روز عرفه اندر عرفات جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و خضر حاضر آیند. جبرئیل گوید- ما شاء اللَّه لا قوه الا باللّه»- میکائیل گوید- «ما شاء اللَّه کل نعمه من اللَّه» اسرافیل گوید- «ما شاء اللَّه الخیر کلّه بید اللَّه»- خضر گوید- «ما شاء اللَّه لا یدفع السوء الا اللَّه» رسول خدا گفت- هر آن کس که روزعرفه بعد از نماز دیگر این چهار کلمه صد بار بگوید، بهر رحمتى و برّى و کرامتى که رب العزه باهل منا و عرفات فرو فرستد و بجمله بندگان که در شرق و غرب‏اند، وى با ایشان در آن انبازست، گفتا و چون مردم از عرفات سوى منا روند رب العزه به جبرئیل فرماید تا ندا کند که- «الا انّ المغفره لکل واقف بعرفات، و الرحمه لکل مذنب تائب.» گفتا: و در وقت افاضت اللَّه گوید- اشهدکم ملائکتى قد غفرت لهم التبعات و اعوّض اهلها، افیضوا على برکه اللَّه.

فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْکُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ‏ میگوید- چون از عرفات بر گردید بعد از فرو شدن آفتاب، روز عرفه و رو بمنا نهاده خداى را یاد کنید بنزدیک مشعر الحرام، آنجا که قرح گویند، یعنى که بعد از صبح که نماز گزارده باشید، و از مبیت بمزدلفه فارغ شده و سنگها بر گرفته‏ وَ اذْکُرُوهُ کَما هَداکُمْ‏- و یاد کنید خداى را چنانک شما را راه نمود بحج راست، و شریعت پاک و ملت ابراهیم.

وَ إِنْ کُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّینَ‏- اى و ما کنتم من قبله الّا من الضّالّین.این- ها خواه با هدى بر و خواه با رسول، فیکون کنایه عن غیر مذکور ثُمَّ أَفِیضُوا مِنْ حَیْثُ أَفاضَ النَّاسُ‏ الآیه … قریش را میگوید که ایشان در افاضت از عرفات راهى دیگر مى‏گزیدند، که ما خاصه اهل شهریم و سکّان حرم، و بر زنان خانه، تا نه باد دیگران هام راه باشیم. و از مشعر حرام از راه مى‏بگشتند، ایشان را از آن باز زد، آن گه ایشان را فرمود- که با این مخالفت که کردید در افاضت از خداى آمرزش خواهید، که وى آمرزگارست و بخشاینده، قال رسول اللَّه- «الحجاج و العمّار وفد اللَّه عز و جل، ان دعوه اجابهم و ان استغفروه غفر لهم»- و قال «اللّهم اغفر الحاج و لمن استغفر له الحاج.»

 

النوبه الثالثه

– قوله تعالى: وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَهَ لِلَّهِ‏ الآیه … روى عن‏ وهب بن منبه قال:- اوحى اللَّه عز و جل الى آدم ع أنا اللَّه ذو بکه اهلها جیرتى، و زوارها و فدى و اضیافى و فى کنفى، اعمّره باهل السماء و اهل الارض، یأتونه افواجا شعثا غبرا، یعجّون بالتکبیر عجیجا، و یضجّون بالتلبیه ضجیجا، و شجون الدماء شجا، فمن اعتمره لا یرید غیره، فقد زارنى و ضافنى و وفد الىّ، و نزل بى، و حق لى ان اتحفه بکرامتى، اجعل ذلک البیت و شرفه و ذکره و سناه و مجده لنبى من ولدک یقال له ابراهیم ارفع به قواعده، و اقضى على یدیه عمارته، و انبط له سقایته، و اریه حلّه و حرمه، و اعلمه مشاعره، ثم یعمّره الامم من بعده حتى ینتهى الى نبىّ من ولدک یقال له محمد، هو خاتم النبیین فاجعله من سکّانه و ولاته و حجّابه و سقاته، فمن سأل عنّى یومئذ فانا مع الشعث الغبر الموفین بنذورهم، المقبلین الى ربهم.»

معنى حدیث آنست- که خداوند بزرگوار کردگار نامبردار بآدم صفى وحى فرستاد، که اى آدم منم خداوند جهان و جهانیان، آفریدگار همگان، پادشاه کامران، منم خداوند بکه، نشینندگان در آن همسایگان منند، و زوّار آن وفد من‏اند، و مهمانان من اند، و در پناه من اند، باهل آسمان و زمین آبادان دارم و بزرگ گردانم این بقعه، تا از هر سویى و هر قطرى جوک جوک مى‏آیند مویهاشان از هم بر کرده، و رویها گرد گرفته از رنج راه، تکبیر گویان و لبیک زنان، روى بدان صحراى مبارک نهاده، و بخون قربان زمین آن رنگین کرده، اى آدم! هر که این خانه را زیارت کند، و در آن مخلص بود، وى مهمان منست، و از کسان منست، و از نزدیکان بمن است. سزاى جلال من آنست که وى را گرامى کنم، و با تحفه رحمت و عطاء مغفرت باز گردانم، اى آدم! در فرزندان تو پیغامبریست نام وى ابراهیم، خلیل من و گزیده من، بدست وى بنیاد این خانه بر آرم، و عمارت فرمایم، و شرف آن پیدا کنم، و سقایه آن پدید آرم، و حرم آن را نشان کنم، و پرستش خود در آن وى را بیاموزم. پس از وى جهانیان را فرا عمارت آن دارم، و توقیر و تعظیم آن در دلشان نهم، تا نوبت به محمد عربى رسد، خاتم پیغامبران، و چراغ زمین و آسمان، مولد و منشأ وى گردانم، مهبط وحى منزل کرامت وى کنم، سقایه و نقابه و ولایت آن بدست وى مقرر کنم، وانگه مؤمنانرا از اطراف عالم عشق آن در دل نهم، تا سر و پاى برهنه، ضیاع و اسباب بگذاشته، جان بر کف دست نهاده، مویها از هم بر کرده، رویها گرد گرفته، همى روند و گرد آن خانه طواف میکنند، و از ما آمرزش میخواهند. اى آدم! هر که ترا پرسد از ما که تا با ایشان چکنم؟ گوى که من بعلم با ایشانم، موجود نفس و حاضر دل ایشانم، و آن درد ایشان را درمانم، از دیده‏هاشان نهانم، اما جانهاى ایشان را عیانم.

اندر دل من بدین عیانى که تویى‏ وز دیده من بدین نهانى که تویى!

وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَهَ لِلَّهِ‏ الآیه …- حج عوام دیگرست، و حج خواص دیگر، حجّ عوام قصد کوى دوست است، و حج خواص قصد روى دوست، آن رفتن بسراى دوست، و این رفتن براى دوست!

در دم نه ز کعبه بود کز روى تو بود مستى نه ز باده بود کز بوى تو بود.

عوام بنفس رفتند در و دیوار دیدند، خواص بجان رفتند گفتار و دیدار یافتند، روش خاصگیان درین راه چنانست که آن جوانمرد گفته:

خون صدّیقان بپالودند و زان ره ساختند جز بجان رفتن درین ره یک قدم را بار نیست‏

او که بنفس رود رنج یابد و بار کشد، تا گرد کعبه بر آید، و این که بجان رود بیارامد و بیاساید، و کعبه خود گرد سرایش برآید. و اندرین معنى حکایت ابراهیم خواص است قدس اللَّه روحه، گفتا:- «وقتى از سر محرومى خود بروم افتادم، گردان گردان، چنانک افتاده‏اند بهر جاى مردان، متحیر و سرگشته، بیچاره‏وار گم کرده سر رشته!

مردان جهان شدند سرگشته تو مى‏باز نیابند سر رشته تو

خبر در روم افتاد که ملک روم را دخترى دیوانه گشته، و پدر مر آن دختر را به بند دیوانگان بسته، و اطباء بجملگى از علاج آن بیمار درمانده، زمان تا زمان نفس سرد مى‏آرد، و اشک گرم مى‏بارد، گهى گرید و گهى خندد! بجاى آوردم که آنجا تعبیه ایست، رفتم بدر سراى ملک و گفتم- بعلاج بیمار آمدم. چون دیده ملک بر من افتاد گفت- «مانا که بعلاج دخترم آمده؟ و گمان برم که طبیبى؟» گفتم- آرى‏ خداوندى دارم طبیب، من آمده‏ام تا دخترت را علاج کنم- گفتا- بر کنگره‏هاى قصر ما نگر تا چه بینى؟ گفت- بر نگرستم سرها دیدم بریده، و بر آن کنگره‏ها نهاده! گفت- هر که او را علاج نکند مکافاتش اینست که مى‏بینى! گفتم باکى نیست!.

گویند مرا که خویشتن کرد هلاک‏ عاشق ز هلاک خویش کى دارد باک‏

ملک چون دید که من آن سرها بر آن کنگره دیدم و ناندیشیدم، خانه باشارت بمن نمود، و دختر در آن خانه بود. گفتا- در رفتم، هنوز قدم در خانه ننهاده که این آواز شنیدم- قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ‏ همانجا بماندم، سر سیمه وقت وى گشتم، و متحیر حال وى شدم، دیگر باره آواز آمد که- اى پسر خواص- شراب لا یزید الّا العطش، و طعام لا یزید الّا الدهش!- از پس پرده گفتم- یا امه اللَّه! این چه حال است و این چه وجه؟ گفت- «اى شیخ وقتى در میان ناز و نعمت نشسته بودم با کنیزکان و خاصگیان خویش، ناگاه دردى بدلم فرو آمد، و اندوهى بجانم رسید، از خود فانى گشتم و واله شدم. هنوز بخانه فرو ناآمده تمام که آن درد مستحکم شد و آن کار تمام!

اى راه ترا دلیل دردى‏ فردى تو و آشنات فردى‏
از جام تو دانه و عصرى‏ وز جام تو قطره و مردى!

گفتا:- چون از آن وجد و وله آسوده تر شدم، خود را در بند و زنجیر یافتم، حکمش را پسند کردم، و بقضاش رضا دادم، دانستم که وى دوستان خود را بد نخواهد تا خود سرانجام این کار بچه رسد. گفتم- چه گویى اگر تدبیر کنیم و حیلت سازیم تا بدار الاسلام شویم؟ و اسلام را تربیت کنیم که دریغ آید مرا چون تو عزیزى را بدار الکفر بگذاشتن! گفت- یا ابن الخواص چه مردى بود بدار الاسلام اسلام را پرورش دادن، مرد آنست که بدار الکفر اسلام را در بر گیرد! و بجان و دل به پرورد، و در دار الاسلام چیست که اینجا نیست؟ گفتم کعبه مشرف معظم مکرم که مقصد زائرانست و مشهد مشتاقان! گفت کعبه را زیارت کرده؟ گفتم زیارت کرده‏ام آن را هفتاد بار. گفت بر نگر! برنگرستم، کعبه را دیدم بر سر سراى وى ایستاده! آن گه گفت- اى پسر خواص!

هر که بپاى رود کعبه را زیارت کند، و هر که بدل رود کعبه بزیارت وى شود! گفتم- بآن خداى که ترا بعز اسلام عزیز گردانید. که سرّ این با من بگوى! این منزلت بچه یافتى؟ گفت- نکرده ‏ام کارى که آن حضرت را بشاید، اما حکمش را پسند کردم و بقضاء وى رضا دادم! گفتم اکنون مرا تدبیر چیست که ازینجا بیرون شوم گفت چنانک ایستاده روى فرا راه کن و مى‏رو تا بمقصد خود رسى! گفتا- بکرامت وى راهى پدید آمد که در آن هیچ حجاب و منع نبود و کس را بر من اطلاع نه، تا از سراى وى بیرون آمدم و از دار الکفر بدار السلام باز آمدم.»

قوله تعالى: الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ‏ الآیه … حاء اشارتست بحلم خداوند با رهیکان خود، جیم اشارتست بجرم بندگان و آلودگى ایشان، چنانستى که اللَّه گفتى «بنده من! اکنون که جرم کردى بارى دست در حبل حلم من زن و مغفرت خواه تا بیامرزم، که هر کس آن کند که سزاى وى باشد، سزاى تو نابکارى و سزاى من آمرزگارى! قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلى‏ شاکِلَتِهِ‏ بنده من! گر زانک عذرخواهى، عذر از تو و عفو از من، جرم از تو و ستر از من، ضعف از تو و برّ از من، عجز از تو و لطف از من، جهد از تو و عون از من، قصد از تو و حلم از من. بنده من! چندان دارد که عذرى بر زبان آرى، و هراسى در دل، و قطره آب گردیده بگردانى، پس کار وا من گذار، بنده من! وعده که دادم راست کردن بر من، کار که پیوستم تمام کردن بر من، بنا که نهادم داشتن بر من، تخم که پر کندم به برآوردن بر من، چراغ که افروختم روشن داشتن بر من، در که گشادم بار دادن بر من، اکنون که فرا گذاشتم در گذاشتن بر من، اکنون که بدعا فرمودم نیوشیدن بر من، اکنون که بسؤال فرمودم بخشیدن بر من! هر چه کردم کردم، هر چه نکردم باقى بر من!

قال رسول اللَّه «مرّ رجل من بنى اسرائیل بجمجمه، فوقع ساجدا فقال- اللهم انت انت و انا انا، انا العوّاد بالذنوب، و انت العواد بالمغفره، فسمع صوتا من ناحیه السماء: ارفع رأسک فان اللَّه عز و جل قد استجاب لک.» و یحکى عن بشر و کان رجلا قد حج کثیرا، و کان عارفا بالطرق و المواقف و المشاهد، قال فاتنى سنه من السنین الوقوف بعرفه مع الامام، فلما ادرکت کان الناس قد انصرفوا الى المزدلفه، و کنت اعرف الطریق و صرت الى الموقف، فلما وقفت بالموقف کان الموقف کله عذرات و قذرات فقلت- «انا للَّه الیه راجعون» فاتنى الحج لان الموقف یکون نظیفا، و هذا لیس هو الموقف، قال فجلست کثیبا حزینا لفوت الحج، و غلبنى النوم، فسمعت هاتفا یقول- هذا الذى انت فیه هو الموقف، و لکن هذه ذنوب الناس ترکوها هاهنا! و مرّوا، قال فجلست حتى أصبحت و کنت بالموقف و لم اکن ارى من ذلک شیئا.

_______________________________________

[۱] ( ۱) جنده- کذا فى ثلاثه نسخ: الف: ج: د

[۲] ( ۱) جمنده- هوام. و فى اصل الحدیث:- انه صلّى اللَّه علیه و آله و سلم قال لکعب بن عجره: لعلک اذاک هو امک … الخ انظر البیضاوى.

کشف الأسرار و عده الأبرار// ابو الفضل رشید الدین میبدى جلد اول

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *