کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره طه آیه ۱۰۲-۱۲۳

۵- النّوبه الاولى‏

(۲۰/ ۱۲۳- ۱۰۲)

قوله تعالى:

«یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ» آن روز که در صور دمند،

«وَ نَحْشُرُ الْمُجْرِمِینَ یَوْمَئِذٍ» و با هم آریم [انگیخته‏] آن روز بدکاران را،

«زُرْقاً» (۱۰۲) سبز چشمان.

«یَتَخافَتُونَ بَیْنَهُمْ» با یکدیگر براز مى‏گویند،

«إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا عَشْراً» (۱۰۳) نبودید [در آن گیتى‏] مگر ده روز.

«نَحْنُ أَعْلَمُ بِما یَقُولُونَ» ما دانیم آنچه مى‏گویند،

«إِذْ یَقُولُ أَمْثَلُهُمْ طَرِیقَهً» انگه که مى‏گویند ایشان که پاک سیرت و راست سخن‏تراند

«إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا یَوْماً» (۱۰۴) نبودید مگر یک روز.

«وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْجِبالِ» مى‏پرسند ترا از کوه‏ها [که آن چون شود روز رستاخیز]

«فَقُلْ یَنْسِفُها رَبِّی نَسْفاً» (۱۰۵) گو مى‏برکند آن را خداوند من از زمین برکندنى.

«فَیَذَرُها قاعاً صَفْصَفاً» (۱۰۶) آن را گذارد هامونى راغ‏

«لا تَرى‏ فِیها عِوَجاً» نه در آن کژى بینى

«وَ لا أَمْتاً» (۱۰۷) و نه بالایى.

«یَوْمَئِذٍ یَتَّبِعُونَ الدَّاعِیَ» آن روز که خلق بر نشان آن باز خواننده مى‏آیند

«لا عِوَجَ لَهُ» در آن کژى و غلط نه،

«وَ خَشَعَتِ الْأَصْواتُ لِلرَّحْمنِ» و آوازها همه فروشده تا رحمن سخن گوید:

«فَلا تَسْمَعُ إِلَّا هَمْساً» (۱۰۸) نشنوى مگر آوازى نرم.

«یَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَهُ» آن روز سود ندارد پایمردى و خواهش،

«إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ» مگر آن کس را که دستورى دهد او را رحمن

«وَ رَضِیَ لَهُ قَوْلًا» (۱۰۹) و او را سخن گفتن بپسندند.

«یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدِیهِمْ» او مى‏داند آنچه پیش ایشانست [از کار آخرت‏]

«وَ ما خَلْفَهُمْ» و آنچه واپس ایشانست [از کار دنیا]

«وَ لا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً» (۱۱۰) و ایشان او را نیک نمى‏دانند.

«وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ» درماند و اسیر و بسته گشت همه رویها،

«لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ» آن زنده پاینده را،

«وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً» (۱۱۱) و باز نومیدى کشید آن کس که بار کفر کشید.

«وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ» و هر که کار نیک کند،

«وَ هُوَ مُؤْمِنٌ» و او گرویده است [بیگانگى اللَّه تعالى‏]،

«فَلا یَخافُ ظُلْماً» نترسد از خداى ستمى،

«وَ لا هَضْماً» (۱۱۲) و نه شکستى.

«وَ کَذلِکَ أَنْزَلْناهُ» هم چنان فرو فرستادیم این سخن را،

«قُرْآناً عَرَبِیًّا» قرآنى تازى،

«وَ صَرَّفْنا فِیهِ مِنَ الْوَعِیدِ» و بیم دادن در آن از گونه گونه گردانیدیم‏

«لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ» تا مگر بترسند،

«أَوْ یُحْدِثُ لَهُمْ ذِکْراً» (۱۱۳) یا قرآن ایشان را بیدارى و یاد کردنى و پند پذیرفتنى نو پدید آرد.

«فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ» پاکست و بى عیب و برتر آن خداى پادشاه براستى [و سزاوار بخدایى‏]

«وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ» مشتاب بقران

«مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضى‏ إِلَیْکَ وَحْیُهُ» پیش از آن که بتو گزارده آید پیغام بان،

«وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً» (۱۱۴) و بگوى خداوند من مرا حفظ افزاى.

«وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى‏ آدَمَ مِنْ قَبْلُ» پیمان کردیم بآدم از پیش،

«فَنَسِیَ» پیمان بگذاشت

«وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً» (۱۱۵) وى را در دل کردن معصیت نیافتیم.

«وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَهِ» گفتیم فریشتگان را

«اسْجُدُوا لِآدَمَ» سجود کنید آدم را

«فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ» سجود کردند مگر ابلیس

«أَبى‏» (۱۱۶) سر باززد.

«فَقُلْنا یا آدَمُ» پس گفتیم اى آدم

«إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَکَ وَ لِزَوْجِکَ» این ابلیس دشمن است ترا و جفت ترا.

«فَلا یُخْرِجَنَّکُما مِنَ الْجَنَّهِ» بیرون نکناد هان شما را هر دو از بهشت.

«فَتَشْقى‏» (۱۱۷) برنج افتید.

«إِنَّ لَکَ أَلَّا تَجُوعَ فِیها» ترا درین بهشت آنست که گرسنه نباشى‏

«وَ لا تَعْرى‏» (۱۱۸) و نه برهنه مانى‏

«وَ أَنَّکَ لا تَظْمَؤُا فِیها» و تو تشنه نباشى در آن، «وَ لا تَضْحى‏» (۱۱۹) و نه در آفتاب باشى‏

«فَوَسْوَسَ إِلَیْهِ الشَّیْطانُ» فرادل وى داشت شیطان

«قالَ یا آدَمُ» گفت اى آدم

«هَلْ أَدُلُّکَ عَلى‏ شَجَرَهِ الْخُلْدِ» ترا نشانى دهم بر درختى که بار آن خورى اینجا جاوید مانى؟

«وَ مُلْکٍ لا یَبْلى‏» (۱۲۰) و [نشانى دهم‏] بر پادشاهى که تباه نگردد [و بسر نیاید].

«فَأَکَلا مِنْها» بخورند از آن،

«فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما» پیدا شد.ایشان را و پدید آمد عورتهاى ایشان

«وَ طَفِقا یَخْصِفانِ عَلَیْهِما» در ایستادند و بر هم مى نهادند بر عورت خویش،

«مِنْ وَرَقِ الْجَنَّهِ» ازین برکهاى درخت بهشت،

«وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ» عاصى شد آدم در خداى خویش،

«فَغَوى‏» (۱۲۱) و از راه [وفا و طاعت‏] بیفتاد.

«ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ» پس آن اللَّه تعالى بگزید او را،

«فَتابَ عَلَیْهِ وَ هَدى‏» (۱۲۲) توبه داد او را و راه نمود [بسخنانى که بآن ازو خشنود شد و او را عفو کرد]

«قالَ اهْبِطا مِنْها جَمِیعاً» گفت فروروید از آسمان همگان،

«بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ» آدم و حوا ابلیس را دشمن، و ابلیس ایشان را دشمن،

«فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدىً» اگر بشما آید از من پیغامى براهنمونى،

«فَمَنِ اتَّبَعَ هُدایَ» هر که پى برد براهنمونى من [و فرمان و پیغام من‏]،

«فَلا یَضِلُّ وَ لا یَشْقى‏» (۱۲۳) نه [درین جهان‏] گمراه گردد نه [در آن جهان‏] بدبخت.

النوبه الثانیه

قوله: «یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ» قرأ بو عمرو ینفخ بالنون و فتحها و ضمّ الفاء کقوله، و نحشر، و قرأ الآخرون ینفخ بالیاء و ضمها و فتح الفاء على غیر تسمیه الفاعل. خلافست میان علماء تفسیر که صور چیست؟

قول حسن با جماعتى آنست که صور جمع صورتست و معنى نفخ صور آنست که فردا در قیامت ربّ العزّه صورتهاى خلق باز آفریند چنان که در دنیا بود، آن گه روحها در وى دمند چنان که در دنیا در رحم مادر صورت بیافرید و روح در وى دمیدند.

باز جمهور مفسران مى‏گویند که صور شبیه قرنى است و اسرافیل در دهن گرفته و گوش بر فرمان حق نهاده تا کى فرماید او را که در آن دمد: اوّل نفخه فزع چنان که ربّ العزّه گفت: «وَ یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ».

پس نفخه صعق چنان که گفت: «فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ». سوم نفخه بعث چنان که گفت: «ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْرى‏ فَإِذا هُمْ قِیامٌ یَنْظُرُونَ».

قومى گفتند اسرافیل صاحب صور نیست فریشته ‏اى دیگر صاحب صور است که عائشه روایت میکند از مصطفى (ص) که گفت:انّ اسرافیل له جناح بالمشرق، وجناح بالمغرب، و جناح متسرول به، و القلم على اذنه فاذا نزل الوحى جرى القلم، و صاحب الصّور اسفل منه قد حنا ظهره و الصّور على فمه و ینظر الى اسرافیل و قد امر صاحب الصّور اذا رأیت اسرافیل ضم جناحه فانفخ.» قالت عائشه: هکذا سمعت رسول اللَّه یقول‏

و عن ابى سعید قال: ذکر النّبی، صاحب الصور فقال عن یمینه جبرئیل و عن یساره میکائیل.

و عن ابن مسعود قال یقوم ملک بین السّماء و الارض فینفخ فیه. «وَ نَحْشُرُ الْمُجْرِمِینَ» اى- المشرکین. «یَوْمَئِذٍ زُرْقاً» الزرقه- هى الخضره فى سواد العین و هى اقبح نعوت العین و العرب یتشأم بها، و من علامه اهل النّار زرقه العیون و سواد الوجوه و قیل تصیر أعینهم من العطش زرقا، و کذلک تصیر العین فى شده العطش.

و قیل زرقا اى- عمیا یخرجون من قبورهم بصراء کما خلقوا اوّل مره و یعمون فى المحشر. و انّما قال «زُرْقاً» لانّ السواد یزرق اذا ذهبت نواظرهم.

و عن ابن عمر قال:قال رسول اللَّه: «ما من غادر الّا له لواء یوم القیمه یعرف به وصائح یصیح معه هذا لواء غادر بنى فلان مسود وجهه و زرقه عیناه، مصفوده یداه، معقوله رجلاه على رقبته مثل الطود العظم من ذنوبه».

قوله: «یَتَخافَتُونَ بَیْنَهُمْ» اى- یتناجون و یتکلمون خفیه «إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا عَشْراً» اى- ما مکثتم فى الدّنیا الّا عشر لیال. «و قیل فى القبور، و قیل ما بین النفختین و هو اربعون سنه، لانّ العذاب یرفع عنهم بین النفختین، استقصروا مدّه لبثهم لهول ما عاینوا.

معنى آنست که مجرمان در قیامت از هول رستاخیز و صعوبت عذاب مدّت درنگ خویش در دنیا اندک شمرند و نعیم دنیا در جنب آن عذاب ناچیز دانند و فراموش کنند، با یکدیگر بآوازى نرم در خفیه مذاکره همى کنند: قومى گویند در دنیا چند بودید دیگران جواب دهند که ده روز، جایى دیگر گفت: «لَبِثْنا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ» روزى یا پاره‏اى از روزى.

ربّ العزه گفت: «نَحْنُ أَعْلَمُ بِما یَقُولُونَ» ما دانیم آنچه مى‏گویند: «إِذْ یَقُولُ أَمْثَلُهُمْ طَرِیقَهً» اى- اصوبهم جوابا و اعدلهم قولا. «إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا یَوْماً» و انّما قال ذلک لانّ الیوم الواحد اقرب الى الصّدق من العشره، لان العشره و الیوم الواحد اذا قوبلا بمده القیامه و بایامهم کان الیوم الواحد اقرب الى الصّدق من العشره.

و روا باشد که این مدت اندک بین النفختین خواهد که عذاب گور از ایشان بردارند، و این آنست که کافران و بیگانگان را روزگارى در گور عذاب کنند پس ایشان را بین النفختین از عذاب فرو گذارند و بخسبند. باز بنفخه بعث ایشان را بر انگیزانند و گویند: «یا وَیْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا». پس از هول و صعوبت رستاخیز، آن مدت که عذاب گور از ایشان برداشته‏اند بدانش ایشان یک روز نماید گویند: «إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا یَوْماً».

قوله: «وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ یَنْسِفُها» ان قیل ما العلّه للفاء التی فى قوله: «فَقُلْ» خلافا لاخواتها فى القرآن؟ فالجواب انّ تلک اسؤله تقدمت سألوا عنها رسول اللَّه (ص)، فجاء الجواب عقیب السّؤال، و هذا سؤال لم یسألوه بعد و قد علم اللَّه سبحانه انّهم سائلوه عنه فاجاب قبل السّؤال، و مجازه و ان سألوک عن الجبال، فقل ینسفها.

اول گفت: «یَنْسِفُها رَبِّی نَسْفاً» اى- یقلعها عن اماکنها قلعا و یسیرها خداوند آن را از بیخ بر کند و روان گرداند چنان که گفت: «وَ یَوْمَ نُسَیِّرُ الْجِبالَ»، پس آن را ریگ گرداند، چنان که گفت: «کَثِیباً مَهِیلًا». پس باد را فرماید تا آن را در هوا پراکنده کند همچون پشم زده، چنان که گفت: «کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ»،پس آن رادر هوا هبا گرداند همچون آثار آفتاب در روزن، چنان که گفت: «وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسًّا فَکانَتْ هَباءً مُنْبَثًّا».

«فَیَذَرُها» اى- یدع مکان الجبال من الارض، «قاعاً صَفْصَفاً» ارضا ملساء مستویه لانبات فیها، و القاع- ما انبسط من الارض، و الصّفصف- الا ملس. «لا تَرى‏ فِیها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً» اى- انخفاضا و ارتفاعا. قال الحسن: العوج- ما انخفض من الارض، و الامت- ما نشز من الرّوابى، اى- لا ترى فیها وادیا و لا رابیه.

«یَوْمَئِذٍ یَتَّبِعُونَ الدَّاعِیَ» اى- داعى اللَّه الّذى یدعوهم الى الموقف و هو اسرافیل فیسرع المؤمنون و یتثافل المجرمون. فیرسل اللَّه نارا او دخانا علیهم فیسوقهم الى ارض المحشر.

روى حذیفه بن اسید الغفارى قال: اطّلع النبى (ص) علینا و نحن نتذاکر، فقال ما تذکرون؟ قلنا نذکر السّاعه، قال انّها لن تقوم حتى تروا قبلها عشر آیات: فذکر، الدّخان، و الدجال، و الدابه، و طلوع الشمس من مغربها، و نزول عیسى بن مریم، و یأجوج و مأجوج، و ثلاثه خسوف: خسف بالمشرق، و خسف بالمغرب، و خسف بجزیره العرب، و آخر ذلک نار تخرج من الیمن، تطرد النّاس الى محشرهم، و یروى‏ نار تخرج من قعر عدن، تسوق الناس الى المحشر، و قیل یدعوهم اسرافیل من صخره بیت المقدس، و هو قوله: «وَ اسْتَمِعْ یَوْمَ یُنادِ الْمُنادِ» یقول:ایتها العظام النخره و الاوصال المتفرقه، و اللحوم المتمزقه، و الشعور السّاقطه.

قومى الى ربّک لیجزیک باعمالک. قوله: «لا عِوَجَ لَهُ» اى- لا غلط فیه. مى‏گوید آن نه آوازى است که کسى گوید که ازین سومى آید و کسى گوید از آن سو مى‏آید، و قیل «لا عِوَجَ لَهُ» اى- لا معدل عنه لا یقدر احد ان یعدل عنه. قوله: «وَ خَشَعَتِ الْأَصْواتُ لِلرَّحْمنِ» اى- سکنت اصوات الخلائق لمهابه اللَّه. «فَلا تَسْمَعُ إِلَّا هَمْساً» یعنى صوت وطئى الاقدام الى المحشر. قال ابن عباس: الهمس تحریک الشّفاه من غیر منطق.

«یَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَهُ» احدا «إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ» فى آن یشفع له، و هم المسلمون الّذین رضى اللَّه سبحانه قولهم، لانّهم قالوا لا آله الّا اللَّه و هو معنى قوله:«وَ رَضِیَ لَهُ قَوْلًا» و هذا یدلّ على انّه لا یشفع لغیر المؤمنین.

«یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدِیهِمْ» اى- ما بین ایدى الخلق من امر الآخره. «وَ ما خَلْفَهُمْ» من امر الدّنیا، و قیل ما قدّموا و ما خلّفوا من خیر و شرّ. «وَ لا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً»- فیه قولان:

احدهما انّ الکنایه راجعه الى ما، اى- هو یعلم ما بین ایدیهم و ما خلفهم و هم لا یعلمونه.

و الثّانی انّها راجعه الى اللَّه تعالى لانّ عباده «لا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً» اى- لا یحیط علمهم باللّه عزّ و جل. قوله: «وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ» اى- ذلت و خضعت و استأسرت.

و منه قیل للاسیر عان،و فى الحدیث: «انّما النساء عندکم عوان».

و قال امیه بن ابى الصلت:

ملیک على عرش السّماء مهیمن‏ لعزّته تعنو الوجوه و تسجد.

المراد بالوجوه، الانفس کقوله عز و جل: «وَ ما آتَیْتُمْ مِنْ زَکاهٍ تُرِیدُونَ وَجْهَ اللَّهِ» اى- تریدون اللَّه- و قال: «کُلُّ شَیْ‏ءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ» اى- الّا هو. و قال: «وَ یَبْقى‏ وَجْهُ رَبِّکَ» اى- و یبقى ربّک و انت تقسم و تقول بوجه اللَّه ترید باللّه، و من هذا الباب‏

قول رسول اللَّه لقتله کعب بن الاشرف: «افلحت الوجوه». و قوله للکفّار یوم بدر: «شاهت الوجوه»

و عن طلق بن حبیب فى قوله: «وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ» قال:هو وضعک جبهتک و کفیک و رکبتیک و اطراف قدمیک فى السّجود. «وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً» اى- خسر من اشرک باللّه، و الظّلم- الشّرک، و منه قول الشاعر.

الحمد للَّه لا شریک له‏ من اباها فنفسه ظلما.

«وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلا یَخافُ ظُلْماً»، قرأ ابن کثیر وحده «فلا یخف» مجزوما على النهى جوابا للشرط: و هو قوله: «وَ مَنْ یَعْمَلْ» و المراد به الخبر کانه قال: «و من یعمل من الصالحات و هو مؤمن فلا خوف علیه» و قرأ الآخرون فلا یخاف بالالف و رفع الفاء على تقدیر مبتداء محذوف یراد بعد الفاء، کانه قال فهو لا یخاف ظلما.

قال ابن عباس: «فَلا یَخافُ» ان یزاد على سیآته و لا ان ینقص من حسناته. و اصل الهضم- الکسر، و المعنى لا یظلم بحرمان الثواب و لا یهضم بنقصان الجزاء.

«وَ کَذلِکَ أَنْزَلْناهُ» اى- کما انزلنا التّوراه على موسى بلغه قومه، انزلنا علیک هذا القران بلغه قومک لیفهموه،و قال النبى (ص): «احبّوا العرب لثلاث: لانّى عربىّ، و القرآن عربىّ، و کلام اهل الجنّه عربىّ».

«صَرَّفْنا فِیهِ مِنَ الْوَعِیدِ» اى- کررنا القول فیه من الوعید، و هو ذکر الطوفان و الصیحه و الرّجفه و المسخ. «لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ» ان ینزل بهم مثل ما نزّل بمن تقدّمهم، «أَوْ یُحْدِثُ لَهُمْ ذِکْراً» اى- یحدث لهم القرآن عبره وعظه، فیعتبروا و یتعظوا بذکر عقاب اللَّه الامم.

قوله: «فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ» جل اللَّه عن الحاد الملحدین، و عمّا یقوله المشرکون، و تعالى فوق کلّ شی‏ء و هو الملک حقّا، لا یزول ملکه و هو المالک للاشیاء على الحقیقه.

«وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ» قال الشّافعى: هو القرآن بغیر همز و هو اسم لکتابنا کالتّوریه و الانجیل و الزّبور، لکتب بنى اسرائیل، و لو کان من القراءه لکان یسمّى کلّ مقروء قرآنا و لا یسمّى باسم کتاب اللَّه شی‏ء غیره. «مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضى‏ إِلَیْکَ وَحْیُهُ» کان رسول اللَّه یتعجّل بقراءه القرآن ساعه الوحى قبل ان یفرغ جبرئیل من إلقاء الوحى خشیه النّسیان، فامر بالانصات و حسن الاستماع الى ان یفرغ جبرئیل من البلاغ هر بار که جبرئیل آمدى و وحى گزاردى مصطفى بشتاب خواندن گرفتى با جبرئیل و صبر نکردید تا جبرئیل از تلاوت و ابلاغ آن فارغ شدى از بیم آنکه بر وى فراموش شود، ربّ العزّه او را از آن نهى کرد و فرمود که تا آن ساعت که جبرئیل وحى پاک همى گزارد و قرآن همى خواند وى خاموش میباشد و مى‏شنود.

همانست که جایى دیگر گفت: «لا تُحَرِّکْ بِهِ لِسانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ». قوله: «مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضى‏ إِلَیْکَ وَحْیُهُ» یعنى من قبل ان یفرغ جبرئیل من تلاوته علیک. قرأ یعقوب نقضى، بالنون و فتحها و کسر الضّاد و نصب الیاء وحیه منصوبا، و الوجه انّ الفعل للَّه تعالى ذکره بلفظ التعظیم و هذا موافق لما قبله الّذى جاء بلفظ التعظیم و هو قوله: «أَنْزَلْناهُ‏ … وَ صَرَّفْنا»، و لما بعده و هو قوله: «وَ لَقَدْ عَهِدْنا» فى انّ کلیهما على لفظ التعظیم.

و قرأ الباقون یقضى بضم الیاء و فتح الضّاد، وحیه بالرّفع، و الوجه انّه على اسناد الفعل الى المفعول به و هو الوحى و معلوم‏ انّ اللَّه تعالى هو الموحى فلذلک وقع الاستغناء عن ذکر الفاعل. و قال مجاهد و قتاده لا تقرءه اصحابک و لا تمله علیهم حتّى تبین لک معانیه و قال السدّى لا تسأل انزاله قبل ان یأتیک و قیل معناه لا تلتمس انزال القران جمله فانّا ننزل علیک لوقت الحاجه.

«وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً» اى- زدنى حفظا حتى لا انسى ما اوحى الىّ. و قیل معناه ربّ زدنى علما، بالقران و معانیه، قیل علما الى ما علمت. و کان ابن مسعود اذا قرأ هذه الایه قال: اللّهم زدنى ایمانا و یقینا.

قوله: «وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى‏ آدَمَ» اى- امرناه و اوصینا الیه، «مِنْ قَبْلُ» اى- من قبل هؤلاء الّذین ترکوا امرى و نقضوا عهدى فى تکذیبک. «فَنَسِیَ» اى- ترک ما امر به، معنى آنست که اگر کفره قریش نقض عهد کردند و فرمان ما بگذاشتند، بس عجب نیست که پدر ایشان آدم ازین پیش همین کرد، با وى عهد بستیم و او را فرمودیم که هر چه در بهشت ترا مباحست مگر درخت گندم، و گرد آن مگرد و از آن مخور، آن عهد و آن فرمان بگذاشت و از آن بخورد، «فَنَسِیَ» اى- ترک امر ربّه کقوله:

«نَسُوا اللَّهَ فَنَسِیَهُمْ» اى- ترکوا امر اللَّه فترکهم فى النّار. گفته‏اند نهى بر دو وجه است نهى تنزیه، و نهى تحریم، و فرق میان تحریم و تنزیه آنست که با تحریم وعید باشد، و با تنزیه نه، و نهى آدم از خوردن آن درخت نهى تحریم بود که وعید قرینه آن بود، آدم وعید بگذاشت و نهى تنزیه پنداشت ربّ العزه گفت: «فَنَسِیَ» اى- نسى الوعید المقرون بالنهى لا العهد، فحمله على التنزیه لا على التحریم، و قیل نسى العهد و سهى و لم یکن النسیان فى ذلک الوقت مرفوعا عن الانسان، بل کان مؤاخذا به و انّما رفع عنا. «وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً» قیل لم نجد له عزما على الذّنب لانّه اخطأ و لم یتعمّد العصیان، انّما استزله الشّیطان. و قیل لم نجد له قوه استقامه على العهد. قال الحسن: لم نجد له صبرا عمّا نهى عنه. و قال عطیه العوفى. لم نجد له حفظا لما امر به.

قال ابن کیسان: لم نجد له اصرارا على العود الى الذّنب ثانیا. و اصل العزم فى اللّغه- توطین النّفس على الفعل و اعتقاد القلب الشی‏ء، و قیل محافظه على امر اللَّه. و روى عن‏ ابى امامه قال لو وزنت احلام بنى آدم بحلم آدم لرجح حلمه. و قد قال اللَّه عزّ و جل: «وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً» قوله: «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ»، سبق شرحه.

«أَبى‏» ان یسجد، «فَقُلْنا یا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَکَ وَ لِزَوْجِکَ فَلا یُخْرِجَنَّکُما مِنَ الْجَنَّهِ فَتَشْقى‏» اى- تتعب و تنصب و یکون عیشک من کدّ یمینک بعرق جبینک. قال السدى یعنى الحرث و الزرع و الحصد و الطحن. و عن سعید بن جبیر قال: اهبط الى آدم ثورا احمر فکان یحرث علیه و یمسح العرق عن جبینه، فذلک شقاؤه.

و عن الحسن قال: عنى به شقاء الدّنیا فلا تلقى ابن آدم الا شقیّا ناصبا. و قیل لما اخرج اللَّه آدم من الجنه اوحى الیه یا آدم اعمل و ازرع و کل من عمل یدیک فعمل، فلما اکل الخبز احتاج الى قضاء الحاجه، فلمّا خرج منه الطعام و شم منه رائحه، حزن حزنا کان اشدّ من حزنه حین اخرج من الجنّه، و کان فى الجنه لا یعرف هذا و ذلک قوله: «فَلا یُخْرِجَنَّکُما مِنَ الْجَنَّهِ فَتَشْقى‏» و لم یقل فتشقیا رجوعا به الى آدم لان تعبه اکثر، فانّ الرّجل هو السّاعى على زوجته و علیه نفقتها، فهو یحتاج الى الاکتساب دونها. و قیل اراد فتشقیا لکنه و حدّ لمشاکله رؤس الاى.

در قصص آورده‏اند که آدم (ع) چون از آسمان بزمین آمد برهنه آمد سرما و گرما در وى اثر کرد، بنالید تا ربّ العزه جبرئیل را بفرستاد و او را فرمود تا نر میشى را قربان کند. آدم نر میشى را قربان کرد و پشم آن بحوا داد تا برشت، و آدم پشمینه‏اى از آن ببافت، و آدم و حوا هر دو خویشتن را بآن پشمینه بپوشانیدند.

جابر بن عبد اللَّه روایت کرد که مردى آمد بمصطفى (ص) و گفت: یا رسول اللَّه چگویى در حرفت من یعنى جامه بافتن؟ رسول خدا گفت:

«حرفتک حرفه ابینا آدم و کان اول من نسج آدم، و کان جبرئیل معلمه و آدم تلمیذه ثلاثه ایّام و انّ اللَّه عز و جل یحب حرفتک و انّ حرفتک یحتاج الیها الاحیاء و الاموات، فمن انف منکم فقد انف من آدم و من لعنکم فقد لعن آدم، و من آذاکم فقد اذى آدم، فانّ آدم خصمه یوم القیامه فلا تخافوا و ابشروا فانّ حرفتکم حرفه مبارکه و یکون آدم قائدکم الى الجنه».

آدم پس از آن که عورت پوشیده بود در باطن خویش اضطرابى و آشفتگى مى‏دید که عبارت وى بوصف آن راه نمى‏برد، که هرگز مثل آن اضطراب در خود ندیده بود، تا جبرئیل بجاى آورد گفت: اى آدم آن رنج گرسنگى است که ترا مضطرب مى‏دارد، آدم گفت اکنون تدبیر چیست؟ جبرئیل گفت آرى من کار تو را بسازم، رفت و بفرمان حق دو گاو سرخ آورد و آلات حراثت و زراعت و دانه‏ هاى گندم، و ارشاد کرد او را بتخم کشتن، گفت با آدم خذ فانّها سبب سدّ جوعک و بها تحیى فى الدّنیا و بها تلقى الفتنه انت و اولادک الى قیام الساعه.

چون آدم تخم در زمین افکند همان ساعت برست و خوشه بیاورد. گفت اى جبرئیل بخورم؟ گفت نه صبر کن تا بدروى و پاک کنى؟ چون بدرود و پاک کرد، گفت اکنون خورم؟ گفت نه، تا آرد کنى، جبرئیل او را فرمود تا دو سنگ آورد و آن دانها همه آرد کرد، آدم گفت اکنون خورم؟ گفت نه تا خمیر کنى و بآتش او را پخته گردانى، گفته‏اند آدم آن را بیخت و نخاله آن باز بر آن زمین افکند که گندم از آن دروده بود، جو بررست. پس چون آدم آن را بپخت بگریست گفت یا جبرئیل ما هذا التعب و النصب؟ فقال جبرئیل هذا وعد اللَّه الّذى وعدک و ذلک فى قوله: «فَلا یُخْرِجَنَّکُما مِنَ الْجَنَّهِ فَتَشْقى‏».

«إِنَّ لَکَ أَلَّا تَجُوعَ فِیها وَ لا تَعْرى‏» اى- لا یلحقک فى الجنّه جوع و لا عرى. «وَ أَنَّکَ لا تَظْمَؤُا فِیها وَ لا تَضْحى‏» اى- لا یلحقک فیها عطش و لا حرّ. و قیل لا یلحقک اذى الشمس اذ لیس فى الجنّه شمس کما اخبر اللَّه به فى قوله: «لا یَرَوْنَ فِیها شَمْساً وَ لا زَمْهَرِیراً» بل اهلها فى ظلّ ممدود و ماء مسکوب. قرأ نافع و ابو بکر و انّک بکسر الالف على الاستیناف، و قرأ الآخرون بالفتح نسقا على قوله: «أَلَّا تَجُوعَ» یقال ظمئ یظمأ ظمأ فهو ظمآن اى- عطشان. و ضحى الرجل یضحى ضحى، و ضحا یضحو ضحوا و ضحوا و ضحى یضحى و ضحاء و ضحیا، اذا برز للشّمس فاصابه حرّها.

قوله: «فَوَسْوَسَ إِلَیْهِ الشَّیْطانُ قالَ یا آدَمُ هَلْ أَدُلُّکَ عَلى‏ شَجَرَهِ الْخُلْدِ» یعنى على شجره ان اکلت منها بقیت مخلّدا. «وَ مُلْکٍ لا یَبْلى‏» لا یبید و لا یفنى. «فَأَکَلا مِنْها»اى- من الشجره. «فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما» انکشفت لهما عوراتهما، و کانت مستوره عن اعینهما. و قیل عوقبا بازاله السّتر عنهما و کشف ما کانا یستران به من اللباس فى الجنّه. «وَ طَفِقا یَخْصِفانِ عَلَیْهِما» اى- اقبلا و جعلا یلصقان علیهما من ورقه تین الجنه یستران به عوراتهما.

«و عصى آدم ربه باکل الشجره فغوى» اى- فعل ما لم یکن فعله، و قیل اخطأ طریق الحق و ضلّ حیث طلب الخلد باکل ما نهى عن اکله، فخاب و لم ینل مراده، و قال ابن الاعرابى: فسدّ علیه عیشه و صار من العزّ إلى الذلّ، و من الرّاحه الى التعب. قال ابن قتیبه: لم یکن ذنب آدم من اعتقاد متقدّم و نیه صحیحه فنحن نقول و عصى و غوى، کما قال اللَّه، و لا نقول آدم عاص و غاو کما تقول لرجل قطع ثوبه و خاطه قد قطعه و خاطه، و لا تقول هو خیّاط حتى یکون معاودا لذلک الفعل معروفا به. و

فى الخبر الصحیح عن ابى هریره قال: قال رسول اللَّه (ص): «احتج آدم و موسى، فقال موسى یا آدم انت ابونا خیبتنا و اخرجتنا من الجنّه فقال آدم انت موسى اصطفاک اللَّه بکلامه و خط لک التّوراه بیده أ تلومنى على امر قدّره اللَّه على قبل ان خلقنى باربعین سنه؟ فحجج آدم موسى،و فى روایه اخرى‏ قال آدم بکم وجدت اللَّه کتب التوریه قبل ان اخلق؟ قال موسى باربعین سنه. قال آدم، فهل وجدت فیها، فعصى آدم ربّه فغوى؟ قال نعم، قال ا فتلومنى على ان عملت عملا کتبه اللَّه علىّ ان اعمله قبل ان یخلقنى باربعین سنه؟ قال: رسول اللَّه (ص) «فحجج آدم موسى».

قوله: «ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ» اى- اختاره و اصطفاه، «فَتابَ عَلَیْهِ» بالعفو «وَ هَدى‏» اى- یهدیه الى التوبه حتّى قال‏ رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا. «قالَ اهْبِطا مِنْها جَمِیعاً بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ» انتما عدوّ ابلیس و هو عدو کما و عدو ذریتکما. «فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ» یعنى: یأتکم، «مِنِّی هُدىً» اى- کتاب و رسول.

«فَمَنِ اتَّبَعَ هُدایَ» کتابى و رسولى، «فَلا یَضِلُّ» لا یزول عن الحق، «وَ لا یَشْقى‏» فى الآخره بالعذاب. روى سعید بن جبیر عن ابن عباس قال: من قرأ القران و اتبع ما فیه، هداه اللَّه‏ من الضّلاله و وقاه یوم القیامه سوء الحساب و ذلک بانّ اللَّه یقول: «فَمَنِ اتَّبَعَ هُدایَ فَلا یَضِلُّ وَ لا یَشْقى‏». و قال الشّعبى عن ابن عباس: اجار اللَّه تابع القرآن من ان یضلّ فى الدّنیا و یشقى فى الآخره، و قرأ هذه الایه.

النّوبه الثالثه

قوله تعالى: «یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ» الایه. نفخ اسرافیل در صور نشان قیامتست، و اظهار سیاست و هیبت الهیت. یک بار بدمد همه زندگان مرده شوند، بار دیگر بدمد همه مردگان زنده شوند، صور یکى، و دمنده یکى، و آواز یکى، گاه زنده مرده شود، گاه مرده زنده شود، تا بدانى که احیا و افناء خلق بقدرت ملکست نه بنفخه ملک.

آن صیحه اسرافیل بمشرق هم چنان رسد که بمغرب، و بمغرب هم چنان رسد که بمشرق، شرقیان هم چنان شوند که غربیان، غربیان هم چنان شوند که مشرقیان، خلق را در سماع آن صیحه تفاوت نه، یکى را دورتر و دیگرى را نزدیکتر نه، این چنانست که قدیسان ملأ اعلى حافین، و صافین کروبیان و روحانیان خداى را میخوانند و آن ذرّه که زیر اطباق زمینست در تحت الثرى او را میخواند، نه خواندن آن ذرّه از سمع اللَّه دورتر، نه خواندن عرشیان بسمع او نزدیکتر.

از این عجبتر مردى بود در صدر این امت نام او ساریه. بصحراى نهاوند جنگ میکرد عمر خطاب در مسجد مدینه بر منبر خطبه مى‏کرد و این قصّه معروفست، تا آنجا که گفت یا ساریه الجبل الجبل، رب العزه از مدینه تا نهاوند حجابها برداشت، تا ساریه آواز عمر بشیند دور چون نزدیک و نزدیک چون دور. همچنین اسرافیل و صور، از آدمیان دور لکن نفخه وى بایشان نزدیک تا بدانى که کار در رسانیدنست نه در دمیدن.

و گفته‏اند که آواز صور نفخه هیبتست و اظهار سیاست، و بنفخه هیبت کسى را زنده کنند که ببعث و نشور ایمان ندارد و از قیامت و هول رستاخیز نترسد، اما بنده مسلمان که ببعث و نشور ایمان دارد و از احوال و اهوال رستاخیز پیوسته ترسان و لرزان بود، او را که بیدار کنند بآواز فریشته رحمت، بنعت لطف و کرامت بیدار کنند. هر مؤمنى را فریشته‏اى آید بسر خاک وى با هزاران لطف و رحمت و انواع کرامت که یا ولى اللَّه خیز، که اللَّه تعالى ترا میخواند.

قوله: «وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ یَنْسِفُها رَبِّی نَسْفاً» الایه. از روى ظاهر هیبت و سطوت عزت خود بخلق مینماید، و از روى باطن بندگان و دوستان خود را تشریف میدهد که ما این زمین را فراش شما گردانیدیم، و بساط شما ساختیم. چون شما نباشید بساط بچه کار آید، آسمان سقف شما ساختم، ستاره دلیل شما، آفتاب طباخ شما، ماه شمع رخشان شما، چون شما رفتید شمع بچه کار آید، و دلیل چه کند، بساطى که براى دوست کردند چون برفت ناچار برچینند، چون شما رفتید ما این بساط بر گیریم که نه کسى دیگر را خواهیم آفرید. «هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً» آسمان و زمین و ماه و آفتاب و جبال راسیات و بحار زاخرات دلاله راه شما بودند هر یکى را مشعله‏اى در دست نهاده و فراراه شما داشته. فردا که وقت نظر بود همه را از پیش تو برگیریم، گوئیم خبر رفت و نظر آمد، برهان وقتى باید که عیان نبود، چون عیان آمد برهان چه کند، دلاله چندان بکار آید که دوست بدوست نرسیده است، اما چون دوست بدوست رسید دلاله را چکند، چون روزگار روزگار خبر بود هدهد در میان باید تا خبر دهد، امّا چون عهد نظر آمد هدهد بکار نیاید. مصطفى (ص) تا بمکّه بود جبرئیل آمد شدى مى‏داشت چون بسدره منتهى رسید جبرئیل بایستاد، گفت ما اکنون حجاب گشتیم دوست بدوست رسید واسطه بکار نیست، و دلاله اکنون جز حجاب نیست. «یَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَهُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ» الایه. مصطفى (ص) گفت: «انّ الرّجل من امتى لیشفع للفئام من الناس فیدخلون الجنّه بشفاعته. و انّ الرّجل لیشفع للقبیله و انّ الرّجل لیشفع للعصبه، و انّ الرّجل لیشفع لثلاثه نفر، و للرّجلین و للرّجل»

وروى‏ انّ من هذه الامّه لمن یشفع یوم القیامه لاکثر من ربیعه و مضر، فیشفع کل رجل على قدر عمله.

و عن‏ جابر قال: کنا حول رسول اللَّه فقال: «الا انّه مثّلت لى امّتى: فى الطین و علّمت أسماءهم کما علّم آدم الاسماء کلها، و عرضت على الرایات و انّ الفقیر من الفقراء لیشفع لعدد مثل ربیعه و مضر، فلا تزهدوا فى فقراء المؤمنین».

مى‏گوید در امت من کس باشد که فرداى قیامت بعد در بیعه و مضر بشفاعت وى در بهشت روند، چون عظمت چاکران اینست و شرف ایشان بدرگاه عزت چنین است، حشمت و حرمت و شرف سید اولین و آخرین در مقام شفاعت خود چونست؟ گویى در آن مى‏نگرم که فردا در ان عرصه عظمى و انجمن کبرى سیّد صلوات اللَّه علیه طیلسان شفاعت بر سفت شفقت افکنده و آن بیچارگان و عاصیان امت دست در دامن شفاعت وى زده: و سید (ص) همى گوید تا یکى مانده من نروم،شفاعتى لاهل الکبائر من امتى‏ ، و از حضرت عزت ذى الجلال این نداء لطف روان: «وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضى‏» اى محمد چندان که میخواهى مى‏بخشم و آنچه مى‏گویى مى‏پذیرم، اى محمد سوختگان درگاه ما را گوى تا دست تهى آرید بر ما، که ما دست تهى دوست داریم، فروشندگان دست پر خواهند، بخشندگان دست تهى، اى محمّد در ازل همه احسان من، در حال همه انعام من، در ابد همه افضال من، اشارت بدرگاه بى نهایت بحکم رأفت و رحمت این است که اگر صد سال جفا کنى، چون عذرخواهى گویم کس را در میان شفیع مکن، تا نداند که تو چه کرده‏اى آن روز که مرا شفیع باید من خود شفیع انگیزم‏ «مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ» آن روز که شفیع انگیزم، عدد جفاهاى تو با وى بنگویم، و گرنه شفاعت نکند زان که حلم من کشد بار جفاى تو شفیع نکشد، کرم من پوشد عیبهاى تو شفیع نپوشد. در خبرست که روز قیامت بنده‏اى را بدوزخ مى‏برند، مصطفى (ص) او را ببیند گوید:

یا رب امّتى امّتى.

خطاب آید که اى محمد ندانى که وى چه کرده است؟ عدد جفاهاى بنده با وى بگوید، مصطفى (ص) گوید:

سحقا سحقا ، او که شفیع تو است چون بداند جفاهاى تو، چنین گوید. پس بدان که آلوده ملوث را نپذیرد کسى مگر من، معیوب را ننوازد کسى جز از من‏ «فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ»، علوه کبریاؤه، و کبریاؤه سناؤه، و علاؤه مجده، و عزّته عظمته، کسى که علوّ و کبریاء جلّ جلاله بدانست و اعتقاد کرد، نشانش آنست که همه قدرها در جنب قدر او غدر بیند، همه جلالها در عالم جلال او زوال بیند، همه کمالها نقصان، و همه دعویها تاوان داند، که با کمال او کس را کمال مسلّم نیست و با جمال او کس را جمال مسلم نیست.الا کلّ شی‏ء ما خلا اللَّه باطل.

اگر عزت مى‏طلبى ترا در آن نصیب نیست، که عزّت صفت خاص ماست و ذبول و خمول و قلّت سزاى شما، ابلیس دعوى عزّت کرد، دست در دامن تکبّر زد، بنگر که با وى چه کردیم. فرعون خود را در صفت علو جلوه کرد، بنگر که او را بآب چون کشتیم، قارون بکنوز خود تفاخر کرد، بنگر که او را بزمین چون فرو بردیم، بو جهل دعوى عزّت کرد، گفت در میان قوم خود مطاع و عزیزم فردا در دوزخ با وى گویند: «ذُقْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ». آرى من تواضع للَّه رفعه اللَّه، و من تکبّر وضعه اللَّه.

«وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضى‏ إِلَیْکَ وَحْیُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً» مصطفى عربى، رسول قرشى، که آسمان و زمین که آراستند باقبال و افضال و عصمت و حرمت وى آراستند، خطبه سلطنت در کونین بنام وى کردند، اسم او را شطر سطر توحید ساختند.

علم اوّلین و آخرین در وى آموختند و منّت بر وى ننهادند که: «وَ عَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ» با این همه منقبت و مرتبت او را گفتند: از طلب علم فرو منشین زیادتى طلب کن. «وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً» تا بدانى که لطایف و حقایق علوم را نهایتى نیست، مصطفى (ص) گفت: «انّ من العلم کهیئه المکنون لا یعرفه الّا العلماء باللّه فاذا نطقوا به لم ینکره الّا اهل الغره باللّه.

وقال (ص): لا یشبع عالم من علم حتى یکون منتهاه الجنّه».

و گفته ‏اند که بر زبان سیّد صلوات اللَّه علیه این کلمه برفت که: «انا اعلمکم باللَّه و اخشاکم»، و این کلمه اگر چه سیّد (ع) از روى تواضع گفت شکر نعمت معرفت رنگ دعوى داشت، ربّ العزه آن نکته از وى در نگذاشت و بحکم‏ غیرت او را از سر آن دعوى فرا داشت گفت: «قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً» اى محمد بر مقام افتقار بنعت انکسار دعا کن و از ما زیادتى علم خواه، چه جاى دعوى است و دعوى کردن خویشتن دیدنست، و بنده باید که در همه احوال نظاره الطاف ربّانى کند نه نه نظاره خود، که هلاک در خویشتن دیدنست و نجات در اللَّه تعالى دیدن.

و فرقست میان مصطفى (ص) و موسى کلیم، موسى چون دعوى علم کرد، ربّ العزه حوالت او بر خضر کرد و بدبیرستان خضر فرستاد، تا میگفت: «هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلى‏ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً». و مصطفى (ص) را حوالت بر خود کرد گفت: «قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً».

قوله: «وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى‏ آدَمَ مِنْ قَبْلُ» تا آخر ورد قصّه آدم است و عهد نامه خلافت وى، اوّل با وى خطاب هیبت رفت، تازیانه عتاب دید قدم در کوى خوف نهاد و زارى کرد، باز او را بزبر لطف نشاند عنایت ازلى در رسید، تاج اصطفا دید بر بساط رجا شادى کرد، آرى کاریست رفته و حکمى در ازل پرداخته، هنوز آدم زلت نیاورده که خیّاط لطف صدره توبه او دوخته، هنوز ابلیس قدم در معصیت ننهاده بود که پیلور قهر معجون زهر لعنت وى آمیخته. ابتداء آثار عنایت ازلى در حق آدم صفى آن بود که جلال عزّت احدیت بکمال صمدیت خویش قبضه‏اى خاک بخودى خود از روى زمین برگرفت، «ان اللَّه تعالى خلق آدم من قبضه قبضها من جمیع ادیم الارض».

آن گه آن را نخست در قالب تقویم نهاد چنان که گفت: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ»، پس آن را در تخمیر تکوین آورد که: «خمّر طینه آدم بیده اربعین صباحا»،پس شاه روح را در چهار بالش نهاد او بنشاند که: «وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی».

پس منشور خلافت و سلطنت او در دار الملک ازل برخواند که: «إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً». اسامى جمله موجودات بقلم لطف قدم بر لوح دل او ثبت کرد که: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها» مسبحان و مقدسان حظائر قدس و ریاض انس را در پیش تخت دولت او سجده فرمود که: «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ» این همه مرتبت و منقبت و منزلت مى‏دان که‏ نه در شأن گل را بود، که آن سلطان دل را بود، لطیفه‏اى از لطائف الهى، سرّى از اسرار پادشاهى، معنیى از معنیهاى غیبى، که در ستر سرّ «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی» بود، در سویداى دل آدم ودیعت نهاد، و بر زبان مطهر مصطفى (ص) از آن سرّ سر بسته این نشان باز داد که: «خلق اللَّه آدم على صورته» ملاء اعلى چون آن بزرگى و علاء وى دیدند، ارواح خود را نثار آستانه مقدّس خاک کردند.

اى جوانمرد آدم خاک بود، چندان که قالب قدرت ندیده بود، و در پرده صنع لطیف نیامده بود، و نور سرّ علم بر وى نتافته بود، و سر مواصلت و حقیقت معیت محبت روى ننموده بود. اکنون که این معانى ظاهر گشت و این در حقایق در درج دل وى نهادند، او را خاک مگو، که او را پاک گو، او را حماء مسنون مگو، که او را لؤلؤ مکنون گو. اگر کیمیاء که مصنوع خلقست مى‏شاید که مس را زر کند، محبّتى که صفت حقست چرا نشاید که خاک را از کدورت پاک کند، و تاج تارک افلاک کند، اگر از گلى که سرشته تو است گل آید، چه عجب گر از گلى که سرشته اوست دل آید پیرى را پرسیدند از پیران طریقت که آدم صفى (ع) با آن همه دولت و رتبت و منزلت و قربت که او را بود نزدیک حق جلّ جلاله، نداء «وَ عَصى‏ آدَمُ» بر وى زدن چه حکمت داشت.

پیر بزبان حکمت بر ذوق معرفت جواب داد که: تخم محبّت در زمین دل آدم افکندند و از کاریز دیدگان آب حسرت برو گشادند، آفتاب‏ «وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها» بر آن تافت، طینتى خوش بود قابل تخم درد آمد، شجره محبّت بر رست، هواى «فَنَسِیَ» آن را در صحراى بهشت بپرورد، آفتاب «وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً» آن را خشک کرد، پس بداس «ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ» بدرود، آن گه بباد «فَتابَ عَلَیْهِ وَ هَدى‏» پاک کرد، آن گه خواست که آن را بآتش پخته گرداند، تنورى از سیاست «وَ عَصى‏ آدَمُ» بتافت و آن قوت عشق در آن تنور پخته کرد هنوز طعم آن طعام بمذاق آدم نرسیده بود که زبان نیاز بر گشاد گفت: «رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا»

و گفته‏اند که آدم را دو وجود بود: وجود اول دنیا را بود نه بهشت، وجود دوم بهشت را. فرمان آمد که اى آدم از بهشت بیرون شو بدنیا رو و تاج و کلاه و کمر در راه عشق در باز، و با درد و محنت بساز. آن گه ترا بدین وطن عزیز و مستقرّ بقا باز رسانیم با صد هزار خلعت لطف و انواع کرامت على رؤس الاشهاد بمشهد صد هزار و بیست و اند هزار نقطه نبوّت و ذات طهارت و منبع صفوت.

فردا آدم را بینى با ذریّت خود که در بهشت میرود و ملائکه ملکوت بتعجّب مى‏نگرند و مى‏گویند: این مرد فردست، که بى‏نوا و بى برگ از فردوس رخت برداشت. اى آدم بیرون آوردن تو از بهشت پرده کارها و سرّ رازها است، زیرا که صلب تو بحر صد هزار و بیست و اند هزار نقطه درّ نبوّت است.

رنجى بر گیر، و تا روزى چند گنجى بر گیر، همچنین مصطفى عربى (ص) را گفتند اى محمد! ما مکیان را بر گماشتیم تا ترا از مکّه بیرون کردند، و فرمودیم که بمدینه هجرت کن، لباس غربت در پوش و بزاویه حسرت بو ایوب انصارى رو، این همه تعبیه آنست که روز فتح مکّه ترا با ده هزار مرد مبارز تیغ زن بمکّه باز آریم تا صنادید قریش و رؤساء مکّه تعجب همى کنند که این مرد است که تنها بگریخت اکنون بنگرید که کارش بکجا رسید.

همچنین روح پاک مقدس را گفتیم: تو معدن لطافتى و منبع روح و راحتى ترا که بوطن غربت فرستادیم، و در صحبت نفس شور انگیز بداشتیم، و درین خاکدان محبوس کردیم، مقصود آن بود که بآخر کار با صد هزار خلع الطاف و تحف مبار و هدایاى اسرار بحضرت خود باز خوانیم، که: «یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ ارْجِعِی إِلى‏ رَبِّکِ».

اى آدم اگر ترا از بهشت در صحبت مار و ابلیس بدنیا فرستادیم، در صحبت رحمت و مغفرت و بدرقه اقبال و دولت باز آوردیم. اى محمّد اگر ترا از مکّه بصفت ذلّ بیرون آوردیم، با فتح و ظفر و نصرت بصفت عزّ باز آوردیم. اى روح! عزیز اگر ترا درین خاکدان و منزل اندوهان و بیت الاحزان فراق روزى چند مبتلا کردیم، و مدتى در صحبت نفس اماره بداشتیم، بآخر در صحبت رضا و بدرقه خطاب‏ «ارْجِعِی إِلى‏ رَبِّکِ» بجوار کرامت باز آوردیم.

کشف الأسرار و عده الأبرار، ج‏۶

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *