کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره بقره آیه ۲۴۵-۲۴۷

النوبه الاولى‏

قوله تعالى: مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ‏۲۴۵- کیست آنک خداى را وامى دهد؟ قَرْضاً حَسَناً وامى نیکو فَیُضاعِفَهُ لَهُ‏ تا وى را آن وام توى بر توى کند أَضْعافاً کَثِیرَهً تویهاى فراوان‏ وَ اللَّهُ یَقْبِضُ وَ یَبْصُطُ و اللَّه میگیرد روزى، بر کس کس تنگ مى‏کند، و میگشاید روزى، بر کس کس فراخ میکند، وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ‏ و با وى خواهند گردانید شما را.

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ- دانسته نه‏اى و نرسید علم تو بآن گروه‏ مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ‏ از فرزندان یعقوب‏ مِنْ بَعْدِ مُوسى‏ از پس موسى‏ إِذْ قالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ‏ که پیغامبرى را گفتند از آن خویش‏ ابْعَثْ لَنا مَلِکاً ما را پادشاهى انگیز از میان ما نُقاتِلْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ‏ تا با وى بغزا شویم و در راه خدا کشتن کنیم، قالَ هَلْ عَسَیْتُمْ‏ گفت شما هیچ بر آنید؟ إِنْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ‏ اگر بر شما نویسند غزا کردن و شما را بآن فرمایند

أَلَّا تُقاتِلُوا که جنگ نکنید و باز نشینید قالُوا وَ ما لَنا گفتند چیست و چه رسید ما را أَلَّا نُقاتِلَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ‏ که کشتن نکنیم در سبیل خدا و از بهر او، وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِیارِنا وَ أَبْنائِنا و ما را بیرون کردند از سراهاى ما و جدا کردند از پسران ما، فَلَمَّا کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتالُ‏ چون بریشان نبشتند غزا کردن و ایشان را بآن فرمودند تَوَلَّوْا برگشتند از فرمان بردارى، إِلَّا قَلِیلًا مِنْهُمْ‏ مگر اندکى ازیشان‏ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِالظَّالِمِینَ‏ و اللَّه داناست بستم کاران.

وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ‏- و گفت ایشان را پیغامبر ایشان، إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکاً اللَّه شما را طالوت بپادشاهى برانگیخت، قالُوا أَنَّى یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنا گفتند طالوت را بر ما ملک چون بود؟ «وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ» و ما سزاوارتریم بملک ازو، که او نه از سبط نبوت است نه از سبط ملک، وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَهً مِنَ الْمالِ‏ و فراخى مال ندادند او را، قالَ‏ جواب داد پیغامبر ایشان را، و گفت: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ‏ اللَّه او را بر شما ملک را برگزید وَ زادَهُ بَسْطَهً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ‏ و وى را افزونى داد در دانش و در قد و بالا، وَ اللَّهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ و اللَّه ملک خویش او را دهد که خود خواهد وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ‏ ۲۴۷و خداى فراخ توانست و دانا.

 

 

النوبه الثانیه

– قوله تعالى: مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ‏- قرض نامى است هر کارى را که بنده کند که آن را جزا بود، از اینجاست که امیه بن ابى الصلت گفت.

لا تخلطن خبیثات بطیبه و اخلع ثیابک منها و انج عریانا
کل امرئ سوف یجزى قرضه حسنا او سیئا و مدینا مثل ما دانا

نیکى و بدى هر دو را قرض خوانند، از بهر آنک هر دو را پاداش است، و آنچه در آیت گفت: قَرْضاً حَسَناً دلیل است که قرضى بود نیک و قرضى بود بد.

روى عن سفیان قال- لما نزل قوله تعالى‏ مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها قال رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله و سلم «یا رب زد امتى» فنزل قوله‏ مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً کَثِیرَهً-

گفت اول از آسمان این آیت فرو آمد، که‏ مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها هر نیکى که بنده کند ده چندان پاداش وى دهیم رسول خدا گفت- یا رب بیفزاى امت مرا- پس این آیت فرو آمد مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً هر نیکى که بنده کند آن را اضعاف مضاعف گردانیم، و او را بآن ثواب فراوان دهیم. سدى گفت جایى که اللَّه کثیر گوید و تضعیف کند، اندازه آن جز اللَّه نداند از عظیمى و فراوانى که بود. همانست که گفت‏ وَ یُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِیماً جاى دیگر گفت‏ إِنَّما یُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ‏.

اهل معانى گفته ‏اند- درین آیت اختصار است و اضمار، یعنى- من ذا الذى یقرض عباد اللَّه فاضافه سبحانه الى نفسه تفضیلا و استعطافا- کما روى ان اللَّه تعالى یقول لعبده- استطعمتک فلم تطعمنى، و استسقیتک فلم تسقنى، و استکسیتک فلم تکسنى، فیقول العبد- و کیف ذاک یا سیدى؟ فیقول مر بک فلان الجائع و فلان العارى، فلم تعط علیه من فضلک، فلا منعتک الیوم من فضلى، کما منعته- باین قول معنى آیت آنست که- کیست آنک بندگان خداى را وام دهد؟ چون خواهند و حاجت دارند؟ و معلوم میشود از راه سنت که وام دادن مه از صدقه است، که صدقه بمحتاج و غیر محتاج رسد، و وام جز محتاج از سر ضرورت نخواهد. ابو امامه روایت کرد از

مصطفى صلّى اللَّه علیه و آله و سلم قال:- «رأیت على باب الجنه مکتوبا- القرض بثمانیه عشر، و الصدقه بعشر امثالها، فقلت یا جبرئیل ما بال القرض اعظم اجرا؟ قال لان صاحب القرض لا یأتیک الّا محتاجا، و ربّما وقعت الصدقه فى غیر اهلها-»

و عن ابى هریره و ابن عباس قالا- قال رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله و سلم‏ «من اقرض اخاه المسلم فله بکل درهم وزن احد و بثیر و طور سیناء حسنات»

و عن ابى الدرداء قال «لان اقرض دینارین ثم یرد ان. ثم اقرضهما احب الى من اتصدق بهما» و بحکم شرع قرض دیگرست و دین دیگر، قرض نامؤجل است و دین مؤجل، و شرط قرض آنست که هیچ منفعت بهیچ وجه فرا سر آن ننشیند، مثلا اگر زر قراضه بقرض دهد، بشرط آنک درست باز دهد، باطل بود. پس اگر بطوع خود درست باز دهد رواست، که مصطفى صلّى اللَّه علیه و آله و سلم گفت:«خیرکم احسنکم قضاء».

فَیُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً کَثِیرَهً- ابن عامر و یعقوب «فیضعفه» خواندبه تشدید و نصب فا، ابن کثیر بتشدید خواند و رفع فا، دیگران بالف خوانند و تخفیف و رفع فا، مگر عاصم که او بنصب فا خواند، و تشدید در کثرت مه است و تمامتر، که تضعیف از باب تکثیر است.

وَ اللَّهُ یَقْبِضُ وَ یَبْصُطُ- الایه …. همانست که جاى دیگر گفت: یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشاءُ وَ یَقْدِرُ یکى را فراخ روزى کند یکى را تنگ روزى، همه بعلم و حکمت اوست، همه بتقدیر و قسمت اوست، هر کس را چنانک صلاح ویست دهد، و چنانک سزاى ویست رساند،

ابوذر روایت کند از رسول خدا از جلیل و جبار، گفت عز جلاله‏«ان من عبادى من لا یصلح ایمانه الا الفقر و لو اغنیته لا فسده ذلک، و انّ من عبادى من لا یصلح ایمانه الّا الغنى، و لو افقرته لافسده ذلک، ادبّر عبادى بعلمى انى بعبادى خبیر بصیر.»

معنى دیگر گفته‏ اند. وَ اللَّهُ یَقْبِضُ وَ یَبْصُطُ- اللَّه صدقه مى‏فراستاند از بخشنده وانگه میرساند بستاننده، همانست که جاى دیگر گفت‏ وَ یَأْخُذُ الصَّدَقاتِ‏ و درست است خبر از مصطفى صلّى اللَّه علیه و آله و سلم که گفت‏ «ما تصدق امرؤ مسلم بصدقه تمره او لقمه الا قبضها اللَّه بیمینه فیربّیها فى کفه کما یربى احدکم فلوّه او فصیله حتى تصیر مثل احد.»

مفسران گفتند- آن روز که این آیت فرو آمد، ابو الدحداح گفت یا رسول اللَّه- ان اللَّه یستقرضنا و هو غنى عن القرض»

قال‏ «نعم، یرید ان یدخلکم به الجنه»

گفت- یا رسول اللَّه خداوند عز و جل از ما قرض میخواهد و او بى نیاز از قرض- رسول گفت آرى، بآن میخواهد تا شما را در بهشت آرد. ابو الدحداح گفت من خداى را قرض میدهم تو بایندانى بهشت میکنى؟ گفت- میکنم بایندانى بهشت هر کس را که صدقه دهد، ابو الدحداح گفت و هم جفت من ام الدحداح با من در بهشت بود؟ گفت آرى، گفت و دخترکانم همچنین؟

گفت آرى، پس دست رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله و سلم گرفت گفت- دو باغ دارم و بجز آن دو باغ چیزى دیگر ندارم، و هر دو بخداى میدهم، رسول گفت- نه یکى خداى را و یکى معیشت تو و عیال ترا، گفت یا رسول اللَّه ترا بر گواه میگیرم که آن یکى که نیکوترست از ملک خویش بیرون کردم و بخداى دادم، رسول گفت- لا جرم اللَّه تعالى بهشت ترا پاداش دهد، ابو الدحداح رفت و با هم جفت خویش ام الدحداح این قصه بگفت، ام الدحداح گفت- ربحت بیعک، بارک اللَّه لک فیما اشتریت.

و ام الدحداح آن ساعه با دخترکان خویش در آن بستان بودند که تسلیم کرده بودند، دست در آستین آن کودکان و دهن ایشان میکرد و خرما بیرون میکرد و میگفت این نه آن شماست که این آن خداست. گویند در آن بستان ششصد بن خرما بود بار آور، نیکو، همه بآسانى و دل خوشى و خشنودى خداى را عز و جل در کار درویشان کرد، تا در حق وى گفتند- کم من عذق رداح، و واد فیاح فى الجنه لابى الدحداح.

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ‏- کانه قال- الم ینته علمک الى خبر هؤلاء؟- و الملأ- هم الاشراف و الرؤساء، کانهم الذین یملئون العین رواء قصّه آیت آنست که بعد از موسى بروزگار، کفار بنى اسرائیل بر مؤمنان ایشان مستولى شدند و قهرها راندند برایشان، بعضى را بکشتند و بعضى را به بردگى بردند و قومى را از دیار و اوطان خویش بیفکندند، روزگارى درین بلاء عظیم بودند و ایشان را پادشاهى نه، که با دشمن جنگ کردى، و مقام دشمن میان مصر و فلسطین بود در ساحل بحر روم، و قوم جالوت بودند از بقایاء عاد، جبابره روزگار خویش، با بالاهاى عظیم و قوتهاى سخت، و در میان بنى اسرائیل نه پیغامبرى بود و نه پادشاهى که آن دشمنان را ازیشان بازداشتى، دعا کردند تا اللَّه تعالى بایشان اشمویل پیغامبر فرستاد، در عربیت نام وى اسماعیل بود.

و نام مادر وى حنه، از نژاد هارون بن عمران، بود، برادر موسى علیه السّلام، بنى اسرائیل آمدند و اشمویل را گفتند «ابْعَثْ لَنا مَلِکاً نُقاتِلْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ» بر انگیز ما را پادشاهى تا با وى جنگ کنیم با این قوم جالوت که بر ما مستولى شده‏اند و تباه کارى میکنند، اشمویل گفت «هل عسیتم» بکسر سین قراءت نافع است و لغت قومى از عرب، دیگران بفتح سین خوانند هَلْ عَسَیْتُمْ‏ خوانند، و هى اللّغه الفصحى، اشمویل گفتا- هیچ بر آن اید که اگر اینچ مى‏خواهید، بر شما نویسند و فرض کنند، شما بجاى نیارید و از آن باز نشینید؟ ایشان گفتند و چرا باز نشینیم و جنگ نکنیم با دشمن که ما را ازسرایهاى خویش بیرون کردند و از خان و مان و پسران جدا کردند؟

رب العالمین گفت: فَلَمَّا کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا إِلَّا قَلِیلًا مِنْهُمْ‏- چون بر ایشان نوشتند قتال که خود مى‏خواستند، بجاى نیاوردند و بر گشتند مگر اندکى، و آن اندک آنست که گفت‏ فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلَّا قَلِیلًا مِنْهُمْ‏.

مقاتل گفت- کتب- در قرآن بر چهار وجه است: یکى بمعنى فرض چنانک اینجا گفت: فَلَمَّا کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتالُ‏ اى فرض، و هم درین سوره گفت‏ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیامُ‏ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ‏ اى فرض.

وجه دوم بمعنى قضیت است چنانک در سوره آل عمران گفت‏ لَبَرَزَ الَّذِینَ کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقَتْلُ‏ اى قضى علیهم، و در سوره التوبه گفت، لَنْ یُصِیبَنا إِلَّا ما کَتَبَ اللَّهُ لَنا اى ما قضى اللَّه لنا. و در سوره الحج گفت‏ کُتِبَ عَلَیْهِ أَنَّهُ مَنْ تَوَلَّاهُ‏ اى قضى علیه. و در سوره المجادله گفت‏ کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَ‏ اى قضى اللَّه.

وجه سوم بمعنى امر است، چنانک‏ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَهَ الَّتِی کَتَبَ اللَّهُ لَکُمْ‏ اى- اللَّه امرکم. وجه چهارم بمعنى جعل است، کقوله‏ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ، اى جعل، و کقوله‏ فَسَأَکْتُبُها لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ‏ اى فسأجعلها. پس اشمویل پیغامبر ایشان را گفت اللَّه شما را طالوت بن قیس بپادشاهى برانگیخت.

و ذلک قوله: وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکاً- طالوت مردى بود از فرزندان یعقوب از سبط ابن یامین خروانى کردى و آب فروشى، چنین آورده‏اند که- کان ایّابا- و ایّاب آب فروش بود، و در سبط ابن یامین نه نبوت بود و نه ملک، که در فرزندان یعقوب نبوت در سبط لاوى بود و لاوى جدّ موسى بود، و ملک در سبط یهودا بود، و داود از سبط وى بود، و طالوت نه ازین بود نه از آن‏ قالُوا أَنَّى یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنا- ایشان گفتند، طالوت را بر ما پادشاهى چون بود؟ که او مردى درویش است، مال ندارد و نیز نه از سبط نبوت است، نه از سبط ملک- اشمویل گفت شما چه پندارید؟ که آنچه اللَّه داند شما ندانید، خداى وى را بر شما برگزید و وى را فزونى داد در علم و هم در جسم، عالم وقت خویش بود

و در بنى اسرائیل کس از و عالمتر نبود، و نیز با جمال بود و با قد و بالا: قیل سمّى طالوت لطوله، رب العالمین باز نمود که مرد تمام بالا دشمن را در هیبت افکند و باز شکند، و باز نمود که ملک نه بوراثت است و نه بمال، بل که عطاء ربانى است و فضل الهى، آن را دهد که خود خواهد وَ اللَّهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ‏- اللَّه دارنده است و داننده، همه را روزى میدهد از خزینه فراخ بى مؤنت، چنانک همه را بیافرید بقدرت فراخ بى حیلت، بیامرزد فردا بکرم فراخ بى وسیلت، واسع اوست که برسد بهر چیز بعلم و بهر کار بحکم و بهر بهره بقسم، علیم اوست که ناآموخته داناست و بدانش بى هماناست و در آموزنده هر داناست.

 

 

النوبه الثالثه

– قوله تعالى:- مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً- خداوند کریم، نامبردار عظیم، مهربان نوازنده بخشنده دارنده، جلت احدیته و تقدست صمدیته، در این آیت بندگان را مى‏نوازد هم توانگران را و هم درویشان را، توانگران را مى ‏نوازد، که ازیشان قرض میخواهد و قرض از دوستان خواهند. یحیى معاذ گفت- عجبت ممّن یبقى له مال و رب العرش استقرضه.

وفى الخبر الصحیح- ینزل اللَّه عز و جل، فیقول من یدعونى فاجیبه؟ ثم یبسط یدیه، فیقول من یقرض غیر عدوم و لا ظلوم؟

– چه دانى تو؟ که این قرض خواستن چه کرامت و چه نثار است! نثارى که بر روى جان گویى نگارست، و درخت سرور از وى ببارست، و دیده طرب بوى بیدارست. میگوید کیست او که قرض دهد باو که ظالم نیست تا به برد و درویش نیست که از باز دادن درماند، و آن کس که قدر این خطاب شناسد، فضل از مال جان و دل در پیش نهد گوید:

جز با تو بجان و دل تکلف نکنم‏ دل ملک تو شد درو تصرف نکنم‏
گر جان باشارتى بخواهى ز رهى‏ در حال فرستم و توقف نکنم‏

روزى على مرتضى ع در خانه شد، حسن و حسین پیش فاطمه زهرا مى ‏گریستند، على گفت یا فاطمه چه بودست این روشنایى چشم و میوه دل و سرور جان ما را که میگریند؟ فاطمه گفت- یا على مانا که گرسنه‏ اند، که یک روز گذشت تا هیچ چیز نخورده‏ اند. و دیگى بر سر آتش نهاده بود على گفت- آن چیست که در دیگست؟

فاطمه گفت- در دیگ هیچ چیز نیست مگر آب تهى، دل خوشى این فرزندان را بر سر آتش نهادم، تا پندارند که چیزى مى‏پرم، على ع دلتنگ شد عبایى نهاده بود برگرفت و به بازار برد و بشش درم بفروخت و طعامى خرید، ناگاه سائلى آواز داد که «من یقرض اللَّه یجده ملیّا وفیّا» على ع آنچه داشت بوى داد، باز آمد و با فاطمه بگفت. فاطمه گفت: «وفقت یا ابا الحسن و لم تزل فى خیر»

– نوشت باد یا ابا الحسن که توفیق یافتى و نیکو چیزى کردى، و تو خود همیشه با خبر بوده و با توفیق، على بازگشت تا بمسجد رسول شود و نماز کند، اعرابیى را دید که شترى میفروخت، گفت- یا ابا الحسن این شتر را میفروشم بخر، على گفت نتوانم که بهاى آن ندارم، اعرابى گفت بتو فروختم تا وقتى که غنیمتى در رسد یا عطائى از بیت المال بتو درآید، على آن شتر بشصت درم بخرید و فرا پیش کرد، اعرابى دیگر پیش وى درآمد، گفت یا على این شتر بمن فروشى گفت فروشم، گفت بچند؟

گفت، بچندانک خواهى، گفت بصد و بیست درم خریدم، على گفت فروختم، صد و بیست درم پذیرفت از وى، و بخانه باز شد، با فاطمه گفت که ازین شصت درم با بهاى شتر دهم به اعرابى و شصت درم خود به کار بریم، بیرون رفت بطلب اعرابى، مصطفى را دید گفت- یا على تا کجا؟ على قصه خویش باز گفت، رسول خدا شادى نمود و او را بشارت داد و تهنیت کرد، گفت یا على آن اعرابى نبود، آن جبرئیل بود که فروخت، و میکائیل بود که خرید، و آن شتر ناقه بود از ناقه‏ هاى بهشت، این آن قرض بود که تو باللّه دادى و درویش را بآن بنواختى، 

و قد قال اللَّه عز و جل‏ مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً اما نواخت درویشان درین آیت آنست که اللَّه قرض میخواهد، از بهر ایشان می خواهد و تا عزیزى نباشد از بهر وى قرض نکند، و نواخت درویش تمامتر و رتبت وى بالاتر از نواخت توانگر، از بهر آنک قرض خواستن هر چند که بغالب احوال از دوستان خواهند، اما افتد بوقت ضرورت که نه از دوست خواهند، و آن کس را که از بهر وى خواهند جز دوست و جز عزیز نباشد، نه بینى که مصطفى صلّى اللَّه علیه و آله و سلم در حال ضرورت قرض خواست از جهودى، و درع خود بنزدیک وى برهن نهاد، تا جو پاره ستد قوت عیال را.

بنگر که از که خواست و بنگر که کرا خواست! هر چند که این نادر افتد، و اغلب‏ آنست که قرض از دوستان خواهند، و روى فرا آشنایان کنند، چندین جایگه در قرآن رب العالمین خطاب میکند با آشنایان و مؤمنان‏ أَقْرَضُوا اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً، وَ أَقْرَضْتُمُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً، إِنْ تُقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً با هر یکى- حسن- بگفت تا بدانى که آنچه به اللَّه دهند پاک باید و حلال و نیکو، ان اللَّه تعالى طیّب لا یقبل الّا الطیب، و گفته‏اند قرض حسن- آن بود که در آن گوش بپاداش ندارى و در جست عوض آن نباشى و آنچه کنى استحقاق جلال حق را کنى، نه یافت مزد خود را.

آورده‏اند- که فرداى قیامت رب العزه با بنده‏اى عتاب کند که صحیفه او پر حسنات بود، گوید طاعاتک لرغبتک فى الجنه و ترکک المعاصى لرهبتک من النار، فاىّ طاعه فعلتها لى؟

سهر العیون لغیر وجهک ضائع‏ و بکاؤهن لغیر فقدک باطل‏
من کان یعمل للجنان فاننى‏ من حبّ وصلک طول عمرى عامل‏

پیر طریقت گفت:- من چه دانستم که پاداش بر روى مهر تاش است، من پنداشتم مهینه خلعت پاداش است، من چه دانستم که مزدورست، او که بهشت باقى او را حظ است، و عارف اوست که در آرزوى یک لحظه است.

وَ اللَّهُ یَقْبِضُ وَ یَبْصُطُ- قبض و بسط در ید خداست، کار او دارد و حکم او راست، یکى را دل از شناخت خود در بند دارد، یکى را در انس با خود بر وى گشاید، یکى در مضیق خوف حیران، یکى در میدان رجا شادمان، یکى از قهر قبض وى هراسان، یکى بر بسط وى نازان، یکى بفعل خود نگرد در زندان قبض بماند، یکى بفضل حق نگرد بر بساط طرب آرام گیرد. همانست که پیر طریقت گفت: الهى گهى بخود نگرم گویم از من زارتر کیست؟ گهى بتو نگرم گویم از من بزرگوارتر کیست؟!

 

گاهى که بطینت خود افتد نظرم‏ گویم که من از هر چه بعالم بترم‏
چون از صفت خویشتن اندر گذرم‏ از عرش همى بخویشتن در نگرم‏

 

کشف الأسرار و عده الأبرار// ابو الفضل رشید الدین میبدى جلد اول

 

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *