کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره بقره آیه ۲۶۰-۲۶۳

النوبه الاولى‏

– قوله تعالى: وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ‏- گفت ابراهیم‏ رَبِ‏ خداوند من‏ أَرِنِی‏ با من نماى‏ کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتى‏ که مرده چون زنده کنى؟ قالَ‏ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ‏ نه ایمان آورده‏ قالَ بَلى‏ ابراهیم گفت آرى ایمان آورده‏ام، وَ لکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی‏ لکن تا دلم آرمیده شود و بدیدار چشم یقین افزاید قالَ فَخُذْ أَرْبَعَهً مِنَ الطَّیْرِ اللَّه گفت پس شو چهار مرغ گیر فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ‏ آن را بکش و پاره پاره کن و با خود آر سرهاى آن‏ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى‏ کُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً آن گه بر سر هر کوهى پاره از آن آمیخته در هم بنه‏ ثُمَّ ادْعُهُنَ‏ آن گه ایشان را خوان‏ یَأْتِینَکَ سَعْیاً تا بتو آیند بشتاب‏ وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ۲۶۰ بدانک خداى تواناست دانا.

مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ‏- نمون ایشان که نفقه میکنند أَمْوالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ‏ مالهاى ایشان از بهر خدا و در راه خدا کَمَثَلِ حَبَّهٍ همچون نمون و سان دانه ایست‏ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ‏ که از دست کارنده هفت خوشه رویاند فِی کُلِّ سُنْبُلَهٍ مِائَهُ حَبَّهٍ در هر خوشه صد دانه: وَ اللَّهُ یُضاعِفُ لِمَنْ یَشاءُ و اللَّه مى‏افزاید توى بر توى او را که خواهد وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ ۲۶۱ و خداى فراخ بخش فراخ دارست و دانا.

الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ‏- ایشان که نفقت میکنند مالهاى ایشان از بهر خدا و در راه خدا ثُمَّ لا یُتْبِعُونَ ما أَنْفَقُوا آنکه پس آن نفقه فرا ندارند مَنًّا وَ لا أَذىً‏ سپاس بر نهادنى و نه رنج نمودنى‏ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ‏ ایشانراست‏ مزد ایشان بنزدیک خداوند ایشان‏ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ‏ و نه بریشان بیمى‏ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ ۲۶۲ و نه جاوید در آخرت اندوهگن باشند قَوْلٌ مَعْرُوفٌ‏- سخنى خوش و نیکو وَ مَغْفِرَهٌ و آمرزش بافراط درویش در الحاح و جز زان‏ خَیْرٌ مِنْ صَدَقَهٍ یَتْبَعُها أَذىً‏ به است از صدقه که پس آن بود رنج نمودنى‏ وَ اللَّهُ غَنِیٌّ حَلِیمٌ ۲۶۳ و اللَّه بى نیازست بردبار

 

النوبه الثانیه

– قوله تعالى: وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ أَرِنِی‏ الآیه …- مفسران گفتند- سبب آنک ابراهیم این سؤال کرد از اللَّه آن بود که بمردارى بر گذشت بر ساحل بحر طبریه، ددان بیابان را دید که مى‏ آمدند و می خوردند و همچنین مرغان هوا جوک جوک، ابراهیم که آن چنان دید شگفت بماند گفت- یا رب میدانم که این را همه با هم آرى از شکمهاى ددان و حواصل مرغان، با من نماى که چون زنده کنى آن را تا معاینه بینم، آنچه بخبر میدانم، فلیس الخبر کالمعاینه، اللَّه گفت: أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ‏ نه ایمان آورده ‏اى؟

این کلمت گواهى است از اللَّه بر ایمان ابراهیم. و در خبر است از مصطفى صلّى اللَّه علیه و آله و سلم که گفت‏«نحن بالشک اولى من ابراهیم»

ما بگمان سزاتریم از ابراهیم، این هم گواهى است از مصطفى ابراهیم را بر یقین او، و این اولى که گفت آن را گفت که امام ملت ابراهیم است و خلق پس وى تا برستاخیز همه اتباع وى اند، که پیشوا بگمان بود پس روان همه بگمان باشند. و این‏ أَ وَ لَمْ‏ همچنانست که جریر گفت:

أ لستم خیر من رکب المطایا و اندى العالمین بطون راح؟

معنى آنست که انتم خیر من رکب المطایا.

آن گه آرام گیرد که از وساوس و هواجس ایمن شود. ابن المبارک گفت «و لکن لیطمئنّ قلبى» معنى آنست که- بلى ایمان آورده ‏ام و بگمان نه ام، لکن می خواهم که این امت را که ایشان را دعوت می کنم. بنمایم منزلت و مکانت خویش بنزدیک تو، اجابت دعوت که میکنى، تا ایشان نیز اجابت دعوت کنند و بدین حنیفى در آیند. و گفته‏ اند که- ابراهیم آن گه که با نمرود طاغى حجت گرفت و گفت‏ رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیتُ‏ و آن جبار گفت‏ أَنَا أُحْیِی وَ أُمِیتُ‏ من هم مرده زنده کنم، آن گه زندانیى را اطلاق فرمود، ابراهیم گفت احیاء مرده نه اینست، بلکه شخصى مرده بیجان باید تا جان در وى آرى، نمرود گفت- تو این از خداوند خویش معاینه دیدى؟ ابراهیم نتوانست که گوید معاینه دیدم که ندیده بود انتقال کرد با حجتى دیگر، پس از اللَّه بخواست تا معاینه بوى نماید، تا چون دشمن گوید که تو معاینه دیدى، گوید دیدم، و در احتجاج حاجت بانتقال نبود، و آن جبار متمرد نیز بداند و بشناسد که احیاء مرده نه آنست که وى کرد.

ابن عباس و سدى و سعید جبیر گفتند- که چون اللَّه تعالى ابراهیم را بدوست خود گرفت و وى را خلیل خواند، ملک الموت دستورى خواست تا این بشارت بابراهیم برد، دستورى یافت بیامد و در سراى ابراهیم شد، ابراهیم وى را گفت تو کیستى و ترا که دستورى داد که در سراى من آمدى؟ ملک الموت گفت- خداوند سراى دستورى داد، ابراهیم بدانست که وى فرستاده اللَّه است، گفت بچه آمده؟ گفت بدان تا ترا بشارت دهم که اللَّه ترا خلیل خود خواند، گفت این را چه نشانست؟ گفت- آنک اللَّه تعالى دعاء تو اجابت کند و بسؤال تو مرده زنده کند، پس ابراهیم آن سؤال کرد تحقیق قول ملک الموت را بآن بشارت که داده بود.

و گفته ‏اند که از عزیر همین سؤال آمد که از ابراهیم، پس ابراهیم را بوقت اجابت آمد بى بلائى که بنفس وى رسید، از آنک سؤال وى بر سبیل تضرع بود با آزرم و با لطف، و عزیر را صد سال بمیرانید، و نشان قدرت هم در نفس وى با وى نمود، از آنک سخن بر سبیل انکار بیرون داد و تعجب همیکرد که اللَّه مرده چون زنده کند! سؤالش درشت بود بى آزرم، لا جرم اجابتش درشت آمد بى محابا.

قال‏ فَخُذْ أَرْبَعَهً مِنَ الطَّیْرِ- اللَّه گفت شو چهار مرغ گیر، گفتند که خروه بود و طاوس و کبوتر و کلاغ. و بروایتى دیگر بجاى کبوتر کرکس گفتند فَصُرْهُنَ‏- قراءه حمزه و رویس از یعقوب بکسر صاد است، دیگران همه بضم صاد خوانند بیرون از شواذ فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ‏ بضم الصاد اى ضمّهنّ الیک، من صار یصور، اى ضمّ و امال، فَصُرْهُنَ‏ بکسر الصاد اى قطعهنّ، من صار یصیر، اى قطع و فرّق. اگر بکسر صاد خوانى بمعنى تقطیع و تفریق در آیت تقدیم و تأخیر است، کانه قال: (فخذ اربعه من الطیر الیک فصرهن ثم اجعل) و اگر بضم صاد خوانى بمعنى ضم و امالت، در آیت اضمار است کانّه قال: فخذ اربعه من الطیر فصرهن الیک ثم قطعهن ثم اجعل» فحذف لدلاله آخر الکلام علیه. و گفته‏اند فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ‏ معنى آنست که- سرهاى آن مرغان با خود دار و دیگر اجزاء و ابعاض آن از خون و گوشت و پر و استخوان همه بهم بر آمیز، آن گه بر سر کوهى پاره از آن آمیخته درهم بنه، و آن چهار کوه بودند از چهار سو.

ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِینَکَ سَعْیاً- آن گه ایشان را خوان تا بتو آیند بشتاب، ابراهیم چنان کرد که وى را فرمودند، و آن اجزاء و ذرات آن مرغان در هوا پران و شتابان سوى اصل خویش مى‏شدند، آن گه با سر خویش پیوسته مى‏گشتند، رب العالمین جل جلاله خواست تا با ابراهیم نماید نمود کار بعث و نشور قیامت، یعنى چنان که اجزاء و ذره‏هاى مرغان همه با یکدیگر آوردم و با اصل خود رسانیدم ازین چهار کوه، فردا در قیامت همین کنم، خلق اولین و آخرین را از چهار سوى عالم همه با هم آرم و زنده گردانم بدانک- سعى در قرآن بر سه وجه است: یکى بمعنى- مشى- چنانک اللَّه گفت اینجا:

ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِینَکَ سَعْیاً اى مشیا، همانست که گفت‏ فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ‏ جاى دیگر گفت‏ فَاسْعَوْا إِلى‏ ذِکْرِ اللَّهِ‏ اى امشوا، وجه دیگر سعى بمعنى- عمل- است، چنانک اللَّه گفت‏ وَ سَعى‏ لَها سَعْیَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ‏ یعنى عمل لها عملها، جاى دیگر گفت‏ إِنَّ سَعْیَکُمْ لَشَتَّى‏ اى عملکم، وجه سوم بمعنى- شتافتن- است چنانک گفت‏ وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى‏ الْمَدِینَهِ یَسْعى‏ اى یسرع ثم قال: وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ‏- و بدانک اللَّه تواناى بیهمتاست، و در کردگارى یکتاست، و خدایى را سزاست، کننده هر کار بسزا و نهنده هر چیز بر جا، و سازنده هر چیز در هامتا.

بو بکر نقاش گفت- ابراهیم ع نود و پنج ساله بود که اللَّه وى را این فرمود، پیش از بشارت دادن بفرزند، بود و پیش از فرو فرستادن صحف بوى، و چون او را بشارت دادند بفرزند، نود و نه ساله بود، و چون او را فرزند آمد صد ساله بود و جفت وى ساره نود و نه ساله، بیک سال ابراهیم مه بوده از ساره‏ مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ‏ الآیه …- مثل در قرآن بر دو معنى است، هر جا که آن را جواب نیست مثل صفت است، چنان که گفت‏ مَثَلُ الْجَنَّهِ الَّتِی … آن را جواب نکرد بمعنى صفت است، و هر جا که مثل گفت و آن را جواب داد، چنانک اینجا، مثل بمعنى شبه است.

و در آیت اضمار است اى: (مثل نفقه الذین ینفقون) نمون نفقه ایشان که هزینه میکنند بر غازیان، و بر تن خویش در غزاها از بهر خدا، کَمَثَلِ حَبَّهٍ برسان دانه است که از دست کارنده هفت خوشه رویاند، در هر خوشه صد دانه، چنانک یکى به هفتصد میرساند، رب العالمین با صدقه بنده مؤمن که در راه خدا بود همین کند، یکى به هفتاد رساند وز هفتاد به هفتصد وز هفتصد بآنچه کس نداند مگر اللَّه اینست که رب العزه گفت: وَ اللَّهُ یُضاعِفُ لِمَنْ یَشاءُ- اهل معانى گفتند- اختلاف جزاء اعمال بندگان دلیل است، بر اختلاف اعمال ایشان و تفاوت نیات در آن، هر چه مخالفت نفس در آن تمامتر و اخلاص در آن بیشتر و رضاء خدا بآن نزدیکتر، جزاء آن نیکوتر و تمامتر، ازینجاست که جزاء اعمال جایى‏ عَشْرُ أَمْثالِها گفت، جایى «سبعمائه»، جایى‏ أَضْعافاً کَثِیرَهً.

و خلاف نیست که نیّت و اخلاص سابقان در طاعت تمامتر است از نیت و اعمال مقتصدان، و نیّت مقتصدان تمامتر از نیت ظالمان، پس جزاء ایشان لا محاله تمامتر بود از جزاء اینان. ضحاک گفت- من اخرج درهما من ماله ابتغاء مرضات اللَّه فله فى الدنیا بکل درهم سبعمائه درهم خلفا عاجلا و الفا الف درهما یوم القیمه وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ‏- وسع کل شى‏ء رحمه و علما، اللَّه فراخ رحمت است و همه دان.

رحمت و علم وى بهر چیز رسیده، ذره از موجودات از علم و رحمت وى خالى نه، عموم رحمت را گفت‏ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ‏ءٍ کمال علم را گفت‏ قَدْ أَحاطَ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عِلْماً الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ‏- این نفقت درین هر دو آیه صدقه است از بهر خدا، و پیش از زکاه مفروضه فرو آمد. کلبى گفت- این آیت خاصّه در شأن عثمان بن عفان و عبد الرحمن بن عوف آمد، اما عبد الرحمن چهار هزار درم آورد برسول خدا و گفت- یا رسول اللَّه، هشت هزار درم بنزدیک من بود، یک نیمه خود را و عیال را بگذاشتم، و یک نیمه آوردم و بصدقه میدهم.

رسول خدا گفت‏«بارک اللَّه لک فیما امسکت و فیما اعطیت»

و اما عثمان بن عفان هزار تا اشتر همه با ساز و جهاز بمسلمانان داد در غزاه تبوک. و چاه رومه ملک وى بود وقف کرد بر مسلمانان، عبد الرحمن بن سمره گفت- عثمان عفان در جیش العسره هزار دینار آورد نزدیک رسول خدا بنهاد، گفت رسول را دیدم که دست در میان آن بر مى‏آورد و میگفت- ما ضرّ ابن عفان ما عمل بعد الیوم! چه زیان دارد پسر عفان را هر چه کند پس امروز. بو سعید خدرى گفت- رسول را دیدم که دست برداشته بود و عثمان را دعا میکرد و میگفت «یا رب عثمان بن عفان رضیت عنه فارض عنه» تا درین دعا بود جبرئیل آمد و آیت آورد:الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ ثُمَّ لا یُتْبِعُونَ ما أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لا أَذىً‏- الآیه …

میگوید- ایشان که نفقت کنند از بهر خدا، آن گه در آن نفقت منت بر کس ننهند و رنجى نرسانند، که در نعمت منت بر نهادن نه سزاى مخلوقست، بل که منت بر نهادن اللَّه را سزاست، که خداوند جهانیان است و دارنده وى را ایشانست، و غرق کننده هر یکى در دریاى احسانست، پس سپاس و منت همه ویراست که خداى همگانست.

قَوْلٌ مَعْرُوفٌ‏- سخن خوش و وعده نیکو و ردّ بتعریض باندام‏ وَ مَغْفِرَهٌ و در گذاشت درشتى سخن سائل در حال رد، و خشم ناگرفتن بر الحاح وى، این همه به است از صدقه دادن و با آن صدقه منت و رنج دل بر نهادن، و سائل را در سؤال تعییر کردن. کلبى گفت «قول معروف» یا کلام حسن یدعو اللَّه عز و جل الرجل لاخیه‏ بظهر الغیب، وَ مَغْفِرَهٌ اى تجاوز عن مظلمته خیر ثوابا عند اللَّه من صدقه یعطیها ایاه ثم یتبعها اذى.

روى عن رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله و سلم «قال‏ اذا سأل السائل فلا تقطعوا علیه مسئلته حتى یفرغ منها، ثم ردّوا علیه بوقار و لین و ببذل یسیر او برد جمیل، فانه قد یاتیکم من لیس بانس و لا جان ینظرون کیف صنیعکم فیما خوّلکم اللَّه عز و جل.»

عن بشر بن الحرث قال‏ رأیت على بن ابى طالب علیه السلام فى المنام، فقلت- یا امیر المؤمنین تقول شیئا لعل اللَّه ان ینفعنى به، فقال- «ما احسن عطف الاغنیاء على الفقراء رغبه فى ثواب اللَّه، و احسن منه تیه الفقراء على الاغنیاء ثقه باللّه».

ثم قال تعالى: وَ اللَّهُ غَنِیٌّ حَلِیمٌ‏- اللَّه بى نیازست و بردبار، بى نیازست در روزى دادن خلق از پرستش خلق، پیش از آن فرا میگذارد از بى نیازکى بى نیاز فرا میگذارد از درویش درشت سخن، گفته‏اند- بى نیازست از صدقه بندگان بر بندگان، اگر خواستى خلق را همه توانگرى دادى و روزى فراخ، لکن توانگران را توانگرى داد تا ایشان را بر شکر دارد، و درویشان را درویشى داد تا ایشان را بر صبر دارد. همانست که گفت‏ وَ اللَّهُ فَضَّلَ بَعْضَکُمْ عَلى‏ بَعْضٍ فِی الرِّزْقِ‏ هر کسى را آنچه سزاى وى بود داد، و آنچه دربایست کار وى کرد، روزى یکى کاسته یکى افزوده یکى برتر یکى فروتر، یکى با دشوارى و شدت، یکى با آسانى و راحت، دبر الامور بقدرته تدبیرا، و قدر الخلائق بحکمته تقدیرا، و لم یتخذ فى ذلک شریکا و لا وزیرا، سبحانه و تعالى عما یقول الظالمون علوا کبیرا.

 

النوبه الثالثه

– قوله تعالى: إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتى‏ الآیه …- این آیه بزبان کشف بر ذوق ارباب حقائق رمزى دیگر دارد و بیانى دیگر.

گفتند- ابراهیم مشتاق کلام حق بود و سوخته خطاب او، سوزش بغایت رسیده و سپاه صبرش بهزیمت شده، و آتش مهر زبانه زده، گفت- خداوندا بنماى مرا، تا مرده چون زنده کنى؟ گفت- یا ابراهیم‏ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ‏ ایمان نیاورده که من مرده زنده کنم؟

گفت- آرى و لکن دلم از آرزوى شنیدن کلام تو و سوز عشق خطاب تو زیر زبر شده بود، خواستم تا گویى‏ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ‏ مقصود همین بود که گفتى و در دلم آرام آمد.

آرام من پیغام تو وین پاى من در دلم تو

حکایت کنند که- یکى در کار سر پوشیده بود و میخواست تا با وى سخن گوید نمى‏گفت، و امتناعى مى‏نمود، و آن کار افتاده سخت درمانده و گرفتار وى بود، و در آرزوى سخن گفتن با وى، دانست که ایشان را بجواهر میلى باشد، رفت و هر چه داشت بیک دانه جوهر پر قیمت بداد و بیاورد و برابر وى سنگى بر آن نهاد تا بشکند آن معشوقه طاقت نداشت که بر شکستن آن صبر کند، گفت- اى بیچاره چه میکنى! گفت بآن میکنم تا تو گویى چه میکنى!

اندر دل من قرار و آرام نماند دشنام فرست اگرت پیغام نماند

و گفته‏ اند- ابراهیم بآنچه گفت‏ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتى‏ زندگى دل مى خواست و طمأنینه سرّ، دانست که تا دلى زنده نبود طمأنینت در آن فرو نیاید، و تا طمأنینه نبود بغایت مقصد عارفان نرسد، و غایت مقصد عارفان روح انس و شهود دل و دوام مهرست، زبان در یاد و دل با راز و جان در ناز، زبان در ذکر و دل در فکر و جان با مهر، زبان ترجمان دل در بیان و جان باعیان. گفتند- اى ابراهیم اکنون که زندگى در مردن است و بقا در فنا، شو چهار مرغ را بکش، از روى ظاهر، چنانک فرمودیم تعظیم فرمان ما را و اظهار بندگى خویش را، و از روى باطن هم در نهاد خود این فرمان بجاى آر، طاوس زینت را سر بردار و با نعیم دنیا و زینت دنیا آرام مگیر.

کم کن بر عندلیب و طاوس درنگ‏ کین جا همه بانک بینى آنجا همه رنگ‏

غراب حرص را بکش، نیز حریص مباش بر آنچه نماند و زود بسر آید.

چه بازى عشق با یارى کزو بى جان شد اسکندر چه دارى مهر بر مهرى کزو بى ملک شد دارا

خروه شهوت را باز شکن، هیچ شهوت بدل خود راه مده که از ما باز مانى.

گر از میدان شهوانى سوى ایوان عقل آیى‏ چو کیوان در زمان خود را به هفتم آسمان بینى‏

کرکس امل را بکش، امل دراز مکن، و دل بر حیاه لعب و لهو منه، تا بحیاه طیبه رسى، اى ابراهیم حیاه طیبه آن زندگى دل است و طمأنینه سرکه تو میخواهى!

و گفته ‏اند- ابراهیم باین سؤال که کرد طلب رؤیت میکرد، چنانک موسى کرد، اما ابراهیم برمز دیدار خواست نه بصریح، لا جرم جواب نیز برمز شنید و هو قوله‏ أَنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ اى ابراهیم شنیدیم سؤال تو و دانستیم مراد تو، و بحقیقت دان که اللَّه عزیز است و یافت وى عزیز و دیدار وى عزیز، و موسى ع بصریح خواست نه برمز، لا جرم جواب نیز صریح شنید که‏ لَنْ تَرانِی‏ و گفته‏اند- چون ابراهیم گفت، خداوندا با من نماى که مرده چون زنده کنى، بسرّ وى ندا آمد که تو نیز بنماى که اسماعیل زنده را چون مرده کنى، مطالبت بمطالبت اگر وفا کنى وفا کنم، پس ابراهیم وفا کرد و اللَّه در آن وفا بر وى ثنا کرد گفت: و ابراهیم الّذى و فى- رب العالمین نیز وفا کرد و مراد وى بداد. و گفته‏اند- ابراهیم در این سؤال که کرد غایت یقین میخواست

و یقین را سه رتبت است: اول علم الیقین، پس عین الیقین، پس حق الیقین. علم الیقین آنست که از زبان پیغامبران ببندگان خدا رسد، و عین الیقین آنست که بنور هدایت بایشان رسد، حق الیقین آنست که هم بنور هدایت بود هم بآثار وحى و سنت ابراهیم خواست تا هر سه رتبت او را جمع شود تا هیچ شبهه نیز بخاطر وى نرسد، ثم قال- وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ‏. رب العزه و مالک العزّه، متعزّز بعزّ سنائه و وصف جلاله، معزّ لغیره بکرمه و افضاله. بدانکه خداى با عزت است و با قدرت با جلال و با قوت، عزیزى که هیچکس بعزّ او نرسد، هیچ فهم حدّ او در نیابد، هیچ دانا قدر او بنداند، خود عزیز و عزیز کننده خوار کردگان، و باز نماینده کم بودگان، و بردارنده افکندگان، و اعزاز وى مر بندگان را هم درین جهانست و هم در آن جهان، درین جهان بمال و حال، و در آن جهان بدیدار و وصال، لم یزل و لا یزال.

قوله‏ مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ‏- بو جعفر قاینى گفت- که اللَّه تعالى نواخت درویشان و مراعات ایشان بجایى رسانید که از هفت روى مواسات ایشان از توانگران درخواست، یکى از روى امر چنانک گفت‏ أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناکُمْ‏، أَنْفِقُوا مِنْ طَیِّباتِ ما کَسَبْتُمْ‏. دیگر از روى تلطف چنانک گفت‏ مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً سوم از روى وعد و افزونى پاداش. چنانک گفت‏ مَثَلُ الَّذِینَ‏ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ کَمَثَلِ حَبَّهٍ- جاى دیگر گفت‏ فَیُضاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ کَرِیمٌ‏ چهارم از روى وعید، چنانک گفت‏ لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ‏ پنجم از روى نصیحت چنانک گفت‏ الشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ ششم از روى تهدید چنانک گفت‏ وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَبْخَلُونَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَیْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ‏ هفتم از روى تحقیق چنانک گفت‏ ها أَنْتُمْ هؤُلاءِ تُدْعَوْنَ لِتُنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ‏.

و على الجمله- در مراعات و مواسات درویشان هم کفارت گناهان است، هم رضاء رحمن، هم شفاء بیماران و کشف غمان، و هم طهارت دل و جان، هم قبول و نواخت از جهت خداوند جهان. اما کفارت گناهان و رضا رحمن آنست که-

مصطفى صلّى اللَّه علیه و آله و سلم گفت‏«صدقه السر تطفئ غضب الرب و صدقه العلانیه تطفئ الخطیئه کما یطفئ الماء النار»

و در بعضى اخبارست که- جنازه حاضر بود، رسول خدا بر آن نماز نمى‏کرد، جبرئیل آمد و گفت یا رسول اللَّه نماز کن بر وى که او در شبى که باران مى‏آمد صدقه بدرویشى محتاج داد و اللَّه او را بآن صدقه بیامرزید و از وى خشنود گشت. و شفاء بیماران و کشف غمان آنست که-

مصطفى صلّى اللَّه علیه و آله و سلم گفت‏«داووا مرضاکم بالصدقه، و استقبلوا امواج البلایا بالدعاء، و تدارکوا الغموم بالصدقه، تکشف عنکم»

و طهارت آنست که اللَّه گفت‏ خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَهً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِها و قبول آنست که

مصطفى صلّى اللَّه علیه و آله و سلم گفت‏«ان اللَّه تعالى یقبل الصدقه و لا یقبل الا الطیب، یقبلها بیمینه ثم یربیها لصاحبها کما یربى الرجل منکم مهره حتى ان اللقمه لتصیر مثل جبل احد»

 

کشف الأسرار و عده الأبرار// ابو الفضل رشید الدین میبدى جلد اول

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *