کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره النساء – آیه ۵۸-۶۳

۱۱- النوبه الاولى‏

(۴/ ۶۳- ۵۸)

قوله تعالى: إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ‏ خداى میفرماید شما را، أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها که امانتها با خداوندان دهید، وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النَّاسِ‏ و چون حکم کنید، میان مردمان، أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ‏ [میفرماید] که براستى و داد حکم کنید، إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا یَعِظُکُمْ بِهِ‏ بس نیک آمد آنچه خداى شما را بآن فرمود، إِنَّ اللَّهَ کانَ سَمِیعاً بَصِیراً (۵۸) اللَّه شنوا است بینا همیشه.

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اى ایشان که بگرویدند، أَطِیعُوا اللَّهَ‏ فرمان بریدخداى را، وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ‏ و فرمان برید رسول را، وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ‏ و فرمان برید اولى الامر را از شما، فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْ‏ءٍ اگر در چیزى از دین مختلف شوید، فَرُدُّوهُ‏ باز برید آن چیز که در آن اختلاف بود، إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ‏ با خدا و با رسول، إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ اگر گرویده‏اید بخداى و بروز رستاخیز، ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلًا (۵۹) آن بهشت شما را، و سرانجام آن نیکوتر.

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ یَزْعُمُونَ‏ نبینى ایشان را که میگویند و راست نمیگویند، أَنَّهُمْ آمَنُوا که ایشان گرویده‏اند، بِما أُنْزِلَ إِلَیْکَ‏ بآنچه فرو فرستادند بتو، وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ‏ و بآنچه فرو فرستادند پیش از تو، یُرِیدُونَ‏ میخواهند.

أَنْ یَتَحاکَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ‏ که حکم جویند و حکم خواهند از طاغوت، وَ قَدْ أُمِرُوا و فرموده‏اند مردمان را، أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ‏ که کافر شند[۱] بطاغوت، وَ یُرِیدُ الشَّیْطانُ‏ و دیو میخواهد و میجوید، أَنْ یُضِلَّهُمْ‏ که ایشان را بیراه کند، ضَلالًا بَعِیداً (۶۰) بیراهى از حق دور،وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ‏ و چون ایشان را گویند، تَعالَوْا بیایند، إِلى‏ ما أَنْزَلَ اللَّهُ‏ بحکم قرآن که خداى فرو فرستاد، وَ إِلَى الرَّسُولِ‏ و بحکم رسول خداى، رَأَیْتَ الْمُنافِقِینَ‏ بینى آن منافقان را، یَصُدُّونَ عَنْکَ صُدُوداً (۶۱) که مى‏برگردند از تو برگشتنى.

فَکَیْفَ إِذا أَصابَتْهُمْ‏ چون بود آن گه که بایشان رسد، مُصِیبَهٌ رسیدنى بد، بِما قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ‏ بآنچه دستهاى ایشان پیش فرا فرستاد؟ ثُمَّ جاؤُکَ‏ آن گه آیند بتو، یَحْلِفُونَ بِاللَّهِ‏ سوگند میخورند بخدا، إِنْ أَرَدْنا که‏ مى‏ نخواستیم [بآنچه کردیم یا گفتیم‏]، إِلَّا إِحْساناً مگر نیکویى، وَ تَوْفِیقاً (۶۲) و وفاق داشتن و نمودن میان دل و زبان.

أُولئِکَ الَّذِینَ‏ ایشان آنند، یَعْلَمُ اللَّهُ‏ که خداى میداند، ما فِی قُلُوبِهِمْ‏ آنچه در دلهاى ایشان است، فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ‏ روى گردان از ایشان، و فرا گذار از ایشان، وَ عِظْهُمْ‏ و پند ده ایشان را، وَ قُلْ لَهُمْ فِی أَنْفُسِهِمْ قَوْلًا بَلِیغاً (۶۳) و ایشان را سخنى بلیغ گوى بتهدید.

النوبه الثانیه

قوله تعالى: إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها- سبب نزول این آیت آن بود که عباس بن عبد المطلب عمّ رسول خدا صاحب سقایه زمزم بود، میراث برده از پدر عبد المطلب. چون روز فتح مکه بود رسول خدا (ص) بر منبر خطبه فتح میکرد. عباس وى را گفت: یا رسول اللَّه باید که تو سدانت، یعنى خدمت و کلید دارى کعبه با سقایه زمزم ما را بهم کنى. رسول خدا عثمان طلحه حجبى را بخواند، و کلید از وى خواست. عثمان شد، و کلید از مادر بستد، و برسول خدا داد. رسول خدا (ص) قصد کرد که کلید فرا عباس دهد، جبرئیل آمد و آیت آورد: إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها. رسول خدا (ص) عثمان طلحه را برخواند، و کلید بوى باز داد، و گفت:«هاک خالده تالده لا ینزعها منکم الّا ظالم».

پس عثمان هجرت کرد، و کلید ببرادر خود سپرد، اکنون در دست فرزندان وى است. و این آیت على الخصوص در شأن ایشان فرو آمد، امّا حکم آن عام است که همه مسلمانان را باداء امانت میفرماید. و فى ذلک‏

یقول النّبیّ (ص): «ادّ الأمانه الى من ائتمنک، و لا تخن من خانک».

اداء نام باز دادن چیزى است با کسى، امانتى یا افامى، و تأدیت‏ مصدر است بحقیقت، و اداء اسم است نه مصدر، امّا آن را بجاى مصدر نهند، و ادا یأدو، اذا ختل، یقال: ادوت للصّید، اذا ختلته لتصیده، و أدى السّقاء یأدى، اذا امکن من مخضه.

وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ‏- کان من العدل انّ اللَّه عزّ و جلّ دفع السّقایه الى العباس بن عبد المطلب، و الحجابه الى عثمان بن طلحه، لأنّهما کانا اهلهما فى الجاهلیّه.

إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا یَعِظُکُمْ بِهِ‏- نعمّا بکسر نون و عین، قراءت مکى و ورش و حفص و یعقوب است، و نعما بکسر نون و اسکان عین، قراءت ابو عمرو و قالون و اسماعیل و ابو بکر است. باقى بفتح نون و کسر عین خوانند، و در تشدید میم هیچ خلاف نیست، و معنى همه یکسانست، و «ما» اینجا نکره است بمعنى شى‏ء، و در موضع نصب است، و این را نصب على التفسیر گویند، المعنى نعم شیئا هى! و اگر خواهى ماء صلت نهى، یعنى فنعم هى. میگوید: نیکا چیزى که اللَّه شما را بآن پند میدهد، و بر راه میدارد، و آن قرآن است کلام خداوند عزّ و جلّ.

إِنَّ اللَّهَ کانَ سَمِیعاً- لمقالتکم فى الأمانه و الحکم، بَصِیراً بما تعملون فیهما.

و صحّ فى الخبر أنّ ابا هریره کان یقرأ هذه الآیه، فوضع ابهامه على أذنه، و الّتى تلیها على عینیه، و قال: هکذا سمعت رسول اللَّه (ص) یقرءوها، و یضع اصبعیه علیهما. و فى هذه الخبر اثبات السّمع و البصر للَّه عزّ و جلّ على ما لا یخفى على احد.

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ‏- این آیت در شأن خالد ولید فرو آمد که رسول خدا (ص) او را بر لشکرى امیر کرد، و ایشان را بقبیله ‏اى از قبائل عرب فرستاد، و در آن لشکر عمار یاسر بود، چون نزدیک آن قبیله رسیدند، ایشان خبر بداشتند، و همه بگریختند، مگر یک مردکه برخاست، و بلشکرگاه خالد آمد، بر عمار یاسر رسید، گفت: یا ابا الیقظان خبر رسیدن شما بقوم رسید، یکسر بگریختند، من ماندم از ایشان که نگریختم، و مسلمان شدم، اگر مرا ازین اسلام نفع و أمن خواهد بود تا بر جاى باشم؟ و الّا تا من نیز چون دیگران بگریزم؟ عمار او را امان داد، و در حمایت خویش گرفت.

دیگر روز بامداد که مسلمانان آنجا رسیدند، خالد بفرمود تا غارت کردند، و آن مرد را نیز بگرفتند که امان از عمار یافته بود، و مال از وى بستدند. عمار گفت:

دست ازین مرد بازدارید که وى مسلمانست، و من او را امن کرده‏ام. خالد خشم گرفت، گفت: امیر من باشم تو چرا امان میدهى؟ عمار وى را جواب درشت داد، و خالد نیز درشت گفت. پس چون به مدینه بازگشتند، و قصّه با مصطفى (ص) بگفتند، رسول خدا امان عمار را اجازت داد، امّا وى را گفت که: بى‏ دستورى امیر دیگر باره نگر تا امان ندهى. خالد گفت: یا نبىّ اللَّه سبّنى هذا العبد الأجدع، و کان عمار مولى لهشام بن المغیره. و خالد بحضرت مصطفى (ص) عمار را سبّ کرد، و بسخن برنجانید.

رسول گفت:«یا خالد لا تسبّ عمارا فمن سبّ عمارا، سبّه اللَّه، و من ابغض عمارا ابغضه اللَّه».

عمار برخاست تا برود، رسول خدا گفت: الى خالد! عذرى از وى بخواه، و دل وى بدست آر. خالد فرا پیش رفت، و از وى عذر خواست.

عمار چون اعراضى میکرد آن گه هم راضى شد از وى. پس ربّ العالمین آیت فرستاد که: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ‏ اى شما که مؤمنان‏اید، فرمان خدا و رسول و اولى الأمر بجاى آرید. اولى الامر خالد ولید است، که رسول خدا او را بر لشکر اسلام امیر کرده بود. میگوید امیران را و والیان را طاعت دار باشید.

مصطفى (ص) گفت:«من اطاعنى فقد أطاع اللَّه و من عصانى فقد عصى اللَّه، و من یطع الأمیر فقد أطاعنى، و من یعص الأمیر فقد عصانى»،

وقال (ص):لمعاذ: «یا معاذ! اطع کلّ امیر، و صلّ خلف کلّ امام».

وروى: «اسمعوا لهم، و اطیعوا فى کلّ ما وافق الحقّ، و صلّوا وراءهم، فان احسنوا فلکم و لهم، و ان اساؤا فلکم و علیهم».

و گفته ‏اند: اولوا الأمر ابو بکر و عمراند.

و گفته‏اند: خلفاء راشدین‏اند:ابو بکر و عمر و عثمان و على. و گفته‏ اند: «وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ، وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ» اینان همه اولوا الامرند.

وروى‏ أنّ النّبیّ (ص) لمّا بنى المسجد جاء ابو بکر بحجر فوضعه، ثم جاء عمر بحجر فوضعه، ثمّ جاء عثمان بحجر فوضعه، فقال: «هؤلاء ولاه الأمر من بعدى».

و گفته ‏اند: اولوا الأمر درین آیت دو گروه ‏اند: سلطانان دادگراند بحق فرماى، واجب است بر مسلمانان که ایشان را گردن نهند، و بزرگ دارند، و با دشمنان ایشان موافقت نسازند، و خیانت با ایشان روا ندارند، و اگر بیدادگر باشند آشکارا بر ایشان بیرون نیایند، و دست از طاعت ایشان بیرون نکشند، و دعاء بد بر ایشان نکنند، و ایشان را از اللَّه توبت خواهند، و با ایشان غزا کنند، و حجّ و نماز آدینه. و در خبر است که بعد از شرک هیچ گناه صعب‏تر از بیرون آمدن بر سلطان نیست.

گروه دیگر علماء اهل سنّت‏اند و فقهاء دین، که بفتوى خلق را با حق میخوانند، و بر صواب میدارند.

فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْ‏ءٍ- منازعت مجادلت و اختلاف است، یعنى ینتزع کلّ واحد منهما الحجّه، یعنى ان اختلفتم فى شى‏ء من الحلال و الحرام او أمر من امور الدّین، اگر در کارى از کارهاى دین یا در حکمى از احکام شرع مختلف شوید، چنان که هر کس را در آن قولى بود مخالف قول دیگران، فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ‏ یعنى الى القرآن و الى سنّه النّبیّ (ص)، بکتاب خدا و سنّت رسول باز شوید، اگر روشن شود بر شما، و الّا گوئید: اللَّه و رسوله اعلم. و این تنازع و اختلاف در دین آنست که‏  مصطفى (ص) از آن نهى کرده، و از آن حذر نموده، بمبالغتى تمام، در آن خبر که ابو الدرداء و ابو أمامه و واثله بن الاسقع و انس بن مالک روایت کردند، گفتند:

ما در چیزى از کار دین مى‏ خلاف کردیم، و هر کسى از ما بر طریق منازعت در آن سخن میگفت. رسول خدا (ص) در آمد، ما را بر سر آن مجادله و گفت و گوى دید، خشم گرفت، چنان که هرگز مانند آن خشم نگرفته بود. آن گه ما را از آن باز زد، گفت:«یا امّه محمد لا تهیّجوا على انفسکم وهج النّار»!

آتش بر خود میفروزید! شما را باین نفرمودند! شما را ازین باز زدند! نمیدانید که آنان که هلاک شدند از أمتان گذشته بمجادلت و خصومت و جدا جدا گفتن در سخن هلاک شدند!؟ مکنید چنین.

خلاف مکنید که در خلاف خیر نیست، و نفع نیست. خلاف عداوت انگیزد میان برادران. خلاف فتنه افکند میان برادران. خلاف شکّ و گمان و تاریکى آرد در دل مؤمنان. خلاف باطل کند عمل مسلمانان. مؤمن که دیندار بود جنگجوى و فتنه انگیز نبود،

«ذروا المراء فانّ الممارى لا اشفع له یوم القیامه. ذروا المراء فانّ اوّل ما نهانى ربّى عزّ و جلّ عنه بعد عباده الأوثان و شرب الخمر المراء. ذروا المراء فانّ الشّیطان قد ایس أن یعبد، و لکنّه قد رضى منکم بالتّحریش، و هو المراء فى الدّین. ذروا المراء فانّ بنى اسرائیل افترقوا على احدى و سبعین فرقه، و النصارى على اثنین و سبعین فرقه، و انّ أمّتى ستفترق على ثلاث و سبعین فرقه کلّهم على الضّلاله الا السّواد الأعظم». قالوا: یا رسول اللَّه و ما السّواد الأعظم؟ قال: «من کان على ما أنا علیه و أصحابى، من لم یمار فى دین اللَّه، و من لم یکفّر احدا من اهل التّوحید بذنب».

آن گه گفت در آخر آیت: ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلًا- یعنى آنچه در آن بخلاف افتادید، بکتاب و سنّت باز برید، و جنگ و اختلاف بگذارید، که شما را آن به بود، و عاقبت پسندیده‏تر بود.

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ یَزْعُمُونَ‏ الآیه- این در شأن بشر منافق فرو آمد، که وى را با جهودى خصومت بود، جهود گفت: بیا تا این خصومت بر محمد بریم تا میان ما حکم کند، که دانست که رسول خدا بجور حکم نکند. منافق گفت: نه که بر کعب اشرف رویم، و کعب جهود بود، و حاکم ایشان بود، و کاهن بود، و کاهن بود. جهود سر وا زد، گفت: نه، که حکم ما محمد کند. آمدند، و رسول خدا حکم کرد، و حق جهود را بود بر منافق. چون بیرون آمدند منافق گفت: بیا تا بر عمر شویم، اگر عمر ترا حکم کند پس ترا حق است. برفتند پیش عمر. جهود گفت: یا عمر ما بر محمد رفتیم، و حکم کرد، و او بدان حکم راضى نیست، میگوید: اگر عمر حکم کند بدان راضى شوم. عمر گفت: شما بر جاى میباشید تا من باز آیم. عمر رفت و شمشیر برگرفت، و آن منافق را بکشت، آن گه گفت: «هکذا اقضى على من لم یرض بقضاء اللَّه و قضاء رسوله». پس ربّ العالمین این آیت فرستاد: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَیْکَ‏ یعنى القرآن، وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ‏ من الکتب على الأنبیاء علیهم السلام.

یُرِیدُونَ أَنْ یَتَحاکَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ‏- و هو کعب بن الاشرف، و کان یتکهنّ، وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ‏ یعنى ان یتبرّءوا من الکهنه. وفى الخبر: «من اتى کاهنا او عرّافا فصدقه بما یقول، فقد برئ ممّا انزل على محمد».

وروى: «من اتى عرّافا فسأله عن شى‏ء لم تقبل له صلاه اربعین لیله».

وروى: «انّ الملائکه تنزل فى العنان، و هو السّحاب، فتذکر الأمر قضى فى السّماء، فتسترق الشّیاطین السّمع، فتسمعه، فتوحیه الى الکهّان، فیکذبون معها مائه کذبه من عند انفسهم».

وَ یُرِیدُ الشَّیْطانُ أَنْ یُضِلَّهُمْ‏- یعنى عن الهدى، ضَلالًا بَعِیداً لا یرجعون عنه الى دین اللَّه ابدا. مفسّران گفتند: سیاق این آیت بر سبیل تعجّب است، که اى‏ محمد! عجب نیاید ترا از اینان که میگویند: ایمان داریم بخدا و رسول، آن گه جهل ایشان بجایى رسیده که از حکم خدا و رسول با حکم طاغوت میگردند، و چون ایشان را گویند: تَعالَوْا إِلى‏ ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ‏ بیائید بحکم قرآن و بحکم رسول خدا، رَأَیْتَ الْمُنافِقِینَ یَصُدُّونَ عَنْکَ صُدُوداً تو آن منافقان را بینى که عداوت دین را از تو بر میگردند، و بدیگرى میشوند.

فَکَیْفَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَهٌ- این کلمه تعظیم بر لفظ تعجب، تهدید و وعید را گفت. میگوید: چون باشد حال آن منافقان آن گه که پاداش کردار ایشان بایشان رسد، و عقوبت آن برگشتن از رسول خدا بینند. بِما قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ‏ یعنى بما فعلوا.

جایهاى دیگر گفت: قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ‏ و قَدَّمَتْ یَداکَ‏ و کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ‏ و کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ‏. اینچنین الفاظ میان عرب رواست، که در کردار بد نام برند.

بِما قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ‏- اینجا سخن تمام شد.

پس ابتدا کرد، گفت: ثُمَّ جاؤُکَ یَحْلِفُونَ بِاللَّهِ‏- این عطف بر سخن پیش است، یعنى تحاکموا الى الطّاغوت و صدّوا عنک، ثمّ جاءوک یحلفون باللَّه. میگوید:منافقان تحاکم بر طاغوت بردند، و از تو برگشتند، پس آن گه آمدند، و سوگند باللَّه میخوردند که ما بآن محاکمت جز خیر و صواب و تألیف میان خصمان نخواستیم، و ذلک قوله: إِنْ أَرَدْنا إِلَّا إِحْساناً وَ تَوْفِیقاً.

گفته ‏اند که: معنى توفیق موافقت افکندنست میان قضاء خداوند جلّ جلاله، و میان ارادت بنده، و این هم در شرّ بود و هم در خیر، امّا بحکم عادت و عرف عبارتى خاصّ گشته است از جمع کردن میان ارادت بنده و میان قضایى که خیر و خیرت بنده در آن بود، و این بچهار چیز تمام شود:هدایت و رشد و تسدید و تأیید هدایت راه نمودن حق است، و رشد تقاضاى رفتن در وى پدید آوردن، و تسدید حرکات اعضاء وى بر صواب و سداد داشتن، و تأیید مدد نور الهى از غیب در پیوستن.

و گفته ‏اند: یَحْلِفُونَ بِاللَّهِ‏ اینجا همانست که در سوره التوبه گفت:

وَ لَیَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنا إِلَّا الْحُسْنى‏، و این آن بود که مسجد ضرار بنا کردند بستیز و کفر، و آن گه سوگند میخوردند که ما با این بنا جز خیر و صواب نخواستیم.

خداى تعالى بهر دو جاى ایشان را دروغ زن کرد، آنجا گفت: وَ اللَّهُ یَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ‏ یعنى فیما حلفوا، و اینجا گفت: أُولئِکَ الَّذِینَ یَعْلَمُ اللَّهُ ما فِی قُلُوبِهِمْ‏ یعنى من النّفاق. فائده این آیت آنست که اللَّه ما را خبر کرد از نفاق ایشان، و بر ضمیر ایشان داشت، تا دانیم که منافقان‏اند.

فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ‏ یعنى اصفح عنهم، وَ عِظْهُمْ‏ بلسانک. این اعراض و وعظ در ابتداء اسلام بود پس بآیت سیف منسوخ گشت.

وَ قُلْ لَهُمْ فِی أَنْفُسِهِمْ قَوْلًا بَلِیغاً- اینجا تقدیم و تأخیر در سخن است یعنى:و قل لهم قولا بلیغا فى انفسهم. میگوید: ایشان را سخنى گوى که آن سخن در دلهاى ایشان ژرف آید، و کار کند، و بجاى رسد. یقال: قول بلیغ، و رجل بلیغ، بیّن البلاغه، اى فصیح اللّسان فسیح البیان، و تقول العرب: فلان احمق بلغ اى یبلغ حاجته مع حمقه.

النوبه الثالثه

قوله تعالى: إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها- خداوند مهربان، کریم راست‏دان، کارساز بندگان جلّ جلاله، و عظم شأنه، و عزّ سلطانه میفرماید درین آیت بندگان خود را باداء امانت، میگوید: امانتها بذمّت خویش باز رسانید بأهل خویش، یعنى در آن تصرّف مکنید، و از خیانت بپرهیزید، که بعد از ایمان و معرفت بنده را صفتى بزرگتر از امانت نیست، و بعد از کفر صفتى زشتتر از خیانت نیست.

طاعت بنده از امانت رود، و معصیت از خیانت بود. خیانت مایه فساد است، و سر همه بى‏دولتى، و قاعده نافرمانى. و امانت رکن دین است، کمال توحید، و صفت پیغامبران و فریشتگان. ربّ العالمین در محکم تنزیل اندر وصف جبرئیل گفت: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ‏. جاى دیگر گفت: مُطاعٍ ثَمَّ أَمِینٍ‏، و خبر داد از دختر شعیب که پدر را گفت در حق موسى کلیم: یا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ‏، و اندر وصف یوسف صدیق گفت حکایت از ملک مصر: إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنا مَکِینٌ أَمِینٌ‏.

و امانتها که کتاب و سنّت بدان ناطق است سه چیز است: یکى طاعت و دین که ربّ العالمین آن را امانت خواند، گفت: إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَهَ. دیگر زنان نزدیک مردان امانت‏اند، که مصطفى (ص) گفت:«اخذتموهن بأمانه اللَّه، و استحللتم فروجهنّ بکلمه اللَّه».

سدیگر مالى که نزدیک وى بنهى، یا سرى که با وى بگویى، آن امانت است. ربّ العالمین گفت: فَلْیُؤَدِّ الَّذِی اؤْتُمِنَ أَمانَتَهُ‏. مصطفى (ص) گفت:«ادّ الأمانه الى من ائتمنک»،

و نیز گفت:«اذا حدّث الرّجل بحدیث فالتفت فهو امانته»،

و گفت:«انّما تجالسون بالأمانه»

یعنى که نشستن شما با خلق خداى باید که بشرط امانت بود، هر چه شنوید در دل نگه‏دارید، و آنچه ناگفتنى بود باز مگویید. ربّ العالمین گوش آدمى گشاده آفرید، بى‏بند، اگر خواهد و گر نه گوش بشنود، و دل بداند، لا جرم او را در شنیدن و دانستن بدل مواخذت نیست، که بنده را در آن اختیار نیست. امّا چشم و زبان هر دو با بند آفرید است، تواند که نانگرستنى ننگرد، و ناگفتنى نگوید، و شرط امانت در دیدار و گفتار بجاى آرد، و امانت اللَّه درین هر دو بگذارد. از اینجا گفت مصطفى (ص):«المجالس بالأمانه».

و اوّل چیزى که در آخر عهد اسلام از دین حنیفى بکاهد، و روى در حجاب بى‏نیازى‏ کشد، امانت بود. رسول خدا گفت:

«اوّل ما تفقدون من دینکم الأمانه، و آخر ما تفقدونه الصّلاه».

این شرح که دادیم از روى شرع ظاهر است، امّا از روى اشارت و بر مذاق جوانمردان طریقت، امانتها یکى اسلام است، در صدر بنده نهاده. دیگر ایمان در فؤاد بنده تعبیه کرده. سیوم معرفت در قلب نهاده. چهارم محبت در سر پنهان کرده. و هر یکى را ازین امانت خیانتى در آن گنجد. در صدر وسوسه گنجد، از جهت دیو، در فؤاد شبهت شود از جهت نفس، در قلب زیغ شود از جهت هوا، در سر فریشته شود، و دیدار فریشته در تعبیه سر خیانت است در امانت محبّت. جنید ازینجا گفت، چون او را از تعبیه سر پرسیدند، گفت: «سرّ بین اللَّه و بین العبد لا یعلمه ملک فیکتبه، و لا شیطان فیفسده، و لا هوى فیمیله». دست دیو از صدر کوتاه کن بذکر حق، که میگوید عزّ جلاله: إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ‏. دست نفس از فؤاد کوتاه کن بسلاح مجاهدت، که میگوید: وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا. دست هوا کوتاه کن از قلب بتسلیم، که گفت:آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا. دست فریشته کوتاه کن از سرّ بغیرت، که غیرت شرط دوستى است، چنان که مهر رکن دوستى است. گهى مهر پرده بردارد تا رهى در شادى و رامش آید، گهى غیرت پرده فرو گذارد تا رهى در خواهش آید. گهى مهر در بگشاید تا رهى بعیان مینازد. گهى غیرت در دربندد تا رهى در آرزوى عیان میزارد.

کسى کو را عیان باید، خبر پیشش محال آید چو سازد با عیان خلوت، کجا دل در خبر آید

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ‏- اولواالامر بر زبان علم سلطانان دنیااند، و بر زبان معرفت سلطانان دین، و سلطانان دین پیران طریقت‏اند که در هر عصرى از ایشان یکى باشد، و او را «غوث» گویند.

یکى از بزرگان دین گفت: خضر (ع) را دیدم، و از وى پرسیدم که تو دوستان خداى را شناسى؟ جواب داد که: قومى معدود را شناسم. آن گه قصّه ایشان درگرفت، و گفت: چون رسول خدا (ص) از دنیا بیرون شد، زمین بخداى نالید که نیز بر من پیغامبرى نرود تا بقیامت. اللَّه جلّ جلاله گفت که: من ازین امّت مردانى پدید آرم که دلهاى ایشان بر دلهاى انبیا بود. آن گه گفت سیصد کس از ایشان اولیااند، و چهل کس ابدال‏اند، و هفت کس اوتاداند، و پنج کس نقبااند، و سه کس مختارند، و یکى غوث است. چون غوث از دنیا بیرون رود یکى را از آن سه بمرتبت وى برسانند، و بجاى وى بنشانند، و یکى را از پنج با سه آرند، و یکى را از هفت با پنج آرند، و یکى را از چهل با هفت آرند، و یکى را از سیصد با چهل آرند، و یکى را از جمله اهل زمین با سیصد آرند. و شرح این در خبر مصطفى (ص) است،

بروایت عبد اللَّه مسعود، قال: قال رسول اللَّه (ص): «انّ للَّه فى الأرض ثلاثمائه، قلوبهم على قلب آدم، و للَّه فى الخلق اربعون، قلوبهم على قلب موسى، و للَّه فى الخلق سبعه، قلوبهم على قلب ابراهیم، و للَّه فى الخلق خمسه، قلوبهم على قلب جبرئیل، و للَّه فى الخلق ثلاثه، قلوبهم على قلب میکائیل، و للَّه فى الخلق واحد، قلبه على قلب اسرافیل. فاذا مات الواحد، ابدل اللَّه مکانه من الثلاثه، و اذا مات من الثلاثه ابدل اللَّه مکانه من الخمسه، و اذا مات من الخمسه ابدل اللَّه مکانه من السّبعه، و اذا مات من السّبعه ابدل اللَّه مکانه من الأربعین؛ و اذا مات من الأربعین ابدل اللَّه مکانه من الثّلاثمائه، و اذا مات من الثّلاثمائه ابدل اللَّه مکانه من العامّه. فبهم یحیى و یمیت و یمطر و ینبت و یدفع البلاء».

قیل لعبد اللَّه بن مسعود: کیف بهم یحیى و یمیت؟ قال: لأنّهم یسألون اللَّه‏ اکثار الأمم فیکثرون، و یدعون على الجبابره فیقصمون، و یستسقون فیسقون، و یسألون فتنبت لهم الأرض، و یدعون فیدفع بهم انواع البلاء. اولوا الامر اینان‏اند که ملوک دنیا و آخرت بحقیقت ایشان‏اند.

مصطفى (ص) ایشان را گفت:«ملوک تحت اطمار».

ابو العباس قصاب رحمه اللَّه علیه از دنیا بیرون میرفت، پیش از آن بده روز خادم را گفت: رو به خرقان شو. مردى است آنجا مخمول الذّکر، مجهول العین، او را بو الحسن خرقانى گویند. سلام ما باو رسان، و با او بگو که: این طبل و علم باذن اللَّه تعالى و فرمان او بحضرت تو فرستادم، و اهل زمین را بتو سپردم، و من رفتم.

فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ‏- الى اللَّه اشارت فرا کتاب خدا است، و الرّسول اشارت فرا سنّت مصطفى (ص). این دو چیز است که دین را عماد است، و اصل اعتقاد است، و ربّ العالمین هر دو در آن آیت جمع کرده: وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ‏. حقیقت دین آنست که کتاب و سنّت قانون گیرى، و خداى را بدان بندگى کنى، و صواب دید خرد خویش را سخره آن کنى، و پس رو آن سازى.

آن دین که جبرئیل بآن آمد، و مصطفى (ص) با آن خواند، و بهشت بآن یافتند، و ناجیان بآن رستند، کتاب و سنّت است. آن کار که اللَّه بدان راضى، و بنده بدان پیروز، و گیتى بدان روشن، اتّباع کتاب و سنّت است. اهل سنّت و جماعت راهبران‏اند میان کتاب و سنّت، ایمان ایشان سمعى، و دین ایشان نقلى، نادریافته پذیرفته و استوار گرفته، و آن را گردن نهاده، و از راه اندیشه و تفکّر و بحث و تکلّف برخاسته. و به قال عمر بن الخطاب: «نهینا عن التّکلّف».

اهل تأویل که معنیها جستند، و ادراک حقیقتها پیوستند، و دانسته اللَّه در فرموده و کرده‏ وى خواستند که بدانند و دریابند، و کوشیدند که بدان رسند، فروماندند و نتوانستند، چنان که اللَّه گفت: بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ‏. جایى دیگر گفت: وَ إِذْ لَمْ یَهْتَدُوا بِهِ فَسَیَقُولُونَ هذا إِفْکٌ قَدِیمٌ‏. چون راه نیافتند بدریافت آن، و واقف نگشتند در حراى‏[۲] آن، و نتاوست عقل ایشان فا غایت و غور آن‏[۳]، گفتند: این خود دروغى است از دروغ پیشیان‏[۴]. آن را محال نام کردند، و عقل کوتاه خویش ور آن‏[۵] حجت گرفتند، و اصل متّهم کردند، تا کار بریشان شوریده گشت، و راه کژ، و دل تاریک. امّا دوستان خدا و اهل سنّت که چراغ داعى حق ایشان را در پیش است، ار چه درنیافتند، بنور هدى بپذیرفتند، و بسکینه ایمان بپسندیدند، و بقوّت اخلاص بیارامیدند، و آن را دین دانستند، و تهمت از سوى خود نهادند، و عقل را عاجز دیدند. اینان‏اند که قرآن، حجّت ایشان، و سنّت محجّت ایشان، و تسلیم طریقت ایشان، نادریافته پذیرفتن دین و ملّت ایشان، نور معرفت چراغ ایشان، کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ‏ داغ ایشان، عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‏ بجان قبول کرده ایشان، وَ السَّماواتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ‏ اعتقاد گرفته ایشان، وَ جاءَ رَبُّکَ‏ حقیقت شناخته و پذیرفته ایشان، یُنَزِّلَ اللَّهُ‏ معهد ایشان، لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَ‏ مفخر ایشان، وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ معتقد ایشان، ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّهِ أَعْیُنٍ‏ منتظر ایشان، وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَهٌ، إِلى‏ رَبِّها ناظِرَهٌ خلعت ایشان، آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا برهان ایشان. دوستان خدااند و حزب حق ایشان، أُولئِکَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ‏.

___________________________________________

[۱] ( ۱)- نسخه ج: شوند.

[۲] ( ۱)- نسخه الف: جزاى.

[۳] ( ۲)- نسخه ج: و نارسیدن عقل ایشان بغایت و غور آن.

[۴] ( ۳)- نسخه ج: پیشینیان.

[۵] ( ۴)- نسخه ج: بر آن.)

کشف الأسرار و عده الأبرار// ابو الفضل رشید الدین میبدى جلد دوم

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *