کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره النساء – آیه ۷۷-۸۱

النوبه الاولى‏

(۴/ ۸۱- ۷۷)

قوله تعالى: أَ لَمْ تَرَ نبینى، ننگرى، إِلَى الَّذِینَ قِیلَ لَهُمْ‏ بایشان که ایشان را گفتند: کُفُّوا أَیْدِیَکُمْ‏ دستها فرا دارید، وَ أَقِیمُوا الصَّلاهَ و نماز بپاى دارید، وَ آتُوا الزَّکاهَ و زکاه از مال بدهید، فَلَمَّا کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتالُ‏ چون بر ایشان واجب نوشتند غزا کردن، إِذا فَرِیقٌ مِنْهُمْ‏ گروهى از ایشان، یَخْشَوْنَ النَّاسَ‏ از جنگ مشرکان بترسیدند، کَخَشْیَهِ اللَّهِ‏ چنان ترسیدند که از خدا باید ترسید، أَوْ أَشَدَّ خَشْیَهً یا نیز سختتر، وَ قالُوا و چنین گفتند، رَبَّنا خداوند ما! لِمَ کَتَبْتَ عَلَیْنَا الْقِتالَ‏ چرا [آن فراغت و أمن از ما ببردى، و] بر ما جهاد کردن نبشتى؟ لَوْ لا أَخَّرْتَنا چرا ما را باز نگذاشتى‏ [آمن و فارغ‏]، إِلى‏ أَجَلٍ قَرِیبٍ‏ تا اجلى که خود نزدیکست. قُلْ‏ اى پیغامبر من گوى، مَتاعُ الدُّنْیا قَلِیلٌ‏ برخوردارى درین گیتى‏اند کست، وَ الْآخِرَهُ خَیْرٌ و آن جهان به است، لِمَنِ اتَّقى‏ او را که درین جهان پرهیزکار است، وَ لا تُظْلَمُونَ فَتِیلًا (۷۷) و بر شما ستم نیاید باندازه فتیلى.

أَیْنَما تَکُونُوا هر جا که باشید، یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ‏ بشما رسد مرگ، وَ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَهٍ و هر چند در حصارها باشید استوار و محکم کرده، وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَهٌ و اگر بایشان رسد نیکى این جهانى، یَقُولُوا گویند:

هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ‏ این از نزدیک خدا است، وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَهٌ و اگر بایشان رسد بدى این جهانى، یَقُولُوا گویند: هذِهِ مِنْ عِنْدِکَ‏ این از نزدیک تو است [که محمدى‏]، قُلْ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ‏ ایشان را بگو که خیر این جهانى و شرّ این جهانى همه از خدا است، بخواست و تقدیر وى، فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ‏ چه رسید این قوم را، لا یَکادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً (۷۸) خواهندید که هیچ سخن در نیابندید[۱]؟.

ما أَصابَکَ‏ هر چه بتو رسد، مِنْ حَسَنَهٍ از نیک این جهانى، فَمِنَ اللَّهِ‏ آن از خدا است، بارادت و تقدیر او، وَ ما أَصابَکَ مِنْ سَیِّئَهٍ و هر چه بتو رسد از بد این جهانى، فَمِنْ نَفْسِکَ‏ آن از ارزانى بودن تو است و از استحقاق تو، وَ أَرْسَلْناکَ لِلنَّاسِ رَسُولًا و ترا که فرستادیم پیغامبرى فرستادیم [نه به بلا باز دارى از خلق‏]، وَ کَفى‏ بِاللَّهِ شَهِیداً (۷۹) و خداى گواه کافى است [رسول خویش را و دین خویش را].

مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ‏ هر که فرمان برد رسول را، فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ‏ خداى را فرمان برد، وَ مَنْ تَوَلَّى‏ و هر که بر گردد، فَما أَرْسَلْناکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً (۸۰) ما ترا در ایشان گوشوان نفرستادیم‏[۲].

وَ یَقُولُونَ طاعَهٌ و [پیش تو] میگویند فرمانبردارى، فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِکَ‏ چون از نزدیک تو بیرون شند[۳] و با هم افتند، بَیَّتَ طائِفَهٌ مِنْهُمْ‏ بشب با هم میگویند گروهى از ایشان، غَیْرَ الَّذِی تَقُولُ‏ نه آنکه تو مى‏گویى بایشان، وَ اللَّهُ یَکْتُبُ ما یُبَیِّتُونَ‏ و خداى مینویسد آنچه ایشان بشب میکنند، و میگویند، فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ‏ روى گردان از ایشان و فراگذار، وَ تَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ‏ و پشت بخدا باز کن، و کار بوى سپار، وَ کَفى‏ بِاللَّهِ وَکِیلًا (۸۱) و خداى کار پذیر و کارسازى بسنده است.

 

النوبه الثانیه

قوله تعالى: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ قِیلَ لَهُمْ کُفُّوا أَیْدِیَکُمْ‏ الآیه- سبب نزول این آیت آن بود که قومى از اجلّه صحابه چون عبد الرحمن بن عوف الزهرى و سعد بن ابى وقاص الزهرى و قدامه بن مظعون الجمحى و مقداد بن عمرو الکندى پیش از هجرت در مکه دستورى خواستند از مصطفى (ص) که: شمشیر کشند بر مشرکان از رنج و أذى که از ایشان میدیدند. رسول خدا ایشان را گفت: «کُفُّوا أَیْدِیَکُمْ» دستها فرا دارید از قتال، که مرا بقتال نفرموده‏اند، نماز بپاى دارید، و زکاه مال بدهید، که مرا کنون با این فرموده‏اند. آن قوم رنجور شدند، و دلتنگ گشتند از آن منع. پس چون هجرت کردند به مدینه، و فرمان آمد از اللَّه که:

جهاد کنید با کافران، و جنگ بدر در پیش بود، ایشان را بقتال فرمودند. گروهى از ایشان از قتال ترسیدند، و باز نشستند. چنین گویند که طلحه بن عبید اللَّه بود.

و این بازماندن و از قتال ترسیدن از طبع بشرى بود و از دوستى حیات، نه از کراهیت فرمان حق جلّ جلاله. این همچنانست که جاى دیگر گفت: کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ‏، و این از ایشان عجب نبود که پیغامبران مرسل نیز از دوستى حیات از مرگ جزع نموده‏اند، و آن بر ایشان عیب نبود. و گفته‏اند: این آیت در شأن قومى مؤمنان آمد که هنوز در علم راسخ نبودند، و ضعیف دل بودند، و ایمان ایشان کمالى و قوّتى نداشت.

و مذهب اهل سنّت آنست که: اهل ایمان در ایمان متفاوت‏اند، و مؤمنان در ایمان بر یکدیگر افزونى دارند: کس است که ایمان وى بکمال است، و بغایتى که طبع بشرى بر وى زور نتواند کرد، بلکه طبع بشرى مغلوب ایمان وى باشد. و کس است که درجه وى فروتر بود تا در طبع بشرى بماند، و خود را از سختیها و رنجها بگریزاند.

اینست راه راست و معتقد درست و جادّه سنّت. و مذهب مرجیان آنست که ایمان همه یکسانست، و بعد از گفت‏ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ‏ کبائر و فواحش هیچ زیان نکند بر برنده، و پارساى نیکمرد و فاجر بد مرد، در ایمان و در ثواب، هر دو یکسان دانند، و نعوذ باللَّه ازین گفت شنیع، و معتقد خبیث. ربّ العزّه جلّ جلاله میگوید: أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ کَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ‏. جاى دیگر گفت: أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ. أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجَّارِ؟! نظائر این در قرآن فراوان است، چنان که رسیم بآن شرح دهیم.

قُلْ مَتاعُ الدُّنْیا قَلِیلٌ‏- معناه: قل یا محمد لهم: اجل الدّنیا قریب، و عیشها قلیل.

وَ الْآخِرَهُ اى الجنّه خَیْرٌ لِمَنِ اتَّقى‏ الشّرک و معصیه الرّسول. اى محمد ایشان را گوى: سر گذشت و فرا سر برد و عیش این جهان و بر خوردارى درین گیتى اندکست. و کسى که پرهیزکار بود، و فرمانبردار رسول خدا بود، او را آن‏ جهان به است، سراى امن و نعیم جاودانى، و جوار حضرت ربّانى! و گفته‏اند: قلیل در قرآن بچند معنى آید: یکى از آن، ریا و سمعت است، چنان که در سوره النساء گفت: وَ لا یَذْکُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِیلًا اى ریاء و سمعه، و در سوره الاحزاب گفت:

وَ لا یَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِیلًا اى ریاء و سمعه. دوم بمعنى لا شى‏ء است، چنان که در سوره الاعراف گفت: قَلِیلًا ما تَشْکُرُونَ‏ یعنى انّکم لا تشکرون البتّه، و مثله فى سوره الحاقه: قَلِیلًا ما تُؤْمِنُونَ‏، قَلِیلًا ما تَذَکَّرُونَ‏، و در سوره الملک گفت: وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَهَ قَلِیلًا ما تَشْکُرُونَ‏ اى لا تشکرون البتّه. سیوم قلیل است بمعنى یسیر، یعنى اندک. چنان که در سوره البقره گفت:لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِیلًا اى عرضا من الدّنیا یسیرا.

همانست که درین آیت گفت:قُلْ مَتاعُ الدُّنْیا قَلِیلٌ‏. و در قرآن قلیل است بمعنى سیصد و سیزده بعدد، چنان که در سوره البقره اصحاب طالوت را گفت: فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلَّا قَلِیلًا مِنْهُمْ‏ یعنى ثلاثمائه و ثلاثه عشر، کعدد اصحاب رسول اللَّه یوم بدر. و قلیل است بمعنى هشتاد، چنان که در سوره هود گفت اصحاب کشتى نوح را: وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِیلٌ‏ یعنى مع نوح الّا ثمانین نفسا: اربعین رجلا و أربعین امرأه.

وَ لا تُظْلَمُونَ فَتِیلًا- بر شما ستم نکنند، یعنى که از شما یک طاعت و شما را بیک معصیت ناکرده نگیرند، و اگر آن طاعت یا آن معصیت فتیلى بود. فتیل آنست که میان دو انگشت تهى بر هم مالى، چیزى فراهم آید. ابن کثیر و حمزه و کسایى و ابن عامر بروایت هشام «و لا یظلمون» بیا خوانند على الغیبه، تا موافق باشد ما قبل را، زیرا که ذکر غیبت متقدّم است، و هو قوله: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ قِیلَ لَهُمْ کُفُّوا أَیْدِیَکُمْ‏. باقى‏ وَ لا تُظْلَمُونَ‏ بتا خوانند على الخطاب، و مخاطب آن قوم‏اند که ذکر آن از پیش رفت، و پیغامبر (ص) و مؤمنان را با ایشان ضمّ کرده، و هذا على‏ تغلیب الخطاب على الغیبه. و اختیار بو حاتم «تا» است، از بهر آنکه از پیش گفت:

قُلْ مَتاعُ الدُّنْیا قَلِیلٌ‏. و در عقب گفت: أَیْنَما تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ‏ بر خطاب، «ما» اینجا صلت است، معنى آنست که: این کنتم، هر جا که شما باشید مرگ بشما رسد. و این سخن متّصل است بآیت پیش، میگوید: از جهاد چه ترسید؟و از مرگ کجا گریزید؟ چون اجل در رسد، و روزگار شمرده برسد، مرگ در آید و گرچه در حصارها بید[۴]، آن حصارهاى دور برده و دواخ کرده‏[۵].

همانست که جاى دیگر گفت: قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ، فَإِنَّهُ مُلاقِیکُمْ‏.

و فى معناه انشدوا:

باتوا على قلل الجبال تحرسهم‏ غلب الرّجال فلم تمنعهم القلل‏
و استنزلوا بعد عزّ من معاقلهم‏ و اسکنوا حفرا یا بئس ما نزلوا
ناداهم صائح من بعد ما دفنوا این الا سرّه و التیجان و الحلل؟
این الوجوه الّتى کانت محجّبه من دونها تضرب الاستار و الکلل؟
فأصفح القبر عنهم حین یسألهم‏ تلک الوجوه علیها الدّود تقتتل‏
قد طالما أکلوا دهرا و ما نعموا فأصبحوا بعد طول الأکل قد اکلوا

وَ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَهٍ- اى حصون محصّنه مطوّله مرفوعه البناء، من اشاد البناء و شیّده، اذا رفعه. مشیّده آنست که دور بر آرند[۶] اندر هوا، و استوار کنند، چنان که آدمى بآن نرسد. میگوید: اگر چه از دورى و استوارى آدمى بدان نرسد، مرگ برسد، که مرگ از کس در نماند، و از چیز باز نماند.

و گفته‏ اند مشیّده از شیّد است یعنى محکمه بالشّید اى بالجصّ. و روایت کنند از ابن عباس که گفت‏ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَهٍ اى فى قصور من حدید، یعنى اگر چه در حصنها و کوشکهاى آهنین باشید، مرگ بشما رسد. و گفته‏اند: اگر همه در برجهاى فلک بید[۷] مرگ هم در رسد. و گفته‏اند: درین آیت ردّ قدریان است که گفتند:کشته نه بوقت خویش مرد، که اگر او را نکشتندید[۸] تا زمانى بزیستى.

ربّ العزّه درین آیت بیان کرد که هر کس را روزگارى و اجلى نامزد است، چون اجل در رسد لا بد روح از جسم مفارقت گیرد، اگر بقتل باشد یا بموت. و سخن قدریان بسخن کافران و منافقان ماند که گفتند بعد از وقعت احد: لَوْ کانُوا عِنْدَنا ما ماتُوا وَ ما قُتِلُوا. جاى دیگر حکایت کرد از منافق که گفت: قَدْ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیَّ إِذْ لَمْ أَکُنْ مَعَهُمْ شَهِیداً. ربّ العالمین سخن ایشان ردّ کرد، گفت: أَیْنَما تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَهٍ.

ثمّ قال تعالى: وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَهٌ یَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَهٌ یَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِکَ‏. سبب نزول این آیت آن بود که: قومى از اعراب یکدیگر را گفتند: بیائید تا به محمد شویم بهجرت: اگر چنانست که ما را و ستوران ما را زمین وى سازد او راستگویست، و دین وى راستست، و اگر نسازد پس نه دین او راستست، و نه او راستگویست‏[۹]. پس چون به مدینه آمدند ایشان را تب گرفت که مدینه عاهت و وبا داشت، تا پس رسول خدا (ص) دعا کرد که:«و انقل حمّاها الى الجحفه»

گفت تب آن بر گیر، و بر زمین کافران بر.

ربّ العالمین گفت: قُلْ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ‏ اى محمد! ایشان را گوى: از محمد چه بینید! از تقدیر و خواست خداى بینید، که همه از خدا است خیر این جهانى و شرّ این جهانى، همه بخواست و تقدیر اوست. و هم در شأن ایشان باین معنى آیت آمد: یَمُنُّونَ عَلَیْکَ أَنْ أَسْلَمُوا الآیه.

فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا یَکادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً؟!- یعنى ما لهؤلاء الیهود و المنافقین لا یفقهون قولا الّا التّکذیب بالنّعم؟! اگر خواهى اینجا وقف کن، پس بافتتاح سخن درگیر که: ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَهٍ فَمِنَ اللَّهِ‏، یعنى ما اصابک یا ابن آدم من فتح و غنیمه فمن تفضّل اللَّه، و ما اصابک من سیّئه اى من جدب و هزیمه و أمر تکرهه، فمن نفسک، اى فذنبک یا ابن آدم، و أنا الّذى قدّرتها علیک. نظیر این آنست که ربّ العزّه گفت: وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصِیبَهٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ‏.

جاى دیگر گفت: أَ وَ لَمَّا أَصابَتْکُمْ مُصِیبَهٌ، الى قوله: قُلْ هُوَ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِکُمْ‏ اى من استحقاق انفسکم. و اگر خواهى وقف مکن، و سخن در پیوند: لا یَکادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَهٍ فَمِنَ اللَّهِ‏، یعنى یقولون: ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَهٍ فَمِنَ اللَّهِ‏. و معنى آنست که چه رسید اینان را، و چه بودست که در نمى‏یابند این سخن که میگویند که: هر چه بتو رسد از نیکى، از خدا است، و هر چه بتو رسد از بدى، از نفس تو است. پس این سخن حکایت است از ایشان که بر سبیل انکار باز میگوید.

ابو صالح خوانده و على بن الحسین و زید بن على: و ما اصابک من سیّئه فمن نفسک، و أنا قدّرتها علیک. ابن عباس خوانده: فمن نفسک و انّا کتبناها علیک، و در مصحف ابى کعب است: و ما اصابک من سیّئه فبذنبک و أنا قدّرتها علیک، و ابن مسعود خوانده: و ما اصابک من سیّئه فمن عندک»، و بعضى از قراء خوانده ‏اند:و ما اصابک من حسنه فمن اللَّه و من اصابک من سیّئه، پیوسته تا آنجا، و قطع سخن کند، آن گه گوید: فَمِنْ نَفْسِکَ‏. معنى آنست که هر چه بتو رسید از نیک و بد این جهانى از خدا است. پس از کیست از تو است.

و کسایى گوید: شنیده‏ام در بعضى قراءت: ما اصابک من حسنه فمن اللَّه و ما اصابک من سیّئه، پس آن گه:فمن نفسک؟ معنى آنست که هر چه بتو رسد از نیک و بد این جهانى از خدا است، تو در میانه که اى؟ این نفس تو کیست؟ و این قراءت بو جعفر است روایت دختر وى میمونه. و بدان که معتزله را و قدریه را درین آیت قوت نیست، و نه ایشان را حجّت است، که این نه «ما اصبت» است که‏ ما أَصابَکَ‏ است، و سخن نه در آن میرود که از بنده آید از نیکى و بدى، سخن در آنست که ببنده رسد از نیک و بد.

و نظیر این در قرآن فراوان است: أَنْ لَوْ نَشاءُ أَصَبْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ‏، ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصِیبَهٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ‏، ما أَصابَ مِنْ مُصِیبَهٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی أَنْفُسِکُمْ‏ الآیه، نُصِیبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ. و سرّ مسأله آنست که حسنه و سیّئه درین آیت نه از فعل و کسب بنده است، و ازینجا که ثواب و عقاب در آن نه پیوسته است، و وعد و وعید در آن نه بسته است. نظیر این در قرآن: إِنْ تَمْسَسْکُمْ حَسَنَهٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْکُمْ سَیِّئَهٌ یَفْرَحُوا بِها، فَإِذا جاءَتْهُمُ الْحَسَنَهُ قالُوا لَنا هذِهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَهٌ یَطَّیَّرُوا بِمُوسى‏ وَ مَنْ مَعَهُ‏. این همه حسنات و سیّئات از اسباب است نه از اکتساب، و آنچه از اکتسابست و ببنده منسوب، بثواب و عقاب پیوسته است، چنان که گفت: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها الآیه، و مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنُونَ‏، وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَهِ فَکُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ.

الحسین بن الفضل را پرسیدند ازین آیت، جواب داد: انّ الحسنات و السّیّئات فى هذه الآیه ماسّات لا ممسوسات. قال: و هى النّعماء و الرّخاء و الشّدّه و البلاء. این همه آنست که ربّ العزّه بعلم رفته، و قلم سابق، بر بندگان نوشته است، و نه از عمل و از کسب بنده است. و از بهر این عادت رفته است که گویند: اصابنى بلاء، اصابنى فرح و محبوب، و کس نگوید:، اصابتنى الصّلاه و الزّکاه و الطّاعه و المعصیه.

ثمّ قال تعالى: وَ أَرْسَلْناکَ لِلنَّاسِ رَسُولًا وَ کَفى‏ بِاللَّهِ شَهِیداً- و کفى باللَّه، این باء تأکید را در افزود، معنى آنست که: و کفى اللَّه شهیدا. اللَّه بگواهى بسست، که تو رسول اویى. معنى دیگر گفته‏اند که: اللَّه بگواهى بس است، که حسنات و سیّآت همه ازوست جلّ جلاله و تقدّست اسماؤه.

مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ‏- اى: من یطع الرّسول فى سنّته، فقد أطاع اللَّه فى فریضته. رسول خدا (ص) چون به مدینه هجرت کرد گفت:«من احبّنى فقد احبّ اللَّه، و من اطاعنى فقد اطاع اللَّه»

و منافقان گفتند مى‏نه بینید این مرد را که میخواهد که او را بخدایى گیریم، چنان که ترسایان عیسى را بخدایى گرفتند. پس ربّ العالمین تصدیق قول رسول خویش را این آیت فرستاد: مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ‏.هر که رسول را فرمانبردار است خداى را فرمانبردار است.

وَ مَنْ تَوَلَّى فَما أَرْسَلْناکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً- و هر که از طاعت برگردد، تو بر ایشان حفیظ نه‏اى. یعنى که تو غیب ایشان ندانى، ظاهر ایشان دانى، غیب و سرّ ایشان ما دانیم. دلیل برین قول آنست که در عقب گفت: وَ یَقُولُونَ طاعَهٌ این منافقان میآیند و میگویند: ما فرمانبرداریم، و طاعت‏دار، و آن گه در سرّ کافر میشوند، و نافرمانى میکنند.

وَ یَقُولُونَ طاعَهٌ- یعنى: منّا طاعه و أمرنا طاعه. و بعضى مفسّران گفتند:وَ مَنْ تَوَلَّى فَما أَرْسَلْناکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً منسوخ است بآیت سیف.

فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِکَ‏- این در شأن قومى منافقانست. گویند در شأن خلاس بن سوید آمد. مردى از متّهمان بنفاق بحضرت رسول (ص) آمدى، و گفتى:سمعا و طاعه، فرمانبردارى، یعنى هر چه فرمایى فرمانبرداریم، ربّ العزّه گفت:فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِکَ‏ پس چون از نزدیک تو بیرون شند[۱۰] نه آن گویند که‏ تو مى‏گویى بایشان.

وَ اللَّهُ یَکْتُبُ ما یُبَیِّتُونَ‏- این را دو وجه است: یکى آنکه اندر کتاب فرو فرستد، و ترا از سرّ ایشان خبر دهد. دیگر وجه آنکه حفظه را فرماید تا بنویسند آنچه ایشان همه شب میکنند و میگویند، تا فردا جزا ایشان بایشان رساند. و این سخن پادشاهانه است! پادشاه گوید: ما کشتیم و ما کردیم و ما کندیم یعنى بسپاه.

فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ تَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ‏- اوّل او را اعراض فرمودند از قتل منافقان، پس منسوخ گشت باین آیت: یا أَیُّهَا النَّبِیُّ جاهِدِ الْکُفَّارَ وَ الْمُنافِقِینَ‏.

ثمّ قال: تَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ کَفى‏ بِاللَّهِ وَکِیلًا- توکّل قنطره یقین است، و عماد ایمان، و محلّ اخلاص. و سرّ توکّل آنست که بحقیقت دانى که بدیگر کس چیز نیست، و از حیلت سود نیست، عطا و منع که هست بحکمت است، و قسّام مهربان بى غفلت است. «وکیل» فعیل است بمعنى مفعول، یعنى: وکّل الیه الأمور، اللَّه اوست که کارها همه بدو گذارند، که کارران بندگان و نگهبان ایشان اوست، کارساز و بنده نواز اوست جلّ جلاله، و عزّ کبریاءه و عظم شأنه.

 

النوبه الثالثه

قوله تعالى: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ قِیلَ لَهُمْ کُفُّوا أَیْدِیَکُمْ‏ الآیه- بر ذوق ارباب حکمت و سالکان راه حقیقت از روى اشارت میگوید: کُفُّوا أَیْدِیَکُمْ‏، اى اخرجوا ایدیکم عن امورکم، و کلوها الى معبودکم. خویشتن را از کارها بیرون آرید، و یکسر شغلها بمولى سپارید، و باو بازگذارید، که اوست سازنده کار بندگان، مدبّر و مقدّر کارران، و نگهبان، بسر برنده شغل ایشان بى‏ایشان، دل دهنده تائبان،و پذیرنده عذر خواهان. چند که منّت است او را بر بندگان: از اوّل بنده را رایگان بیافریند، چون در ظهور آرد، از آب و باد و آتش نگه دارد. بسمع و بصر، بفطنت و حکمت بیاراید، ایمان و معرفت بر وى نگه دارد. پس آن گه چون دست بمخلوقى بردارد، خطاب آید که: کُفُّوا أَیْدِیَکُمْ‏ دست از مخلوق فرو دار، و بخالق بردار، که خداوند با وفا اوست، دهنده عطا و پوشنده خطا اوست، در مهربانى و کریمى بیهمتا اوست.

و گفته ‏اند: کُفُّوا أَیْدِیَکُمْ‏، معنى آنست که: دست از دنیا باز دارید، و در شهوات بر خود فرو بندید، و مال و جاه دنیا براندازید، آنچه حرام است لعنت است، و آنچه حلالست محنت است، و آنچه افزونى است عقوبتست. مصطفى (ص) گفت:«الدّنیا ملعونه، ملعون ما فیها الّا ذکر اللَّه، عالما او متعلما».

گفت: این دنیا ملعون است، سراى بینوایى و بیدولتى، طبل میان تهى، و بساط فرومایگى. ربّ العزّه تا دنیا را بیافرید در آن ننگرسته، و آن را لعنت کرده، و دشمن داشته، و هر چه در آن، بلعنت کرده مگر سه چیز: ذکر خداوند جلّ جلاله، که در دنیا است و نه از دنیا است.

دیگر مرد عالم که مسلمانان را چون روشن چراغ و بر دل شیطان داغ است. سیوم کسى که جوینده علم است، و در راه دانش اندر منزل طلب است. مصطفى (ص) از بهر وى گفته:«انّ الملائکه لتضع اجنحتها لطالب العلم»،

این کس هم در دنیا است، و نه از دنیا. چون ازین سه درگذشت، زینهار گرد دنیا مگرد، که روى معرفت سیاه کند، و جامه عصمت چاک گرداند. خبر ندارى که این دنیاى دنى دیرست تا بر مثال عروسى آراسته، بر طارم نشسته، و از شبکه شکّ بیرون مینگرد، و با تو میگوید:

من چون تو هزار عاشق از غم کشتم‏ نابود بخون هیچکس انگشتم‏

على مرتضى (ع) آن هزبر[۱۱] درگاه رسالت و داماد حضرت نبوت‏[۱۲]، هر گه که بدنیا بر گذشتى، دامن دیانت خویش فراهم گرفتى ترسان ترسان، و گفتى‏«غرّى غیرى یا دنیا! فقد تبتّک ثلاثا»

گفتند: اى عجبا، که روان شیر مردان عصر از بیم ذو الفقار تو همه آب گشت، چنین از دنیا مى‏ بترسى؟ گفتا: شما خبر ندارید که این دنیا درختى خارآور است، دست هوى و حرص آن را بر کنار جوى عمر تو نشانده، اگر نه باحتراز روى خار آن در دامن عصمت تو افتد، و پاره پاره کند.

نشنیده‏اى که در بدایت کار که هنوز خار آن قوّت نگرفته بود، دامن درّاعه عصمت آدم چون میدرید؟ اکنون که خار آن قوى گشت، و روزگار برآمد با على بو طالب خود چه کند؟ مصطفى (ص) ازینجا گفت:

«حبّ الدّنیا رأس کلّ خطیئه»

، تا دل بر آن کمتر نهند، و حذر کنند، و ربّ العزّه جلّ جلاله گفت: قُلْ مَتاعُ الدُّنْیا قَلِیلٌ وَ الْآخِرَهُ خَیْرٌ لِمَنِ اتَّقى‏. تا رغبت کمتر نمایند، و از آن پرهیزند.

واسطى گفته: چون ایشان را در دنیا زهد فرمود، بچشم ایشان اندکى ساخت، و در قرآن مجید «قلیل» خواند، تا ترک آن بر ایشان آسان شود، هذا غایه الکرم و الرّحمه. و گفته‏اند: ربّ العزّه عارفان را درین آیت از دنیا بربود و بعقبى کشید، بآنچه گفت: وَ الْآخِرَهُ خَیْرٌ لِمَنِ اتَّقى‏ پس از عقبى نیز بربود، و بخود کشید بآنچه گفت: وَ اللَّهُ خَیْرٌ وَ أَبْقى‏.

أَیْنَما تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ‏- حکایت کنند از جوانمردى که هر گه که این آیت برخواندى گفتى: آه از مرگ نفس! آه از مرگ دل! آه آه از مرگ‏ جان! اگر درین‏[۱۳] بمانم مرا چه توان؟ و درد را چه درمان؟ چون حال اینست و کار چنین، بى کسا که منم، بى سر و سامان، خداوندا!

هم تو مگر سامان کنى، را هم بخود آسان کنى‏ درد مرا درمان کنى، زان مرهم احسان تو!

او که نفسش میرد از دنیا درماند، او که دلش میرد از عقبى درماند، او که جانش میرد از مولى درماند، او که نفسش مرد از اهل و ولد جدا ماند، او که دلش مرد از انس و طرب باز ماند، او که جانش مرد از خداى صمد درماند. پس دلهاى عزیزان و صادقان که از نهیب این سخن و سیاست این حال خون گشت، که آیا در ازل براى ما چه رفته؟ و در ابد کار ما چون آمده؟

پیر طریقت اینجا گفته: اولیتر بتیمار خوردن از آن کسى نیست که از ازل خویش او را بى آگهیست! غافل بودن از ابد خویش از نادانى است، میان بوده و و بودنى این خواب غفلت چیست؟ آدمى را میان دو موج از آتش چه جاى بازیست؟! أَیْنَما تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ‏- ابو هریره گفت: که از رسول خدا (ص) شنیدم که گفت:«انّ الرّوح اذا خرج من جسده، و اتى علیه سبعه ایّام، یقول:یا ربّ ائذن لى حتّى انظر الى جسدى».

گفتا: چون جان پاک از آلایش بشریّت مرغ وار از قفص خاک بیرون آید، و سوى عالم علوى قصد آشیان عزّت کند، چون بر آن مرکز خویش قرار گیرد، و یک هفته بر آید، از خالق دستورى خواهد تا آن منزل خاصّ خویش را باز بینم، و حال وى باز دانم. دستورى یابد، آن جان پاک بخاک در آید، و از دور بقالب خویش نگه کند، آن را نه برنگ خود بیند، و نه‏ بر حال خود، آب بیند که از چشم در ایستاده بجاى روشنایى، و از دهن در ایستاده بجاى گریانى. بزارد و بنالد و بگرید، و باز گردد تا هفته دیگر، پس دیگر بار دستورى خواهد، آید، و جسد خود را بیند، در آن لحد تاریک، بزارى زار آن آب همه صدید شده، و بوى بگشته، از نخستین بار بیشتر گرید، و زارتر بود.

پس برود و به هفته دیگر باز آید. خورنده بیند براست و چپ روى وى، و آن جمال و کمال خلقت وى همه دیگرگون گشته. خورنده از چشم بیرون میآید، و در بینى میشود، و از بینى بیرون میآید، و در دهن میشود. آن گه جان بفریاد آید، و گوید: آه صرت جیفه قذره! کجا است آن قدّ و بالاى تو کجاست آن جمال و کمال تو؟ کجاست آن صورت زیباى تو؟ کجاست آن محاسن نورانى تو؟ کجاست آن گفت دلرباى تو؟ کجااند عیال و فرزندان تو؟ که از بهر ایشان بار کشیدى، و رنج بردى، تا به بینند حال و جاى تو، و عبرت گیرند بکار تو. این املک الطّویل؟و حرصک الشّدید؟ این منزلک العمران؟ این ما جمعت من حلال و حرام؟ این اخوانک و رفقاؤک؟ این من کنت تفخر بهم؟ ترکوک فى لحدک وحیدا، بین التّراب و الدّود، لو نظروا علیک کما نظرت لترکوا الدّنیا و بکوا على انفسهم ایّام حیاتهم! فالویل لى و لک الى یوم القیامه من الملک الجلیل، و دیّان یوم الدّین! فعلیک السّلام، فلیتنى لم ارک و لم ترنى. ثمّ انقلب عنه و مضى. پس راوى خبر گفت و اللَّه اعلم: فهذا احوالنا و مردّنا و مصیرنا، و انّا للَّه و انّا الیه راجعون.

أَیْنَما تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ‏- مجاهد گفت: این آیت در شأن زنى فرو آمد که دخترى داشت، و این زن مزدورى داشت از خانه بیرون فرستاد تا آتشپاره‏اى بخانه آرد. مزدور مردى را دید بر در خانه ایستاده، و میگوید: دخترى را زادند درین خانه؟ مزدور گفت: آرى. گفت: آن دختر نمیرد، تا آن گه که قضاء فسق و فجور فراوان بر سر وى برود، و آن گه بعاقبت مزدور او وى را بخواهد، و آن گه مرگ او بعنکبوت بود.

مزدور از آن سخن در خشم شد، و کارد برداشت، و شکم آن دخترک بشکافت، و در بحر شد، و خویشتن را ناپدید کرد. آن دخترک را شکم بدوختند، و معالجت کردند، تا بحال صحّت باز آمد. چون بحدّ بلوغ رسید، سر در نهاد، و آنچه قضا بود از فجور بر سر وى برفت. پس بساحل بحر شد، و آنجا مقام کرد، تا روزى که آن مزدور از دریا بر آمد، و مالى فراوان با وى.

پس دلّاله را برخواند، و گفت: زنى با جمال از بهر من بخواه. دلّاله گفت: اینجا زنى است نیکوترین زنان بجمال، چنان که میخواهى، امّا فاجره است، مگر که تو او را بخواهى دست از فجور باز دارد. آن زن بخواست، و هم چنان کرد، از فجور توبت کرد، و بعقد نکاح در تحت این مرد آمد. و این مزدور او را سخت دوست میداشت. روزى این مزدور سرگذشت خود باز گفت، و حکایت باز کرد. زن گفت: من آن جاریه‏ ام که تو شکم وى بشکافتى، و اینک نشان شکافتن و دوختن.

مزدور گفت: مرگ تو بعنکبوت باشد چنان که نشان داده‏اند، امّا من از بهر تو در میان صحرا کوشکى بسازم، و چندان بالا دهم که عنکبوت آنجا نرسد. چنان کردند، و آن زن در قصر مینشست. آخر روزى عنکبوت در میان قصر پیدا گشت. این زن بترسید، و بر آشفت، و انگشت پاى وى بر آن عنکبوت آمد، او را در گزید. و از آن گزیدن اندامهاى وى سیاه گشت، و از دنیا برفت. ربّ العالمین آیت فرستاد در شأن وى که: أَیْنَما تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَهٍ از مرگ هیچکس نتواند گریخت، هر جا که روید بشما در رسد.

مصطفى (ص) گفت:«احبب من شئت فانّک مفارقه، و عش ما شئت فانّک میّت، و اعمل ما شئت فانّک ملاقیه».

__________________________________________________________

[۱] ( ۱)- نسخه ج: خواهندى … درنیابندى.

[۲] ( ۱)- نسخه ج: ما ترا بر ایشان نگهبان نفرستادیم.

[۳] ( ۲)- نسخه ج: شوند.)

[۴] ( ۱)- نسخه ج: باشید.

[۵] ( ۲)- نسخه ج: آن حصارها دور بر برده و بگج کرده.

[۶] ( ۳)- نسخه الف: دور بر آراند.

[۷] ( ۱)- نسخه ج: باشید.

[۸] ( ۲)- نسخه ج: نکشتند.

[۹] ( ۳)- نسخه ج: پس او راستگوى نیست و نه دین او راست است.

[۱۰] ( ۱)- نسخه ج: شوند.

[۱۱] ( ۱)- هزبر هژبر

[۱۲] ( ۲)- نسخه الف: داماد مهتر کاینات.

[۱۳] ( ۱)- نسخه ج: در تن.)

 

کشف الأسرار و عده الأبرار// ابو الفضل رشید الدین میبدى جلد دوم

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *