ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره البقره آیه۲۷ – ۳۴

ترجمه تفسیر مجمع البیان، ج‏۱

[سوره البقره (۲): آیات ۲۷ تا ۲۸]

الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ (۲۷) کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ کُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْیاکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (۲۸)

[ترجمه‏]

کسانى که پیوسته عهد و پیمان خدا را پس از بستن و محکم ساختن مى‏شکنند و رشته‏اى را که خدا به پیوستن آن فرمان داده میگسلند و در زمین فساد میکنند آنان در حقیقت زیانکارند (۲۷) و چگونه منکر (کافر به) خداوند میشوید در حالى که مرده بودید شما را زنده کرد و دگر بار میمیراند و سپس زنده میکند و سرانجام بسوى او باز میگردید (۲۸)

شرح لغات‏

عهد- قرار داد و پیمان و عهد خدا همان سفارش و فرمان او است که در آیه کریمه مى‏فرماید:

«أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنِی آدَمَ» اى فرزندان آدم آیا ما بتو فرمان ندادیم.

میثاقه- میثاق، همان پیمان محکم است که بآن اطمینان باشد.

یقطعون- از قطع یعنى جدا کردن دو چیز از هم.

امر- بمعنى فرمان است که بالاتر و بزرگتر نسبت به زیر دست صادر میکند[۱].

وصل- از وصل یعنى پیوستگى میان دو چیز در برابر فصل (جدایى).

خاسرون- از خسران بمعنى هلاکت و زیان.

تفسیر:

خداوند پس از نام بردن از فاسقان اوصاف آنان را بیان میکند و یکى از خصائص بارز این گروه، شکستن عهد و پیمانى است که با خدا بستند.

«الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ» آنان که عهد و پیمان خدا را میشکنند. در اینکه منظور از این «عهد خدا» چیست؟ اقوالى بیان شده است:

۱- دلیل‏ها و براهین فطرى توحید و عدل خدا و معجزاتى را که شاهد راستگویى پیامبران خدا است که اینان دیدند و فهمیدند بنا بر این قول عهد خدا، همین و جدان و شعور فطرى است.

۲- امر و نهى خداوند براى بشر که بوسیله پیامبران ابلاغ شده است همان عهد او با مردم است و نافرمانى بشر، نقض این عهد میباشد.

۳- طبرى صاحب تفسیر معروف میگوید: منظور از کسانى که عهد خدا را شکستند همان کفّار اهل کتابند و عهد خدا با آنان همان است که در کتابهاى تورات و انجیل نوشته شده است که پیامبر خاتم را بپذیرند و باو ایمان آورند ولى آنان با این که عهد را دانستند و شناختند بآن عمل نکردند و آن را با بهایى ناچیز فروختند.

۴- منظور از عهد و پیمان، پیمانى است که خداوند از فرزندان آدم هنگامى که آنان در پشت پدر اصلى خود بودند گرفت همانطورى که در احادیث داستانش بیان شده است ولى این قول، ضعیف است زیرا عهد و پیمانى که بیاد انسان نیست و نمیداند آیا چنین پیمانى واقعاً با خدا بسته شده یا نه، چه سودى خواهد داشت و چگونه میتواند خداوند بر آن احتجاج کند.

«وَ یَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ ….» آنچه که خداوند به پیوستگى آن فرمان داده است میبرند. در بیان آنچه آنان مأمور بوصل و پیوند آن بودند اقوالى بیان شده است.

۱- پیوستگى با پیامبر و مسلمین لیکن اینان این پیوند را بریدند (از حسن بصرى).

۲- صله رحم و رابطه با خویشاوندان.

۳- پیوستگى در ایمان بهمه انبیاء و کتب آسمانى که آنان بعضى را بر بعض دیگر در اعتقاد جدا کردند.

۴- لازم بود آنان میان گفتار و کردار خود رابطه و بستگى ایجاد کنند ولى فاسقان بین آن دو جدایى و تفرقه انداختند.

۵- پیوستن و ارتباط با دوستان خدا که فرمان بدوستى آنان داده است و بریدن از دشمنان و کفّار و این وجه از همه آنها بهتر و جامع‏تر است.

یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ‏- اینان در زمین فساد و تباهى میکنند. فساد بیکى از سه امر تفسیر شده است.

۱- دعوت مردم بکفر.

۲- راهزنى و ایجاد ناامنى (هرج و مرج).

۳- پیمان شکنى و یا بهتر، آیه را بهمه آنها، معنا و تفسیر نمائیم.

أُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ‏- اینان خود را هلاک کردند و مانند کسانى هستند که سرمایه اصلى خود را از دست داده‏اند.

ابن عباس میگوید: هر جا در قرآن، خسارت (زیان و ضرر) بغیر مسلمانان نسبت داده شد منظور کفر و ضرر معنوى است و اگر بمسلمین نسبت داده شد مراد ضرر مادى و دنیایى است از آنجایى که کافران، قیامت و روز رستاخیز را باور نداشته و بعثت انبیاء و … را انکار میکردند، خداوند بدنبال آیات قبلى بنعمتهاى مخصوص خود بر کافران احتجاج و استدلال میکند و میگوید: چگونه بخدا کافر شدید در حالى که شما مردگانى بودید که خدا شما را زنده کرد (عجبا که کفران و ناسپاسى در برابر نعمتهاى خدا کردید).

«کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ کُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْیاکُمْ». کلمه «کیف» در اینجا براى‏ تعجّب و توبیخ و سرزنش است.

و جمله‏ «کُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْیاکُمْ» بوجوهى تفسیر شده است.

۱- قتاده میگوید: معنى آیه چنین است که شما در پشت پدران خود بیجان بودید (نطفه) و خداوند شما را زنده کرد. و براى شما مرگ قطعى خواهد بود و سپس براى پاداش و جزاء (در روز قیامت) شما را زنده میکند.

۲- ابن عباس و ابن مسعود میگویند: منظور آیه اینست که شما هیچ نبودید و خدا شما را از نیستى آفرید و سپس میمیراند و بار دیگر براى روز قیامت زنده خواهد کرد.

۳- بقول بعضى آیه میگوید: شما مردمى گمنام بودید، ما شما را زنده و مشهور کردیم و سپس میمیرید و پس از آن براى قیامت زنده خواهید شد در ادبیات عرب در موارد زیادى افراد گمنام را «مرده» و مردم مشهور را «زنده» نامیده‏اند.

۴- بعضى دیگر چنین گفته ‏اند که: شما نطفه‏ هایى در پشت پدران و رحم مادران (نطفه بى جان) بودید که شما را بدنیا آوردیم و سپس میمیرید و پس از آن براى سؤال در قبر زنده می شوید و براى روز حساب و دیدن پاداش اعمال بسوى او باز خواهید گشت‏ «ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ» قرآن روز رستاخیز را که روز حساب و پاداش است، رجوع و بازگشت بخدا دانسته زیرا در آن روز، حکم و فرمان فقط در دست خداوند است و منظور از این بازگشت رفتن از مکانى بمکان دیگرى نمى‏باشد.

و علت آنکه خدا در میان همه نعمتها تنها حیات (زندگى) را نام برد براى آن است که اولین نعمتى که به انسان بخشیده حیات است و بوسیله آن، انسان توانایى بهره‏مند شدن از لذائذ و نعمتهاى دیگر خداوند را پیدا کرد.

علّت اینکه مرگ جزء نعمت‏ها بحساب آمده است، با آنکه سبب از بین بردن لذّتها است این است که با مرگ دوران تکلیف سپرى شده و به آنچه انسان انتظار آن را دارد از پاداش همیشگى و بهشت، میرسد. پس مرگ خود، نعمتى است.

و برخى گفته ‏اند: که ذکر موت براى آن است که مکمّل استدلال قبلى، و بیان پایان دوره‏هاى حیاتى انسان است نه آنکه مرگ خود، نعمتى باشد.

این نکته نیز از این آیه استفاده میشود که کفر و الحاد را خداوند از بندگانش نخواسته چه، اگر آن را مى‏خواست و سبب بوجود آمدن آن بود مى‏بایست کفر را بخود اضافه کند و بکفار نسبت ندهد در حالى که آن را بکافران نسبت میدهد: «کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللَّهِ».

 [سوره البقره (۲): آیه ۲۹]

هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلِیمٌ (۲۹)

[ترجمه‏]

او خدایى است که هر چه در زمین است براى شما آفرید و پس از آن بخلقت آسمان پرداخت و هفت آسمان بر فراز یکدیگر برافراشته و او بهمه چیز دانا است (۲۹)

شرح لغات‏

خلق- از ماده خلق بمعنى آفرینش روى اندازه گیرى معیّن و دقیق.

جمیعاً- از جمع (همه) ضمیمه کردن در برابر تفرّق و پراکندگى.

استوى- راست و مستقیم نمود (از تسویه) در برابر کجى.

سبع- یعنى هفت و سَبُع که به حیوانات درنده گفته میشود از همین ماده است و به مناسبت آنکه قدرت آن بیشتر از حیوانات مى‏باشد و گویى هفت برابر قدرت حیوانات دیگر است.

العلیم- عالم (دانشمند) و مبالغه و زیادى را میرساند.

تفسیر

پس از آنکه آیات گذشته در باره زنده شدن مردگان مطالبى را بیان کرد که براى مشرکین عجیب و باور نکردنى جلوه مى‏نمود این آیات خلقت آسمان و زمین را پیش کشید تا به آنان بفهماند که قدرت و توانایى خداوند بیش از آن است که آنان تصوّر میکنند.

و فرمود که: او (خدا) تمام موجودات زمین را بخاطر شما (شش) آفرید تاهم از آنها استفاده مادّى و نفع دنیایى ببرید و هم وجود آنها را نشانه و دلیل براى شناسایى خداوند بدانید.

«هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً» و سپس به خلقت آسمان پرداخت و هفت آسمان بر فراز یکدیگر برافراشت.

«ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ»

 

 

 

در معناى استوى چهار قول بیان شده است.

۱- قصد و اراده‏

یعنى پس از خلقت زمین قصد و تدبیرش متوجه آفرینش آسمانها شد.

۲- استیلاءِ و تسلط

یعنى تسلّط و استیلاى توأم با قهر و قدرت، همانطور که آیه‏ «لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوى‏»[۲] (و چون بقوت رسید و کامل شد) که منظور تسلّط و غلبه عقل، بر هوى است.

۳- بازگشت بسوى خدا

منظور این که امر و فرمان خدا که از آسمان و مقام عالى ربوبى نازل شده بود پس از انجام کار بسوى او بازگردید که کنایه از تمام شدن خلقت زمین است.

۴- روى آوردن‏

یعنى اقبال و روى آوردن بسوى آسمان.

«فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ» تسویه نیز بمعناى استواء و تساوى بین دو چیز را میگویند و علت جمع آوردن ضمیر در «سوّاهن» آن است که چون سماء جنس است لذا در جمع و مفرد بکار میرود.

برخى کلمه «سماء» را جمع از «سماوه» یا از «سمائه» دانسته که میتوان بصورت مؤنّث یا مذکر بکار برد مانند هر جمعى که فرق بین آن و مفردش با «هاء» است که در آخر مفرد مى‏آید مانند نخل و نخله و بقر و بقره و در مؤنّث و مذکر یکسان استعمال میشود و «سماوات» بطبقات آسمانها گفته میشود و معناى‏ «فَسَوَّاهُنَّ» آن است که خداوند این آسمانها را بدون پایه، محکم و بدون فاصله آفریده است.

سؤال و پاسخ سؤالى که در این جا پیش مى‏آید این است که کلمه «ثم» بمعنى «سپس» و «پس» در فارسى است و طبعاً تأخّر و پشت سر بودن را میرساند بنا بر این از این آیه استفاده میشود که آفرینش آسمان بعد از زمین بوده است‏ «ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ» در حالى که از آیه‏ «وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِکَ دَحاها»[۳] (و زمین را بعد از آن (آسمان) گسترش داد) عکس آن بدست مى‏آید که خلقت زمین بعد از آسمان است.

عمرو بن عبید و حسن بصرى در پاسخ گفته ‏اند که از کلمه‏ «دَحاها» فقط گسترش زمین استفاده میشود نه آفرینش آن و ممکن است ترتیب آفرینش چنین بوده باشد که اول زمین خلق شده و پس از آن آسمانها و سپس گسترش زمین.

و نیز ممکن است بگوئیم که کلمه «ثم» همه جا براى تأخیر و ترتیب زمانى نیست (همانطورى که در ادبیات عرب نظایر فراوان دارد).

و این کلمه در اینجا فقط براى تذکر و یادآورى نعمتهاى خدا است و نظرى بتقدم و تأخّر خلقت زمین یا آسمان ندارد.

«وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلِیمٌ» خدا بهمه چیز داناست. علت آنکه جاى «علیم» (دانا) کلمه «قدیر» (توانا) بکار نرفته اینست که قدرت و توانایى خداوند در ضمن (استوى) که لازمه آن، تسلّط و استیلاى بر زمین و آسمان است بیان شده است و با این کلمه میخواهد بمردم بفهماند که تسلّط و استیلاى خدا توأم با علم و دانش است.

زیرا وقتى که توانایى و دانایى دست بدست هم دهند. کارها با محکمى و زیبایى بیشترى انجام مى‏پذیرد و خداوند مى‏خواهد ضمناً بفهماند (بمشرکان) که او به نتیجه و سرانجام کار خودشان و نعمت‏هایى که به آنان بخشیده عالم و آگاه است.

و نکته دیگرى که از این آیه مى‏فهمیم این است که: آفریننده و خالق زمین‏ و آسمان، قادر و عالم است و کارها را روى حکمت و مصلحت انجام میدهد و بکفار نعمتهایى داده است که بسبب آن، لازم است خدا را ستایش کنند و سپاسگزار باشند.

از آیه مذکور نیز میتوان یک قاعده فقهى نتیجه گرفت و آن مباح بودن همه چیز است. (اصاله الإباحه) تا وقتى که دلیل بر حرام بودن آن برسد و استفاده این مطلب از این جهت است که خدا فرمود: آفرید «براى شما» همه چیز را و لازمه آن جواز هر نوع استفاده از آنها است‏.

 [سوره البقره (۲): آیات ۳۰ تا ۳۲]

وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَهِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ (۳۰) وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِکَهِ فَقالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ (۳۱) قالُوا سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ (۳۲)

[ترجمه‏]

بیاد آر آن گاه که پروردگارت بفرشتگان گفت که مى‏خواهم خلیفه‏اى در زمین قرار دهم.

گفتند: آیا قرار میدهى کسى را که تباهى و فساد کند و خونها بریزد در حالى که ما تو را مى‏ستائیم و تقدیس میکنیم خداوند فرمود:من چیزى از (اسرار خلقت بشر) میدانم که شما نمى‏دانید (۳۰) و خداوند همه نامها را به آدم آموخت آن گاه حقایق آن نامها را در نظر فرشتگان پدید آورد و گفت:اگر راست مى‏گویید مرا از نامهاى اینان خبر دهید (۳۱).

فرشتگان گفتند: تو پاک و منزهى جز آنچه تو بما آموخته‏اى دانشى نداریم و (خدایا) تو دانا و حکیم هستى (۳۲).

شرح لغات‏

ربّ- آقا و بزرگ و صاحب و بطور مطلق فقط بخدا گفته میشود.

ملائکه- جمع ملک (فرشته).

جعلنا- قرار دادیم از جعل یعنى پدید آوردن و قرار دادن.

خلیفه- یعنى پیشوا و جانشین.

یسفک الدماء- میریزد خون‏ها را از سفک بمعناى ریختن.

الدماء- جمع دم بمعنى خون.

نسبّح- یعنى تقدیس و تنزیه میکنیم خداوند را از بدیها و پلیدیها.

آدم- اولین انسانى که خداوند آفرید که به او آدم ابو البشر، پدر انسانها گفته میشود.

عرضهم- از عرض یعنى در معرض قرار دادن و عرضه داشتن.

أنبئونى- آگاه کنید مرا، از انباء یعنى اعلام و آگاهى دادن و نبوّت و نبى از همین ماده گرفته شده‏اند.

حکیم- دانشمند و حکمت، همان دانش است و نیز حکیم بدانشمندى که کار را بر اساس علم و تدبیر انجام میدهد گفته شده و بر عمل انسانى و اخلاقى او که جلوگیرى از فساد و تبهکارى است «حکمت» اطلاق شده است.

تفسیر

پروردگار به همه ملائکه (یا به آن دسته) که در زمین سکونت داشتند خطاب کرده فرمود: در روى زمین قرار میدهم (مى‏آفرینم) خلیفه و جانشین‏ «إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَهِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً» در اینکه منظور از خلیفه حضرت آدم است شکّى نیست ولى در اینجهت که چرا به او کلمه «خلیفه» بمعنى جانشین گفته شده چند قول بیان گردیده است.

۱- چون آدم نماینده و خلیفه خدا در زمین است وقتى خداوند بملائکه گفت که فرزندان آدم، در زمین فساد میکنند ملائکه فایده آفرینش آدم را مى‏پرسند.

۲- آدم، جانشین ملائکه یا جنّ شد که قبل از او در زمین سکونت داشتند.

۳- حسن بصرى میگوید: از نظر آنکه فرزندان آدم هر یک جانشین پدر و گذشتگان خود میگردند در آباد کردن زمین و یا برپا داشتن عدل به آدم خلیفه گفته شد.

این ارض همان مکه است‏

از رسول اکرم روایت شده که زمین از مکه گسترش یافت و بدین جهت آن را «امّ القرى» نامیده‏اند روى این اصل ممکن است مراد از کلمه «ارض» همان مکه باشد قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها ….

ملائکه گفتند: خدایا در زمین مردمى مى‏آفرینى که کارشان فساد، کفر، گناه خونریزى نابجا است.

در این که چگونه و از چه راهى ملائکه فهمیدند آدم و ذریّه‏اش فساد مى‏کنند وجوهى گفته شده است.

۱- بسیارى از مفسرین میگویند: قبل از آدم موجودات دیگرى (جنّ) در زمین زندگى میکردند و فساد کردند و خداوند ملائکه را فرستاد تا آنان را رانده خود سکونت کردند. اکنون مى‏پرسند که آیا این آدم نیز مانند جنّ خونریزى و فساد میکند؟.

۲- سؤال ملائکه صرفاً براى فهمیدن بود نه در مقام انکار و اعتراض و از خدا مى‏خواستند تا حکمت آفرینش آدم را بفهمند.

۳- ابن عباس میگوید: خداوند بملائکه گفته بود که از فرزندان این آدم کسانى خواهند آمد که فساد و خونریزى میکنند و پس از آنکه خدا آدم را آفرید ملائکه از این نظر سؤال کردند که بفهمند آیا این همان آدمى است که خدا گفته بود ذریّه‏اش فساد میکنند یا غیر او است.

۴- در آیه کریمه چیزى حذف شده که اصل آن چنین بود من در روى زمین آدم (خلیفه) مى‏آفرینم «و من میدانم که از فرزندانش کسانى هستند که فساد میکنند و خون مى‏ریزند» پس ملائکه سؤال کردند ما که جز تقدیس و تسبیح کارى دیگر نداریم سزاوارتریم که در روى زمین خلیفه باشیم‏[۴].

«وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ» (ما تو را تسبیح و تقدیس میکنیم) تسبیح ملائکه همان حمد و ستایش آنان از خدا مى‏باشد زیرا حمد، ثنا و شکر است. و همین شکر، اعتراف است به اینکه خداوند، بزرگ و منزّه و قابل ستایش میباشد و کلمه تسبیح معنایش جز این نیست.

سپس خداوند در پاسخ ملائکه میگوید: «إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ» (من میدانم چه مصالحى در این آفرینش است که شما نمیدانید) بعضى گفته‏اند که آنچه خدا میدانست و ملائکه نمیدانستند همان تکبّر و عجب ابلیس بود در ترک سجده.

قتاده مى‏گوید: مراد علم ببودن انبیاء و صالحین در فرزندان آدم است.

قرآن پس از بیان آفرینش انسان و سؤال ملائکه برترى آدم را بر همه موجودات دیگر بیان میکند این فضیلت و برترى را تنها در سایه علم و دانش او و اینکه خداوند همه اسماء خود را به آدم آموخت‏ «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها» میداند.

 

 

در اینکه منظور از این اسمها چیست؟ اقوالى بیان شده است.

۱- قتاده میگوید: منظور از اسمها. معانى و حقیقت آنها است زیرا بدیهى است فضیلت در الفاظ و اسامى نیست جز باعتبار معنى و حقیقت.

وقتى که اسرار و حکمت این نامها را خداوند بیان کرد. ملائکه اقرار کردند که علم و اطلاعى ندارند و اصولًا تا چیزى را که خدا به آنها نیاموزد و نگوید. آنان نخواهند دانست.

۲- ابن عباس و سعید بن جبیر و بیشتر مفسّران میگویند: منظور از نام‏ها نام تمام صنعتها و اصول و رموز کشاورزى، درخت‏کارى و تمام کارهایى که مربوط بامور دین و دنیا بوده که خدا به آدم آموخت.

۳- برخى گفته‏اند: نام تمام چیزهایى را که خلق شده و یا نشده و بعداً آفریده خواهد شد به او آموخت.

۴- على بن عیسى میگوید: فرزندان آدم همه زبانهاى مختلف را از پدر آموختند و پس از تفرقه و پراکندگى، هر دسته‏اى بزبانى که عادت داشتند تکلّم کردند ولى با این حال بهمه زبانها دانا بودند تا زمان حضرت «نوح» و پس از طوفان که بیشتر مردم هلاک گشته و باقیمانده نیز متفرّق شدند و هر قومى زبانى را که خود بهتر مى‏توانستند انتخاب نموده و بقیه زبانها را تدریجاً فراموش کردند.

۵- از امام صادق علیه السلام سؤال شد که منظور از نام‏هایى که خدا به آدم آموخت چیست؟ فرمود نام زمینها، کوه‏ها، دره‏ها، بیابانها و در این هنگام نگاهش بفرشى که بر زمین گسترده بود و حضرت بروى آن قرار داشت افتاد و فرمود: حتى نام این فرش را نیز خدا به او آموخت، و گفته شده که منظور از نامها، نام ملائکه و فرزندان خود آدم بوده است.

برخى گفته‏اند فوائد و امتیازات و نامهاى حیوانات را خدا بآدم یاد داد و اینکه هر حیوانى بچه کارى میخورد خداوند باو آموخت.

و نیز گفته شده که خداوند بآدم زبان عربى را نیاموخت و اولین کسى که باین زبان تکلم کرد، حضرت اسماعیل بود. و اضافه کرده‏اند سخن گفتن براى سه پیامبر معجزه بود. آدم، اسماعیل و حضرت محمّد صلى اللَّه علیه و آله و سلم.

در نحوه تعلیم خداوند بآدم نیز اختلاف است. از اینقرار:

۱- خداوند این معانى و اسماء را بقلب او الهام کرد و زبانش بآن معانى گویا شد که خود، اعجاز و خرق عادت بود.

۲- او را بفرا گرفتن آن اسماء وادار کرد.

۳- اول بار زبان ملائکه را باو آموخت و آدم با آن زبان بقیه زبانها را یاد گرفت.

۴- بعضى گفته‏اند خداوند اسمهاى اشخاص را بآدم آموخت بدین ترتیب خود آن اشیاء را حاضر کرد و بعد، اسم و خاصیت هر یک را باو گفت.

«ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِکَهِ» خداوند مخلوقات را (بقول ابن عباس) و یا صاحبان اسمها را (بقول مجاهد) بملائکه عرضه داشت و از آنان خواست که نامهاى آنها را بیان کنند روى قرائت «عرضها که (ابى بن کعب میگوید) عرضهنّ (که ابن مسعود میگوید)، منظور، عرضه داشتن خود اسمها است نه صاحبان اسمها.

چگونه عرضه شد؟

در اینکه خداوند چگونه این اسمها را بر ملائکه عرضه نموده، میان مفسرین اختلاف است:

۱- خدا معانى آن نامها را آفرید بطورى که ملائکه آنها را دیدند.

۲- آن چنان اشیاء را در ذهن آنان روشن و مجسّم کرد که گویى آنها را میدیدند.

۳- یک فرد از هر جنس و نوع را بر ملائکه عرضه داشت.

و پس از آنکه خداوند موجودات را بآنان نشان داد و از آنها خواست که اسم و خاصیتشان را بیان کنند «فَقالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ» ملائکه نتوانستند و آدم توانست و بارى ملائکه روشن شد که آدم صلاحیت سکونت در زمین و خلافت آن را دارد. و این مطلب بیشتر تأیید میکند که منظور از اسمها که خدا بآدم آموخت، همان شناسایى قوانین طبیعت و آباد کردن زمین و نشاندن درختها و مانند آن است که با زندگى در زمین سازگار میباشد.

سؤال در اینجا سؤالى پیش میآید که چگونه خدا از ملائکه مطلبى مى‏پرسد در حالى که میداند آنها نمیدانند و یا امرى میکند که ملائکه از انجام آن معذور و ناتوانند؟.

جواب دانشمندان تفسیر در جواب این سؤال اتفاق دارند که این امر حقیقتاً براى طلب انجام کار نبوده است و خدا از ملائکه نمیخواست که واقعاً اسمها را بیان کنند چه، او میدانست که این تکلیف محالى است ولى براى مصلحت این امر، متوجه آنها شد و در بیان این مصلحت وجوهى گفته شده است.

۱- هنگامى که خدا اعلام کرد که در زمین خلیفه و پیشوا قرار میدهم، در خاطر ملائکه آمد که اگر خلیفه از جنس آنان باشد فساد و خونریزى در زمین نخواهد بود در حالى که فرزندان آدم جز خونریزى و تبهکارى، نتیجه‏اى ندارند.

۲- آنان خود را برتر و بالاتر از همه مى‏دانستند و مى‏پنداشتند که با بودن آنان خداوند موجود تازه‏اى (که برتر از آنان باشد) نمى‏آفریند.

۳- باین عنوان از ملائکه سؤال شد که: اگر راست مى‏گویید و میدانید که چرا من در روى زمین خلیفه و جانشین قرار میدهم این اسمها را براى من بیان کنید؟«أَنْبِئُونِی بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ».

۴- اخفش میگوید: پرستش خدا از ملائکه مانند آن است که ما بکسى مى‏گوییم اگر میدانى در دست من چیست بگو؟

و منظور بیان این جهت است که او نمیداند و همچنین در آیه کریمه خدا میگوید: اگر راست مى‏گویید که این نامها را میدانید، براى من بیان کنید. بنا بر این «امر» در اینجا فقط براى فهماندن عجز و ناتوانى آنان است نه طلب واقعى.

و ملائکه این اعتراف را با کلمه «سبحانک» شروع کردند.

نکته دیگر اینکه این کلمه که بمعناى تنزیه و تقدیس است ممکن است براى یکى از چهار معناى زیر باشد.

۱- کسى جز تو از غیب اطلاع ندارد.

۲- منزهى از اینکه در آفرینش آدم و خلیفه بودن او ما بتو اعتراض کنیم.

۳- تو از اینکه کارى بى مصلحت و حکمت انجام دهى (چون خلقت آدم) منزّه و وارسته‏اى.

۴- در مقام تعجب که خدا چگونه مطلبى را که بآنان نیاموخته است، میپرسد.

و علت اضافه شدن جمله‏ «إِلَّا ما عَلَّمْتَنا» در این آیه براى بیان این مطلب است‏ که ما و هر مخلوق دیگرى هر چه میداند همه و همه از فیض تعلیم و یاد دادن خدا است و گرنه کلمه‏ «لا عِلْمَ لَنا» (ما نمیدانیم) در جواب سؤال کافى بود.

«إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ» خدایا تو دانا و حکیم هستى، کلمه حکیم یا بمعناى عالم است و بنا بر این از صفات خدا است که عین ذات بوده و از بى نهایت و تا بى‏نهایت بدان متّصف مى‏باشد و یا بمعناى کسى است که کارش متقَن و محکم و اساسى است که بنا بر این صفتِ فعل و کار خدا میگردد.

ابن عباس میگوید فرق علیم با حکیم این است که علیم، کامل در دانش است و حکیم کسى است که کامل در عمل (کار) میباشد. و این آیه دلالت دارد که همه علوم و دانشها از خدا است‏

 [سوره البقره (۲): آیه ۳۳]

قالَ یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ (۳۳)

[ترجمه‏]

گفت آدم فرشتگان را بحقایق این اسم‏ها آگاه کن و چون آدم آگاهشان کرد خدا بملائکه فرمود نگفتیم بشما من میدانم غیب آسمانها و زمین را و آنچه آشکار و یا نهان کنید میدانم (۳۳)

شرح لغات‏

تبدون- آشکار میکنید و ابداء و اظهار و اعلان بیک معنى میباشند.

تفسیر

این آیات خطاب به آدم است که او ملائکه را به اسمهایى که خدا بر او عرضه داشت آگاه کند و مراد از این اسم‏ها را که همان‏ «بِأَسْماءِ هؤُلاءِ» است قبلًا گفتیم.

وقتى که آدم اسم‏هاى همه چیز و منافع و ضررهاى آنها را براى ملائکه بیان کرد خداوند بملائکه خطاب کرد و فرمود: «آیا نگفتم بشما که من غیب آسمانها و زمین را میدانم‏ (إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ) و آنچه در آن دو پنهان است و شما آنها را نمیدانید من میدانم مانند آنچه از نظر شما حاضر است.

«وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ» (و نیز آنچه را که آشکار و یا پنهان کنید میدانم) در تفسیر این آیه وجوهى بیان شده است:

۱- منظور از «ما تُبْدُونَ وَ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ» (آنچه آشکار یا پنهان میکنید) علم خدا به ظاهر و باطن آنها است و مقدمه براى مطلب دیگرى قرار گرفته است یعنى وقتى خدا علم بغیب دارد و همه چیز را میداند بنا بر این روى علم بمصالح واقعى، انسان را چنان آفرید که شایستگى تکلیف داشته باشد.

۲- منظور از «ما تُبْدُونَ» (آنچه آشکار میکنید) اعتراض آنها به اینکه آیا در زمین کسى میآفرینى که فساد میکند (أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ) و مراد از «ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ» (آنچه پنهان میکنید) آن چیزى است که ابلیس در خاطر داشت که بآدم سجده نکند.

على بن عیسى این وجه را ضعیف دانسته میگوید: خطاب متوجه ملائکه بوده که شیطان داخل آنها نبود و باضافه کلمه‏ «ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ» عام است و شامل همه میباشد و جز با دلیل نباید آن را تخصیص زد.

طرفداران این وجه در پاسخ على بن عیسى میگویند همانطور که امر بملائکه در باره سجده به آدم شامل ابلیس هم بود در این خطاب هم ممکن است شیطان داخل ملائکه باشد و روایاتى مؤید این وجه وارد شده و طبرى آن را اختیار کرده است.

۳- خداوند هنگامى که آدم را آفرید ملائکه بر او گذشتند قبل از آنکه روح بر او دمیده شود و مانند آن را پیش از آن ندیده بودند با خود گفتند خدا هیچ آفریده‏اى را نیافرید جز آنکه ما برتر و بالاتر از آنیم و کلمه‏ «ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ» اشاره بهمین است که آنها پنهان داشتند و آنچه را که در برابر خدا اظهار کردند همان: «أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها» این وجه را حسن نقل کرده است.

صاحب مجمع البیان وجه اوّل را اقوى مى‏داند زیرا اعم از دو وجه دیگر است.

سؤال نکته اینکه خداوند در اینجا علم خود را به اسرار غیبى براى ملائکه بیان مى‏کند چیست؟

پاسخ میخواهد جواب ضمنى به سؤال ملائکه دهد وقتى پرسیدند چرا کسى را خلق‏ مى‏کنى که در زمین فساد مى‏کند و خون مى‏ریزد البتّه نه جواب صریح زیرا اگر مى‏خواست جواب صریح دهد مى‏فرمود: من کسى را که خون مى‏ریزد و فساد مى‏کند آفریدم از نظر علم من بمصلحت بندگان خود در تکلیف.

و ضمناً اشاره به این جهت فرمود که بر بندگان است که تسلیم حکم و خواست خدا شوند چه، او مصالح آنها را بهتر از خودشان میداند و چیزهایى را مى‏داند که آنها جاهلند.

سؤال دیگر اینکه خدا اسماء را به آدم آموخت چگونه دلالت بر علم غیب خدا دارد؟

جواب برخى گفته‏اند که خدا همه اسم‏ها را با معانى آنها به آدم آموخت تا زبانش بدانها گشوده شود. و از این راه معجزه‏اى براى ملائکه اقامه نمود تا دلیلى بر نبوّت حضرت آدم باشد و نیز عظمت شأنش و در اینکه خدا به او علمى داد که کسى بدان نمى‏رسد مگر به یاد دادن خدا، بیشتر روشن شود.

و خداوند در نتیجه این کار، ملائکه را واداشت که اولًا اعتراف کنند به اینکه خود چیزى نمیدانند و ثانیاً بدانند آدم آنچه را که بآنان میآموزد از خدا فرا گرفته است و بار دیگر بر ایشان قطعى و ثابت گردد که جز از راه آموختن خداى بزرگ علام الغیوب راهى براى فراگیرى اسرار غیبى نیست.

و آنچه را که ملائکه با دلیل عقلى یافته بودند که سر چشمه هستى و علم خداست اینک با مشاهده این واقعه محکم‏تر گردد و از این نظر آیه کریمه مى‏فرماید:

«أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» (آیا نگفتم بشما که من میدانم اسرار غیبى آسمانها و زمین را) یعنى قبلًا با دلیل عقلى برایتان روشن و واضح کردم.

ملائکه چگونه درستى سخن آدم را فهمیدند؟

سید مرتضى مى‏گوید: در این آیه کریمه سؤالى است که من ندیدم کسى از مفسّران بدان بپردازد و آن اینست که وقتى آدم اسم‏ها را براى ملائکه گفت و آنان‏ تصدیق کردند از کجا صحّت و درستى و مطابقت آنها را فهمیدند، آنها که قبلًا آشنایى با این کلمات نداشتند و سیاق کلام بر این دلالت دارد که وقتى اسم‏ها را شنیدند درستى آنها را فهمیدند و إلّا این آیه کریمه‏ «أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» معنایى نداشت و نیز اگر درستى آنها را نفهمیده بودند بر اعجاز و نبوّت حضرت آدم دلالت نمیکرد؟ در پاسخ وجوهى بیان شده است:

۱- چه مانعى دارد که خداوند علمى ضرورى به آنان داده باشد که صحّت و مطابق بودن این اسم‏ها بفهمند خواه این علم از راه و طریق و واسطه‏اى معین باشد و یا ابتداءً و بدون وسیله بهر حال آنان با این علم، درستى اسم‏ها را فهمیده و از درستى آنها استدلال به نبوت آدم نمودند.

۲- ممکن است هر دسته از ملائکه بیک لغت و زبان آشنا و آگاه بوده‏اند و خداوند که مى‏خواست برترى آدم را بر ملائکه ثابت کند او را بهمه اسم‏ها و بهر لغت و زبانى آگاه کرد و وقتى به ملائکه آن اسم‏ها را گفت هر دسته درستى آنها را بزبان خود دانستند و وقتى دسته‏هاى دیگر نیز مطابقت و درستى گفته آدم را با زبانهاى خود بیان کردند براى همه آنها فرق عادت و احاطه بهمه زبانها که آدم داشت روشن شد و در نتیجه به نبوت آدم پى بردند.

البته این دو جواب بر این اساس است که ملائکه قبلًا نبوّت آدم را نفهمیده بودند و از راه خبر دادن به اسم‏ها فهمیدند و اما اگر فرض کنیم که قبلًا پیامبرى آدم را میدانستند دیگر احتیاج به این دو وجه نخواهد بود. زیرا با توجه و علم به اینکه آدم پیامبر خداست درستى گفته او بر ایشان قطعى و ثابت خواهد بود.

 [سوره البقره (۲): آیه ۳۴]

وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِیسَ أَبى‏ وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرِینَ (۳۴)

[ترجمه‏]

هنگامى که گفتیم بملائکه که بآدم سجده کنید همه سجده کردند جز ابلیس که سرپیچى و تکبر کرد و از کافران شد (۳۴)

شرح لغات‏

سجود- در لغت خضوع و اظهار ذلّت است و در اصطلاح اسلام، قرار دادن‏ پیشانى است بر روى زمین و یکى از اجزاء نماز است چون رکوع و قنوت و مانند آنها.

«أبى»- امتناع کرد و سه کلمه «اباء» و «ترک» و «امتناع» بیک معنى هستند.

استکبر- خود را بزرگ دانست و استکبار بهمان معناى تکبّر است.

ابلیس- اسمى است عجمى بمعناى شیطان.

تفسیر

این آیات، مقام و عظمت و جلالى را که خدا به آدم داده بیان میکند که بیاد بیاور اى محمد «إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ» وقتى که ما بملائکه گفتیم براى آدم سجده کنید، ظاهر آیه نشان میدهد که امر خدا متوجه همه ملائکه حتى جبرئیل و میکائیل بوده است. آیات دیگر چون‏ «فَسَجَدَ الْمَلائِکَهُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلَّا إِبْلِیسَ»[۵] (همه ملائکه سجده کردند جز ابلیس) همین مطلب را تأیید میکند که امر متوجه همه بوده است. بعضى دیگر معتقدند: مخاطب این امر گروهى از ملائکه بودند که شیطان از آنها بود.

و در این که سجده ملائکه براى آدم بچه ترتیبى بوده دو قول نقل شده است.

۱- تعظیم و بزرگداشت آدم بوسیله ملائکه که در روایات ائمه علیهم السلام وارد شده و عقیده قتاده و جمعى از اهل علم و نیز على بن عیسى رمانى همین است و از همین جهت بالاترى مقام انبیاء را از ملائکه اثبات کرده‏اند.

۲- خدا آدم را قبله آنان قرار داد و فرمان داد تا بدان سوى سجده کنند که جبائى و ابو القاسم بلخى و جمعى دیگر گفته‏اند و آن را نیز نوعى تعظیم براى آدم شمرده‏اند.

ولى با توجّه به اینکه علت سرپیچى ابلیس از سجده آدم این بود که خود را بالاتر و برتر میدانست و میگفت‏ «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ»[۶]

(من از او بهترم. مرا از آتش و او را از خاک آفریدى) بنا بر این اگر سجده فقط قبله قرار دادن آدم نه تعظیم و بزرگداشت او بود قطعاً ابلیس اباء و امتناعى نداشت پس قول دوم درست نیست و صحیح همان وجه اول است.

ابلیس فرشته بود یا جن؟

ابن عباس و قتاده و ابن مسعود معتقدند که شیطان فرشته بود و همین قول را- شیخ طوسى نیز اختیار کرده است. و ظاهر تفاسیر و آنچه از حضرت امام صادق رسیده همین قول است.

ولى شیخ مفید میگوید: ابلیس جن بود و ملک نبود و روایات متواتر و فراوان از ائمه علیهم السلام بهمین مضمون رسیده و مذهب امامیه نیز همین است و حسن بصرى و على بن عیسى و بلخى و بعضى دیگر همین قول را صحیح دانسته‏اند. این دسته بر عقیده خود چنین استدلال مى‏کنند.

۱- خداوند مى‏فرماید: «إِلَّا إِبْلِیسَ کانَ مِنَ الْجِنِّ»[۷] (جز ابلیس که از جن بود) و معلوم است در هر جاى قرآن کلمه «جنّ» آمده باشد منظور همان جن معروف است.

۲- قرآن در باره ملائکه مى‏فرماید: «لا یَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ»[۸] (آنچه خدا به آنان فرمان دهد نافرمانى و مخالفت نمى‏کنند و امر خدا را انجام میدهند) بنا بر این ابلیس که نافرمانى کرد ملک نبود.

۳- براى ابلیس ذریه و نسل است قرآن مى‏گوید: «أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِی وَ هُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ»[۹] (آیا او و نسلش را دوست خود میگیرید غیر از خدا در حالى که او دشمن شماست) و حسن بصرى مى‏گوید: ابلیس پدر جن است همانطور که آدم پدر بشر میباشد در حالى که ملائکه روحانى‏اند و توالد و تناسل و خوردن و آشامیدن ندارند.

۴- قرآن در باره ملائکه مى‏گوید: «جاعِلِ الْمَلائِکَهِ رُسُلًا»[۱۰] (کسى که فرشته‏ها را فرستادگان خود قرار داد) و بدیهى است که کفر و فسق از ساحت فرستاده خدا دور است و اگر بر آنان فسق روا باشد دروغ نیز روا است. در این صورت فرستاده نمى‏توانند باشند.

استثناء دلیل نمى‏شود

کسانى که مى‏گویند او فرشته بود استدلال مى‏کنند که آیات کریمه در باره اطاعت همه ملائکه از فرمان خدا ابلیس را استثناء کرده است و میفرماید: «فسجد الملائکه الا ابلیس» پس معلوم میشود او جزء ملائکه بوده که استثناء شده است و نیز او را سرزنش و توبیخ مى‏کند که حاکى از مأمور بودن اوست.

ولى اینان مى‏گویند استثناء دلیل نمى‏شود زیرا ممکن است امر خدا هم به ملائکه و هم بجمعى از جن بوده و ابلیس مخالفت کرده باشد مثل این که بگویند بهمه اهل بصره دستور رسید که به مسجد جامع روند و همه رفتند جز مردى کوفى که از این استثناء فهمیده میشود مردم کوفه نیز مانند مردم بصره مأمور بوده‏اند ولى علت اینکه تنها مردم بصره را نام برده زیادى عده آنها بوده است. و یا استثناء منقطع باشد مانند آیه کریمه: «ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلَّا اتِّباعَ الظَّنِّ»[۱۱] و مؤید این نظر است آنچه ابن بابویه در کتاب «نبوت» از جمیل بن درّاج نقل مى‏کند که میگوید از امام صادق علیه السلام پرسیدم: ابلیس فرشته بود یا جنّ؟ و یا اینکه عهده‏دار کارى در آسمانها بود؟

حضرت فرمودند نه فرشته بود و نه کارى در آسمانها داشت او جن بود ولى ملائکه خیال میکردند او از خودشان است چون با آنها بود تا وقتى فرمان سجده به آدم از طرف خدا صادر شد او نافرمانى کرد و فطرتش آشکار شد.

ناتمامى استدلال‏

طرفداران مذهب اوّل چهار دلیل بالا را ناتمام دانسته و در باره آنها مى‏گویند

۱- آیه کریمه که مى‏فرماید «إِلَّا إِبْلِیسَ کانَ مِنَ الْجِنِّ» کلمه جن بمعناى پوشیده است و دسته‏اى از ملائکه از دیده‏ها پنهان بودند و لذا این کلمه به آنها گفته شده است.

۲- آیه کریمه‏ «لا یَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ» صفت دربانان بهشت است نه همه ملائکه.

۳- ممکن است خداوند در ابلیس که خود ملک بود نیروى شهوت را قرار داد و توالد و تناسل داشته باشد.

۴- آیه کریمه که مى‏فرماید: «جاعِلِ الْمَلائِکَهِ رُسُلًا» معارض است با آیه دیگر که مى‏فرماید «اللَّهُ یَصْطَفِی مِنَ الْمَلائِکَهِ رُسُلًا وَ مِنَ النَّاسِ»[۱۲] خداوند از ملائکه و از مردم بر میگزیند فرستاده‏هایى را که «من» (از) براى تبعیض است و معنایش این است که خدا بعضى از ملائکه را براى فرستادگى خود برمیگزیند نه همه آنها را.

وَ کانَ مِنَ الْکافِرِینَ‏- در باره اینکه شیطان از کافران بود نیز چند قول نقل شده است.

۱- او کافر شد همانطور که قرآن در مورد فرزند نوح مى‏فرماید «فَکانَ مِنَ الْمُغْرَقِینَ»[۱۳] (او از غرق شده‏ها گشت) و منظور این است که غرق شد.

کفر مربوط بقلب است یا افعال؟

برخى به این آیه استدلال کرده‏اند که کفر و ایمان نه تنها مربوط بقلب است بلکه به افعال و رفتار نیز ارتباط دارد چه شیطان که از نظر اعتقاد اشکالى نداشت تنها او سجده نکرد و سبب کفرش همین شد.

ولى این استدلال تمام نیست زیرا رفتار در پاره‏اى از موارد مى‏تواند نشان ده اعتقاد باشد مثلًا کسى که به بت سجده مى‏کند خود این عمل کفر نیست ولى چون حکایت از اعتقاد او به خدا بودن بت مى‏کند «کفر» شمرده میشود و در باره شیطان نیز با اجماعى که بکفرش داریم مى‏فهمیم که او اصلًا ایمان نیاورده است.

امر سجده چگونه بوده است؟

بعضى میگویند امر خدا با همان خطایى بود که به شیطان و ملائکه در باره سجده بآدم کرد عده‏اى دیگر مى‏گویند خداوند بفرستاده و رسول خود وحى کرد و او به آنها ابلاغ نمود. عقیده سوّمى نیز هست که میگوید: خداوند کارى انجام داد که به آنان فهماند باید در برابر آدم سجده کنند.

آیا ترک سجده کفر است؟

سؤالى در اینجا پیش مى‏آید که آیا ترک سجده کفر است و چطور در قرآن کفر شمرده شد است؟ در پاسخ باید گفت کفر ابلیس نه تنها بعلّت ترک سجده بود بلکه سجده نکردن چیزهاى دیگرى را نیز همراه داشت از اینقرار:

۱- او معتقد شد که خدا او را امر به کارى بیهوده کرده است و در این سجده هیچ فائده و مصلحتى نیست.

۲- او از سجده خوددارى کرد روى تکبّر و سرپیچى از فرمان و الآن نیز اگر کسى نماز نخواند و سجده نکند روى این تمرّد و سرپیچى مسلّماً کافر شمرده مى‏شود.

۳- او سجده نکرد و پیامبر خدا را مسخره و استهزاء نمود که کاشف از کفر او بود.

جبر باطل است!

از سه قسمت این آیه ضمناً مى‏توان استفاده کرد که جبر باطل است.

اولًا فرمود «أبى» یعنى سرپیچى کرد که معنایش این است میتوانست ولى انجام نداد.

ثانیاً مى‏فرماید «فَسَجَدُوا إِلَّا» که از آن فهمیده میشود سجده کار ملائکه بود.

ثالثاً ملائکه را به امتثال فرمان خدا و سجده به آدم مدح و ستایش و ابلیس را به ترک آن سرزنش مى‏نماید و مدح و ذم همیشه در باره افعال اختیارى است اما معتقدین بجبر مى‏گویند او سجده نکرد زیرا براى این کار خلق نشده بود و توانایى بر آن را نداشت‏

_________________________________________________________________________

[۱] « امر» بیشتر اوقات در مورد خواستن و فرمان دادن بکار میرود ولى گاهى در موارد دیگر نیز استعمال میشود که بقرار زیر است:

۱- در مورد اباحه و رفع و منع مانند\i« وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا …»\E( وقتى از احرام خارج شدید پس صید کنید)( آیه ۲ از سوره مائده) که براى بیان حرام نبودن صید و شکار پس از خارج شدن از احرام حج است.

۲- در مورد تهدید همانطورى که مى‏گویى هر چه مى‏خواهى بکن( انجام بده).

۳- در تحدى و بمقابله طلبیدن‏\i« فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِنْ مِثْلِهِ»\E( اگر میتوانید سوره‏اى مانند آن بیاورید)( آیه ۲۳ از سوره بقره).

۴- در خلق و آفرینش مانند\i« کُنْ فَیَکُونُ»\E( باش پس مى‏باشد)( آیه- ۱۱۷- از سوره بقره)

[۲] آیه ۱۴ از سوره قصص( ۲۸)

[۳] آیه ۳۰ از سوره نازعات( ۷۹)

[۴] مطابق یک فرضیه و تئورى انسان از بى‏نهایت شروع شده و مراحل تکامل مادى را پیموده و بکشف وسائل کشنده مادى رسیده است و روى حسن سودجویى جنگها واقع شده و از همان وسائل در راه نابودى نوع خود استفاده کرده است و در نتیجه تمام وسائل تمدن از بین رفته و بحالت ابتدایى بازگشت شده است. و ممکن است جهت سؤال ملائکه این بود که این آدم جانشین انسانهاى قبلى است و ملائکه مى‏پرسند که خلقت چنین انسانى که طبعى سودجو و خونریز دارد فایده‏اش چیست و باز هم فساد و خونریزى میکند. در این باره روایات فراوانى نیز وارد شده است.

[۵] آیه ۳۰ از سوره حجر و ۷۳ از سوره ص.

[۶] آیه ۱۲ از سوره اعراف( ۷)

[۷] آیه ۵۰ از سوره کهف( ۱۸)

[۸] آیه ۶ از سوره تحریم( ۶۶)

[۹] آیه ۵۰ از سوره کهف( ۱۸)

[۱۰] آیه ۱ از سوره فاطر( ۳۵)

[۱۱] آیه ۱۵۷ از سوره نساء( ۴)

[۱۲] آیه ۷۵ از سوره حج( ۲۲)

[۱۳] آیه ۴۳ از سوره هود( ۱۱)

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *