ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره النمل آیه ۱– ۴۴

سوره نمل‏

تعداد آیات:

از نظر حجازیان ۹۵ و از نظر بصریان و شامیان ۹۴ و از نظر کوفیان ۹۳ آیه است.

فضیلت سوره:

ابى بن کعب میگوید: پیامبر خدا فرمود هر کس طس سلیمان را بخواند، اجر او ده حسنه است بعدد هر کس که تصدیق و تکذیب سلیمان و هود و شعیب و صالح و ابراهیم کند و از قبر خویش خارج مى‏شود، در حالى که نداى «لا اله الا اللَّه» میدهد.

تفسیر سوره:

نظر به اینکه سوره شعراء را بذکر قرآن خاتمه داد، این سوره را نیز بذکر قرآن آغاز کرده، مى‏فرماید:

 

[سوره النمل (۲۷): آیات ۱ تا ۱۰]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏

طس تِلْکَ آیاتُ الْقُرْآنِ وَ کِتابٍ مُبِینٍ (۱)

هُدىً وَ بُشْرى‏ لِلْمُؤْمِنِینَ (۲)

الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاهَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاهَ وَ هُمْ بِالْآخِرَهِ هُمْ یُوقِنُونَ (۳)

إِنَّ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ زَیَّنَّا لَهُمْ أَعْمالَهُمْ فَهُمْ یَعْمَهُونَ (۴)

أُوْلئِکَ الَّذِینَ لَهُمْ سُوءُ الْعَذابِ وَ هُمْ فِی الْآخِرَهِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ (۵)

وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ (۶)

إِذْ قالَ مُوسى‏ لِأَهْلِهِ إِنِّی آنَسْتُ ناراً سَآتِیکُمْ مِنْها بِخَبَرٍ أَوْ آتِیکُمْ بِشِهابٍ قَبَسٍ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ (۷)

فَلَمَّا جاءَها نُودِیَ أَنْ بُورِکَ مَنْ فِی النَّارِ وَ مَنْ حَوْلَها وَ سُبْحانَ اللَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ (۸)

یا مُوسى‏ إِنَّهُ أَنَا اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (۹)

وَ أَلْقِ عَصاکَ فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ کَأَنَّها جَانٌّ وَلَّى مُدْبِراً وَ لَمْ یُعَقِّبْ یا مُوسى‏ لا تَخَفْ إِنِّی لا یَخافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ (۱۰)

ترجمه:

این است آیات قرآن و کتاب روشنگر که هدایت و بشارت مؤمنان است.

آنها که نماز میگزارند و زکات میدهند و به آخرت یقین دارند. آنها که به آخرت ایمان ندارند اعمالشان را بر ایشان زینت داده‏ایم و آنها کورند. براى آنان است بدى عذاب و در آخرت از زیانکارترین مردمانند. تو قرآن را از جانب حکیمى علیم تلقى مى‏کنى. هنگامى که موسى بخانواده خود گفت: آتشى مى‏بینم که بزودى از آن خبرى یا آتش گیره‏اى براى شما مى‏آورم، شاید گرم شوید. همین که نزد آتش آمد، ندا شد که کسى که در آتش و در اطراف آتش است مبارک گشته است و منزه است خدایى که رب العالمین است. اى موسى، منم خداى توانا و حکیم. عصایت را بیفکن چون دیدش که مانند مارى مى‏جنبد، برگشت و تعقیب نکرد. اى موسى، نترس که رسولان نزد من ترسى ندارند.

 

 

 

قرائت:

شهاب قبس: کوفیان و رویس بدون اضافه و دیگران به اضافه خوانده‏اند.

وجه اول این است که قبس صفت باشد به معنى مقبوس و وجه دوم این است که قبس بمعنى شی‏ء باشد که از آتش گرفته شود.

 

 

 

اعراب:

هُدىً وَ بُشْرى‏: در محل رفع یا نصب. نصب بنا بر این است که حال باشند و رفع بنا بر این است که بدل از آیات یا خبر بعد از خبر یا خبر مبتداى محذوف باشند.

أَنْ بُورِکَ‏: ان در اینجا مفسره است. زیرا نداء بمعنى قول است.

انه: داراى ضمیر شأن.

أَنَا اللَّهُ‏: مبتدا و خبر.

أَلْقِ عَصاکَ‏: عطف بر «بورک».

 

 

 

مقصود:

طس‏: تفسیر آن گذشت.

تِلْکَ آیاتُ الْقُرْآنِ وَ کِتابٍ مُبِینٍ‏: آنچه بدان وعده داده شده‏اید، آیات قرآن و کتاب روشنگر است.

اضافه آیات به قرآن، در حالى که آیات خود قرآن است، نظیر «حق الیقین» است. معنى قرآن و کتاب یکى است. قرآن است بملاحظه اینکه به قرائت ظاهر مى‏شود و کتاب است بملاحظه اینکه نوشته مى‏شود. در حقیقت قرآن ناطقى است که هم بزبان سخن مى‏گوید، هم بقلم.

مقصود این است که خداوند در این کتاب، امر و نهى و حلال و حرام و وعده و وعید خود را بیان داشته است و چنان است که گویى به این چیزها نطق مى‏کند و انسان را به این حقائق رهنمون میگردد.

هُدىً وَ بُشْرى‏ لِلْمُؤْمِنِینَ‏: کتابى که انسان را از گمراهى بسوى حق هدایت مى‏کند و با دلائل و اعجاز خویش درستى کار پیامبر را روشن مى‏سازد و مؤمنین را به بهشت و پاداش اخروى نوید مى‏دهد.

سپس در وصف مؤمنان مى‏فرماید:

الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاهَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاهَ وَ هُمْ بِالْآخِرَهِ هُمْ یُوقِنُونَ‏: آنان که نماز را با همه حدود و واجباتش در اوقات خود به جاى مى‏آورند و زکات واجب را از مال خود خارج کرده، به مستحقین میدهند و به نشئه آخرت و بعثت و جزاء یقین دارند و هیچگونه تردیدى بدل راه نمیدهند.

پس از آن بوصف مخالفان پرداخته، مى‏فرماید:

إِنَّ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ زَیَّنَّا لَهُمْ أَعْمالَهُمْ فَهُمْ یَعْمَهُونَ‏: در باره معنى این قسمت اختلاف است.

حسن و ابو مسلم و جبائى گویند: یعنى اعمالى را که امر کرده‏ایم بجا آورند، در نظرشان زینت داده‏ایم و آنها متحیرند که از آن اعمال دور مانده‏اند.

برخى گویند: یعنى اعمالشان را بواسطه اینکه میل به زشتى در وجودشان آفریده‏ایم تا میل به معصیت کنند و از لذت‏هاى حقیقى اجتناب ورزند در نظرشان زینت داده‏ایم. آنها از این حقیقت غافلند و دچار حیرت هستند.

برخى گویند: یعنى آنها را از توفیق باز داشته‏ایم. در نتیجه کارهایشان در نظرشان آراسته و زینت یافته است.

أُوْلئِکَ الَّذِینَ لَهُمْ سُوءُ الْعَذابِ وَ هُمْ فِی الْآخِرَهِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ‏: اینان در آخرت گرفتار شدت عذاب هستند و از همگان زیانکارترند. زیرا ثوابى نمى‏برند و همواره با عتاب روبرویند.

وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ‏: و تو اى محمد قرآن را از جانب کسى که در کارهاى خود حکیم و به خلق خود علیم است دریافت مى‏کنى.یعنى از جانب خدا.

على بن عیسى گوید: علیم به معنى عالم است. جز اینکه علیم معنى مبالغه را مى‏رساند. نظیر سمیع و سامع. زیرا وقتى که مى‏گوئیم: عالم، معنى آن این است که معلومى دارد. چنان که وقتى مى‏گوئیم: سامع، معنى آن این است که مسموعى دارد.

اما وقتى گفته مى‏شود: علیم، معنى آن این است که اگر معلومى یافت شود او عالم به آن است. همانطورى که وقتى مى‏گوئیم: سمیع، معنى آن این است که هر گاه مسموعى باشد، او شنواست.

إِذْ قالَ مُوسى‏ لِأَهْلِهِ إِنِّی آنَسْتُ ناراً: در داستان موسى بیاد آور هنگامى را که به همسر خود- دختر شعیب- گفت: من آتشى مى‏بینم.

وجه اشتقاق انس هم همین است که افراد انسانى دیده شدنى نیستند.

سَآتِیکُمْ مِنْها بِخَبَرٍ أَوْ آتِیکُمْ بِشِهابٍ قَبَسٍ‏: در جاى خود باشید شاید از این آتش خبرى از لحاظ راه بجویم و راه را بوسیله آن پیدا کنم. چون راه را گم کرده بود. یا شعله آتشى براى شما بیاورم.هر نورى که امتداد داشته باشد شهاب نامیده میشود.

در اینجا موسى به همسر خود خطاب جمع مذکر مى‏کند، زیرا وى را به منزله جماعتى مى‏شمارد که در آن بیابان به آنها انس گرفته است. (شاید غیر از همسرش همراهان دیگرى داشته است. مترجم).

لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ‏: شاید بوسیله آن گرم شوید. زیرا دچار سرما شده بودند و فصل زمستان بود.

فَلَمَّا جاءَها نُودِیَ أَنْ بُورِکَ مَنْ فِی النَّارِ وَ مَنْ حَوْلَها: هنگامى که موسى به گمان خود به نزدیک آتش آمد و حال آنکه نورى بود ایستاد. ملاحظه کرد که نور از یکى از شاخه‏هاست که از سبزى و درخشندگى کم نظیر است. آتشى که حرارتش درخت را نمى‏سوزاند و درختى که به ترى خود آتش را خاموش نمیکند. در شگفت ماند. دسته سوختى که در دست داشت به آن نزدیک کرد تا روشن کند. آتش بطرف او آمد و او ترسید و دور شد. بهمین ترتیب موسى به آتش نزدیک مى‏شد و آتش به موسى. تا اینکه وحى آمد که فرشتگانى که در این آتشند و کسى که در کنار آتش است- یعنى موسى- همه مبارکند. علت این است که این نور، فرشتگان بودند که به- تسبیح و تقدیس خداوند اشتغال داشتند. در حقیقت این جمله دعاست. یعنى خداوند براى موسى و فرشتگانى که در آنجا بودند مبارک گرداند.

برخى گویند: یعنى بزرگ است کسى که سلطان و قدرت و برهانش در این آتش ظاهر است. بنا بر این برکت بنام خدا برمیگردد. یعنى بزرگ است کسى که این نور را روشن کرد و مبارک است کسى که در کنار این آتش است، یعنى موسى و فرشتگان.

برخى گویند: یعنى مبارک است کسى که در طلب آتش است و فرشتگانى که در اطراف آتشند، این هم تحیتى است از جانب خداوند براى موسى. هم چنان که بزبان فرشتگان ابراهیم را مورد تحیت خود قرار داده، فرمود: «رَحْمَتُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ» (هود ۷۳) سپس در تنزیه ذات خود مى‏فرماید:

وَ سُبْحانَ اللَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ‏: خداوند عالم از آنچه لایق عظمتش نیست پاک و منزه است. یعنى جسم نیست که مکان بخواهد و عرض نیست که نیازمند محل باشد یا تکلم او بوسیله آلتى باشد.

سپس در باره صفات خود بموسى میفرماید:

یا مُوسى‏ إِنَّهُ أَنَا اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ‏: اى موسى، کسى که با تو سخن میگوید، خداوند قادرى است که هرگز مغلوب نمیشود و هیچ چیز براى او ممتنع نیست و در کارها و تدابیر خود حکیم است.

سپس آیتى به او نشان میدهد که بوسیله آن صحت نداء را درک کند. از اینرو میفرماید:

وَ أَلْقِ عَصاکَ‏: عصایت را بیفکن. موسى امتثال امر کرد و عصا را افکند.

فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ کَأَنَّها جَانٌّ وَلَّى مُدْبِراً وَ لَمْ یُعَقِّبْ‏: همین که او را همچون مارى دید که به سرعت حرکت میکند و مى‏جنبد، ترسید و عقب رفت و برنگشت و به عقب نشینى خود ادامه داد.

علت تشبیه به «جان» (مار کوچک) سرعت حرکت است. یعنى با اینکه عصا بصورت اژدهاى مخوفى در آمده بود مع الوصف در حرکت و جست و خیز و پیچ و تاب همچون مار تیر بود.

برخى گفته ‏اند: در اینجا عصا بصورت همان مار کوچک در آمد و در برابر فرعون بصورت اژدها.

در این هنگام خداوند متعال به او فرمود:

 یا مُوسى‏ لا تَخَفْ إِنِّی لا یَخافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ‏: اى موسى نترس. زیرا پیامبران در پیش من ترسى ندارند.

مقصود از این جمله تسکین خاطر موسى است. زیرا موسى اکنون رسول خداست و رسول خدا مرتکب قبیح نمیشود که ترس و بیمى داشته باشد.

 

 

 

 

[سوره النمل (۲۷): آیات ۱۱ تا ۱۴]

إِلاَّ مَنْ ظَلَمَ ثُمَّ بَدَّلَ حُسْناً بَعْدَ سُوءٍ فَإِنِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ (۱۱)

وَ أَدْخِلْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ فِی تِسْعِ آیاتٍ إِلى‏ فِرْعَوْنَ وَ قَوْمِهِ إِنَّهُمْ کانُوا قَوْماً فاسِقِینَ (۱۲)

فَلَمَّا جاءَتْهُمْ آیاتُنا مُبْصِرَهً قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِینٌ (۱۳)

وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَهُ الْمُفْسِدِینَ (۱۴)

ترجمه:

مگر آنکه ظلم کند و پس از بدى خوبى کند که من آمرزگار و رحیمم. دستت را در گریبانت کن که سفید، بدون بدى خارج مى‏شود. در نه آیت بسوى فرعون و قومش که قومى فاسقند، چون آیات ما به روشنى نزد آنها آمد. گفتند: سحرى است آشکار و انکارش کردند به ظلم و برترى و حال آنکه بدل بصحت آن یقین داشتند. ببین که چگونه است عاقبت فساد کنندگان.

 

 

 

اعراب:

بیضاء: حال‏

مِنْ غَیْرِ سُوءٍ: متعلق به بیضاء

فِی تِسْعِ آیاتٍ‏: متعلق به «الق» و «أَدْخِلْ یَدَکَ» إِلى‏ فِرْعَوْنَ‏: متعلق به «مرسلا» محذوف که حال است.

 ظُلْماً وَ عُلُوًّا: مفعول له.

کیف: در محل نصب خبر «کان»

 

 

 

مقصود:

اکنون مى‏فرماید:

إِلَّا مَنْ ظَلَمَ ثُمَّ بَدَّلَ حُسْناً بَعْدَ سُوءٍ فَإِنِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ‏: لکن کسانى غیر از انبیاء که ظلم کنند، سپس توبه کنند و نادم شوند و تصمیم بگیرند که دیگر بازگشت نکنند بدانند که من پوشنده گناه و پذیرنده توبه‏ام.

علت اینکه انبیاء استثنا شد، این است که آنها مرتکب ظلم نمیشوند و بواسطه مقام عصمت، از گناهان و قبائح پاکند. بنا بر این استثناء منقطع است. تنها اشتراک انبیاء با دیگران در اصل تکلیف است.

وَ أَدْخِلْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ: دستت را در گریبانت کن تا بدون هیچ عیبى سفید و درخشان خارج گردد.این هم به غیر از معجزه عصا، معجزه دیگرى است از موسى که به او عطا گردید و بیانش گذشت.

فِی تِسْعِ آیاتٍ إِلى‏ فِرْعَوْنَ وَ قَوْمِهِ‏: با نه معجزه دیگر که تو بهمراه آنها بسوى فرعون و قومش فرستاده مى‏شوى.

زجاج گوید: مقصود این است که آن دو معجزه، از جمله نه معجزه موسى بود. یعنى این دو معجزه را از جمله آن نه معجزه ظاهر گردان.معجزات نه‏گانه موسى در تفسیر سوره بنى اسرائیل ذکر شده است.

إِنَّهُمْ کانُوا قَوْماً فاسِقِینَ‏: فرعون و قومش از طاعت خداوند خارج شده و به قبیحترین وجوه کفر روى آورده ‏اند.

فَلَمَّا جاءَتْهُمْ آیاتُنا مُبْصِرَهً قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِینٌ‏: هنگامى که دلائل و معجزات روشن ما در برابرشان قرار گرفت و یقین کردند که هیچکدام آنها در دسترس قدرت بشر نیست، گفتند: جادویى است آشکار و بدیهى.

 نظیر همین تعبیر را در باره قوم ثمود دارد: «وَ آتَیْنا ثَمُودَ النَّاقَهَ مُبْصِرَهً» (معجزه شتر را به روشنى در دسترس قوم ثمود قرار دادیم: اسراء ۵۹) وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا: فرعون و قومش به ستم (بر خود یا بنى اسرائیل) و برترى جویى و تکبر در برابر موسى به انکار پرداختند و این انکار- صرفاً- به زبان بود، زیرا در دل میدانستند که معجزات موسى حق است.

فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَهُ الْمُفْسِدِینَ‏: اى محمد یا اى شنونده، ببین که سرانجام کسانى که در روى زمین معصیت مى‏کنند چگونه است؟

 

 

 

[سوره النمل (۲۷): آیات ۱۵ تا ۱۹]

وَ لَقَدْ آتَیْنا داوُدَ وَ سُلَیْمانَ عِلْماً وَ قالا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی فَضَّلَنا عَلى‏ کَثِیرٍ مِنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنِینَ (۱۵)

وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ وَ قالَ یا أَیُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّیْرِ وَ أُوتِینا مِنْ کُلِّ شَیْ‏ءٍ إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ (۱۶)

وَ حُشِرَ لِسُلَیْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّیْرِ فَهُمْ یُوزَعُونَ (۱۷)

حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى‏ وادِ النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَهٌ یا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساکِنَکُمْ لا یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ (۱۸)

فَتَبَسَّمَ ضاحِکاً مِنْ قَوْلِها وَ قالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَ عَلى‏ والِدَیَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ وَ أَدْخِلْنِی بِرَحْمَتِکَ فِی عِبادِکَ الصَّالِحِینَ (۱۹)

ترجمه:

به داوود و سلیمان دانش دادیم و گفتند: ستایش خدایراست که ما را بر بسیارى از بندگان مؤمن خود برترى داد. سلیمان از داوود ارث برده، گفت: اى مردم، سخن مرغ بما تعلیم داده شده و از هر چیزى بهره داده شده‏ایم. این است فضیلت آشکار. و براى سلیمان لشکریانش از جن و انس و مرغان گرد آورده شدند و از تفرقه منع مى‏شدند. تا وقتى که به وادى موران رسیدند، مورى گفت: اى موران، داخل خانه‏هایتان شوید. سلیمان و لشکریانش شما را در هم نشکنند، در حالى که توجه ندارند.

سلیمان از سخن او خندید و گفت: خدایا، مرا به شکر نعمت خویش که بمن و پدر و مادرم داده‏اى و به کار شایسته‏اى که پسند تو باشد، ملهم ساز و برحمت خویش مرا در بندگان صالح خویش داخل ساز.

 

 

 

لغت:

وزع: منع حطم: شکستن.

ایذاع: الهام. زجاج گوید، بازداشتن.

 

 

 

اعراب:

لا یَحْطِمَنَّکُمْ‏: در محل جزم که در جواب امر است.

ضاحکا: حال مؤکد و بقول بعضى ممکن است تأکید نباشد. بلکه بیان کند که سلیمان پس از ت بسم خندید.

 

 

مقصود:

بدنبال داستان موسى به شرح داستان داوود و سلیمان پرداخته، فرماید:

وَ لَقَدْ آتَیْنا داوُدَ وَ سُلَیْمانَ عِلْماً: ما به داوود و سلیمان دانشى دادیم که میان مردم داورى کنند و زبان مرغان و جنبندگان را بدانند.

وَ قالا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی فَضَّلَنا عَلى‏ کَثِیرٍ مِنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنِینَ‏: و گفتند:ستایش خدا را که ما را از میان مردم برگزید و ما را پیامبر خود کرد و بما معجزه و حکومت و دانش بخشید و آهن را در دست ما نرم کرد و شیطانها و جن و انس را مسخر ما گردانید.

علت اینکه علم را نکره آورده این است که معلوم دارد علمى به آنها داده شده که براى اثبات رسالت ایشان مفید است.

وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ: سلیمان وارث داوود شد.

این جمله دلالت دارد بر اینکه پیامبران مانند دیگران مال به ارث مى‏گذارند.قول حسن هم همین است.

برخى گویند: یعنى داوود علم و نبوت و ملک خود را به ارث، به سلیمان داد نه سایر اولادش. بنا بر این معنى میراث این است که سلیمان جانشین داوود گردید. به این جانشینى میراث گفته شده، هم چنان که در مورد بهشت نیز میراث گفته شده است.

این معنى از جبائى است و خلاف ظاهر آیه و مخالف تفسیر اهل بیت است‏[۱].

وَ قالَ یا أَیُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّیْرِ: سلیمان بمنظور اظهار نعمت الهى میگوید: اى مردم، نطق مرغان بما تعلیم شده است.

مطلعین زبان عرب مى‏گویند: نطق بر غیر انسان اطلاق نمیشود، در مورد حیوانات نطق بکار برده نمیشود. زیرا نطق عبارت از تکلم است و مرغان تکلم‏ ندارند. مع الوصف چون جناب سلیمان معنى صوت مرغان را میفهمد، از اینرو در مورد آنان- مجازاً- نطق بکار برده است.

برخى گویند: نطق را بطور حقیقى به مرغان اسناد داده است. زیرا بعضى از مرغان نظیر طوطى داراى صوت هجایى هستند.

مبرد مى‏گوید: عرب هر چیزى را که بیان کند آن چه را مخفى است، نطق فرماید. چنان که رؤبه گوید:

لو اننى اعطیت علم الحکل‏ علم سلیمان کلام النمل‏

کاش مثل سلیمان که سخن مور را میدانست، من هم به سخن چیزهایى که صدا ندارند عالم بودم.

على بن عیسى گوید: مرغان با سلیمان تکلم میکردند و این معجزه سلیمان بود. چنان که سلیمان از تکلم هدهد خبر داد. منطق مرغان، آوازى است که بر صیغه واحد، معانى مخلف را میرساند. اما منطق مردم بر صیغه‏ هاى مختلف، معانى مختلف افاده مى‏کند. بهمین جهت است که ما با همه مصاحبت‏هاى طولانى که با مرغان داریم چیزى از آنها نمى ‏فهمیم و آنها هم چیزى از ما نمیفهمند زیرا فهم به امور مخصوصى تعلق مى‏گیرد و چون سلیمان از مرغان چیز میفهمید به منطق آنها عالم بود.

وَ أُوتِینا مِنْ کُلِّ شَیْ‏ءٍ: همه چیزهایى که به انبیاء و سلاطین داده مى‏شود بما داده شده است.

برخى گویند: یعنى هر چیزى که مورد نیاز است، بما داده شده.

برخى گویند: یعنى علم به همه چیزها بما داده شده و همه چیزها در تسخیر ماست. البته چیزهایى که صلاحیت داشته باشند که معلوم و مسخر ما باشند. اما اینکه بطور کلى و عموم گفته شده، ابلغ و احسن است.

واحدى از امام باقر (ع) روایت کرده است که: به سلیمان بن داوود سلطنت شرق و غرب زمین داده شد. او هفتصد سال و شش ماه بر همه اهل دنیا، از جن و انس و جنبنده و مرغ و درنده، حکومت کرد و دانش هر چیزى را دارا و به نطق همه چیزها آگاه بود.

در زمان او بود که صنایع عجیب و غریبى که مردم شنیده‏اند بوجود آمد. چنان که مى‏فرماید: علمنا منطق الطیر و اوتینا من کل شى‏ء.

إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ‏: این است فضل خداوند که ظاهر و آشکار است.

ممکن است این جمله از سلیمان باشد بمنظور اعتراف به نعمتهاى الهى و ممکن است از خداوند باشد بمنظور اخبار به اینکه: چیزهایى که ذکر شد، فضل آشکار است.

وَ حُشِرَ لِسُلَیْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّیْرِ: هر گروهى از مخلوقات، لشکرى است. جنیان و انسانها و مرغان بصورت گروه‏ها و لشکرهاى علیحده در حضور سلیمان گرد آمدند.

مفسرین مى‏گویند: هنگامى که سلیمان میخواست به سفر رود طایفه ‏هایى از این سپاهیان بر بساطى جمع مى‏شدند. آن گاه به باد امر میکرد تا آنها را به آسمان ببرد. مقصود این است که اینها در مسیر سلیمان قرار داشتند.

محمد بن کعب مى‏گوید: بما رسیده است که لشکرگاه سلیمان صد فرسنگ بود. ۲۵ فرسنگ براى انسان، ۲۵ فرسنگ براى جن، ۲۵ فرسنگ براى وحوش، ۲۵ فرسنگ براى مرغان. او را هزار خانه شیشه ‏اى بود بر چوب که به امر وى باد آنها را به هوا مى‏برد و به حرکت در مى‏آورد. در میان زمین و آسمان به او وحى شد که: من در ملک تو افزودم. هیچ مخلوقى سخنى نمیگوید، مگر اینکه باد خبر آن را براى تو مى ‏آورد.

مقاتل گوید: شیاطین براى سلیمان بساطى بافته بودند یک فرسنگ در یک فرسنگ با تار و پود زرین و ابریشمین. در میان آن منبرى طلایى گذاشته مى‏شد و سلیمان بر آن مى‏نشست و اطراف او سه هزار کرسى بود از طلا و نقره. پیامبران بر کرسى طلا مى‏نشستند و علماء بر کرسى نقره و مردم در اطراف آنها بودند و جنیان و شیاطین در اطراف مردم و مرغان با بالهاى خود بر سر آنها سایه مى‏افکندند. تا اشعه آفتاب آنها را ناراحت نکند. باد صبا این بساط را حرکت میداد و از صبح تا شب و از شب تا صبح مسیر یک ماه را طى میکرد.[۲] فَهُمْ یُوزَعُونَ‏: ابن عباس مى‏گوید: یعنى این لشکریان تحت مراقبت بودند.

یعنى کسانى بودند که اول و آخر اینها را تحت نظر داشتند تا متفرق نشوند. چنان که هر لشکر انبوهى احتیاج بمراقبت دارد. باید آنهایى که جلو هستند نگاه داشته شوند و آنهایى که دنبال هستند، بحرکت در آورده شوند تا صفوفشان از هم متلاشى نشود.

ابن زید مى‏گوید: یعنى این لشکریان حبس مى‏شوند. البته منظور وى همان مطلبى است که در بالا گفته شد.

حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى‏ وادِ النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَهٌ یا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساکِنَکُمْ‏:سلیمان و لشکریانش رفتند تا در طائف- و بقولى در شام- بوادیى رسیدند که مخصوص موران بود. در اینجا مورى که بعضى گفته‏اند: رئیس موران بود، فریاد برآورد که:اى موران، داخل خانه ‏هاتان شوید.نظر به اینکه صوت مور براى سلیمان مفهوم بود، از صوت مور تعبیر شده است به قول مور.

لا یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ‏: مبادا سلیمان و سپاهیانش بدون اینکه توجه داشته باشند شما را در زیر پاهاى خود پایمال و در هم کوفته کنند.زیرا اگر متوجه باشند شما را پایمال نمیکنند.

این آیه دلالت دارد بر اینکه سلیمان و لشکریانش سواره و پیاده بودند و باد آنها را حمل نکرده بود. زیرا اگر اینان سوار بر مرکب باد بودند، موران نمیترسیدند که در زیر پاهایشان پایمال شوند.

ممکن است این مطلب مربوط به قبل از آن زمانى باشد که باد در تسخیر سلیمان قرار گرفته است.

ممکن است گفته شود: مور چگونه سلیمان و لشکریانش را شناخت تا چنین مطلبى بگوید:

پاسخ این است که: وقتى موران مأمور به اطاعت خدا باشند، باید فهمى هم داشته باشند که اسباب طاعت را درک کنند. چه اشکالى دارد که مور آن اندازه فهم داشته باشد که این مطلب را درک کند. میدانیم که موران دانه ‏ها را نصف میکنند تا بر اثر اصابت رطوبت سبز نشوند، مگر کزبره را که به چهار قسمت میکند. زیرا این دانه را اگر به دو نیم کند، هر نیمى جداگانه سبز مى‏شود. همان خدایى که مورچه را به این اسرار هدایت کرده، بوى فهمانیده است که چه چیزهایى باعث پایمال شدن و در هم کوفته شدنش میگردد.

برخى گفته‏اند: این هم یکى از معجزات سلیمان است.

ابن عباس مى‏گوید: سلیمان و لشکریانش ایستادند تا موران داخل خانه‏ ها شدند.

فَتَبَسَّمَ ضاحِکاً مِنْ قَوْلِها: سلیمان از سخن مور تعجب کرد و خندید. بطور کلى انسان از دیدن هر چیز تازه‏اى تعجب میکند.

برخى گویند: خنده سلیمان از این بود که موران هم به عدالت گسترده سلیمان پى برده بودند.

برخى گویند: از فاصله سه میل، باد صداى مور را بگوش سلیمان رسانید.

موقعى که به آنجا رسید، مور دستور میداد که موران عجله کنند و خود را بلانه ‏ها برسانند، سلیمان از ترسیدن آنها خنده‏اش گرفت.

وَ قالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَ عَلى‏ والِدَیَ‏:و گفت خدایا بمن الهام کن که شکر نعمتهایى که به من و پدر و مادرم عطا کرده‏اى‏ بجاى آورم.

نعمتهایى که به سلیمان داده شده، دانستن سخن مور و شنیدن آن از راه دور و نبوت و ملک است و نعمتهایى که به پدرش داده شده، این است که به او نبوت داده و آهن را در دستش نرم کرده و نعمتهایى که بمادرش داده این است که او را همسر داوود کرده بود و …همه اینها نعمتهاى خدا هستند و شکر آنها لازم است.

وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ‏: خدایا مرا توفیقى ده که کارهایى کنم که مورد پسند تو باشد.

وَ أَدْخِلْنِی بِرَحْمَتِکَ فِی عِبادِکَ الصَّالِحِینَ‏: و برحمت خویش مرا داخل بندگان صالحت گردان.

ابن عباس گوید: منظور از بندگان صالح، ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و پیامبران بعد از آنهاست. سلیمان از خدا مسألت میکند که در زمره آنها قرارش دهد.

ابن زید گوید: یعنى مرا با بندگان صالح خودت قرار ده.

زجاج گوید: در اینجا براى موران لفظ «ادخلوا» بکار رفته. زیرا به منزله آدمیان شمرده شده‏اند و مثل آنها سخن گفته‏اند و الا به چیزهاى غیر عاقل «ادخلى» گفته مى‏شود.

در روایت است که مور سلیمان به بزرگى گرگها و سگها بودند.

 

 

 

[سوره النمل (۲۷): آیات ۲۰ تا ۲۶]

وَ تَفَقَّدَ الطَّیْرَ فَقالَ ما لِیَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ کانَ مِنَ الْغائِبِینَ (۲۰)

لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِیداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطانٍ مُبِینٍ (۲۱)

فَمَکَثَ غَیْرَ بَعِیدٍ فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُکَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ یَقِینٍ (۲۲)

إِنِّی وَجَدْتُ امْرَأَهً تَمْلِکُهُمْ وَ أُوتِیَتْ مِنْ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ لَها عَرْشٌ عَظِیمٌ (۲۳)

وَجَدْتُها وَ قَوْمَها یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ فَهُمْ لا یَهْتَدُونَ (۲۴)

أَلاَّ یَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِی یُخْرِجُ الْخَبْ‏ءَ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ یَعْلَمُ ما تُخْفُونَ وَ ما تُعْلِنُونَ (۲۵)

اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ (۲۶)

ترجمه:

و به جستجوى مرغ پرداخته، گفت: چرا هدهد را نمیبینم؟ بلکه او از غائبان است. به سختى عذابش میکنم یا او را سر مى‏برم یا اینکه دلیل آشکارى برایم بیاورد. سلیمان مدت کوتاهى صبر کرد و هدهد گفت: به چیزى اطلاع یافته‏ام که از آن بى‏اطلاعى و از شهر سبا خبر قطعى برایت آورده‏ام. زنى دیدم که بر آنها حکم میراند و از هر چیزى به او داده شده بود و تختى عظیم داشت. خودش و قومش را دیدم که سجده خورشید میکردند و شیطان اعمالشان را برایشان زینت داده و از راه راست باز داشته بود و هدایت نیافته بودند، تا براى خداوندى سجده کنند که چیزهاى مخفى را در آسمانها و زمین بیرون مى‏آورد و میداند آنچه را مخفى میدارید و آشکار میکنید. خدایى که خداى عرش عظیم است و جز او خدایى نیست.

 

 

 

قرائت:

لیاتینى: ابن کثیر به دو نون خوانده است ولى دیگران بیک نون و حذف نون دیگر بخاطر این است که چند نون اجتماع نکنند.

مکث: عاصم و یعقوب بفتح کاف و دیگران بضم خوانده‏اند و هر دو یکى است.

من سبا: ابو عمرو و ابن کثیر بفتح همزه و ابن کثیر بدون همزه و دیگران به جر همزه خوانده‏اند.

الا یسجدوا: ابو جعفر و کسایى و یعقوب به تخفیف لام و دیگران به تشدید خوانده‏اند. بنا بر قرائت اول به معنى «الا یا قوم اسجدوا» است که نمونه‏هایى هم در زبان عرب دارد. مثل:

فقالت الا یا اسمع نعظک بخطه فقلت سمیعاً فانطقى و اصیبى‏

گفت: هان، بشنو تا پندت دهم. گفتم: بگو که مى‏شنوم.

تخفون و تعلنون: عاصم به تاء و دیگران به یاء خوانده‏اند.

 

 

 

اعراب:

لا أَرَى‏: حال.

أَمْ کانَ‏: به تقدیر «بل ا کان» و «ام» منقطعه است و «کان» به معنى فعل مضارع است.

غَیْرَ بَعِیدٍ: جواب قسم مقدر.

لَأُعَذِّبَنَّهُ‏: ظرف زمان یا صفت مصدر (وقتاً غیر بعید).

یسجدون: حال.

 

 

مقصود:

سپس درباره سلیمان مى‏گوید:

وَ تَفَقَّدَ الطَّیْرَ فَقالَ ما لِیَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ: به جستجوى مرغى که غایب شده بود، پرداخته، گفت: چه شده است که هدهد را نمى‏بینم.

در اینکه چرا سلیمان به جستجوى هدهد پرداخت، اختلاف است. بعضى گفته‏اند: در سفر به او احتیاج داشت که آب را نشان دهد. زیرا هدهد وجود آب را در اعماق زمین تشخیص میدهد، همانطورى که در شیشه آب را مى‏بیند. این قول از ابن عباس است. عیاشى میگوید: ابو حنیفه از امام صادق (ع) پرسید: چرا سلیمان از میان همه مرغان فقط هدهد را جستجو کرد؟ فرمود: بخاطر اینکه هدهد آب را در دل زمین مى‏بیند، همانطورى که شما روغن را در شیشه مى‏بینید: ابو حنیفه به اصحاب خود نگریست و خندید. امام فرمود: چرا خندیدى؟ گفت: فدایت شوم. بر تو ظفر یافتم. فرمود: چگونه ظفر یافتى؟ عرض کرد: پرنده‏اى که آب را در دل زمین مى‏بیند، چرا دام را در زیر خاک نمى‏بیند و بگردنش مى‏افتد؟ فرمود: اى نعمان، مگر نمیدانى که وقتى مقدرات نازل مى‏شوند، روى چشم پوشیده مى‏شود؟

برخى گویند: علت اینکه سلیمان هدهد را جستجو کرد، این بود که به نوبت خود اخلال کرده بود.

برخى گویند: مرغان با پر و بال خود بر سر سلیمان سایه مى‏انداختند و چون هدهد جاى خود را خالى کرده بود، آفتاب بر سر سلیمان تابید و معلوم شد که هدهد غایب است.

أَمْ کانَ مِنَ الْغائِبِینَ‏: آیا هدهد عاصى شده است یا اینکه بخاطر عذرى و حاجتى غیبت کرده است؟

مبرد مى‏گوید: در اول یقین کرد که هدهد نیست و لذا گفت: «ما لِیَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ» بعداً برایش شک پیدا شد از این جهت گفت: «أَمْ کانَ مِنَ الْغائِبِینَ» و از حال او جویا شد.

سپس به تهدید پرداخته، مى‏فرماید:

لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِیداً: بخدا سوگند، پر و بالش را میکنم و او را در آفتاب مى‏اندازم. برخى گویند: یعنى او را در میان اضدادش مى‏اندازم.

از آنجا که در زمان سلیمان نطق و تکلیف مرغان صحیح بوده است، سرزنش و کیفرش نیز صحیح است. زیرا وظیفه هدهد این بود که در خدمت سلیمان باشد و او را اطاعت نماید.

أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ‏: یا اینکه او را بکیفر عصیانش سر مى‏برم.

أَوْ لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطانٍ مُبِینٍ‏: یا اینکه دلیل واضحى بیاورد که عذر او بر غیبتش باشد.

فَمَکَثَ غَیْرَ بَعِیدٍ: طولى نکشید که هدهد آمد و دلیل غیبت خود را بیان نمود.

فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ‏: هدهد گفت: به چیزى مطلع شده‏ام که تو و لشکریانت از آن بى‏خبرید.

وَ جِئْتُکَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ یَقِینٍ‏: من از شهر سبا مى‏آیم و خبرى برایت آورده ‏ام که هیچ تردیدى در باره آن نیست و از هر لحاظ مطابق واقع است.

شهر سبا در سرزمین یمن است.سدى میگوید: خداوند ۱۲ پیامبر به شهر سبا فرستاد.از ابن عباس روایت شده است که پیامبر خدا فرمود: سبا مردى بود که ده طایفه عرب از او پدید آمدند. از این ده طایفه، شش تا داراى میمنت و چهار تا شوم بودند. شومها لخم و جذام و غسان و عامله‏اند. با میمنت‏ها کنده و اشعرون و ازد و مذحج و حمیر و انمار است. خثعم و بجیله از انمار است.

إِنِّی وَجَدْتُ امْرَأَهً تَمْلِکُهُمْ‏: زنى دیدم که حاکم بر مقدرات ایشان بود و احدى بر او اعتراضى نداشت.

وَ أُوتِیَتْ مِنْ کُلِّ شَیْ‏ءٍ: همه چیز به او داده شده بود.

این جمله اخبار از گسترش ملک اوست. یعنى همه چیزهایى که مورد نیاز ملوک است در اختیار داشت.

حسن گوید: این زن بلقیس دختر شراحیل ملکه سباست.

مقاتل گوید: ۳۱۲ رئیس تحت مشورت او بودند و هر کدام از این رئیسان هزار مرد جنگى در اختیار داشت.

وَ لَها عَرْشٌ عَظِیمٌ‏: او را تختى بود بزرگتر از تخت تو و جلو تخت او به یاقوت سرخ و زمرد سبز و عقب آن از طلا و به جواهرات رنگارنگ، تزیین شده بود. او را هفت خانه بود و هر خانه ‏اى درى داشت بسته.

ابن عباس گوید: تخت بلقیس از لحاظ طول و عرض و ارتفاع، هر کدام سى ذراع بود.ابو مسلم گوید: مقصود از عرش، مملکت است.

وَجَدْتُها وَ قَوْمَها یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ أَعْمالَهُمْ‏:مشاهده کردم که او و مردم همگى خداى یکتا را فراموش کرده، سجده خورشید میکنند و شیطان اعمال آنها را در نظرشان آرایش داده است.

فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ فَهُمْ لا یَهْتَدُونَ‏: شیطان آنها را از راه حق باز داشته، از هدایت محروم شده بودند.

جبائى گوید: هدهد عارف به خدا نبود. این مطلب را آن طورى بیان کرد که کودکان ما بیان مى‏کنند. زیرا تکلیف مخصوص فرشتگان و جنیان و انسان است.

همانطورى که بچه ‏هاى ما عبادتهاى ما را مى‏بینند و تصور مى‏کنند که خلاف آن باطل است، هدهد هم که اعمال سلیمان را دیده بود، تصور کرد که خلاف عمل سلیمان‏ باطل است.[۳] اما این قول جبائى با ظاهر قرآن مخالفت دارد. زیرا کسى مى‏تواند تصور کند که سجده خداوند حق و سجده خورشید باطل است که خدا را بشناسد و مقام و عظمت او را فهمیده باشد. بخصوص که هدهد تزیین اعمال ایشان را به شیطان نسبت میدهد. چنین سخنى از کسى سر مى‏زند که عدل را بشناسد و بداند که کار قبیح بر خداوند متعال روا نیست.

أَلَّا یَسْجُدُوا لِلَّهِ‏: تخفیف بنا بر این است که براى تنبیه و امر به سجود باشد.یعنى آگاه باشید و خداى خود را سجده کنید.

برخى گوید: این کلام از هدهد است. هدهد هنگامى که پیش سلیمان آمد، از روى انکار و اظهار تنفر چنین گفت.

اما بنا بر تشدید، یعنى: شیطان اعمالشان را زینت داده تا خداوند یکتا را سجده نکنند.

فراء مى‏گوید: قرائت تشدید، موجب سجده قرائت نمیشود. لکن این حرف‏ درست نیست. زیرا کلام متضمن مذمت بر ترک سجود است و بنا بر این دلالت بر وجوب سجده دارد. نظیر: «وَ إِذا قِیلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمنِ قالُوا وَ مَا الرَّحْمنُ» (هنگامى که به آنها گفته مى‏شود که براى رحمان سجده کنید، گویند: چیست رحمان؟: فرقان ۶۰).

الَّذِی یُخْرِجُ الْخَبْ‏ءَ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏: خدایى که در آسمانها و زمین چیزهایى را خارج مى‏سازد که از نظرها مخفى هستند و به همین جهت پیش از آنکه بیرون آورده شوند، ادراک نمیشوند. تمام چیزهایى که خداوند آنها را از نیستى به هستى مى‏آورد، چنینند.

برخى گویند: خبأ به معنى غیب است. یعنى خداوند غیب آسمانها و زمین را میداند.

برخى گویند: خبأ آسمانها باران و خبأ زمین گیاه و درختان است.

وَ یَعْلَمُ ما تُخْفُونَ وَ ما تُعْلِنُونَ‏: و خدا به همه امور آشکار و نهان داناست.

اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ‏: خدایى که خداى عرش عظیم است و جز او خدایى نیست.

تا اینجا سخنان هدهد به پایان مى‏رسد.

ممکن است این قسمت از سخن هدهد نباشد. بلکه از خود خداوند باشد در ستایش ذات.

عرش تخت شاهى است که خدا به آن عظمت بخشیده و بر فراز آسمانهاى هفتگانه قرار داده و فرشتگان را در پیرامون آن گماشته و اعمال مردم به عرش برده میشود و برکات از ناحیه آن نازل مى‏شود و بنا بر این شأنش عظیم است همانطورى که به عظمت توصیف شده است و از اعظم مخلوقات الهى است.

 

 

 

[سوره النمل (۲۷): آیات ۲۷ تا ۳۱]

قالَ سَنَنْظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْکاذِبِینَ (۲۷)

اذْهَبْ بِکِتابِی هذا فَأَلْقِهْ إِلَیْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ ما ذا یَرْجِعُونَ (۲۸)

قالَتْ یا أَیُّهَا الْمَلَأُ إِنِّی أُلْقِیَ إِلَیَّ کِتابٌ کَرِیمٌ (۲۹)

إِنَّهُ مِنْ سُلَیْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ (۳۰)

أَلاَّ تَعْلُوا عَلَیَّ وَ أْتُونِی مُسْلِمِینَ (۳۱)

ترجمه:

سلیمان گفت: نظر مى‏کنیم ببینیم راست مى‏گویى یا از دروغگویانى؟ این نامه‏ام را ببر و بر آنها بیفکن و از آنها دور شو و ببین چه جواب میدهند؟ بلقیس گفت: اى بزرگان، نامه‏اى گرامى پیش من انداخته شده است. نامه‏اى است از سلیمان و بنام خداوند رحمان و رحیم. که: بر من برترى نجوئید و با اسلام و تسلیم نزد من آیید.

 

 

مقصود:

همین که سلیمان پوزش هدهد را شنید به منظور آزمایش او گفت:

قالَ سَنَنْظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْکاذِبِینَ‏: در باره سخن تو تحقیق مى‏کنیم، ببینیم راست مى‏گویى یا از دروغگویانى.

این تعبیر بهتر از این است که گفته شود: دروغ مى‏گویى. زیرا شخص از دروغگویان است بخاطر اینکه متمایل به آنهاست یا بخاطر اینکه خویشاوند آنهاست‏ یا بخاطر اینکه بواسطه دروغ در صف آنها قرار گرفته است.

آن گاه سلیمان نامه‏اى نوشت و مهر کرد و به هدهد داد و به او گفت:

اذْهَبْ بِکِتابِی هذا فَأَلْقِهْ إِلَیْهِمْ‏: نامه مرا ببر و بر مردم سبا بیفکن.

ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ‏: سپس در فاصله دور یا نزدیک از آنها مخفى شو.

فَانْظُرْ ما ذا یَرْجِعُونَ‏: و ببین که چه جواب مى‏دهند.

هدهد نامه را برد و در شهر انداخت.

قالَتْ یا أَیُّهَا الْمَلَأُ إِنِّی أُلْقِیَ إِلَیَّ کِتابٌ کَرِیمٌ‏: همین که بلقیس نامه را دید، بقوم خود گفت: نامه‏اى گرامى پیش من افتاده است.

قتاده گوید: وقتى که هدهد آمد، بلقیس خواب بود. نامه را انداخت و بر گلوى او افتاد. بلقیس نامه را خواند.

برخى گویند: روزنه ‏اى بود که وقتى خورشید از آنجا مى‏تابید، بلقیس به سجده مى‏افتاد. هدهد آمد و روزنه را با پر و بال خود مسدود کرد. آفتاب بر آمد و بلقیس نفهمید. برخاست که نگاه کند، هدهد نامه را پیش او انداخت. هنگامى که نامه را خواند، اشراف قوم را که ۳۱۲ نفر بودند جمع کرد و به آنها گفت: نامه ‏اى گرامى نزد من افتاده است. علت اینکه نامه را کریم مى‏خواند، این است که مهر داشت.

در حدیث است که اکرام نامه به مهر است.

برخى گویند: علت اینکه آن را کریم نامید این است که در آغاز آن نام خدا بود.

برخى گویند: بخاطر حسن خط و زیبایى الفاظ آن بود.

برخى گویند: بخاطر اینکه نامه از کسى بود که بر جن و انس و مرغان حکومت داشت و بلقیس از وجود چنین کسى خبر داشت و نامش را هم میدانست.

إِنَّهُ مِنْ سُلَیْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏: این نامه از سلیمان است و در آغاز آن‏ «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» آمده است.

أَلَّا تَعْلُوا عَلَیَّ وَ أْتُونِی مُسْلِمِینَ‏: خلاصه مطالب نامه همین است که باید بلقیس‏ و قومش اسلام را بپذیرند و نزد سلیمان روند.

بلقیس و قومش براى اولین بار با نام خداوند و کلمه «بسم اللَّه» آشنا مى‏شدند.

برخى گویند: عبارت نامه ترجمه و حکایت بعربى است و بلقیس به این الفاظ تکلم نکرد. حکایت هم بر سه قسم است:

حکایت معنى، حکایت لفظ و حکایت لفظ و معنى هر دو. و اصل در حکایت همین است که نباید از آن عدول کرد مگر بکمک قرینه.

ظاهراً «ان» به معنى «اى» است. چنان که سیبویه در باره این آیه: «وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا» گفته است.

سلیمان نوشته است که بلقیس و قومش تکبر نکنند و منقاد و تسلیم شوند و به خداى یکتا ایمان آورند. رسم پیامبران همین است که نامه‏هاى خود را کوتاه و رسا بنویسند و مردم را دعوت به اطاعت نمایند.

 

 

[سوره النمل (۲۷): آیات ۳۲ تا ۳۷]

قالَتْ یا أَیُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِی فِی أَمْرِی ما کُنْتُ قاطِعَهً أَمْراً حَتَّى تَشْهَدُونِ (۳۲)

قالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّهٍ وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِیدٍ وَ الْأَمْرُ إِلَیْکِ فَانْظُرِی ما ذا تَأْمُرِینَ (۳۳)

قالَتْ إِنَّ الْمُلُوکَ إِذا دَخَلُوا قَرْیَهً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّهَ أَهْلِها أَذِلَّهً وَ کَذلِکَ یَفْعَلُونَ (۳۴)

وَ إِنِّی مُرْسِلَهٌ إِلَیْهِمْ بِهَدِیَّهٍ فَناظِرَهٌ بِمَ یَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ (۳۵)

فَلَمَّا جاءَ سُلَیْمانَ قالَ أَ تُمِدُّونَنِ بِمالٍ فَما آتانِیَ اللَّهُ خَیْرٌ مِمَّا آتاکُمْ بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ (۳۶)

ارْجِعْ إِلَیْهِمْ فَلَنَأْتِیَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها أَذِلَّهً وَ هُمْ صاغِرُونَ (۳۷)

ترجمه:

گفت: اى بزرگان، در کارم رأى دهید. من کارى انجام نمیدهم تا شما حاضرشوید، گفتند: ما داراى نیرو و هیبتى سخت هستیم و فرمان بدست تست، ببین چه دستور میدهى؟ گفت: هنگامى که شاهان داخل شهرى شوند تباهش میکنند و بزرگان آن را ذلیل مى‏سازند و چنین مى‏کنند. من هدیه‏اى بسوى ایشان مى‏فرستم و منتظرم که فرستادگان بچه باز میگردند؟ همین که نزد سلیمان آمد، گفت: مرا به مال امداد میکنید؟ آنچه خدا بمن داده، بهتر از آن است که شما داده‏اید بلکه شما به هدیه خود خوشحالى میکنید؟ برگرد بسوى ایشان، سوگند که با لشکرى بسوى ایشان خواهم آمد که طاقت دفع آن نداشته باشند و سوگند که آنها را به خوارى و فرومایگى از آنجا اخراج خواهم کرد.

 

 

 

قرائت:

أ تمدونن: حمزه و یعقوب بیک نون مشدد و دیگران بدو نون غیر مشدد خوانده‏اند

 

 

اعراب:

حَتَّى تَشْهَدُونِ‏: نصب فعل به «ان» مضمر است و نون آن نون عماد است.

اذله: حال.

وَ هُمْ صاغِرُونَ‏: جمله حالیه.

 

 

 

مقصود:

بلقیس بر مضمون نامه سلیمان واقف گشت.

قالَتْ یا أَیُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِی فِی أَمْرِی‏: به بزرگان قوم خود گفت: بیائید در کار من بیندیشید و اندیشه صواب را باز گوئید.

فتوى حکم صوابى است که طبق آن عمل مى‏شود.

ما کُنْتُ قاطِعَهً أَمْراً حَتَّى تَشْهَدُونِ‏: من کارى نمیکنم مگر با حضور و مشورت و صوابدید شما.

بدینترتیب بلقیس با زیردستان خود مهربانى میکند و از آراء و نظرات ایشان در کارهاى مهم بهره‏مند مى‏شود.

قالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّهٍ وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِیدٍ: آنها در جوابش گفتند: ما از نظر قدرت و نیرو و شجاعت کمبودى نداریم.

وَ الْأَمْرُ إِلَیْکِ فَانْظُرِی ما ذا تَأْمُرِینَ‏: و فرمان جنگ و صلح بدست تست.

ببین چه دستور میدهى تا ما عمل کنیم. اگر نظر تو صلح باشد صلح مى‏کنیم و اگر نظرت جنگ باشد مى‏جنگیم.

قالَتْ إِنَّ الْمُلُوکَ إِذا دَخَلُوا قَرْیَهً أَفْسَدُوها: بلقیس در پاسخ آنها گفت:

هر گاه ملوک بوسیله جنگ بر شهرى دست یابند، دست بویرانى و تخریب مى‏زنند.

وَ جَعَلُوا أَعِزَّهَ أَهْلِها أَذِلَّهً: و براى اینکه بر اوضاع شهر مسلط شوند، بزرگان شهر را مورد اهانت قرار میدهند.

وَ کَذلِکَ‏ یَفْعَلُونَ‏: آنچه بلقیس بیان کرد، مورد تصدیق و تأیید خداوند قرار گرفته، مى‏فرماید: همانطورى که بلقیس گفت، صحیح است و چنین مى‏کنند.

برخى گویند: این قسمت هم تتمه گفتار بلقیس است و اتصال به سابق دارد[۴].

وَ إِنِّی مُرْسِلَهٌ إِلَیْهِمْ بِهَدِیَّهٍ فَناظِرَهٌ بِمَ یَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ‏: من هدیه ‏اى بسوى سلیمان مى‏ فرستم و منتظرم ببینم این هدیه مورد قبول ایشان واقع مى‏شود یا نه؟ بلقیس میدانست که هدایا در روح زمامداران اثر فراوان دارد. به این وسیله میخواست بداند آیا سلیمان پیامبر است یا پادشاه؟ اگر پیامبر است هدیه را نمیپذیرد و اگر ملک است هدیه را مى‏پذیرد.

در باره اینکه هدیه چه بود اختلاف است. برخى گفتند: غلامان و کنیزانى بیک لباس بودند بطورى که معلوم نمیشد کدام مرد است و کدام زن؟ و برخى‏ گفته‏اند: ۲۰۰ غلام و کنیز بود که غلامان لباس کنیز و کنیزان لباس غلام پوشیده بودند. برخى گفته‏اند: شمشیرهاى زرین بود در جلد دیبا.

هنگامى که خبر این هدایا به سلیمان رسید به جنیان دستور داد تا آجرهاى طلا ساختند و تمام راه را با آنها فرش کردند. حاملان هدیه که این وضع را مشاهده کردند، متوجه شدند که هدایاى ایشان ناچیز و بى ‏ارزش است.

برخى گفته‏اند: وى ۵۰۰ غلام و ۵۰۰ کنیز تقدیم سلیمان کرد. کنیزان را به قباها و کمربندها ملبس گردانید و دست و گردن غلامان را به طوقها و گردن‏بندهاى زرین آرایش کرد و بگوش آنها گوشواره‏هاى درنشان آویخت و آنها را سوار بر اسبهاى قیمتى که افسار آنها از طلاى مرصع به جواهرات بود کرد و همراه ۵۰۰ آجر طلا و ۵۰۰ آجر نقره و تاجى مکلل به در و یاقوت و حقه‏اى که در آن درى سوراخ نشده و نگینى، داراى سوراخى کج و معوج بود، نزد سلیمان فرستاد. مردى از بزرگان قوم بنام منذر بن عمرو با عده‏اى از مردان برازنده نیز حامل نامه‏اى بودند که بحضور سلیمان بار یافتند. در نامه نام همه هدایا نوشته و اضافه شده بود: اگر پیامبر هستى میان کنیزان و غلامان تمیز ده و پیش از آنکه حقه را بگشایى بگو که در آن چیست؟

و در آن در که در داخل حقه است، سوراخى راست بوجود آور و در نگین ریسمان کن، بدون اینکه از جن یا انسانى کمک گیرى. به فرستاده نیز دستور داد که در چهره سلیمان بنگرد اگر او را خشمگین دید پادشاه است و از او نترسد. زیرا قدرتش به پاى قدرت بلقیس نمیرسد و اگر در چهره‏اش آثار لطف دید، معلوم میشود که فرستاده الهى است.

فرستاده بلقیس حرکت کرد که نزد سلیمان رود. هدهد قبل از فرستاده نزد سلیمان آمد و جریان را به اطلاع او رسانید. سلیمان به جنیان دستور داد که خشت- هاى طلا و نقره را آماده سازند و میدانى به مساحت چند فرسخ از آن خشتها فرش سازند و اطراف میدان را دیوارى از طلا و نقره برآورند.

آن گاه به جنیان دستور داد که فرزندان خود را حاضر کنند. جمعیت فراوانى‏ جمع شدند و آنها را در سمت چپ و راست میدان بپاى داشتند و سلیمان بر تخت خود نشست و چهار هزار کرسى در سمت راست و چهار هزار کرسى در سمت چپش نهادند.

به جنیان دستور داد که صفوفى بطول چند فرسخ تشکیل دهند و همچنین انسانها و وحوش و درندگان و مرغان و …

هنگامى که فرستادگان بلقیس بمیدان رسیدند و عظمت ملک سلیمان را دیدند، به حیرت در آمدند و تمام هدایاى خود را انداختند و بحضور سلیمان آمدند.

سلیمان به نظر لطف به آنها نگریست و پرسید: چه پشت سر شماست؟

رئیس فرستادگان خصوصیات هدایا را به اطلاع سلیمان رسانید و نامه بلقیس را بحضورش تقدیم داشت. نامه را خواند و پرسید: حقه کجاست؟ حقه را بدست سلیمان دادند.

جبرئیل نازل شد و از آنچه در حقه بود به او خبر داد و سلیمان براى فرستاده بلقیس بیان داشت.

فرستاده گفت: درست است، اکنون در را سوراخ و در نگین ریسمان کن.

سلیمان کرمى خرد را مأمور این کار کرد. کرم مویى بدهان گرفت و از این سوى نگین در آن سوى رفت. آن گاه میان کنیزان و غلامان تمیز داد باین ترتیب که دستور داد صورت خود را بشویند. کنیزان بیک دست آب برداشته، در دست دیگر مى‏ریختند و صورت خود را مى‏شستند و غلامان آب را بهمان دستى که بر میداشتند به صورت مى‏زدند. کنیزان آب را به باطن دست مى‏ریختند و غلامان بظاهر آن.

کنیزان آب را بدست مى‏زدند و غلامان آب را بر دست جارى میکردند.

برخى گفته‏اند: بلقیس با هدایاى خویش عصائى فرستاد که از پادشاهان حمیر به ارث برده بود و میگفت: میخواهم سلیمان سر و ته این عصا را بما نشان دهد و جامى پیش او فرستاد که پر از آبى کند که نه از آسمان است و نه از زمین.

سلیمان عصا را بهوا انداخت و گفت: هر طرف که جلوتر به زمین آید، ته- عصاست و به سپاه دستور داد که آن قدر بدوند تا عرق کنند. آن گاه جام را از عرق ایشان‏ پر کرد و گفت: این نه از زمین است نه از آسمان‏[۵].

فَلَمَّا جاءَ سُلَیْمانَ قالَ أَ تُمِدُّونَنِ بِمالٍ‏: هنگامى که فرستاده بلقیس نزد سلیمان آمد، گفت: مرا بوسیله کثرت مال کمک مى‏کنید؟

مقصود این است که وى نیازى به مال ندارد.

فَما آتانِیَ اللَّهُ خَیْرٌ مِمَّا آتاکُمْ‏: آنچه خداوند از ملک و نبوت و حکمت به من داده، بهتر است از آنچه از دنیا و ثروت آن به شما داده است.

بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ‏: شما بهدایایى که بیکدیگر میدهید خوشحال مى‏شوید. اما من به این چیزها خوشحال نمیشوم یعنى من توجهى به مال دنیا ندارم.

سپس بفرستاده بلقیس فرمود:

ارْجِعْ إِلَیْهِمْ‏: تو با همه هدایایى که آورده‏اى نزد قوم خود برگرد.

فَلَنَأْتِیَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها: بخدا سوگند، لشکرى بر سر ایشان فرو مى‏آورم که قدرت دفع آن را نداشته باشند.

وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها أَذِلَّهً وَ هُمْ صاغِرُونَ‏: و بخدا سوگند که آنها را از شهر یا کشورشان بیرون خواهم کرد. در حالى که ذلیل و فرومایه باشند. مگر اینکه دین مرا بپذیرند و نزد من آیند.

این عکس العمل سلیمان، دلیل بسیار روشنى بود بر نبوتش. بلقیس و مردم سبا دانستند که وى فرستاده خداست و همچون ملوک دیگر شیفته مال و منال نیست.

 

 

[سوره النمل (۲۷): آیات ۳۸ تا ۴۴]

قالَ یا أَیُّهَا الْمَلَؤُا أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ (۳۸)

قالَ عِفْرِیتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ وَ إِنِّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ أَمِینٌ (۳۹)

قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ وَ مَنْ شَکَرَ فَإِنَّما یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ (۴۰)

قالَ نَکِّرُوا لَها عَرْشَها نَنْظُرْ أَ تَهْتَدِی أَمْ تَکُونُ مِنَ الَّذِینَ لا یَهْتَدُونَ (۴۱)

فَلَمَّا جاءَتْ قِیلَ أَ هکَذا عَرْشُکِ قالَتْ کَأَنَّهُ هُوَ وَ أُوتِینَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِها وَ کُنَّا مُسْلِمِینَ (۴۲)

وَ صَدَّها ما کانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنَّها کانَتْ مِنْ قَوْمٍ کافِرِینَ (۴۳)

قِیلَ لَهَا ادْخُلِی الصَّرْحَ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّهً وَ کَشَفَتْ عَنْ ساقَیْها قالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوارِیرَ قالَتْ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ (۴۴)

ترجمه:

سلیمان گفت: اى بزرگان، چه کسى تخت او را پیش از آنکه بعنوان تسلیم نزد من آیند، مى‏آورد؟ دیوى از جنیان گفت: من تخت را پیش از آنکه از جایت برخیزى نزد تو مى‏آورم و من بر این کار نیرومند و امینم. آنکه علمى از کتاب پیشش بود، گفت: من تخت او را پیش از آنکه چشمت بتو باز گردد نزد تو مى‏آورم. چون سلیمان تخت را پیش خود بر سر پا دید، گفت: این از فضل خداى من است تا مرا بیازماید که شکر میکنم یا کفر مى‏ورزم؟ هر که شکر کند، براى خود شکر میکند و هر که کفر بورزد، خدایم بى‏نیاز و کریم است. سلیمان گفت: تختش را ناشناخته کنید، ببینیم آیا هدایت مى‏شود یا از کسانى است که هدایت نمى‏شوند؟ هنگامى که آمد، گفته شد: آیا تخت تو چنین است؟ بلقیس گفت: مثل اینکه همان است و پیش از آن ما علم داشتیم و تسلیم شده بودیم. و بلقیس را آنچه جز خدا پرستش میکرد، از ایمان بخدا بازداشته بود که او از قومى کافر بود. و به بلقیس گفته شد که به ساحت قصر درآید، هنگامى که بلقیس ساحت قصر را دید گمان کرد آبى عمیق است و ساقهاى خود را برهنه کرد. سلیمان به او گفت که این ساحتى است که از شیشه ساخته شده است.

بلقیس گفت: خدایا بخود ظلم کردم و با سلیمان در برابر خداوندى که رب العالمین است، تسلیم گشتم.

 

 

لغت:

تنکیر: تغییر شی‏ء بنحوى که صاحبش آن را نشناسد.

صرح: قصر. اصل معنى این کلمه از وضوح و آشکارى است.

لجه: گرداب. محل تجمع آب.

ممدد: هموار.

 

 

مقصود:

هنگامى که فرستاده نزد بلقیس آمد و بلقیس یقین کرد که سلیمان پیامبر خداست و نمیتواند در برابر او مقاومت کند، آماده شد که بحضور سلیمان بیاید.جبرئیل خبر حرکت او را به سمع سلیمان رسانید.

قالَ یا أَیُّهَا الْمَلَؤُا أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ‏: سلیمان به بزرگان لشکر خود گفت: چه کسى تخت او را پیش از آنکه بعنوان تسلیم پیش من آیند، به اینجا مى‏آورد؟

چرا سلیمان خواست که تختش را بیاورند؟ در اینباره اقوالى است:

۱- قتاده مى‏گوید: سلیمان از تخت بلقیس متعجب شده بود. میخواست که آن را ببیند و چون دانسته بود که بلقیس مسلمان مى‏شود و گرفتن مال او پس از مسلمانى حرام میشود، میخواست که قبل از مسلمانى وى تختش را تصاحب کند[۶].

۲- ابن زید مى‏گوید: میخواست بدینوسیله عقل و درایت بلقیس را بسنجد.

۳- وهب گوید: میخواست بدینوسیله معجزه‏اى کند تا دلیلى بر صدق نبوتش باشد. زیرا بلقیس این تخت را بجا گذاشته و افرادى را به نگهبانى آن گماشته بود.

ابن عباس مى‏گوید: سلیمان مرد مهیبى بود و کسى پیش او حرف نمیزد تا وقتى که وى سؤال میکرد. روزى بر تختش نشست و در نزدیکى خود غبارى دید.

پرسید: این چیست: گفتند: یا رسول اللَّه، بلقیس است که در اینجا فرود آمده است همین موقع بود که سلیمان گفت: چه کسى تختش را پیش از آنکه نزد من آیند مى‏آورد؟

در باره کلمه «مسلمین» نیز دو وجه است:

۱- مقصود این است که آنها به حال ایمان و یکتا پرستى نزدش آیند.

۲- مقصود این است که آنها در برابر قدرت و سلطنتش تسلیم شده باشند.

قالَ عِفْرِیتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ وَ إِنِّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ أَمِینٌ‏: دیو نیرومندى از جنیان گفت: پیش از آنکه از مجلس قضاوت برخیزى تختش را پیش تو حاضر میکنم، که من بر آوردن آن در یک مدت کوتاه قادر و براى حفظ جواهراتى که در آن است، امینم.

از این جمله استفاده مى‏شود که قدرت قبل از فعل است و (چنان که متکلمین میگویند) لازم نیست بهمراه فعل باشد. زیرا دیو پیش از آنکه تخت را بیاورد، مى‏گوید: بر آوردن آن قادرم.

سلیمان از بامداد تا ظهر براى قضاوت بر مسند خود مى‏نشست، بدیو گفت:کسى میخواهم که سریع‏تر آن را حاضر کند.

قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ‏ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ‏:

وزیر سلیمان و خواهر زاده‏اش آصف برخیا که از صدیقین بود و اسم اعظم خدا را میدانست، پاسخ سلیمان را داد و براى این کار داوطلب شد.

گفته‏اند: اسم اعظم «اللَّه» و در مرحله بعد «رحمان» است. برخى گفته‏اند:«یا حى یا قیوم» است که به زبان عربى «اهیا شراهیا» مى‏شود. برخى گفته‏اند:«یا ذا الجلال و الاکرام» و برخى گفته‏اند «یا الهنا و اله کل شی‏ء إلهاً واحدا لا اله‏ الا انت» است.

برخى گفته‏اند: کسى که اسم اعظم را میدانست انسانى بود بنام «بلخیا» و برخى گفته‏اند: اسطوم و برخى گفته‏اند: خضر است. برخى گفته‏اند: جبرئیل است که به اذن خداوند در فرمان سلیمان بود. برخى گویند: خود سلیمان است که میخواست نعمت‏هاى خدا را بر خود نشان دهد. ولى این قول بعید است و مفسرین چنین قولى را نپذیرفته‏اند.

کسى که داوطلب این کار شد، دانشى از کتاب دارا بود. مقصود از کتاب بقولى لوح محفوظ و بقولى کتاب آسمانى است که بر پیامبران نازل مى‏شود. برخى گفته‏اند:مقصود کتاب (نامه) سلیمان بسوى بلقیس است.[۷] در باره‏ «قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ» اختلاف است:

برخى گویند: یعنى پیش از آنکه شخصى که به اندازه میدان دید چشم تو از تو دور است نزد تو آید، تخت را پیش تو مى‏آورم. (این معنى هم از قتاده و غلط است زیرا آن عفریت گفته بود پیش از آنکه از جایت برخیزى تخت را حاضر میکنم.مترجم).

برخى گویند: یعنى پیش از آنکه چشم تو به نهایت خود برسد و برگردد (یعنى بستن و باز کردن چشم).

سعید بن جبیر گوید: وى به سلیمان گفت: به آسمان نگاه کن. هنوز چشمش به آسمان متوجه بود که تخت را حاضر کرد.

برخى گویند: ارتداد چشم یعنى نگاه کردن با چشم تا وقتى که خسته شود و از دیدن عاجز گردد، پس مقصود این است که سلیمان چشمش را به نقطه دور دستى بدوزد، پیش از آنکه چشمش خسته شود، تخت نزد او حاضر است.

کلبى مى‏گوید: آصف به سجده افتاد و اسم اعظم خدا را بر زبان راند و دعا کرد:

تخت بلقیس به زمین فرو رفت و از جلو تخت سلیمان سر بیرون آورد.

در باره کیفیت آورده شدن تخت هم وجوهى ذکر کرده‏اند:

۱- فرشتگان تخت را به فرمان خدا آوردند

۲- باد آن را آورد.

۳- به اراده خداوند تخت به حرکت در آمد و حاضر شد.

۴- به زمین فرو رفت و از جلو سلیمان ظاهر گشت.

۵- زمین زیر آن پیچیده شد. این وجه از امام صادق (ع) روایت شده است.

۶- خداوند تخت را در جاى خود معدوم کرد و در مجلس سلیمان بوجود آورد. این قول بنا بر مذهب ابو هاشم نادرست و بنا بر مذهب ابو على جبائى که فناء بعض اجسام را جایز میداند درست است.

در این کلام حذف بسیارى است، زیرا تقدیر این است که: سلیمان به او گفت:

بیاور و او از خدا مسألت داشت و تخت حاضر شد و سلیمان آن را نزد خود بر سر پا دید.

فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی‏: هنگامى که سلیمان تخت را پیش خود دید که بهمان سرعت حاضر شده است، زبان به شکرگزارى گشوده، گفت: این از نعمت و احسان خداست بر من. زیرا انجام چنین عمل سریعى با همه صعوبت و تعذرى که دارد معجزه است و به علو قدر و جلالت و شرافت سلیمان دلالت دارد.

لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ: خداوند میخواهد با این نعمت مرا بیازماید که آیا شکرگزارى میکنم یا کفر نعمت مى‏کنم؟

 وَ مَنْ شَکَرَ فَإِنَّما یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ‏: هر که شکر کند براى خود اوست. زیرا نفع آن به خودش میرسد نه به دیگران. چنان که مى‏فرماید: «إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ» (اگر خوبى کنید، براى خودتان خوبى مى‏کنید: اسراء ۷).

وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ‏: و هر که کفران نعمت کند، خداى من به بندگان نیازمند نیست، بلکه آنها به وى محتاجند که ثواب و اجر از او بگیرند و خداى من بر همه بندگان خود چه شاکر و چه کافر و چه عاصى و چه مطیع، کریم است و کفر و عصیان ایشان وى را از فضل و احسان باز نمیدارد.

قالَ نَکِّرُوا لَها عَرْشَها نَنْظُرْ أَ تَهْتَدِی أَمْ تَکُونُ مِنَ الَّذِینَ لا یَهْتَدُونَ‏: سلیمان گفت: تخت بلقیس را بنحوى متغیر سازید که برایش ناآشنا باشد. مقصود سلیمان این بود که میزان خرد بلقیس را بدست آورد و معلوم دارد که آیا بلقیس متوجه این موضوع مى‏شود یا نه؟ برخى گفته‏اند: میخواست ببیند بلقیس از اینکه تختش را حاضر کرده‏اند متوجه عظمت خداوند و قدرت او و نبوت سلیمان مى‏شود یا نه؟

ابن عباس مى‏گوید: جواهرات و نگینهایى که بر تخت بود از آن جدا کردند.

مجاهد گوید: سرخ را سبز و سبز را سرخ کردند، عکرمه گوید: چیزى از آن جدا کردند و چیزى به آن افزودند.

فَلَمَّا جاءَتْ قِیلَ أَ هکَذا عَرْشُکِ قالَتْ کَأَنَّهُ هُوَ: هنگامى که بلقیس آمد، از او پرسیدند: آیا تخت تو چنین است؟ وى بدون اینکه جواب قطعى بدهد، گفت:

مثل اینکه خودش است! و این دلالت بر کمال عقل او میکند. نگفت: آرى. زیرا در آن تغییر مشاهده کرد و نگفت: نه، زیرا میدید با تخت خودش شبیه است. وانگهى او میدانست که آوردن تخت در این مدت کوتاه، از قدرت بشر عادى خارج است.

مقاتل گوید: او تخت را شناخت. لکن او را به اشتباه انداخته، گفتند: تخت تو چنین است؟ او هم به تردید افتاد و گفت: گویا همان است. و اگر به او گفته بودند: آیا تخت تو این است؟ میگفت: آرى.

عکرمه گوید: بلقیس حکیمه بود. فکر کرد اگر بگویم: اوست یا نه اوست،تکذیبم میکنند. از اینرو گفت: گویا اوست. آن گاه به او گفتند: همین تخت تست که درهاى بسته و نگهبانان نتوانستند آن را، محافظت کنند.

وَ أُوتِینَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِها وَ کُنَّا مُسْلِمِینَ‏: بلقیس گفت: ما پیش از دیدن این معجزه عجیب به نبوت سلیمان علم داشتیم و امر او را مطیع بودیم.

برخى گویند: این قسمت از کلام سلیمان است. یعنى ما از پیش به خدا و قدرتش علم داشتیم و در پیشگاهش اخلاص میورزیدیم، و بقولى یعنى: ما از پیش میدانستیم که بلقیس بخداى یکتا ایمان مى‏آورد.برخى گفته‏اند: این قسمت از کلام قوم سلیمان است.

وَ صَدَّها ما کانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ‏: مجاهد گوید: یعنى پرستش خورشید، بلقیس را پس از دیدن این اعجاز از عبادت خداوند بازداشت.برخى گفته‏اند: یعنى سلیمان بلقیس را از پرستش خورشید منع کرد.برخى گفته‏اند: یعنى ایمان بخدا او را از پرستش خورشید باز داشت.

إِنَّها کانَتْ مِنْ قَوْمٍ کافِرِینَ‏: بدنبال بیان فوق میگوید: بلقیس از قومى بود که خورشید مى‏پرستیدند و در میان آنها بزرگ شده بود و جز پرستش خورشید چیزى نیاموخته بود.

قِیلَ لَهَا ادْخُلِی الصَّرْحَ‏: صرح جاى گسترده و سر باز است. میگویند: هنگامى که سلیمان ملکه سبا را دید، به شیاطین امر کرد که صرح بسازند. صرح سطحى است از شیشه که در زیر آن آب است و در داخل آب ماهى و قورباغه و جانوران آبزى ریختند، آن گاه تختى در وسط آن گذاشتند و سلیمان بر روى آن نشست، برخى گفته‏اند:صرح قصر شیشه ‏اى است و از درخشندگى همچون آب است.

ابو عبیده میگوید: هر بناى شیشه ‏اى یا سنگى محکمى را صرح مى‏ نامند.

سلیمان فرمان ساختن چنین بنائى را داد براى اینکه عقل بلقیس را آزمایش کند و ببیند آیا وى با دیدن این آثار عجیب ایمان به خدا مى‏آورد یا نه؟

برخى گویند: جنیان مى‏ترسیدند که سلیمان با بلقیس ازدواج کند و همیشه‏ در اسارت سلیمان و فرزندانش باقى بمانند از اینرو پیش سلیمان به بدگویى از بلقیس پرداختند تا نسبت به او بى میل شود. گفتند: بلقیس کم عقل است و پاهایش شبیه سم الاغ است. سلیمان بلقیس را آزمایش کرد و خلاف گفته جنیان ثابت شد.

برخى گویند: به سلیمان گفته بودند که پاهاى بلقیس مو دارد. هنگامى که بلقیس پاها را عریان کرد موهاى پایش ظاهر شد و سلیمان را خوش نیامد. از جنیان در اینباره مشورت کرد، آنها براى علاج آن به ساختن حمام و تهیه نوره پرداختند و براى اولین بار نوره ساخته شد.

فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّهً وَ کَشَفَتْ عَنْ ساقَیْها: هنگامى که بلقیس آن بناى آبگینه را دید، گمان کرد که استخرى است و ساق‏هاى خود را برهنه کرد که داخل آب شود.

گویند: هنگامى که بلقیس این صحنه را دید، گفت: پسر داوود براى کشتن من هیچ راهى نداشت جز اینکه مرا در آب غرق کند؟ و غرورش اجازه نداد که اظهار ترس کند و داخل آب نشود.عادت آنها پوشیدن کفش نبود.

قالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوارِیرَ: همین که ساق خود را برهنه کرد، سلیمان به او گفت: این بناى صاف و هموار از شیشه است و آب نیست.

قالَتْ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ‏:

هنگامى که بلقیس تخت سلیمان و آن منظره عجیب را مشاهده کرد، گفت: خدایا بوسیله کفر بخودم ظلم کردم و همراه سلیمان بخدا ایمان آوردم و بدین ترتیب ایمانش کامل گردید.

گویند: هنگامى که نشست، سلیمان او را دعوت بیکتا پرستى کرد و بلقیس چون آیات و معجزات را مشاهده کرده بود اجابت کرد و ایمان آورد.

برخى گویند: چون تصور کرده بود که سلیمان قصد دارد غرقش کند، از اینرو وقتى که فهمید چنین نبوده است، گفت: بخودم ظلم کردم که در باره سلیمان گمان بد بردم.

در اینکه پس از این جریان، بلقیس چه کرد، اختلاف است. برخى گویند:سلیمان با او ازدواج کرد و او را بر سلطنت ابقاء نمود. برخى گویند: او را بعقد پادشاهى بنام تبع در آورد و او را به جاى خود برگرداند و یکى از امراى جنى یمن را مأمور به اطاعت او کرد تا هر چه میخواهد در یمن برایش بسازد.

گویند: شخصى از عبد اللَّه بن عتبه سؤال کرد که آیا سلیمان با بلقیس ازدواج کرد؟ او جواب داد: چیزى در اینباره نمیدانم. آخرین مطلبى که از او در قرآن موجود است همین است که: «أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمانَ.» در تفسیر عیاشى است که موسى بن محمد (ع) میگوید بخدمت برادرم امام على نقى (ع) رسیدم و این بعد از آنى بود که از او مواعظ زیادى شنیده و سر به اطاعتش تسلیم کرده بودم. عرض کردم: فدایت شوم. یحیى بن اکثم مسائلى از من پرسیده است حضرت خندید و فرمود: جوابش داده‏اى؟ گفتم: نه. فرمود: چرا. گفتم: نمیدانستم.

فرمود: چه مسائلى است؟ گفتم: بگوئید که آیا سلیمان به علم آصف برخیا نیاز داشت؟

و چند مسأله دیگر.

فرمود: برادر، بنویس:

بنام خداوند رحمان رحیم، در باره قول خداوند: «قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ …» سؤال کردم. او آصف برخیاست که سلیمان از آنچه او مى‏شناخت عاجز نبود. ولى میخواست که امتش- اعم از جن و انس- بدانند که آصف بعد از او حجت خداست و این از علم خود سلیمان بود که به آصف به ودیعت داده و خدا به او تفهیم کرده بود. تا بعد از سلیمان در باره امامت آصف اختلاف نکنند. هم چنان که در حیات حضرت داوود خداوند علم را به سلیمان تفهیم کرده بود تا امامت و نبوتش بعد از داوود معلوم باشد و حجت بر مردم تمام.


[۱] – این اختلاف، تقریباً به اساس اختلاف شیعه و سنى بستگى دارد. مطابق روایتى که پس از پیامبر اسلام جعل شد، گفته شد که: پیامبران ارث نمى‏گذارند و فدک را از تصرف دختر پیامبر خدا گرفتند.

فاطمه زهرا( ع) در میان جمعى از زنان به مسجد آمد و نطقى مستدل ایراد کرد و با استناد به همین آیه« وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ» رویه خلیفه را غاصبانه اعلام کرد. استدلال به این آیه شریفه منوط به این است که بگوئیم: سلیمان وارث اموال پدر بوده است. اما اگر مطابق قول جبائى فقط گفته شود: سلیمان وارث علم و حکمت و نبوت پدر بوده است، نه اموال، آیه نمى‏تواند مورد استدلال واقع شود.

بهر حال ظهور آیه شریفه هم معنى اول را تأیید میکند و دلیلى ندارد که فرزندان انبیاء از ترکه پدر محروم باشند.

[۲] – ممکن است به پاره‏اى از محتویات این روایات ایراد گرفته شود. مخصوصاً در روایت اخیر که به حکومت سلیمان یک چهره کاملا اریستوکراسى مى‏بخشد که مسلماً براى کسانى که انبیاء را انسانهایى کامل میدانند که در میان مردم و با مردمند و دیوار ضخیم اشرافیت و داشتن مقام آنها را از مردم جدا نمیکند، ناخوشایند است.

براى رفع هر گونه سوء تفاهم و ایراد، خاطر نشان میکنیم که اینگونه مطالب در متن قرآن نیست و معصومى هم آنها را بیان نکرده است.

[۳] – همانطورى که مرحوم طبرسى به جبائى ایراد میگیرد، قول جبائى ناشى از عدم دقت در خود قرآن کریم است. زیرا در عده‏اى از آیات حتى به جمادات نسبت شعور و ادراک و تسبیح و سجده داده شده است و همه اینها متفرع بر این است که اینها از روى ادراک ذاتى خویش خدا را شناخته باشند. آرى:

گر ترا از غیب چشمى باز شد با تو ذرات جهان همراز شد
جمله ذرات عالم در نهان‏ با تو میگویند روزان و شبان‏
ما سمیعیم و بصیر و باهشیم‏ با شما نامحرمان ما خامشیم‏
نطق آب و نطق خاک و نطق گل‏ هست محسوس حواس اهل دل‏

[۴] – ظاهراً باید از بیان خود بلقیس باشد. زیرا بلقیس نسبت افساد به ملوک داده و به سلیمان به نظر یک ملک مفسد مى‏نگرد نه یک نبى مصلح و اگر این قسمت از بلقیس نباشد، معنى کلام این است که سلیمان بعنوان یک ملک مفسد مورد امضاء قرآن کریم قرار گرفته است و حال آنکه هیچوقت قرآن کریم پیامبرى را مظهر فساد معرفى نمیکند و واقع امر هم همین است که پیامبران مصلح مى‏باشند نه مفسد.

[۵] – تمام این مطالب از راویان است و در متن قرآن موجود نیست. زیرا اینگونه مطالب با هدف قرآن که بیان حقیقت و ارشاد و هدایت مردم است چندان مناسبتى ندارد.

[۶] – این قول با مقام عصمت و حقیقت انبیاء منافات دارد و حتى شایسته ذکر هم نیست.

شاید مؤلف بزرگوار این قول را از اینجهت در اینجا ذکر کرده است که میزان فهم تفسیرى و اخلاص گروهى از اهل تسنن را نسبت به انبیاء عظام الهى روشن سازد. زیرا اگر نگوئیم: همه آنها اکثرشان انبیاء خدا را در حد یک انسان لغزشکار و آلوده تنزل میدهند. قول قتاده که در متن آمده، ناشى از همین طرز تفکر است.

[۷] – این قول هم بعید است، در اینجا ممکن است قول اول را ترجیح داد. چنین علمى به انسان قدرت ما فوق بشرى میدهد. از على( ع) پرسیدند: بهترین آیه در باره شما چیست؟

فرمود: این آیه: وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلًا قُلْ کَفى‏ بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ( رعد ۴۳) در این آیه على در ردیف خدا شاهد رسالت پیامبر است. آورنده تخت بلقیس در آن زمان بس کوتاه علمى از کتاب دارد ولى گواه رسالت پیامبر علم همه کتاب را داراست. همین است که به على قدرت ید اللهى داده. وقتى که علمى از کتاب آن قدرت را میدهد، علم کتاب چه قدرتى میدهد؟

قوت و فعل حق از او زده سر کنده بى‏خویشتن در از خیبر
خود چه خیبر که خیبر گردون‏ پیش این دست و پنجه هست زبون‏

 

ترجمه تفسیر مجمع البیان ج ‏۱۸

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *