ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره الفیل ۱ الی ۵

سوره الفیل‏

مکّى و به اتّفاق پنج آیه است.

فضیلت آن:

در حدیث ابى بن کعب است که هر کس آن را قرائت کند خدا او را در دوران زندگیش در دنیا از مسخ شدن و مبتلاء شدن به افترا و تهمت عافیت بخشد.

ابو بصیر از حضرت ابى عبد اللَّه علیه السلام روایت کرده که فرمود کسى که در نماز واجبش سوره فیل، ا لم تر کیف فعل ربک باصحاب الفیل، را بخواند، بنفع او گواهى و شهادت دهد در روز قیامت هر زمین و هر کوه و هر ریک به اینکه او از نمازگذاران است و در روز قیامت منادى صدا میکند راست گفتید بر بنده من، قبول کردم و پذیرفتم شهادت شما را براى او داخل کنید بنده مرا به بهشت و او را محاسبه نکنید زیرا که او از کسانیست که من دوست دارم او را و دوست دارم عمل او را و کسى که زیاد بخواند سوره لایلاف قریش را خدا او را در روز قیامت بر مرکبى از مرکبهاى بهشتى، بر انگیزاند تا بنشیند بر سفره ‏هاى نور در روز قیامت.

توضیح و وجه ارتباط این سوره با سوره قبل:

خداوند در آن سوره یاد کرد آنچه را که مهیّا ساخته بود از عذاب براى کسى که از مردم عیبجویى کند و از آنها غیبت نموده و اعتماد بدنیا نماید، و در این سوره بیان کرد آنچه را با اصحاب فیل نموده و فرمود:

[سوره الفیل (۱۰۵): آیات ۱ تا ۵]

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏

أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِأَصْحابِ الْفِیلِ (۱)

أَ لَمْ یَجْعَلْ کَیْدَهُمْ فِی تَضْلِیلٍ (۲)

وَ أَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْراً أَبابِیلَ (۳)

تَرْمِیهِمْ بِحِجارَهٍ مِنْ سِجِّیلٍ (۴)

فَجَعَلَهُمْ کَعَصْفٍ مَأْکُولٍ (۵)

 

 

ترجمه:

بنام خداوند بخشاینده مهربان

(۱) آیا ندیدى (و ندانى) که پروردگارت با صاحبان فیل (ابرهه صباح و لشگر او) چه کرد

(۲) آیا حیله ایشان را در تباهى و گمراهى نیفکند و قرار نداد

(۳) و خداوند تعالى پرندگانى گروه گروه براى (نابودى) ایشان فرستاد

(۴) آن پرندگان سنگهایى از سجّیل برایشان پرتاب مى کردند

(۵) و در نتیجه ایشان را چون کاهى که خورده شده (یا همچو کاهى که آن را حیوانات خورده و فضله انداخته باشند گردانید).

 

 

قرائت:

در شواذ قرائت ابى عبد الرحمن الم تر بسکون راء ذکر شده.

دلیل:

ابن جنى گوید: این سکون از باب شعر است نه باب قرآن براى آنچه که در آنست از استهلاک حرف و حرکت قبل از آن یعنى الف و فتحه از (ترى) ابو زید انشاد کرد و گفت: قالت سلیمى اشتر لنا سویتا، سلیمى گفت براى ما سویتى بخر، اراده کرده اشتر را و انشاد کرد و گفت:

قد حجّ فى ذا العام من کان رجى‏ فاکثر لناکرى صدق فالنجاء

امسال هر کس امید داشت موفّق شد و حج را بجا آورد، پس براى ما یک شتر نجیب کرایه نما و عجله کن.

و احذر فلا تکتر کریا اعرجا علجا اذا سار بنا عفنججا

و پرهیز کن از اینکه مرکوب لنگ کرایه کنى که از علج مکارى کافر عجمى احمق تنومند باشد که ما را حمل نماید.

شاهد این دو بیت کلمه فاکثر و فلا تکتر است که در هر دو موضع کسره حذف شده است.

لغت:

ابابیل: گروهى از پرندگان هستند در حال تفرقه دسته دسته و مفردى براى آن نیست در گفته ابى عبیده و قراء مانند عبادید، کسایى گوید: مفرد آن ابوّل مانند عجول، ابو جعفر رواسى پنداشته که شنیده است که مفرد و واحد آن اباله است.

اعراب:

کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ‏ منصوب بفعل است بنا بر مصدریّت یا بنا بر حالیّت از ربّ و تقدیرش اینست، الم تر اى فعل فعل ربّک، آیا ندید چه کارى کرد پروردگار تو یا آیا انتقام بود، فعل پروردگارت بایشان یا کیفر کردار ایشان بود و مثل این و جمله ایکه آن‏ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ‏ بود سدّ مسدّ و مفعول ترى است یعنى جاى دو مفعول ترى نشسته است.

 

 

 

قصه اصحاب الفیل‏

روایات وارده اتّفاق کرده ‏اند بر اینکه پادشاه یمن که تصمیم ویرانى کعبه‏ را گرفت، او ابرهه بن صباح اشرم بوده است و گفته‏ اند که کنیه او ابو یکسوم بوده.

واقدى گوید: آن صاحب نجاشى جد آن نجاشى بود که در عصر و زمان پیغمبر (ص) بوده است.

محمد بن یسار گوید: تبّع آمد تا وارد زمین مدینه شد و بوادى قبا فرود آمد و در آنجا چاه آبى حفر کرد که امروز آن را بئر الملک چاه شام مینامند، گوید: در این موقع در مدینه یهود و اوس و خزرج زندگى میکردند پس با آنها جنگید و آنها هم با او در روز مى‏جنگیدند، پس چون شب شد او را بمهمانى دعوت کردند، پس او شرمنده شده خواست با آنها صلح کند، پس مردى از اوس بنام احیحه بن جلاح و مردى از یهود بنام بنیامین قرظى بیرون رفت، پس احیحه به پادشاه گفت اى پادشاه ما قوم تو هستیم و بنیامین گفت این شهریست که تو با تمام قدرتت نمیتوانى آن را بگشایى و وارد شوى، گفت براى چه گفت براى اینکه آن منزل و شهر هجرت پیامبرى از پیامبران است که خدا او را از قریش مبعوث میکند گوید سپس بیرون رفته و سیر میکرد تا به نزدیکى مکّه رسید خداوند بادى بر او فرستاد پس دست و پاى او شکست و بدنش مبتلا به تشنّج و لرزیدن شد، پس فرستاد بسوى یهودیانى که با او بودند و گفت واى بر شما این چه دردى است که بمن رسیده؟

 

گفتند آیا در خاطر خودت چیزى را اندیشه کردى؟ گفت، بلى تصمیم گرفتم که کعبه و بیت اللَّه را خراب کنم، گفتند این بیت اللَّه الحرام است هر کس اراده کند بدى در باره آن هلاک شود، گفت واى بر شما پس‏ راه نجات و عافیت از آنچه من مبتلا شدم چیست؟ گفتند که در خاطر و باطن خودت نیّت کن به اینکه آن را طواف کنى و آن را بپوشانى و قربانى برایش نمایى پس در دل خود نیّت کرد که این کارها را بکند، پس خداوند او را آزاد کرد و عافیت بخشید، سپس حرکت کرد بسوى مکه تا داخل حرم شد و طواف کرد و سعى صفا و مروه نمود و بیت را پوشانید و یاد نمود داستان قربانى کردن او را در مکّه و اطعام نمودن او مردم را سپس مراجعتش به یمن و کشته شدن او و خروج پسرش را بسوى قیصر و استغاثه کردن به قیصر در آنچه را که قومش با پدرش نموده‏ اند، و اینکه قیصر براى او به نجاشى پادشاه حبشه نوشت.

پس نجاشى شصت هزار نفر با او فرستاد و روزبه را فرماندار برایشان قرار داد تا با حمیر که کشندگان پدر او بودند جنگ کردند و داخل صنعاء شده و آنجا را متصرّف و تمام یمن را در حیطه تصرّف و دولت خود آورد، و در میان اصحاب روزبه مردى بود که باو ابرهه میگفتند و او ابو یکسوم بود پس بروزبه گفت من باین امر دولت از تو شایسته ترم و او را با حیله کشت و نجاشى را راضى کرد، سپس کعبه ‏اى در یمن بنا کرد و در آن قبه‏ هایى از طلا قرار داد و مردم را امر کرد بسوى آن قصد نمایند و مراسم حج را نظیر مراسم حج بیت اللَّه الحرام در آنجا انجام دهند، و مردى از بنى کنانه بیرون رفت تا وارد یمن شد و آن کعبه صنعاء را دید، سپس در آنجا نشسته و قضاء حاجت کرد، یعنى خود را تخلیه نمود، پس ابرهه داخل بر آن شد و این نجاست را در آن دید، پس گفت چه کسى این جرئت را نمود و هتک حرمت اینجا را نموده، گفتند مردى از بنى کنانه از اهل مکّه، گفت‏ قسم به نصرانیتم که خانه کعبه را ویران میکنم تا هرگز کسى، قصد آنجا را نکند و فیل خواست که با قومش و کسانى که از مردم یمن پیرو او هستند- خروج نمایند و بیشترین پیروان او از عک و اشعریین و خثعم بودند گویند سپس حرکت کرده تا اینکه در بعضى از راه‏ها مردى از بنى سلیم را فرستاد تا اینکه مردم را دعوت کند بسوى حج خانه ‏اى که او بنا کرد بیایند پس مردى از حمس از بنى کنانه او را ملاقات کرده و او را کشت، پس این عمل نیز خشم ابرهه را افزون کرده و جدّیت کرد در رفتن از اهل طائف راهنمایى خواست، پس مردى از هذیل را که باو نفیل میگفتند با او فرستادند.

پس نفیل آنها را رهنمونى کرد تا بمغمس رسیده و فرود آمدند و از آنجا تا مکّه شش میل (حدود ۹ کیلومتر) بود پس پیش آهنگان خود را بمکّه فرستاد، و مردم مکه پناه بقله‏ هاى کوه‏ها آورده و گفتند ما طاقت جنگ با ابرهه را نداریم و در مکه جز عبد المطّلب بن هاشم که سقایت حاج را داشت و شیبه بن عثمان بن عبد الدار که پرده‏دار کعبه بود کسى نماند، پس عبد المطّلب آمد و دو طرف در خانه را گرفت و گفت:

لاهم انّ المرء یمنع رحله فامنع حلالک‏ لا یغلبوا بصلیبهم و محالهم عدوا محالک‏
لا یدخلوا البلد الحرام اذا فامر ما بدا لک‏

بار پروردگارا البتّه آدمى دفاع میکند از رحل خودش، پس تو از حلال خود دفاع کن و دشمن را از آن منع نما که مسیحیان به صلیبشان غالب و پیروز نشوند و عقوبت ایشان از روى دشمنى و عداوت غالب بر عقوبت‏ تو نگردد، داخل شهر حرام نشوند، در این صورت آنچه خواهى امر فرما و فرمان بده.

آن گاه پیش آهنگان ابرهه برخورد کردند بشتران قریش پس دویست شتر از جناب عبد المطّلب بن هاشم به یغما بردند، پس چون این خبر بگوش او رسید حرکت کرد بسوى ابرهه تا باردوى او رسید و دربان ابرهه مردى از اشعریین و او عبد المطلب (ع) را میشناخت، پس براى او از ملک اجازه ملاقات خواست و بابرهه گفت سیّد قریش که بمردم در شهر و به حیوانات وحشى و غیره در کوهستان غذا میدهد آمده، پس ابرهه به او گفت باو اجازه بدهید، و جناب عبد المطلب مردى تنومند و بلند بالا و زیبا روى بود پس چون ابو یکسوم او را دید بزرگ داشت او را که در زیر تخت بنشاند و مکروه هم دانست که او را بر تخت خویش با خود بنشاند، پس از تخت پائین آمده و بر زمین نشست و جناب عبد المطلب را در کنار خود نشانید سپس گفت حاجت تو چیست؟ فرمود حاجت من استرداد دویست شتر است که پیش آهنگان تو بغارت برده اند، ابو یکسوم ابرهه گفت بخدا قسم که چون تو را من دیدم تعجّب کردم و قیافه تو مرا گرفت، پس چون براى شترانت صحبت کردى در نظر من کوچک شدى، پس فرمود براى چه پادشاه گفت براى اینکه من آمده ‏ام به بیت و خانه شما که موجب عزّت شما و موقعیّت شما در میان عرب و فضیلت و شرافت شما بر همه مردم و دین شما که میپرستید پس من آمده ‏ام که آن را بشکنم و در راه برخورد بدویست شتر تو نمودم و من سؤال از حاجت تو کردم پس در باره شترانت سخن گفتى و در باره بیت حرفى نزدى، پس عبد المطلب فرمود اى پادشاه من در باره مالم با تو سخن گفتم، و لهذا البیت ربّ هو یمنعه، براى این خانه صاحبى است که خود سزاى دشمن لجوج را داده و از خانه خود دفاع میکند، و من اختیارى نسبت بآن ندارم، پس ابرهه ابو یکسوم از این جمله ترسید و دستور داد شتران عبد المطلب را باو بدهند، سپس برگشت و شام کرد آن شب را در حالى که ستارگان تیره و گرفته، مثل اینکه با مردم سخن میگویند، و خبر از نزول عذاب میدهند و دلیل و راهنماى ایشان حرکت کرد تا داخل حرم شد و آنها را واگذارد و اشعریها و خثعم برخاستند و نیزها و شمشیرهاى خود را شکستند و بسوى خدا بیزارى و برائت جستند که آنها را بر ویرانى کعبه و خانه خدا کمک کنند، پس چنان خوابیدند به خبیث‏ترین شبها سپس سحر برخاستند و فیلهایشان را برانگیختند و تصمیم گرفتند که در مکّه صبح نمایند.

پس فیلها را متوجّه بمکه نمودند و آنها زانو زده و نرفتند پس آنها را زدند و آنها خود را بخاک افکندند و همواره چنین بودند تا اینکه نزدیک شد که صبح کنند سپس توجّه بفیل بان نموده و گفتند تو را بخدا سوگند که بمکّه نرویم، پس آن را متوجّه به بازگشت بیمن کنید، پس هروله‏ کنان بطرف یمن حرکت کردند، پس وقتى دیدند چنین است آنها را بطرف مکّه برگردانیدند تا بهمان مکان اوّل رسیدند زانو زدند، پس چون این را دیدند و برگشتند و حال آنها چنین بود که وقتى فیل را متوجه به یمن مى کردند آنها با شور عجیب بطرف یمن میدویدند، و وقتى بسوى مکه مى راندند زانو زده و صدا میکردند و آنها اینطور بودند تا اوّل آفتاب که پرندگانى بر آنها ظاهر شد که هر کدام سه ریک در منقار و پنجه‏ هاى‏ پاداشتند، پس شروع کردند آنها را سنگ باران کردند و وقتى یکى سنگ بر سر آنها میانداخت میگذشت و پرنده دیگرى میآمد و هیچ سنگى از سنگهاى آنها بر شکمى نخورد مگر اینکه آن را پاره کرد، و به استخوانى اصابت نکرد مگر اینکه آن را سوراخ نموده و خاک نمود، و ابو یکسوم ابرهه که سنگى بر بدنش خورده بود از جا جسته و پا بفرار گذاشت ولى در هر زمانى که وارد میشد قطعه ‏اى از بدن او جدا و پاره شده و بر زمین مى ‏افتاد تا موقعى که به یمن رسید چیزى از او باقى نمانده بود، پس چون بیمن رسید سینه ‏اش شکافته و شکمش پاره و هلاک شد و هیچ کس از اشعریها و خثعم را بلا و آسیبى نرسید، و در این باره حضرت عبد المطلب علیه السلام رجز خوانده و بر حبشه نفرین میکرد و میگفت:

یا ربّ ارجو لهم سواکا یا ربّ فامنع منهم حماکا

پروردگار من براى دفع آنها جز تو امید بکسى ندارم، پروردگار من بازدار از ایشان حمایت خود را.

انّ عدو البیت من عاداکا انّهم لم یقهروا قواکا

البتّه دشمن خانه آنست که با تو دشمنى کند قطعا ایشان غلبه نکنند قوا و نیروى تو را.

گوید: و این سنگها به هیچ کس اصابت نکرد مگر اینکه او را هلاک نمود و به تمام افراد لشکر او هم اصابت نکرد بلکه عده از آنها بیرون رفته و پا بفرار گذاشتند و از همان راهى که آمده بودند برگشتند و از نفیل دلیل راهشان میپرسیدند تا آنها را براه هدایت کند، و در این معنى نفیل سرود:

ردینه لو رأیت و لن ترینه‏ لدى جنب المحصب ما رأینا

اى ردینه اگر دیده بودى آنچه ما در کنار سنگ زدن (رمى الجمار) دیدیم‏

حمدت اللَّه اذ عاینت طیرا و خفت حجاره تلقى علینا

خدا را شکر میکردى آن گه که پرندگان را میدیدى و میترسیدى سنگى را که بر ما میافکندند.

و کلّ القوم یسائل عن نفیل‏ کان علىّ للحبشان دینا

و تمام مردم از نفیل سؤال میکردند که گویا بر ذمه من براى حبشى‏ها وام و دینى دارند.

مقاتل بن سلیمان گوید: علت اینکه اصحاب فیل براى ویرانى مکّه آمدند این بود که چند نفر از جوانان قریش بعزم تجارت بزمین حبشه رفتند، پس سیر کردند تا به نزدیکى ساحل دریا رسیدند و در شنزارى از شنزارهاى معبد و کلیسایى براى نصارى دیدند که قریش آن را هیکل مینامید و نجاشى و اهل حبشه آن را ما سرخشان میگفتند، پس آن گروه منزل کردند و در آنجا هیزم جمع کرده و آتش کردند و گوشتى خریده و کباب کردند، و چون رفتند آتش را همانطور که بود گذاردند در یک روزى که باد تند میوزید پس باد آتش را بکنیسه برده و هیکل را بآتش کشید، و چون نجاشى شنید در خشم شده و ابرهه را براى ویرانى کعبه اعزام نمود.

عیاشى باسنادش از هشام بن سالم از حضرت ابى عبد اللَّه علیه السلام روایت کرده که فرمود، خداوند بر اصحاب فیل پرنده ‏اى فرستاد مانند خطاف (پرستو، چلچله) و مانند آن که در منقار آن سنگى بود مانند عدس، پس در آسمان محاذى و برابر سر مردان ایستاده، پس سنگ را بر سر او انداخته که از دبر (ضد ما فوق او) بیرون آمده و فورا هلاک‏ میشد، پس پیوسته چنین بود تا تمام آنها جز یک نفر هلاک و نابود شدند.

گوید: پس مردى از ایشان فرار کرد و مردم را از این داستان خبر میداد و او در همین تبلیغات بود که ناگاه یکى از آن پرندگان را دید و گفت این از همان پرندگان است گوید، پس آن پرنده روى سر او ایستاده، و سنگى بر سر او زد که از مقعد او بیرون آمده و او را کشت.

و عبید بن عمیر لیثى گوید: چون خدا اراده نمود که اصحاب فیل را هلاک کند، برانگیخت بر ایشان پرندگانى که از دریا ایجاد شده بودند که گویا پرستو و چلچله هستند و با هر یک از آنها سه سنگ ریز بود و آنها آمدند تا اینکه بر سر آنان صف بستند آن گاه صیحه زدند و آنچه در پا و منقار داشتند انداختند، پس هیچ سنگى از آن بر مردى نخورد مگر اینکه از طرف دیگرش بیرون آمد و اگر بر سرش میخورد از مقعد او بیرون میآمد و اگر به پهلو اصابت میکرد مانند گلوله از طرف دیگر بیرون میآمد.

و عکرمه از ابن عبّاس روایت شده گوید: خدا پرنده ابابیل (چلچله حمامى) را فرا خواند و بآنها سنگ سیاهى که بر آن گل بود داد، پس چون برابر آنها قرار گرفت آنها را بمباران (سنگ باران) کرد پس نماند هیچکس از ایشان مگر اینکه حکّه و بدن خارش گرفت و نبود آدمى از ایشان که بخاراند بدنش را مگر آنکه گوشتش ساقط و کنده میشد، و آن پرندگان، از سواحل دریا ایجاد شده بودند منقارهایى مانند پرندگان و سرهایى نظیر درندگان داشتند جلوتر از آن و بعد از آن دیده نشده بودند.

 

 

 

تفسیر:

خداوند سبحان پیغمبرش را خطاب فرمود بر بزرگ آیه‏اى که ظاهر نمود و بزرگ معجزه ‏اى که انجام داد و فرمود:

(أَ لَمْ تَرَ) یعنى آیا نمیدانى اى محمد (ص)، زیرا آن حضرت آن را ندیده بود، فراء گوید یعنى آیا خبر ندارى.

(کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِأَصْحابِ الْفِیلِ) مقاتل گوید، آن مردمى که قصد تخریب و ویران ساختن کعبه را داشتند و با آنها یک فیل بنام محمود بود، و بگفته ضحاک هشت فیل بود و بگفته واقدى دوازده فیل، و البتّه مفرد آورد براى اینکه جنس اراده نموده و این در همان سالى بود که پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله در آن بدنیا آمد، و بیشتر علماء بر این عقیده هستند.

و بگفته کلبى بیست و سه سال قبل از ولادت پیغمبر بوده، و بگفته مقاتل چهل سال، ولى قول اوّل که سال ولادت بوده صحیح است و بر این دلالت میکند آنچه یاد شده که عبد الملک بن مروان (لعنه اللَّه) بعتاب اشیم کنانى لیثى گفت اى عتاب تو بزرگ‏ترى یا رسول خدا (ص)؟ عتاب گفت رسول خدا (ص) از من بزرگتر است و من از آن حضرت مسنّ‏تر و پیرترم رسول خدا (ص) در سال آمدن فیل بمکّه متولّد شد، و من واقع شدم بر مدفوع فیل، عایشه گوید، من جلودار و راننده فیل را دیدم که هر دو نابینا و زمین‏گیر و در سر راه گدایى میکردند[۱].

(أَ لَمْ یَجْعَلْ کَیْدَهُمْ فِی تَضْلِیلٍ) آیا حیله آنها را در تباهى و گمراهى نیفکند، یعنى قرار نداد سوء قصد و نقشه ایشان را در ویران کردن بیت اللَّه الحرام و کشتن اهل مکه و اسارت و هتک حرمت ایشان را در گمراهى از آنچه قصد کردند کوشش آنها گم شد تا اینکه نرسیدند به اینکه نقش خود را پیاده کنند، و بعضى گفتند: (فِی تَضْلِیلٍ) یعنى در رفتن و بطلان نقشه.

 

(وَ أَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْراً أَبابِیلَ) و فرستاد بر سر ایشان پرندگان ابابیل را یعنى، اقاطیع که بعضى از پى دیگرى آید مانند شتران رم کرده اعشى گوید:

طریق و جبّار رواء اصوله‏ علیه ابابیل من الطیر تنعب‏

راهى که نخلهاى دراز و بلند که ریشه ‏هاى آن سیراب است دارد، و بر آن‏  پرندگانى از ابابیل (پرستو) نشسته و صدا میکنند.

امرؤ القیس گوید:

تراهم الى الداعى سراعا کانّهم‏ ابابیل طیر تحت داجن مدجن‏

مى‏ بینى ایشان را که بسرعت و شتاب بسوى مرگ روا کند مثل آنکه ایشان پرنده ابابیل (پرستو) در زیر باران هستند.

ابن عبّاس گوید: براى آنها منقارهایى بود مثل منقار پرندگان و پنجه هایى مانند پنجه سگها و بگفته ربیع دندانهایى مانند دندانهاى درندگان داشتند، و بگفته سعید بن جبیر پرنده سبزى بودند که منقار زردى داشتند و بگفته عبید اللَّه بن عمیر و قتاده پرنده سیاه دریایى بودند که در منقار و پنجه‏ هاشان سنگ ریزه داشتند، و ممکنست که مختلف بعضى سبز و بعضى سیاه بوده ‏اند.

(تَرْمِیهِمْ بِحِجارَهٍ مِنْ سِجِّیلٍ) میافکندند بر ایشان ریزه ‏هایى از سجّیل یعنى پرتاب میکردند بر ایشان سنگریزه ‏هاى محکم و سخت را که از جنس سنگ نبوده و ما سجّیل را در سوره هود تفسیر کردیم و آنچه قول در باره آن بود گفتیم دیگر تکرار معنى ندارد، موسى بن عایشه گوید: (حجاره) سنگریزه از عدس بزرگ‏تر، و از نخود کوچک‏تر است.

عبد اللَّه بن مسعود، پرندگان فریاد کردند و پس از آن سنگها را بر آنها پرتاب نمودند، پس خدا بادى را برانگیخت که سنگریزه را بر سر آنها زد و سختى آن بیشتر شد، پس هیچ سنگى از آن بر سر مردى نخورد مگر اینکه از طرف دیگر بیرون آمد، پس اگر بر سرش خورد از مقعدش بیرون آمد (فَجَعَلَهُمْ کَعَصْفٍ مَأْکُولٍ) یعنى قرار داد ایشان را مانند کاهى که‏ حیوانات آن را خورده سپس فضله نموده پس خشکیده و از هم پاشیده باشد خداوند تشبیه فرمود قطعه قطعه شدن بندها و اعضاء ایشان را بپراکنده شدن اجزاء فضله و پشکل چار پایان.

حسن گوید: ما کودکان و جوانانى بودیم در مدینه و ساق جو که عصف نامیده میشود میخوردیم، ابو عبیده گوید: عصف برگ زائد است. زجاج گوید: یعنى ایشان را مانند برگ زراعت کاه گردانیدیم، و این از بزرگ‏ترین معجزات و آیات باهره بوده که در آن زمان خداوند تعالى ظاهر فرموده براى اینکه دلالت نماید بر وجوب معرفتش و در آن برهانى براى نبوّت پیامبر ما میباشد، زیرا که آن حضرت در این سال متولّد شده است.

جماعتى از معتزله گویند: بدون شک آن معجزه ‏اى براى پیامبرى از پیامبران در آن زمان بوده و چه بسا گفته ‏اند که آن خالد بن سنان بوده است و ما نیازى باین حرفها نداریم، براى اینکه ما تجویز میکنیم اظهار معجزه را براى غیر پیامبران از ائمه علیهم السلام و اولیاء خدا، و در آن دلیل کمر شکنى براى شکستن کمر فلاسفه و ملحدین که منکر آیات خارق عادت هستند میباشد، براى اینکه امکان ندارد نسبت دادن چیزى را از آنچه خداى تعالى ذکر کرده از امر اصحاب فیل به طبیعت و عادت چنانچه صیحه آسمانى و باد صرصر و فرو رفتن در زمین و غیر آن را از آنچه را که خداى تعالى بسبب آنها هلاک نمود امتهاى گذشته را (مانند هلاک قوم عاد و ثمود و قوم لوط و شعیب و فرعون و …) زیرا ممکن نیست براى ایشان که در اسرار و رموز طبیعت ببینند فرستادن پرندگانى‏ که با ایشان سنگریزه ‏هایى باشد آماده براى هلاک مردم معیّنى که فقط هدفشان آنها باشد نه غیر آنها پس ایشان (بمباران) کنند تا هلاک شوند و بطورى بر ایشان بزنند که بر دیگرى از غیر ایشان نخورد و کسى که داراى خرد و عقل مختصرى باشد شک نمیکند که این نمیشود مگر از فعل خداى تعالى که مسبب الاسباب و آسان کننده مشکلات است و براى هیچ کس نیست که منکر این معنى و موضوع شود که پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله، وقتى این سوره را براى اهل مکّه خواند تکذیب نکردند بلکه اقرار کردند بآن و با حرص شدیدى که بر تکذیب آن حضرت داشتند، و توجّه کامل بر ردّ او وى را تصدیق نمودند، براى آنکه آنها قریب العهد باصحاب فیل بودند پس اگر این موضوع پیش ایشان حقیقت و اساسى نداشت، هر آینه آن را انکار مینمودند، و چطور حال اینکه ایشان آن را مبدء تاریخ قرار دادند چنانچه بناء کعبه و مرگ جناب قصى بن کعب و غیر آن را مبدء تاریخ قرار دادند و شعراء بسیار قصه فیل را یاد کرده و بنظم آورده و راویان از آنها نقل کرده‏اند، و از آنهاست ابیات امیه بن ابى الصلت که گوید:

انّ آیات ربّنا بیّنات‏ ما یمارى فیهنّ الّا الکفور

بیگمان آیات پروردگار ما واضح و روشن است در آنها شک و تردید نکنند مگر ناسپاسان.

حبس الفیل بالمغمس حتّى‏ ظلّ یحبو کانّه معقور

فیل‏ها در مغمس (که نام محلّى است در راه طائف) محبوس و از رفتن بسوى مکّه باز ماندند مثل آنکه دست و پاى آنها را قطع کرده ‏اند.

عبد اللَّه بن عمرو بن مخزوم گوید:

انت الجلیل ربّنا لم تدنس‏ انت حبست الفیل بالمغمس‏

تو اى پروردگار بزرگ ما منزّه و مبرّا هستى و تو آن خدایى هستى که فیل را در مغمس از پیش روى و رفتن بسوى مکه باز داشتى.

من بعد ما همّ بشى‏ء مبلس‏ حبسته فى هیئه المکر و کس‏

از بعد آنکه تصمیم گرفتند بچیز بسیار بدى که ویران کردن خانه باشد، فیل را محبوس داشتى در هیئت سر شکستگى و بیچارگى.

عبد اللَّه بن قیس رقبات در قصیده‏اى گوید:

و استملّت علیهم الطیر بالجندل حتّى کانّه مرجوم‏

پرندگان بر ایشان بسنگریزه‏هایى ظاهر شدند و ایشان را سنگباران نمودند[۲]

______________________________

[۱] – اکثر بلکه اغلب مفسّرین تاریخ نگاران قائلند که آمدن ابرهه با فیلهاى جنگى و لشکر مجهّز براى خراب کردن مکّه معظّمه در سال میلاد مسعود حضرت رسول( ص) بوده و حتّى شعراء عرب و عجم آن را به نظم در آورده از جمله مرحوم میرزا محمد صادق حسینى معروف به میرزا( صادق خان( ادیب الممالک فراهانى) که از شعراء نامى معاصر قاجار است در قصیده میلادیه خود که این نگارنده در ص ۸۲ جلد ششم گنجینه دانشمندان یاد کرده‏ام در باره آن موضوع چنین گوید:

با ابرهه گو خیر به تعجیل نیاید کارى که تو مى‏خواهى از فیل نیاید
رو تا به سرت جیش ابابیل نیاید بر فرق تو و قوم تو سجّیل نیاید
تا دشمن تو مهبط جبریل نیاید تاکید تو در مورد تضلیل نیاید
تا صاحب خانه نرساند بتو آزار زنهار بترس از غضب صاحب خانه‏
بسپار بزودى شتر سبط کنانه‏ برگیر از این راه مجو عذر و بهانه‏
بنویس به( نجاشى) اوضاع شبانه‏ آگاه کنش از بد اطوار زمانه‏
و ز طیر( ابابیل) یکى بر بنشانه‏ آن را که خبر نیست فکار است ز افکار

[۲] – مفسّرین در ترک بسم اللَّه بین دو سوره و الضحى و الم نشرح و سوره فیل و لایلاف اختلاف کرده ‏اند، و الاظهر بحسب ادلّه اثبات آنست براى اینکه مصحف و قرآن ابىّ متواتر نیست، پس دلیلى در حذف آن میان دو سوره نیست با اینکه ابن ندیم در مصحفش از فضل بن شاذان ترتیب سوره ها را یاد کرده و میان سوره، فیل و لایلاف شش سوره( ۱) تین( ۲) کوثر( ۳) قدر( ۴) کافرون( ۵) نصر( ۶) ابى لهب ذکر کرده است، و محقق بحرینى در حدائق گوید ترتیب قرآن بر مصحف کنونى از جمع کردن معصوم نیست، پس حجّتى در آن نیست، و در آن اشکال است، به اینکه بر فرض که ما قبول کردیم که جامع قرآن معصوم نبود، ولى معصومین علیهم السلام آن را تقریر کرده و قرائت آن را تجویز فرموده‏اند، بخلاف مصحف ابى که نه معصوم جمع کرده و نه تجویز نموده است.

ترجمه تفسیر مجمع البیان، ج‏۲۷

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *