ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره البروج ۱ الی ۲۲

سوره بروج‏

مکّى است و باتّفاق بیست و دو آیه است.

فضیلت آن:

ابى بن کعب از پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله روایت نموده که هر کس آن را قرائت کند خداوند باو بعدد هر روز جمعه و هر روز عرفه ‏اى که در دنیاست ده حسنه عطاء نماید.

یونس بن ظبیان از حضرت ابى عبد اللَّه صادق علیه السّلام روایت نمود که هر کس در نماز واجبش سوره. و السماء ذات البروج را که سوره پیامبرانست بخواند حشرش و اقامتش با پیامبران و مرسلین خواهد بود.

توضیح این سوره:

چون خداوند سوره گذشته را بذکر مؤمنین پایان داد این سوره را نیز بذکر مؤمنین از اصحاب اخدود شروع نمود:

 

 

 

[سوره البروج (۸۵): آیات ۱ تا ۲۲]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏

وَ السَّماءِ ذاتِ الْبُرُوجِ (۱)

وَ الْیَوْمِ الْمَوْعُودِ (۲)

وَ شاهِدٍ وَ مَشْهُودٍ (۳)

قُتِلَ أَصْحابُ الْأُخْدُودِ (۴)

النَّارِ ذاتِ الْوَقُودِ (۵)

إِذْ هُمْ عَلَیْها قُعُودٌ (۶)

وَ هُمْ عَلى‏ ما یَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِینَ شُهُودٌ (۷)

وَ ما نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلاَّ أَنْ یُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ (۸)

الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ شَهِیدٌ (۹)

إِنَّ الَّذِینَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ ثُمَّ لَمْ یَتُوبُوا فَلَهُمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ لَهُمْ عَذابُ الْحَرِیقِ (۱۰)

إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ ذلِکَ الْفَوْزُ الْکَبِیرُ (۱۱)

إِنَّ بَطْشَ رَبِّکَ لَشَدِیدٌ (۱۲)

إِنَّهُ هُوَ یُبْدِئُ وَ یُعِیدُ (۱۳)

وَ هُوَ الْغَفُورُ الْوَدُودُ (۱۴)

ذُو الْعَرْشِ الْمَجِیدُ (۱۵)

فَعَّالٌ لِما یُرِیدُ (۱۶)

هَلْ أَتاکَ حَدِیثُ الْجُنُودِ (۱۷)

فِرْعَوْنَ وَ ثَمُودَ (۱۸)

بَلِ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی تَکْذِیبٍ (۱۹)

وَ اللَّهُ مِنْ وَرائِهِمْ مُحِیطٌ (۲۰)

بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِیدٌ (۲۱)

فِی لَوْحٍ مَحْفُوظٍ (۲۲)

ترجمه:

بنام خداوند بخشاینده مهربان.

۱- سوگند به آسمانى که داراى برجهاى دوازده گانه است.

۲- سوگند بروز وعده شده قیامت.

۳- سوگند بگواهى دهنده و گواهى داده شده.

۴- ملعون شدند یاران حفره‏ها و گودالها.

۵- آتشى که داراى شعله و آتش گیرانه و هیزم بسیار بود.

۶- آن گه که ایشان بر کنار گودالها نشسته بودند.

۷- و ایشان بر آنچه بت پرستان با مؤمنان میکردند حاضر و گواه بودند.

۸- و کراهتى نداشتند کافران از مؤمنان مگر اینکه ایشان ایمان آورده بودند بخداى عزیز پسندیده.

۹- آن خدایى که تنها از آن اوست پادشاهى آسمان و زمین و خدا بر همه چیز گواه است.

۱۰- بیگمان آنان که در فتنه افکندند (سوزاندند و بآتش شکنجه دادند (مردان مؤمن و زنان مؤمنه) را سپس باز نگشتند (از کفر خود) براى ایشان عذاب دوزخ است و بر ایشان عذاب آتش سوزان.

۱۱- البتّه آنان که ایمان آوردند و کارهاى شایسته کردند براى ایشان بهشتهایى است که از زیر قصر و درختان آن جویهاى آب روانست. و این رستگارى بزرگ است.

۱۲- (اى پیامبر) البتّه گرفتن پروردگار تو بسى سخت است.

۱۳- زیرا خدا آغاز میکند آفرینش را و دیگر بار زنده گرداند.

۱۴- و او بس آمرزنده و دوستدار (مؤمنان) است.

۱۵- خداوند صاحب عرش و بزرگوار است.

۱۶- او کننده است هر چه بخواهد.

۱۷- آیا آمد بتو خبر لشگریان (کفر که در مقام آزار پیامبران بر آمدند) یعنى فرعون و ثمود.

۱۸- بلکه آنان که نگرویدند در دروغ دانستن (تو و قرآنند).

۱۹-؟

۲۰- و خدا از پس ایشان محیط است (از قبضه قدرت او بیرون نروند

۲۱- بلکه آن قرآنى بزرگوار است.

۲۲- در لوحى محفوظ است.

 

 

 

قرائت:

اهل کوفه غیر عاصم و قتیبه. المجید. بجرّ خوانده و دیگران به رفع نافع فى لوح محفوظ برفع قرائت کرده و دیگران بجرّ خوانده ‏اند.

 

 

دلیل:

ابو على گوید: کسى که مجید را رفع داده تابع شده آیه ذو العرش را و کسى که جرّ داده بعضى از نحویها آن را صفت. قول خدا ربّک. آیه‏ إِنَّ بَطْشَ- رَبِّکَ‏ قرار داده گوید: صفت عرش قرار نمیدهم. و بعضى از ایشان آن را صفت عرش قرار داده ابو زید گوید: گفته میشود مجدّت الإبل تمجّدا مجودا هر گاه شتر را در زمین پر خار چرا دهد تا سیر شود. و امجدت الإبل هر گاه آن را سیر کردم. و گفته‏اند: در هر درختى آتش است. و استمجد المرخ و العفار یعنى گردید ماجد در نشان دادن آتش و بعضى گفته ‏اند: استمجد العفار اذا کثرناه‏[۱] و دلیل نافع خواندنش محفوظ اینست که قرآن موصوف بحفظ شده در قول خداى تعالى‏ (وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ) و معناى حفظ قرآن اینست که آن مصون خواهد بود از تحریف و تبدیل و تغییر پس آن را چیزى از اینها ملحق نشود و دلیل کسى که محفوظ را جرّ داده اینست که آن را صفت لوح قرار داده پس ایشان میگویند اللّوح- المحفوظ.

 

 

 

شرح لغات:

الاخدود: شکاف عمیق در زمین است و از آنست آنچه در معجزات پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله روایت شده که آن حضرت درختى را صدا زد و فرا خواند پس آن درخت زمین را شکافت شکافتنى تا نزد پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله آمد و از آن است (خدّ) گونه که محلّ جریان اشک است. و تخدد لحمه آن گه که در گوشت راه‏هایى مانند پارگى پیدا شود.

الوقود: چیزیست از هیزم و غیره که آتش بسبب آن مشتعل و شعله‏ ور گردد. وقود: بفتح واو. و وقود، بضمّ واو: ایقاد و گیراندن و افروختن آتش است. میگویند: فتنت الشّى‏ء احرقته.

الفتین: سنگ سیاه است مثل اینکه آن محلّ سوختن است و اصل فتنه‏ آزمایش و امتحانست. سپس در عذاب استعمال میشود.

 

 

 

اعراب:

فرّاء گوید: قُتِلَ أَصْحابُ الْأُخْدُودِ. جواب قسم است چنانچه جواب‏ وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها. آیه‏ قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها. و بعضى گفته ‏اند که جواب قسم محذوف است و تقدیرش اینست. البتّه امر در پاداش و جزاى اعمال حق است. و بعضى گفته ‏اند: جواب قسم قول خدا. إِنَّ الَّذِینَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنِینَ‏ است.

و بعضى گفته ‏اند: جواب قسم قول خدا. إِنَّ بَطْشَ رَبِّکَ لَشَدِیدٌ- است.

النّار بدل از اخدود است. بدل اشتمال. بجهت اینکه اخدود شامل میشود آنچه در آنست از آتش. و ذاتِ الْوَقُودِ صفت نار است. و بر این سؤال میشود که چگونه این آتش اختصاص پیدا کرد. بوقود و حال اینکه هر آتشى برایش گیرانه است باین سؤال دو جواب داده شده (۱) اینکه گاهى آتش ذات الوقود نمیشود مثل آتش سنگ و آتش جگر (۲) اینکه وقود معرّف است پس مخصوص گردیده مثل اینکه آن بعینه وقود و آتش گیرانه است.

چنانچه فرمود: وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَهُ. پس. پس آتش گیرانه اینجا بدنهاى مردم است. إِذْ هُمْ عَلَیْها قُعُودٌ. اذ اضافه بجمله شده و آن ظرف است براى قول خدا. قُتِلَ أَصْحابُ الْأُخْدُودِ. اذ. اخبار بر ادّعا است است. و أَنْ یُؤْمِنُوا. در محلّ نصب است بقول خدا نقموا. و تقدیر اینست و ما نقموا الّا ایمانهم. فِرْعَوْنَ وَ ثَمُودَ. در موضع جرّ بدل از جنود است و ممکن است که آنها در محلّ نصب باشند باضمار فعل مثل اینکه گفته اعنى فرعون و ثمود.

داستان اصحاب اخدود

(مسلم بن حجاج قشیرى) در صحیح خود از هدیه بن خالد از حماد ابن سلمه از ثابت بن عبد الرّحمن بن ابى لیلى از صهیب از رسول خدا (ص) روایت کرده که فرمود: پادشاهى قبل از شما بود که جادوگر و ساحرى داشت و او بیمار شد گفت اجل و مرگ من رسیده یک جوانى در اختیار من گذارید تا باو سحر بیاموزم. پس جوانى باو سپردند. و آن جوان با او رفت و آمد داشت و میان منزل ساحر و قصر پادشاه راهبى سکونت داشت در دیر و صومعه ‏اش، و خدا را عبادت میکرد.

آن جوان روزى عبورش بر راهب افتاد و از سخنان او تعجّب کرده و از حالش خوشش آمده و زیاد نزد او میماند. و چون از رفتن نزد ساحر دیر میکرد ساحر او را میزد و نیز چون از رفتن نزد کسانش تأخیر میکرد او را میزدند.

پس جوان براهب شکایت کرد. و راهب باو گفت پسرم وقتى ساحر گفت چرا دیر کردى بگو کسان من مرا نگه داشتند و هر گاه کسان تو گفتند چرا تأخیر کردى بگو ساحر مرا معطّل نمود. پس در همین رفت و آمد بود که روزى مردم را دید یک اژدهاى بزرگ خطرناکى، محاصره کرده و میخواهد مردم را هلاک کند پس گفت امروز معلوم میکنم که آیا امر راهب برتر و بهتر است یا کار ساحر. پس سنگى برداشت و گفت بار خدایا اگر امر راهب محبوب‏تر است نزد تو پس این اژدها را باین سنگ بکش و سنگ بر سر اژدها زد و او را کشت و مردم راحت شده و عقب کار خود رفتند. و جوان این خبر را براهب داد وى گفت جوان بزودى تو گرفتار خواهى شد و هر گاه گرفتار شدى مرا معرّفى نکن.

و آن جوان از آن بعد شروع بمداواى مردم کرد و جذامى و برصى را معالجه و بهبودى میداد و او در این حال بود که یکى از ندیمان شاه نابینا شد پس نزد آن جوان آمده و مال بسیارى آورد و گفت مرا شفاء بده و آنچه در اینجا هست و آورده ‏ام مال تو باشد. گفت من کسى را شفا نمیدهم بلکه خداوند شفا میدهد.

پس اگر ایمان آوردى بخدا من خدا را میخوانم تا شفایت دهد. پس ندیم شاه ایمان آورده و جوان دعا نمود و خداوند او را شفا داد. پس ندیم با چشم بینا نزد پادشاه رفت پادشاه گفت فلانى که تو را شفا داد. گفت پروردگارم گفت من گفت نه پروردگار من و تو گفت آیا غیر از من خدایى براى تو است. گفت بلى پروردگار من و پروردگار تو خداست پس او را گرفت و شکنجه نمود تا او را بآن جوان راهنمایى نمود. پس مأمور فرستاد و آن جوان را دستگیر نمود و گفت بمن رسیده که تو بیماران جذامى و مبروص را شفا میدهى. گفت من احدى را. شفا نمیدهم بلکه پروردگارم شفا میدهد. گفت آیا غیر از من براى تو خدایى هست گفت بلى خداى من و تو.

پس دستور داد او را شکنجه نمودند که محرّک و معلّم اوّلى را معرّفى کند و آن قدر شکنجه ‏اش کردند تا راهب را معرّفى کرد. پس مأموران آن کافر بدبخت راهب را گرفته و ارّه بر سر او گذارده و او را دو پاره نمودند و بجوان گفت از دینت بر گرد جوان امتناع نمود. دستور داد عدّه ‏اى او را برداشته و بفلان و فلان کوه بردند اگر از دینش برگشت او را رها سازند و اگر برنگشت از بالاى کوه غلطانیده و بدرّه عمیق اندازند تا پاره پاره شود.

پس وى را بالاى کوه بردند. پس گفت بار پروردگارا خودت آنها را کفایت و شرّ ایشان را از من بگردان پس باراده خدا کوه لرزیده و تمام آنها را در دره انداخت و هلاکشان ساخت و جوان سالما نزد پادشاه آمد شاه گفت مأمورین چه شدند. گفت خداوند آنها را هلاک نمود.

پس بار دوّم امر کرد او را گرفته و در میان امواج خروشان دریا اندازند اگر از دینش بر نگشت. پس با یک کشتى بزرگ او را در میان دریا برده خواستند در دریا غرق کنند گفت بار پروردگارا خودت شرّ اینها را کفایت کن. پس کشتى غرق شده و همه مأمورین طعمه نهنگ‏ها و کوسه ماهیها شدند. و جوان نزد پادشاه آمد. گفت مأمورین چه شدند. گفت خداى من آنها را کفایت و همگى هلاک و غرق شدند گفت تو قاتل من نیستى تا اینکه هر چه من بتو میگویم انجام دهى. گفت چه کنم گفت مردم را جمع کن و مرا بدار بزن بر تنه درخت خرمایى پس تیرى از تیردان من بگیر و در مرکز کمان گذارده و بگو بنام پروردگار و خداى این جوان و کمان را بکش تا تیر بمن اصابت کرده و کشته شوم.

پس پادشاه مردم را جمع و جوان را بدار آویخت و تیرى از کیسه تیر او بکمان گذارد و گفت بنام خداى این جوان و تیر را رها نمود و تیر به پیشانى جوان خورد و شهید شد. پس مردم همه گفتند ما ایمان بخداى این جوان آوردیم.

پس بآن پادشاه جبّار بیدادگر گفتند دیدى از آنچه میترسیدى بسرت آمد و مردم همه بخداى جهان ایمان آوردند. پس آن ستمگر دستور داد که گودالها و حفره‏هاى عمیقى کندند و در آنها آتش انداخت. و گفت هر کس از دین جوان برگشت او را رها کنید و هر کس برنگشت او را در آن گودالهاى آتش اندازید.

پس مأمورین شروع کردند بانداختن مردم در آن حفره‏هاى سوزان و زنى که بچّه خرد سالى شیر خوارى در آغوش داشت آوردند. و زن میخواست که بر گردد از دین جوان که بقدرت خدا فرزند صغیرش گفت اى مادر صبر کن که تو بر حقّ هستى.

ابن مسیّب گوید: ما پیش عمر بن خطّاب نشسته بودیم که نامه ‏اى بعمر رسید که اصحاب او نوشته بودند که ما حفّارى میکردیم و آن جوان را یافتیم که دست بر پیشانى دارد و هر چه دست او را بر میداریم باز دستش را بر پیشانیش میگذارد. پس عمر نوشت هر طورى که او را یافتید همانطور دفن کنید سعید بن جبیر رحمه اللَّه روایت نموده که چون اهل اصفندهان فرار کردند عمر بن خطاب گفت ایشان نه یهودى هستند و نه نصرانى و کتابى آنها ندارند و آنها مجوس بودند.

حضرت على بن ابى طالب علیه السّلام فرمود: چرا بر ایشان کتابى بود ولى برداشته شد و جهتش این بود که ایشان پادشاهى داشتند مشروب خورد تا مست شد و با دختر خودش تجاوز کرد یا بل خواهرش (تردید از اوست) و چون بحال عادى برگشت بخواهر یا دخترش گفت راه فرار از این عمل چیست؟

گفت مردم را جمع کن و بآنها بگو که من نکاح و ازدواج و آمیزش با دختر را جایز میدانم و ایشان را امر کن که آن را حلال بدانند. پس مردم را جمع کرد و خبر داد و مردم زیر بار این رسوایى و بى ‏ناموسى نرفتند. پس آن شاه بدبخت در زمین براى آنها گودالها و حفره‏ها کند و در آن آتش افروخت و مردم را بر آن عرضه کرد و هر کس از پذیرفتن مرام او خود دارى کرد او را در آن آتش انداخت و هر کس پذیرفت او را آزاد نمود.

حسن گوید: هر گاه نزد پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله ذکر و یاد اصحاب اخدود میشد پیغمبر از سختى بلاء آنها پناه بخدا میبرد.

عیاشى باسنادش از جابر از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که‏ حضرت على علیه السّلام فرستاد نزد اسقف و بزرگ نصاراى نجران و از اصحاب اخدود سؤال کرد و او چیزى گفت. حضرت فرمود: مطلب اینطور که گفتى نیست و لیکن من بتو خبر میدهم از ایشان. خداوند مردى از حبشه را برسالت بر انگیخت و مردم حبشه او را تکذیب کردند. پس با آنها مقاتله کرد. پس مردم حبشه یاران او را کشتند و او را با بقیّه یارانش اسیر کردند سپس براى او سردابى بنا کرده و آن را پر از آتش نمودند و مردم را جمع کردند و گفتند هر کس بر دین ما و آئین ماست کنار رود و هر کس بر دین این مردم است خود را در آتش اندازد، پس یاران آن پیغمبر در افتادن در آتش از هم سبقت میگرفتند. پس زنى آوردند که بچّه شیر خوار یک ماهه در آغوش داشت و چون نزدیک آتش شد ترسید و بر طفل خردسال خود رقّت کرد. پس بچّه ‏اش بسخن آمد و گفت نترس و مرا با خودت بآتش انداز که جدّا بخدا قسم که این در راه خدا اندک است. پس خود را با طفلش بآتش انداخت. و این بچّه از آن اطفالى بود که در گهواره سخن گفت.

و نیز عیاشى باسنادش از میثم تمّار روایت کرده که گفت شنیدم حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام را که از اصحاب اخدود یاد نموده و فرمود ایشان ده نفر بودند و بر مانند ایشان ده نفر در این بازار کشته میشوند.

مقاتل گوید: اصحاب اخدود سه نفر بودند یکى در نجران و یکى در شام و یکى هم در فارس و هر سه بآتش سوختند. امّا آنکه در شام بود او انطیاخوس رومى بود و امّا آنکه در فارس بود او بخت نصر بود و امّا آنکه در زمین عرب بود پس او یوسف بن ذى نواس بود و امّا آنان که در فارس و شام بودند خداوند در باره آنها قرآن نازل نکرد (چیزى در باره آنها در قرآن نگفت) و در باره آنکه‏ در نجران بود نازل کرد و جهتش این بود که دو مرد مسلمان که انجیل تلاوت میکردند یکى از آنها در زمین تهامه بود و دیگرى در نجران یمن. یکى از آنها خود را براى کارى اجیر نمود. و او شروع بقرائت انجیل کرد. پس دختر صاحب کار دید نورى از دهان این مزدور و اجیر در موقع تلاوت انجیل بیرون مى‏ آید پس به پدرش گفت: پس پدر دختر در کمین نشست تا دید و از او پرسید و او خبر نداد و آن مرد مرتّبا از او استفسار کرد تا او را خبر از دین اسلام داد پس آن مرد پیروى کرده و با هشتاد و هفت نفر از مرد و زن ایمان آوردند و این بعد از رفع حضرت عیسى علیه السّلام بآسمان بود. پس یوسف بن ذى نواس بن شرا- حیل بن تبع حمیرى شنید پس براى آنها گودالى حفر کرد، و در آن آتش انداخت و آن مرد را حاضر و امر بکفر و عصیان نمود پس هر کس از کفر امتناع نمود او را در آن آتش انداختند و هر کس از دین عیسى علیه السّلام برگشت او را نیانداختند و ناگاه زنى را آوردند که با او طفل خردسالى بود که وقت سخن گفتنش نبود. پس چون در لب خندق آتش قرار گرفت نگاهى به پسرش کرد و برگشت. طفل بسخن آمد و گفت اى مادر من در پیش تو آتشى میبینم که هرگز خاموش نمیشود.

پس چون زن این سخن را از طفل نوزادش شنید خود را با طفلش در آتش انداخت و خداوند او را با طفلش در بهشت قرار داد. و انداختند در آتش هفتاد و هفت نفر را.

ابن عبّاس گوید: هر کس امتناع کرد که خود را در آتش اندازد او را با تازیانه میزدند پس خداوند ارواح آنها را در بهشت داخل نمود پیش از آنکه بدنهایشان بآتش اخدود برسد.

تفسیر:

خداوند سبحان سوگند یاد کرد بآسمان و فرمود (وَ السَّماءِ ذاتِ الْبُرُوجِ) پس بروج منازل رفیعه و عالیه است و مقصود در اینجا منازل خورشید و ماه و ستارگان است و آن دوازده برج است. ماه در هر برجى از آن دو روز و دو ثلث روز سیر میکند و خورشید در هر برجى یک ماه سیر میکند.

(وَ الْیَوْمِ الْمَوْعُودِ) یعنى روز قیامت بنا بگفته تمام مفسّرین و آن روزى است که مردم تمامى در آن پاداش داده میشوند و در آن فصل قضا و داورى میشود.

 

«گفتار بزرگان در معناى شاهد و مشهود»

(وَ شاهِدٍ وَ مَشْهُودٍ) در این چند قول است: 

(۱) ابن عباس و قتاده گویند که شاهد روز جمعه و مشهود روز عرفه است. و از حضرت باقر و حضرت صادق علیهما السّلام است روایت شده.

از پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله روایت شده که فرمود: روز جمعه را شاهد نامیده ‏اند براى اینکه هر کس در آن عمل کند از خوب و بد گواهى دهد. و در حدیث آمده که خورشید طلوع و غروب نکرد بر روزى که بالاتر از جمعه باشد. و در آن ساعتى است که موفّق نمیشود کسى در آن که خدا را بخیر بخواند مگر اینکه دعایش مستجاب شود و یا پناه از شرّى برد مگر اینکه خدا او را پناه دهد. و روز عرفه مشهود است مردم در آن حاضر میشوند عرفات موقف حجّ را و فرشتگان در آنجا حاضر میشوند.

(۲) ابراهیم گوید: شاهد روز نحر روز عید اضحى و قربانست و مشهود روز عرفه است.

(۳) در روایت دیگر ابن عبّاس و سعید بن مسیّب گویند شاهد محمّد صلّى اللَّه علیه و آله است و مشهود روز قیامت است. از حسن بن على علیهما السّلام هم همین را روایت کرده‏ اند. و نقد شده که مردى داخل مسجد پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله شد و دید مردى از حضرت رسول صلّى اللَّه علیه و آله حدیث میکند گوید: پس از شاهد و مشهود پرسیدم گفت بلى شاهد روز جمعه و مشهود روز عرفه است. پس از او گذشتم بدیگرى رسیدم که او هم از پیغمبر (ص) حدیث میکرد. پس از او هم از شاهد و مشهود پرسیدم گفت شاهد روز جمعه و مشهود روز قربانست. پس از آن دو گذشته بیک جوانى رسیدم که صورتش مانند دینار طلا میدرخشید و جلب نظر میکرد و او هم از پیغمبر (ص) حدیث مینمود. پس باو گفتم مرا خبر بده از شاهد و مشهود. پس گفت امّا شاهد محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و امّا مشهود پس روز قیامت است آیا نشنیده ‏اى خداوند سبحان میفرماید یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً. و نیز فرمود: ذلِکَ یَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ وَ ذلِکَ یَوْمٌ مَشْهُودٌ. پس از اوّلى پرسیدم که کیست گفتند ابن عبّاس و از دوّمى سؤال کردم گفتند ابن عمرو از سوّمى پرسیدم گفتند او حسن بن على علیهما السّلام است.[۲]

(۴) شاهد روز عرفه و مشهود روز قیامت است. ابى درداء از پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله روایت نموده که در روز جمعه زیاد بر من صلوات بفرستید پس آن روز مشهود است که فرشتگان در آن حاضر میشوند و هیچکس نیست که بر من صلوات بفرستند مگر اینکه صلوات او را بر من عرضه میکنند تا از آن فارغ شود گوید: گفتم و بعد از مرگ شما همین طور است فرمود:

انّ اللَّه حرّم على الارض، ان تأکل اجساد الانبیاء فنبىّ اللَّه حىّ یرزق‏

. بدرستى که خداوند بر زمین حرام کرده که گوشت پیامبران را بخورد و نابود کند. پس پیغمبر خدا زنده و روزى میخورد.[۳]

(۵) عکرمه گوید: شاهد فرشته ایست که بر بنى آدم گواهى میدهد، و مشهود روز قیامت است و این دو آیه را تلاوت کرد (وَ جاءَتْ کُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهِیدٌ) هر کس خواهد آمد که با او شاهد و راننده ‏اى هست‏ (وَ ذلِکَ یَوْمٌ- مَشْهُودٌ) و اقوالى دیگرى در معناى شاهد و مشهود مانند قول جبائى هست وى میگوید: شاهد کسانى هستند که شهادت و گواهى بر مردم میدهند و مشهود آنهایى هستند که شهادت بر ایشان داده شده. و قول حسین بن فضل که شاهد این امّت و مشهود امّتهاى دیگر است براى آیه شریفه‏ (لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ) و بگفته بعضى شاهد اعضاء بنى آدم و مشهود ایشانند بجهت آیه کریمه‏ (یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ) روزى که گواهى میدهد بر ایشان زبانهایشان و بگفته برخى شاهد حجر الاسود و مشهود حجّاج هستند.

و بعضى گفته‏ اند: که شاهد شبانه روز است و مشهود فرزندان آدمند و براى حضرت حسین بن على علیهما السّلام انشاد کرده ‏اند:

مضى امسک الماضى شهیدا معدّلا و خلّفت فى یوم علیک شهید

گذشت روز گذشته تو در حالى که گواه و شاهد عادلى بود و بجا گذاردى در روزى که بر تو شهادت خواهد داد.

شاهد این بیت شهید است که بمعناى روز باشد.

فان انت بالامس اقترفت اسائه فقیّد باحسان و انت حمید

پس اگر تو در دیروز مرتکب کار بدى شدى پس آن را باحسان کار خوب مقیّد نما تا تو پسندیده و ستوده شوى.

و لا ترج فعل الخیر یوما الى غد لعلّ غدا یأتى و انت فقید

و کار خوب را از امروز بفردا تأخیر میانداز زیرا ممکن است فردا بیاید و تو از دنیا رفته باشى. و بعضى گفته‏ اند: شاهد پیامبران سلف و مشهود محمّد (ص) است.

بیانش اینست‏ (وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثاقَ النَّبِیِّینَ) و آن گه که خدا پیمان از پیامبران گرفت تا قول خدا. فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَکُمْ مِنَ الشَّاهِدِینَ‏. پس گواهى دهید و من هم با شما از گواهان هستم. و بعضى گفته ‏اند: شاهد خدا و مشهود لا اله الا اللَّه. بیان آن قول خداست. شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الایه. و بعضى گفته ‏اند: شاهد خلق و مشهود حقّ است و شاعر اشاره کرده بقول خودش‏

ایا عجبا کیف یعصى الا له‏ ام کیف یجحده الجاحد

اى واى عجب چگونه خدا را معصیت مینماید یا چگونه انکار میکند آن را انکار کننده ‏اى.

و للَّه فى کلّ تحریکه و فى کلّ تسکینه شاهد

و براى خدا در هر حرکت انداختن و در هر ساکن گردانیدن شاهد، و گواهى است.

و فى کلّ شى‏ء له آیه تدلّ على انّه واحد

و در هر چیز از موجودات سماوى آفاقى و انفسى براى او نشانه و آیتى است که دلالت بر وحدانیت و یکتایى او نماید پس این هشت قول راجع به شاهد و مشهود.

(قُتِلَ أَصْحابُ الْأُخْدُودِ) یعنى لعنت بر یاران اخدود بآتش زدنشان مردم را در دنیا قبل از آخرت و مقصود از آن کافرانى هستند که گودالهایى حفر کرده و در آن آتش افروختند و مؤمنین را بآتش عذاب کردند و محتمل است که اخبار از مسلمانانى باشد که در اخدود بآتش عذاب شدند. و مقصود این است که ایشان بسبب سوختن در آتش کشته شدند. خداوند سبحان ایشان را یاد کرده و بر ایشان درود فرستاده بواسطه حسن بصیرت و صبرشان بر دینشان تا بآتش سوختند و تقیّه نکردند بسبب برگشتشان از ایمان.

(النَّارِ ذاتِ الْوَقُودِ) یعنى اصحاب آتشى که افروختند آن را براى- سوزانیدن مؤمنان. و قول خدا. (ذاتِ الْوَقُودِ) اشاره ببسیارى هیزم این آتش و بزرگداشت امر و اثر آنست زیرا آتش خالى از گیرانیدن و سوختن نیست.

(إِذْ هُمْ عَلَیْها قُعُودٌ) ابن عبّاس گوید: یعنى کفّارى که در اطراف این آتش نشسته و مؤمنان را شکنجه داده و در آتش مى ‏افکندند.

و مقاتل گوید: یعنى ایشان نشسته بودند کنار آتش و مؤمنان را بر کفر دعوت میکردند.

مجاهد گوید: کافرها نزدیک حفره‏ها و گودالهاى پر از آتش بر روى کرسیها نشسته بودند و آن قول خدا (وَ هُمْ) یعنى ملک و اصحاب او آن کسانى که حفره‏ها را کنده بودند.

(عَلى‏ ما یَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِینَ) از عرضه داشتن آنها بر آتش و برگردانید شان از دینشان‏ (شُهُودٌ) یعنى حضور و حاضر بودند.

زجاج گوید: خداوند اعلام کرد قصّه و داستان قومى را که بصیرت، و بینایى ایشان و حقیقت ایمانشان بجایى رسید که در راه خدا در آتش سوختند و صبر کردند. ربیع بن انس گوید: چون آنها را در آتش افکندند خداوند مؤمنین را نجات داد به اینکه قبل از آنکه بدنشان را آتش فرا گیرد ارواحشان را گرفت و آتش بیرون آمد تا کفّارى را که در کنار و لب اخدود بودند سوزانید.

ابى مسلم گوید: آنها دو دسته بودند یک دسته مؤمنین را عذاب میکرده و گروه دیگر نشسته و متصدّى عذاب مؤمنین نبود ولى با اینکه خود مؤمن بودند شاهد آن منظره دلخراش عذاب و شکنجه مؤمنین بودند و این عمل زشت را بر کفّار اعتراض و انکار نمیکردند مثل اینکه راضى بودند و بدشان از کردار وحشیانه آنها نمیآمد پس خداوند همه آنها لعنت فرمود.

قعود جمع قاعد و همین طور شهود جمع شاهد و ایشان تمام حاضرین قضیّه بودند یا بگوش و یا بچشم.

(وَ ما نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَنْ یُؤْمِنُوا بِاللَّهِ) ابن عبّاس گوید: یعنى کراهتى از ایشان نداشتند مگر اینکه آنها مؤمن بودند.

زجاج و مقاتل گویند: گناهى را برایشان انکار نکردند و عیبى از آنها نگرفتند مگر ایمانشان. و این مانند قول او هَلْ تَنْقِمُونَ مِنَّا إِلَّا أَنْ آمَنَّا بِاللَّهِ‏.

آیا هیچ ناراحتى و کراهتى از ما دارید مگر اینکه ما ایمان بخدا آوردیم.

جبائى گوید: این شکنجه را بایشان نکردند مگر بسبب ایمان آنها بخدا (الْعَزِیزِ) خداى توانایى که چیزى بر او ممتنع نیست آن خدایى که قهر و ستم نمیکند (الْحَمِیدِ) خدایى که در تمام افعالش پسندیده است.

(الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ) آن خدایى که براى اوست پادشاهى آسمان و زمین یعنى براى اوست تصرّف در آسمانها و زمین هیچ کس را بر او اعتراضى نیست.

(وَ اللَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ شَهِیدٌ) و خدا بر هر چیزى گواه است. یعنى گواه بر ایشان است کارهایى که آنها یا مؤمنین کردند بر او پنهان و مخفى نیست. پس‏ او کیفر کردار آنها را داده و داد مؤمنین را از ایشان میستاند.

(إِنَّ الَّذِینَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ) ابن عبّاس و قتاده و ضحّاک گویند: آن کسانى که مردان مؤمن و زنان مؤمنه را سوزانیدند و بآتش عذاب کردند و مانند آنست. آیه‏ (یَوْمَ هُمْ عَلَى النَّارِ یُفْتَنُونَ) روزى که ایشان در آتش عذاب میشوند.

(ثُمَّ لَمْ یَتُوبُوا) سپس از گناهشان توبه نکردند. و از شرکى که بود برنگشتند و البتّه عدم توبه آنها را شرط نمود زیرا اگر توبه کرده بودند وعید خدا متوجّه ایشان نمیشد.

(فَلَهُمْ عَذابُ جَهَنَّمَ) براى ایشانست عذاب دوزخ بکفرشان.

(وَ لَهُمْ عَذابُ الْحَرِیقِ) و براى ایشان است عذاب سوختن بسبب سوزانیدن مؤمنین.

سؤال: چطور بین عذاب جهنّم و عذاب حریق فاصله انداخت، و جدا جدا یاد کرد در حالى که هر دو یکیست.

جواب: مقصود از عذاب جهنّم انواع و اقسام عذاب و شکنجه ‏هاست غیر از سوختن از زقوّم و غسلین و مقامع گرزها و عمودهاى آتشین. و با این عذابهاى گوناگون بر ایشان سوختن بآتش هم هست.

ربیع بن انس گوید: براى ایشان عذاب دوزخ است در آخرت، و عذاب سوختن است در دنیا. و این چنین بود که آتش از آن گودالها بالا زد و آنها را سوخت. کلبى هم همین قول را اختیار کرده.

فرّاء گوید: آتش بالا زد و بلند شد و ایشان را بالاى اخدود آن حفره‏ها سوزانید و مؤمنین را نجات داد.

سپس خداوند سبحان یاد نمود آنچه براى مؤمنین که در آتش سوختند در بهشت مهیّا و آماده نموده. فرمود:

(إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا) البتّه آنهایى که ایمان آوردند و توحید خدا را تصدیق کردند.

(وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ ذلِکَ الْفَوْزُ الْکَبِیرُ) و کارهاى شایسته انجام دادند براى آنهاست بهشتهایى که از زیر قصر و درختان آن نهرها روانست. و این است رستگارى بزرگ و سود خالص و البتّه فوز را بکبیر توصیف کرد براى اینکه نعمتهاى عمل کنندگان نسبت بآنکسى که عمل نکرده است و بشفاعت داخل بهشت شده بزرگ است براى آنچه در آنست از احترام و بزرگداشت و بزرگوارى و کرامتهاى مخصوص. سپس براى ترسانیدن و بیم دادن کفّار و گناهکاران فرمود:

(إِنَّ بَطْشَ رَبِّکَ) البتّه مناقشه کردن و حساب کشیدن پروردگارت اى محمّد (لشدید) هر آینه سخت است. یعنى مواخذه کردن او بعذاب آن گاه که ستمکاران و ستمگران را میگیرد دردناک و سخت است. و چون بطش و گرفتن را توصیف بشدّت کرده البتّه ناراحتى و شکنجه ‏اش دو برابر است.

(إِنَّهُ هُوَ یُبْدِئُ) البتّه بیگمان اوست که خلق را در دنیا اوّل بار ایجاد میکند (وَ یُعِیدُ) و بعد در روز قیامت اعاده میکند و ایشان را براى حساب و پاداش زنده مینماید. پس مهلت دادن او گناهکاران را از روى اهمال کارى نیست.

ابن عبّاس گوید: خداوند اوّل در دنیا عذاب میکند و بعد در آخرت او را بر میگرداند و این براى اینست که ما قبل او اقتضا میکند.

(وَ هُوَ الْغَفُورُ) و اوست بخشنده و آمرزنده گناه مؤمنین از اهل طاعتش را و یعنى او بسیار آمرزنده و عادتش بخشیدن گناهانست.

(الْوَدُودُ) مجاهد گوید: اولیاء و دوستان خود را. ازهرى در تفسیر نامهاى خدا گوید: ممکن است ودود بر وزن فعول بمعناى مفعول مانند رکوب و حلوب باشد. و معنایش این باشد که بندگان صالح خدا را دوست بدارند براى آنچه از فضل و کرم او شناخته‏ اند. و براى آنچه بر ایشان از نعمت‏ها تکمیل نموده گوید: و هر دو صفت مدح است زیرا خداوند سبحان اگر دوست بدارد بندگان صالح خود را پس این فضلى است از او بر آنان. و اگر بندگان مطیع خدا را دوست بدارند پس براى شناخت و معرفت ایشانست فضل و احسان خدا را.

(ذُو الْعَرْشِ الْمَجِیدُ) صاحب عرش بزرگ است. قاریان اکثرا مجید را مرفوع خوانده ‏اند براى اینکه مجید صفت خداوند سبحانست و در غیر صفت خداى تعالى شنیده نشده اگر چه ماجد شنیده میشود. و کسى که مجید را مکسور خوانده آن را صفت عرش قرار داده است.

از ابن عبّاس روایت شده که او گوید: مقصود از مجید عرش و زیبایى آن است. و مؤید این اینست که عرش را تعریف و توصیف بکرم نموده در آیه‏ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ‏. پس نیز جایز است که موصوف بمجد هم باشد براى اینکه معناى آن کمال و علو و رفعت است.

و عرش کاملترین و بالاترین هر چیز و جامع‏ترین موجودات است در زیبایى.

(فَعَّالٌ لِما یُرِیدُ) عطاء گوید: طلب کردن چیزى او را عاجز و خسته نمیکند و چیزى را که او اراده کند برایش ممتنع نیست.

و بعضى گویند: فعّال است چیزى را که بخواهد ایجاد کند و اعاده نماید سپس خداوند سبحان یاد نمود خبر جماعت کفّار را و فرمود:

(هَلْ أَتاکَ حَدِیثُ الْجُنُودِ) آیا بتو رسید خبر آن کسانى که لشکر کشیدند براى پیامبران خدا. یعنى آیا خبر آنها بتو رسیده است.

و برخى گفته ‏اند: مقصود قطعا بتو رسیده است. سپس بیان کرد اصحاب لشکر را و فرمود:

(فِرْعَوْنَ وَ ثَمُودَ) و مقصودش اینست یاد کن اى محمّد داستان آنها را یاد کردن شخص عبرت گیرنده که چگونه تکذیب کردند پیامبران خدا را. و چگونه عذاب بایشان فرود آمد و چگونه پیامبران صبر کردند، و چگونه خدا آنها را یارى کرد.

پس تو هم صبر کن چنانچه آنها صبر کردند تا نصرت و یارى الهى بتو برسد چنانچه بایشان رسید. و این از مختصر گویى علم بدیع و اشاره فصیح چنانى است که کلام صریح هم جاى آن را نگیرد.

(بَلِ الَّذِینَ کَفَرُوا) بلکه آنهایى که کافر شدند یعنى مشرکین قریش.

(فِی تَکْذِیبٍ) تو و قرآن تواند آنها از چیزى که موجب اعتبار است اعراض کردند. و اقبال نمودند بچیزى که موجب کفر و طغیان است.

(وَ اللَّهُ مِنْ وَرائِهِمْ مُحِیطٌ) و خداوند از پشت آنها احاطه دارد یعنى ایشان در قبضه قدرت خدا و سلطنت اویند از او فوت نمیشوند مانند آنکه محاصره و احاطه شده از اطرافش و براى او امکان فرار و فوت شدن ندارد و این از بلاغت قرآنست.

(بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِیدٌ) بلکه آن قرآن مجید است.

ابن عبّاس گوید: یعنى کریم است چون کلام ربّ است یعنى چنانچه.

میگویند که آن شعر و یا سحر و یا کهانت است نیست. بلکه آن قرآن کریم، و داراى کرم بزرگ است، در آنچه عطاء میکند از خیر، قدر و مقام عظیمى دارد.

و بعضى گفته ‏اند: آن قرآن کریم است براى آنچه از معانى جلیله و دلیلهاى گرانقدر عطا میکند و براى اینکه تمام آن حکم است. و حکم بر سه قسم است چهارمى ندارد.

۱- معنایى که عمل مى ‏شود بر آن در آنچه ترسیده یا پرهیز میشود.

۲- و موعظه ‏اى که قلب را براى عمل کردن به حقّ نرم و ملایم، و آماده میکند.

۳- و دلیلى که مؤدّى بتمیز حقّ از باطل میشود در علم دین یا دنیا و علم دین اشرف از علم دنیا است. و تمام علوم موجود در قرآن است.

+

(فِی لَوْحٍ مَحْفُوظٍ) از تغییر و تبدیل و نقصان و زیاده. و این بنا بر قرائت کسى است آن را مرفوع خوانده آن را صفت قرآن قرار داده و کسى که آن را مجرور خوانده آن را صفه لوح دانسته.

پس مقصود اینست که آن محفوظ است غیر فرشتگان بر آن اطّلاع ندارند.

ابن عبّاس و مجاهد گویند: آن محفوظ است نزد خدا و آن امّ الکتاب است. و از آنست نسخه‏ هاى قرآن و کتابها و آن همان است که بلوح محفوظ معروف است. و آن درّ سفیدى است که طولش ما بین آسمان و زمین و عرضش‏ ما بین مشرق و مغرب است.

انس گوید: لوح محفوظ آن است که خدا آن را در پیشانى اسرافیل یاد کرده.

و مقاتل گوید: لوح محفوظ از راست عرش خدا قرار دارد.

_________________________________________

[۱] مرخ و عفار دو درخت هستند که از آنها دو شاخه میگیرند و بهم میزنند و از آنها آتش تولید میشود.

[۲] آرى اهل البیت ادرى بما فى البیت اهل قرآن دانند که قرآن چه گونه و بچه معنى نازل شده نه ابن عمرها. قرآن مجید هم مرد مرا دعوت بخاندان رسالت و کسانى که قرآن در خانه آنها نازل شده نموده و فرموده فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ. مخصوصا حضرت حسن سلام اللَّه علیه که سبط اوّل و دوّم حجت خداست چنان که شاعر و مدّاح خاندان رسالت گوید:

اوّلین سبط و دوّم سیّد سوّم سالار چهارمین حجت حقّ یکى از پنجتن است‏
نام نامیش حسن خلق گرامیش حسن‏ پاى تا فرق حسن بلکه حسن در حسنست‏
رو حسن موى حسن خوى حسن بو حسن‏ یک جهان کشور حسنست که در یک بدنست‏

ابن مغازلى شافعى در مناقبش از پیغمبر( ص) روایت نموده که فرمود هر کس حسنم را دوست بدارد مرا دوست داشته است و هر کس بخواهد خدا را ملاقات کند با روشنى چشم حسنم را دوست بدارد.( مترجم)

[۳] از بعضى از اخبارى که از خاندان رسالت علیهم السّلام رسیده- استفاده میشود که نه تنها ابدان انبیاء و امامان علیهم السّلام نمى‏ پوسد بلکه فرموده ‏اند:

جسد المؤمن لا یبلى فى قبره‏

مؤمن کامل هم در قبرش نمى‏پوسد و لو هزاران سال از مرگ او بگذرد و براى نمونه چند تن از بزرگانى که بدنشان در قبر شریفشان سالم مانده و بتواتر و استفاضه ثابت شده است ۱- کلینى محمّد بن یعقوب صاحب کتاب کافى در سوق شرقى بغداد ۲- شیخ صدوق محمّد بن علىّ بن بابویه مدفون در شهر رى ۳- شیخ سعید بن هبه اللَّه معروف بقطب راوندى مدفون در صحن حضرت معصومه ۴- امامزاده واجب العظیم حضرت عبد العظیم- حسنى علیه السّلام مدفون در رى ۵- امامزاده طاهر علیه السّلام مدفون در صحن شاه عبد العظیم ۶- امامزاده خمین بعد از صدها سال در سال هزار سیصد و نود و شش قمرى بدنش در خمین کشف شد ۷- حرّ بن یزید ریاحى( مدفون در کربلا ۸- حذیفه بن الیمان صحابى که در زمان ملک غازى در سال ۱۳۴۰ هجرى در کنار دجله در نزدیکى مدائن بوسیله طغیان شط قبرش خراب و بوسیله هزاران نفر تشییع و در جوار سلمان پاک دفن و بعد از ۱۳۰۰ سال بدنش سالم و درست بود و ده‏ها نفر دیگر که مجال ذکر آنها نیست.( مترجم)

 

ترجمه تفسیر مجمع البیان، ج‏۲۶، ص: ۴۳۰

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *