کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره الاعراف آیه ۷۲ ـ۵۹

۷- النوبه الاولى‏

(۷/ ۷۲- ۵۹)

قوله تعالى: لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى‏ قَوْمِهِ‏ فرستادیم نوح را بقوم خویش‏ فَقالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ‏ گفت: اى قوم خداى را پرستید ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ‏ نیست شما را خداى جز از وى‏ إِنِّی أَخافُ عَلَیْکُمْ‏ من مى‏ترسم بر شما عَذابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ‏ (۵۹) از عذاب روزى بزرگ.

قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ‏ سران قوم وى گفتند: إِنَّا لَنَراکَ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ‏ (۶۰) ما ترا در گمراهى آشکارا مى‏ بینیم.

قالَ یا قَوْمِ‏ نوح گفت: اى قوم! لَیْسَ بِی ضَلالَهٌ بمن هیچ گمراهى نیست‏ وَ لکِنِّی رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِینَ‏ (۶۱) لکن من فرستاده‏ اى‏ ام از خداوند جهانیان.

أُبَلِّغُکُمْ رِسالاتِ رَبِّی‏ میرسانم بشما پیغامهاى خداوند خویش‏ وَ أَنْصَحُ لَکُمْ‏ و شما را نیک میخواهم‏ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ‏ (۶۲) و از خداى آن دانم که شما ندانید.

أَ وَ عَجِبْتُمْ‏ شگفت میدارید أَنْ جاءَکُمْ ذِکْرٌ مِنْ رَبِّکُمْ‏ که بشما آمد یاد کردى از خداوند شما عَلى‏ رَجُلٍ مِنْکُمْ‏ بر مردى هم از شما، آدمى همزبان شما لِیُنْذِرَکُمْ‏ تا آگاه کند و بیم نماید شما را وَ لِتَتَّقُوا و تا پرهیزید از عذاب و خشم خداى‏ وَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ‏ (۶۳) و تا مگر بر شما ببخشایند.

فَکَذَّبُوهُ‏ دروغ زن گرفتند وى را فَأَنْجَیْناهُ‏ برهانیدیم او را وَ الَّذِینَ‏ مَعَهُ فِی الْفُلْکِ‏ و ایشان را که با او بودند در کشتى‏ وَ أَغْرَقْنَا الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا و به آب بکشتیم ایشان را که بدروغ فرا میداشتند سخنان ما را إِنَّهُمْ کانُوا قَوْماً عَمِینَ‏ (۶۴) که قومى بودند ایشان از شناخت حق نابینایان.

وَ إِلى‏ عادٍ أَخاهُمْ هُوداً و فرستادیم به عاد مرد ایشان هود قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ‏ ایشان را گفت: اى قوم! اللَّه را پرستید ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ‏ نیست شما را خدایى جز از وى‏ أَ فَلا تَتَّقُونَ‏ (۶۵) از خشم و عذاب وى بپرهیزید.

قالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ‏ سران و سروران کافران از قوم وى گفتند: إِنَّا لَنَراکَ فِی سَفاهَهٍ ما ترا درسست خردى و نادانى مى ‏بینیم‏ وَ إِنَّا لَنَظُنُّکَ مِنَ الْکاذِبِینَ‏ (۶۶) و ترا از دروغ زنان مى ‏پنداریم.

قالَ یا قَوْمِ لَیْسَ بِی سَفاهَهٌ گفت: اى قوم! بمن هیچ سست خردى نیست‏ وَ لکِنِّی رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِینَ‏ (۶۷) لکن من فرستاده ‏اى‏ ام از خداوند جهانیان.

أُبَلِّغُکُمْ رِسالاتِ رَبِّی‏ میرسانم بشما پیغامهاى خداوند خویش‏ وَ أَنَا لَکُمْ ناصِحٌ أَمِینٌ‏ (۶۸) و من شما را نیکخواهى استوارم.

أَ وَ عَجِبْتُمْ‏ شگفت میدارید أَنْ جاءَکُمْ ذِکْرٌ مِنْ رَبِّکُمْ‏ که بشما آمد یاد کردى از خداوند شما عَلى‏ رَجُلٍ مِنْکُمْ‏ بر مردى از شما، آدمى‏اى همزبان شما لِیُنْذِرَکُمْ‏ تا آگاه کند و بیم نماید شما را وَ اذْکُرُوا إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفاءَ یاد کنید که شما را خلیفتان و پس نشینان زمین کرد مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ‏ از پس قوم نوح‏ وَ زادَکُمْ فِی الْخَلْقِ بَصْطَهً و شما را در آفرینش و قوام و صورت بسطت افزود زیادت کرد فَاذْکُرُوا آلاءَ اللَّهِ‏ یاد کنید نیکوکاریهاى اللَّه بر خویشتن‏ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ‏ (۶۹) تا مگر پیروز آئید.

قالُوا گفتند قوم وى: أَ جِئْتَنا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ‏ بما آمدى تا فرمایى ما را و گویى ما را که خدایى پرستید یگانه‏ وَ نَذَرَ و فرمایى ما را تا فرو گذاریم‏ ما کانَ یَعْبُدُ آباؤُنا آنچه پدران ما مى ‏پرستیدند فَأْتِنا بِما تَعِدُنا آن عذاب که ما را بآن تهدید میکنى بما آر إِنْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقِینَ‏ (۷۰) اگر از راستگویانى.

قالَ‏ هود گفت ایشان را: قَدْ وَقَعَ عَلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ‏ واجب گشت شما را از خداوند شما رِجْسٌ وَ غَضَبٌ‏ عذابى و خشمى‏ أَ تُجادِلُونَنِی‏ با من پیکار میکنید فِی أَسْماءٍ در کار این پرستیدگان و نامهایى‏ سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ‏ که شما و پدران شما آن را نام نهادید ما نَزَّلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ‏ فرو نفرستاد اللَّه آن پرستیدگان را هیچ حجت [و پرستنده آن را هیچ عذر] فَانْتَظِرُوا چشم میدارید [آن عذاب را که میخواهید] إِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِینَ‏ (۷۱) من با شما از چشم دارندگانم بودنى را.

فَأَنْجَیْناهُ‏ برهانیدیم هود را وَ الَّذِینَ مَعَهُ‏ و ایشان که با وى بودند بِرَحْمَهٍ مِنَّا ببخشایشى از ما وَ قَطَعْنا دابِرَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا و بریدیم بیخ ایشان که دروغ مى ‏شمردند پیغامهاى ما وَ ما کانُوا مُؤْمِنِینَ‏ (۷۲) و ایشان گرویدگان نبودند.

النوبه الثانیه

قوله تعالى: لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى‏ قَوْمِهِ‏- و هو نوح بن لمک بن متوشلخ بن اخنوخ، و هو ادریس بن برد بن مهیائیل بن قینان بن انوش بن شیث بن آدم، و هو اول نبى بعد ادریس، ارسله اللَّه تعالى الى ولد قابیل و من تابعهم من ولد شیث.

و کان نوح نجارا، بعثه اللَّه الى قومه، و هو ابن اربعین سنه، و بقى فى قومه یدعوهم الف سنه الا خمسین عاما، ثم عاش بعد الطوفان ستین سنه حتى کثر الناس و نشوا. و نام‏ وى سکن بود و از بس که بر قوم خود نوحه کرد او را نوح نام کردند، و نهصد و پنجاه سال قوم را دعوت کرد. هر روز که بر آمد شوخ‏تر و متمردتر و عاصى ‏تر بودند، و آخر از اول صعب‏تر و کافرتر بودند. همى گفتند: این آن مرد است که پدران ما او را خوار داشتند، و از وى هیچ نپذیرفتند، و هر روز وى را چند بار بزدندى، چنان که بیهوش شدى.

چون بهش باز آمدى، گفتى: اللهم اغفر لقومى فانهم لا یعلمون. امید میداشت که ایمان آرند، از آن همى گفت: «اغفر لقومى» تا آنکه او را گفتند: لَنْ یُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِکَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ‏. پس از ایمان ایشان نومید شد، گفت: رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْکافِرِینَ دَیَّاراً. چون ایشان را دعوت کردى، گفتى:

یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ‏- کسایى غیره بجرّ خواند بر نعت اله. باقى برفع خوانند بر تقدیر: ما لکم غیره من اله، او ما لکم اله غیره. إِنِّی أَخافُ عَلَیْکُمْ‏ ان لم تؤمنوا عَذابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ‏ یعنى یوم القیامه. این خوف ایجاب است نه خوف شک.

قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ‏- الملا الاشراف و الکبراء یملئون العین و القلب عند المشاهده. قال ثعلب: الملا القوم و النفر و الرهط لیس فیهم امرأه. إِنَّا لَنَراکَ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ‏- اى بیّن، لانه ضلال و باطل.

قالَ یا قَوْمِ لَیْسَ بِی ضَلالَهٌ- این باء لزوم است، تأویله لیس فى ضلاله، وَ لکِنِّی رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِینَ‏- ارسلنى الیکم.

ابلغکم- بتخفیف قراءت بو عمرو است، لقوله تعالى: أُبَلِّغُکُمْ رِسالاتِ رَبِّی‏، قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ‏. باقى همه بتشدید خوانند، و اختیار بو عبیده و بو حاتم اینست، لانها اجزل اللغتین، و لقوله: بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ‏، وَ أَنْصَحُ لَکُمْ‏ النصح خلاف الغش، و معنى «أَنْصَحُ لَکُمْ» اى ادعوکم الى ما دعانى اللَّه الیه، وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ‏ فى نزول العذاب بکم‏ ما لا تَعْلَمُونَ‏ انتم. این سخن از بهر آن گفت که قوم نوح هرگز هلاک هیچ قوم و عذاب هیچ امت ندانسته بودند، و نشنیده، و امتهاى دیگر همه آن بودند که هلاک قوم نوح شنیده بودند، و همه پیغامبران قوم خود را بآن ترسانیدند، چنان که هود قوم خود را گفت: إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ‏، و صالح قوم خود را گفت: إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عادٍ، و شعیب قوم خود را گفت: أَنْ یُصِیبَکُمْ مِثْلُ ما أَصابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صالِحٍ‏، و یقال: وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ‏ من انه غفور لمن رجع عن معاصیه، و أن عذابه الیم لمن اصرّ علیها و گفته ‏اند: مهینان قوم نوح کهینان را گفتند: ما هذا الا بشر مثلکم فتتبعونه؟

این بشرى همچون شما است چرا بر پى او روید؟ نوح ایشان را جواب داد:

أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَکُمْ ذِکْرٌ مِنْ رَبِّکُمْ‏- تعجب استنکار است و استنکار و انکار متقاربند، و در قرآن بیشتر تعجب بر معنى انکار است. ذِکْرٌ مِنْ رَبِّکُمْ‏- این ذکر بمعنى رسالت است، و در قرآن این را نظایر است: عَلى‏ رَجُلٍ مِنْکُمْ‏ من جملتکم، تعرفون نسبه، لینذرکم العذاب فى الدنیا، وَ لِتَتَّقُوا» عباده الاصنام، و لکى ترحموا فلا تعذبوا، فکذبوه یعنى نوحا.

قتاده گفت و ابن جریح و محمد بن کعب القرظى که هشت کس بودند: نوح و زن وى و سه پسر: سام و حام و یافث و زنان ایشان. ابن عباس گفت: هشتاد کس بودند چهل مرد و چهل زن. پس رب العالمین همه را عقیم کرد که از ایشان نژاد نه پیوست‏ مگر سه پسر نوح، سام و حام و یافث و خلق همه از نژاد ایشان‏اند. زهرى گفت:

عرب و اهل فارس و روم و شام و یمن از فرزندان سام، و ترک و صقالبه و یأجوج و مأجوج از فرزندان یافث، و سند و هند و زنج و حبشه و بربر و نوبه و همه سیاهان از فرزندان حام. و سیاهى ایشان از آن بود که حام در کشتى با اهل مباشرت کرد، و نوح دعاء کرد تا رب العزه نطفه وى بگردانید.

تاریخیان گفتند: ولد یافث هفت برادر بودند: ترک و خزر و صقلاب و تاریس و منسک و کمارى و الصین، و مسکن ایشان از حد مشرق تا جهت شمال بود.

و ولد حام نیز هفت برادر بودند: سند و هند و زنج و قبط و حبش و نوبه و کنعان، و مسکن ایشان از حد جنوب تا دبور و تا صبا بود، و سام را پنج پسر بود: ارم و ارفخشد و عالم و یفر و اسود. و عالم پدر خراسان بود، و هو خراسان بن عالم بن سام بن نوح. و اسود پدر فارس بود، و هو فارس بن الاسود بن سام، و یفر پدر روم بود، و هو الروم بن الیفر بن سام و میگویند: سام را پسرى بود نام وى تارخ، و این تارخ پدر کرمان و ارمین بود، کرمان بن تارخ بن سام. و ارمین بن تارخ بن سام صاحب ارمینیه این دیار و بلاد معروف همه بنام ایشان باز خوانند.

و ارم مهینه پسران سام بود، و هفت پسر داشت: عاد و ثمود و صحار و طسم و جدیس و جاسم و وبار.

مسکن عاد بزمین یمن بود، و ثمود از حد حجاز تا به شام، و طسم به عمان و بحرین، و جدیس بزمین یمامه، و صحار از حد طائف تا بجبال طیئ، و جاسم از حد حرم تا به صفوان، و وبار بزمین وبار، و این اولاد ارم بزبان عربى مخصوص بودند، و ایشان عرب اول بودند که نسل و نژاد ایشان هم در آن عهد بریده گشت.

فَکَذَّبُوهُ فَأَنْجَیْناهُ وَ الَّذِینَ مَعَهُ فِی الْفُلْکِ وَ أَغْرَقْنَا الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا إِنَّهُمْ‏ کانُوا قَوْماً عَمِینَ‏- اى عموا عن الایمان و الهدى، و عمیت قلوبهم عن معرفه اللَّه و قدرته.

وَ إِلى‏ عادٍ أَخاهُمْ هُوداً- اخاهم منصوب است به ارسال، یعنى: و أرسلنا الى عاد اخاهم، این برادرى در نسب است نه در دین، و هود از صمیم قوم عاد بود و اشراف ایشان، و هو هود بن خالد بن الخلود بن عیص بن عملیق بن عاد، و ایشان را عمالقه از بهر آن گویند که فرزندان عملیق‏ اند، و هو عملیق بن عاد بن ارم بن سام بن نوح، هود ایشان را گفت: یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ أَ فَلا تَتَّقُونَ‏ تقوى نامى است همه هنرها را، و در قرآن بیشتر بمعنى توحید است.

قالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا من قومه‏ إِنَّا لَنَراکَ فِی سَفاهَهٍ- السفاهه خفّه العلم و الرأى، یقال: ثوب سفیه، اذا کان خفیفا. وَ إِنَّا لَنَظُنُّکَ مِنَ الْکاذِبِینَ‏- فیما تدّعى من الرساله.

قالَ یا قَوْمِ لَیْسَ بِی سَفاهَهٌ- این دلیل است بر حسن ادب وى و نیکویى جواب در مخاطبه، که آن سفاهت که با وى نسبت کردند از خود نفى کرد، و بر آن نیفزود آن گه گفت: وَ لکِنِّی رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِینَ‏- دلیل است که مردم بوقت ضرورت و حاجت روا باشد که صفت خود باز کند، و از خصال حمیده خود خبر دهد بر وجه اخبار نه بوجه تمدح. أُبَلِّغُکُمْ رِسالاتِ رَبِّی‏- التی ارسلنى بها الیکم، وَ أَنَا لَکُمْ ناصِحٌ‏ فیما ادعوکم الیه، مخلص فیما اؤدّى الیکم، أَمِینٌ‏ عند اللَّه على ما ابلغکم عن اللَّه. و یقال: امین عندکم اى کنت فیکم امینا فکیف تکذبوننى؟

أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَکُمْ ذِکْرٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَلى‏ رَجُلٍ مِنْکُمْ لِیُنْذِرَکُمْ‏- سبق تفسیره.

وَ اذْکُرُوا إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ‏- میگوید: زیاد کنید این نعمت که اللَّه با شما کرد که شما را ساکنان زمین کرد از پس قوم نوح، و مساکن و منازل و اموال ایشان بشما داد. و کان مساکنهم فى الاحقاف من رمل عالج من حضرموت الى‏ بحرعمان.

وَ زادَکُمْ فِی الْخَلْقِ بَصْطَهً- این خلق را دو معنى گفته‏ اند: یکى آنکه بمعنى خلقت است. میگوید: شما را در خلقت و صورت افزونى داد که بالاى ایشان دوازده گز بود بیک قول، و هفتاد گز بیک قول، و هشتاد گز بیک قول، و از منکب ایشان تا بانگشتان دوازده گز بود. کلبى گفت: درازترین ایشان صد گز بود، و کوتاه‏ترین ایشان شصت گز. وهب گفت: سر ایشان چند قبه‏ اى بود عظیم، و چشم خانه ایشان ددان بیابانى در آن رفتندى، و آن را مسکن و مأوى گرفتندى‏ معنى دیگر. وَ زادَکُمْ فِی الْخَلْقِ بَصْطَهً اى: فى الناس قوه و غلبه علیهم. میگوید: شما را افزونى داد تا بر مردمان تطاول کردید، و بر ایشان غلبه کردید. و این آن بود که عادیان در عهد خویش بر همه اولاد سام و حام و یافث غلبه کردند، و مستولى گشتند، و این در عصر شدید بن عمیق بود، که پسر برادر را ضحاک بن علوان بن عملیق بر فرزندان سام انگیخت تا ایشان را مقهور کرد، و ولایت و دیار ایشان بگرفت، و برادر ضحاک را غانم بن علوان بر فرزندان یافث انگیخت، و ایشان را مقهور کرد، و ابن عم خویش را الولید بن الریان بن عاد بن ارم بر فرزندان حام انگیخت، تا مهینان ایشان را کشت، و بر ملک ایشان مستولى شد، و مهینه فرزندان حام در آن عصر مصر بن القبط بن حام بود که در زمین مصر وى بنا کرد، و بنام وى باز خوانند. و گفته‏اند: ریان بن الولید که در روزگار یوسف (ع) ملک مصر بود، و ولید بن مصعب که فرعون موسى بود، و جالوت جبار که داود او را کشت، این همه از فرزندان ولید بن ریان بن عاد بودند. اینست که رب العالمین گفت: زادَکُمْ فِی الْخَلْقِ بَصْطَهً.

فَاذْکُرُوا آلاءَ اللَّهِ‏- اى: انعم اللَّه علیکم، فوحده‏ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ‏- لکى تفلحوا فلا تعبدوا غیره.

قالُوا أَ جِئْتَنا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ‏- یعنى أ جئتنا لتأمرنا و تقول لنا؟ عادت عرب است که قول در نظام سخن فراوان فرو گذارند، از بهر آنکه مخاطب را بآن دانش بود، آن را مختصر فرو گذارند، چنان که گفت: وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْراهِیمُ الْقَواعِدَ الى قوله: «ربنا» یعنى و هما یقولان: «ربنا»، یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا یعنى یقولون ربنا. فَأْتِنا بِما تَعِدُنا من العذاب‏ إِنْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقِینَ‏ فى العذاب الذى تعدنا به.

عرب وعد گویند در خیر و در شر، و وعید نگویند مگر در شر، و بشارت گویند در خیر و در شر، و نذارت نگویند مگر در شر.

قالَ قَدْ وَقَعَ‏- هود گفت ایشان را: قَدْ وَقَعَ‏ اى وجب، چنان که آنجا گفت‏ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ‏ اى وجب، میگوید: واجب گشت شما را از خداى عذاب و خشم.

رجز و رجس نام عذاب است. أَ تُجادِلُونَنِی فِی أَسْماءٍ سَمَّیْتُمُوها- یقول: أ تخاصموننى فى اصنام سمیتموها أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ‏ اسماء لا تستحقها. ما نَزَّلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ‏ اى سمیتموها آلهه من غیر کتاب فیه حجه و بیان. این مجادله درین موضع همان محاجه است که در سوره البقره باز گفت از خصم ابراهیم: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِی حَاجَّ إِبْراهِیمَ فِی رَبِّهِ‏؟ و در سوره الانعام گفت: وَ حاجَّهُ قَوْمُهُ‏. این محاجه و این مجادله آنست که پیکار میکردند، و داورى میجستند بر حق خدایى بتان را درست کردن و ایشان را بحق خدایى سزاتر دیدن. فَانْتَظِرُوا ان یأتیکم ما اعدکم. إِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِینَ‏ مواعید اللَّه.

فَأَنْجَیْناهُ‏ یعنى: هودا عند نزول العذاب، وَ الَّذِینَ مَعَهُ‏ یعنى من آمن به‏ بِرَحْمَهٍ مِنَّا اى بنعمه منا علیهم، و کذلک حکم اللَّه ان ینجى الانبیاء و المؤمنین.

وَ قَطَعْنا دابِرَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا- اى اهلکناهم هلاک استیصال. قطع دابر درین موضع و در سه جایگاه دیگر در قرآن در موضع بیخ بریدن نهاده است. دابر هر چیز آخر آنست. وَ اللَّیْلِ إِذْ أَدْبَرَ یعنى اذا تأخر. معنى «وَ قَطَعْنا دابِرَ» آنست که هلاک کردیم پسینه ایشان، چنان که جاى دیگر گفت: فَهَلْ تَرى‏ لَهُمْ مِنْ باقِیَهٍ. وَ ما کانُوا مُؤْمِنِینَ‏ یعنى لو بقوا ما کانوا لیؤمنوا.

اما قصه قوم عاد و هلاک شدن ایشان بباد عقیم بقول سدى و ابن اسحاق و جماعتى مفسران آنست که: ایشان قومى بودند بت پرستان و گردنکشان، و در زمین بتباهکارى میرفتند، و بر خلق عالم برترى میجستند، و مسکن ایشان دیار یمن و حضرموت بود تا بحد عمان، و بر سر کوه‏هاى بلند خود را خانها ساختند و قصرها و مصانع، چنان که اللَّه خبر داد از ایشان: وَ تَتَّخِذُونَ مَصانِعَ لَعَلَّکُمْ تَخْلُدُونَ‏، و چون کسى را عقوبت میکردند، از بالاى آن قصرها بزیر مى‏ افکندند، و عالمیان را مقهور و مأسور خود کرده بودند، و سر به بیراهى و بت پرستى و شوخى در نهاده تا آن گه که رب العزه بایشان هود پیغامبر فرستاد، و ایشان در طغیان و تمرد بیفزودند، و پیغام خداى نشنیدند، و پیغامبر خداى را حرمت نداشتند. چون تمرد و بى‏ حرمتى و بیباکى ایشان بغایت رسید، باران از ایشان وا ایستاد، و نبات از زمین برنیامد، و سه سال درین قحط و رنج و بلا بماندند. پس قومى را از وجوه و اعیان خود اختیار کردند، و بزمین حرم فرستادند به مکه، خانه خدا، و کعبه معظم مقدس، تا آنجا دعا کنند، و باران خواهند، و ایشان در زمان خویش کعبه را معظم و مشرف و محترم داشتندى، و آنجا دعا کردندى، و از خداى حاجتها خواستندى‏.

و سکان حرم در آن روزگار عمالقه بودند هم از نسب ایشان و قوم ایشان،پس چون آن قوم بیامدند، و ایشان هفتاد مرد بودند، سران و مهتران ایشان سه کس بودند: قیل بن عنز و لقمان بن العاد الاصغر و مرثد بن سعد. این قوم آمدند و بیرون از مکه به معاویه بن بکر فرو آمدند، مردى بود از نسب ایشان.

و سید عمالقه، معویه ایشان را یک ماه مهمان دارى کرد. پس از یک ماه در حرم شدند تا دعا کنند. مرثد بن سعد در میان ایشان مسلمان بود. ایمان خویش پنهان میداشت. آن ساعت که ایشان عزم کردند تا در حرم شوند، گفت: اى قوم! بدعاء شما کارى برنیاید، و شما را باران نفرستند. باز گردید، و نخست بپیغامبر خویش ایمان آرید، تا کار شما راست شود، و در بسته گشاده گردد. ایشان چون از ایمان وى خبر بیافتند او را از میان قوم خود بیرون کردند، و در حرم نگذاشتند. پس جمله بحرم درآمدند، و رئیس ایشان قیل بن عنز دست برداشت و دعا کرد، گفت: الهنا! ان کان هودا صادقا فاسقنا فانّا قد هلکنا. و گفته‏اند: دعا این بود که: اللهم انى لم اجى‏ء لمریض فأداویه و لا لأسیر فأفادیه. اللهم اسق عادا ما کنت تسقیه. و آن عادیان که با وى بودند بمتابعت وى دست برداشته که: اللهم اعط قیلا ما سألک و اجعل سؤلنا مع سؤله.

مگر لقمان عاد که خود را از آن دعوت وابیرون برد، گفت: اللهم انى جئتک وحدى فى حاجتى فاعطنى سؤلى.

پس رب العزه جل جلاله سه پاره میغ فرستاد بسه رنگ: یکى سیاه، یکى سرخ، یکى سفید، ندایى شنید از میان میغ که: یا قیل! اختر ایها شئت. اى قیل! ازین سه آن یکى که خواهى اختیار کن قیل ابر سیاه اختیار کرد، گفت: آن را آب بیشتر بود، پس ندایى شنید از هوا که: اخترت رمادا رمدا لا یبقى من آل عاد احدا.

پس رب العالمین آن ابر سیاه بدیار عاد فرستاد. عادیان چون آن را بدیدند خرم گشتند، و شادى نمودند، و از آن شادى خمر و زمر بر عادت خویش پیش نهادند، و طرب کردند. این است که رب العزه گفت: فَلَمَّا رَأَوْهُ عارِضاً مُسْتَقْبِلَ أَوْدِیَتِهِمْ قالُوا هذا عارِضٌ مُمْطِرُنا. تا زنى از میان ایشان نام وى مهدد در آن میغ نظر کرد. پاره‏هاى آتش دید که از پیش آن مى‏ افتاد و مردانى را دید در آن میغ که آن را میراندند» و آتش از ایشان میافتد، آن زن فریاد برآورد، وا ویلاه کرد، و قوم خود را خبر داد که چه دید در آن حال. رب العزه باد عقیم بر ایشان فرو گشاد، چنان که گفتا: وَ أَمَّا عادٌ فَأُهْلِکُوا بِرِیحٍ صَرْصَرٍ عاتِیَهٍ، وَ فِی عادٍ إِذْ أَرْسَلْنا عَلَیْهِمُ الرِّیحَ الْعَقِیمَ‏.

روى عمرو بن شعیب عن ابیه عن جده، قال: اوحى اللَّه تعالى الى الریح العقیم أن تخرج على قوم عاد فتنتقم له منهم. فخرجت بغیر کید على قدر منخر ثور، حتى رجفت الارض ما بین المغرب و المشرق، فقال الخّزان لن نطیقها، و لو خرجت على حالها لأهلکت ما بین مشارق الارض و مغاربها. فأوحى اللَّه الیها ان ارجعى و اخرجى على قدر خرت الخاتم، فرجعت، فخرجت على قدر خرت الخاتم.

و روى‏ أن اللَّه امر الریح فأهالت علیهم الرّمال، فکانوا تحت الرمل سبع لیال و ثمانیه ایام، لهم انین تحت الرمل. ثم امر الریح فکشفت عنهم الرمال، فاحتملتهم فرمت بهم فى البحر.

سدى گفت: باد فرو گشادند بایشان، و ایشان را با آن شخصهاى عظیم بر میگرفت، و بر هوا مى ‏برد، و چنان که پر مرغ را گرداند، اندر هوا ایشان را میگردانید، و نیست میکرد، و از بیم در خانها مى‏ گریختند، و آن باد هم چنان در خانهاى ایشان را بر دیوار میزد، و پست میکرد، و بیرون مى‏ افکند. پس رب العزه مرغانى را پدید آورد، مرغهاى سیاه، و ایشان را برگرفت و بدریا افکند. و روى زمین از ایشان پاک شد، و هود پیغامبر در آن وقت عذاب اندر حظیره ‏اى نشسته بود، و از آن باد جز نسیمى خوش بوى نمیرسید.

و آن قوم که در مکه دعا کردند، هنوز از حله معاویه بن بکر بنرفته‏ بودند که خبر هلاک عاد بایشان رسید، و ایشان را گفتند: هر یکى خود را اختیارى کنید، و حاجتى خواهید، تا حرمت کعبه را اجابت یابید. مرثد بن سعد گفت:

«اللهم! أعطنى برا و صدقا. بار خدایا! نیکى و راستى و پاکى خواهم. رب العالمین دعاء وى اجابت کرد، و آنچه خواست بوى داد. قیل بن عنز را گفتند: تو چه خواهى؟ و چه حاجت دارى؟ گفت حاجت من آنست که با من همان کنند که با عاد کردند، که پس از ایشان مرا زندگانى بکار نیست، و بى ‏ایشان مرا روزگار نیست، در آن حال او را عذاب رسید و هلاک شد. لقمان بن عاد را گفتند: تو چه خواهى؟ گفت:

مرا عاد بکار نیست. من خویشتن را آمده ‏ام، و از بهر خود حاجت مى‏ خواهم. مرا عمر درازى باید عمر هفت کرکس. قال: فعمّر عمر سبعه انسر، فکان یأخذ الفرخ حین یخرج من بیضه، حتى اذا مات اخذ غیره، فلم یزل یفعل ذلک حتى اتى على السابع، فکان کل نسر یعیش ثمانین سنه، فلما لم یبق غیر السابع قال ابن اخى لقمان یا عم! ما بقى عمرک الا هذا النسر. فقال له: یا ابن اخى! هذا لبد، و لبد بلسانهم الدهر. فلما انقضى عمر لبد، طارت النسور غداه من رأس الجبل، و لم ینهض لبد فیها، و کانت نسور لقمان لا تغیب عنه، انما هى بعینه. فلما لم یر لقمان لبد نهض مع النسور، و قام الى الجبل، لینظر ما فعل لبد. فوجد لقمان فى نفسه وهنا لم یکن یجده قبل ذلک. فلما انتهى الى الجبل ناداه: انهض یا لبد! فذهب لینهض، فلم یستطع، فسقط و مات، و مات لقمان معه، و فیه جرى المثل: اتى امد على لبد.

وهب گفت: پس از آنکه رب العزه عاد را هلاک کرده بود، هود پیغامبر از آنجا بمکه شد با جماعتى مؤمنان که بوى ایمان آورده بودند، و بمکه همى بودند، تا از دنیا بیرون شدند. اینست که رب العالمین گفت: فَأَنْجَیْناهُ وَ الَّذِینَ مَعَهُ بِرَحْمَهٍ مِنَّا یعنى حین نزل العذاب، وَ قَطَعْنا دابِرَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا اى استأصلناهم، و أهلکناهم‏ عن آخرهم بالریح، وَ ما کانُوا مُؤْمِنِینَ‏.

قال عبد الرحمن بن سابط بین الرکن و المقام و زمزم قبر تسعه و تسعین نبیا، و ان قبر هود و شعیب و صالح و اسماعیل فى تلک البقعه. و روى عن على: و ان قبر هود بحضر موت فى کثیب احمر.

النوبه الثالثه

قوله تعالى: لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى‏ قَوْمِهِ‏ الایه- میگوید: نوح را بقوم وى فرستادیم و امت وى همان بودند، و در زیر علم رسالت وى بیش از آن نیامدند، و آن گه در هزار، کم پنجاه سال، که ایشان را دعوت کرد، از هشتاد کم یک مرد که مؤمن بودند عقد هشتاد تمام نشد، و نوح هم چنان دعوت همى کرد، و امید همى داشت، تا آیت آمد که: لَنْ یُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِکَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ‏. نوح چون از ایشان نومید گشت، گفت: رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْکافِرِینَ دَیَّاراً.

باز مصطفى عربى رسول قرشى (ص) که فرستادند، بکافه خلق فرستادند، و جهانیان را همه از روى دعوت زیر علم نبوت و رسالت وى درآوردند، و فرمان آمد که: یا محمد! نومید مشو که تو رحمت جهانیانى، و امان بندگانى، تا نه بس روزگار بینى گروه گروه از عالمیان روى بعزت اسلام نهاده، و بساط ایمان در عالم گسترده، و خورشید شرع مقدّس از افق دولت نبوت تو برآمده، و بمکان عز تو و جاه و منزلت تو این دین اسلام قوى گشته، و رشته دولت آن با دامن ابد پیوسته: وَ رَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْواجاً. نوح همى گفت: بار خدایا! از کافران دیّار مگذار، و مصطفى قرشى (ص) همى گفت: بار خدایا! در عالم کفر مگذار. چون سید (ص) این دعا کرد، از حضرت عزت ندا آمد که: یا محمد! دل خوش دار، که اگر از دور فلک یک روز بیش نماند، و آن‏ روز بوقت نماز دیگر رسیده باشد، جبرئیل را فرمایم، تا شاخ آفتاب درین میدان على بگیرد، و نگذارد که شب آید، تا در آن باقى روز شادروان شرع ترا بشرق و غرب باز کشم، نه در هند و ثنى گذارم، نه در روم چلیپایى، نه در هیچ سینه ظلمت شرکى، نه در هیچ دل زحمت شکى، نه در پنجه شیرى قهرى، نه در نیش مارى زهرى، و این کار در نیمه آخر خواهد بود که مصطفى (ص) گفته:

«خیر هذه الامه اولها و آخرها».

نوح را بقوم خود فرستادند، گفتند: أَنْذِرْ قَوْمَکَ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ‏ مصطفى را بخلق فرستادند، گفتند: بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ فَضْلًا کَبِیراً. از بهر آنکه نوح را بعقوبت فرستادند، و مصطفى را برحمت. نه بینى که در حق نوح بیم فرا- پیش داشت، و مغفرت وا پس‏ داشت، گفت: أَنْ یَأْتِیَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ‏، پس بآخر گفت:

لِیَغْفِرَ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ‏، و در حق مصطفى بشارت و رحمت فرا پیش داشت و بیم واپس داشت: إِنَّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً. چون نوح دعا کرد که: «رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْکافِرِینَ دَیَّاراً»، جبرئیل آمد، گفت: یا نوح! بر دشمنان دعا کردى! دوستان را دعا کن. گفت: از خود بدیگرى نپردازم: رَبِّ اغْفِرْ لِی‏. گفت: یا نوح! سلطان رحمت دست. کرم فرو گشاده بیفزاى. نوح گفت: «وَ لِوالِدَیَّ» جبرئیل گفت: عقوبت بدان فراوانى خواستى، و رحمت بدین اندکى! گفت: وَ لِمَنْ دَخَلَ بَیْتِیَ مُؤْمِناً. جبرئیل گفت: بیفزاى که هنوز اندک است، گفت: وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ‏. سید را گفتند.

یا محمد! تو چه مى‏گویى؟ گفت ما را در بدایت این کار این ادب درآموختند که: وَ اخْفِضْ جَناحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ‏، همى گویم: «اللهم اغفر للمؤمنین و المؤمنات»، لا جرم چون بود مصطفى (ص) همه نصیب خلق بود و همه بامت مشغول بود. رب العالمین وى را نیابت داشت، و بى وى کار وى راست کرد، و خصم وى را جواب داد.

چون دشمنان گفتند: مجنون است و ضالّ، رب العزه گفت: ما أَنْتَ بِنِعْمَهِ رَبِّکَ بِمَجْنُونٍ‏، ما ضَلَّ صاحِبُکُمْ وَ ما غَوى‏، و نوح که بخود مشغول بود، چون او را گفتند: إِنَّا لَنَراکَ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ‏، جواب هم خود داد که: یا قَوْمِ لَیْسَ بِی ضَلالَهٌ وَ لکِنِّی رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِینَ‏. فشتّان بین من دفع عن نفسه، و بین من دفع عنه ربه.

و همچنین فرق است میان کسى که گوید: لکِنِّی رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِینَ‏، و کسى که حق جلّ جلاله از بهر وى گوید: یس وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ. إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ‏، آن تفرقت است و این جمع. آن صفت مرید است، و این نعت مراد، و بینهما بون بعید ..

أُبَلِّغُکُمْ رِسالاتِ رَبِّی‏- هر چند پیغام میرسانم، و نصیحت میکنم، لکن میدانم که خسته قهر ردّ ازلى را لطف نصح ما بکار نیاید، و گفت ما در وى اثر نکند:

من اسقطته القسمه لم تنعشه النصیحه.

قوله: أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَکُمْ ذِکْرٌ مِنْ رَبِّکُمْ‏- عجب آنست که شخص رسول را برسولى شگفت میداشتند، و دست تراشیده خود را بخدایى مى‏ پسندیدند، و شگفت نمى‏ داشتند. اینست کمال جهالت و غایت ضلالت! و از این عجب‏تر آنست که رب العزه جل جلاله با آن تمادى و طغیان ایشان، و آن گفت ناسزاى ایشان نعمت این جهان بایشان روان میدارد، و هیچ باز نگیرد، و نیک خدایى خود با یاد ایشان میدهد که: وَ اذْکُرُوا إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَ زادَکُمْ فِی الْخَلْقِ بَصْطَهً- میگوید: منتهاى من بر خویشتن یاد کنید، که شما را ساکنان زمین کردم، و پس از گروهى که گذشتند شما را جهانداران کردم، و شما را نعمت و دسترس تمام دادم، و آن گه بر خلقت و قوت شما را بر جهانیان افزونى دادم. از حق نعمت بدین تمامى! و از ایشان کفر بدان صعبى! مصطفى (ص) گفت:

«ما احد اصبر على اذى یسمعه من اللَّه عز و جل. یدعون‏ له ولدا و هو یرزقهم و یعافیهم».

آن گه دیگر باره بر سبیل تأکید گفت: فَاذْکُرُوا آلاءَ اللَّهِ‏، لکن چه سود که دیده حق بین و سمع صواب شنو نداشتند: إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ‏، أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ‏؟! چون پذیرد پند دلى که مهر شقاوت در آن زده‏ اند؟! و چه بیند دیده‏ اى کش از بینایى محروم کرده ‏اند؟!

و ما انتفاع اخى الدنیا بمقلته‏ اذا استوت عنده الانوار و الظلم!

کشف الأسرار و عده الأبرار، ج‏۳

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *