ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه» سوره یوسف آیه۲۶-۵۳
آیات ۳۱- ۲۶
[سوره یوسف (۱۲): آیات ۲۶ تا ۳۱]
قالَ هِیَ راوَدَتْنِی عَنْ نَفْسِی وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِنْ کانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْکاذِبِینَ (۲۶) وَ إِنْ کانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَکَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقِینَ (۲۷) فَلَمَّا رَأى قَمِیصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قالَ إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ (۲۸) یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَ اسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ إِنَّکِ کُنْتِ مِنَ الْخاطِئِینَ (۲۹) وَ قالَ نِسْوَهٌ فِی الْمَدِینَهِ امْرَأَتُ الْعَزِیزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا إِنَّا لَنَراها فِی ضَلالٍ مُبِینٍ (۳۰)
فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکَأً وَ آتَتْ کُلَّ واحِدَهٍ مِنْهُنَّ سِکِّیناً وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَیْهِنَّ فَلَمَّا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلاَّ مَلَکٌ کَرِیمٌ (۳۱)
ترجمه:
(۱۲/ ۳۱- ۲۶)
یوسف جواب داد (چنین نیست بلکه) این زن خود (با وجود انکار من) با من قصد مراوده کرد و بر صدق دعوایش شاهدى از بستگان زن گواهى داد (مفسّران گفتند کودکى در گهواره به اعجاز گواه صدق یوسف گردید) گفت اگر پیراهن یوسف از پیش دریده باشد زن راستگو و یوسف از دروغگویان است،
و اگر پیراهن از پشت دریده باشد زن دروغگو و یوسف از راستگویان است،
چون شوهر دید که پیراهن از پشت سر دریده است گفت این (شکوه و تظاهر به عفّت و تهمت بر دیگرى بستن) از مکر شما است که مکر شما زنان بسیار بزرگ و حیرت انگیز است،
شوهر که حقیقت را دریافت یوسف را گفت اى پسر از این زن درگذر و قصّه را بر همه پنهان دار و زن را گفت از گناهان خود توبه کن (مرتکب خطاى بزرگ شدى) و سخت از خطاکاران گردیدى.
زنان مصر آگاه شده و زبان به ملامت زلیخا گشودند که زن عزیز مصر (خاطر خواه یوسف شده) و قصد مراوده با غلام خود داشته حبّ یوسف وى را فریفته و شیفتهى خود ساخته است و ما او را از جهت فرط محبّت، کاملا در ضلالت مى بینیم.
چون (زلیخا) ملامت زنان مصر را دربارهى خود شنید فرستاد و از آنها دعوت کرد و مجلسى بیاراست و به احترام هر یک بالش و تکیه گاهى بگسترد و بدست هر یک کارد و ترنجى داد (آنگاه با زیب و زیور و لباس فاخر یوسف را بیاراست) و تقاضا کرد که به مجلس این زنان در آید چون یوسف را زنان مصرى دیدند، (در جمال او حیران شده و بر حسنش) زبان تکبیر گشودند و دستها (به جاى ترنج) بریدند و گفتند تبارک اللّه که این پسر نه آدمى است بلکه فرشتهى بزرگ حسن و زیبایى است.
تفسیر
قالَ براى دفع تهمت و عذاب از خودش یوسف گفت:
هِیَ راوَدَتْنِی عَنْ نَفْسِی وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها[۱] این زلیخا بود که با من مراوده مىکرد، و خداوند به او الهام کرد که بگوید:
از این کودکى که در گهواره است سؤال کن، و آن کودک از بستگان زلیخا پسر عمویش یا پسر خاله اش بود.
بعضى گفتهاند: که آن کودک پسر خواهر عزیز بود.
زیرا خواهر عزیز وقتى صداى دعوا از خانه عزیز شنید به آنجا آمد و پسرش نیز همراه او بود و آن پسر هشت روزه یا هشتماهه بود، درحالى که عزیز بر یوسف خشم گرفته و شمشیرش را به سوى او حواله کرده بود و تصمیم به کشتن او گرفته بود، به خدا پناه برد و گفت:
خدایا این تهمت و قتل را از من دفع کن، پس کودک بدون سابقه سؤال شروع به سخن گفتن نمود.
إِنْ کانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْکاذِبِینَ وَ إِنْ کانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَکَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقِینَ شهادت را به نحوى ادا کرد که دلیل بر حقیقت مطلب باشد.
فَلَمَّا رَأى قَمِیصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قالَ وقتى عزیز دید که پیراهن یوسف از عقب پاره شده درحالىکه عتاب و سرزنش بر زلیخا مىکرد گفت:
إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَ این کار از مکر و حیله شما زنها است، سایر زنان را نیز در این عتاب شرکت داد تا اشاره به این باشد که مکر و حیله در امثال این موارد خاصیّت و طبیعت زنان است، و این را بدان جهت گفت که در سرزنش و عتاب زلیخا شایبه اى از اعتذار هم باشد تا آنچه را که شأن نصیحت و وعظ است مراعات کرده باشد.
چون در نصیحت و پند تهدید و امیدوار کردن و رحمت و غضب با هم مخلوط مىشود.
و از سوى دیگر عزیز خواست ناموس خودش را از رسوایى حفظ کند و سفارش او به یوسف که قضیّه را مخفى نگهدارد و کسى نفهمد دلیل بر همین مطلب است.
إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ[۲] مکر شما زنان در مراوده مردان بزرگ است، چون در خاصیّت مردان مقتضى موجود است و آنگاه که شما زنان مراوده کنید مانع هم برطرف مىشود و کم اتّفاق مىافتد که مرد از شرّ کید شما در امان باشد.
یُوسُفُ در واقع یا یوسف بوده است که حرف نداء حذف شده.
أَعْرِضْ عَنْ هذا به یوسف سفارش کرد که قضیّه را کتمان کند تا آبروى ناموسش محفوظ بماند، بعضى گفتهاند: یوسف وفا نکرد و سرّ نگهدار نشد و هر چه شده بود به مردم گفت، زیرا که مردم قضیّه را شنیده بودند و او را سرزنش مىکردند.
سپس عزیز از یوسف سر برگردانید و زلیخا را مورد خطاب قرار داد، و او را امر به استغفار نمود، و در ضمن سرزنش کردن با او به ملاطفت رفتار کرد و گفت:
وَ اسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ إِنَّکِ کُنْتِ مِنَ الْخاطِئِینَ جمع مذکر (خاطئین) را از باب تغلیب ذکر کرده، و طبق آنچه که بر زبانها غالب است که جمع مذکّر مىآورند جارى شده و سخن گفته است (نگفته است من الخاطئات) وَ قالَ نِسْوَهٌ فِی الْمَدِینَهِ و زنان مصر گفتند، این که فعل را به صورت مذکر و بدون تاء آورده است، از این روست که آن را به مؤنث حقیقى نسبت داده باشد و فاصلهاى هم بین فعل و فاعل وجود نداشته باشد، زیرا که به صورت جمع مکسّر توجّه کرده است، بنابراین که لفظ (نسوه) جمع نساء باشد که آن جمع (مرأه) است، و بعضى گفتهاند (النّسوه) با کسر نون و ختم آن و (النّساء) و (النّسوان) و (النّسون) با کسر نون در هر سه، همه اینها اسم جمع لفظ (مرأه) است.
بعضى گفتهاند همه اینها جمع است و مفردى از لفظ خودشان ندارد، و اسقاط تاء براى شعار به این است که آنها همه موصوف به خصال مرداناند، چه که آنها مفتون جمال یوسف شدند هنگامى که او را دیدند.
برخى گفتهاند: آن زنان چهار یا پنج یا چهارده نفر بودهاند، و گفته شده که قضیّه یوسف و زلیخا بین زنان مصر منتشر شد تا جایى که بیشتر زنان از آن سخن مىگفتند.
امْرَأَتُ الْعَزِیزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ[۳] زنان مصر زن عزیز را سرزنش مىکردند که مفتون غلام مملوک خویش گشته، و گویا که آنها نیز مفتون یوسف شده بودند، و با این حرفها مىخواستند عزیز یوسف را از خانه اش بیرون کند که شاید بدین وسیله آنها او را ببینند، و لذا در آیه بعد گفتار آنها را مکر مى شمرد، چنانکه خواهد آمد.
قَدْ شَغَفَها حُبًّا حبّ زلیخا را احاطه کرد، (شغف) از شغاف به معناى غلاف و جلد است، یعنى حبّ یوسف زلیخا را چنان کور و کر نمود که دیگر معایب مراوده را نمى دید، و عیب کردن عیب کنندگان را نمى شنید.
زیرا زلیخا هر چه ملامت و سرزنش مى شنید عشقش زیاد مى شد و التهاب شوقش شدّت پیدا مى کرد، چنانچه گفته شده:
نسازد عشق را کنج سلامت | خوشا رسوایى کوى ملامت | |
ملامت شحنهى بازار عشق است | ملامت صیقل زنگار عشق است | |
یا این که منظور از شفقت این است که عشق یوسف به باطن زلیخا رسیده بود به نحوى که جمیع ارکانش را پر کرده بود که در این صورت شَغَفَها از شغاف قلب به معناى باطن آن است، یا این که عشق از باطن قلبش با ظاهرش رسیده و آن را احاطه کرده بود، که شَغَفَها از شغاف قلب به معناى پرده محیط به قلب مىباشد.
بیان مراتب قلب[۴]
بدانکه اهل اللّه که اهل مکاشفه هستند گفته اند: قلب گاهى اطلاق مىشود بر معنایى که شامل قطعه گوشتى مىشود که در طرف چپ سینه به ودیعت گذارده شده، و گاهى بر مراتب روح که متعلّق به قلب است اطلاق مى شود، و به همین معناى است که گفته مىشود:
قلب داراى اطوار و مراحل هفتگانه است:
اوّل آن مراحل سینه است که محل نور اسلام و ظلمت کفر است چنانچه در کتاب الهى آمده است.
دوّم قلب است که محل ایمان است (کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ) و (لَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمانُ فِی قُلُوبِکُمْ).
مرحله سوم شغاف است و آن محبّت انسانى است که متعلّق به خلق است (قَدْ شَغَفَها حُبًّا).
مرتبه چهارم فؤاد است که محل مشاهده انوار غیبى است (ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى).
پنجم حبّه القلب است و آن محل محبّت الهى است.
ششم سویداى قلب است که محل مکاشفات و علوم دینى است.
هفتم مهجه القلب است که محل تجلى خدا به اسماء و صفاتش مىباشد.
إِنَّا لَنَراها فِی ضَلالٍ مُبِینٍ زنان مصر گفتند: ما زلیخا را در گمراهى آشکار مىبینیم.
زیرا او از جادّه عقل خارج شده و بر خودش ننگ و عار را سهل و آسان نموده، و عشق غلام مملوک خودش را اختیار کرده که او اصلا توجهى به زلیخا ندارد.
فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَ وجه اطلاق مکر بر ذمّ کردن زنان گذشت.
أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَ زلیخا زنها را براى میهمانى جمع کرد و مجلسى که لایق و مناسب شأن ملوک و پادشاهان باشد آماده ساخت، و از یوسف درخواست نمود که زنها خواستند بر آنها ظاهر شود و خود را به آنها نشان دهد.
وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکَأً وَ آتَتْ کُلَّ واحِدَهٍ مِنْهُنَّ سِکِّیناً و بعد از صرف غذا بر ایشان مجلس آراست و تکیه گاه ساخت و چاقوى تیزى به دست هر کدام از زنها داد، و به هر یک از آنها یک ترنج داد.
وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَیْهِنَ بعد از آن که یوسف را با لباسهاى فاخر و انواع زینتها بیاراست گفت که بر آنها ظاهر شود.
فَلَمَّا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ وقتى یوسف علیه السّلام را دیدند آنچنان او را بزرگ شمردند که شعور و احساس به خود را از یاد بردند و در جمال او محو شدند.
و برخى گفته اند: (اکبرن) به معناى این است که زنها حیض دیدند، چه اکبار در لغت به این معنا وارد شده، زیرا که حیض علامت داخل شدن زن به سنّ بلوغ است مانند احتلام براى مرد، یعنى از غلبه حیرت و تعجّب و شیدایى یا از غلبه شهوت حیض دیدند.
وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَ دستهایشان را بریدند و با جراحت بسیار زخمى کردند.
وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ کلمه تعجّب بر زبان راندند، (حاش) حرفى است که به منزله مصدر نازل شده است.
یعنى خدا منزّه است، (پناه بر خدا، خدا به دور دارد)، بنابراین لام براى تبیین است مانند (لام) (سقیا لک) یا این که لام براى قسم است اعمّ از این که (حاش) خود کلمه اى مستقل باشد، یا اصل آن (حاشا) بوده و الف آخر حذف شده باشد.
بعضى گفته اند: اصل آن (حاشا) بوده، فعل مى باشد با حذف الف مخفف شده، و آن از (حشى) به معناى ناحیه است، و فاعل آن ضمیر است که به یوسف برمى گردد، و لام براى تعلیل است، و معناى آن این است که یوسف براى خدا خود را از آلودگى کنار کشید، یا این که لام براى تبیین مفعول است، و معناى آن این است که یوسف خدا را تنزیه کرد.
یا این که فعل لازم است و فاعل خداى تعالى است و لام براى تبیین فاعل است، یا این که لام براى قسم است خواه فعل لازم باشد یا متعدّى، و فاعل فعل ضمیر یوسف علیه السّلام است.
و (حاشا اللّه) به صورت فعل لازم خوانده شده و (اللّه) فاعل آن است و (حاشا للّه) با تنوین (حاش) خوانده شده که حرف باشد به منزله مصدر یا به منزله اسم صوت.
یا این که آن را اسم صوت قرار داده و لام (للّه) براى تبیین یا براى قسم مى باشد.[۵] ما هذا بَشَراً این نوع سخن گفتن طبق عادت عرف است که جهت مبالغه در کمال بشریّت را از کسى که در کمالش نفى مىکنند، یعنى این که او در جمال فوق بشریّت است، و مقصودشان این نیست که حقیقتا بشریّت را نفى کنند، و ممکن هم هست که مقصودشان حقیقتا نفى بشریّت باشد.
إِنْ هذا إِلَّا مَلَکٌ کَرِیمٌ این نوع گفتار نیز طبق عادت عرف است که فرشته و ملایکه بودن را براى کسى اثبات مىکنند که در کمالش مبالغه مىکنند.
آیات ۳۴- ۳۲
[سوره یوسف (۱۲): آیات ۳۲ تا ۳۴]
قالَتْ فَذلِکُنَّ الَّذِی لُمْتُنَّنِی فِیهِ وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ یَفْعَلْ ما آمُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ وَ لَیَکُوناً مِنَ الصَّاغِرِینَ (۳۲) قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ وَ إِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ الْجاهِلِینَ (۳۳) فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ (۳۴)
ترجمه:
(۱۲/ ۳۴- ۳۲)
(چون زلیخا زنان را همه در جمال یوسف واله و حیران دید روى به آنها کرد) گفت: این است غلامى که مرا در محبّتش ملامت مىکردید (دیدید چگونه شما را با یک نظر شیفته و بى خود ساخت) آرى من خود از وى تقاضاى مراوده کردم و او عفّت ورزید و اگر پس از این هم خواهش مرا رد کند، البتّه زندانى شود و خوار و ذلیل گردد.
(این سخن را گفت که شاید یوسف را به تهدید به خود رام سازد)
(یوسف چون این سخن بشنید دست به دعا برداشت) و گفت اى خدا مرا رنج زندان خوشتر از این کار زشتى است که زنان از من تقاضا دارند. بار الها اگر تو حیله اینان به لطف و عنایت از من دفع نفرمایى به آنها میل کرده و از اهل جهالت و شقاوت گردم.
خدا دعاى او را مستجاب کرده مکر و دسایس آن زنان را از او بگردانید (و دامن عصمتش را پاک گذاشت) که خداوند دعاى بندگان مخلص را مىشنود و به احوال خلق آگاه است.
تفسیر
قالَتْ زلیخا به جهت عذر آوردن از مفتون شدنش، و دفع ملامت آنها این چنین گفت.
یا در حالى که به عشق او تفاخر مىکرد گفت، یا در جواب سؤال زنها گفت، چون آنها بعد از مشاهده جمال یوسف و بریدن دستشان گفتند: اى زلیخا این که بما نشان دادى چه کسى است؟
زلیخا در جواب آنها گفت:
فَذلِکُنَّ الَّذِی لُمْتُنَّنِی فِیهِ وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ پس به همین دلیل سرزنش شما بجا نیست زیرا که جمال او سزاوار شیفتگى است و صبر بر آن ممکن نیست[۶].
وَ لَئِنْ لَمْ یَفْعَلْ ما آمُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ وَ لَیَکُوناً مِنَ الصَّاغِرِینَ قالَ زلیخا گفت اگر یوسف دستور مرا انجام ندهد به زندان مى افتد و خوار و ذلیل مى شود، و یوسف وقتى دید دفع فتنه زنها سخت ترین چیز براى اوست دست به دعا بلند کرد و گفت:
رَبِّ السِّجْنُ[۷] أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَ
بار الها زندان براى من محبوبتر از چیزى است که آنها مرا براى آن مى خوانند و اگر کید آنها را از من برنگردانى من به سوى آنها میل پیدا مى کنم، و از مقام علم و عقل تنزّل پیدا مىکنم.
وَ أَکُنْ مِنَ الْجاهِلِینَ و از نادانان مى شوم و در مقام جهل و نادانى سقوط مى کنم.
یوسف علیه السّلام در تقاضاى رهایى و خلاصى آن زنان را هم با زلیخا شرکت داد، چون آنها یوسف را پذیرش خواسته زلیخا ترغیب مى کردند و او را از زلیخا مى ترسانیدند، ولى در پنهانى به سوى خودشان دعوت مى کردند و چون مقصود از اظهار محبوبتر بودن زندان و میل به سوى زنان در صورت برگرداندن کید آنان خلاصى خواستن از آنهاست و دعاى رهایى از دست زنهاست لذا خداى تعالى فرمود:
فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَ[۸] پس خداوند استجابت کرد و کید آنها را برگردانید و از دست زنان نجات دادگر چه آنها زندان را براى یوسف خواستار شدند، ولى به هر حال همان مایه نجات یوسف بود.
إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ خداوند شنواى دعاى هر دعاکننده است، یا شنواى هر صدایى است که از جمله صداها دعاى دعاکنندگان است الْعَلِیمُ به صلاح هر کسى دانا است.
آیات ۴۰- ۳۵
[سوره یوسف (۱۲): آیات ۳۵ تا ۴۰]
ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآیاتِ لَیَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِینٍ (۳۵) وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَیانِ قالَ أَحَدُهُما إِنِّی أَرانِی أَعْصِرُ خَمْراً وَ قالَ الْآخَرُ إِنِّی أَرانِی أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِی خُبْزاً تَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْهُ نَبِّئْنا بِتَأْوِیلِهِ إِنَّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ (۳۶) قالَ لا یَأْتِیکُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلاَّ نَبَّأْتُکُما بِتَأْوِیلِهِ قَبْلَ أَنْ یَأْتِیَکُما ذلِکُما مِمَّا عَلَّمَنِی رَبِّی إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّهَ قَوْمٍ لا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَهِ هُمْ کافِرُونَ (۳۷) وَ اتَّبَعْتُ مِلَّهَ آبائِی إِبْراهِیمَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ ما کانَ لَنا أَنْ نُشْرِکَ بِاللَّهِ مِنْ شَیْءٍ ذلِکَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَیْنا وَ عَلَى النَّاسِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَشْکُرُونَ (۳۸) یا صاحِبَیِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ (۳۹)
ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاَّ أَسْماءً سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیَّاهُ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ (۴۰)
ترجمه:
(۱۲/ ۴۰- ۳۵)
و با آن که دلایل روشن پاکدامنى و عصمت یوسف را دیدند باز صلاح چنین دانستند که یوسف را چندى زندانى کنند و به حبس فرستادند. (تا این قضیّه از سر زبانها بیفتد و بیش از این کار به رسوایى نکشد)
و با یوسف دو جوان دیگر هم زندانى شدند (آن دو جوان با دیدن آثار هوش و دانش در سیماى یوسف تعبیر خوابى را که شب در زندان دیده بودند از او خواستند) یکى از آنها گفت من در خواب دیدم که انگور (براى شراب) مى افشرم دیگرى گفت من دیدم که بر بالاى سر خود طبق نانى مى برم و مرغان هوا از آن به منقار مى خورند یوسف تو ما را از تعبیر آن آگاه کن که ترا از نیکوکاران و دانشمندان جهان مى بینیم.
یوسف در پاسخ به آنها گفت: من شما را از آن پیش که طعام آید و تناول کنید به تعبیر خوابتان آگاه مى سازم که این علم را خداى من به من آموخته است زیرا که من آیین گروهى که به خدا بىایمان و به آخرت کافرند ترک گفتم،و از آیین پدرانم ابراهیم خلیل و اسحاق و یعقوب (که دین توحید و خداپرستى است) پیروى کردم و در آیین ما هرگز نباید چیزى با خدا شریک گردانیم (و احدى را مؤثّرتر در کار آفرینش دانیم) این توحید و یگانگى به خدا فضل و عطاى خدا است بر ما و بر همه مردم لیکن اکثر مردمان شکر این عطا را بجا نمى آورند.
اى دو رفیق زندان من (از شما مى پرسم) آیا خدایان متفرّق بى حقیقت (مانند فراعنه و غیره) بهتر در نظام خلقت مؤثّرند یا خداى یکتاى قاهر و غالب بر همه قواى عالم وجود؟
و (بدانید که) آنچه را از غیر خدا مى پرستید اسماى بى حقیقت و الفاظ بى معنا است که شما خودتان و پدرانتان ساخته اید هیچ نشان خالقیّت و کمترین اثر الهیّت در آن خدایان باطل ننهاده است و همه بى اثرند و تنها حکمفرماى عالم وجود خداست و به شما بندگان امر فرموده است که جز آن ذات یکتا کسى را نپرستید این آیین محکم است لیکن اکثر مردم از جهالت بر این حقیقت آگه نیستند.
تفسیر
ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآیاتِ هنگامى که زن عزیز دید که بین مردم رسوا شده و به وصال یوسف نرسیده، با ندیمان و یاران مخصوصش به مشورت پرداخت و آنها چنین تدبیر کردند که: یوسف را به زندان بفرستند تا بین مردم این مطلب که یوسف گناهکار و مقصر بوده انتشار یابد، و شاید یوسف بعد از آن که تلخى زندان را چشید به وصل زلیخا راضى شود.
پس زلیخا از عزیز درخواست کرد که او را به زندان بفرستد، عزیز نیز با یاران خاص خود دراین باره مشورت نمود و رأى همه بر این قرار گرفت که او را به زندان بفرستند.
و روى همین جهت است که خداى تعالى مى فرماید:
(بدا لهم) که مقصود از ضمیر جمع زلیخا و خواص او و عزیز و خاصّان او مى باشند، و مقصود از آیات نشانه هاى صدق یوسف و نشانه هاى پاکدامنى اوست مانند به سخن درآمدن کودک، و پاره شدن پیراهن از پشت، و سبقت گرفتن هر دو به طرف در تا جایى که عزیز مصر بشنود که زلیخا یوسف را به سوى در مى کشاند، و بریدن زنان دستهایشان را.
لَیَسْجُنُنَّهُ[۹] حَتَّى حِینٍ مدّت کمى او را زندان نمایند تا مردم خیال کنند که یوسف گناهکار بود.
وَ دَخَلَ لفظ (دخل) ثلاثى به معناى (أدخل) است، یعنى به زندان فرستاده شد.
مَعَهُ السِّجْنَ فَتَیانِ[۱۰] دو جوان با یوسف به زندان آمدند که هر دو بنده پادشاه بودند، یکى از آنها شاطر و نانپز مخصوص پادشاه و دیگرى ندیم شراب او بود، و استعمال لفظ (فتى) و (فتاه) به معناى پسر جوان و دختر جوان در بنده و کنیز در عرف آن زمان معمول بوده است.
برخى گفته اند: وقتى یوسف را به زندان آوردند از زندانیان تقاضا کرد که او را به زیر درخت خشکى که در وسط زندان قرار داشت جاى دهند.
پس او را در آنجا جاى دادند، یوسف زیر آن درخت وضو گرفت و نماز خواند، پس آن درخت سبز گردید، و یوسف در هر صبح و عصر به زندانیان نصیحت مىکرد و آنها را دلدارى مىداد و موعظه مى نمود و با آنها هم پیمان مى شد، زندانیان یوسف را به خیر و صلاح شناختند و دوستدار او شدند، و هر یک از آنها شکایتش را به یوسف مى برد، و آن دو نفر که هم زندان یوسف بودند در خواب دیدند آنچه را که خداوند به ذکر آن پرداخته، پس پیش یوسف آمدند و داستان خوابشان را گفتند.
قالَ أَحَدُهُما إِنِّی أَرانِی أَعْصِرُ خَمْراً یکى از آن دو گفت من در خواب دیدم که آب انگور یا خود انگور را مى فشرم، و این که به انگور خمر اطلاق شده براى اشاره به این است که فشار دادن انگور جهت درست کردن خمر است.
یا مقصود این است که من خمر را فشار مى دهم تا آن را از رسوبات و کثافات پاک و تصفیه گردانم.
وَ قالَ الْآخَرُ إِنِّی أَرانِی أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِی خُبْزاً تَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْهُ نَبِّئْنا بِتَأْوِیلِهِ دیگرى گفت من در خواب دیدم ظرف بزرگى را در بالاى سرم حمل مىکنم که در آن نان است و پرندگان آن را مىخورند، ما را به تأویل آن آگاه گردان.
از امام صادق علیه السّلام وارد شده است که وقتى پادشاه مصر دستور زندانى کردن یوسف را داد خداوند علم تعبیر خواب را به او الهام نمود، و در نتیجه یوسف خواب زندانیان را تعبیر مىکرد، و آن دو جوان با یوسف داخل زندان شدند و شب را خوابیدند و صبح گفتند که ما خواب دیده ایم و آن را براى ما تعبیر کن.
یوسف گفت: چه خواب دیدید، آن دو نفر قصّه خواب خود را تعریف کردند و گفتند:
إِنَّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ ما تو را از نیکوکاران مى بینیم، نیکوکار نسبت به زندانیان، یا نسبت به کسى که به همنشینان و معاشرینش نیکوکارست.
چون یوسف به انجام کار بیماران مى پرداخت، و براى نیازمندان درخواست و التماس مى نمود، و در نشستن بر همنشینانش توسعه مى داد.
و ممکن است مقصود نیکو دانستن تعبیر خواب است، چون براى زندانیان تعبیر خواب مى کرد و تعبیرش موافق واقع درمى آمد.
قالَ لا یَأْتِیکُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ یوسف گفت پیش از این که غذاى شما به دستتان رسد من تعبیر خواب شما را مىگویم، و آن موقع هنگام آوردن غذا براى زندانیان بود.
إِلَّا نَبَّأْتُکُما بِتَأْوِیلِهِ این عبارت مستثنى مفرغ و حال از ما قبلش مىباشد و حال مقتضى این است که با عامل خود از نظر زمان نزدیک باشد، و از سوى دیگر مقصودش این بود که قبل از آوردن غذا خواب را تعبیر کند.
لذا آن را مقیّد به این جمله نمود که قَبْلَ أَنْ یَأْتِیَکُما و در عین حال تعبیر خواب را به تأخیر انداخت تا آنها را به توحید ترغیب نموده و نسبت به شرک در آنان تنفّر ایجاد کند، و این پس از آن بود که دید آن دو نفر به یوسف اطمینان پیدا کردهاند و یوسف گمان کرد که با وعظ و پند او تحت تأثیر قرار مىگیرند چنانچه هر نصیحت کنندهاى وقتى ببیند نصیحت او مؤثّر است همین کار را مىکند که یوسف کرد، و این تأخیر در تعبیر از آن جهت نبوده که یوسف در تعبیر خواب احتیاج به تأمّل و فکر داشته باشد، وگرنه اگر تأمّل مىکرد و به صورت قطعى خبر از تعبیر خواب نمىداد و نمىگفت که من قبل از غذا خواب شما را تعبیر مىکنم.
ذلِکُما علم تعبیر خواب.
مِمَّا عَلَّمَنِی رَبِّی از چیزهایى است که خداى من به من آموخته است، نه این که از بشرى مانند خودم آموخته باشم مانند علم قیافه شناسى و شعبده بازى و غیر اینها و نیز از علومى نیست که شیطان و جنّ آن را یاد داده باشد.
مانند علوم کاهنین و جادوگران، بلکه علم تعبیر خواب را پروردگار من با وحى و الهام به من آموخته، نه این که من علوم زیادى کسب کرده باشم که این علم نیز یکى از آنها باشد.
سپس علّت آموختن پروردگار را ذکر مىکند و مىگوید من دین کافران را ترک کردم و پیرو دین انبیا علیهم السّلام شدم و از دین کفّار بیزار و متنفّر بودم و به دین انبیا راغب و شایق، و در این مورد چنین مىفرماید:
إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّهَ قَوْمٍ لا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَهِ هُمْ کافِرُونَ با این گفتار به آن دو نفر کنایه زد و به صورت توریه و کنایه از دین و کفر آنها سخن گفت تا تأثیر آن شدیدتر و قبول آن نزدیکتر و پذیرش مطلب در نفوس آنها بهتر باشد.
وَ اتَّبَعْتُ مِلَّهَ آبائِی إِبْراهِیمَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ من از دین و ملّت پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب تبعیّت کردم، ملّت را به پدرانش نسبت داد تا اشاره به علوّ و بلند مرتبه بودن نسبت خودش بنماید به این که بگوید من منسوب به کسانى هستم که صاحب دین و صاحب شریعت بودهاند، و صریحا اسم آنها را ذکر کرد چون آنها به بلندى مرتبه و شرافت رتبه مشهور و نزد همه مقبول بودند بخصوص ابراهیم علیه السّلام.
پس از آن که یوسف علیه السّلام نسبت خودش را معرفى کرد، و این که او از اهل بیت نبوّت و شرف است مذهب خودش را براى آنان ثابت نمود و این که مذهب او توحید است، و به صورت کنایه مذهب آنها را ذمّ نمود و این که مذهب آنها خلاف مذهب انبیا و شرافتمندان است.
پس در دنباله سخنانش چنین گفت:
ما کانَ لَنا أَنْ نُشْرِکَ بِاللَّهِ مِنْ شَیْءٍ نباید ما هیچ یک از اصناف و انواع شرک آوردن را حتّى به مقدار ناچیز و اندک داشته باشیم، مانند شرک آوردن بیشتر ثنوى ها که مىگویند عالم دو مبدأ قدیم و واجب دارد، نور و ظلمت یا یزدان و اهریمن، و مانند شرک آوردن زنادقه از قبیل دهرى و طبیعى که مىگویند دهر و طبیعت واجب و مبدأ هستند، چه این گفتار بر حسب واقع و نفس الامر شرک آوردن است، مانند شرک آوردن در الهیّت مثل شرک آوردن بعضى از ثنوىها که قایل به وحدت واجب تعالى و خدایان مبدأ او هستند، و مانند شرک آوردن صائبىها که قایل به خداوندى ستارگان و تربیت آنها نسبت به عالم عناصر هستند.
و در عین حال با کثرت مذاهبى که دارند آنها را مخلوق حقّ اوّل تعالى مىدانند، و مانند شرک آوردن بیشتر کسانى که قایل به سلطنت ملایکه یا جنّ هستند با اختلاف راههایى که در این مورد دارند، و مانند شرک آوردن در عبادت مانند شرک آوردن وثنى ها[۱۱] و عبادت کنندگان عناصر و موالید آنها از سنگها و درختان و حیوان، و مانند شرک آوردن در طاعت مثل شرک آوردن کسانى که از سلاطین و حکّام و اغنیا و هواهاى نفس پیروى مى کنند، از کسانى اطاعت مىکنند که خود را به علم و امامت و فتوا منتسب کرده اند.
بدون این که از جانب خدا یا از جانب کسى که خدا به او اجازه داده اذن و اجازه داشته باشند، مانند راهبان و علما یهود و رؤساى دین و طریقت از هر دین و طریقتى، و مانند شرک آوردن در نبوّت مثل شرک آوردن کسى که با غیر نبى و جانشین او با بیعت عامّ نبوى بیعت کرده است.
و مانند شرک آوردن در ولایت مانند شرک آوردن کسى که با غیر ولىّ حقیقى با بیعت خاص و لوى بیعت نموده است.
و چون این شرک آوردن اخیر مستلزم جمیع شرک آوردنهاى گذشته است، و با توحید ولایت همه انواع توحید حاصل مىشود چنانچه بر شخص عارف به ولایت این معنا مخفى نیست، و از طرفى چون ولایت جز به وسیلهى آنچه که از ائمه علیهم السّلام مقرّر گشته حاصل نمى شود …
لذا شرک آوردن در بیشتر آیات در اخبار معصومین ما به شرک آوردن در ولایت تفسیر شده است.
و مانند شرک آوردن در وجود با زبان قال یا حال یا شهود، و به ندرت اتّفاق مى افتد که انسان از این نوع شرک آوردن جدا شود، و به همین شرک آورى خداى تعالى اشاره نموده آنجا که فرموده (وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِکُونَ) یوسف علیه السّلام با گفتن (من شىء) اشاره به همه انواع شرک آوردن ها مى کند، خواه (من شىء) مفعول مطلق باشد چنانچه گذشت یا مفعول به باشد.
و آن کنایه از آن دو زندانى و قوم آنها است، چون آنها بیشتر انواع شرک را دارا بودند، و چون خروج از همه انواع شرک جز با فناء کامل که آن فناى از فناست حاصل نمى شود، و از سوى دیگرفنا به نحوى است که بعد از آن اگر بقاء و ماندنى باشد جز با رسالت و نبوّت و خلافت محقّق نمى شود.
و چون همه اینها از شعبه اى فضل خداى تعالى است چنانچه ولایت که اصل نبوّت است رحمت خداى تعالى است، و نیز چون نبوّت و رسالت و خلافت همانطور که فضل و برترى کسى است که موصوف به این صفات است همانطورى که فضل و برترى براى کسانى است که نبوّت در بین آنها و نبىّ صلّى اللّه علیه و آله مبعوث بر آنها است، لذا با توجّه به این جهات فرمود:
ذلِکَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَیْنا وَ عَلَى النَّاسِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَشْکُرُونَ این توحید و ایمان از فضل خداست که بر ما ارزانى گردیده است و بیشتر مردم شکرگزار نیستند، زیرا آنها قدرت نبوّت را نمى شناسند و به آنچه که از حقّ نبوّت واجب است قیام نمى کنند، بلکه از آن اعراض مى کنند و آن را انکار مى نمایند.
یا صاحِبَیِ السِّجْنِ اضافه لفظ (صاحب) به ضمیر متکلّم با کوچکترین مناسبت و ملابست صحیح است خواه مقصود یاران یوسف در زندان باشد (که در آن صورت معناى آن ایت است:
اى دو همراه زندانى من، یا دو هم زندانیان من) یا مقصود اهل زندان و صاحبان خود زندان باشد (یعنى اى همه زندانیان و زندانبانان) أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ آیا پروردگاران بسیار بهترند؟! تعبیر به ارباب از قبیل تعبیر به چیزى است که آنها عقیده دارند تا این که به انصاف نزدیکتر باشد.
و کلمه متفرّقون ازآنرو است که بعضى از پروردگاران بر بعضى دیگر تسلّط ندارند، و جمع بستن به صورت جمع عاقل نیز به جهت موافقت اعتقاد آنهاست.
و آوردن کلمه خیر به معناى اخیر که صفت تفضیلى است (افضل تفصیل) نیز جهت مدارا کردن و انصاف نمودن با آنهاست.
أَمِ اللَّهُ با اعتقاد به اللّه، علّت این که در این عبارت ربوبیّت خدا تصریح نشده آن است که خصم و طرف مقابل تسلیم این معنا است، یا یوسف ادّعاى تسلیم آن را مى کند، و این که آن چیزى نیست که قابل انکار باشد.
الْواحِدُ الْقَهَّارُ واحد در مقابل بسیار است.[۱۲]
اگر چنانچه معبود (قصد از اسما در عبادت) مسمّى باشد، و این خود شرک به خداست، و این که افراد ناقص چون نمى توانند از حد اشراک در وجود خارج شوند خداوند اجازه داد، که بعضى اسما را مسمّى قرار دهند و به آنها توجّه و نظر استقلالى داشته باشند، مانند انبیا و اوصیاى آنها و خداوند براى آنها دلیل و سلطانى نازل فرموده و جائز دانسته که آنها را مسمّى قرار دهند و همین را از دلایل صدق ادّعاى آنها شمرده است.
و لذا فرمود: (ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا أَسْماءً) آنچه را که جز او عبادت مىکنید اسماء هستند نه مسمّى.
ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا أَسْماءً سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ که طبق بشریّت ناقص خودتان آن معبود غیر خدا را جز به عنوان اسمایى که شما و پدرانتان نامگذارى کردهاید نمىپرستید.
و در سورهى اعراف در نظیر این آیه و در سورهى بقره در بیان قول خداى تعالى: (وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ) و در بیان (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ) از سورهى فاتحه تحقیق کامل اسم و کیفیت اسم و مسمّى بودنش گذشت.
ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ لفظ (باء) احتمال دارد براى سببیّت، یا مصاحبت، و یا ظرفیّت باشد، و مقصود از سلطان یا حجّت است مانند معجزات که دلالت بر جواز طاعت و عبادت آن اسما مىکند.
یا مقصود سلطنت و تصرّف در اشیاء است، و هر دو معنا در مورد انبیا و اوصیاى آنان محقّق است، که آنان اگر چه اسماء هستند و لیکن خداوند با آنها حجّت و برهانى نازل نموده که آنها را مسمّى و مورد نظر و توجّه قرار مى دهد، و با آنها سلطنت و تصرّفى نازل نمود که مصحّح طاعت و ربوبیّت آنها گشت چنانچه مخفى نیست.
إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ در عالم یا در حقّ بندگان حکم جز براى خدا نیست، پس حکم و سلطنت در هیچ چیز براى خدایان شما نیست.
أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا خداوند امر نموده که جز او را عبادت نکنید، لفظ (أن) مصدریّه[۱۳] یا تفسیریه[۱۴] و فعل نهى است[۱۵] یا نفى[۱۶] إِلَّا إِیَّاهُ آن توحید از قبیل توحید خدا در وجود است که از حصر معبودات غیر خدا استفاده مىشود.
با این که آن معبودات در نظر آنها اشرف موجودات از نظر اسم بودن است، و اسم داراى استقلال در وجود نیست مانند معناى حرفى که در لحاظ ذهن استقلال ندارد، و توحید خدا در الهیّت و سلطنت نیز از قول خدا إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ استفاده مىشود، و توحید خدا در استحقاق عبادت از قول خدا: أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ استفاده مىشود، و توحیدهاى سهگانه (توحید ذاتى و افعالى و عبادى) را بر حسب ترتّب واقعى آنها به ترتیب ذکر نمود، چه توحید وجود (توحید ذاتى) توحید در الهیّت را به دنبال دارد (توحید افعالى) و توحید عبادت بعد از توحید در الهیّت است.
و لفظ (ذلک) اشاره به این توحیدهاست.
ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ دین راست که در آن کجى نیست و هر دینى غیر از آن کج است و نباید پیروى شود، این معنا مقتضاى مفهوم حصر است که از معرفه بودن مسند استفاده مى شود (در عبارت أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ با آوردن لفظ إِلَّا إِیَّاهُ عبادت را منحصر به خدا نموده است).
وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ این جمله استدراک توهّمى است که اینجا پیش مى آید و آن این است که پس از واضح شدن توحید و روشن بودن بطلان شرک پس چرا دیگر مشرکین شرک مى آورند؟
و شاید مشرکین دلیل و حجّتى به شرک آورد نشان دارند، پس خداى تعالى استدراک نمود و این توهّم را رفع کرد و فرمود:
آنها دلیل و حجّتى ندارند، و آنها علم و آگاهى ندارند و در دار جهل افتاده اند، مانند حیوانات که احساس و آگاهى به برهان ندارند اگر چه آن برهان خیلى واضح و روشن باشد.
تقیید به (اکثر) براى این است که بعضى از آنها حجّت و دلیل را با زیرکى درمى یابند، و از آن پیروى مى کنند و توحید را اختیار مى کنند، و برخى نیز حجّت و دلیل را درمى یابند ولى دنیا را اختیار کرده و با حقّ از روى علم و آگاهى عناد مى ورزند.
امّا در این آیه بر این نکته تکیه دارد که یوسف علیه السّلام چه کار خوبى کرد که، اوّلا با موعظه حسنه و پند نیکو دعوت نمود، و ثانیا با حکمت یقینى برهانى پیش آمد، چون یوسف وقتى دید آن دو نفر به او اطمینان پیدا کرده و اقرار و اعتراف به سرشت پاک او دارند و علم دارند به این که یوسف تعبیر خواب مىداند.
لذا آن علم تعبیر خواب را اوّل به صورت ادعا بیان کرد و گفت: ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا یعنى لا یأتیکما طعام ترزقانه الّا نبأتکما بتأویله و باز براى دوّمین بار چنین ادّعا کرد که (ذلِکُما مِمَّا عَلَّمَنِی رَبِّی) و این علم تعبیر خواب را به تعلیم خدا نسبت داد تا ننگ و رسوایى کاهن بودن و آموختن از بشر و جنّ و شیاطین برطرف شود.
سپس آن علم تعبیر خواب را که دید آنها اقرار به آن کردند چنین تعلیل آورد که ملّت و دین آن دو را ترک کرده تا در آنها تنفّر ایجاد کند سپس به صورت کنایه و توریه قوم مجهولى را ذکر کرد که ایمان به خدا نداشتند و به این وسیله به آن دو نفر کنایه زد تا این که سخنانش از خصومت دورتر و به قبول و پذیرش نزدیکتر باشد سپس ذکر نمود که خودش پیرو قومى است که به خیر و صلاح معروفند و در ظاهر خود را منتسب به آنها کرد و شرک را از آنها نفى نمود تا کنایه از آنها باشد و این را فضل و لطفى از جانب خدا بر خودش و بر مردم نامید، و تصریح کرد که مردم قدر آن نعمت را نمىدانند و شکر آن را نمىگذارند تا باز کنایه از آن دو نفر باشد.
سپس وقتى دید که آن دو با پند و موعظهى یوسف تحت تأثیر قرار گرفتهاند از خطابه روى گردانید و بر حکمت و برهان روى آورد و فرمود: أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ و توصیف خدایان به کثرت و تفرّق دلالت بر این مىکند که بعضى اطاعت بعضى دیگر را نمىکنند که همان سبب نزاع و فساد واضح مىشود، و این اشاره به علّت انکار ربوبیّت آن خدایان است.
سپس خداى تعالى را به وحدت و یگانگى توصیف نمود تا اشاره به جواز ربوبیّت او بنماید، سپس خداى تعالى توصیف به قهر و قهّار بودن کرد تا اشاره به وجوب طاعت او باشد.
بنابراین یوسف علیه السّلام ربوبیّت بتها را باطل نمود، و لزوم اطاعت از خدا را با برهان ثابت کرد.
سپس به باطل کردن معبودات آنها پرداخت و این که آنها در وجود استقلال ندارند تا چه رسد به ربوبیّت و استحقاق عبادت، و پس از اشاره به توحید در وجود تصریح به توحید خدا در الهیّت و سلطنت و توحید او در عبادت نمود.
برخى گفته اند: در اثر دعوت یوسف آن دو زندانى که تعبیر خوابشان را از یوسف پرسیده بودند و گروهى از زندانیان و زندانبانان به خدا ایمان آوردند.
آیات ۴۴- ۴۱
[سوره یوسف (۱۲): آیات ۴۱ تا ۴۴]
یا صاحِبَیِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُکُما فَیَسْقِی رَبَّهُ خَمْراً وَ أَمَّا الْآخَرُ فَیُصْلَبُ فَتَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْ رَأْسِهِ قُضِیَ الْأَمْرُ الَّذِی فِیهِ تَسْتَفْتِیانِ (۴۱) وَ قالَ لِلَّذِی ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ فَأَنْساهُ الشَّیْطانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ (۴۲) وَ قالَ الْمَلِکُ إِنِّی أَرى سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یابِساتٍ یا أَیُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِی فِی رُءْیایَ إِنْ کُنْتُمْ لِلرُّءْیا تَعْبُرُونَ (۴۳) قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَ ما نَحْنُ بِتَأْوِیلِ الْأَحْلامِ بِعالِمِینَ (۴۴)
ترجمه:
(۱۲/ ۴۴- ۴۱)
یوسف پس از آن که دو رفیق زندانیش را به دین حقّ دعوت کرد و حقایق توحید را با ادلّه روشن بر آن بیان فرموده آنگاه به تعبیر خواب آنها پرداخت و گفت: اى دو رفیق زندان من (اکنون تعبیر خوابتان را بشنوید) امّا یکى از شما ساقى شراب شاه خواهد شد و امّا آن دیگرى به دار آویخته شود (و آنقدر بر چوبهى دار بماند) تا مرغان مغز سر او را بخورند آن مرد که تعبیر خواب خود را شنید براى رهایى از خطر خواب را به دروغ منکر شد یوسف گفت در قضاى الهى راجع به امرى که سؤال کردید چنین حکم شده است،
آنگاه یوسف از رفیقى که (ساقى شاه و) اهل نجاتش یافت درخواست کرد که مرا نزد پادشاه یاد کن (باشد که چون بى تقصیرم بیند از زندانم برهاند) در آن حال شیطان یاد خدا را از نظرش ببرد و به خلق متوسّل شد بدین سبب چند سال محبوس بماند،و پادشاه مصر (با ملازمان و دانشمندان دربار خود) گفت: من (خوابى) دیدم هفت گاو فربه را هفت گاو لاغر خوردند و هفت خوشهى سبز را هفت خوشهى خشک نابود کردند اى بزرگان ملک مرا به تعبیر آن اگر علم خواب مىدانید آگاه گردانید،آنها گفتند این خواب پریشان است و ما تعبیر خواب پریشان نمىدانیم.
تفسیر
یا صاحِبَیِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُکُما فَیَسْقِی رَبَّهُ خَمْراً اى یار زندانى، یکى از شما که دید خمر مىفشارد ساقى شراب شاه خواهد شد و او کسى بود که قبل از این که به زندان داخل شود ساقى شراب شاه بود.
وَ أَمَّا الْآخَرُ فَیُصْلَبُ فَتَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْ رَأْسِهِ و آن دیگرى به دار آویخته مىشود تا آنجا که پرندگان مغز سر او را بخورند و او کسى بود که قبل از داخل شدن به زندان در موقع غذا خوردن با شاه رفیق بود.
بعضى گفتهاند آنها خواب ندیدند و خواستند به این وسیله یوسف را امتحان کنند، و بعضى گفته اند که هر دو خواب خود را دیده بودند، و بعضى گفته اند: آن که مربوط به شراب بود خواب دیده بود و راست مى گفت، و آن که مربوط به غذا بود چیزى ندیده بود و دروغ مى گفت، و بعد از تعبیر خواب یوسف گفت که من چیزى ندیده ام و فقط خواستم تو را امتحان کنم، یوسف در جوابش گفت: قُضِیَ الْأَمْرُ الَّذِی فِیهِ تَسْتَفْتِیانِ چه خواب دیده باشید و چه ندیده باشید حکم خدا در مورد آنچه سؤال کردید حتمى است.
(و قال) یوسف علیه السّلام گفت: وَ قالَ لِلَّذِی ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ یوسف به کسى که مى دانست نجات پیدا مى کند گفت مرا نزد پادشاه یاد کن. نقل شده است که وقتى یوسف این مطلب را گفت جبرئیل علیه السّلام نازل شد و گفت پروردگارت سلام مى رساند و مى گوید: چه کسى تو را پیش پدرت محبوب نمود؟
یوسف گفت: پروردگارم پس جبرئیل گفت: چه کسى تو را از چاه نجات داد؟
یوسف گفت: پروردگارم، جبرئیل گفت: چه کسى تو را پیش عزیز مصر محبوب ساخت تا تو را عزیز و محترم داشت؟ یوسف گفت: پروردگارم، جبرئیل گفت چه کسى از حیلهى زنان تو را نجات داد و از فحشاء تو را نگه داشت؟ گفت پروردگار من.
پس جبرئیل گفت: پروردگارت مىگوید: آیا از من حیا نکردى که پناه به غیر من بردى؟
از حبس تو سه روز بیشتر باقى نمانده بود که به جرم پناه بردن بر غیر من هفت سال دیگر باید در زندان بمانى.
و قبل از آن پنج سال بود که یوسف در زندان بود و بدین ترتیب مدّت زندان یوسف دوازده سال گشت.[۱] فَأَنْساهُ الشَّیْطانُ ذِکْرَ رَبِّهِ شیطان باعث شد که رفیق اهل شراب یوسف او را از یادآورى نزد ملک فراموش کند، یا این که شیطان موجب فراموش کردن یوسف از ذکر خدا شد.
فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ بعد از آن که پنج سال در زندان مانده بود چند سال دیگر مانده، و به نبىّ صلّى اللّه علیه و آله نسبت داده شده است که فرمود: خدا رحمت کند برادرم یوسف را که اگر نمىگفت پیش پادشاه از من یادآورى کن هفت سال دیگر بعد از آن پنج سال در زندان نمى ماند، و لفظ بِضْعَ عددى بین سه تا نه است، البتّه حرفهاى دیگرى نیز دربارهى بِضْعَ گفته شده، و آن از بضع به معناى قطع است یعنى تکّه کردن و بریدن.
بعضى گفته اند: یوسف سه مرتبه در لغزش واقع شد:
۱- قصد و همّتى که نسبت به زلیخا از او انجام گرفت که به سبب آن به زندان افتاد.
۲- پناه بردن به غیر خدا که به سبب آن مدّتى در زندان باقى ماند.
۳- به برادرانش گفت که شما دزد هستید، آنها نیز مانند یوسف جوابى به دروغ گفتند که گفتند: إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ.
و آنگاه که مدّت ریاضت و سختى و حبس او به آخر رسید و اوان سلطنت و وسعتش سر رسید پادشاه در خواب دید که بر تخت خودش نشسته و از رود نیل هفت عدد از بهترین گاوهاى چاق بیرون آمدند و به پهلوى تخت پادشاه آمدند و آنجا ایستادند.
سپس دید که هفت گاو لاغر دیگر از رود نیل بیرون آمدند و آنها را خوردند و نیز دید که از جنب تختش هفت خوشه سبز رویید، سپس هفت خوشه خشک آمد و به دور خوشه هاى سبز پیچید و موجب زرد شدن خوشه هاى سبز گردید.
پس پادشاه از خواب بیدار شد و کاهنین و مفسّرین و منجّمین را احضار کرد و خواب خود را بر آنها بازگو نمود همانطور که خدا حکایت کرده است.
وَ قالَ الْمَلِکُ إِنِّی أَرى به لفظ مضارع (أرى) جهت احضار صورت خواب است، یا این که پادشاه مصر این خواب را مکرّر مىدید، یا این که اجزاء خواب را به صورت تدریجى مىدید، پس ادا کردن مطلب به صورت فعل مضارع به جهت تصویر کردن حال ماضى و گذشته به صورت حاضر مى باشد تا اشاره به تکرار خواب یا تدریجى بودن آن داشته باشد.
سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یابِساتٍ هفت گاو چاق را هفت گاو لاغر خوردند و هفت خوشه سبز و هفت تاى دیگر خشک از ذکر پیچیدن خوشههاى خشک به دور خوشههاى سبز خوددارى کرد.
یا أَیُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِی فِی رُءْیایَ إِنْ کُنْتُمْ لِلرُّءْیا تَعْبُرُونَ گویند (و سپس گفت:) اى بزرگان اگر تعبیر خواب مى دانید مرا به تعبیر آن آگاه کنید خواب پادشاه شامل چیزهاى دقیق و نکته هاى ظریف دیگرى نیز بوده که استنباط تعبیر خواب را براى معبّر غیر ممکن مىساخته، وگرنه تعبیر چنین خوابى براى معبّر پنهان و مخفى نیست.
چون نکته ها و دقایق این خواب مخفى بود لذا گفتند: (قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ) خواب پادشاه از خوابهاى پریشان است، و (أضغاث) جمع (ضغث) است و آن یک دسته از گیاهان مختلف است که به صورت استعاره در صورتهاى مختلف و مختلط که ناشى از تخیّلات قوّهى متخیّله است استعمال شده است.
چه که خواب دیدن چند نوع مختلف مى تواند باشد، زیرا که گاهى نفس را در دو عالم مثال علوى و سفلى مى بیند و در آنجا صورتهاى طبیعى موجود و یا آینده یا گذشته را مىبیند، ولى دیدن صورتهاى گذشته کم اتّفاق مىافتد، چون نفس به حال و آینده توجّه دارد و به گذشته پشت مى کند.
پس آنچه که در مثال علوى مشاهده مى شود یا مژده و بشارت از جانب خدا یا تحذیر و انذار یا تنبیه و اخبار است.
و آنچه که در مثال سفلى مشاهده مى شود یا فریب داده و وادار کردن شیطان است انسان را بر معاصى و گناهان یا بر حذر داشتن از اطاعات است یا اخبار از چیزهاى آینده است.
و این گونه خوابها یا وادار کردن از جانب شیطان است، یا سلب توفیق از جانب خدا است.
بعضى از خواب دیدن ها به سبب ارایه قوّهى متخیّله پدید مى آیند که چیزهایى را که واقعیّت ندارد تصویر مى کند که آن اضغاث احلام خوابهاى پریشان است، و احلام جمع (حلم) است، و آن مطلق چیزهایى است که شخص خوابیده در خواب مى بیند، یا خصوص چیزهایى است حقیقت ندارد.
(و ما نحن بتأویل الأحلام بعالمین) گویا که معبّرین و علماى آن زمان از این که تعبیر خواب را نمى دانستند عذر مى آوردند که این خواب از خوابهاى پریشان و اضغاث احلام است و تعبیر ندارد.
در همین موقع یوسف و مهارت او در تعبیر خواب به یاد ساقى افتاد و گفت من کسى را که عالم به تعبیر خواب باشدمى شناسم، از این رو خداى تعالى مى فرماید:
آیات ۴۰- ۴۵
[سوره یوسف (۱۲): آیات ۴۵ تا ۴۹]
وَ قالَ الَّذِی نَجا مِنْهُما وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّهٍ أَنَا أُنَبِّئُکُمْ بِتَأْوِیلِهِ فَأَرْسِلُونِ (۴۵) یُوسُفُ أَیُّهَا الصِّدِّیقُ أَفْتِنا فِی سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یابِساتٍ لَعَلِّی أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَعْلَمُونَ (۴۶) قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ إِلاَّ قَلِیلاً مِمَّا تَأْکُلُونَ (۴۷) ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذلِکَ سَبْعٌ شِدادٌ یَأْکُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاَّ قَلِیلاً مِمَّا تُحْصِنُونَ (۴۸) ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذلِکَ عامٌ فِیهِ یُغاثُ النَّاسُ وَ فِیهِ یَعْصِرُونَ (۴۹)
ترجمه:
(۱۲/ ۴۹- ۴۵)
(در این حال) آن رفیق زندانى یوسف که نجات یافته (و مقرّب سلطان) بود بعد از چند سال به یاد یوسف افتاد گفت من شاه را به تعبیر این خواب آگاه مى سازم مرا نزد یوسف (زندانى فرستید) که از او باز جویم،
(در زندان رفت و گفت) اى یوسف راستگو که هر چه گویى همه راستگویى ما را به تعبیر این خواب که هفت گاو فربه هفت گاو لاغر خوردند و هفت خوشهى سبز را هفت خوشهى خشک نابود ساختند آگاه گردان که شاید از پیش تو نزد مردم باز گردم و (شاه ودیگران) همه (تعبیر خواب و مقام تو را) بدانند،یوسف (در تعبیر خواب گفت) باید هفت سال متوالى زراعت کنید و هر خرمن را که درو کنید جز کمى که قوت خود مى سازید همه را با خوشه در انبار ذخیره کنید،که چون این هفت سال بگذرد هفت سال قحطى پیش آید که ذخیره شما به مصرف قوت مردم برسد جز اندکى که باید (براى تخم کاشتن) در انبار نگهدارید،آنگاه بعد از سنوات قحط و شدّت باز سالى آید که مردم در آن به آسایش و وسعت و فراوانى و نعمت مىرسند.
تفسیر
وَ قالَ الَّذِی نَجا مِنْهُما وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّهٍ آن دوست زندانى یوسف که نجات پیدا کرده بود بعد از گذشت چند سال (هفت سال) به یاد یوسف افتاد و گفت:
أَنَا أُنَبِّئُکُمْ بِتَأْوِیلِهِ فَأَرْسِلُونِ مرا پیش کسى که مىخواهم بفرستید من شما را از تعبیر این خواب آگاه مىکنم، پس به او اجازه دادند و پیش یوسف آمد و گفت:
یُوسُفُ اى یوسف أَیُّهَا الصِّدِّیقُ[۲]
الصِّدِّیقُ منسوب است بنا بر اختصاص، یا منادى دوّم است، مقصود این است که یوسف را با وصف مدح ذکر کرد تا او را به اهمیّت دادن به تعبیر خواب ترغیب نماید.
أَفْتِنا فِی سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یابِساتٍ لَعَلِّی أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ دربارهى هفت گاو و هفت خوشه ما را آگاه کن تا شاید با علم به تأویل و تعبیر خواب من به سوى مردم بازگردم، از این جهت شاید (لعلّ) گفت: چون بعید بوده که آرزوى بازگشت مطلق بکند بدون علم تعبیر.
لَعَلَّهُمْ یَعْلَمُونَ شاید آنها تعبیر خواب را بدانند، یا قدر و منزلت تو را بدانند و در نتیجه تو را از زندان خارج سازند، بعضى گفتهاند که آن شخص خواب دیدن را به خودش نسبت داد و گفت من خواب دیدهام که یوسف گفت:
نه، تو خواب ندیدى، پادشاه خواب دیده است، و خواب را تعبیر کرد، و تدبیر و چاره آن را نیز براى آنها بیان کرد.
چنانچه خداى تعالى آن را چنین حکایت کرده:
قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَباً لفظ (دأبا) با سکون همزه و فتح آن خوانده شده، و هر دو مصدر (دأب فى الأمر) است یعنى طبق عادتش در آن کار ادامه داد و استمرار پیدا کرد.
و این جمله جواب سؤالى است که بین آنها ردّ بدل شده ولى در حکایت نیامده است، یا جواب سؤال مقدّرست، گویا که گفته است: براى این کار و این تعبیر چه چاره کنیم؟ جواب گفته که هفت سال متوالى کشت مىکنید.
ممکن است که این جمله نیز ادامهى تعبیر خواب باشد با یک چیز زیادى، چون آن خواب مفید قحطى و راه چاره و خشک سالى قبل از قحطى است.
فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ هر چه درو کردید در سنبلش قرار دهید تا فاسد نشود و کرم نخورد.
إِلَّا قَلِیلًا مِمَّا تَأْکُلُونَ جز اندکى از گندمها را که مىخواهید در آن سالها بخورید از سنبلش بیرون مىآورید.
ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذلِکَ سَبْعٌ شِدادٌ یَأْکُلْنَ که پس از آن هفت سال سخت فرا مىرسد که آن را بخورند نسبت خوردن به زمان و سالها از باب مجاز عقلى و مراعات تطبیق بین خواب و تعبیر آن است.
ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلَّا قَلِیلًا مِمَّا تُحْصِنُونَ مقدار کمى نگهدارید جهت تخم کاشتن و از باب احتیاط حدوث گرسنگى قبل از رسیدن زراعت.
ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذلِکَ عامٌ فِیهِ یُغاثُ النَّاسُ لفظ (یغاث) از غیث (باران) یا از غوث است (به معناى دادرسى و فریادرسى)، یعنى سپس بعد از این سالى خواهد رسید که باران به داد مردم خواهد رسید.
وَ فِیهِ یَعْصِرُونَ لفظ (یعصرون) به صورت معلوم خوانده شده یعنى انگور و زیتون و هر چیزى را که به جهت زیادى و فراوانى، مىفشرند و آب آن را مىگیرند (آنچنان فراوانى مىشود که از شدّت زیادى انگور و زیتون و غیره مردم آب آن را مىگیرند).
بعضى گفته اند: پستانها را فشار مى دهند یعنى شیر مى دوشند، و (تعصرون) به صورت خطاب خوانده شده تا مخاطبها بر غایبها غلبه دهند.
و به صورت مجهول خوانده شده از (عصره) او را نجات داد، یعنى از قحطى نجات پیدا مى کنند، یا از (اعصرت السّحابه علیهم) است یعنى بر آنها باران بارید.
طبق آنچه که به ما رسیده است قرائت اهل البیت چنین بوده که معناى باران باریدن را بدهد.
به هر حال آن دوست زندانى سابق و قاصد شاه از نزد یوسف بیرون رفت و با تعبیر و تدبیر و چاره پیش پادشاه آمد، وقتى پادشاه این تعبیر را شنید پسندید و ملاقات یوسف را طلب نمود.
آیات ۵۳- ۵۰
[سوره یوسف (۱۲): آیات ۵۰ تا ۵۳]
وَ قالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى رَبِّکَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَهِ اللاَّتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ (۵۰) قالَ ما خَطْبُکُنَّ إِذْ راوَدْتُنَّ یُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَیْهِ مِنْ سُوءٍ قالَتِ امْرَأَهُ الْعَزِیزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِینَ (۵۱) ذلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ وَ أَنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی کَیْدَ الْخائِنِینَ (۵۲) وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَهٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ (۵۳)
ترجمه:
(۱۲/ ۵۳- ۵۰)
آن شخص تعبیر خواب را به پادشاه عرضه داشت و شاه (یوسف را خواست) و گفت زود او را نزد من بیاورید چون فرستاده شاه نزد یوسف آمد یوسف به او گفت بازگردد و از شاه بخواه تا بپرسد که چه شد که زنان مصرى همه دست بریدند آرى خدا به مکر آنان (و بى گناهى من) آگاه است.
شاه زنان مصرى را گفت حقیقت حال خود را که با یوسف مراوده داشتید بگویید همه گفتند حاش للّه که ما از یوسف هیچ بدى ندیدیم (و جز عفّت نفس در او مشاهده نکردیم) در این حال زلیخا زن عزیز مصر اظهار کرد که الآن حقیقت آشکار شد (و من گناه خود اعتراف مى کنم که) من به خواهش نفس خود با یوسف عزم مراوده داشتم و او (که دعوى عفّت و بى گناهى مى کند) البتّه از راستگویان است.
یوسف گفت من این کشف حال نه براى خودنمایى بلکه براى آن خواستم تا عزیز مصر بداند من هرگز در نهانى به او خیانت نکرده ام و بداند که هرگز خدا خیانتکاران را به مکر و خدعه به مقصود نرساند.
و من خودستایى نکرده و نفس خویش را از عیب مبرّا نمى دانم زیرا نفس امّاره انسان را به کارهاى زشت و ناروا سخت وامى دارد جز آن که خدا به لطف خاصّ خود آدمى را نگهدارد که خداى من بسیار آمرزنده و مهربان است.
تفسیر
وَ قالَ الْمَلِکُ پادشاه به خاصّانش گفت:
ائْتُونِی بِهِ یوسف را پیش من بیاورید، پس کسى را به سوى او فرستادند تا او را احضار نماید.
فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ وقتى قاصد آمد و به یوسف گفت پادشاه تو را احضار کرد و مىخواهد، یوسف گفت:
قالَ من نزد پادشاه به خیانت و مراوده با زنان متّهم شده ام،تا از اتّهام بیرون نرفته و تبریه نشوم نزد پادشاه نمى آیم، چون دیگر پادشاه مقام و آبرویى نزد من ندارد.
ارْجِعْ إِلى رَبِّکَ برگرد پیش عزیز یا پیش ساقى، فَسْئَلْهُ از او درخواست کن که فحص و تجسّس و تحقیق بکند.
ما بالُ النِّسْوَهِ اللَّاتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَ که من متّهم به آن زنان شده ام و عزیز مصر تحقیق نماید تا بداند که من خاین نبوده ام و زندان شدن من جهت ظلم و ستم بوده است، و یوسف در اینجا اسمى از زن عزیز نبرد.
با این که اتّهام و زندان ناشى از او بوده به جهت احترام و تکریم و براى این که آبروى او را از افتضاح و رسوایى حفظ کند.
إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ تعلیل این است که چرا از پادشاه درخواست کرده که از زنها سؤال نماید، یعنى این که آن زنان دربارهى من مکر و حیله به کار بردند و من بى گناه و برى هستم، و این معنا را بدین گونه تأکید کرد که به علم خدا استشهاد نمود.
پس آن قاصد برگشت و آنچه را که یوسف گفته بود به عرض ملک رسانید.
پس عزیز مصر یا ساقى زنها را احضار نمودند.
قالَ ما خَطْبُکُنَ گفت: آیا شما با یوسف مراوده نمودید و شما قصد یوسف را داشتید یا یوسف با شما مراوده و قصد شما را داشت، یا این که مراوده یا قصد از هر دو طرف بوده است.
إِذْ راوَدْتُنَّ یُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ مراوده را به زنان نسبت داد با این که سؤال و پرسش مقتضى جهل یا تجاهل است، چون خواست به این معنا اشاره کند که سؤال او براى محض این احتمال است که یوسف با زنان در مراوده شرکت داشته باشد، چه مراودهى زنان مشهورست به نحوى که هیچ کس در آن شکّ نمى کند.
قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ بیان این کلمه سابقا گذشت.
ما عَلِمْنا عَلَیْهِ مِنْ سُوءٍ قالَتِ امْرَأَهُ الْعَزِیزِ پس از آن که سایر زنان اعتراف به برداشت یوسف کردند، و خارج شدند، زن عزیز از شدّت حیاء و خجالت گفت: الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُ حقّ به نهایت ظهور رسید و آشکار شد.
أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِینَ من به خواهش نفس خود با او مراوده داشتم و او در برائت از خیانت از راستگویان است.
ذلِکَ لِیَعْلَمَ تا خداى تو بداند، این جمله یا مرتبط به جملههاى سابق است، و قول خدا: قالَ ما خَطْبُکُنَ … تا آخر جملهى معترضه بین دو جمله حکایت است.
یا این که پس از آن که قاصد به سوى یوسف بازگشت و از یوسف پرسید چرا از زندان بیرون نیامدى و خواستى پادشاه از حال زنان بپرسد؟ یوسف جواب داد: این کار من براى این بود که عزیز بداند که من بى گناهم، و این معنا دلیل بر این است که مقصود از ربّ عزیز است نه پادشاه.
أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ من به عزیز در حال غیبت خیانت نکردهام لفظ بِالْغَیْبِ در حالى که خیانت متلبّس به غیب و نهانى باشد، یا خیانت از من در حال نهان و خفا انجام نشده است. و این عبارت، حال است از فاعل یا از مفعول.
وَ أَنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی کَیْدَ الْخائِنِینَ عزیز بداند که همسر او به من مکر و حیله کرده است، ولى کید و مکر او در من اثر نکرده است، و آن مبالغه در اظهار طهارت خودش مى باشد.
و چون در اظهار طهارت و پاکى اش مبالغه نمود خواست ننگ خودپسندى و تزکیهى نفس خود را برطرف نماید و این تزکیه و پاکى را به خدا نسبت دهد، و لذا چنین گفت:
وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِی من نفس خویش را تبریه نمىکنم که شأن نفس آلودگى به پلیدیهاى گناهان است نه تنزّه و پاکیزگى از آنها إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَهٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّی نفس به بدى مىکشاند جز آن وقت که رحمت پروردگارم شامل حالم شود، یا جز آن نفسى که پروردگارم به آن رحم کند، یعنى این که تنزّه و نسبت پاکى از گناهان از محض رحمت است نه از فعل نفس.
بعضى گفته اند: قول خداى تعالى: (ذلِکَ لِیَعْلَمَ … تا آخر) از تتمّهى کلام زلیخا است و معناى آیه چنین است: این اعتراف به خیانت من و پاکى یوسف براى این است که یوسف بداند من در نهان به او خیانت نکرده ام که نسبت دروغ به او بدهم، که خداى تعالى کید و مکر خاینین را هدایت نمى کند بدین نحو که آن را پوشیده و مخفى نگهدارد و ظاهر نسازد، و من نفس خودم را مبرّا و پاک از نسبت خیانت و دروغ به او نمى دانم.
چون من به یوسف خیانت کردم و به او نسبت خیانت و دروغ دادم که نفس انسان را به بدى مىکشاند و با امر و دستور نفس بدى مىکنم مگر آنگاه که پروردگارم رحم کند.
إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ خداى من البتّه امر نفس به بدى را مىبخشد رَحِیمٌ خدا مهربان است و مرا از پیروى نفس امّاره نگه مىدارد.
چون طهارت و عفّت یوسف بر آنان آشکار گردیده و به کمال وضوح رسید طلب و خواستشان نسبت به یوسف شدّت پیدا کرد.
آیات ۶۱- ۵۴
[۱] لطیفه: پنج کس بر پنج کس گواهى دادند: جهودان مریم را به زنا منسوب کردند، عیسى بر پاکى او گواهى داد. و بنى اسرائیل موسى را به عیب منسوب کردند، سنگى بر پاکى او گواهى داد. زلیخا یوسف را به زنا منسوب کرد، کودک چندماهه بر پاکى او گواهى داد. ترسایان ملک تعالى را به زن و فرزند منسوب کردند، هر که در عالم نام موحّدى داشت بر یگانگى او گواهى دادند. منافقان و بددینان پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله را مجنون منسوب کردند خداى متعال فرمود و ما صاحبکم بمجنون.جامع الستّین جلد اوّل تفسیر سوره یوسف
[۲] خداوند در کتابش ده چیز را عظیم شمرد، خود را عظیم گفت، و هو العلى العظیم، و عرشه عظیم، و هو ربّ العرش العظیم، و خلق نبیه عظیم، و انک لعلى خلق عظیم، و الشّرک عظیم، انّ الشّرک لظلم عظیم، و البهتان عظیم، سبحانک هذا بهتان عظیم، و عرش بلقیس عظیم، و لها عرش عظیم، و زلزله الارض عظیم، انّ زلزله الساعه شىء عظیم، و یوم القیامه عظیم، لیوم عظیم، و کید النّساء عظیم، انّ کیدکنّ عظیم، و الفوز عظیم، ذلک الف وز العظیم.جامع الستّین جلد اوّل تفسیر سوره یوسف
[۳] سه کس را حقّ تعالى در کلام خویش جوانمرد خواند: اصحاب کهف را جوانمرد خواند، ابراهیم را جوانمرد خواند: فَتًى یَذْکُرُهُمْ یُقالُ لَهُ إِبْراهِیمُ انبیا ۶۱ یوسف را جوانمرد خواند، قوله: تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ یوسف/ ۳۰ این سه کس را نام جوانمردى حقیقت شد از بهر آن که قوم ایشان در راه موافقت بود.جامع الستّین جلد اوّل تفسیر سوره یوسف
[۴] عرفا گویند: روح انسان را به اعتبار آن که بین دو وجه متحول است؛ کى آن( یلى الحق) و مستفیض از حقّ است. و وجهى که( یلى النفس) است، قلب گویند.
گفته اند که قلب اطلاق بر چند معنا مىشود: ۱- عضو معروف حیوانات. ۲- لحم صنوبرى شکل که مخصوص تمام حیوانات و بهایم است. ۳- لطیفه ربانى که متعلّق به قلب جسمانى است. ۴- جوهر نورانى مجرد که متوسط میان روح و نفس است.
قلب برزخ میان روح حیوانى و نفس ناطقه است که فرمود: بینهما برزخ لا … الرحمن ۲۰ آنچه را حکماء نفس مجرد ناطقه خوانند اهل اللّه قلب نامند.
اى عزیز: قلبها ظرفهاى خدا هستند در روى زمین، و دوستترین آنها نزد خدا است که صافتر و نازکتر باشد.
[۵] حافظ مىگوید:
حاشا که من به موسم گل ترک مىکنم | من لاف عشق مىزنم این کار کى کنم | |
حاش للّه که نیم معتقد طاعت خویش | این قدر هست که گه قدحى مىنوشم | |
[۶] سه کس را در مهر سه کس ملامت کردند: زنان قبایل عرب خدیجه علیها السّلام را در مهر رسول صلّى اللّه علیه و آله ملامت کردند. الحارث على را در خواستن فاطمه ملامت کرد. زنان مصر زلیخا را ملامت کردند.
[۷] هر کسى را که در راه اختیار شد( وى را) بلا و محنت بسیار شد. یعقوب یوسف را اختیار کرد تا دل خود را رهین محنت روزگار کرد. آدم قابیل را اختیار کرد قابیل فرمان او را انکار کرد.
نوح علیه السّلام فرزند خود را اختیار کرد ملک تعالى او را از او بیزار کرد. یوسف زندان را اختیار کرد تا تن خود را قرین محنت بسیار کرد.
یوسف گفت: من زندان را دوستتر دارم از زنا* حریص گفت: من دنیا را از عقبا دوستتر دارم کافر گفت: من کفر را از ایمان دوستتر دارم مشرک گفت: من بت را از خدا دوستتر دارم ملک تعالى گفت: من مؤمن را از هجده هزار عالم دوستتر دارم؛\i( یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ)\E مائده/ ۵۹. جامع الستّین جلد اوّل تفسیر سوره یوسف
[۸] توضیح: چند کس از انبیا در راه مقصود خود دعا کردند. حاجت ایشان بدرگاه حقّ روا گردید.
زکریا علیه السّلام از بهر فرزند دعا کرد: خداوند یحیى را عنایت کرد.
ایوب از بهر کشف بلا دعا کرد: ملک تعالى حاجت او را روا کرد، فاستجبنا له فکشفنا ما به. انبیا/ ۸۴ یونس علیه السّلام در شکم ماهى از بهر خلاصى خود دعا کرد، فاستجبنا له و نجیناه من الغمّ. انبیا/ ۸۷ و ۸۸ یوسف علیه السّلام از بهر کید زلیخا دعا کرد، ملک تعالى حاجت او را روا کرد فاستجاب له ربّه یوسف/ ۳۴ جامع الستّین جلد اوّل تفسیر سوره یوسف
[۹] یوسف در زندان بود، و ناصح زندانیان بود، مؤمن در زندان است،( الدنیا سجن المؤمن) رحم مادر زندان کودکان است، وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ نحل/ ۸۰- گاهوار زندان شیرخوارگان است،( وَ فِصالُهُ فِی عامَیْنِ) لقمان ۱۳- سجن قاضى زندان وامداران است،( فَنَظِرَهٌ إِلى مَیْسَرَهٍ) بقره/ ۲۸۰.
گور زندان مردگان است،\i( وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى یَوْمِ یُبْعَثُونَ)\E مؤمن/ ۱۰۲- دوزخ زندان عاصیان است،\i( أُولئِکَ مَأْواهُمُ النَّارُ)\E یونس/ ۸- بهشت با همه نعمت زندان عاشقان است،( ان اکثر اهل الجنه البلهاء) آن کس که در میان ابلهان باشد دربند و زندان باشد جامع الستّین جلد اوّل تفسیر سوره یوسف
[۱۰] سه کس با سه کس صحبت کردند، شایسته اسم فتوت گشتند، یوشع بن نون با موسى صحبت کرد، شایسته اسم فتوت گشت،( وَ إِذْ قالَ مُوسى لِفَتاهُ) کهف/ ۵۹- ساقى ریان با یوسف در زندان صحبت کرد، شایسته اسم فتوت گشت،( وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَیانِ)- مؤمن را صحبت نه با یوسف بود نه با موسى، بلکه با مولى بود،( الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ)- آن را که صحبت با خلقان بود از زمره جوانمردان بود، آن را که صحبت با خداوند فرد بود اولىتر که جوانمرد بود.
جامع الستّین جلد اوّل تفسیر سوره یوسف
[۱۱] وثن یعنى بت اوثان جمع آن و وثنى یعنى بتپرست.
[۱۲] در نزد عارفان و احدیّت، اعتبار ذات است ازآنرو که نشآت اسماء از وى است، و احدیّت اسماء به ذات است و تکثّرات اسماء به صفات:
شاه یکى غلام صد باره یکى جام صد | ذات یکى صفت بسى خاص یکى عام صد | |
نام یکى اگر یکى صد نهد اى عزیز من | صد نشود حقیقتش یکى بود او نام صد | |
واحد حقیقى بر دو قسم است: یا واحد بالوهم است و یا بالفعل است: واحد و همى عبارت از واحد عادى است که عدد و مبدا آن است.
واحد حقیقى موجود بالفعل عبارت از معنایى است که متغیّر و متکثّر و مستحیل، متّصف به صفتى از صفات اجسام، در معرض کون و فساد، و شبیه به چیزى نیست و او ذات حقّ تعالى است.
صفت و ذات جمع کن با هم | واحدش جوز عارفان ففهم | |
فرهنگ و اصطلاحات عرفانى دکتر سید جعفر سجادى
[۱۳] اگر( ان) مصدریّه باشد یعنى: حکم و امر خدا جز بر پرستش نیست.
[۱۴] یعنى: نوع امر خدا مربوط به آن است که جز او را نپرستید.
[۱۵] اگر لا نهى باشد یعنى نپرستید جز او را.
[۱۶] اگر لا نفى باشد یعنى حکم خدا و اثر بر نپرستیدن غیر از اوست.
[۱] تفسیر الصافى ۳: ص ۲۲
[۲] خداى متعال چند نفر صدیق نامید، حضرت ادریس را، قال: و اذکر فى الکتاب ادریس، انه کان صدیقا نبیّا. ابراهیم را: و اذکر فى الکتاب ابراهیم انه کان صدّیقا نبیا. و مریم را، و امّه صدّیقه. و یوسف را، یوسف ایها الصدّیق.
جامع الستّین جلد اوّل تفسیر سوره یوسف
ترجمه تفسیر بیان السعاده فى مقامات العباده، ج۷، ص: ۵۳۴