البقرة - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار جلد 1 سوره بقره آیه 1-5

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ

الم﴿١﴾

به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

الف، لام، ميم (١)

ذَٰلِكَ الْكِتَابُ لَا رَيْبَ ۛ فِيهِ ۛ هُدًى لِلْمُتَّقِينَ ﴿٢﴾

در [وحی بودن و حقّانیّت] این کتابِ [با عظمت] هیچ شکی نیست؛ سراسرش برای پرهیزکاران هدایت است. (۲)

الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ ﴿٣﴾

آنان که به غیب ایمان دارند و نماز را بر پا می دارند و از آنچه به آنان روزی داده ایم، انفاق می کنند. (۳)

وَالَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَبِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ ﴿٤﴾

و آنان که به آنچه به سوی تو و به آنچه پیش از تو نازل شده، مؤمن هستند و به آخرت یقین دارند. (۴)

أُولَٰئِكَ عَلَىٰ هُدًى مِنْ رَبِّهِمْ ۖ وَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ﴿٥﴾

آنانند که از سوی پروردگارشان بر [راهِ] هدایت اند و آنانند که رستگارند. (۵)

 

سورة البقره‏

النوبة الاولى‏

– قوله تعالى‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏- بنام خداوند فراخ بخشايش مهربان.

الم‏ (1)- سرّ خداوندست در قرآن‏

– ذلِكَ الْكِتابُ‏- اين آن نامه است. لا رَيْبَ فِيهِ‏- كه در آن شك نيست. هُدىً لِلْمُتَّقِينَ‏ (2) راه نمونى پرهيزگاران را.

الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ‏ ايشان كه بنا ديده و پوشيده ميگروند. وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ- و نماز بپاى ميدارند بهنگام خويش. وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ‏ (3) و زانچه ايشان را روزى داديم هزينه ميكنند.

وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ‏- و ايشان كه ميگروند بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ‏- بآنچه فرو فرستاده آمد بر تو از قرآن، و جز زان هر چه بود از پيغام و فرمان- وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ‏- و هر چه فرو فرستاده آمد پيش از تو از سخن و كتب و صحف. وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ‏ (4) و بسراى آن جهانى بى گمان ميگروند.

أُولئِكَ عَلى‏ هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ‏- ايشان كه بدين صفت‏اند بر راه نمونى و نشان راست انداز خداوند- ايشان.

وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ‏ (5)- و ايشانند كه بر پيروزى و نيكى بمانند جاودان.

 

النوبة الثانية-

الم‏ بدانك اين سورة البقره را فسطاط القرآن گويند از بسيارى احكام و امثال كه در آنست، و در زمان وحى هر كه اين سورة و آل عمران خوانده بودى او را حبر ميگفتند، و در ميان قوم محترم و مكرّم بود و در چشمها بزرگ.

مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم لشكرى بجايى ميفرستاد و در ميان ايشان پيران و مهتران بودند، يكى كه ازيشان بسن. كمتر و كهتر بود بريشان امير كرد بسبب آنك سورة البقرة دانست.

گفتند«يا رسول اللَّه هو احدثنا سنّا. قال معه سورة البقره»

و در خبرست ازمصطفى ع كه ثواب خواندن آن هر دو سوره فردا آيد در صورت دو ميغ و بر سر خواننده آن سايه مى‏دارند. و گفت هر خانه كه در آن سورة البقره برخوانند سه شبان روز شيطان از آن خانه بگريزد. عبد اللَّه بن مسعود گفت شيطان بر عمر خطاب رسيد در كويى از كويهاى مدينه و با وى برآويخت عمر او را بر زمين زد، شيطان گفت- دعنى حتى اخبرك بشي‏ء يعجبك، عمر دست از وى بازگرفت، آنكه گفت يا عمر بدانك شيطان هر گه كه از سورة البقرة چيزى بشنود بگدازد از شنيدن آن و بگريزد. و له خبج كخبج الحمار.

و قال صلّى اللَّه عليه و آله‏ و سلّم- تعلّموا البقرة فانّ اخذها بركة، و تركها حسرة و لن تستطيعها البطلة، قيل يا رسول اللَّه و ما البطلة؟ قال السحرة.

و عن وهب بن منبه قال من قرأ فى ليلة الجمعة سورة البقره و آل عمران كان له نور ما بين عجيبا و غريبا. قال وهب- عجيبا اسفل الارضين و غريبا العرش: ابو اليمان الهوزنى گفت: در عهد ما مردى بود تازه جوان، شبى بخفت، بامداد كه برخاست موى سرو محاسن وى همه سپيد بود. گفتيم چه رسيد ترا در خواب؟

گفت قيامت نمودند ما را در خواب، و وادى عظيم ديدم از آتش و بر سر آن جسرى باريك بر حدّ تيغ شمشير، و مردم را بنامهاى ايشان ميخواندند و بر آن جسر ميگذرانيدند، يكى مى رست و ديگرى مى‏خست، يكى ميگذشت و يكى در آتش مى‏افتاد، آن گه مرا خواندند بنام خود رفتم بر آن جسر و ميلرزيدم و براست و چپ ميچسبيدم، آخر دو مرغ سفيد را ديدم يكى براست و يكى بچپ و مرا راست ميداشتند و از آتش نگاه ميداشتند، تا آخر بآن جسر باز گذشتم. آن گه آن مرغان را گفتم كه شما چه باشيد و كى‏ايد؟ گفتند. ما سورة البقره و آل عمران كه اللَّه تعالى ترا بما خلاص داد كه ما را بسيار خوانده ‏اى.

بو ذر غفارى از مصطفى پرسيد كه از قرآن كدام سوره مه؟ جواب داد كه سورة البقره. پرسيد كه از اين سوره كدام آيت بزرگوارتر؟ گفت: آنچه در آن كرسى ياد كرده است يعنى آية الكرسى كه پنجاه كلمه است همه تقديس خداوند عزّ و جل.

و در سورة البقرة پانزده مثل است، و صد و سى حكم، و خود در آية دين بآخرسورة چهارده حكم است، و جمله سوره دويست و هشتاد و شش آيت است بعدد كوفيان.

و شش هزار و صد و يازده كلمت است، و بيست و پنج هزار و پانصد حرف، و در مدنى شمرند اين سورة را كه از اوّل تا آخر بمدينه فرو آمد، مگر آيت‏ وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّهِ‏ كه اين آيت بكوه منا فرود آمد روز عيد اضحى و مصطفى در آخر خطبه عيد بود و اين آيت هم در مدنى شمرند كه مصطفى آن گه مقام بمدينه داشت. 

و هر چه از قرآن در آن ده سال يا سيزده سال آمد كه مصطفى بمكه بود پيش از هجرت آن همه مكى است و هر چه در آن ده سال آمد كه مصطفى بمكه بود آن همه مدنى است، هر چند كه بمدينه بودى مقيم يا از مدينه مسافر. چنانك قرآن آمد به تبوك و بدر و طائف آن همه مدنى شمرند، كه آن گه مقام بمدينه داشت، نه بينى كه شب معراج بشام قرآن برو فرو آمد. و بآسمان او را قرآن دادند و آن همه مكّى شمرند كه او را از مكه بشام و آسمان برده بودند.

و درين سورة بيست و شش جاى منسوخ است مع اختلاف العلماء فيه و چنانك بآن رسيم و شرح دهيم ان شاء اللَّه.

اكنون تفسير گوئيم:- بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم- الم-: علما را اختلاف است باين حروف هجا كه در ابتداء سورتهاست، محققان علما بر آنند كه اين از متشابهات قرآن است، كه علوم خلق از آن قاصر است و اللَّه بدانستن آن مستأثر. ميگويد وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ. اللَّه داند كه چرا اين حروف از ديگر حروف اولى‏تر بود بيان كردن، سرّ اين بجز اللَّه نداند. بو بكر صديق ازينجا گفت «اللَّه را در هر كتاب سرّيست و سرّ او در قرآن اين حروف است» بعضى از مفسّران گفتند كه اين نام سوره است بدلالت اين خبر كه مصطفى عليه السّلام گفت:«انّ اللَّه تعالى قرأ طه و يس قبل ان يخلق السماوات و الارض بالف عام».

اللَّه تعالى طه و يس برخواند پيش از آفرينش آسمان و زمين بهزار سال، معنى آنست. كه سوره طه و يس جمله برخواند پس دليل است اينكه طه و يس نام سوره است. ابن عباس گفت: سوگندهاست كه اللَّه تعالى ياد ميكند بحروف هجا كه مدار نامهاى نيكو و صفتهاى بزرگوار خداوند عزّ و جل باين حروف است.

و مراد باين سه حرف جمله حروف تهجّى است، و در لغت عرب رواست كه جمله را ببعض عبارت نهند چنانك گفت- اذا قيل لهم اركعوا لا يركعون- ركوع گفت و مراد بآن جمله نمازست و قال تعالى‏ وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ‏ يريد به الصلاة و قال تعالى‏ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ‏ يعنى به جميع الأبدان. فكذلك عبّر اللَّه تعالى بهذه الحروف عن جملة الحروف.

و هم از ابن عباس روايت كنند كه گفت: الم- اى انا اللَّه اعلم- چنانست كه الف اشارت است بانا و لام اشارت است با علم. هر حرفى بجاى خويش معنى ميدهد برّ خويش. و گفته ‏اند الم معنى آنست كه الم بك جبرئيل أى نزّل به عليكم. يعنى اين آن حروف است كه جبرئيل از آسمان فرود آورد بشما.

و گفته ‏اند كه رسول خدا در صدر اسلام در نمازها قراءت آشكارا خواندى، مشركان بر در مسجد بايستادند و گفتند- لا تسمعوا لهذا القرآن و الغوا فيه. يكى صفيرى ميكرد و يكى دست ميزد يعنى كه تا كسى از رسول خدا قرآن نشنود، كه رسول خدا هر گه كه قرآن خواندى هر كس كه شنيدى همگى دل خويش بوى دادى و بآن مشغوف گشتى، مشركان چنان ميكردند تا مردم را از سماع وى باز دارند. رسول خدا چون ديد كه ايشان چنين ميكنند در نماز پيشين و ديگر جهر بگذاشت و قراءت نرم خواند.

اما در نمازهاى ديگر هم چنان بآواز مي خواند، و مشركان هم چنان آمدند و تصفير و تصفيق ميكردند، و رسول خدا بآن دلتنگ و رنجور ميشد پس ربّ العالمين ان حروف تهجّى فرو فرستاد بيرون از عادت و بر خلاف سخن ايشان تا ايشان چون آن بشنيدند، ايذاء رسول بگذاشتند، و از تعجّب بآن سخن باستماع آن و ما بعد آن مشغول شدند و اين قول ابو روق است و اختيار قطرب.

قومى گفتند اين حروف در ابتداء سورتها اظهار اعجاز قرآنست و تنبيه عرب بر صدق نبوت و رسالت مصطفى، كه چون كافران گفتند إِنْ هَذا إِلَّا إِفْكٌ افْتَراهُ‏ اين قرآن سخنيست كه محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از ذات خويش ميگويد و از بر خويش مينهد، «لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا.» اگر خواهيم ما نيز هم چنان بگوئيم. ربّ العالمين گفت: اگر چنانست كه شما مى‏گوييد- فأتوا بسورة من مثله، شما نيز از بر خويش سوره چنان بنهيد، كه اين كتاب از اين حروف تهجّى است كه لغت شما و زبان شما و كلام‏  شما بنا برين حروف است. پس چون نتوانستند و از آن درماندند معلوم شد كه قرآن معجز است.

و اهل سنت گفته ‏اند اين حروف گواهى بداد و بيان كرد كه قرآن را حروف است و بحروف قايم است، و هر كه جز اين گويد حقّ را مكابر است و معاند، و در آن ملحد.

و بدانك مردم درين حروف سه گروه ‏اند:- قومى از اهل بدعت گويند مخلوقست هم در كلام خالق هم در كلام مخلوق، قومى گويند در قرآن نامخلوقست و در غير قرآن مخلوق، و اين هر دو فرقه بر باطلند. و از حق دور بآنچه گفتند، و فرقه سوم اهل سنّت‏اند كه گفتند:- حروف هر جاى كه هست على الاطلاق نامخلوقست بى آنك در آن تفصيل آرند يا تمييز كنند، و دليل بر قول اهل سنة از قرآن آنست كه ميگويد آن را كه آفريند كُنْ فَيَكُونُ‏ اگر اين كاف و نون مخلوقست پس كافى و نونى ديگر بايد تا اين «كن» با آن دو حرف بآفريند. و اگر آن دو حرف نيز مخلوقست پس دو حرف ديگر بايد خلق آن را، و اين هرگز به نرسد معلوم شد كه حرف باصل نه مخلوقست. و از جهت سنّة امير المؤمنين على ع گفت مصطفى را پرسيدم از- ابجد هوّز حطّى،فقال‏ «يا على ويل لعالم لا يعرف تفسير ابى جاد-: الالف من اللَّه و الباء من البارئ و الجيم من الجليل»

رسول خدا خبر داد كه اين حروف در كلام آدميان هم از نام خداى عزّ و جل است و نامهاى خدا باجماع قديم است، ازينجا گفت عيسى ع در بعضى از اخبار كه بنامهاى اللَّه سخن ميگويند اينان انگه بوى عاصى ميشوند. و يكى پيش احمد بن حنبل نشسته بود گفت فلان كس ميگويد. كه اللَّه چون حرف را بيافريد اضطجعت اللام و انتصبت الالف فقالت لا اسجد حتى اؤمر.» امام احمد گفت اين سخن كفر است و گوينده اين كافر، من قال انّ حروف التهجّى محدثة فهو كافر، قد جعل القرآن مخلوقا.

و شافعى گفت «لا تقولوا بحدث الحروف فانّ اليهود اوّل من هلكت بهذا و من قال بحدث حرف من الحروف فقد قال بحدث القرآن.» ذلك الكتاب:- ذلك بمعنى هذا- ميگويد اين- نامه- و معلوم است در لغت‏ عرب كه هذا آن اشارتست كه فرا چيز موجود توان گفت دليل است اين و نظاير اين هر جاى كه‏ «هذَا الْقُرْآنُ» گفت كه قرآن بزمين است و موجود، و حاصل بحقيقت، و خلق بموجود محجوج‏اند نه بمعدوم.

الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ‏:- الف و لام تعريف است، پارسى آنست كه اين آن نامه است كه در آن هيچ شك نيست و روا باشد كه گويى اين آن نامه است كه از اللَّه بيايد هيچ شك نيست، منه بدأ و اليه يعود. و اگر بر لا ريب وقف كنى نيكوست معنى آن بود كه نامه اين است بى هيچ شك چنانك گويى «دار فلان هى الدّار، خطّ فلان هو الخط» سراى فلان كس سراى چنان بود، خط فلان كس خط چنان بود- آن گه ابتدا كن‏ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ‏- در آن نامه هدى است متقيان را- و اگر خواهى به پيوند ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ- اين آن نامه است كه شور دل را جاى نيست در آن، پس هدى در موضع نصب باشد بر نعت يا بر مدح اى نزّل هدى يا انزلناه هدى.

ريب- شور دل بود و آميغ راى-

قال النبي: يذهب الصالحون اسلافا و يبقى اهل الريب.»

قال بعضهم «اهل الريب من لا يأمر بالمعروف و لا ينهى عن المنكر».

اگر كسى گويد- لا ريب فيه اقتضاء آن ميكند كه كس را در قرآن شك نباشد و در گمان نبود، و معلوم است كه ايشان كه باين مخاطب بودند در آن بشك بودند كه يكى از ايشان ميگفت‏ إِنَّ هذا لَسِحْرٌ مُبِينٌ‏ يكى ميگفت‏ أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ‏ يكى ميگفت- إِنْ هَذا إِلَّا إِفْكٌ افْتَراهُ. جواب آنست كه لا ريب اگر چه بلفظ نفى است بمعنى نهى است يعنى لا ترتابوا فيه، چنانك جاى ديگر گفت: فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِ‏ و قد ترى من الحاج من يرفث و يفسق و يجادل، فمعناه اذا لا ترفثوا و لا تفسقوا و لا تجادلوا. و محتمل آن بود كه نفى ريب با هدى شود يعنى لا ريب فيه، انّه هدى للمتّقين.

و «هدى» در قرآن بر دو وجه است يكى بمعنى دعا، و بيان ديگر بمعنى هدايت و توفيق. امّا انك بمعنى دعا است آنست كه گفت جلّ جلاله- و انك لتهدى الى صراط مستقيم. اينجا دعا و بيان خواهد كه از هدايت در مصطفى جز دعا نبود چنانك گفت‏ «انّك لا تهدى من احببت و لكن اللَّه يهدى من يشاء- و تهدى من تشاء انت وليّنا. و كذلك قوله- و أمّا ثمود فهديناهم اينهم بمعنى دعاست كه ثمود را هدايت نبود. وجه ديگر هدى بمعنى توفيق و تعريف است كه اللَّه بآن مستأثر است، و در قرآن دويست و سى و شش جاى ذكر هدى است و حقيقت معانى آن همه باين دو اصل باز گردد كه گفتيم.

لِلْمُتَّقِينَ‏- يعنى الذين يتّقون الشرك. متّقى اينجا موحّد است، و تقوى از شرك، و دليل برين آيت آنست كه بر عقب مى‏آيد و مصطفى ع گفت:-جماع التّقوى فى قول اللَّه عزّ و جل انّ اللَّه يأمر بالعدل و الاحسان.»

الآية. و حقيقت تقوى پرهيزگارى است يعنى كه بطاعت خدا بپرهيزد از خشم و عذاب خدا، يقال اتّقى فلان بترسه- اذا تحرّز به. و اصل آن پرهيزگارى از شرك است و هو المعنى بقوله تعالى‏ وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ، وَ إِيَّاكُمْ أَنِ اتَّقُوا اللَّهَ. و بقوله‏ يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ‏ پس پرهيزگارى از معاصى و هو المراد بقوله:- يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ‏ پس پرهيزگارى از شبهات و فضولات و هو المشار اليه بقوله: امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى‏ و بقوله‏ إِنْ أَوْلِياؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ‏.

اما وجه تخصيص متّقيان بهدايت قرآن درين آيت پس از آنك جاى ديگر خلق را بر عموم گفت‏ «هُدىً لِلنَّاسِ» آنست كه همه خلق بآن محجوج‏اند و بران خوانده، و متقيان على الخصوص بآن منتفع اند و بآن راه راست يافته. اين همچنانست كه بر عموم گفت‏ «أَنْ أَنْذِرِ النَّاسَ» پس جاى ديگر تخصيص كرد و گفت‏ «إِنَّما تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ» يعنى انّما ينفع بالانذار من اتّبع الذّكر كما انّ القرآن هدى للنّاس على العموم و المتقون ينتفعون بالهدى. و به قال بعضهم «القرآن هدى للمتّقين و شفاء لما فى صدور المؤمنين، و وقر فى آذان المكذّبين و عمى لابصار الجاحدين، و حجّة بالغة على الكافرين فالمؤمن به مهتد و الكافر به محجوج.».

الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ‏- يعنى يؤمنون باللّه و ملائكته و كتبه و رسله و اليوم الآخر و الجنّة و النّار و لقاء اللَّه و الحياة بعد الموت و البعث فهذا غيب كلّه هر چه‏ وراء ديوار است از تو غيب است خداى را ناديده مى‏دوست دارى و بيكتايى وى مى اقرار دهى ايمانست بغيب، مصطفى را ناديده مى استوار گيرى و برسالت و نبوت وى گواهى دهى ايمان است بغيب. حارث قيس از تابعين بود روزى ميگفت- فرا عبد اللَّه مسعود كه يا اصحاب محمد نوشتان باد ديدار مصطفى و مجالست و صحبت وى كه يافتيد- عبد اللَّه گفت انّ امر محمد كان نبيا لمن رآه و الّذى لا اله غيره ما آمن مؤمن افضل من ايمان بغيب. يعنى شما كه او را نديديد ايمان شما فاضلتر است كه ايمان بغيب است، ثمّ قرأ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ. برين تفسير باء كه متصل بغيب است باء حال گويند نه باء تعديه فكانّه قال- الّذين يؤمنون بى وهم غائبون، لم يأتوا بعده، و يشهد لذلك ما روى ابن عباس قال قال النّبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم‏ «اىّ الخلق اعجب ايمانا قالوا الملائكة. قال و كيف لا تؤمن الملائكة و هم يرون ما يرون، قالوا الانبياء قال و كيف لا يؤمن الانبياء و هم يرون الملائكة تنزيل عليهم؟ قالوا فمن هم يا رسول اللَّه؟ قال قوم يأتون من بعدكم يؤمنون بى و لم يرونى، و يصدّقوننى و لم يرونى.

و روى فى بعض الاخبار انّهم قالوا يا رسول اللَّه هل من قوم اعظم منّا اجرا آمنّا بك و اتّبعناك؟ فقال ما يمنعكم من ذلك و رسول اللَّه بين اظهر كم ياتيكم بالوحى من السّماء، بل قوم يأتون من بعدى يأتيهم كتاب بين لوحين فيؤمنون به و يعملون بما فيه، اولئك اعظم اجرا منكم‏

ابن جريج گفت: الّذين يؤمنون بالغيب- يعنى بالوحى- نظيره قوله‏ وَ ما هُوَ عَلَى الْغَيْبِ بِضَنِينٍ‏- اى على الوحى. و قوله عنده علم الغيب اى علم الوحى و قوله عالم الغيب فلا يظهر على غيبه أي على وحيه و قيل معناه يؤمنون بالقدر.

شيخ الاسلام انصارى گفت:- غيب بر سه گونه است:- غيبى هم از چشم و هم از خرد، و غيبى از خرد نه از چشم، و غيبى از چشم نه از خرد. امّا آن يكى كه از چشم غيب است نه از خرد آخرت است سراى آن جهانى و فريشتگان روحانى، و جنيان از چشم پوشيده‏اند اما علم را حاصلند و در عقول معلوم. و آنچه از عقل غيب است نه از چشم لونها است و صوتها، چشم را و حس را حاصل‏اند و از عقول غيب. و او كه از عقل غيب است و از چشم- امروز اللَّه تعالى است در دنيا از چشم و خرد هر دو غيب‏ است. و فردا در آخرت از عقل غيب است، مؤمنان باين همه گرويده‏اند در تصديق خبر بنور تعريف. و قال الاصمعى- سألتنى اعرابيّة عن الغيب، فقلت الجنة و النّار فقالت هيهات اشرف الغيب على الغيب اى اشرف اللَّه على القلوب الغائبة، فآمنت به سرّا.

وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ. و نماز بپاى ميدارند اين نماز فريضه است و اين اقامت نگه داشت وقت آنست. و هر چه در قرآن از اقامت است، اقيموا الصّلاة و اقاموا الصلاة و يقيمون الصلاة همه بپاى داشتن و نگه داشتن وقت اوّل است آن گه فرمان متوجه گردد و حجّت لازم، و خطاب واقع، و مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گفت-اول الوقت رضوان اللَّه و آخره عفو اللَّه.

اينست اختيار. شافعى گفت. رضاء اللَّه دوستتر دارم از عفو او. و رضا برتر از عفو است هر كس كه رضا يافت عفو يافت، و نه هر كس كه عفو يافت رضا يافت.

و بدانك از اركان دين پس از توحيد هيچ ركن شريفتر از نماز نيست، در قرآن جايها ذكر توحيد و ذكر نماز در يك نظام آورد، چنانك گفت‏ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِي وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِي. وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ لا تَكُونُوا مِنَ الْمُشْرِكِينَ. مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ الْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ، وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ، وَ الْمُقِيمِينَ الصَّلاةَ.

و مصطفى گفت نماز عماد دين است‏ من تركها فقد هدم الدين.

وقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- العهد الّذى بيننا و بينهم الصلاة فمن تركها فقد كفر.

و عزّت قرآن تهديد ميكند كسانى را كه در نماز تقصير كنند و حقوق آن فرو گذارند و گفت-فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصلاة و اتّبعوا الشهوات فسوف يلقون غيّا

و اندر قرآن هزار جاى ذكر نماز است بامر و بخبر و بيان ثواب فعل آن، و نشان عقاب ترك آن بتعريض و تصريح از بهر تصحيح اعتقاد اهل ايمان را. و عاقل چون در وضع و شرع نماز تأمّل كند و چونى نهاد وى بداند، و حكمت ترتيب وى بشناسد، و مناسبت افعال و اقوال و اعمال و احوال نماز به بيند، يقين شود او را كه نماز سرمايه سعادت است و پيرايه شهادت. و بدانك هيچ عبادت مانند نماز نيست، و هر كه بگذارد دليل است كه وى را اندر دل نياز نيست، و اندر جان با آفريدگار راز نيست. مصطفى گفت:-لو يعلم المصلّى من يناجى ما التفت.

و در ابتداء اسلام مصطفى را اول بنماز شب فرمودند باين آيت كه‏ يا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ‏ هذه كناية عن النّائم كانّه يقول- ايّها النّائم اللّيل كله قم فصلّ. مصطفى و ياران يك سال نماز شب گزاردند و كارى عظيم پيش گرفتند و رنجى بسيار بر خود نهادند تا پايهاى ايشان آماس گرفت، و همه شب نماز ميكردند هر چند كه واجب بريشان نيمه شب بود يا سه يك و يا دو سه يك بر تخيير، اما مى‏ترسيدند كه ازيشان چيزى فائت شود از آن همه شب در نماز مى‏بودند و البته نم ى‏خفتند.چون يك سال بر آمد ناسخ اين آمد كه‏ عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ. و اول نسخى در شريعت در ابتداء اسلام اين بود- ميگويد ما ميدانيم كه شما طاقت نداريد كه تا آخر عمر همه شب نماز كنيد فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ. اى صلّوا ما تيسّر من الصلاة- آن چندان كه توانيد نماز كنيد بى تقديرى، قيل فى التفسير- و لو قدر حلب شاة- پس يك سال برين تخفيف بودند آن گه ناسخ اين آمد وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ و اين مجمل بود كس ندانست كه چندست- مصطفى اين مجمل را مفسر كرد و گفت- خمس صلوات فى اليوم و اللّيلة- پس اين نماز پنجگانه همه دو ركعت بودند- آن گه ديگر باره در نماز پيشين و ديگر شام و خفتن بيفزودند- و نماز بامداد و نماز مسافر باصل خويش بگذاشتند اينست اختلاف احوال نماز در ابتداء اسلام.

و اندر خبر آمده است كه در ابتداء اسلام چون كسى اندر رسيدى و رسول اندر نماز بودى آن كس سلام گفتى رسول جواب دادى، پس عبد اللَّه مسعود غائب شد مدتى و در حال غيبت وى سخن گفتن در نماز منسوخ گشت. چون عبد اللَّه باز آمد رسول آن ساعت در نماز بود عبد اللَّه سلام گفت. رسول جواب نداد، عبد اللَّه غمگين گشت و متحير نشست. چون رسول خدا سلام نماز باز داد وى را گفت چه رسيد ترا يا عبد اللَّه؟ گفت- فرياد همى خواهم از خشم خداى و رسول خداى- رسول گفت چيست اين سخن؟ عبد اللَّه گفت سلام مرا جواب ندادى- مصطفى گفت:-

انّ فى الصلاة لشغلا عن السلام-اندر نماز چندان مشغولى هست كه بسلام خلق نپردازم. پس معلوم گشت عبد اللَّه را كه سخن‏ گفتن در نماز منسوخ شد. و بروايتى ديگر مصطفى عليه السّلام گفت-انّ صلوتنا هذه لا يصلح فيها شي‏ء من كلام الناس، انّما هى قراءة و تسبيح و دعاء.

وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ‏- رزق اينجا گفته‏اند كه نصابهاى زكاة است- نصاب شتر و گاو و گوسپند و غله و خرما و انگور و مال تجارت و زر و سيم و صاع فطر- و نفقه اينجا زكاة است پس آن گه صدقات خداوندان كفاف و ايثار درويشان بآن ملحق است. سدى گفت اين نفقه مرد است بر عيال و زيردستان خويش كه پيش از فرايض زكاة اين آيت فرود آمد، و حقيقت رزق آنست كه آدمى را ساختند تا بوى ارتفاق و انتفاع گيرد، چون طعام و لباس و مسكن از وجه حلال يا از وجه حرام همه رزق است، اللَّه اينهمه آفريده و به بنده رسانيده يكى را حلال روزى و بآن رستگار، يكى را حرام روزى و بآن گرفتار.

روى عن النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم انّه قال- انّ روح القدس نفث فى روعى انّ نفسا لن تموت حتى تستكمل رزقها، فاتقوا اللَّه و اجملوا فى الطّلب، خذوا ما حلّ و دعوا ما حرّم.

قومى گفتند رزق تمليك است- و ممّا رزقناهم اى ملّكناهم- و اين باطل است كه مرغان هوا و ددان صحرا را از اللَّه روزى ميرسد و ايشان را ملك نيست. و داود عليه السّلام اين دعا بسيار گفتى:- يا رازق النّعاب فى عشّه و جابر العظم الكسير المهيض- اى خداوندى كه بچّه مرغ را در آشيان روزى دهى- گويند اين بچّه غراب را ميگويد و ذلك انّه يقال اذا تفقّأت‏[1] عنه البيضه خرج ابيض كالشحمة- فاذا راه الغراب انكره لبياضه فتركه، فيسوق اللَّه تعالى البق عليه فتقع عليه لزهومة ريحه فيلقطها و يعيش بها الى ان يحمّم ريشه.و يسوّد، فيعاوده الغراب و يألفه و يلقّمه الحبّ.

وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ‏- قول عبد اللَّه مسعود و روايت- ضحاك از ابن عباس آنست كه اين آيت در شأن مؤمنان اهل كتاب فرو آمد. عبد اللَّه سلام و اصحاب وى كه بتورات و انجيل و زبور ايمان دادند و بپذيرفتند و بقرآن تمسّك‏ كردند. كلبى و سدى و جماعت مفسّران گفتند مؤمنان اين امّت‏اند كه ايشان بهرچه از آسمان فرو آمد از كتب و صحف ايمان آوردند، ربّ العالمين ايشان را در آن بستود و گفت يؤمنون بما انزل اليك ميگروند ايشان بهر چه فرو آمد بر تو از قرآن. و جز از ان كه نه خود تنها قرآن بوى فرو آمد كه هر چه سنت مصطفى است تا جبريل بوى فرو نه آمد نگفت و ننهاد. و به قال تعالى‏ وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏. و در خبر است، كه‏ «نزل على جبريل فلقننى السنة كما لقننى القرآن.»

و درست است كه جهودان از مصطفى پرسيدند كه بهترين جاى كدامست و بدترين كدام؟ مصطفى گفت.

ما المسؤل باعلم من السائل حتى اسأل‏

جبريل از جبرئيل پرسيد و همين گفت-

حتّى اسأل ربّ العزّة ثم نزل جبريل. فقال لقد دنوت من اللَّه عزّ و جلّ دنوّا ما دنوت مثله حتى كان بينى و بين اللَّه عزّ و جل سبعون الف حجاب من نور فسألته عن خير البقاع و شرها فقال «خير البقاع المساجد و شر البقاع الاسواق.»

مذهب اهل سنّت و جماعة آنست كه هر چه برين نسق بروايت ثقات از مصطفى درست شود كه اللَّه گفت يا جبريل گويد كه اللَّه گفت- چنانك در خبر است:

قسمت الصلاة بينى و بين عبدى نصفين،جاى ديگر گفت‏اعددت لعبادى الصّالحين ما لا عين رأت،جاى ديگر گفت-

أنا اغنى الشركاء عن الشرك حرّمت الظّلم على نفسى الصّوم لى و انا اجزى به انا عند ظنّ عبدى بى-

هر چه از اين نمط آيد حكم آن حكم كتب منزل است، نامخلوق و نامجعول، هر كه آن را مخلوق گويد يا لفظ و حروف آن مخلوق گويد ضالّ است و ملحد، و حقّ را مكابر.

وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ‏- يعنى تورية موسى و انجيل عيسى و زبور داود و صحف شيث و ادريس و ابراهيم.

وفى حديث ابى ذر عن رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قال- نزلت على ابراهيم عشر صحائف و على موسى قبل التورية عشر صحائف.

وروى انّه قال‏ انزل على شيث خمسين صحيفة و انزل على اخنوخ و هو ادريس ثلثين صحيفة و انزل على ابراهيم عشر صحائف و على موسى قبل التورية عشر صحائف.

وَ بِالْآخِرَةِ- يعنى و بالنشأة الآخرة، و قيل بالدّار الآخرة. سمّيت آخرة لتأخرها عن الدنيا، و قيل لتأخرها عن اعين الخلق.

هُمْ يُوقِنُونَ‏- اليقين ضرب من العلم، يحصل بعد النّظر و الاستدلال. و بعد ارتفاع الشّك، و لذلك لا يوصف به البارئ جلّ جلاله. ربّ العالمين درين آيت و در صدر سوره لقمان نماز و زكاة و ايمان برستاخيز بى‏گمان در يك نظام كرد قراين يكديگر، از بهر آن كه آن قوم به رستاخيز يقين نبودند ميگرويدند گرويدنى گمان آميغ‏[2] ميگفتند- ما ندرى ما الساعة؟ ان نظنّ الّا ظنّا و ما نحن بمستيقنين- گفتند ما ندانيم كه اين رستاخيز چيست و حال آن چونست، ظن مى‏بريم و بيقين نميدانيم. اللَّه تعالى بى گمان برين شرط كرد و با نماز و زكاة قرينه كرد.

اهل معانى و خداوندان تحقيق گفتند- بناء ترتيب اين هر دو آيت بر تقسيم ايمانست از بهر آنك ايمان دو قسم است- اول شناختن راه دين و اسباب روش در آن بشناختن و طلب وسيلت حق كردن- و هو المشار اليه بقوله تعالى- ادْعُ إِلى‏ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ و بقوله‏ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ. قسم ديگر از خود برخاستن است، و در راه دين برفتن، و رسيدن را بكوشيدن و هو المشار اليه بقوله‏ وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ‏ و بقوله‏ هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ‏.

قسم اول صفت آن مؤمنان است كه در آيت اوّل ذكر ايشان رفت يعنى كه بشهادت زبان و عبادت اركان راه دين بشناختند و طلب وسيلت كردند. قسم دوم صفت ايشانست كه در آيت دوم وصف الحال ايمان ايشان كرد كه حقايق آيات تنزيل بدانستند، و ذوق آن بيافتند تا در روش آمدند و بمقصد رسيدند. همانست كه رب العالمين در وصف ايشان گفت- وَ هُدُوا إِلَى الطَّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ‏ و جايى ديگر گفت- فَهُوَ عَلى‏ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ‏. كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ. همانست كه ايشان را وعده كرامت و ثواب داد گفت‏ «وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيها حُسْناً».

ثمّ قال تعالى‏ أُولئِكَ عَلى‏ هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ‏- اى صواب و حق و حجّة است.

وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ‏- اى الباقون فى النّعيم المقيم، ادركوا ما طلبوا، و نجوا من شرّ ما منه هربوا.

فلح و فلاح كنايت است از بقا و بيرون آمدن، و بكامه رسيدن، و پاينده ماندن، ميگويد ايشان كه باين صفت‏اند براست راهى‏اند، و بر روشنايى، و آن صنف اول‏اند كه از ايمان در قسم اول اند وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ‏- صنف ثانى اند كه پيروز آمدند و از هر چه ميترسيدند ايمن گشتند، و بناز و نعيم جاويدان رسيدند.

اين خطبه كتاب است و آفرين بر گرويدگان، و صفت ايمان ايشان، و خبر دادن از سرانجام كار ايشان در آن جهان.

النوبة الثالثة.

«الم»- التّخاطب بالحروف المفردة سنّة الاحباب فى سنن المحارب فهو سرّ الحبيب مع الحبيب، بحيث لا يطّلع عليه الرّقيب.

بين المحبّين سر ليس يفشيه‏ قول و لا قلم للخلق يحكيه.
زان گونه پيامها كه او پنهان داد يك ذرّه بصد هزار جان نتوان داد

در صحيفه دوستى نقش خطّى است كه جز عاشقان ترجمه آن نخوانند، در خلوت خانه دوستى ميان دوستان رازى است كه جز عارفان دندنه‏[1] آن ندانند، در نگارخانه دوستى رنگى است از بى‏رنگى كه جز والهان از بى چشمى نه بينند:

جمال چهره جانان اگر خواهى كه بينى تو دو چشم سرت نابينا و چشم عقل بينا كن‏

تا با موسى هزاران كلمه بهزاران لغت برفت با محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در خلوت او ادنى بر بساط انبساط اين راز برفت. كه الف قلت لها قفى فقالت قاف- آن هزاران كلمه با موسى برفت و حجاب در ميان، و اين راز با محمّد مى‏ برفت در وقت عيان. موسى سخن شنيد گوينده نديد، محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم راز شنيد و در راز دار مينگريد. موسى بطلب نازيد كه در طلب بود،محمد بدوست نازيد كه در حضرت بود.

موسى لذّت مشاهدت نيافته بود ذوق آن ندانسته بود، از سمع و ذكر فراتر نشده بود، همه روح وى در شنيدن بود از آن با وى فراوان گفت، باز محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از حدّ سمع بنقطه جمع رفته بود، غيرت مذكور او را با ذكر نگذاشته بود، موج نور او را از مهر بر گذاشته بود، تا ذكر در سر مذكور شد و مهر در سر نور، جان در سر عيان شد، و عيان از بيان دور، پس دل كه در قبضه نازد غرقه عيان خبر را چكند؟ جان كه در كنف آسايد با ذكر فراوان چه پردازد؟

كسى كورا عيان بايد خبر پيشش و بال آيد چو سازد باعيان خلوت كجا دل در حبر بندد

گفته‏اند- الم- نواختى است بزبان اشارت كه با مهتر عالم رفت، يعنى افرد سرّك لى، و ليّن جوارحك لخدمتى، و اقم معى يمحور سومك تقرب منّى، اى سيّد از پرده واسطه جبريل يك زمان در گذر تا صفت عشق نقاب تعزّز فرو گشايد و آن عجائب الذخائر و درر الغيب كه ترا ساخته است با تو نمايد.

جبرئيل آنجا گرت زحمت كند خونش بريز خون بهاى جبرئيل از گنج رحمت باز ده‏

اى مهمتر، يك قدم از خاك بيرون نه تا چون عيان بار دهد ساخته باشى و از اغيار پرداخته، اى مهتر، آنچه آن جوانمردان بسيصد و نه سال در خواب نوش كردند تو در يك نفس در بيدارى نوش كن كه خانه خالى است و دوست تراست.

شب هست و شراب هست و عاشق تنهاست‏ برخيز و بيا بتا كه امشب شب ماست‏

و گفته‏اند- الف اشارت كه أنا، لام- لى، ميم- منى- أنا منم كه خداوندم، رهى را مهر پيوندم، نور نام و نور پيغامم دلها را روح و ريحانم، جانها را انس و آرامم.

لى- هر چه بود و هست و خواهد بود همه ملك و ملك من، محكوم تكليف و مقهور تصريف من. غالب در ان امر من، نافذ در آن مشيّت من، بود آن بداشت من، حفظ آن بعون من. منّى- هر چه آمد از قدرت من آمد، هر چه رفت از علم من رفت، هر چه بود از حكم من بود. اين تنبيه است بندگان را كه شما عقل و دانش خويش معزول‏ كنيد تا برخوريد. كار با من گذاريد تا بهره بريد، خدمت صافى داريد تا بار يابيد، حرمت رفيق گيريد تا پيشگاه را بشائيد، بر مركب مهر نشينيد تا زود بحضرت رسيد، همّت يگانه داريد تا اول ديده در دوست بينيد.

پير طريقت و جمال اهل حقيقت شيخ الاسلام انصارى سخنى نغز گفته در كشف اسرار- الف و پرده غموض از آن برگرفته. گفت:- «الف- امام حروف است، در ميان حروف معروف است، الف بديگر حروف پيوند ندارد، ديگر حروف بالف پيوند دارد الف از همه حروف بى‏نياز است، همه حروف را بالف نياز است. الف راست است، اول يكى و آخر يكى، يك رنگ، و سخنها رنگارنگ. الف علت شناخت از راستى علت نپذيرفت، تا آنجا كه او جاى گرفت هيچ حرف جاى نگرفت. مقام هر حرفى در لوح پيداست، در حقيقت جمع در نظاره جداست. در هر مقامى از مقامات يكى نازل، همه يكى‏اند دوگانگى باطل.» و گفته‏اند هر حرفى چراغى است از نور اعظم افروخته، آفتابى است از مشرق حقيقت طالع گشته، و بآسمان غيرت ترقى گرفته، هر چه صفات خلق است و كدورات بشر حجاب آن نور است و تا حجاب برجاست يافتن آن را طمع داشتن خطا است.

عروس حضرت قرآن نقاب آن گه براندازد كه دار الملك ايمان را مجرّد يابد از غوغا.

ذلِكَ الْكِتابُ‏- گفته‏اند اين كتاب اشارت است بآنك اللَّه تعالى بر خود نبشت از بهر امّت محمد (ع) كه‏ انّ رحمتى سبقت غضبى‏

و ذلك فى قوله عزّ و جلّ- كتب ربكم على نفسه الرحمة. و گفته ‏اند اشارت بآن است كه اللَّه بر دل مؤمنان نبشت از ايمان و معرفت و ذلك قوله‏ «كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ»- چنانستى كه اللَّه گفت- بنده من؟ نقش ايمان در دلت من نبشتم، عطر دوستى من سرشتم، فردوس از بهر تو من نگاشتم، دلت بنور معرفت من آراستم، شمع وصل من افروختم، مهر مهر بر آن دل من نهادم، رقم عشق در ضميرت من زدم، كتب فى قلوبهم الايمان- لوح نبشتم لكن همه وصف تو نبشتم، دلت نبشتم همه وصف خود نبشتم، وصف تو كه در لوح نبشتم بجبرئيل ننمودم، وصف خودكه در دلت نبشتم بدشمن كى نمايم، در لوح نبشتم جفا و وفاء تو، در دلت نبشتم ثنا و و معرفت. نبشته تو از آنچه نبشتم بنگشت، نبشته خود از آنچه نبشتم كى بگردد؟

موسى تخته از كوه كند، چون بر وى تورية نبشتم زبرجد گشت، دل عارف از سنگ جفوت بود چون بر وى نام خود نبشتم دفتر عزّت گشت.

هُدىً لِلْمُتَّقِينَ‏- جاى ديگر گفت: هُوَ لِلَّذِينَ آمَنُوا هُدىً وَ شِفاءٌ، گفت اين قرآن متقيان را هدى است، مؤمنانرا شفاست، آشنايى را سبب است، روشنايى را مدد است، كليد گوشها، آينه چشمها، چراغ دلها، شفاء دردها، نور ديده آشنايان، بهار جان دوستان، موعظت خائفان، رحمت مؤمنان. قرآنى كه سناء آلهيّت مطلع قدم اوست، نامه كه به تيسير ربوبيّت تنزّل اوست، كتابى كه عزّة احديّت بحكم غيرت حافظ و حارس اوست، در سراى حكم موجود و در پرده حفظ حق محفوظ، يقول اللَّه عزّ و جلّ‏ إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ.

چون دانى كه قرآن متّقيان را هدى است پس نسب تقوى درست كن تا ترا در پرده عصمت خويش گيرد- ميگويد جلّ جلاله- إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ. فردا برستاخيز همه نسبها بريده شود مگر نسب تقوى. هر كه امروز بپناه تقوى شود فردا بجوار مولى رسد. خبر چنين است كه‏ «يحشر النّاس يوم القيمة ثمّ يقول اللَّه عزّ و جلّ لهم- طالما كنتم تكلّمون و انا ساكت فاسكتوا اليوم حتّى اتكلّم، انّى رفعت نسبا و ابيتم الّا انسابكم، قلت انّ‏ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ‏ و ابيتم انتم، فقلتم فلان بن فلان فرفعتم انسابكم و وضعتم نسبى فاليوم ارفع نسبى و وضعت انسابكم، سيعلم اهل الجمع من اصحاب الكرم و اين المتّقون.».

عمر خطاب كعب الاحبار را گفت كه از تقوى با من سخنى گوى. گفت- يا عمر بخارستان هيچ بار گذر كردى؟ گفت كردم. گفتا چه كردى و چون رفتى در آن خارستان؟ گفتا متشمّر فراهم آمدم و جامه با خود گرفتم و خويشتن را از خار بپرهيزيدم گفت يا عمر آنست تقوى- و فى معناه انشدوا:

خلّ الذّنوب صغيرها و كبيرها فهى التقى. كن مثل ماش فوق ارض الشوك يحذر ما يرى‏

لا تحقرنّ صغيرة- انّ الجبال من الحصى‏ آن گه صفت متّقيان و حليت ايشان در گرفت گفت: الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ‏ خداى را ناديده دوست دارند و بيگانگى وى اقرار دهند و بيكتايى وى در ذات و صفات بگروند و پيغامبر وى را ناديده استوار گيرند و رسالت وى قبول كنند و براه سنّت وى راست روند و پس از پانصد سال سياهى بر سپيدى بينند بجان و دل قبول كنند. و پيغام كه گزارد و خبر كه داد از عالم ملكوت و سدره منتهى و جنّات مأوى و عرش مولى و عاقبت اين دنيا، بدرستى آن گواهى دهند. و بهمه بگروند. ايشانند كه مصطفى (ع) ايشان را برادران خواند و گفت:-

واشوقاه الى لقاء اخوانى!

وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ- نماز كنند كه گويى در اللَّه مى‏نگرند و با وى راز ميكنند، تصديقا

لقوله عليه السّلام: اعبد اللَّه كانّك تراه فان لم تكن تراه فانّه يراك‏

وقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم‏ «انّ العبد و اقام فى الصّلاة فانّما هى بين عينى الرّحمن جلّ و عزّ، فاذا التفت يقول اللَّه عزّ و جل:- ابن آدم الى من تلتفت الى خير لك منّى تلتفت ابن آدم، اقبل علىّ فانا خير لك ممّن تلتفت اليه.»

كوش تا آن ساعة كه بنماز در آيى انديشه با نماز دارى و دل با راز پردازى و بادب باشى و دل از نعمت برگردانى و قدر راز ولى نعمت بدانى، كه دون همت و مختصر كسى باشد كه راز ولى نعمت يافت و دل بنعمت مشغول داشت.

وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ‏- در صفت متقيان بيفروزد گفت- نواختى كه برايشان نهاديم و نعمتى كه ايشان را داديم بشكر آن نعمت قيام كنند، بفرمان شرع درويشان را نوازند و با ايشان مواساة كنند، و نايبان حق دانند در فراگرفتن صدقات، و اين خود راه عموم مسلمانانست كه فريضه گزارند يا اندكى به تبرّع بيفزايند. امّا راه اهل حقيقت درين باب ديگرست كه ايشان هر چه دارند بذل كنند و نيز خود را مقصّر دانند. يكى پيش شبلى آمد گفت- در دويست درم چند زكاة واجب شود؟ گفت- از آن خود ميرسى يا از آن من؟ گفت تا اين غايت ندانستم كه زكاة من ديگرست و زكاة شما ديگر؟

اين را بيان كن. گفت- اگر تو دهى پنج درم واجب شود و اگر من دهم جمله دويست درم و پنج درم شكرانه بر سر عامه امت كه فريضه زكاة گزارند. حاصل كار ايشان آنست كه گويند بار خدايا بآنچه داديم از ما راضى و خشنود هستى و اهل خصوص كه جمله مال‏ بذل كنند ثمره عمل ايشان آنست كه اللَّه گويد بنده من بآنچه كردى از من راضى و خشنود هستى و شتّان ما بينهما وصف الحال صديق اكبر گواهى ميدهند كه چنين است- پس از آنكه جمله مال خويش بذل كرد روزى بيامد بحضرت نبوّت گليمى سپيد در پوشيده و خلالى از خرما پيش گليم بيرون زده،قال فنزل جبريل و قال يا محمد انّ اللَّه يقرئك السّلام و يقول ما لابى بكر فى عبائه قد خلّها بخلال؟ فقال يا جبريل انفق عليه ماله قبل الفتح. قال فانّ اللَّه عزّ و جلّ يقول اقرئه السّلام و قل له انّ اللَّه عزّ و جلّ- يقول أ راض انت عنّى فى فقرك هذا ام ساخط؟ فقال أسخط على ربّى؟ انا عن ربى راض.

و گفته‏اند قوام بنده و استقامت احوال وى بسه چيز است- يكى دل، ديگر تن و ديگر مال. تا ايمان بغيب ندهد دل وى در راه دين مستقيم نشود و روشنايى آشنايى در وى پديد نيايد، و تا فرايض نماز نگزارد سلامت و استقامت تن وى بر دوام راست نشود، و تا زكاة از مال جدا نكند آن مال با وى قرار نگيرد.

وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ.- اين آيت هم صفت متقيان است و اثبات ايمان ايشان بقرآن و غير آن هر چه فرو آمد از آسمان از پيغام و نشان بزبان پيغامبران، رب العالمين ايشان را در آن بستود و به پسنديد و ايمان ايشان قبول كرد، و هر شرفى و كرامتى كه امّتان گذشته را بود اينان را داد و بر آن بيفزود و هر گران بارى و سختى كه بريشان بود ازينان فرو نهاد. ايشان را روزگار عمل درازتر بود و اين امت را ثواب طاعت بيشتر، ايشان را نوبت وقتى بود و عقوبت ساعتى، و گناهان اين امت را مجال نوبت تا وقت نزع و عقوبت در مشيت. و انگه ربّ العالمين منت نهاد بر مصطفى (ع) و گفت‏ «و ما كنت بجانب الطور اذ نادينا»

اى مهتر تو آنجا نبودى حاضر بر آن گوشه طور كه ما با موسى سخن تو گفتيم و سخن امّت تو؟

موسى گفت بار خدايا من در تورية ذكر امّتى ميخوانم سخت آراسته و پيراسته و پسنديده، سيرتها نيكو دارند و سريرتها آبادان، كه اندايشان؟ فقال اللَّه تعالى- فتلك امّة محمد. موسى مشتاق اين امت شد گفت بار خدايا روى آن دارد كه ايشان را با من نمايى؟ گفت نه كه ايشان را وقت بيرون آمدن نيست. اگر خواهى آواز ايشان بگوش‏

تو رسانم. پس اللَّه بخودى خود ندا در عالم داد كه‏«يا امّة احمد»

– هر چه تا قيام الساعة امّت وى خواهند بود همه گفتند لبّيك ربّنا و سعديك- چون ايشان را برخوانده بود بى تحفه بازنگردانيد، گفت-

اعطيتكم قبل ان تسألونى و غفرت لكم قبل ان تستغفرونى.

عجب نيست كه موسى كليم ص پس از آنك در وجود آمده بود و شرف نبوّت و رسالت يافته و مناجات حق را بپايان كوه طور شده اللَّه او را بندا برخواند. عجبتر اينست كه قومى بيچارگان و مشتى آلودگان ناآفريده هنوز در كتم عدم بعلم اللَّه موجود، ايشان را بندا ميخواند و ببندگى مى‏نوازد.

وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ‏- و برستاخيز و احوال غيبى چنان بى گمان باشند كه حارثه آن گه كه مصطفى پرسيد از وى كه-

كيف اصبحت يا حارثه؟ قال اصبحت مؤمنا باللّه حقّا و كانّى باهل الجنّة يتزاورون و كانّى باهل النار يتعاوون كأنّى انظر الى عرش ربّى بارزا مصطفى ص او را گفت عرفت فالزم. هذا عامر بن عبد القيس يقول لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا.

أُولئِكَ عَلى‏ هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ.- اينت پيروزى بزرگوار و مدح بسزا، اينت دولت بى‏نهايت و كرامت بى‏غايت، در فراست بريشان گشاده و نظر عنايت بدل ايشان روان داشته، و چراغ هدى در دل ايشان افروخته تا آنچه ديگران را غيب است ايشان را آشكارا، و آنچه ديگران را خبر است ايشان را عيان، انس مالك در پيش عثمان عفان شد قال- و كنت رأيت فى الطّريق امرأة فامّلت محاسنها فقال عثمان يدخل علىّ احدكم و آثار الزّناء ظاهرة على عينيه- فقلت اوحى بعد رسول اللَّه فقال لا- و لكن تبصرة و برهان و فراسة صادقة.

وقد قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بور اللَّه-

پيرى را پرسيدند كه اين فراسة چيست؟ جواب داد كه ارواح تتقلّب بالملكوت فتشرف على معانى الغيوب، فتنطق عن اسرار الحق نطق مشاهدة لا نطق ظن و حسبان. و في معناه انشدوا.

فديت رجالا فى الغيوب نزول‏ و اسرارهم فيما هناك تجول‏
يرومون بالاسرار فى الغيب مشهدا من الحقّ ما للنّاس منه سبيل‏
فيلقون روح القدس فى سرّ سرّهم‏ و يبقون فى معنى لديه نزول‏
رجال لهم فى الغيب قرب و محضر و انفسهم تحت الوجود قتيل‏

سرى سقطى استاد جنيد بود رحمهما اللَّه، روزى فرا جنيد گفت- كه مردمان را سخن گوى و ايشان را پند ده كه ترا وقت است كه سخن گويى- جنيد گفت خود را باين مثابت نميدانستم و استحقاق آن در خود نميديدم آخر شبى مصطفى را بخواب ديدم و كان ليلة جمعة فقال لى تكلّم على النّاس- مصطفى وى را گفت كه سخن گوى مردمان را- جنيد گفت من همان شب برخاستم پيش از صبح و بدر سراى سرى رفتم فدققت عليه الباب فقال السرى لم تصدّقنا حتّى قيل لك. روز ديگر بجامع بنشست و خبر در شهر افتاد كه جنيد سخن ميگويد. غلامى نصرانى بيامد متنكّروا گفت يا شيخ ما معنى‏ قول رسول اللَّه‏ اتّقوا فراسة المؤمن فانّه ينظر بنور اللَّه؟

فاطرق الجنيد ثم رفع اليه رأسه فقال أسلم فقد حان وقت اسلامك. فاسلم الغلام. نگر تا اعتراض نيارى بر احوال ايشان و منكر نشوى فراسة ايشان را كه اين گوهر آدمى بر مثال آئينه ايست زنگ گرفته تا آن زنگ بر روى دارد هيچ صورت در وى پديد نيايد چون صيقل دادى همه صورتها در آن پيدا شود، اين دل بنده مؤمن تا كدورات معصيت بر آنست هيچ چيز در آن پيدا نشود از اسرار ملكوت، چون زنگ معاصى از آن باز شود اسرار ملكوت و احوال غيبى در آن نمودن گيرد، اين خود مكاشفه دلست، و چنانك دل را مكاشفه است جان را معاينه است. مكاشفه برخاستن عوايق است ميان دل و ميان حق، و معاينه‏هام ديداريست تا با دلست هنوز با خبرست چون بجان رسيد بعيان رسيد.

عالم طريقت و پيشواى اهل حقيقت شيخ الاسلام انصارى قدّس اللَّه روحه بر زبان كشف اين رمز برون داده و مهر غيرت از آن برگرفته، گفت «روز اول در عهد ازل قصّه رفت ميان جان و دل، نه آدم و حوا بود نه آب و گل، حق بود حاضر و حقيقت حاصل، و كنّا لحكمهم شاهدين. قصه كه كس نشنيد بآن شگفتى، دل سايل بود و جان مفتى، دل را واسطه در ميان بود و جان را خبر عيان بود هزار مسئله پرسيد دل از جان همه متلاشى، در يك حرف جان همه را جواب داد. در يك طرف نه دل از سؤال سير آمد نه جان از جواب‏ نه سؤال از عمل بود نه جواب از ثواب، هر چه دل از خبر پرسيد جان از عيان جواب داد تا دل باعيان بازگشت و خبر فرا آب داد. گر طاقت نيوشيدن دارى مينيوش و گرنه به انكار مشتاب و خاموش، دل از جان پرسيد كه وفا چيست؟ و فنا چيست؟ و بقا چيست؟ جان جواب داد كه وفا عهد دوستى را ميان در بستن است و فنا از خودى خود برستن است و بقا بحقيقت حق پيوستن است. دل از جان پرسيد كه بيگانه كيست؟ و مزدور كيست؟ و آشنا كيست؟

جان جواب داد كه بيگانه رانده است، و مزدور بر راه مانده، و آشنا خوانده. دل از جان پرسيد كه عيان چيست؟ و مهر چيست؟ و ناز چيست؟ جان جواب داد كه عيان رستاخيز است و مهر آتش خون آميز است، ناز نياز را دست آويز است. دل گفت بيفزاى، جان جواب داد كه عيان با بيان بدساز است، و مهر با غيرت انباز است، و آنجا كه ناز است قصّه درازست. دل گفت بيفزاى، جان جواب داد كه عيان شرح نپذيرد، و مهر خفته را براز گيرد، و نازنده بدوست هرگز نميرد. دل از جان پرسيد كه كس بخود باين روز رسيد؟

جان جواب داد كه من اين از حق پرسيدم حق گفت يافت من بعنايت است، و پنداشتن كه بخود بمن توان رسيد جنايت است. دل گفت- دستورى هست يك نظر، كه بماندم از ترجمان و خبر؟ جان جواب داد كه ايدر خفته را آب رود و انگشت در گوش آواز كوثر شنود؟ اين قصّه ميان جان و دل منقطع شد، حق سخن در گرفت و جان و دل مستمع شد قصه ميرفت تا سخن عالى شد و مكان از نيوشنده خالى شد، اكنون نه دل از ناز مى‏بياسايد نه جان از لطف. دل در قبضه كرم است و جان در كنف حرم، نه از دل نشان پيدا نه از جان اثر، در هست نيست كر مست و در عيان خبر، سرتاسر قصّه توحيد همين است، كنت له سمعا يسمع له. گواهى بداد كه چنين است».[2]

[1] ( 1) دندنه كردن، زير لب سخن گفتن.

[1] ( 1) تفقأت اى تشفقت و انشقّت

[2] ( 1) آميغ- آميخته.

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد اول

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=