الفیل - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة الفيل

105- سورة الفيل- مكية

النوبة الاولى‏

(105/ 5- 1)

قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏ بنام خداوند فراخ بخشايش مهربان.

أَ لَمْ تَرَ دانسته ندارى. كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفِيلِ (1) كه چون كرد خداوند تو با آن پيل داران؟

أَ لَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ (2) نه دستان و ساز ايشان در تباهى كرد و باطل.

وَ أَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبابِيلَ (3) و فرو گشاد بر ايشان‏[1] مرغان جوق جوق‏[2] پراكنده‏[3].

تَرْمِيهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ (4) مى‏انداخت بر ايشان‏[4] سنگهاى از سنگ و گل.

فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ (5) تا ايشان را چون برگ كاه كرد ريزنده‏[5] و خورده.

النوبة الثانية

اين سوره نود و شش حرفست، بيست و سه كلمه، پنج آيه، جمله به مكّه فرو آمده. آن را مكّى گويند، باجماع مفسّران. و درين سوره نه ناسخ است و نه منسوخ، و در خبرست از مصطفى (ص) هر كه اين سوره برخواند، اللَّه تعالى او را از بلاء خسف و مسخ عافيت دهد. و سياق اين سوره قصّه اصحاب الفيل است. و در تاريخ اين قصّه علماى تفسير مختلف‏اند. قومى گفتند: پيش از مولد مصطفى (ص) بود بچهل سال. و هذا قول مقاتل. قومى گفتند: به بيست و سه سال.و هذا قول‏ الكلبى.

و بيشترين علما بر آنند كه عام الفيل آن سال بود كه رسول خدا (ص) از مادر در وجود آمد. و كان ذلك معجزة له. و بيان اين قصّه على سبيل الاختصار آنست كه: نجاشى ملك حبشه بود، نام وى اضخمه و ديار حبشه و يمن در مملكت وى بود. دو قائد داشت كه سالاران لشگر وى بودند، يكى ارباط و ديگر ابرهة بن الصّبّاح الملقّب باشرم و كنيته ابو بكسوم. ايشان را هر دو باميرى يمن فرستاد.

خلاف افتاد ميان ايشان و با يكديگر حرب كردند. و ارباط بدست ابرهه كشته شد و مال و ملك وى همه برداشت. و هر چه زير دست ارباط بود، از نواحى يمن، زير دست خويش كرد. و فرمان و ملك خود بر همه يمن روان كرد. و اين همه بى‏ دستورى و بى ‏فرمانى نجاشى كرد. چون خبر به نجاشى رسيد، خشم گرفت بر ابرهه و سوگند خورد كه ننشينم تا پاى خويش بر خاك يمن نهم و خون ابرهه بريزم. ابرهه چون اين خبر بشنيد، رسولى بيرون كرد با هديّه ‏ها و تحفه ‏هاى بسيار و خود را حجامت كرد و خون خويش در شيشه ‏اى گرفت با انبانى خاك يمن بملك نجاشى فرستاد.

گفت: ما دو بنده بوديم از آن ملك و ما را با يكديگر خصومت افتاد، يكى كشته شد بى‏ اختيار بر سبيل دفع. اكنون من كه ابرهه‏ ام بنده ملك‏ام، فرمان بردار و خدمتكار؛ اگر ملك عفو كند، از اين پس شربتى آب نخورم بى ‏دستورى ملك. و اگر ملك سوگند خورده كه خون من بريزد، و پاى بر خاك يمن نهد.

اينك حجامت كردم و خون خود در يكى شيشه نزديك ملك فرستادم تا بريزد. و انبانى خاك يمن فرستادم تا پاى بر آن نهد و سوگند ملك راست شود. چون رسول با آن هديّه‏ ها پيش ملك نجاشى رسيد، و آن پيغام بداد، ملك ازو خشنود شد و ولايت يمن جمله بدو ارزانى داشت و بوى تسليم كرد. چون آن رسول نزديك ابرهه باز آمد، ابرهه شاد شد؛ و بشكر آنكه ملك از وى خشنود گشت، وزراى و عقلاى اهل مملكت خويش جمع كرد و ايشان را گفت: مرا راهى سازيد بعملى كه ملك را خوش آيد و او را در آن عزّى و جمالى بود، تا آن را شكر نعمت عفو او سازم.

ايشان همه متّفق شدند كه عرب را خانه ‏اى است معظّم مقدّس.و شرف جمله عرب بدان خانه است و مردمان شرق و غرب‏ روى بدان خانه دارند و آن خانه از سنگست. تو در صنعاء يمن كنيسه‏ اى بساز بر نام ملك و بر دين ترسايى كه دين نجاشى است و اساس آن از زر و سيم و الوان جواهر كن. و كس فرست باطراف زمين و ديار عرب و ايشان را بخوان و بزر و سيم و تحفه‏ ها و هديّه‏ ها ايشان را رغبتى كن، تا عالميان روى بدين كنيسه نهند و اينجا طواف كنند، و ملك را عزّى و جمالى باشد. ابرهه هم چنان كرد كه ايشان گفتند و آن كنيسه بدان صفت بساخت. و آن را قليس نام نهاد. و از بهر طمع مال و زر و سيم خلقى روى بآن كنيسه نهادند. و هر كه آنجا رفتى با تحفه و هديّه باز گشتى. و خبر در اطراف افتاد. كه آن حجّ و زيارت و طواف كه در مكّه و خانه عرب بود با يمن افتاد. و در آن وقت رئيس مكّه عبد المطّلب بود.

مردى از عرب از ساكنان مكّه نام وى زهير بن بدر از عبد المطّلب درخواست و سوگند خورد كه من بروم و در آن خانه ايشان حدث كنم و برخاست و آنجا شد. و چند روز آنجا عبادت كرد. شبى گفت: من ميخواهم كه اين يك امشب اينجا عبادت كنم كه مرا سخت نيكو و خوش آمده است اين بقعت، و او را آن شب تنها در آن بقعه بگذاشتند.

و در آن خانه مشك و عنبر فراوان بود، و پيوسته بوى خوش از آن همى‏دميد. زهير آنجا حدث كرد و همه ديوار و محراب بنجاست بيالود آن گه آهنگ بيرون كرد و بگريخت. ديگر روز ابرهه از اين حال آگاه شد. و دانست كه اين مرد از مكّه بود و از مجاوران كعبه! سوگند خورد كه من با لشگر و حشم بروم و آن خانه ايشان خراب كنم و با زمين هموار كنم. و رسولى فرستاد بزمين حبشه و ملك را خبر كرد از آنچه زهير كرد اندر آن كنيسه و از رفتن خويش سوى مكّه و خراب كردن كعبه.

گروهى گفتند: ملك حبشه بتن خويش بيامد و گروهى گفتند خود نيامد، ليكن پيلان بسيار فرستاد و لشگر و حشم فراوان؛ و گفته‏ اند: يك پيل عظيم بود او را، نام آن پيل محمود، آن را فرستاد تا كعبه بوى خراب كند. پس ابرهه با لشگر و سپاه فراوان از يمن بيامد. و در لشگر وى مردى داهى بود، نام وى ابو رغال او را صاحب جيش خويش كرد و در مقدّمه لشگر با آن پيلان بفرستاد. و ابو رغال براه در هلاك گشت. و گور وى معروفست، براه يمن، حاجّ يمن چون آنجا رسند بآن گور وى سنگ باران‏ كنند. حتّى صار كالجبل العظيم و في ذلك يقول الفرزدق:

اذا مات الفرزدق فارجموه‏ كما يرمون قبر ابى رغال‏

ابرهه چون باطراف حرم رسيد، بيرون حرم نزول كرد. و هر چه در حوالى مكّه شتر و گوسفند بود غارت كرد. و در جمله دويست شتر از آن عبد المطّلب كه بوقف حاجّ كرده بود بغارت بردند. و ابرهه چون آنجا نزول كرد هيبت خانه كعبه در دل وى اثر كرد. و از آن قصد كه داشت پشيمان گشت. و در دل خود ميخواست كه كسى در حقّ خانه شفاعت كند تا باز گردد و بفرمود كه: رئيس مكّه را بياريد، و رئيس مكّه آن گه عبد المطّلب بود. عبد المطّلب با جمع بنى هاشم بنزديك ابرهه آمد، و آن مرد كه فرستاده بود پيش از رسيدن عبد المطّلب در پيش ابرهه شد.

گفت: قد جاءك سيّد قريش حقّا. مردى مى‏آيد بحضرت تو كه بدرستى و راستى سيّد قريش است. مردى كريم طبع نكوروى، با سيادت و با سخاوت و با هيبت. و آن گه نورى از وى همى‏ تابد كه منظر وى مرا بترسانيد. يعنى نور مصطفى (ص) كه از پيشانى وى همى ‏تافت. ابرهه خويشتن را بزىّ نيكو بياراست و بر تخت نشست و عبد المطّلب را بار داد. چون در آمد نخواست كه او را با خود بر تخت نشاند، از تخت بزير آمد و با عبد المطّلب بپايان تخت بنشست. و او را اجلال كرد و نيكو بنواخت و سخنان وى او را خوش آمد و با خود گفت اگر در حقّ خانه كعبه شفاعت كند او را نوميد نكنم.

پس ترجمان را گفت تا حاجتى كه دارد بخواهد. عبد المطّلب گفت: حاجت من آنست كه دويست شتر از آن من بياوردند، بفرماى تا باز دهند! ابرهه را از آن اندوه آمد. ترجمان را گفت: بپرس از وى تا چرا از بهر خانه كعبه حاجت نخواست؟

خانه‏ اى كه شرف و عزّ شما بآنست و سبب عصمت و حرمت شما آنست و من آمده‏ ام تا آن را خراب كنم نمى ‏خواهى، و اين شتران را چه خطر باشد كه ميخواهى؟! عبد المطّلب گفت: انا ربّ الإبل و للبيت رب يحفظه. من شتر را خداوندم و اين خانه را خداوندى است كه خود گوش دارد و نگه دارد. ابرهه از اين سخن در خشم شد، گفت: ردّوا عليه بعراته لتنظر من يحفظنا عن البيت و من يحفظ البيت عنّا!

عبد المطّلب باز گشت و مكّيان را فرمود تا هر چه داشتند از مال و متاع برگرفتند و با كوه شدند و مكّه خالى كردند. پس ابرهه بفرمود تا آن پيل سپيد كه نام آن محمود بود فرا پيش صف آوردند و دگر پيلان و لشگر همه اندر پس او ايستادند و آن سپاه و آن پيلان هم چنان همى آمدند تا بكنار حرم رسيدند. و عبد المطّلب آن ساعت حلقه در كعبه بگرفت و همى ‏گفت:

يا ربّ لا ارجو لهم سواكا يا ربّ فامنع منهم حماكا
انّ عدوّ البيت من عداكا امنعهم ان يخربوا قراكا.

ثمّ اصبح عبد المطّلب و ارتفع على الجبل فاقبل نحو الكعبة رافعا يده و يقول:

لاهمّ انّ المرء يمنع رحله فامنع رحالك‏ لا يغلبنّ صليبهم و محالهم عدوا محالك‏
ان كنت تاركهم و قبلتنا فامر ما بدا لك‏ جرّوا جموع بلادهم و الفيل كى يسبوا عيالك‏
عمدوا حماك بكيدهم جهلا و قد حقروا جلالك‏

آن پيل سپيد كه در پيش صف بود، چون بحرم رسيد، هيچ پاى بحرم اندر ننهاد، هر چند پيش زدند او را باز پس تر همى‏ شد! و گفته ‏اند كه: در ميان ايشان مردى بود نام وى نفيل بن حبيب رفت و گوش آن پيل گرفت و گفت:

ابرك محمود و ارجع راشدا من حيث جئت فانّك في بلد اللَّه الحرام. چون اين سخن بگوش پيل فرو گفت، باز گشت و پاى در حرم ننهاد. آن ساعت ربّ العالمين مرغانى بر انگيخت از جانب بحر مانند خطّاف، گردنهاشان سبز و منقار سرخ، و با هر مرغى سه سنگ بود از عدس مه و از نخود كم؛ يكى در منقار بود و دو در چنگ و بر سر هر مردى از آن سپاه يكى از آن مرغ بر هوا بيستاد و بر آن سنگ نام آن‏ مرد نوشته كه او را خواهد كشت! پس بفرمان اللَّه آن سنگها فرو هشتند، بر سر ايشان گذاره كرد، و در شكم ايشان گذاره كرد، و بزير ايشان بيرون آمد؛ و ايشان را كشته و هلاك كرده بيفكند. و آن پيلان نيز همه هلاك گشتند، مگر آن پيل سپيد محمود نام كه در حرم نشد و باز گشت. آن پيل زنده بماند و ديگر همه لشگريان هلاك گشتند، مگر ابرهه كه مرغ بر سر وى بيستاد و از مكّه بيرون شد و روى به حبشه نهاد و آن مرغ بر هوا بر سر وى همى‏ بود و او نمى ‏دانست؛ تا در پيش نجاشى شد و آن احوال باز گفت. چون سخن تمام گفته بود، مرغ سنگ بر سر وى فرو هشت و او را هلاك كرد. فارى اللَّه النّجاشى كيف كان هلاك اصحابه! و قيل:

بعث اللَّه على ابرهة داء في جسده فجعل يتساقط انامله فانتهى الى صنعاء و هو مثل فرخ الطّير و ما مات حتّى انصدع صدره ثمّ هلك. و قيل: ابرهة هذا كان جدّ النّجاشى الّذى كان في زمن النّبي (ص). و قيل: خرجت فتية من قريش تجّارا حتّى دنوا من ساحل البحر و هناك بيعة للنّصارى فنزلوا بجنبها فاوقدوا نارا و اصلحوا طعاما لهم فلمّا ارتحلوا تركوا النّار فهاجت ريح فاضطرمت البيعة نارا و بلغ الخبر النّجاشى فغضب و بعث ابرهة لهدم الكعبة و نقل حجرها و ترابها الى ارضه ليبيتها بها فذلك قوله تعالى:

أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفِيلِ‏ أَ لَمْ تَرَ اى- ا لم تعلم‏ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ‏ هذه اللّفظة تستعمل في السّؤال عن الحال كما يسأل عن المكان باين و عن الوقت بمتى. تقول: كيف زيد؟ معناه: في اىّ حال. هو و التّقدير:

أَ لَمْ‏ تعلم في اىّ حال‏ فَعَلَ رَبُّكَ‏ ما فَعَلَ‏ بِأَصْحابِ الْفِيلِ‏ حيث صرفهم عن الحرم و احلّ بهم ما علمت من العذاب و النّقم. و فائدة اضافته تعالى نفسه الى نبيّه محمد (ص) بقوله‏ فَعَلَ رَبُّكَ‏ انّ جهّال المشركين و سفهائهم توهّموا انّ ذلك العذاب وقع من قبل الاصنام الّتى في الكعبة فاراد اللَّه سبحانه بذلك ابطال توهّمهم فقال: أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ‏.

قوله: أَ لَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ‏ اى- في بطلان و خسار. يقال: فلان‏ سعيه في ضلال. و فِي تَضْلِيلٍ‏ اى- في بطلان و ضياع و كَيْدَهُمْ‏ ما ارادوا من تخريب الكعبة.

وَ أَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبابِيلَ‏ اى- كثيرة متفرّقة يتبع بعضها- بعضا. قلل ابو عبيدة:أَبابِيلَ‏ جماعات في تفرقة يقال جاءت الخيل ابابيل من هاهنا و هاهنا.

قيل:لا واحد لها من لفظها، و قيل: واحدها ابّالة. و قيل: ابوّل مثل عجّول و عجاجيل. قال سعيد بن جبير: كانت طيرا خضرا لها منا قير صفر. و قال قتادة: طير سود جاءت من قبل البحر فوجا فوجا. و قال عكرمة: لها رؤس كرءوس السّباع و انياب كانياب السّباع.

و قيل: هى حمام مكّة هكذا. قال اهل مكّة و الطّير جمع الطّائر.

تَرْمِيهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ‏ يعنى: بطين مطبوخ كالآجر. و قيل: اوّلها حجر و آخرها طين، ما وقع منها حجر على رجل الّا خرج من الجانب الآخر و ان وقع على رأسه خرج من دبره. و هو اوّل يوم ظهر الجدرىّ في الارض ظهر من تلك الاحجار. قال ابن عباس: رأيت في دار امّ هانى بنت ابى طالب قفيزين من الحجارة الّتى رمى بها بِأَصْحابِ الْفِيلِ‏. و كانت مخطّطة بحمرة كانّها جزع ظفار. و قالت عائشة: رأيت قائد الفيل و سائسه بمكّة اعميين مقعدين يستطعمان.

قوله: كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ‏ العصف و رق الزّرع ثمّ يصير اذا يبس تبنا.و المأكول الّذى تأكله الدّوابّ. و قيل: مَأْكُولٍ‏ ثمرته فحذف الثّمرة كما يقال: فلان حسن، اى- حسن الوجه. و قال عكرمة: كالحبّ اذا اكل فصار اجوف.

و قال سعيد بن جبير: هو الشّعير النّابت الّذى يوكل ورقه. و قال ابن عباس: هو القشر الخارج الّذى يكون على حبّ الحنطة كهيئة الغلاف له.

و قيل: عصف مأكول كقولك:طعام مطعوم و شراب مشروب، اى- شأنه ان يطعم و يشرب، اى- تأكله الدّوابّ و اللَّه اعلم بالمراد.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏ اسم غنيّ من اطاعه اغناه و من خالفه‏ اضاعه و اقماه، اسم عزيز من وافقه رقّاه الى الرّتبة العلياء، و من خالفه القاه في المحنة الكبرى.

نام خداوندى عظيم. جبّار نامدار كريم، قهّار كردگار حكيم. خداوندى كه رقم قلم قضاء او بهيچ آب منسوخ نگردد. جبّارى كه تير تقدير او بسپر هيچ آفريده مندفع نشود، كريمى كه فضل عميم او در هيچ معيار نگنجد، رحيمى كه احسان قديم او هيچ ميزان نسنجد. خاطر اگر چه هادى و داهى بود در لمعات انوار سبحات جلال او گمراه شود. شكر اگر چه با طول و عرض بود، در فضل و احسان و طول و امتنان او كوتاه گردد. عقل اگر چه كامل و وافر بود، در درياى علم او غريق گردد.

وهم و فهم اگر چه با حدّت و فطنت بود، در انوار جلال و جمال او حريق شود.

پير طريقت قدّس روحه، بدين معنى سخنى مختصر باشارت گفته بس نغز و بس عجب. گفت: از جمال و جلال دوست كسى لذّت يابد كش ديده بازست، مصحوب لم يزل با صاحب لم يكن بد سازست.

قوله تعالى: أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفِيلِ‏ اى- محمد ننگرى و نه بينى تو اصحاب فيل را كه با ايشان چه كرديم، و ايشان را چون كشتيم، و دمار از ايشان چون بر آورديم؟ قومى بودند بر پشت حيوان كوه هيكل موج پيكر قصد خانه ما كردند و بر عدّت و ساز و آلت خود اعتماد كردند، تا ما از خزائن قهر خود مرغكى چند ضعيف فرستاديم تا ايشان را هلاك كردند. و آتش قهر و سياست ما در ايشان زدند كه:

وَ أَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبابِيلَ‏ تَرْمِيهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ‏ ما آن قهّار و جبّاريم كه هر كه را خواهيم بهر چه خواهيم قهر كنيم. نمرود لعين را پشه‏ اى فرستيم تا سزاى وى در كنار وى نهد. فرعون طاغى را كه دعوى خدايى كرد و ساحران با سحر عظيم جمع كرد، پاره‏اى چوب از حضرت خود فرستاديم تا قدر ايشان با ايشان نمود. اى محمد آن صناديد قريش و رؤساء كفر كه قصد هلاك تو كردند و ترا از وطن خود بتاختند و بر انديشه هلاك كردن تو بر پى تو بيرون آمدند و تو با صدّيق‏ در آن غار غيرت رفته، نبينى كه ما عنكبوتى ضعيف را بشحنگى تو چون فرستاديم؟

تا دست دعاوى و اباطيل ايشان فرو بست! ما آن خداونديم كه در راه ما عنكبوتى شحنگى كند، مرغى مبارزى كند، پشه‏ اى سپاه سالارى كند، غارى راز دارى كند، عصائى در صحرايى اژدهايى كند، آبى فرمانبردارى كند، آتشى مونسى كند، درختى سبز مشعله دارى كند، سگى عاشقى كند، مورى مذكّرى كند، سنگى مسبّحى كند، كس را با قهر ما تاوستن نيست و از عذاب و عقاب ما رهايى جستن نيست. دور افتادند و غلط پنداشتند اصحاب فيل كه قصد تخريب خانه ما كردند، خانه‏ اى كه طراز اضافت بيت اللَّه بر آستين اعزاز او كشيده، از سنگ بر آورده، ليكن مغناطيس دلهاى مؤمنان ساخته! ابراهيم و اسماعيل را گفتيم كه: مرا خانه‏اى بنا كنيد بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ‏ از مشتى سنگ خاره، از يك جانب او برّ بى‏ نهايت و از يك جانب او بحر بى ‏غايت.

اگر خانه ‏اى بودى از ياقوت و لعل و زبرجد يا در ميان بساطين و رياض و انهار و اشجار بودى، اگر كسى بوى ميل كردى عجب نبودى، عجب آنست كه مشتى سنگ بر هم نهاد و باديه مردم خوار راه وى ساخته و صد هزار اعرابى جلف سخت دل بى‏رحمت بر راه وى نشانده و آن گه آتش عشق عشّاق هر روز تيزتر! گويى آن كعبه شمعيست افروخته و حاجيان پروانه ‏اند بى‏ صبر گشته، از هزار فرسنگ مى ‏شتابند و پروانه وار خويشتن را درو مى‏ سوزند، و ايشان كه بعذرى ازو باز مانده ‏اند و در آرزوى جوار و طواف او بگداخته ‏اند اين نوحه همى كنند:

گر كعبه وصل تو كنند بر ما ناز از باديه هجر كه مان دارد باز؟
ما مى‏گرديم در بيابان نياز كز دور روا بود سوى كعبه نماز!

_________________________

[1] ( 1)- الف: ور ايشان.

[2] ( 2)- الف: جوك جوك.

[3] ( 3)- الف: پركنده.

[4] ( 4)- الف: ور ايشان.

[5] ( 5)- الف: ريزيده.

 

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد دهم

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=