حکایت تبع واسلام وی كشف الاسرار و عدة الأبرار
و در قصه بتبع و اسلام وى روايات مختلف است:اما رواية محمد بن اسحاق و عكرمة از ابن عباس آنست كه تبّع آخر كه نام وى اسعد و كنيت او ابو كرب است مردى آتشپرست بود بر مذهب مجوس، از نواحى مشرق درآمد با لشكرى عظيم و حشمى فراوان بمدينه مصطفى بگذشت و پسرى از آن خويش آنجا رها كرد.
اهل مدينه آن پسر را بكشتند بفريب و حيلت. تبّع بازگشت بر عزم آن كه مدينه را خراب كند و اهل آن را استيصال كند، جماعتى كه انصار رسول از نژاد ايشانند همه مجتمع شدند و بقتال وى بيرون آمدند، بروز با وى جنگ ميكردند و بشب او را مهماندارى ميكردند، تبّع را سيرت ايشان عجب آمد، گفت: انّ هؤلاء لكرام، اينان قومى اند كريمان و جوانمردان.
پس دو حبر از احبار بنى قريظه نام ايشاى كعب و اسد هر دو ابن عم يكديگر بودند، برخاستند و پيش تبّع شدند و او را نصيحت كردند، گفتند: اين مدينه هجرت گاه پيغامبر آخر الزمان است و مهبط وحى بدو، پيغامبرى از قبيله قريش خاتم پيغامبران و گزيده خداوند جهان، صاحب القضيب، و الناقة و التاج و الهراوة. و ما در كتاب خداى، نعت و صفت وى خواندهايم و بر اميد ديدار وى اينجا نشسته ايم و دانيم كه ترا بر اهل اين شهر دستى نباشد و نصرتى نبود، مكن، خويشتن را در معرض بلا و عقوبت حق جل و علا منه، نصيحت ما بشنو و عزم و نيت خود بگردان و بر خويشتن بد مخواه، مبادا كه ترا نكبتى رسد كه در سر آن شوى.
آن وعظ و نصيحت ايشان بر تبّع اثرى عظيم كرد و از آن عزم و نيت كه كرده بود بازگشت و از ايشان عذر خواست. ايشان چون اثر قبول در وى ديدند، او را بر دين خويش دعوت كردند.
تبّع دعوت ايشان را اجابت كرد و بدين ايشان بازگشت و ايشان را گرامى كرد و از مدينه بازگشت بسوى يمن، و آن دو حبر و نفرى ديگر از يهود بنى قريظه با وى مساعدت كردند و رفتند، جمعى از بنى هذيل فرا پيش وى آمدند، گفتند:ايها الملك انا ندلك على بيت فيه كنز من لؤلؤ و زبرجد. ما ترا دلالت كنيم بر خانهاى كه زير آن كنزيست از مرواريد و زبرجد. اگر خواهى كه بردارى، بر دست تو آسان بود. گفت آن كدام خانه است؟
گفتند خانهايست در مكه و مقصود هذيل هلاك وى بود كه از نقمت وى ميترسيدند، دانستند كه هر كه قصد خانه كعبه كند بزودى دمار از وى برآرند و نيست گردد.
تبّع با احبار يهود مشورت كرد و آن سخن كه هذيل گفته بود با ايشان گفت، احبار گفتند: زينهار كه انديشه بد نكنى در كار آن خانه، كه در روى زمين خانهاى از آن بزرگوارتر و عظيمتر نيست، آن را بيت اللَّه گويند بروى رقم اضافت ازلى و فرّ الهى، مقرّ ابرار و منزل اخيار، بزرگ داشته حق و عبادتگاه خلق، و آن قوم كه ترا اين دلالت كردند جز هلاك تو نخواستند، چون آنجا رسى تعظيم آن در دل دار و مقدس و معظم دان و مناسك آن بگزار و طواف و سعى و حلق بجاى آر تا ترا سعادت ابد حاصل شود.
تبّع چون اين سخن بشنيد از ايشان، آن جمع هذيل را بگرفت، و بر ايشان سياست راند، آن گه روى سوى مكه نهاد.و تعظيم خانه كعبه در دل داشت، چون آنجا رسيد طواف كرد و كعبه را در نبود آن را در بر نهاد و قفل بر زد و آن را جامه پوشيد، و اول كسى كه كعبه را جامه پوشيد تبّع بود، و شش روز آنجا مقيم گشت، هر روز در منحر، هزار شتر قربان كرد و موى باز كرد، آن گه از مكه بازگشت و سوى يمن شد و قوم وى حمير بودند كاهنان و بتپرستان.
تبع ايشان را بر دين خويش و بر حكم تورات دعوت كرد و ايشان اجابت نكردند و دين او نپذيرفتند تا آن گه كه حكم خويش بر آتش بردند و آن آتشى بود كه فراديد آمدى در دامن كوه و هر كه را خصمى بودى و حكمى كه در آن مختلف بودند هر دو خصم بنزديك آتش آمدندى، آن كس كه بر حق بودى او را از آتش گزند نرسيدى، و او كه بر حق نبودى بسوختى. جماعتى از حمير بتان خود را برداشتند و آمدند بدامن آن كوه و همچنين آن دو حبر كه با تبّع بودند.
دفتر تورية را برداشته و بدامن كوه آمده و در راه آتش نشسته، آتش از مخرج خويش فرا ديد آمد و آن قوم حمير را و آن بتان ايشان را همه نيست كرد و بسوخت و آن دو حبر كه تورية داشتند و ميخواندند، از آتش ايشان را هيچ رنج و گزند نرسيد،مگر كه از پيشانى ايشان، عرقى روان گشت و آتش در گذشت تا بمخرج خويش باز شد، آن گه باقى حمير كه بودند همه بدين احبار بازگشتند.
فمن هناك اصل اليهودية باليمن، بروايتى ديگر، تبّع كه به رسول خدا پيش از مبعث وى ايمان آورد، تبع پيشين بود و ملك جهان وى را بود و بهر شهر كه رسيدى علماء و حكماء آن شهر با خود ببردى تا قريب دو هزار مرد عالم حكيم بر وى جمع آمدند بيرون از دويست و چهل هزار سوار و پياده كه داشت. و اوّل به مكه رسيد و اهل مكه او را طاعت نداشتند و خدمت نكردند.
تبّع گفت وزير خويش را، كه اين چه شهر است و چه قومند كه در خدمت و طاعت ما تقصير كردند، بعد از آنكه جهانيان همه سر بر خط طاعت ما نهادند.
وزير گفت ايشان را خانهايست كه آن را كعبه گويند مگر به آن خانه معجب شدهاند، تبّع در دل خويش نيت كرد كه اين خانه را خراب كنم و مردان اين شهر را بكشم و زنان را اسير گيرم، هنوز اين انديشه تمام نكرده بود كه رب العزه او را بدرد سر مبتلا كرد، چنان كه او را طاقت نماند و آب گنديده از چشم و بينى و گوش وى گشاد، چنان كه هيچكس را بنزديك وى قرار نبود و اطباء همه از معالجه وى عاجز گشته گفتند اين بيمارى از چهار طبع بيرون افتاده، كار آسمانى است، و ما بمعالجه آن راه نبريم.
پس دانشمندى فرا پيش آمد، گفت: ايها الملك اگر سرّ خود با من بگويى من اين درد را درمان سازم، ملك گفت من در كار اين شهر و اين خانه كعبه چنين انديشه كردهام، دانشمند گفت، زينهار اى ملك، اين انديشه مكن و از اين نيت بازگرد كه اين خانه را خداونديست قادر كه آن را بحفظ خويش ميدارد و هر كه قصد اين خانه كند دمار از وى برآرد.
تبّع از آن انديشه توبت كرد و تعظيم خانه و اهل آن در دل خود جاى داد و در حال شفا يافت، عنايت الهى و سابقه ازلى در رسيد و از آن دين و ملت كفر كه داشت برگشت و بخداوند كعبه ايمان آورد و در دين ابراهيم خليل عليه السلام شد. پس كعبه را جامه پوشانيد و قوم خود را فرمود تا آن را بزرگ دارند و با اهل آن نيكويى كنند. از مكه بزمين يثرب شد آنجا كه مدينه مصطفى است (ص) و در آن وقت رقم شهر و بنا نبود، چشمه آب بود و تبّع با حشم و لشگر بسر آن چشمه فرو آمد.
دانشمندان كه با وى بودند در كتاب خوانده بودند كه آن زمين يثرب مهاجر رسول آخر الزمان است و مهبط وحى قرآنست، چهارصد مرد از ايشان كه عالمتر و فاضلتر بودند با يكديگر بيعت كردند كه از آن بقعت مفارقت نكنند و بر اميد ديدار او آنجا مقام كنند، اگر او را خود دريابند و الا فرزندان و نسل ايشان ناچار او را دريابند و بركات ديدار او با عقاب و ارواح ايشان برسد.
اين قصه با تبّع بگفتند و تبّع را همين رغبت افتاد. يك سال آنجا مقام كردند و بفرمود تا چهارصد قصر بنا كردند آنجايگه، هر عالمى را قصرى و هر يكى را كنيزكى بخريد و آزاد كرد و بزنى بوى داد با جهاز تمام و ايشان را وصيت كرد كه شما اينجا همى باشيد تا پيغامبر آخر الزمان را دريابيد و خود نامه اى نبشت و مهر زرين بر آن نهاد و بآن عالم سپرد كه او را نصيحت كرده بود و گفت اگر محمد را دريابى اين نامه بدو رسان و اگر نيابى بفرزندان وصيت كن تا بدو رسانند و مضمون نامه اين بود:
اى پيغامبر آخر الزمان، اى گزيده خداوند جهان، اى بروز شمار شفيع بندگان، من كه تبّعام، بتو ايمان آوردم و گرويده، گواهى دهم كه نبوت تو حق است و دين تو پاك و قول تو صدق. تو خاتم پيغمبرانى، فرستاده حق جل و جلاله بعالميانى، ايمان آوردم بآن خداوند كه تو بنده و پيغامبر اويى، فرستاده و پيغام رسان اويى، گواه باش كه من، بر ملّت توام و بر ملّت پدر تو ابراهيم خليل (ع)، اگر ترا بينم و اگر نه بينم، تا مرا فراموش نكنى و روز رستاخيز مرا فرو نگذارى و شفاعت از من دريغ ندارى. آن گه نامه را مهر بر نهاد و بر آن مهر نبشته بود: لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ بِنَصْرِ اللَّهِ و عنوان نامه نبشته بود: الى محمد بن عبد اللَّه خاتم النبين و رسول رب العالمين (ص) من تبّع، امانة اللَّه فى يد من وقع الى ان يوصل الى صاحبه.
گفته اند مردمان مدينه ايشان كه انصار رسول خدااند از نژاد آن چهارصد مرد علماء بودند و ابو ايوب انصارى كه رسول خدا بخانه او فرو آمد از فرزندان آن عالم بود كه تبّع را نصيحت كرده بود تا از آن علت شفا يافت. و خانه بو ايوب كه رسول آنجا فرو آمد از جمله آن بناها بود كه تبّع فرموده بود و چون رسول خدا هجرت كرد بمدينه، نامه تبّع بوى رسانيدند رسول نامه بعلى داد تا برخواند، رسول سخنان تبّع بشنيد و او را دعا كرد و آن كس كه نامه رسانيد نام وى بو ليلى او را بنواخت و گرامى كرد. قوله:
وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ يعنى من الامم الكافرة، أَهْلَكْناهُمْ إِنَّهُمْ كانُوا مُجْرِمِينَ اى ليس كفار قريش بخير من اولئك، فاهلكهم اللَّه، هذا كقوله: أَ كُفَّارُكُمْ خَيْرٌ مِنْ أُولئِكُمْ.وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبِينَ يعنى ما خلقناهما لئلا يكون بعث و لا نشور و لا حساب كقوله: أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً
و كقوله:أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً.ما خَلَقْناهُما إِلَّا بِالْحَقِ، يعنى الا للمجازاة بالقسط اى: ليجزى المحق و المبطل ما يستحقانه، وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ يعنى كفار قريش لا يعلمون انا لم نخلقهما باطلا ثم خوّفهم فقال:إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ، يعنى يوم القيمة يفصل بين المحق و المبطل و يفصل بين الوالد و ولده و الرجل و زوجه و المرء و خليله.
كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة الدخان آیه 32 ـ 59