كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره التوبة آیه 110- 100
11- النوبة الاولى
(9/ 110- 100)
قوله تعالى: وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ و پيشوايان پيشينيان، مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ از مهاجران و از انصار، وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ و ايشان كه بر پى ايشان ايستادند به نيكويى، رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ خشنود شد خداى از ايشان، وَ رَضُوا عَنْهُ و خشنود شدند ايشان از او، وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ و ساخت ايشان را بهشتهايى، تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهارُ زير درختان آن جويهاى روان، خالِدِينَ فِيها أَبَداً جاويدان در آن هميشه، ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ. (100) آنست پيروزى بزرگوار.
وَ مِمَّنْ حَوْلَكُمْ و از ايشان كه گرد بر گرد شمااند، مِنَ الْأَعْرابِ از اين اعراب باديه نشين، مُنافِقُونَ منافقاناند، وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ و از اهل شهر [شما هم منافقاناند]، مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ شوخ شدهاند و بر نفاق مصر ايستاده، لا تَعْلَمُهُمْ تو ايشان را مى نشناسى، نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ ما ايشان را دانيم، سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ آرى عذاب كنيم ايشان را دو بار، ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلى عَذابٍ عَظِيمٍ. (101) آن گه ايشان را باز برند با عذاب مهين.
وَ آخَرُونَ و ديگراناند [قومى كه پيرامن نفاق و منافقان ميگشتند]، اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ مقر آمدند بگناه خويش [و ببد داشتند كرد خويش]، خَلَطُوا آميختند درهم، عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً كردار نيك و كردار بد، عَسَى اللَّهُ واجب كرد خدا از خود، أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ كه توبه پذيرد از ايشان و با خود دارد ايشان را، إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ. (102) كه خداى آمرزگار است مهربان،
خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ گير از مالهاى ايشان، صَدَقَةً فريضه زكاة، تُطَهِّرُهُمْ تا پاك كنى ايشان را [و مال ايشان را]، وَ تُزَكِّيهِمْ بِها و هنرى و روز افزونى كنى، وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ و درود ده ور ايشان، إِنَّ صَلاتَكَ كه درود دادن تو ور ايشان [آن گه كه مىزكاة ستانى]، سَكَنٌ لَهُمْ ايشان را آرامش دل بود [و خرسندى در آنچه دادند]، وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ. (103) و خداى شنوائيست دانا.
أَ لَمْ يَعْلَمُوا نميدانند، أَنَّ اللَّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ كه خداى اوست كه بازگشت مى پذيرد از رهيگان خويش، وَ يَأْخُذُ الصَّدَقاتِ و مصدقها مىستاند از ايشان، وَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ. (104) و نميدانند كه خداى توبه ده است توبه پذير مهربان.
وَ قُلِ اعْمَلُوا گوى كه ميكنيد آنچه ميكنيد، فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ كه خداى كرد شما مىبيند و [باز نمايد و آشكارا كند با] رسول او، وَ الْمُؤْمِنُونَ و مؤمنان، بينند، وَ سَتُرَدُّونَ و باز برند شما را آخر، إِلى عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ با داناى نهان و آشكار، فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ. (105) و شما را خبر كند بآنچه ميكرديد.
وَ آخَرُونَ و ديگراناند قومى از ايشان، مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ كه با حكم خدا گذاشتنىاند، إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ امّا كه عذاب كند ايشان را، وَ إِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ يا توبه دهد ايشان را، وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ. (106) و خداى دانائيست راست دانش راست كار.
وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً و ايشان كه مسجدى كردند، ضِراراً وَ كُفْراً بستيز و كفر، وَ تَفْرِيقاً بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ و جدايى ساختن ميان مؤمنان، وَ إِرْصاداً و چشم داشتن را، لِمَنْ حارَبَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ باز آمدن كسى بآن مسجد كه با خداى و رسول بجنگ بود پيش از آن، وَ لَيَحْلِفُنَ حقا كه سوگند خواهند خورد لا بد، إِنْ أَرَدْنا إِلَّا الْحُسْنى كه نخواستيم بكردن اين مسجد مگر نيكويى و نكرديم مگر بر نيت نيكو، وَ اللَّهُ يَشْهَدُ و خداى مى گواهى دهد، إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ. (107) كه حقا كه ايشان دروغ زناناند.
لا تَقُمْ فِيهِ أَبَداً نگر كه در آن مسجد نماز نكنى هرگز، لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى حقا كه مسجدى كه آن را بنياد نهادند براستى و پرهيزگارى، مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ از روز نخستين و آن، أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ سزاتر است كه نماز كنى در آن، فِيهِ رِجالٌ در آن مسجد مردانىاند، يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا دوست ميدارند كه پاكيزگى برزند، وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ. (108) و خداى دوست دارد پاكيزگى بر زندگان را.
أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ آن كس كه بنياد نهادند بناء او را، عَلى تَقْوى مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٍ بر تقوى از خداى و خشنودى و پسند از او عز و جل، خَيْرٌ آن به است، أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ يا آن كس كه بنياد نهادند بناء او را، عَلى شَفا جُرُفٍ بر كناره رودبارى زير تهى، هارٍ ريگ بوم پست روان، فَانْهارَ بِهِ فِي نارِ جَهَنَّمَ روانست آن بنا، در آتش دوزخ [و خداوند خود را با خود برد]، وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ. (109) و خداى پيش برنده و راست دارنده كار ظالمان نيست.
لا يَزالُ بُنْيانُهُمُ الَّذِي بَنَوْا هميشه آن بناى ايشان كه ورداشتند، رِيبَةً فِي قُلُوبِهِمْ در دلهاى ايشان نفاقى و شكى بود، إِلَّا أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ مگر آن كه دلهاى ايشان ريزه ريزه كند [يا نه كه نفاق و شك و مهر آن مسجد و حسرت ويرانى آن در دلهاى ايشان است]، وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ. (110) و خداى دانايى است راست دانش راست كار،
النوبة الثانية
قوله تعالى: وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ الذين هاجروا و فارقوا منازلهم و اوطانهم.
وَ الْأَنْصارِ الذين نصروا رسول اللَّه على اعدائه من اهل المدينة و آووا اصحابه خلافست ميان علماى دين و اهل تفسير كه سابقان مهاجران كه بودند؟ ابو موسى و سعيد مسيب و قتاده گفتند: هم الذين صلّوا القبلتين مع النبى ص ايشان كه با رسول خدا در دو قبله نماز كردند در ابتداى اسلام به بيت مقدس و بعد از آن بكعبه عطاء بن ابى رباح گويد: بدرياناند ايشان كه با رسول خدا بجنگ بدر حاضر بودند، شعبى گفت: هم الذين شهدوا بيعة الرضوان بالحديبيه و سابقان اسلام نيز علماء مختلفاند. قومى گفتند: اول كسى كه مسلمان شد از مردان، ابو بكر بود و از زنان خديجه. قومى گفتند اول كسى كه مسلمان شد على بن ابى طالب ع بود. قومى گفتند اول زيد بن حارثه بود. اسحاق بن اسماعيل الحنظلى جمع ميان همه كرد و گفت اول كسى كه مسلمان شد از مردان رسيده، ابو بكر بود و از زنان، خديجه و از كودكان نارسيده، على بن ابى طالب (ع) و از بردگان و مولايان زيد حارثه. اسماعيل بن اياز بن عفيف روايت كند از پدر خويش از جد خويش عفيف گفتا مردى بازرگان بودم بروزگار حج بمكه آمدم و بنزديك عباس بن عبد المطلب فرو آمدم كه با وى دوستى و برادرى داشتم، گفتا هر دو بايام موسى بمنى ايستاده بوديم من و عباس كه مردى جوان تازه روى فراز آمد بوقت پيشين و ساعتى در آسمان مى نگرد آن گه روى بقبله آورد و در نماز ايستاد، هم در آن ساعت كودكى آمد و از راست دست وى بايستاد و زنى آمد از پس هر دو بايستاد، آن جوان پشت خم داد و در ركوع شد هر دو در متابعت وى در ركوع شدند، جوان بسجود شد ايشان نيز بمتابعت وى در سجود شدند و در قيام هم چنان و در تشهد هم چنان. ابن عفيف روى بعباس آورد، گفت: يا عباس امر عظيم! اين عظيم كارى است اين كار ايشان چه كار است و اين چه كساناند اينان، عباس گفت: هذا ابن اخى- محمد بن عبد اللَّه بن عبد المطلب يزعم ان اللَّه تعالى بعثه رسولا و ان كنوز كسرى و قيصر ستفتح عليه و هذا الغلام ابن اخى- على بن ابى طالب و هذه المرأة خديجة بنت خويلد زوجة محمد، تابعاه على دينه و ايم اللَّه ما على ظهر الارض كلها احد على هذا الدين غير هؤلاء. قال عفيف الكندى بعد ما اسلم و رسخ الاسلام فى قلبه، يا ليتنى كنت رابعا. روزى بو طالب، على را گفت يا بنى، ما هذا الدين الذى انت عليه؟ اين چه دين است كه تو دارى و آن را پرورى؟ گفت
يا ابت آمنت باللّه و رسوله و صدّقته فيما جاء به و صلّيت معه للَّه[1]
اى پدر ايمان آوردم كه خداى يكى است و محمد رسول و پيغامبر او است و استوار است و راست گوى بهر چه آورد و گفت و با وى نماز ميكنم بفرمان خداى از بهر خداى، بو طالب گفت: اى پسر امّا انّ محمدا لا يدعو الا الى خير فالزمه، محمد هر كه خواند بهر چه خواند بخير خواند و خير گويد و جز خير ازو نيايد نگر او را بدست دارى و ملازم باشى و ازو بر نگردى.
مجاهد گفت: نعمتى و نواختى بود كه خداى تعالى بر على بن ابى طالب نهاد و خيرى كه بوى خواست كه روز قحط و نياز بود و قريش بغايت تنگى و سختى رسيده و بو طالب صاحب عيال بود و يسارى نه كه ايشان را بفراخى نعمت داشتيد و در بنى هاشم، عباس توانگر بود و صاحب نعمت، رسول خدا گفت: يا عباس اگر در حق بو طالب تخفيف جوييم و از آن فرزندان وى لختى برداريم و داشتن ايشان را در پذيريم مگر صواب باشد و او را خفّتى بود، مصطفى و عباس هر دو رفتند و اين انديشه كه كرده بودند با بو طالب بگفتند بو طالب گفت: عقيل را بمن بگذاريد و با ديگران شما دانيد كه چه كنيد مصطفى على را برداشت و در پذيرفت و عباس جعفر را پس على با مصطفى مى بود تا وحى از آسمان آمد و بعث وى در پيوست و رب العزة على را باسلام گرامى كرد و جعفر با عباس مى بود تا آن گه كه مسلمان شد و باسلام عزيز گشت و مستغنى شد. محمد بن اسحاق گفت: چون ابو بكر صديق مسلمان شد جماعتى از قريش پيوسته با وى مىنشستند و مجالست و مصاحبت وى دوست ميداشتند از آن كه ابو بكر مردى محبوب بود، خوش خوى، خوش طبع، سهل و آسان فرا دست آمدى و با هر كس در معاشرت و مصاحبت خوش در آمدى و تدبير كارها دانستى و مردم شناختى و كارها از پيش بردى به زيركى و دانايى، پس جماعتى كه با وى مجالست كردند و بر وى اعتماد داشتند چون عثمان عفان و الزبير بن العوام، و عبد الرحمن بن عوف و سعد بن ابى وقاص و طلحة بن عبيد اللَّه، ابو بكر پيوسته حديث اسلام و ايمان با ايشان همى كرد و ايشان را دعوت ميكرد تا اين جماعت همه بوسيلت ابو بكر پيش مصطفى آمدند و مسلمان شدند و اسلام و مسلمانان را نصرت دادند رب العالمين ايشان را سابقان خواند گفت: السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ
روى الزبير بن العوام قال قال رسول اللَّه ص: «اللهم انك باركت لامّتى فى صحابتى فلا تسلبهم البركة و باركت لاصحابى فى ابى بكر فلا تسلبه البركة و اجمعهم عليه و لا تنثر امره فانّه لم يزل يؤثر امرك على امره اللهم و اعزّ عمر بن الخطاب و صبّر عثمان و وفق عليا و اغفر لطلحة و ثبت الزبير و سلم سعدا و وفق عبد الرحمن و الحق فى السابقين الاولين من المهاجرين و الانصار و التابعين لهم باحسان»
اما سابقان و انصار ايشانند كه در بيعة عقبه حاضر بودند كه بميزبانى مصطفى آمدند به مكه كه وى را به مدينه خواندند و هشتاد و اند كس بودند، خطيب ايشان اسعد بن زرارة دو سال پيش از آن كه مصطفى بمدينه هجرت كرد ايشان ايمان آورده بودند كه مصطفى ص مصعب عمير را بايشان فرستاد تا ايشان را دعوت كرد و بر ايشان قرآن خواند و كانت الانصار تحبّه فاسلم معه سعد بن معاذ و عمر و بن الجموح و بنو عبد الاشهل و خلق من النساء و الصبيان و كان مصعب بن عمير اول من جمع الصلاة بالمدينه و كان صاحب راية النبى يوم احد و يوم بدر و كان وقى رسول اللَّه بنفسه يوم احد حيث انهزم الناس عن رسول اللَّه حتى نفذت المشاقص[2] فى جوفه فاستشهد يومئذ
فقال رسول اللَّه ص عند اللَّه احتسبك ما رأيت قط اشرف منه لقد رايته بمكة
و ان عليه بر دين ما يدرى ما قيمتها و ان شراك فعليه من ذهب و ان عن يمينه علامين و عن يساره غلامين بيد كل واحد منهم قعب من حيس، يأكل و يطعم الناس فآثره اللَّه بالشهادة و كان رسول اللَّه اذا اهتديت اليه طرفة حباها لمصعب بن عمير فانزل اللَّه فيه: وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ
و در قراءت يعقوب كه خواند و الانصار برفع، معنى آنست كه سبق، فرا مهاجران داد و انصار ياد كرد نيك نام و سابقان ايشان جدا نكرد.
وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ ايدر، دو قول گفته اند: يكى آنست كه و الذين اتبعوهم باحسان، من المهاجرين و الانصار ايضا فيكون سائر الصحابة. قول دوم آنست كه و من اتبعوهم بالايمان و الطاعة و سلكوا سبيلهم فى الهجرة و النصرة الى يوم القيمة.
وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ- گفته اند كه تابعين نام از اين آيت گرفته اند و تفسير اين احسان اينجا است كه گفت: وَ الَّذِينَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ … الآية آن احسان ترحم است بر سلف و ايستادن بر ذكر سوابق نيكويى ايشان و زبان و دل فرو گرفتن از انديشه بد در ايشان، ايشان را در ثواب فراهم داشت و جمع كرد گفت: رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ اى- بقبول الطاعة وَ رَضُوا عَنْهُ بما نالوا من الثواب فوق ما تمنّوا و قيل رضوا به ربا فرضى بهم عبادا. وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ قرء ابن كثير من تحتها الانهار و ليس لها فى القرآن نظير روى عن حميد بن زياد قال قلت لمحمد بن كعب القرظى يوما الا تخبرنى عن اصحاب رسول اللَّه ص فيما كان من رأيهم و انما اريد الفتن؟ فقال: ان اللَّه قد غفر لجميع اصحاب النبى ص فى كتابه فقال سبحان اللَّه الا تقرأ قوله؟ وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ الى آخر الاية فاوجب اللَّه لجميع اصحاب النبى ص الجنة و الرضوان و اشترط على التابعين شرطا لم يشترطه عليهم قلت و ما اشترط عليهم قال اشترط عليهم ان يتبعوهم باحسان يقول يقتدون باعمالهم الحسنة و لا يقتدون بهم فى غير ذلك. قال ابو صخر حميد بن زياد فو اللَّه لكأنّى لم اقرأها قط و ما عرفت تفسيرها حتى قرأها على[3] محمد بن كعب.
عن ابى سعيد الخدرى قال: قال رسول اللَّه ص: لا تسبّوا اصحابى فو الذى نفسى بيده لو ان احدكم انفق مثل احد ذهبا ما ادرك مدّ احدهم و لا نصفه.
وَ مِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ درين آيت تقديم و تأخير است تقديره:
و ممن حولكم من الاعراب و من اهل المدينة منافقون اين اعراب اعراب بوادى است فزاره و غطفان و مزينه و جهينه و غفار وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ يعنى عبد اللَّه بن ابى و جد بن قيس و معتب بن قشير و ابو عامر الراهب.
مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ نعت للفريقين، ميگويد: منافقان اين دو فريق از اعراب و از اهل مدينه، بر نفاق مصر ايستادند و در ستيز در آن بماندند كه هيچ توبه نكردند مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ اى- اقاموا عليه و لجوا فيه و عتوا و استمروا على ذلك فلم يتوبوا منه و اصله من الشيطان المارد يقال مرد يمرد مرودا فهو مارد و مريد اذا عتا و طغى.
لا تَعْلَمُهُمْ اى- لا تعرفهم باعيانهم نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ قال قتاده ما بال اقوام يتكلفون علم الناس يقولون فلان فى الجنة و فلان فى النار. قال نبى اللَّه نوح: «وَ ما عِلْمِي بِما كانُوا يَعْمَلُونَ» و قال شعيب: «وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ» و قال نبينا: ما أَدْرِي ما يُفْعَلُ بِي وَ لا بِكُمْ و قال اللَّه له لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ.
سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ- اين مرتين آنست كه در ديگر آيت گفت: يُفْتَنُونَ فِي كُلِّ عامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ دو عذاب است و دو فتنه يكى از آن، بيم است و فضيحت كه در آن آيت گفت: يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ و ديگر وعيد است كه گفت: إِنَّ اللَّهَ مُخْرِجٌ ما تَحْذَرُونَ. ابن عباس گفت: رسول خدا روز آدينه خطبه كرد، آن گه بايستاد و گفت: اخرج يا فلان فانك منافق اخرج يا فلان فانك منافق جماعتى را چنين بر شمرد و از مسجد بيرون كرد تا رسوا شدند اين عذاب اول است و عذاب دوم عذاب قبر است.
قتاده گفت: عذاب اول آنست كه رسول خدا، سرّ آن دوازده مرد كه ليلة العقبة قصد مصطفى كردند، با حذيفه بگفت كه: لا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِياطِ.
قال: و تقتلهم الدّبيلة سراج من نار تاخذ فى كتف احدهم حتى يخرج من صدره. اين عذاب اول است و عذاب دوم عذاب قبر، حسن گفت: احدى المرتين اخذ الزكاة من اموالهم و حملهم على الجهاد و الأخرى عذاب القبر. و قيل المرة الاولى ضرب الملائكة وجوههم و ادبارهم عند قبض ارواحهم و الأخرى عذاب القبر. ربيع گفت: سه عذاب است ايشان را: يكى قتل و فضيحت و خوارى و در اسلام رفتن ايشان بناكامى بى حسبت.
دوم عذاب قبر. سوم آنچه گفت ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلى عَذابٍ عَظِيمٍ عذاب جاودان در دوزخ.
وَ آخَرُونَ اى- و من اهل المدينة قوم آخرون سوى المذكورين. اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ فى النفاق و التأخر عن الجهاد. خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً التوبة وَ آخَرَ سَيِّئاً النفاق.
و اين در شأن بو لبابة بن عبد المنذر آمد و اوس بن ثعلبه و وداعة بن حزام الانصارى كه تخلف كرده بودند و بغزاء تبوك نرفته چون آيت وعيد آمد در منافقان و متخلفان، ايشان پشيمان گشتند و تحسر خوردند گفتند: نكون فى الظلال مع النساء و رسول اللَّه و اصحابه فى الجهاد و اللَّه ليوبقنّ انفسنا بالسوارى و لا يطلقنا احد حتى يكون الرسول هو الذى يطلقنا و يعذرنا. گفتند رسول خدا و اصحاب وى در سفر و در غزا و مادر خانها با زنان نشسته و سايه كشيده و جاى خوش گزيده اين نه نيك است و نه پسنديده و اللَّه كه ما تنهاى خويش درين ستونهاى مسجد بنديم و تا رسول خدا از ما خشنود نشود و ما را از آن بند نرهاند خويشتن را از آن بند بيرون نياريم، رفتند و خويشتن را در آن ستونها ببستند تا رسول خدا از غزاء باز آمد و بر ايشان بر گذشت ايشان را چنان ديد گفت اينان كه اند؟ گفتند اينان كه تخلف كردند، از غزا، بىعذر باز نشستهاند اكنون پشيمان شدهاند و با خدا عهد كرده كه تا رسول خدا از ما راضى نگردد و ما را نگشايد خويشتن را از اين بند نگشائيم رسول خدا گفت:
و انا اقسم ان لا اطلقهم و لا اعذرهم حتى اومر باطلاقهم رغبوا عنى و تخلفوا عن الغزو مع المسلمين فانزل اللَّه هذه الاية
چون اين آيت فرو آمد تا آنجا كه گفت: عَسَى اللَّهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ. رسول دانست كه عسى از خدا واجب است و توبه ايشان قبول، برخاست و رفت و ايشان را از آن بند رهايى داد پس ايشان گفتند يا رسول اللَّه هذه اموالنا التي خلفتنا عنك فتصدق بها عنّا و طهّرنا و استغفر لنا فقال: ما أمرت فيها بأمر فنزل قوله: خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً قتاده گفت متخلفان نه كس بودند اما چهار كس ايشاناند كه خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً بو لبابة و جد قيس و اوس بن حزام و ثعلبة بن وديعة. مجاهد گفت: نزل فى ابى لبابة وحده اذ قال لقريظة ان نزلتم على حكمه فهو الذبح و اشار الى حلقه فندم و تاب و اقرّ بذنبه.
خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً هى كفّارة لذنوبهم و قيل هى الزكاة المفروضة.
تُطَهِّرُهُمْ التاء خطاب للنبى عليه السلام فيكون حالا و قيل التاء للتأنيث فتكون صفة للصدقة و كذلك قوله، وَ تُزَكِّيهِمْ بِها تزكيت پاك كردن بود كسى بهنر يا بپاكى بستودن، از عيب. اصل او از زكاة است و زكاة در عربيت نماء است روز افزونى و به روزى.
وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ اى- ادع لهم و استغفر لهم و الصلاة الدعاء فى اللغة يدل عليه
قوله (ص): و ان كان صائما فليصلّ، اى- فليدع.
إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ اى- طمأنينة لهم بانّ اللَّه قبل توبتهم.
روى ان عبد اللَّه بن ابى اوفى قال: اتيت رسول اللَّه ص بصدقات قومى، فقلت يا رسول اللَّه صل على. فقال اللهم صلّ على آل ابى اوفى. و يحتمل
و صَلِّ عَلَيْهِمْ بعد موتهم خلافا لمن نهى عن الصلاة عليه فى قوله: وَ لا تُصَلِّ عَلى أَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ أَبَداً إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ يتيقّنون بان من صلّيت عليه مغفور. اهل كوفه ان صلوتك خوانند و همچنين در سوره هود أَ صَلاتُكَ تَأْمُرُكَ باقى بجمع خوانند إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ اى- دعواتك مما تسكن نفوسهم اليه.
وَ اللَّهُ سَمِيعٌ لقولهم عَلِيمٌ بنياتهم و نداماتهم. فلما نزلت توبة هؤلاء، قال الذين لم يتوبوا من المتخلفين، هؤلاء كانوا بالامس معنا لا يكلّمون و لا يجالسون فما لهم و ذلك ان النبى ص لما رجع الى المدينة نهى المؤمنين عن مكالمة المنافقين و مجالستهم فانزل اللَّه تعالى:
أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَ يَأْخُذُ الصَّدَقاتِ، و صح فى الخبر
عن ابى هريرة قال قال: رسول اللَّه ص. ما من احد يتصدّق بصدقة من طيّب و لا يقبل الا طيبا الا اخذها الجبار بيمنيه فيربيها فى كفّه كما يربى احدكم فلوه او فصيله حتى يجعل اللَّه اللقمة او التمرة مثل احد،
اقروا ان شئتم: وَ يَأْخُذُ الصَّدَقاتِ.
… وَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ- يرجع على من رجع اليه بالمغفرة و الرحمة.
وَ قُلِ اعْمَلُوا خطاب با منافقان است هر چند كه حكم معنى اين، عام است مؤمن را و منافق را محسن را و مسيء را اين منافقان را از بهر آن گفت كه ايشان هميشه در پوشيدن سرائر خويش ميكوشند يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ ايشان را است وَ قُلِ اعْمَلُوا از الفاظ تهديد است چنان كه جايى ديگر گفت: اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ سخنى است كه مصر را گويند بعد از آن كه زجر شنيد و باز نه ايستاد و اين را اخوات است در قرآن چنان كه: اعْمَلُوا ما شِئْتُمْ، و ارتقبوا، فتربصوا، آمِنُوا بِهِ أَوْ لا تُؤْمِنُوا، فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ و ما ضاهاها. وَ قُلِ اعْمَلُوا بگو ميكنيد آنچه ميكنيد. فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ همانست كه جايى ديگر گفت:
وَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَيْناكَهُمْ و ذلك انّ اللَّه يطلعهم على ما فى قلوب اخوانهم من الخير و الشر فيحبّون المحسن و يبغضون المسيء بايقاع اللَّه تعالى ذلك فى قلوبهم.
و خبر درست است از مصطفى ص كه گفت:
«حياتى خير لكم و مماتى خير لكم. قالوا يا رسول اللَّه هذا خيرنا فى حياتك فما خيرنا فى مماتك؟ فقال (ص) تعرض علىّ اعمالكم كل عشيّة اثنتين و خميس[4] فما كان من خير حمدت اللَّه عز و جل و ما كان من شر استغفرت اللَّه لكم.
و در خبر است بروايت ذو النورين از مصطفى كه گفت:
ما دخل احد بيتا فى بيت، فعمل فيه عملا الا القى اللَّه عز و جل عليه رداء ليعرف به
، و قال (ص): لو ان رجلا عبد اللَّه فى صخرة لا باب لها و لا كوّة لخرج عمله الى الناس كائنا ما كان.
عن اياس بن سلمه عن ابيه انه قال: بينما نحن مع رسول اللَّه ص: اذ مر بجنازة فاثنى عليها خير فقال رسول اللَّه وجبت ثم مر بجنازة اخرى فاثنى عليها بعض الناس بعض الثناء فقال رسول اللَّه وجبت. فقالوا يا رسول اللَّه مررت[5] بالجنازة الاولى فقلت وجبت ثم مررت[6] بالجنازة الأخرى فقلت وجبت، ما وجبت فقال رسول اللَّه: ان الملائكة شهداء اللَّه فى السماء و انتم شهداء اللَّه فى الارض فما شهدتم عليه من شىء وجبت فذلك قول اللَّه عز و جل: فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ.
وَ سَتُرَدُّونَ يعنى بالموت، إِلى عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ فيجازيكم، بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.
وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ. اين آيت در تقسيم فرق منافقان است و اين قوم بتراند از ايشان كه گفت: اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ سه كس اند كعب بن مالك و مرارة بن الربيع و هلال بن امية كانوا مياسير و لم يبالغوا فى التوبة و الاعتذار كما فعل ابو لبابة و اصحابه، ففارقهم رسول اللَّه خمسين ليلة و نهى الناس عن مكالمتهم و مخالطتهم
فضاقت عليهم الارض برحبها و كانوا من اهل بدر فصاروا مرجئين لامر اللَّه لا يدرون أ يعذّبون ام يرحمون حتى تاب اللَّه عليهم بعد خمسين ليلة و نزلت: وَ عَلَى الثَّلاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا الاية. مرجون بحذف همزه قرائت مدنى و كوفى است باقى بهمزه خوانند.
مُرْجَوْنَ اى- مؤخرون و الارجاء- التأخير. معنى آنست كه ايشان با حكم خداى گذاشتنى اند، نه نوميدى و نه اميد تمام. و تفسير ارجاء، خود در آيت است. إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ و ايشان كه بحذف همزه خوانند آن را دو وجه است: يكى همان كه گفتيم بر مذهب ايشان از اهل عربيت كه همزه بيوكنند و آن لغت مدينه است و بيشتر اهل حجاز. و ديگر معنى از رجاء است و رجاء اميد است، يعنى كه ايشان اميد دادگان اند، لامر اللَّه اى- لحكم اللَّه، خواست و حكم خداى را تا خواست و حكم خويش در ايشان پيدا كند. إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ اما يخذلهم و اما يوفقهم، و التشكيك فى حق العباد. وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بما يصير اليه امورهم حَكِيمٌ بما يفعل بهم.
قال الزجّاج: اما لاحد الشيئين و اللَّه عز و جل عالم بما يصير اليه امورهم الا انه خاطب العباد بما لا يعلمون و المعنى: ليكن امرهم عندكم على الخوف و الرجاء.
وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِراراً. اين آيت در شأن قومى منافقان آمد كه رسول خداى را خواستند كه از ثنيّة بيوكنند آن وقت كه بازگشت از تبوك و هم وديعة بن ثابت و خذام بن خالد و حارثة بن عامر و شبل بن الحارث و يزيد بن حارثه و عثمان بن حنيف و حارثة بن عمرو و مجمع بن حارثة و غيرهم. اين منافقان آن مسجد بمباهات مسجد قبا كردند كه بنى عمر بن عوف كرده بودند، قبيله اهل تقوى و صدق از بهر خداى را. و مسجد قبلتين آنست بر قول بعضى از صحابه و تابعين، خداى آن را گفت: أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى و گفت: أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى تَقْوى مِنَ اللَّهِ و گفت: أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ و درست است كه رسول خدا كان يأتى قبا كل سبت راكبا و ماشيا و آن قوم منافقان آن مسجد بو عامر را ميكردند و او را ابو عامر الراهب ميخواندند سالارى بود از آن منافقان، مسلمانان او را بو عامر الفاسق نام كردند آن روز كه مصطفى در مدينه آمد، اين بو عامر گفت فرا مصطفى كه ما هذا الذى جئت به، اين چه دين است كه آوردى؟ مصطفى گفت:
جئت بالحنيفيّة،دين ابراهيم ملت
پاك و دين درست است آوردم آن دين كه ابراهيم خليل در آن بود. بو عامر گفت من هم بر آن دينم، اما تو بر آن افزوده اى و آنچه از آن نيست در آن آورده اى. مصطفى گفت تو خود بر دين ابراهيم نهاى و آنچه من آورده ام دين روشن است و ملت پاك و كيش درست آنست. بو عامر گفت: امات اللَّه الكاذب منّا طريدا وحيدا غريبا. فقال النبى ص آمين. پس روز حنين اين بو عامر با هوازن بود بجنگ رسول خدا، چون ديد كه هوازن بهزيمت شدند بگريخت و به روم رفت و بمنافقان پيغام فرستاد كه در مدينه مسجدى از بهر من بنا كنيد، تا من از قيصر روم لشكر و سلاح و آلات جنگ بخواهم و بمدينه آيم و محمد و اصحاب وى را از مدينه بيرون كنم، منافقان آن مسجد ضرار از بهر وى بنا نهادند و پرداختند و مقصود ايشان آن بود، تا ايشان در آن مسجد، خود با خود باشند در رازهاى خويش و مؤمنان اسرار ايشان بندانند.
چون رسول خدا از تبوك باز آمد آن قوم استقبال او كردند و ازو درخواستند كه در آن مسجد آيد و نماز كند تا آن مسجد باو منسوب شمارند و آن قصد بد ايشان پوشيده ماند، مصطفى اجابت كرد و قصد مسجد كرد جبرئيل آمد، گفت او را:
«لا تَقُمْ فِيهِ أَبَداً» پس مصطفى (ص) مالك بن الدخشم را فرمود و معن بن عدى و عامر بن السكن و وحشى قاتل حمزة را گفت:
«انطلقوا الى هذا المسجد الظالم اهلها فاهدموه و احرقوه فخرجوا و انطلق مالك فاخذ سعفة من النخل فاشعل فيها نارا ثم دخل المسجد و فيه اهله فحرّقوه و هدموه فتفرق عنه اهله، و أمر النبى (ص) ان يتّخذ ذلك كناسة تلقى فيها الجيفة و النتن و القمامة و مات ابو عامر بالشام وحيدا طريدا غريبا و اين ابو عامر پدر حنظلة الكاتب است شهيد يوم احد غسيل الملائكة رضى اللَّه عنه و روى ان بنى عمرو بن عوف الذين بنوا مسجد قبا، سألوا عمر بن الخطاب فى خلافته ليأذن لمجمّع بن حارثة ليؤمّهم فى مسجدهم فقال لا و لا كرامة ا ليس كان امام مسجد الضرار. فقال له مجمع يا امير المؤمنين و لا تعجل علىّ فو اللَّه لقد صليت فيه و انى لا اعلم ما اضمروا عليه و لو علمت ما صليت معهم فيه، فعذره عمر و صدّقه و امره بالصلاة فى مسجد قبا.
وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا بحذف واو و اثبات واو خواندهاند، قرائت مدنى و شامى بحذف و او است.
مَسْجِداً ضِراراً اى- للشر و البلاء و الاضرار بالمسلمين فيكون ضرارا منصوبا لانه مفعول له اى اتّخذوه للضرار و الكفر و التفريق و الارصاد. و الضرار: مصدر ضره ضرارا و هو محاولة الضر.
وَ كُفْراً آن قصد بد ايشان را ميگويد و آن نيت بد كه در مسجد كردن داشتند، و خداى تعالى آن را كفر شمرد كه آن خلاف با رسول، داشتن كفر بود از ايشان.
وَ تَفْرِيقاً بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ اين مؤمنان ايدر اهل قبااند قبيله عمرو بن عوف و قبيله سلمه وَ إِرْصاداً اى- ترقبا و انتظارا، اصله من الرصد و هو الطريق، تقول- ارصده اذا وقف فى طريقه يترقبه.
لِمَنْ حارَبَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ يعنى- ابا عامر الراهب، كان يوم الاحزاب يجمع الجيوش فلما انهزم الكفار خرج الى الشام ليأتى بجند يحارب بهم رسول اللَّه ص مِنْ قَبْلُ، اى- من قبل بناء المسجد الضرار.
وَ لَيَحْلِفُنَ يعنى- بناء المسجد؛ إِنْ أَرَدْنا ببناء هذا المسجد، إِلَّا الْحُسْنى الا الخلّة الحسنى و هو الرفق بالمسلمين و التوسعة عليهم.
وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ فى حلفهم.
لا تَقُمْ فِيهِ أَبَداً- اين قيام ايدر نام نماز است چنان كه گفت: وَ الَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِياماً.
لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى، لكاذبون ليحلفن اين لامها درين آيات همه ايماناند تقديره: و اللَّه ليحلفنّ و اللَّه لمسجد اسس على التقوى، اى- بناء المتقون على تقوى اللَّه و طاعته. جمهور مفسران بر آنند كه اين مسجد قبا است و قيل هو مسجد رسول اللَّه ص روى انّ رجلين تماريا فيه فقال عليه السلام: هو مسجدى هذا.
مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ يعنى- من اول يوم وضع اساسه و ابتدئ بناؤه.
أَحَقُ و اولى أَنْ تَقُومَ فِيهِ مصلّيا فِيهِ رِجالٌ يعنى- فى المسجد.
رِجالٌ من الانصار. رجال نام برد و نساء در آن داخل اند همچون بنى آدم كه بنات در آن داخل اند.
يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا يعنى- بالماء. چون اين آيت فرو آمد رسول خدا ايشان را گفت يعنى انصار را:
ما هذا الطهور الذى اثنى اللَّه به عليكم؟ فقالوا انا نتبع الاحجار بالماء و نغسل عنّا اثر الغائط و البول. فقال رسول اللَّه: هو ذاك.
و قيل- يطهرون احوالهم من المعاصى بالطاعة و
قال يزيد بن شجرة اتت الحمّى رسول اللَّه ص فى صورة جارية سوداء فقال لها رسول اللَّه: من انت؟ قالت انا ام ملدم انشف الدم و آكل اللحم و اصفّر الوجه و ارقّق العظم. فقال النبى (ص): اذهبى الى الانصار فانّ لهم علينا حقوقا.
فحمّ[7] الانصار فلما كان من الغد قال ما للانصار؟ قالوا حموا عن آخرهم قال: قوموا بنا نعدهم فعادهم و جعل يقول: ابشروا فانّها كفّارة و طهور فقالوا يا رسول اللَّه: فادع اللَّه ان يديمها علينا ايّاما حتى تكون كفارة لذنوبنا فانزل اللَّه عزّ و جل، يثنى عليهم:
فِيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا بالحمى من الذنوب وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ.
أَ فَمَنْ أَسَّسَ بضم الف در هر دو حرف بُنْيانَهُ على الرفع قرائت مدنى و شامى است أ فمن اين الف و فا استفهام است سخن بآن مفتتح، چنان كه پارسى گويان گويند در آغاز سخن: باش كه كسى چنين كند، در نگر كه كسى چنين كند، بشنو كه كسى چنين كند، و عرب استفهام كنند بالف و بالف و فا و بالف و واو، و بغنّه صوت بى حرف.
شَفا جُرُفٍ بسكون راء قرائت شامى است و حمزه و بو بكر، باقى بضم را خوانند و هما لغتان: شفا كل شيء شفيره و اشفى عليه بلغ شفاؤه و شفا مقصور يكتب بالالف و يثنى شفوان- و الجرف، ما تهدّم من جوانب الوادى. قال ابو عبيد: الجرف الهوة يعنى كل وهدة عميقة يجرفها السيل من الاودية.
هارٍ اى- هائر يسقط بعضه على بعض و هو اسم الفاعل من هار يهور، و قيل:
هار يهار، و تقول: هار الجرف و انهار و يهور اذا سقط فهو هائر و معنى هار اى- هاير و هذا من المقلوب كقولهم لاث الشيء اذا دار به فهو لاث و الاصل لايث و رجل شاكى السلاح و انما هو الشائك.
فَانْهارَ بِهِ فِي نارِ جَهَنَّمَ يعنى- فانهار الشفا بالبناء و قيل- فانهار البناء بالبانى و اهله و هذا مثل يعنى- انّ بناء هذا المسجد كبنيان على شفا جرف. جهنّم يتهوّر باهله فيها. قال جابر بن عبد اللَّه رأيت الدخان يخرج من مسجد الضرار حين انهار و هو اليوم مزبلة.
لا يَزالُ بُنْيانُهُمُ … الايه اى- لا يزال حبّ ذلك البنيان و التحزن على خرابه شكا و نفاقا فِي قُلُوبِهِمْ يحبون انهم كانوا فى بنائه محسنين كما حبب العجل الى قوم موسى.
و قيل: لا يزال ما اعتقدوه و بنواله مسجد الضرار من الكفر و النفاق لازما لقلوبهم لا يفارقها حتى يموتوا يقال: رابنى من فلان امر رأيت منه ريبا اذا كنت مستيقنا منه بالريبة فاذا اسأت به الظنّ و لم تستيقن بالرّيب منه قلت: قد ارابنى من فلان امر هو فيه اذا ظننته من غير أن تستيقنه. الا ان تقطع قرائت يعقوب بتخفيف لام است موافق تفسير ضحاك و قتاده كه گفتند لا يزالون فى همّ الى اى يموتوا فيستيقنوا.
الا ان تقطع بفتح تاء قرائت شامى است و حمزه و حفص و يعقوب و معنى آنست كه مگر آن دلهاى ايشان ريزه ريزه گردد باقى تقطع بضم تا خوانند و قيل معناه- الّا ان يتوبوا توبة تتقطع بها قلوبهم ندما و اسفا على تفريطهم فيفارقها الريبة.
وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بنيّاتهم حَكِيمٌ فيما امر بالهدم. قيل: و هذا يدل على انّهم يموتون على نفاقهم فاذا ماتوا عرفوا بالموت ما كانوا تركوه من الايمان و اخذوا به من الكفر، و اللَّه اعلم.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ … الاية- خداوند كريم مهربان توانا و داناى پاك دان يگانه و يكتا در نام و نشان جل جلاله و تقدست اسماؤه و تعالت صفاته و توالت آلاؤه و نعماؤه درين آيت امت محمد را بر سه قسم نهاد بر اندازه درجات ايمان ايشان و تفاوت در اعمال و تباين در اخلاق ايشان همان تقسيم كه جايى ديگر كرد و تفصيل داد: فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ آنجا پيوسته گفت و اينجا گسسته: اما تقسيم همانست و تفصيل همان: اول وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ، سابقان اند. ديگر: وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ، مقتصدان ند. ديگر: وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ ظالمان اند، و آن گه درين آيت ابتدا بسابقان كرد. ايشانراست در ازل سبق عنايت و از خداى مر ايشان را فضل و هدايت. صدر اولاند و سلف اين امت. خيار خلق و مصابيح هدى و اعلام دين، صيارفه حق و اركان اسلام و سادات دنيا و شفعاء آخرت، صفوت بشر و مفاخر ولد آدم، صحابه مصطفى اند و گزيده خدااند، پيشوايان اسلام و سنت و پيشينيان در دين و معرفت، پيغام حق اول ايشان شنيدند و پيغام رسان اول ايشان پذيرفتند و حق را ايشان استقبال كردند. قومى مهاجران اند، خان و مان خود بگذاشته و اسباب و وطن جمله از بهر خدا در باخته، قومى انصارند كه مصطفى را بجان و دل پذيرفتند و ياران وى را مأوى دادند و چنان كه مرغ بچه را پرورد، اسلام را پروردند و دين اسلام را تن و جان خود سپر كردند، دنيا خوار گرفتند و مهر بر دين نهادند.
قومى تابعان اند كه از پس در آمدند وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ …- از ايشان دين آموختند و اخلاق ايشان گرفتند و شمائل و فتاوى و سير ايشان بامت رسانيدند.
رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ خداى از ايشان خشنود و ايشان را از خويشتن خشنود خواهد كرد. اين يك قوم سابقان اند. ديگر قسم، مقتصدانند، اقتصاد راه ميانه رفتن است نه هنر سابقان و نه افراط ظالمان بل كه راه ميانه رفتند و طاعت و معصيت بهم آميختند هم چون اصحاب اعراف كه نيكيهاى ايشان و بديهاى ايشان برابر آمد از دوزخ دور ماندند و نيز ببهشت نرسيدند. مقتصدان ايشاناند كه رب العزة ايشان را ميگويد وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ .. ايشان كه بگناه خويش مقر آمدند و به بدخويى خود معترف، و بعيب خويش بينا و از كرد خود خجل. اعتراف دو است: يكى اعتراف بيگانگان فردا در قيامت كه اوائل عذاب بينند و آثار سخط و نقمت حق و سياست و زفير دوزخ، ايشان معترف شوند بگناه خويش و چه سود دارد آن روز اعتراف و چه بكار آيد در آن وقت اقرار، يقول اللَّه: فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحابِ السَّعِيرِ، فَاعْتَرَفْنا[8] بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ، ديگر اعتراف مؤمنان است در دنيا، بگناه خويش معترف شوند و بعيب خويش اقرار دهند، پشيمانى در دل و عذر بر زبان و سوز و حسرت در ميان جان، اينست اعتذار بجاى خويش و اعتراف بوقت خويش كه ميگويد جل جلاله:
وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ آن گه گفت: خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً در آميختند كردار خويش يكى نيك[9] يكى بد، لختى پاك لختى پليد، لختى حلال لختى حرام، لختى راستى لختى كژى، لختى عيب لختى هنر، و قيل: هو ان يجمع بين الاستغفار و الذنب گناه ميكند و با گناه استغفار ميكند و در خبر است ما اصر من استغفر رب العزه ميگويد: وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللَّهَ يَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً رَحِيماً و گفتند زلت بنده و عمل صالح بهم جمع كردن دليل است كه گناهان بنده ثواب طاعت باطل نكند كه اگر باطل كردى عمل صالح نگفتى، آن گه گفت: عَسَى اللَّهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ واجب كرد خداى كه ايشان را وا پذيرد با همه عيبها و بر گيرد با همه جرمها إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ كه خداى عيب پوش است و آمرزگار مهربان. عثمان نهرى مىگفت در قرآن آيتى اميدوارتر از اين آيت نيست اين امّت را و خبر درست است از مصطفى ص برواية سمرة بن جندب قال قال رسول اللَّه ص «اتانى الليل آتيان ابتعثانى فانتهينا الى مدينة مبنية بلبن ذهب[10] و لبن فضة فثلثانا رجال شطر منهم خلقهم كاحسن ما انت راء و شطر كاقبح ما انت راء قالا لهم اذهبوا فقعوا ذلك النهر فوقعوا فيه ثم رجعوا الينا قد ذهب ذلك السوء عنهم فصاروا فى احسن صورة قالا لي، هذه جنة عدن و ها ذاك منزلك و اما القوم الذى كان شطر منهم حسن و شطر منهم قبيح فانهم خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا تجاوز اللَّه عنهم.
سديگر قسم وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ. ميگويد ديگراناند قومى با عيبهاى بزرگ و جرمهاى فاحش فعل بد و گفت كژ خصمان انبوه و خوردنا روى جوانى در دليرى و پيرى در سستى درويشى در ناسپاسى و توانگرى در ناپاكى. در روز دولت ستمكارى و در ايام قوت شوخى مايه نه مگر در دل، آشنايى و اقرار بيگانگى، ايشان را ميگويد: مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ ايشان را و امشيت من گذاريد و با اوميد فرو گذاريد و ايشان را بنوميدى ميفكنيد، إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ يا عذاب كند ايشان را بعدل يا عذر پذيرد از ايشان بفضل، اگر عدل كند او را رواست و اگر فضل كند از وى سزاست و نه هر چه در عدل رواست از فضل سزا است كه هر چه از فضل سزا است در عدل رواست. فضل بر عدل سالار است و عدل در دست فضل گرفتار است. عدل پيش فضل خاموش و فضل را حلقه وصال در گوش. نهبينى كه عدل نهان است و فضل پيدا تا دشمن مغرور است و دوست شيدا.
آن گه گفت: وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ- خدا دانايى است بعلم راست بى غلط حكيم است بى سهو و بى خلل نه در علم وى چيزى فائت نه از قدرت وى چيزى خارج و نه بر حكم وى چيزى غالب. خلق ميدارد بحكم خويش، ميان فضل و عدل خويش، بعلم خويش، در خلق خويش تنها بىغير خويش عالم بعلم ازلى، پيش از همه معلومها ذاتش هميشه پيش از همه مخلوقها، راست علم و پاك دانش، هموار كار و بسزا بخش، قول او راست و علم او پاك، صنع او نغز و فضل تمام و مهر قديم، جل جلاله و عز كبرياؤه و عظم شأنه و جلّت احديته و تقدست صمديته.
______________________________
[1] ( 1) در نسخه الف: مع للَّه
[2] ( 1)- مشاقص جمع مشقص پر پهن تير و يا تيرى كه داراى پرى عريض باشد.
[3] ( 1)- در نسخه الف: على بن.
[4] ( 1) در نسخه الف خمسين است
[5] ( 2، 3) در نسخه: الف: مرّ
[6] ( 2، 3) در نسخه: الف: مرّ
[7] ( 1) در نسخه الف: فجمّ.
[8] ( 1) در نسخه الف: فاعترفوا
[9] ( 2) در نسخه الف: نيكى
[10] ( 1) در نسخه الف: تلين 27
كشف الأسرار و عدة الأبرار