ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره البقره آیه114 –122
جلد دوم
[ادامه سوره بقره]
[سوره البقرة (2): آيه 114]
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَساجِدَ اللَّهِ أَنْ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ وَ سَعى فِي خَرابِها أُولئِكَ ما كانَ لَهُمْ أَنْ يَدْخُلُوها إِلاَّ خائِفِينَ لَهُمْ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ (114)
[ترجمه]
و چه كسى ستمكارتر است از كسى كه باز ميدارد مساجد خدا را كه در آن نام خدا يادآورى شود و در خراب كردن آنها كوشش ميكند چنين گروهى وارد آن مساجد نميشوند مگر با بيم و هراس، براى آنها در دنيا خوارى و براى آنها در آخرت عذاب بزرگى است (114)
شرح لغات
منع: بازداشت.
داستان
مفسرين در منظور از اين آيه عقائد مختلفى دارند.
ابن عباس و مجاهد ميگويند منظور از اين اهل روم است با بيت المقدس پيكار نمودند و در خرابى آن كوشش كردند تا زمان عمر فرا رسيد در اين هنگام خداوند مسلمين را غالب و پيروز گردانيد و اهل روم وارد بيت المقدس نميشدند مگر با بيم و هراس
حسن و قتاده ميگويند منظور: بخت النّصر است كه با كمك نصارى بيت المقدس را خراب كرد.
از امام صادق عليه السلام روايت شده منظور قريش است هنگامى كه جلوگيرى نمودند از ورود پيامبر به مكّه و مسجد الحرام، و همين معنا را بلخى و رمانى و جبائى اختيار نمودند.
ليكن طبرى اين معنا را تضعيف نموده و گفته است: مشركين عرب در خراب كردن مسجد الحرام كوشش ننمودند.
و گفتار طبرى نادرست است زيرا كه آباد كردن مساجد بنماز خواندن در آنها و خراب كردن آنها بجلوگيرى از نماز در آنها تحقّق پيدا ميكند و از طرفى روايت وارد است كه پس از هجرت پيامبر بمدينه منوّره مشركين مساجدى را كه ياران پيامبر در مكّه در آن نماز ميگزاردند خراب كردند.
طبرى نيز گفته:- اگر اين آيه در باره مشركين عرب باشد- ارتباطى با آيات گذشته كه در مقام نكوهش اهل كتاب بود پيدا نمىكند و اگر منظور نصارى و بيت- المقدس باشد ارتباط كاملًا ثابت است.
و پاسخ او اين است كه در آيه گذشته «كَذلِكَ قالَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ» سخن از غير اهل كتاب نيز بميان آمده- و اختصاصى بآنان ندارد-.
و همين احتمال سوّم- مطابق روايتى كه ذكر شد- نزديكتر است زيرا كه بطور كلّى آيات در مقام نكوهش است گاهى توبيخ متوجه يهود و گاهى متوجه نصارى و گاهى متوجّه بندگان بتها و مشركين.
تفسير
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَساجِدَ اللَّهِ أَنْ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ …- و چه كسى ستمكارتر است از كسى كه باز ميدارد مساجد خدا را كه در آن نام خدا يادآورى شود يعنى جلوگيرى ميكند كه در مساجد خدا نام خدا ذكر شود و نميگذارد در آنها نماز جماعت بپاى شود و پرستش خدا صورت گيرد.
و در صورتى كه منظور از «مَساجِدَ اللَّهِ» خصوص بيت المقدس و يا كعبه باشد علّت جمعآوردن آن يكى از دو وجه است:
1- منظور از مساجد مواضع سجود باشد و از اينرو در مسجد بزرگ نسبت بهر موضعى عنوان مسجد گفته ميشود و بتمام آن نيز اطلاق ميگردد.
2- داخل ميشود در اين لفظ «مَساجِدَ اللَّهِ» مساجدى كه مسلمانها براى نماز تأسيس نمودند.
از زيد بن على از پدرانش از على عليه السلام روايت شده كه منظور از «مَساجِدَ اللَّهِ» تمام روى زمين است زيرا كه پيامبر خدا فرمود:
تمام زمين براى من مسجد و خاك آن طهور قرار داده شد.
و سعى فى خرابها …– و در خراب كردن آنها- مساجد- كوشش نمايد.
و منظور از تخريب بيرون كردن مؤمنين است از آنها هنگام هجرت.
و برخى گفته اند: جلوگيرى كردن آنان است، و ممكن است هر دو احتمال منظور باشد.
و بعضى گفته اند: منظور جلوگيرى از نماز و فرمانبردارى خدا است در آنها.
أُولئِكَ ما كانَ لَهُمْ أَنْ يَدْخُلُوها إِلَّا خائِفِينَ …– آنها وارد آن مساجد نمي شوند مگر با بيم و هراس.
در معناى اين جمله ميان مفسرين اختلاف است.
ابن عباس ميگويد: هيچ نصرانى وارد بيت المقدس نميشود مگر اينكه مضروب واقع شده و بالاترين مراتب كيفر را خواهد ديد، و امروز هم وضع چنين است.
و كسى كه معتقد است منظور از «مَساجِدَ اللَّهِ» مسجد الحرام است ميگويد:
هنگامى كه اين آيه نازل شد پيامبر اكرم دستور داد كه منادى اعلام كند: بعد از اين سال هيچ مشركى نميتواند حجّ كند و هيچ عريانى طواف بيت نمايد و از آن پس ديگر وارد مسجد الحرام نميشدند.
جبائى ميگويد: خداوند بيان كرد كه مشركين نميتوانند وارد مسجد الحرام و ديگر مساجد شوند و چنانچه داخل شدند بر مسلمين لازم است آنها را بيرون كنند مگر اينكه بعنوان محاكمه نزد برخى از قضات وارد شود و در اين صورت نيز بيم دارد كه پس از تمام شدن محاكمه مسلمانها او را بيرون كنند و نميتواند آن نحوى كه يك فرد مسلمان با آرامش خاطر در مسجد توقف ميكند او نيز توقف كند، شيخ ابو جعفر طوسى قدس سره فرموده اين معنا- گفتار جبائى- با مرام اماميه نزديكتر و مناسبتر است.
و ممكن است باين آيه شريفه استدلال شود بر اينكه در هيچ حالى جايز نيست كفّار را اجازه ورود بمساجد دهند و امّا نسبت بخصوص مسجد الحرام و اينكه مشركين ممنوع از ورود در آن هستند و در هيچ حالى- خواه براى محاكمه باشد و خواه براى امر ديگر- اجازه ورود بآنها داده نميشود دليل بر آن آيه شريفه: «ما كانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللَّهِ شاهِدِينَ عَلى أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ»[1] كه منظور مسجد الحرام است و آيه: «فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ»[2] ميباشد- و حاجتى بآيه محلّ بحث ما نيست-.
زجاج ميگويد: خداوند در اين آيه اعلام فرموده كه مسلمين بر تمام مخالفين پيروز خواهند شد بنحوى كه جز با بيم و هراس نميتوانند وارد مساجد آنها شوند مانند آيه شريفه: «لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ»[3] پس گويا چنين گفته شده آن گروه نميتوانند وارد مساجد مسلمين شوند جز با بيم و هراس زيرا كه خداوند دين را عزيز و مسلمين را پيروز گردانيده.
لَهُمْ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ …– براى آنها در دنيا خوارى و رسوايى است.
در آن چهار وجه است:
1- قتاده ميگويد: منظور از خوارى در دنيا- پرداختن ماليات با خوارى و كوچكى است.
2- زجاج ميگويد: در مورد كافر حربى منظور كشتن و اسير كردن اطفال و زنها و در مورد كافر ذمّى پرداختن ماليات است.
3- سدى ميگويد: منظور اين است: كه هنگام قيام مهدى و فتح قسطنطنيّه آنها بدست او كشته ميشوند.
4- ابو على ميگويد: منظور دور كردن آنان است از مساجد مسلمين.
وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ …– و براى آنان در روز قيامت كيفر بزرگى است.
خداوند در روز قيامت كيفر دهد آنها را در آتش جهنم ببزرگترين كيفرها زيرا كه اين گروه از هر ستم پيشهاى ستمكارترند.
[سوره البقرة (2): آيه 115]
وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَلِيمٌ (115)
[ترجمه]
و براى خدا است مشرق و مغرب پس هر جانب متوجه شويد آنجا وجه خداوند است خداوند بىنياز و دانا است (115)
شرح لغات:
المشرق و المغرب …– جاى طلوع و غروب خورشيد و ماه.
واسع …– بىنياز و ثروتمند.
داستان:
در علت نزول اين آيه شريفه اختلاف است:
برخى مانند ابن عباس و جبائى گفته اند: يهود موضوع تغيير دادن قبله را از بيت المقدس به كعبه انكار نمودند و خداوند آيه شريفه را بعنوان ردّ بر آنها نازل فرمود، جبائى ميگويد: خداوند در اين آيه روشن كرد كه او در جانب معيّنى نيست همانطور كه مجسّمه- آنهايى كه خدا را جسم ميدانند- اعتقاد دارند.
قتاده ميگويد: مسلمين در ابتداء امر ميتوانستند در نماز بهر جانبى متوجّه شوند و آيه دلالت بر همين امر ميكند و سپس اين حكم نسخ گرديد بسبب آيه شريفه «فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ»[4] وى ميگويد: پيامبر اكرم در حالى كه ميتوانست بهر طرفى متوجه شود توجّه به بيت المقدس را اختيار نمود.
و پارهاى معتقدند: آيه شريفه در مورد نماز مستحبّى بر مركب در مسافرت وارد شده زيرا كه در آن جايز است بهر جانب كه مركب متوجه ميشود توجّه نمود و در نماز واجب اين آيه وارد است: «وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ»[5] يعنى نمازهاى واجب جز بجانب قبله خوانده نميشود.
و اين معنا از پيشوايان ما روايت شده فرمودند: پيامبر خدا هنگامى كه بجنگ خيبر ميرفت و زمانى كه از مكّه برميگشت بر همان مركب نماز گزارد و بهر طرفى كه متوجه ميشد او نيز متوجّه ميگرديد و- ركوع و سجود- را بطور اشاره انجام داد و كعبه را پشت سر قرار داد، و از جابر روايت شده كه گفت: پيامبر خدا گروهى را بجنگ فرستاد كه من نيز با آنان بودم در اثر تاريكى قبله را تشخيص نداديم گروهى از ما گفتند: ما قبله را شناختيم آن اينجا جانب شمال است پس بهمان طرف نماز گزارده و خطوطى ترسيم نمودند- كه جاى نماز مشخص باشد- و برخى ديگر گفتند:
قبله اينجا جانب جنوب است و خطوطى بهمان طرف كشيدند، پس از طلوع خورشيد و فرا رسيدن صبح معلوم گشت تمام آن خطوط بجانب غير قبله بوده است پس از بازگشت از سفر از پيامبر خدا در باره اين جريان پرسش نموديم او سكوت كرد و سپس خداوند اين آيه شريفه را نازل نمود.
تفسير:
وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ …– و براى خدا است مشرق و مغرب.
منظور اين است: كه مشرق و مغرب ملك خداوند است.
و برخى گفتهاند: مراد اين است كه خداوند هستى دهنده و ايجاد كننده آن دو است.
و پارهاى معتقدند: منظور اين است: خداوند متصدّى طلوع دادن خورشيد از مشرق و غروب دادن آن از مغرب است
فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ …– پس بهر جانب متوجّه شويد آنجا وجه خدا است.
حسن و مجاهد و قتاده ميگويند: يعنى بهر سوى صورت خود را بگردانيد- و حذف كردن مفعول براى معلوم بودن آن است- همان سوى وجه و قبله خداوند است و «وجه» و «جهت» و «وجهه» بمعناى قبله است و مانند آن «وزن» و «زنه» است و عرب مقصودى را كه انسان باو توجّه ميكند وجه مىنامد شاعر ميگويد:
| استغفر اللَّه ذنباً لست محصيه | رب العباد اليه الوجه و العمل[6] |
كه معناى آن اين است مقصود در عبادت و پرستش او است.
كلبى ميگويد: منظور اين است: در همان سوى خدا مىداند و مىبيند پس بخوانيد او را بهر سوى كه توجه پيدا كرديد مانند آيه شريفه: «يُرِيدُونَ وَجْهَهُ»[7] يعنى او را بسبب دعا اراده ميكنند و در جاى نزديك كلمه «هنا» و در جاى دور كلمه «ثم» و «هناك» بكار ميرود و در «كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ»[8] نيز منظور از وجه خداوند است و همين طور «وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ»[9] كه معناى آن و باقى ميماند پروردگار تو ميباشد.
ابو على و رمانى ميگويند منظور از «فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ» اين است كه آنجا رضوان خداوند است يعنى طرفى است كه به رضوان خدا منتهى ميشود همانطور كه گفته ميشود «هذا وجه الصواب» اين جانبى است كه بدرستى ميگرايد.
إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ …– خداوند بى نياز است.
ابو عبيده ميگويد: يعنى بى نياز است از فرمانبردارى شما و آن را تنها براى منافع شما اراده كرده است.
زجاج ميگويد: رحمت او وسيع است و از اينرو در شريعت توسعه داده است.
برخى گفته اند: دائره قدرت او وسيع است و هر عملى را بخواهد انجام ميدهد.
عليم …– دانا است.
راههاى حكمت و مصلحت را ميداند پس دستورات او را زودتر و سريعتر انجام دهيد.
برخى گفته اند: ميداند كه رحمت خويش را در چه محلّى بر وفق حكمت قرار دهد.
پارهاى گفته اند: هر كجا نماز بگزاريد و او را بخوانيد نيّات و مقاصد شما را ميداند.
ارتباط آيه با آيه پيشين
على بن عيسى گويد: وجه ارتباط اين آيه با آيه گذشته اين است كه خراب كردن مساجد بدست ستمكاران نبايد شما را از ياد خدا جلوگيرى كند بلكه در هر كجاى زمين هستيد او را ياد كنيد زيرا كه مشرق و مغرب و تمام جهات و جوانب ملك او است.
و برخى گفته اند، چون در آيات گذشته سخن از نماز و مساجد بود در اين آيه بمناسبت صحبت از قبله و بحث از آن گرديد.
[سوره البقرة (2): آيه 116]
وَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ بَلْ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ (116)
[ترجمه]
و گفتند- يهود- خداوند فرزندى اتخاذ نموده است منزّه است او بلكه آنچه در آسمانها و زمين است ملك او است همه در برابر او فرمانبردارند (116)
شرح لغات:
قانتون …– فرمانبرداران.
داستان:
آيه شريفه در مورد نصارى نازل شده زيرا كه معتقدند: مسيح پسر خدا است.
و برخى گفته اند: در مورد ايشان و مشركين عرب هر دو وارد شده چون كه معتقدند: ملائكه دختران خدا هستند.
تفسير:
پس از اينكه خداوند گفتار يهود را در باره قبله نقل فرمود و ردّ كرد گفتار ديگرى را از آنان در موضوع توحيد بيان و پاسخ داد فرمود:
وَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ …– و گفتند خداوند فرزندى اتخاذ نموده منزّه است او.
از اينكه فرزندى اتخاذ نمايد و بطور كلى از تمام زشتيها و پليديها و اوصافى كه با مقام خداوند تناسب ندارد منزّه و مبرّا است.
از طلحة بن عبيد اللَّه روايت شده كه از پيامبر اكرم پرسش نمود: از معناى «سبحانه» پيامبر پاسخ داد: كه او منزّه از هر بدى است.
بَلْ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ …– بلكه آنچه در آسمانها و زمين است ملك او است.
اين جمله پاسخ از گفتار يهود: «خداوند فرزندى اتخاذ نموده» است يعنى مطلب آن طوريكه يهود معتقدند نيست زيرا كه آنچه در آسمانها و زمين است ملك او است، و فرزند نميتواند مملوك پدر باشد زيرا كه فرزندى و ملكيت در يك جا نميتواند اجتماع پيدا كند پس چگونه ممكن است ملائكهاى كه در آسمان و مسيحى كه در زمين است فرزند او باشند، و از اين راه بيان نمود كه مسيح و ديگران بندگان و آفريده- شدگان و مملوكهاى او هستند مانند ديگر موجودات.
و برخى گفته اند: معناى جمله اين است: كه هر فعلى در آسمانها و زمين از او است و فعل نميتواند از جنس فاعل باشد در حالى كه فرزند جز از جنس پدر نيست- و مجانست كامل ميان آن دو ثابت است- و از اينرو اگر كسى انسانى را بفرزندى اختيار كند حتماً بايد از جنس همان فرزند باشد- و چون خداوند از جنس بشر نيست پس نميتواند مسيح فرزند او باشد-.
كلّ له قانتون: همه در برابر او فرمانبردارند.
ابن عباس و مجاهد ميگويند معناى «قانتون» فرمانبرداران است.
سدى ميگويد: همه در برابر او روز قيامت فرمانبردارند.
حسن ميگويد: «قانتون» معناى قيام دارد يعنى همه در برابر او بشهادت بندگى قيام خواهند كرد.
جبائى ميگويد: همه بر يك حال استقرار دارند- يعنى قنوت معناى دوام را دارد- و آن حال شهادت دادن به خداوندگارى او است از راه آثار صنعت او.
ابو مسلم ميگويد: همه در دائره ملك و سلطنت او هستند و هر نحو بخواهد تصرّف ميكند و براى او امتناع ندارد ..
[سوره البقرة (2): آيه 117]
بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (117)
[ترجمه]
اختراع كننده است آسمانها در زمين را، و هنگامى كه اراده كند عملى را بآن ميگويد: باش و سپس آن ميباشد. (117)
شرح لغات:
بديع …– مخترع.
قضى …– حكم كرد.
تفسير:
پس از آنكه خداوند تنزيه كرد خود را از اتخاذ ولد و استدلال نمود به اينكه آنچه در آسمانها و زمين است ملك او است- و ملكيت با فرزند بودن سازش ندارد- تأكيد نمود اين معنى را و فرمود:
بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ …- اختراع كننده است آسمانها و زمين را.
و ايجاد نمود آن دو را از روى ابتكار بدون اينكه از ساخته شده ديگرى اقتباس كرده و فرا گرفته باشد.
وَ إِذا قَضى أَمْراً …- و هنگامى كه اراده كند عملى را.
برخى گفتهاند: معناى آن اين است: هنگامى كه امرى را بجا آورد يعنى اراده نمايد كه امرى را احداث نمايد مانند آيه شريفه: «فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ»[10] كه معناى آن اين است: هنگامى كه اراده قرائت قرآن نمودى استعاذه بخدا بنما- و اعوذ باللَّه بگو-.
پارهاى گفتهاند: معناى آن: هنگامى كه استوار كند امرى را ميباشد.
بعضى گفتهاند منظور از آن: هنگامى كه حكم كند و حتم نمايد كه عملى را انجام دهد است، و گفتار اوّل بهتر است.
فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ …– بآن ميگويد: باش و سپس آن ميباشد.
و در آن چند وجه است:
1- ابو على و ابو القاسم و گروهى از مفسرين ميگويند: اين تعبير بمنزله تمثيل است زيرا كه معدوم نميتواند مخاطب و مأمور واقع شود و در حقيقت معناى آن اين است: كه انجام دادن هر عملى از نظر سهولت و آسانى و مشكل نبودن براى خداوند مانند اين است كه بآن گفته شود: باش و آن هم بشود همانطور كه در مورد حركت دادن سر و يا اشاره بدست كلمه «گفتن» بكار ميرود و گفته ميشود: فلان كس با سر خود و يا با دست خود فلان مطلب را گفت در حالى كه هيچ سخن نگفته و حرفى نزده است و همانطور كه ابو النجم گفته:
| قد قالت الأنساع للبطن الحق | قدماً فاضت كالفنيق المحنق[11] |
و عجاج در مقام توصيف گاوى ميگويد:
| و فيه كالاعراض للعكور فكر ثم قال | في التفكير انّ الحياة اليوم في الكرور[12] |
عمرو بن قميئه سدوسى ميگويد:
| فاصبحت مثل النّسر طارت فراخه | اذا رام تطياراً يقال له قع[13] |
ديگرى ميگويد:
| و قالت له العينان سمعاً و طاعةً | و حدّ كالدر لمّا يثقب[14] |
و مشهور در اين باره گفتار شاعر است:
| امتلا الحوض و قال قطني | مهلًا رويداً قد ملأت بطنى[15] |
2- از ابو الهذيل حكايت شده: كه اين تعبير نشانهاى بود كه خداوند براى ملائكه قرار داده بود و هر هنگام آن را مىشنيدند پى ميبردند كه خداوند امرى را احداث كرده است.
3- برخى گفتهاند: چيزهاى معدوم چون نزد خدا معلوم است از اين جهت مانند موجود قابليّت تخاطب دارد و ممكن است هنگام اراده ايجاد بآنها كلمه «كن» گفته شود.
و بهترين گفتارها همان قول اوّل است و با كلام عرب نزديكتر و شبيهتر ميباشد و تأييد ميكند آن را آيه شريفه: «فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ»[16].
و اگر حمل بر معناى دوّم شود منظور اين است: كه خداوند بملائكه بعنوان اعلام و با خبر ساختن آنها از غيب ميگويد: «كن» يعنى ميگويد: «اكون» هستى ميدهم و در اين صورت فاعل «كن» خداوند و لفظ اگر چه بصورت امر- و انشاء- است ليكن منظور: اخبار و خبر دادن ميباشد، و بنا بر اين احتمال- معناى دوّم- ممكن است فاعل «كن» همان امر معدومى باشد كه منظور ايجاد آن است، و در حقيقت منظور اين است: خداوند بملائكه- پس از گفتن «كن»- خبر ميدهد كه فلان چيز موجود خواهد شد و بهمان كيفيّتى كه خبر داده موجود ميشود و خلاف و تغييرى در آن واقع نخواهد شد.
و احتمال سوّم دور است زيرا كه معدوم صلاحيت خطاب و امر ندارد و امر آن اگر چه بوجود و هستى تعلق گرفته شده و پس از آن موجود شود ليكن اين مقدار كافى نيست زيرا كه موجود شدن آن فرمانبردارى دستور و پذيرفتن امر است و اين در صورتى است كه مأمور موجود باشد نه معدوم و چنانچه اين معنى درست باشد بايد مأمور معدوم در خود فعلى انجام داده و فاعل خويشتن باشد همانطورى كه در سائر موارد مأمورى كه فرمانبردار است فاعل مأمور به و بجا آورنده آن شمرده ميشود، و اين معنا فاسد و بطلان آن آشكار است.
و برخى گفتهاند: كلمه «كن» همزمان با وجود اشياء گفته ميشود نه پيش از آن و نه بعد از آن مانند آيه شريفه: «ثُمَّ إِذا دَعاكُمْ دَعْوَةً مِنَ الْأَرْضِ إِذا أَنْتُمْ تَخْرُجُونَ»[17] كه منظور اين است: در حال بيرون آمدن ميخواند آنان را نه قبل از آن و نه بعد از آن. و اين احتمال نيز نادرست است زيرا كه از جمله شرائط نيكو بودن امر و دستور اين است كه قبل از تحقّق مأمور به باشد- نه همزمان با آن- و همين طور دعا و خواستن
آنچه از آيه استفاده ميشود:
اين است كه خداوند نميتواند فرزندى براى خود اتخاذ نمايد زيرا بعد از آنكه ثابت شد او مخترع آسمانها و زمين است از اين راه ثابت ميشود كه او اوصاف اجسام و جواهر را دارا نيست زيرا كه جسم نميتواند فاعل جسم باشد و كسى كه داراى اوصاف جسم نباشد نميتواند فرزندى اتخاذ نمايد، و از طرفى خداوند عيسى را بدون پدر هستى داد از لحاظ اينكه او مخترع و مبتكر اشياء است پس او بزرگتر است از اينكه فرزندى اتخاذ نموده و منزّه است از مانند اين امور.
[سوره البقرة (2): آيه 118]
وَ قالَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ لَوْ لا يُكَلِّمُنَا اللَّهُ أَوْ تَأْتِينا آيَةٌ كَذلِكَ قالَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَيَّنَّا الْآياتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ (118)
[ترجمه]
و گفتند آنهايى كه نميدانند: چرا خدا با ما سخن نميگويد يا اينكه آيهاى براى ما نمىآيد، اين چنين گفتند پيشينيان مانند گفتار ايشان، دلهاى آنان همانند يكديگر است، ما روشن كرديم نشانهها را براى گروهى كه يقين دارند. (118)
تفسير:
پس از آنكه خداوند گفتار ايشان را در باره اتخاذ فرزند و انكار توحيد بيان فرمود در دنبال آن عقيده آنان را در مورد پيامبريها و راه عنادى را كه در آن پيمودهاند بازگو كرد و گفت:
وَ قالَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ …– و گفتند آنهايى كه نادانند.
مجاهد ميگويد: منظور نصارى است.
ابن عباس ميگويد: مراد يهود است.
حسن و قتاده ميگويند: مقصود: مشركين عرب است.
و اين گفتار نزديكتر است زيرا اينان كسانى هستند كه امور ممتنع را تقاضا و درخواست كردند و اكتفاء به معجزات آشكار و نشانه هاى روشن ننموده گفتند ما بتو ايمان نمى آوريم تا چشمهاى را از زمين براى ما بيرون نياورى تا آخر مطالبى كه در پيش ذكر شد، و علاوه خداوند آنها را بعنوان نادانان ياد كرد و از اينجا معلوم ميشود كه از اهل كتاب نيستند.
و كسى كه معتقد است منظور نصارى است چنين استدلال مىكند: خداوند پيش از اين آيه گفتار آنهايى را كه ميگفتند: خداوند فرزندى براى خود اتخاذ فرموده بيان كرد و اين گروه همانهايى هستند كه مسيح را پسر خدا ميدانستند- پس معلوم ميشود كه اين آيه نيز در باره آنها است-.
و اين استدلال نادرست است زيرا ممكن است خداوند در آيهاى گروهى و درآيه ديگر گروه ديگر را بيان كند، علاوه مشركين عرب نيز در آيه گذشته وارد بودند زيرا كه بخداوند دروغ بسته و گفتند او داراى دخترها است.
لَوْ لا يُكَلِّمُنَا اللَّهُ …– چرا خدا با ما سخن نميگويد.
بنحوى كه ما او را به بينيم و ما را خبر دهد به پيامبرى تو.
و برخى گفتهاند معناى آن اين است: همانطورى كه با موسى و پيامبران ديگر سخن گفت چرا بهمان كيفيت با ما سخن نميگويد.
أَوْ تَأْتِينا آيَةٌ …– يا اينكه آيهاى نمىآيد براى ما.
منظور آيهاى است كه با خواسته آنان موافق باشد مانند آياتى كه با خواسته پيامبران موافق است و منظور اين نيست كه آيهاى بطور كلّى نيامده زيرا آيات و معجزات زيادى براى آنان آمده است.
كَذلِكَ قالَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ …– اين چنين گفتند پيشينيان مانند گفتار ايشان.
مجاهد ميگويد: منظور يهود است زيرا كه امور ممتنع را از موسى درخواست كردند و همانطورى كه گذشت وى منظور از «الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ» را نصارى ميداند.
قتاده و سدى ميگويند: منظور يهود و نصارى است بطور كلّى.
ابو مسلم ميگويد: مراد سائر كفّارى است كه پيش از اسلام بودند.
تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ …– دلهاى آنان همانند يكديگر است.
دلهاى آنان برخى با بعض ديگر همانند است در كفر و قساوت و اعتراض بر پيامبران بدون دليل و عناد و ستيزه مانند گفتار يهود بموسى: «أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً»[18] و گفتار نصارى بمسيح: «أَنْزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ»[19] و گفتار عرب به پيامبر ما:
«حَوِّلْ لَنا اْلصَّفا ذَهَباً»[20] و از همين جهت است كه خداوند فرمود: «أَ تَواصَوْا بِهِ»[21] قَدْ بَيَّنَّا الْآياتِ …- ما روشن كرديم نشانهها را.
يعنى دلائل و معجزاتى كه از آنها راستى پيامبرى محمّد دانسته ميشود.
لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ …– براى گروهى كه يقين دارند.
يعنى گروهى كه از راه معجزات و دلائل روشن وارد شده و در نتيجه بمقام يقين رسيدند پس شما هم همان روش را پيروى نمائيد تا يقين پيدا كنيد و منظور اصلى اين است: كه اين آيات و نشانه هايى كه دليل بر راستى پيامبرى او است براى كسى كه عناد را رها كرده و جوياى حقّ باشد كاملًا كافى است.
پرسش:
چه مانعى داشت كه آن نشانه هايى را كه آنان درخواست كردند از جانب خداوند ميآمد تا دليل و برهان محكمتر و استوارتر گردد.
پاسخ:
ميزان در مورد آمدن آيات مصلحت است و چنانچه خدا ميدانست كه در آمدن آن نشانهها نيز مصلحت موجود است حتماً آنها را اظهار ميكرد و چون اظهار نكرد پى ميبريم كه مصلحتى در آنها وجود نداشته و ميزان در آنها محقّق نبوده است.
[سوره البقرة (2): آيه 119]
إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذِيراً وَ لا تُسْئَلُ عَنْ أَصْحابِ الْجَحِيمِ (119)
[ترجمه]
ما تو را بحقّ فرستاديم در حالى كه مژده دهنده و ترساننده هستى و از ياران آتش سؤال كرده نميشوى (119)
شرح لغات
جحيم …- آتش شعلهور.
تفسير:
خداوند در اين آيه شريفه بيان فرمود كه پيامبرش را بسبب دلائل و معجزات توانايى و او را براستى برانگيخته است.
إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ …– ما تو را- اى محمّد- بحق فرستاديم.
ابن عباس ميگويد: منظور از حقّ قرآن است.
اصم ميگويد: مراد از آن اسلام است.
برخى گفتهاند: منظور اين است كه ما تو را بر حق فرستاديم همانطورى كه خداوند ميفرمايد: «خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ»[22] خلق كرد خداوند آسمانها و زمين را بر حقّ يعنى باطل نيستند.
بَشِيراً وَ نَذِيراً …– در حالى كه مژده دهنده و ترساننده هستى.
مژده ميدهى پيروان خود را بپاداش و ميترسانى مخالفين خود را از كيفر.
وَ لا تُسْئَلُ عَنْ أَصْحابِ الْجَحِيمِ …– از ياران جهنم پرسش كرده نميشود.
يعنى از حالات آنها پرسش نمى شوى.
و در اين جمله تسليتى است نسبت به پيامبر به اينكه تو تنها مژده دهنده و ترساننده هستى و از ياران آتش سؤال نميشوى و لازم نيست كه آنان را به پذيرفتن مجبور گردانى و مانند اين، فرمايش خداوند است: «فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ»[23] و فرمايش ديگر: «لَيْسَ عَلَيْكَ هُداهُمْ»[24].
و برخى گفتهاند معناى جمله اين است: در برابر گناه آنان مسئوليتى متوجّه تو نخواهد بود مانند آيه: «عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ما حُمِّلْتُمْ»[25] يعنى وظيفه او رساندن پيام و وظيفه شما پذيرفتن است.
[سوره البقرة (2): آيه 120]
وَ لَنْ تَرْضى عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لا النَّصارى حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدى وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ الَّذِي جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ ما لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ (120)
[ترجمه]
و هرگز يهود و نصارى از تو خشنود نمىشوند مگر اينكه پيروى نمايى طريقه ايشان را بگو كه راهنمايى خدا تنها راهنمايى است، و اگر چنانچه پيروى نمايى خواهشهاى ايشان را بعد از علمى كه براى تو آمده از جانب خدا ولى و نصيرى نخواهى داشت. (120)
شرح لغات:
و لن ترضى …– هرگز خشنود نميگردد ملّتهم …- طريقه آنان را.
تفسير:
يهود و نصارى از پيامبر اسلام درخواست متاركه جنگ و آتش بس نموده و چنين وانمود كردند كه بعد از متاركه و مهلت دادن اسلام را پذيرفته و از او پيروى كنند از اينرو خداوند پيامبرش را از موافقت آنان نااميد ساخته و فرمود:
وَ لَنْ تَرْضى عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لَا النَّصارى حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ …- هرگز يهود و نصارى از تو خشنود نميگردند تا پيروى از طريقه ايشان نكنى.
و برخى گفتهاند: پيامبر اكرم سعى و كوشش فراوان مبذول ميداشت تا آنان را راضى كرده و در دين اسلام وارد شوند از اين نظر باو دستور داده شده كه در اين راه سعى و كوشش بكار مبر بلكه دستور الهى را كه عبارت از مجاهده و جنگ با آنان است مورد عمل قرار ده.
و اين جمله دلالت ميكند بر اينكه در هيچ حال خشنود كردن آنان ممكن نيست زيرا خداوند خشنودى آنان را فقط در يك صورت عملى ميداند و آن وقتى است كه پيامبر اسلام يهودى و يا نصرانى شود و چون اين معنى ممتنع است پس خشنود كردن آنان نيز همين نحو است.
و بالآخره معناى جمله اين است كه هيچ فرقهاى از يهود و نصارى از تو خشنود نميگردند مگر اينكه دين آن گروه و يا قبله آنان را- همانطور كه برخى گفتهاند- پيروى نمايى.
قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدى …– بگو راهنمايى خدا تنها راهنمايى است.
ابن عباس در تفسير اين جمله ميگويد: بگو اى محمّد: دين خدا كه موجب خشنودى او است همان دينى كه تو د برخى گفتهاند: هدايت خدا يعنى قرآن تنها چيزى است كه مردم را بسوى بهشت راهنمايى مىكند- نه روش يهود و نصارى- پارهاى گفتهاند. منظور از جمله اين است: كه راهنمايى خدا تنها راهنمايى است و هدايت او تنها حق است همانطور كه گفته ميشود: روش فلان كس تنها فلان روش است.
وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ …- و اگر چنانچه پيروى كنى اهواء ايشان را.
يعنى خواهشهاى آنان را.
ابن عباس ميگويد معناى آن اين است: هر گاه بسوى قبله آنان نماز گزارى.
بَعْدَ الَّذِي جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ …– بعد از علمى كه براى تو آمده.
منظور از «علم» بيانى است كه از ناحيه خداوند آمده و برخى گفتهاند:
مراد دين است.
ما لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ …– نيست براى تو اى محمّد از جانب خدا ولىّ و نصيرى.
منظور از «ولىّ» كسى است كه او را از كيفر مصون بدارد و مقصود از «نصير» كسى است كه با كمك خود كيفر را از او باز دارد.
آنچه از آيه استفاده ميشود:
اين است كه كسى را كه خداوند ميداند نافرمانى نخواهد كرد و گرفتار مخالفت به هيچ وجه نخواهد شد با اين حال ميتواند او را بترساند و توعيد نمايد زيرا خداوند ميداند كه پيامبر او هيچگاه پيروى خواهشهاى يهود و نصارى را نخواهد كرد پس اين جمله مانند آيه شريفه: «لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ»[26] ميباشد و منظور اين است كه حال پيروان پيامبر در اين جهت از حال او مشكلتر و سختتر است زيرا كه مقام آنان پائينتر از مقام پيامبر است.
و برخى گفتهاند: خطاب در «مالك من اللَّه» اگر چه پيامبر است ليكن منظور پيروان و امّت او ميباشد.
[سوره البقرة (2): آيه 121]
الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ أُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ» (121)
[ترجمه]
آنهايى را كه كتاب اعطا نموديم در حالى كه پيروى ميكنند آن را كاملا آنها ايمان بكتاب آوردهاند و آنهايى كه نسبت بآن كافر شوند آنان زيانكارانند. (121)
داستان:
ابن عباس ميگويد: آيه شريفه در مورد اهل كشتى وارد شده كه با جعفر بن ابى طالب از حبشه وارد شدند و آنها چهل نفر بودند سى و دو نفر از حبشه و هشت نفر از راهبهاى شام كه از جمله آنها بحير بود.
ضحاك ميگويد: در مورد آنهايى كه از يهود قبول اسلام كرده و مؤمن شدند نازل گرديد مانند عبد اللَّه بن سلام و شعبة بن عمرو و تمام بن يهودا و اسد و اسيد دو پسر كعب و ابن يابين و ابن صوريا.
قتاده و عكرمه ميگويند: در باره ياران محمّد صلى اللَّه عليه و آله وارد شده.
بنا بر دو قول اوّل منظور از «الكتاب» تورات و بنا بر قول اخير مراد قرآن است.
تفسير:
الَّذِينَ آتَيْناهُمُ …– آنهايى را كه كتاب اعطا نموديم.
يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ …– در حالى كه پيروى مىكنند آن را كاملًا.
در معناى آن چند وجه است.
1- پيروى ميكنند تورات را كاملًا و تحريف نميكنند آن را و بر طبق حلال آن عمل نموده و نزد حرام آن توقف مينمايند- و مرتكب نمىشوند- و از همين قبيل است آيه شريفه: «وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها»[27] كه بمعناى پيروى كردن است.
و همين احتمال را ابن مسعود و مجاهد و قتاده گفتهاند ليكن منظور از كتاب را قرآن قرار دادهاند.
2- كلبى ميگويد: منظور اين است كه در برابر كسانى كه از او- محمّد- پرسش مينمايند كاملًا او را توصيف و اوصافى را كه در كتب ايشان ذكر شده بيان مىكنند و بنا بر اين ضمير در «يتلونه» به محمّد برميگردد- نه بكتاب-
3- چيزى است كه امام صادق عليه السلام بنا بروايتى فرموده كه منظور از «حقّ تلاوته» اين است هنگامى كه برخورد مينمايند بآيهاى كه در آن ذكر بهشت شده آن را از خدا درخواست نمايد و زمانى كه مواجه ميشود با آيهاى كه در آن ذكر جهنم شده از آن بخدا پناه برد.
4- مراد آن است كه كتاب را كاملًا قرائت و از لحاظ الفاظ نيكو اداء كنند و از نظر معنى آن را درك نمايند.
5- حسن ميگويد: منظور آن است كه بر طبق كتاب كاملًا عمل نموده محكمات آن را برنامه اجرا و بمتشابهات آن ايمان آورده و مشكلات را واگذار باهلش نمايند.
أُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ …– آنها ايمان آوردهاند باو.
اكثر مفسّرين معتقدند ضمير در «به» بكتاب رجوع ميكند.
كلبى ميگويد ضمير به محمّد صلى اللَّه عليه و آله برميگردد.
وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ …– و آنهايى كه باور نكردند او را.
منظور يهود و يا بطورى كه برخى گفتهاند همه كفار است و اين احتمال بهتر است زيرا كه لفظ عموميّت دارد.
فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ …– آنان زيانكارانند.
در خويشتن و اعمالشان زيانكارند.
و برخى گفته اند: در دنيا زيانكارند از نظر پيروزى و نصرت و در آخرت زيانكارند از لحاظ نعمتهاى بهشت كه خداوند براى مؤمنين آماده كرده است.
[سوره البقرة (2): آيه 122]
يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ (122)
[ترجمه]
اى بنى اسرائيل بياد آوريد نعمتى را كه بشما عطا كردم و اينكه شما را برترى و فضيلت دادم بر همه مردم. (122)
تفسير:
مانند اين آيه در آيه چهل و اندى گذشت و همين طور تفسير آن ليكن در علت تكرار آن سه گفتار است:
1- نعمتهاى خداوند چون كه ريشه ها و پايه هاى تمام نعمتها است از اين جهت خداوند مكرّراً يادآورى ميفرمايد بمنظور مبالغه در خواندن آنان به شكر نعمتها تا فرمانبردارى او را پذيرفته و شكر نعمتهاى او را بجاى آورند و بدانند كه او از هيچ نعمتى دريغ نفرموده.
2- چون بين دو كلام فاصله زياد شد از اينرو تكرار يادآورى بمنظور تأكيد و ابلاغ در حجّت نيكو است.
3- خداوند چون سخن از تورات را بميان آورد و در تورات راجع به پيامبرى عيسى و محمّد و مژده آمدن آنها صحبت شده از اينرو يادآورى كرد آنان را نسبت به- نعمتهايى كه ارزانى داشته و امتيازهايى كه براى آنان قائل شده است همانطور كه در سوره «الرّحمن» نعمتهاى خود را شمرده و آيه: «فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ» را تكرار نموده است و هر كدام ارتباط بياد آورى نعمت مخصوصى دارد و مربوط بهمان نعمتى است كه اين جمله دنبال آن ذكر شده و همين طور وعيد و وعده كيفرى كه در سوره مرسلات مكرّراً ميفرمايد و آيه: «فَوَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» را در دنبال كارهايى كه تكذيب براهين و مقتضاى ادلّه را بزرگ ميكند ذكر ميفرمايد- كه منظور وعده كيفر در برابر هر يك از آن اعمال است- و در حقيقت تكرارى وجود ندارد.
_____________________________________________________________________
[1] سوره 9 آيه 17 مشركين در حالى كه نسبت بخودشان شهادت بكفر ميدهند حق آباد كردن مساجد خدا را ندارند.
[2] سوره 9 آيه 28 پس نزديك شوند بر مسجد الحرام بعد از اين سال.
[3] سوره 9 آيه 33 تا او را بر همه اديان پيروز گرداند و اگر چه مشركين ناراحت شوند.
[4] سوره 2 آيه 144 و 149 و 150 پس بگردان روى خود را بسوى مسجد الحرام
[5] سوره 2 آيه 144 و 150 و هر كجا هستيد روى خود را بسوى آن- مسجد- الحرام- بگردانيد-
[6] تقاضاى مغفرت دارم از خدا نسبت بگناهايى كه از لحاظ كثرت نميتوانم بشمار در آورم و بسوى پروردگار بندگان است قصد در مقام پرستش و عمل.
[7] سوره 18 آيه 28 اراده ميكنند وجه او را يعنى خود او را.
[8] سوره 28 آيه 88 هر چيزى فنا پذير است مگر وجه او يعنى خود او.
[9] سوره 55 آيه 27 و باقى ميماند وجه پروردگار تو يعنى خود او.
[10] سوره 16 آيه 98 هنگامى كه اراده قرائت قرآن نمودى پناه بخدا ببر.
[11] فرمان داد به شكم طنابها كه اقدام به لحوق و اتصال بكمر بنما پس دستور را عملى كرد بنحوى كه مانند حيوان بزى كه در اثر كثرت جماع و لاغرى شكمش بكمر اتصال پيدا كرده گرديد.
[12] و در باره آن فكر كرد مانند حيوانى كه بقصد فرار پشت كرده و سپس در حال انديشه گفت: زندگى امروز در گذر است.
[13] پس صبح كردم مانند كركسى كه جوجههاى آن پرواز ميكند كه هنگامى كه پرندهاى را قصد ميكند بآن گفته ميشود: جستن كن.
[14] و دو چشم باو گفتند ما مطيع و فرمانبرداريم و مانند درّ هنگام سوراخ شدن اشگ با سرعت از آنها بيرون آمد.
[15] حوض پر شد بنحوى كه گفت مرا كافى است مهلت دهيد شكم من پر گشت و سيراب شد.
[16] سوره 41 آيه 11 پس گفت بآن- آسمان- و بزمين بيائيد با رغبت و يا كراهت گفتند: آمديم در حالى كه راغب هستيم.
[17] سوره 30 آيه 25 پس هنگامى كه خواند شما را در حالى كه از زمين بيرون مىآمديد.
[18] سوره 4 آيه 153 بنمايان بما خدا را آشكار.
[19] سوره 5 آيه 114 براى ما سفرهاى از آسمان نازل كن.
[20] بگردان براى ما كوه صفا را طلا.
[21] سوره 51 آيه 53 آيا سفارش كرده اند پيشينيان اينها را باين سخن- كه گفتند او يا ساحر است و يا ديوانه-.
[22] سوره 64 آيه 3
[23] سوره 35 آيه 8 هلاك نشود نفس تو بر گمراهى ايشان براى تأسف و حسرتهاى متوالى
[24] سوره 2 آيه 272 نيست بر تو راهنمايى ايشان
[25] سوره 24 آيه 54
[26] سوره 29 آيه 65 اگر چنانچه مشرك شوى عمل تو حبط ميشود و از بين ميرود
[27] سوره 91 آيه 2 و ماه هنگامى كه پيروى كرد آن را- خورشيد را-