ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره الحجر آیه 45- 99
[سوره الحجر (15): آيات 45 تا 50]
إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ (45)
ادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنِينَ (46)
وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْواناً عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ (47)
لا يَمَسُّهُمْ فِيها نَصَبٌ وَ ما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجِينَ (48)
نَبِّئْ عِبادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (49)
وَ أَنَّ عَذابِي هُوَ الْعَذابُ الْأَلِيمُ (50)
ترجمه:
پرهيزكاران در بهشتها و چشمهسارها هستند. با سلامت و ايمنى داخل آنها شويد. ما كينه را از سينههاى آنها برداشتهايم. آنها برادرانه بر سريرهاى شادى روبروى يكديگر نشسته اند. نه آنها را رنجى مىرسد، و نه از آنجا خارج مىشوند.
بندگان مرا آگاه كن كه من آمرزگار و رحيمم و عذابم دردناك است.
لغت:
غل: كينه، كه به قلب مىپيچد هم چنان كه «غل» بگردن. غلول يعنى خيانت كه ننگ آن بر گردن صاحب خويش مى پيچد.
سرير: مجلس رفيع كه براى سرور آماده شده. جمع آن «اسرّه، سرر» نصيب: رنج و سستى كه بدنبال عمل، دامنگير انسان مىشود. اين كلمه از «انتصاب» گرفته شده، زيرا صاحب آن براى قطع عمل، خود را نصب و آماده مىكند.
مقصود:
در آيات پيش خداوند بندگان خالص خود را نام برد و اكنون در پيرامون حال آنها در آخرت، سخن مىگويد:
إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ: مردمى كه بوسيله اجتناب معصيت، از كيفر خدا مى پرهيزند در باغها- كه براى آنها خلق شده- و چشمه سارها- كه از آنها آب، شراب و عسل فوران مىكند و در جويها جريان مى يابد- هستند.
ادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنِينَ: به آنها گفته مى شود: با سلامت از آفتها و دورى از زيانها و ايمنى از اينكه از آن خارج شويد و با آرامش خاطر، در بهشت ساكن شويد.
وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍ: از سينه هاى اهل بهشت، اسباب دشمنى يعنى:كينه، حسد و بغض را بر كنديم.
إِخْواناً: اين كلمه حال است. يعنى اهل بهشت، برادرانه و دوستانه، زندگى مىكنند و زندگى آنها لذت بخش است.
عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ: در مجالس شادى روبروى يكديگر نشسته، بيكديگر نگاه مىكنند. مجاهد گويد: در بهشت، مرد پشت سر زن خود و زن پشت سر شوهر خود را نمىبيند و در همه حال روبروى يكديگر هستند. برخى گفته اند آنها در موقعى كه بزيارت يكديگر مىروند، مجالس و منازلشان، هم سطح است و موقعى كه از هم جدا مىشوند، منزلهاى بعضى بر منزلهاى بعضى برترى پيدا مىكند.
لا يَمَسُّهُمْ فِيها نَصَبٌ: در بهشت، آنها دچار رنج و مشقت نمىشوند، زيرا آنها براى انجام مقاصد خويش، احتياجى به تحمل زحمت ندارند و همه چيزها براى آنها فراهم است.
وَ ما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجِينَ: و هرگز از بهشت، خارج نمىشوند.
سپس خداوند متعال پيامبر خود را امر مىكند كه بمردم بگويد كه: عفو و رحمت و مغفرت خداوند، نسبت بدوستانش بسيار و عذابش نسبت بدشمنان، شديد است. از اين رو فرمود:
نَبِّئْ عِبادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِيمُ: اى محمد، بندگان مرا آگاه كن كه من گناهان مؤمنين را مىآمرزم و رحمت و مغفرت من نسبت به آنها بسيار است.
وَ أَنَّ عَذابِي هُوَ الْعَذابُ الْأَلِيمُ: و عذاب من نيز دردناك است، بنا بر اين تنها به آمرزش من دل نبنديد، بلكه از كيفر و انتقام من نيز بترسيد.
[سوره الحجر (15): آيات 51 تا 60]
وَ نَبِّئْهُمْ عَنْ ضَيْفِ إِبْراهِيمَ (51)
إِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ فَقالُوا سَلاماً قالَ إِنَّا مِنْكُمْ وَجِلُونَ (52)
قالُوا لا تَوْجَلْ إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ عَلِيمٍ (53)
قالَ أَ بَشَّرْتُمُونِي عَلى أَنْ مَسَّنِيَ الْكِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ (54)
قالُوا بَشَّرْناكَ بِالْحَقِّ فَلا تَكُنْ مِنَ الْقانِطِينَ (55)
قالَ وَ مَنْ يَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلاَّ الضَّالُّونَ (56)
قالَ فَما خَطْبُكُمْ أَيُّهَا الْمُرْسَلُونَ (57)
قالُوا إِنَّا أُرْسِلْنا إِلى قَوْمٍ مُجْرِمِينَ (58)
إِلاَّ آلَ لُوطٍ إِنَّا لَمُنَجُّوهُمْ أَجْمَعِينَ (59)
إِلاَّ امْرَأَتَهُ قَدَّرْنا إِنَّها لَمِنَ الْغابِرِينَ (60)
ترجمه:
و آنها را از مهمانان ابراهيم آگاه كن. هنگامى كه بر او داخل شدند و بر او سلام كردند. ابراهيم گفت: ما از شما ترسانيم. گفتند: نترس، ما ترا به پسرى دانا بشارت مىدهيم. گفت: با اينكه مرا پيرى فرا رسيده است. بشارتم مىدهيد؟ به چه بشارتم مىدهيد؟ گفتند: ترا بحق بشارت مىدهيم. نااميد مباش. گفت: جز گمراهان، چه كسى از رحمت پروردگارش نااميد مىشود؟ گفت: اى فرستادگان، چيست كار مهم شما؟! گفتند:
ما بسوى قومى مجرم، فرستاده شدهايم. بجز آل لوط، كه همه را نجات مىدهيم. بجز زنش كه مقدر ساختيم كه از باقى ماندگان باشد و هلاك شود.
قرائت:
تبشرون: نافع بكسر نون و برخى بفتح نون خواندهاند. وجه قرائت نافع اين است كه نون دوم بخاطر تكرار و سنگينى حذف شده است. نه نون اول كه علامت رفع است. حذف اين نون- كه زايده است- در كلام عرب شايع است. مثل:
| ابا لموت الذى لا بد انى | ملاق لا اباك تخوفينى |
يعنى: آيا بمرگ كه ناگزير ملاقاتش خواهم كرد، مرا مىترسانى.
ابن كثير، نون «تبشرون» را به تشديد و كسره خواندهاست. وجه آن، ادغام نون اول در نون دوم است. وجه فتحه نون اين است كه مفعول آن حذف شده است.
برخى بروايت از يعقوب «تبشرونى» خواندهاند.
يقنط: ابو عمرو و كسايى اين كلمه را در هر كجا باشد بكسر نون و ديگران بفتح نون خواندهاند. اينها دو لغتند و تفاوتى از لحاظ معنى ندارند.
لمنجوهم: اهل كوفه- بجز عاصم و يعقوب- بدون تشديد و ديگران به تشديد خواندهاند. به تشديد از باب تفعيل و بدون تشديد، از باب افعال است و هر دو در قرآن كريم بكار رفته. مثل «وَ نَجَّيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا» (انبياء 88) و «فَأَنْجاهُ اللَّهُ مِنَ النَّارِ» (عنكبوت 24) قدرنا: ابو بكر از عاصم بدون تشديد (همچنين در سوره نمل) و ديگران به تشديد خواندهاند. هر دو بر حسب لغت، يك معنى دارند. هذلى گويد:
| و مفرهه عنس قدرت لساقها | فخرت كما تتايع الريح بالقفل |
يعنى: شترى نيرومند كه من خواستم بساقش بكوبم و بر اثر زدن من بر زمين افتاد، هم چنان كه درخت خشك بر اثر وزش باد، سقوط مىكند.
لغت:
ضيف: مهمان. اين كلمه، از لحاظ افراد و تثنيه و جمع، يكسان است، زيرا مصدرى است كه به معناى صفت، بكار رفته است. گاهى هم به «اضياف و ضيوف و ضيفان» جمع بسته مىشود.
وجل: ترس.
خطب: كار بزرگ.
مجرم: كسى كه از حق گسيخته و بباطل پيوسته و تمايلى به نيكىها ندارد.
غابر: باقى هلاك شوند. شاعر گويد:
| فما ونى محمد مذ ان غفر | له الا له ما مضى و ما غبر |
يعنى: از آن وقتى كه خداوند گناهان گذشته و باقى محمد را آمرزيد، ديگر سست و ضعيف نشد.
اعراب:
سلاماً: مصدر منصوب. يعنى «سلمنا سلاماً».
إِلَّا آلَ لُوطٍ: استثناى منقطع.
إِلَّا امْرَأَتَهُ: استثناى از «هم».
قَدَّرْنا إِنَّها لَمِنَ …: علمنا انها لمن …
ابو عبيده گويد: در اين آيه يك معناى فقهى است كه: ابو عبيده به آن اعتماد مىكرد. اين معنى اين است كه: خداوند، آل لوط را از مجرمين استثنا كرد. سپس زن لوط را از آل لوط استثنا كرد. بنا بر اين زن لوط، بازگشت به مجرمين مىكند و در رديف آنها قرار مىگيرد. بدين ترتيب، هر جا در كلام چنين استثنايى در آيد، استثناى دوم به اول كلام بازگشت مىكند. مثلا هر گاه كسى بگويد: فلانى را بر من ده درهم است، جز چهار درهم، جز يك درهم. در حقيقت، اقرار به هفت درهم كرده است.
مقصود:
پس از بيان وعد و وعيد، نسبت به نيكان و بدان، اكنون بشرح داستان ابراهيم و قوم لوط مىپردازد، تا آنچه ذكر كرد، تصديق و بوسيله امور دنيا بر امور آخرت، استدلال كند، از اينرو فرمود:
وَ نَبِّئْهُمْ عَنْ ضَيْفِ إِبْراهِيمَ: آنها را از مهمانان ابراهيم خبر ده.
إِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ فَقالُوا سَلاماً: آنها فرشتگانى بودند كه بصورت مهمان، بر ابراهيم داخل شده، به او سلام كردند و بر او تحيت و درود فرستادند و او را بشارت دادند كه خداوند او را فرزند عطا مىكند و قوم لوط را بهلاكت مىرساند.
قالَ إِنَّا مِنْكُمْ وَجِلُونَ: ابراهيم گفت: ما از شما بيمناكيم.
قالُوا لا تَوْجَلْ إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ عَلِيمٍ: گفتند: نترس، ما ترا به پسرى نويد مىدهيم كه پس از تولد و بلوغ، عالم خواهد شد.
قالَ أَ بَشَّرْتُمُونِي عَلى أَنْ مَسَّنِيَ الْكِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ: ابراهيم گفت: مرا به فرزند بشارت مىدهيد، در حالى كه پير شده و به سستى رسيدهام كه از فرزند دار شدن مأيوسم؟
آيا به امر خدا مرا نويد مىدهيد، تا اطمينان پيدا كنم، يا از پيش خود؟
قالُوا بَشَّرْناكَ بِالْحَقِّ فَلا تَكُنْ مِنَ الْقانِطِينَ: فرشتگان گفتند: ما ترا به امر خدا و از روى حقيقت، نويد مىدهيم، بنا بر اين مأيوس مباش.
قالَ وَ مَنْ يَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلَّا الضَّالُّونَ: ابراهيم گفت: چه كسى از رحمت و نعمت خداوند، مأيوس مىشود؟ مگر اينكه از حق بازگشته، گمراه شده باشد و بقدرت خداوند نسبت بخلق فرزند از زن و مرد پير، جاهل باشد. از اين سخن بر- مىآيد كه ابراهيم مأيوس نشده بود، لكن فرشتگان تصور مىكردند كه او مأيوس شده است. از اينرو ابراهيم با اين سخن بآنها فهمانيد كه مأيوس نشده است.
قالَ فَما خَطْبُكُمْ أَيُّهَا الْمُرْسَلُونَ: ابراهيم به آنها گفت: اى فرستادگان، شما براى چه كار مهمى فرستاده شدهايد. در اينجا آنها را «مرسلون» مىگويد، زيرا مىداند كه فرشته هستند.
قالُوا إِنَّا أُرْسِلْنا إِلى قَوْمٍ مُجْرِمِينَ: گفتند: ما بسوى قومى گنهكار- و بقولى كافر- فرستاده شده ايم. بدين ترتيب، به او فهمانيدند كه براى هلاك قوم مىروند. زيرا فرستاده شدن فرشتگان بسوى قومى جز براى هلاك نيست.
إِلَّا آلَ لُوطٍ: در اينجا خانواده لوط را استثناء كردند. مقصود از «آل لوط» بستگان نزديك او هستند. در اينجا آل لوط را از مجرمين استثنا كرده، با اينكه آنها مجرم نبودهاند. علت اين است كه آنها اگر چه مجرم نبودهاند، لكن از قوم لوط بودهاند برخى گويند: استثنا منقطع است يعنى: لكن آل لوط …
إِنَّا لَمُنَجُّوهُمْ أَجْمَعِينَ: كه آنها را همگى نجات مىدهيم.
إِلَّا امْرَأَتَهُ قَدَّرْنا إِنَّها لَمِنَ الْغابِرِينَ: در اينجا زن لوط را از آل لوط، استثنا مىكند، زيرا او كافر بود. مىفرمايد: او از كسانى است كه بايد در شهر بمانند و مانند اهل شهر هلاك شود.
[سوره الحجر (15): آيات 61 تا 72]
فَلَمَّا جاءَ آلَ لُوطٍ الْمُرْسَلُونَ (61)
قالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ مُنْكَرُونَ (62)
قالُوا بَلْ جِئْناكَ بِما كانُوا فِيهِ يَمْتَرُونَ (63)
وَ أَتَيْناكَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّا لَصادِقُونَ (64)
فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ وَ اتَّبِعْ أَدْبارَهُمْ وَ لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَدٌ وَ امْضُوا حَيْثُ تُؤْمَرُونَ (65)
وَ قَضَيْنا إِلَيْهِ ذلِكَ الْأَمْرَ أَنَّ دابِرَ هؤُلاءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِينَ (66)
وَ جاءَ أَهْلُ الْمَدِينَةِ يَسْتَبْشِرُونَ (67)
قالَ إِنَّ هؤُلاءِ ضَيْفِي فَلا تَفْضَحُونِ (68)
وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ لا تُخْزُونِ (69)
قالُوا أَ وَ لَمْ نَنْهَكَ عَنِ الْعالَمِينَ (70)
قالَ هؤُلاءِ بَناتِي إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ (71)
لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ (72)
ترجمه:
هنگامى كه فرستادگان خدا، نزد قوم لوط آمدند، لوط به آنها گفت: شما قومى ناشناختهايد. گفتند: بلكه نزد تو آمدهايم و عذابى نازل كردهايم كه در باره آن ترديد داشتند. و با عذابى كه يقين و حق است نزد تو آمدهايم و راستگو هستيم. پس در اواخر شب، با خانوادهات از شهر بيرون برويد و مراقب آنها باش و هيچ يك از شما به شهر التفات نكند و به جايى كه مأموريد، برويد. اين خبر را به لوط اعلام كرديم كه: بامدادان آخرين افراد اين قوم، هلاك خواهند شد. اهل شهر، در حالى كه يكديگر را نويد مىدادند، بخانه لوط شتافتند. لوط گفت: اينان مهمان منند، مرا رسوا نكنيد و از خدا بترسيد و مرا خوار نسازيد. گفتند: آيا ترا از پناه دادن مردم، نهى نكرديم؟
گفت: اينان دختران منند، اگر بازدواج تمايلى داريد. بجان تو سوگند، آنها در مستى خود، سرگردانند.
لغت:
اسراء: شب روى. «سرى يسرى سرى و اسرى يسرى اسراء» داراى يك معنى هستند. امرء القيس گويد:
| سريت بهم حتى تكل مطيهم | و حتى الجياد ما يقدن بارسان |
يعنى: آنها را به شب بردم تا مركبهاى ايشان خسته شد و مركبهاى نيكو را با بندها مىكشيدند.
قطع: گويا اين كلمه، جمع قطعه است.
اتباع: پيروى و اقتدا. ضد آن ابتداع است.
ادبار: جمع دبر، يعنى پشت سر. چنان كه قبل يعنى پيشرو. گاهى اين دو كلمه را بمعناى فرج بكار مىبرند.
دابر: اصل. بقول بعضى يعنى: آخر عمر: عمر. لكن در مورد قسم فقط عمر بكار مىرود. بيشتر قسم را بصورت «لعمرى و لعمرك» بكار مىبرند.
اعراب:
أَنَّ دابِرَ هؤُلاءِ: در محل نصب و بدل از «ذلك الامر» كه تفسير آن است.
ممكن است حرف جر از آن حذف شده باشد.
مصبحين: حال يستبشرون: حال
لعمرك: مبتدا. خبر آن محذوف است. يعنى «لعمرك قسمى» زجاج گويد:
در باب قسم فعل حذف مىشود و در اينجا خبر، زيرا معلوم است. مثل «باللَّه لافعلن كذا» يعنى: «احلف باللَّه …»
مقصود:
اكنون در پيرامون آمدن فرشتگان، نزد لوط (ع) و اطلاع وى از هلاك قوم، مىفرمايد:
فَلَمَّا جاءَ آلَ لُوطٍ الْمُرْسَلُونَ قالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ مُنْكَرُونَ: هنگامى كه فرشتگان بسوى قوم لوط، آمدند، لوط به آنها گفت: شما مردمى عجيب و غريب هستيد. علت اين بود كه آنها با چهرههايى زيبا و كم نظير بسوى لوط رفته بودند و اين مطلب، براى وى تعجب آميز بود.
برخى گويند: واقع اين است كه لوط آنها را نشناخته بود و ميل داشت آنها را بشناسد تا آرامش قلبى پيدا كند.
قالُوا بَلْ جِئْناكَ بِما كانُوا فِيهِ يَمْتَرُونَ: گفتند: هنگامى كه تو آنها را از عذاب خدا مىترسانيدى، آنها در باره آن شك مىكردند. اكنون همان عذاب را بر ايشان نازل كردهايم.
وَ أَتَيْناكَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّا لَصادِقُونَ: و با عذابى كه يقينى و حق است، نزد تو آمدهايم و آنچه مىگوئيم، راست و حقيقت است.
برخى گويند: يعنى امر خدا را آوردهايم و ترديدى نيست كه امر خداوند، حق است.
فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ: بعد از آنكه بيشتر شب، گذشت و كمى از آن باقى ماند، با اهل خويش از شهر بيرون رو.
وَ اتَّبِعْ أَدْبارَهُمْ: و مراقب آنها باش، تا ببينى كه احدى از آنها از عذاب الهى نجات نمىيابند.
وَ لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَدٌ: و هيچ يك از شما نبايد به پشت سر خود و شهر التفات و تمايلى پيدا كند. برخى گويند: يعنى به شهر نگاه نكنيد كه منظره جانسوز عذاب، شما را رنجور مىسازد و براى شما قبل تحمل نيست. اين معنى از حسن و ابو مسلم است.
وَ امْضُوا حَيْثُ تُؤْمَرُونَ: و به جايى برويد كه خداوند شما را مأمور كرده است يعنى: شام. اين معنى از سدى است.
وَ قَضَيْنا إِلَيْهِ ذلِكَ الْأَمْرَ أَنَّ دابِرَ هؤُلاءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِينَ: اين خبر وحشتناك را به لوط اعلام كرديم كه آخرين افراد قوم، بامدادان، هلاك خواهندشد.
بطورى كه از آنها اثرى و نسلى بيادگار نماند.
وَ جاءَ أَهْلُ الْمَدِينَةِ يَسْتَبْشِرُونَ: قوم از همه جا بى خبر، با مشاهده ورود مهمانان زيبا روى، بيكديگر نويد مىدادند به انتظار اينكه از وجود آنها كامجويى كنند و كردار پست شيطانى خود را نسبت به آنها تجديد نمايند.
قالَ إِنَّ هؤُلاءِ ضَيْفِي فَلا تَفْضَحُونِ: لوط به آنها گفت: اينان مهمانان منند كارى نكنيد كه من در برابر آنها شرمسار و رسوا گردم. دست از سر آنها برداريد.
وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ لا تُخْزُونِ: از خداوند بترسيد و از معصيت خوددارى كنيد و مرا در برابر آنها خوار نگردانيد.
قالُوا أَ وَ لَمْ نَنْهَكَ عَنِ الْعالَمِينَ: گفتند: آيا ما ترا نهى نكرديم كه كسى را پناه ندهى و به مهمانى نپذيرى؟
جبائى گويد: اين سخن را لوط به قوم خود گفت و اين پيش از آن بود كه بفهمد آنها فرشتگان هستند كه براى نازل كردن عذاب آمدهاند. اين مطلب، اگر چه در آخر ذكر شده است، لكن در حقيقت، جاى آن در آغاز كلام است. چنان كه در غير از اين سوره نيز همين رويه، بكار رفته است.
قالَ هؤُلاءِ بَناتِي إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ: لوط در حالى كه بدختران خود اشاره مىكرد، فرمود: اگر مايل بازدواج باشيد، اينك دختران من آماده ازدواج هستند.
با آنها ازدواج كنيد. اين معنى از ابن عباس و حسن و قتاده است.
بديهى است كه در آن عصر، ازدواج كافر با زن مسلمان جايز بوده است، چنان كه در صدر شريعت اسلام نيز جايز بود و بعداً تحريم شد.
برخى گويند: منظور حضرت لوط، اين بود كه با دختران قوم، ازدواج كنند و دست از خوى زشت «همجنس گرايى!» بردارند. لكن معناى اول، واضحتر است.
لَعَمْرُكَ: اى محمد، بجان تو و بمدت حيات تو سوگند. مبرد گويد: اين جمله دعاست، يعنى: عمر ترا خواستارم. ابن عباس گويد: خداوند، موجودى شريفتر و گرامى تر از حضرت محمد (ص) نيافريده و هرگز بحيات كسى جز حيات وى سوگند ياد نكرده است.
إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ: اين مردم كه بوسيله فرشتگان بر آنها عذاب نازل شد، در مستى و غفلت، حيران و سرگردان بودند و راه هدايت را نمىيافتند.
[سوره الحجر (15): آيات 73 تا 84]
فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُشْرِقِينَ (73)
فَجَعَلْنا عالِيَها سافِلَها وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ حِجارَةً مِنْ سِجِّيلٍ (74)
إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ (75)
وَ إِنَّها لَبِسَبِيلٍ مُقِيمٍ (76)
إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِلْمُؤْمِنِينَ (77)
وَ إِنْ كانَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ لَظالِمِينَ (78)
فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ وَ إِنَّهُما لَبِإِمامٍ مُبِينٍ (79)
وَ لَقَدْ كَذَّبَ أَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلِينَ (80)
وَ آتَيْناهُمْ آياتِنا فَكانُوا عَنْها مُعْرِضِينَ (81)
وَ كانُوا يَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً آمِنِينَ (82)
فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُصْبِحِينَ (83)
فَما أَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ (84)
ترجمه:
پس صيحه اى آنها را فرو گرفت و داخل در صبح شدند. و شهر را زير و زبر كرديم و بر آنها سنگهايى از گل خشك، باريديم. در اين داستان، دلايلى است براى انديشمندان. شهر لوط، در رهگذرى ثابت و استوار است. در اين داستان براى مؤمنان دلايلى است. اصحاب ايكه، ستمكار بودند. ما از آنها انتقام گرفتيم. هر دو شهر، براهى هستند كه مورد توجه و عبرت آموزى مردم قرار مىگيرند. اصحاب حجر، پيامبران را تكذيب كردند. ما آيات خود را برايشان فرستاديم و آنها اعراض كردند. از كوهها خانههايى مىتراشيدند و با ايمنى در آن مىزيستند. بامدادان صيحه آسمانى آنها را فرو گرفت و آنچه كسب كرده بودند، آنها را سودمند نيفتاد.
قرائت:
الايكة: اين كلمه را همه قاريان قرآن با الف خواندهاند، زيرا با الف هم نوشته مىشود. بجز ورش از نافع. وى همزه را ترك و حركت آن را به لام منتقل مىسازد.
همانطورى كه در كلمه «الاحمر» جايز است «الحمر» در كلمه «الايكه» هم جايز است «اليكة».
لغت:
الايكة: درخت درهم پيچيده، جمع آن «ايك» مثل «شجره و شجر» اميه، (در مرثيه كشتگان بت پرست جنگ بدر) گويد:
| كبكا الحمام على فرو | ع الايك فى الطير الجوانح |
يعنى: همچون گريه كبوتران بر روى شاخسار درختان، در ميان مرغان پر و بال شكسته! بعضى «ايكه» را به معناى بيشه، دانستهاند.
متوسم: كسى كه در علامت، نظر افكند. «و سمى» باران اول كه گياه را مى- روياند و بنا بر اين، متوسم كسى است كه در طلب گياه باشد. شاعر گويد:
| و اصبحن كالدوام النواعم غدوة | على وجهة من ظاعن متوسم |
يعنى: با خرمى داخل در صبح شدند، در حالى كه در مسير كوچ كنندهاى بودند كه بدنبال گياه مىگردد.
امام: راه. امام مبين يعنى: لوح محفوظ. اين كلمه در لغت بمعناى پيشواست.
حجر: اين كلمه از «حَجر» بمعناى منع گرفته شده است. علت اينكه عقل را«حجر» نامند، اين است كه: مانع از زشتيهاست.
اعراب:
مشرقين: حال مصبحين: حال وَ إِنْ كانَ أَصْحابُ …: ان مخففه از ثقيله است.
آمنين: حال
مقصود:
اكنون خداوند در چگونگى عذاب قوم لوط، مىفرمايد:
فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُشْرِقِينَ: هنگام طلوع خورشيد، صدايى هول انگيز آنها را فرا گرفت.
فَجَعَلْنا عالِيَها سافِلَها وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ حِجارَةً مِنْ سِجِّيلٍ: تفسير آن در سوره هود، گذشت.
إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ: قتاده و ابن زيد گويند: يعنى آنچه در باره هلاك قوم لوط گفته شد، براى اهل تفكر و عبرت، دلائل و راهنمايى است.
مجاهد گويد: يعنى براى اهل فراست. از پيامبر اسلام است كه: از فراست مؤمن، بپرهيزيد كه او بنور خداوند، مىنگرد.[1] و نيز فرموده: خداوند را بندگانى است كه مردم را به نشانه، مىشناسند[2] آن گاه همين آيه را قرائت كرد. امام صادق (ع) فرموده: مائيم كسانى كه مىانديشيم و عبرت مىگيريم. راه سعادت، در ما اقامه شده و اين راه، بسوى بهشت است.[3] اين روايت را على بن ابراهيم در تفسير خود آورده است.
وَ إِنَّها لَبِسَبِيلٍ مُقِيمٍ: شهر لوط، در رهگذر مردم قرار دارد. آنها براى انجام حوائج زندگى از آنجا مىگذرند و به آن عبرت مىگيرند. زيرا آثارى كه مورد توجه قرار مىگيرد، در آنجا بر قرار و ثابت و پايدار است. اين شهر «سدوم» است. قتاده گويد: قريه هاى قوم لوط ميان مدينه و شام است.
إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِلْمُؤْمِنِينَ: در اين داستان، براى اهل ايمان، عبرت و دلالت است. در اينجا مؤمنان را ذكر مىكند زيرا آنها هستند كه عبرت مىگيرند.
وَ إِنْ كانَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ لَظالِمِينَ: اصحاب ايكه، قومى هستند كه آنها را اهل شجر و بيشه گفتهاند. شعيب، پيامبرى است كه بسوى آنها و اهل مدين فرستاده شد. اهل مدين، با صيحه و اصحاب «ايكه» با صاعقه اى هلاك شدند. اين بيان از قتاده و جماعتى از مفسران است. معناى آيه، اين است:
– اصحاب ايكه، بر اثر تكذيب پيامبرشان ستمكار بودند. آنان اصحاب بيشه هايى بودند كه خداوند آنها را گرفتار گرمايى شديد كرد، سپس ابرى بر سر آنها فرستاد و آنها به اميد اينكه سر سايهاى بدست آوردهاند، به آن پناه بردند. در اين وقت خداوند از آن ابر، صاعقه اى بر سر آنها فرستاد و هلاكشان كرد.
فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ: ما از قوم شعيب و قوم لوط، انتقام گرفتيم و بعذابشان مبتلا كرديم.
انتقام، كيفر گناهان گذشته است. على بن عيسى ميان انتقام و عقاب فرق گذاشته، گويد:
انتقام، نقيض انعام و عقاب، نقيض پاداش است.
وَ إِنَّهُما لَبِإِمامٍ مُبِينٍ: ابن عباس و مجاهد و حسن و قتاده گويند: يعنى شهرهاى قوم لوط و اصحاب ايكه، براهى است كه مورد توجه مردم قرار مىگيرد و از آن كسب هدايت، مىشود.
در اينجا راه را «امام» ناميده، بخاطر اينكه مورد توجه و اقتداى انسان قرار مىگيرد.
جبائى گويد: مقصود اين است كه داستان اين دو شهر، در لوح محفوظ ذكر و ثبت شده است. يا اينكه حديث لوط و شعيب، در آنجا ثبت است. مثل «وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ» (يس 12: هر چيزى را در لوح محفوظ شمردهايم) مبين يعنى ظاهر.
اكنون در باره هلاك شدن قوم صالح، مىفرمايد:
وَ لَقَدْ كَذَّبَ أَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلِينَ: حجر، نام بلدى است كه مسكن قوم ثمود بود. آنها را اصحاب حجر گفتهاند، زيرا در آنجا مسكن داشته اند. همان طورى كه اعراب باديه نشين را «اصحاب باديه» گويند.
قتاده گويد: حجر، نام واديى است كه اينها در آن سكونت داشتند، علت اين كه خداوند مىگويد: اصحاب حجر، رسولان را تكذيب كردند، در حالى كه آنها فقط صالح را تكذيب مىكردند، اين است كه: تكذيب صالح، يعنى تكذيب همه رسولان خدا، زيرا او مردم را بهمان چيزى دعوت مىكرد كه ديگران دعوت كرده بودند و نيز آنها را دعوت مىكرد كه به فرستادگان خدا ايمان بياورند، بنا بر اين تكذيب يكى تكذيب ديگران بود.
جبائى گويد: خداوند بسوى آنها پيامبرانى فرستاد كه يكى از آنها صالح است.
وَ آتَيْناهُمْ آياتِنا: ما براى اصحاب حجر، حجتها و معجزات و دلائلى فرستاديم كه بر صدق انبياء دلالت مىكرد. حسن گويد: يعنى ما براى پيامبران آياتى فرستاديم.
فَكانُوا عَنْها مُعْرِضِينَ: آنها از تفكر در آيات، و استدلال به آنها خوددارى كردند.
وَ كانُوا يَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً آمِنِينَ: قوم صالح آن چنان نيرويى داشتند كه: از كوهها خانههايى براى خود مىتراشيدند و در آنها ساكن مىشدند و از خراب شدن خانه، ايمن و آسوده خاطر بودند. برخى گويند: يعنى از عذاب خدا ايمن بودند.
برخى گويند: يعنى بر اثر طول عمر، از مرگ ايمن بودند.
فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُصْبِحِينَ: بامدادان، صيحه اى آنها را فرو گرفت و هلاك شدند.
فَما أَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ: ولى مال و اولاد و ديگر وسايل پناهگاهها آنها را از عذاب خداوند نجات نداد و آنها را بىنياز نكرد.
[سوره الحجر (15): آيات 85 تا 91]
وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ السَّاعَةَ لَآتِيَةٌ فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ (85)
إِنَّ رَبَّكَ هُوَ الْخَلاَّقُ الْعَلِيمُ (86)
وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِي وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ (87)
لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ (88)
وَ قُلْ إِنِّي أَنَا النَّذِيرُ الْمُبِينُ (89)
كَما أَنْزَلْنا عَلَى الْمُقْتَسِمِينَ (90) الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ (91)
ترجمه:
ما آسمانها و زمين و آنچه ميان آنهاست، جز بحق نيافريدهايم و قيامت در پيش است. بنا بر اين آنها را مورد عفو پسنديده خود قرار ده. پروردگار تو، آفريدگار داناست. ما سوره حمد و قرآن بزرگ را بر تو نازل كرديم. چشمانت را به نعمتهايى كه بآنها دادهايم، متوجه نساز و غم آنها را نور و براى مؤمنان، تواضع كن. و بگو:
منم ترساننده آشكار كننده. هم چنان كه نازل كرديم بر قسمت كنندگان. آنها كه قرآن را قسمت قسمت كردند.
لغت:
عضين: جمع عضه. اصل اين كلمه «عضوه» است كه واو آن افتاده و به «عضين» جمع بسته شده است. تعضيه، يعنى تفريق. اين كلمه از اعضاء گرفته شده و بمعناى اجزاى متفرق و پراكنده است. رؤبه گويد:
ليس دين اللَّه بالمعضّى.
يعنى: دين خدا را نبايد قسمت قسمت كرد.
ديگرى گويد:
| تلك ديار تازم المآزما | و عضوات تقطع اللهازما |
يعنى اين است ديارى كه راه را تنگ و خارهايى كه استخوانهاى بيخ گوش را قطع مىكند.
برخى گويند: اصل عضه، عضه است كه هاء آن حذف شده. مثل: شفه و شاة كه در اصل شفهه و شاهه بوده بدليل اينكه جمع آنها «شفاه و شياه» و مصغر آنها «شفيه» و شويهه» است.
مقصود:
وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِ: ما آسمانها و زمين را بيهوده نيافريدهايم، بلكه بمقتضاى حكمت، آفريدهايم. اين حكمت، عبارت از اين است كه اهل آسمانها و زمين را بعبادت دعوت مىكنيم و آنها را پاداش مىدهيم.
وَ إِنَّ السَّاعَةَ لَآتِيَةٌ: بدون شك، قيامت فرا مىرسد و آنها دچار عذاب مىشوند.
بقولى يعنى همه خلايق مجازات مىشوند. برخى گفتهاند: اين جمله، تفسير «الا بالحق» است.
فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ: اى محمد، از مجازات گناهكاران و مشركان اعراض كن و آنها را ببخشاى. در باره اين آيه، اختلاف است. ابن عباس و مجاهد و قتاده گويند:
با آيه جنگ، نسخ شده است. حسن گويد: منسوخ نيست. بلكه اين آيه، مربوط است به امور خصوصى كه ميان ايشان و پيامبر گرامى بوده و ارتباطى به جهاد ندارد.
خداوند به پيامبر خود امر مىكند كه در مورد عفو، آنها را مشمول عفو خود قرار دهد و موعظه كند.
قاضى گويد: عفو در همه جا پسنديده و نظير حلم و تواضع است. با اينكه در مسأله جهاد به سختگيرى سفارش شده است، مع الوصف، ما را بعفو ملزم كردهاند. از على (ع) حكايت شده است كه: صفح، بخشايش بدون سرزنش است. برخى گفتهاند:
بخشايشى است كه توام با سختگيرى و توبيخ نباشد.
إِنَّ رَبَّكَ هُوَ الْخَلَّاقُ الْعَلِيمُ: پروردگار تو، آفريدگار مخلوقات و به تدبير آنها داناست و از كارهاى شما آگاه است. ممكن است منظور اين باشد كه خداوند خالق شماست و از آنچه بحال شما بهتر است، آگاهى دارد. او مىداند كه حالا عفو بهتر است. شما هم بايد اهل عفو و گذشت باشيد تا وقتى كه فرمان جهاد صادر شود.
اكنون در باره نعمتهايى كه به پيامبر گرامى اسلام، اختصاص دارد، مىفرمايد:
وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِي: در اين باره قبلا گفتگو كرده و گفتهايم كه «سبع المثانى» سوره فاتحة الكتاب است. قول على (ع) و ابن عباس و حسن و ابو العالية و سعيد بن جبير و ابراهيم و مجاهد و قتاده، همين است. از امام باقر (ع) و امام صادق (ع) نيز چنين روايت شده است. برخى گفتهاند: مقصود، هفت سوره طولانى قرآن كريم است. علت اينكه اين سورهها مثانى گفته شده، اين است كه اخبار و عبرتها در اين سورهها، دو بدو، آمدهاند. اين قول بنا بروايتى ديگر، از ابن عباس است. ابن- مسعود و ابن عمر و ضحاك نيز چنين گفتهاند. برخى گفتهاند: مثانى همه قرآن است.
چنان كه مىفرمايد: «كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ» (زمر 23) اين قول از ابو مالك و طاووس است. از ابن عباس و مجاهد نيز چنين روايت شده است.
آنان كه «المثانى» را فاتحة الكتاب دانند، در باره سبب نامگذارى آن اختلاف دارند. حسن گويد: علت اين است كه در هر نمازى دو بار خوانده مىشود. از امام صادق (ع) نيز چنين روايت شده است.
زجاج گويد: علت اين است كه در هر ركعتى بايد همراه قسمتى از قرآن خوانده شود. برخى گويند: بخاطر اين است كه در اين سوره، دو بار، خداوند متعال، ثنا گفته مىشود. يكى «رحمان» ديگرى «رحيم». برخى گويند: علت اين است كه اين سوره، ميان خداوند و بنده، تقسيم شده است. چنان كه مضمون خبرى است. برخى گويند:
بواسطه اين است كه نيمى از آن ثنا و نيمى ديگر، دعاست. برخى گويند: علت اين است كه: اين سوره، بخاطر شرافت و عظمتى كه دارد، دو بار نازل شده است. برخى گويند: علت اين است كه: در اين سوره، كلماتى مانند «الرحمن الرحيم»، «اياك اياك» و «الصراط صراط» دو بدو آمدهاند. برخى گويند: علت، اين است كه اين سوره، اهل فسق را از فسق، دور مىسازد.
آنان كه مقصود از «المثانى» را همه قرآن مىدانند، حرف «من» را براى تبعيض مىدانند و آنان كه مقصود سوره حمد مىدانند، «من» را براى تبيين دانستهاند.
راجز گويد:
| نشدتكم بمنزل القرآن | ام الكتاب السبع من مثانى |
| ثنتين من آى من القرآن | و السبع سبع الطول الدوانى |
يعنى: سوگند مىدهم شما را به نازل كننده قرآن و بنازل كننده ام الكتاب، يعنى سوره حمد كه آيات آن دو بار نازل شده است و بنازل كننده هفت سورهاى كه بهم نزديك و طولانى هستند.
وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ: و قرآن عظيم را بر تو نازل كرديم. علت اينكه: قرآن را بصفت عظمت ياد كرده، اين است كه همه امور دين را بنحو اختصار، با بهترين نظم و تمامترين معنى، در بردارد.
لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ: در اينجا كلمه «ازواج» حال و به معناى «امثال و اشباه» است. يعنى: چشم به نعمتها و اولاد اين كافران ندوز، زيرا اينها در معرض زوال و فنا هستند و سر انجام نيز كيفر و عقوبت، دامنگير آنها مىشود.
برخى گويند: يعنى به نعمتهايى كه در دست آنهاست و مشابه يكديگر هستند،نگاه نكن، زيرا نعمتهايى كه ما بتو و پيروانت بخشيدهايم، يعنى نبوت، قرآن، اسلام، فتوحات و … بيشتر و پر ارزشتر از نعمتهاى آنهاست.
برخى گويند: كلمه «ازواج» به معناى «اصناف» است. يعنى به نعمتهايى كه به اصناف مشركان دادهايم، نگاه نكن و آنها را پيش خود بزرگ نشمار. بنا بر اين «ازواج» مفعول به است و مقصود، نهى پيامبر گرامى است از اينكه رغبتى بدنيا پيدا كند. پيامبر از نگاه كردن به چيزهاى نيكوى دنيا خوددارى مىكرد.
وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ: و اگر كفار قريش، ايمان نمىآورند و دچار عذاب مىشوند، تو غم آنها را نخور. اين معنى از كلبى است.
حسن گويد: يعنى اگر آنها بر اثر كفر، گرفتار عذاب مىشوند، غم آنها را نخور.
جبائى گويد: يعنى بخاطر نعمتهايى كه به آنها داده و بتو ندادهايم، غمگين نباش.
وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ: ابن عباس گويد: يعنى با مؤمنان نرمى و ملايمت كن عرب به كسى كه با وقار و بردبار باشد، گويد: «خافض الجناح» منشأ اين تعبير اين است كه: مرغان هنگامى كه جوجهها را بطرف خود مىآورند، نخست پر و بال را مىگشايند، تا جوجهها در زير آن آرامگيرند، سپس بالها را بزير مىآورند و اين نشانه محبت است، بنا بر اين مقصود اين است كه: پيامبر بايد با مؤمنان متواضع باشد، تا آنها از وى پيروى كنند.
وَ قُلْ إِنِّي أَنَا النَّذِيرُ الْمُبِينُ: و بگو: من شما را بجاهاى ترسناك، آگاه مى سازم، تا از آن بپرهيزيد و آنچه مورد نياز شماست و من با سمت رسالت، براى بيان آن آمدهام، براى شما بيان خواهم كرد.
كَما أَنْزَلْنا عَلَى الْمُقْتَسِمِينَ الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ: در اين باره، دو قول آورده اند:
1- قتاده گويد: يعنى قرآن را بر تو نازل كرديم، همانطورى كه بر يهوديان و مسيحيان كه قرآن را قسمت قسمت كرده، ميان اجزاى آن تفرقه افكندند و بعضى را قبول و بعضى را رد كردند، نيز نازل كردهايم. اينان در قرآن كريم، هر چه با كتاب خودشان موافق بود مىپذيرفتند و هر چه مخالف بود، رد مىكردند. ابن عباس گويد: علت اينكه آنان را «مقتسمين» ناميده، اين است كه آنها كتابهاى آسمانى را قسمت قسمت كرده، به قسمتى ايمان مىآوردند و به قسمتى نه.
2- يعنى: شما را از عذابى مىترسانم كه بر آنهايى كه راههاى مكه را قسمت كردند تا از ايمان به پيامبر گرامى مانع شوند، نازل كردم.
مقاتل گويد: آنها شانزده نفر بودند كه وليد بن مغيره، آنها را در موسم حج، مأموريت داده بود تا سر راه مسافران مكه بايستند و به آنها بگويند كه تحت تأثير جاذبه معنوى محمد (ص) قرار نگيرند و فريب او را نخورند! خداوند بر آنها عذاب نازل كرد و به خوارى و سختى جان سپردند. اين گروه، قرآن را به اجزايى تقسيم كردند:
قسمتى را سحر، قسمتى را «اساطير اولين» و قسمتى را افترا ناميدند.
نظم آيات:
وجه اتصال آيه اول، به سابق اين است كه: چون امتها بمخالفت حق برخاستند، هلاك شدند، زيرا خداوند آسمانها و زمين را به حق آفريده و قيامت، براى كيفر بد كاران، در پيش و بازگشت همه مخلوقات به خداوند دانايى است كه مدبر آنهاست.
آيه «وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِي» به «فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ» متصل است، زيرا خداوند نخست دستور به عفو مىدهد، سپس به بيان نعمتهايى كه مخصوص پيامبر گرامى اسلام است، مىپردازد.
آيه «كَما أَنْزَلْنا» بنا بر قول اول، متصل است به «لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً …» يعنى همانطورى كه براى آنها كتابهايى فرستاديم، براى تو نيز قرآن فرستاديم و بنا بر قول دوم به «أَنَا النَّذِيرُ» متصل است.
[سوره الحجر (15): آيات 92 تا 99]
فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ (92)
عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ (93)
فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ (94)
إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ (95)
الَّذِينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ (96)
وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ (97)
فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ كُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ (98)
وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ (99)
ترجمه:
سوگند به پروردگارت، ما همه آنها را از كردارشان سؤال مىكنيم. پس امر خدا را آشكار كن و از مشركين روى گردان باش. ما شر استهزا كنندگان را كوتاه خواهيم كرد. آنها با خداوند يكتا، خدايان ديگرى قرار مىدهند و بزودى مىدانند. ما مىدانيم كه از گفتار آنها تو دلتنگ مىشوى. پس با ستايش پروردگارت خدا را تسبيح كن و از سجده كنندگان باش. و خدا را پرستش كن تا مرگت فرا رسد.
لغت:
صدع: فرق، فصل. «صدع بالحق» يعنى: آشكارا بحق سخن گفت. ابو أذيب گويد:
| و كأنهن ربابة و كأنه | يسر يفيض على القداح و يصدع |
او در وصف كره خرها و مادرشان گويد: آنها مثل جعبه تير و مادرشان مثل كسى است كه با تيرها بازى و آنها را آشكار مىكند. كلمه «صديع» يعنى صبح، شاعر گويد:
«كأن بياض غرته الصديع» يعنى: سفيدى پيشانى آن شير، به روشنى صبح مىماند.
اعراب:
فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ: اگر «ما» موصوله باشد، عايد آن محذوف است. اگر «ما» مصدريه باشد، به تقدير: «فاصدع بالامر» است و به عايد، نيازى نيست. يونس نحوى از رؤبه، نقل كرده است كه: فصيحترين تعبيرات قرآنى همين است.
مقصود:
بدنبال بيان كفر ايشان نسبت به قرآن و تفرقه آن، مىفرمايد: آنها كيفر اين كردار زشت را خواهند ديد و مؤاخذه خواهند شد.
فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ: اى محمد، سوگند به پروردگارت، ما از آنان سؤال خواهيم كرد و منظورمان از اين سؤال، توبيخ و سركوفت آنهاست. يعنى به آنها گوييم: چرا معصيت كرديد؟ حجت شما چه بود؟ بدين ترتيب رسوا و مفتضح خواهند شد. در اين آيه، خداوند سوگند به خودش را ياد كرد و خود را بعنوان پروردگار محمد، معرفى نمود، تا عظمت مقام وى را بر مردم ثابت كند.
عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ: سفيان بن عيينه گويد: يعنى از كردارشان سؤال مىكنيم.
كلبى گويد: يعنى از «لا اله الا اللَّه» و ايمان به پيامبران سؤال مىكنيم. ابو العاليه گويد:
يعنى از آنها مىپرسيم كه چه پرستيدند و چه جواب پيامبران دادند؟
فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ: ابن عباس و ابن جريح و مجاهد و ابن زيد گويند: يعنى بدون ترس و بيم، امر خدا را آشكار كن. جبائى و اخفش گويند: يعنى ميان حق و باطل جدايى افكن. زجاج گويد: يعنى هر چه به آن امر شدهاى، ظاهر گردان. وى گويد:
«صدع» جدا كردن قسمتهاى شىء از قسمتهاى ديگر آن است.
وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ: و پيش از اينكه مأموريت جنگى پيدا كنى، با مشركين خصومت نكن. ابو مسلم گويد: يعنى از آنها نترس و به آنها توجهى نكن.
جبائى گويد: يعنى هر گاه ترا اذيت كنند، از آنها اعراض كن و در صدد پاسخ بر نيا.
إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ: ما شر آنها كه ترا استهزا مىكنند، از سر تو كوتاه و آنها را هلاك مىكنيم.
ابن عباس و سعيد بن جبير گويند: پنج تن از قريش بودند كه پيامبر را استهزا مىكردند و خداوند آنها را هلاك كرد:
عاص بن وائل، وليد بن مغيره، ابو زمعه، اسود بن يغوث و حرث بن قيس.
برخى گويند: آنها شش نفر بودند و ششمى آنها حارث بن طلاطله- كه نام مادرش عيطله است- بود.
گويند: جبرئيل بر پيامبر نازل شد، در حالى كه آنان مشغول طواف خانه كعبه بودند و پيامبر در كنار كعبه ايستاده بود، وليد بن مغيره از كنارش گذشت و جبرئيل به ساقش اشاره كرد. هنگامى كه از كنار آهنگرى مىگذشت و لباسهايش را بر زمين مىكشيد، ميخى به لباسش آويخت و او از فرط خودخواهى براى كندن ميخ، خم نشد، بلكه با پايش مىخواست آن را بيندازد، ولى ميخ به ساقش نشست و سوراخ كرد، بر اثر اين زخم، هم چنان بيمار بود تا در گذشت. هنگامى كه عاص بن وائل از كنار پيامبر گرامى عبور مىكرد، جبرئيل به پايش اشاره كرد. طولى نكشيد كه خارى به پايش خليد و بر اثر آن در گذشت. چون ابو زمعه (اسود بن مطلب بن عبد مناف) از آنجا گذشت، جبرئيل به چشمش اشاره كرد و كور شد و برخى گويند: برگ سبزى بجانب او پرتاب كرد و كور شد. او همواره سر خود را بديوار مى كوبيد، تا هلاك شد. هنگامى كه اسود از آنجا مىگذشت، جبرئيل به شكمش اشاره كرد و دچار بيمارى استسقا شد و در گذشت.
برخى گويند: بر اثر مسموميت، چنان رنگش سياه شده بود كه وقتى بخانه آمد، او را نشناختند. طولى نكشيد كه در گذشت، در حالى كه مىگفت: خداى محمد مرا كشت.
چون حارث بن طلاطله، آمد، به سرش اشاره كرد. در نتيجه، از بينيش چرك مىآمد تا جان سپرد. برخى گفتهاند: حرث بن قيس ماهى شور خورد و دچار عطش شد. او چندان آب خورد تا شكمش پاره شد و در گذشت.
اكنون خداوند آنان را به شرك، توصيف كرده، مىفرمايد:
الَّذِينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ: آنها با خداوند يكتا خدايان ديگرى پرستيدند و بزودى خواهند دانست. بدين ترتيب، آنها را تهديد به عذاب مىكند.
وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ: اى محمد، ما مىدانيم كه از تكذيب و استهزاى آنان، تو دلتنگ مىشوى. اين جمله، بمنظور تسليت و دلخوش كردن پيامبر است.
فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ: بگو: سبحان اللَّه و بحمده.
وَ كُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ: ضحاك و ابن عباس گويند: يعنى از نمازگزاران باش.
ابن عباس گويد: هر گاه پيامبر، دچار اندوه مىشد، به نماز مى پرداخت.
برخى گويند: يعنى خدا را بخاطر نعمتهايش حمد كن و از كسانى باش كه خدا را سجده كنند و عبادت خود را براى او انجام دهند.
وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ: ابن عباس و حسن و مجاهد گويند: يعنى خدا را پرستش كن تا مرگت فرا رسد. قتاده گويد: يعنى خدا را عبادت كن تا هنگام مرگ نسبت به امور نيك و بد، يقين پيدا كنى. علت اينكه: مرگ را يقين ناميده، اين است كه: امرى يقينى و قطعى است.
احتمال مىرود كه منظور اين باشد كه: خدا را پرستش كن تا وقتى كه نسبت بمرگ يقين پيدا كنى و مطمئن شوى كه هنگام خروج از دنيا فرارسيده است، چه در اين وقت ديگر تكليفى نيست.
زجاج گويد: يعنى همواره خدا را عبادت كن. اگر فقط مىگفت: خدا را عبادت كن و آن را مقيد به اين وقت نمىساخت، كافى بود كه انسان يك بار خدا را عبادت كند و مطيع شناخته شود، لكن با اين تعبير، انسان را ملزم مىكند كه تا زنده است، خدا را عبادت كند.
_____________________________________
[1] -اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور اللَّه
[2] -ان للَّه عباداً يعرفون الناس بالتوسم
[3] -نحن المتوسمون و السبيل فينا مقيم و السبيل طريق الجنة