القصص --ترجمه مجمع البيان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره قصص آیه 1-43

سوره قصص‏

تعداد آيات:

اين سوره 88 آيه است.

كوفيان طسم را يك آيه مستقل ميدانند و ديگران «يسقون» را.

 

 

فضيلت سوره:

ابى بن كعب از پيغمبر (ص) روايت كرده است كه هر كه سوره قصص را بخواند ده حسنه بعدد كسانى كه موسى را تصديق و تكذيب كردند به او داده ميشود و فرشته ‏اى در آسمان و زمين نميماند مگر اينكه براى او شهادت ميدهند كه او براستى ميگفت:

همه چيز تباه ميشود جز ذات خداوند.

 

 

تفسير سوره:

نظر به اينكه در خاتمه سوره نمل در باره تلاوت قرآن سخن گفت، در اين سوره بيان مى‏كند كه از داستان موسى و فرعون براى مردم ميخواند.

 

 

[سوره القصص (28): آيات 1 تا 6]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏

طسم (1) تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبِينِ (2) نَتْلُوا عَلَيْكَ مِنْ نَبَإِ مُوسى‏ وَ فِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (3) إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَها شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ وَ يَسْتَحْيِي نِساءَهُمْ إِنَّهُ كانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ (4)

وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ (5) وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ (6)

 

 

ترجمه:

بنام خداى رحمان رحيم. اين است آيات كتاب مبين. از داستان موسى و فرعون به حق براى مردمى كه ايمان دارند، بر تو تلاوت مى‏كنيم. فرعون بر روى زمين برترى‏ جست و مردمش را فرقه فرقه كرد. گروهى از آنها را ضعيف مى‏شمرد، فرزندانشان را سر مى‏بريد و زنانشان را زنده مى‏گذاشت و از تبهكاران بود. ميخواهيم بر كسانى كه ضعيف شمرده شدند منت گذاريم و آنها را پيشوا قرار دهيم و آنها را وارث گردانيم و آنها را در زمين قدرت بخشيم و بفرعون و هامان و لشكريانشان از بنى- اسرائيل نشان دهيم آنچه را كه از آن مى‏ترسيدند.

 

 

قرائت:

نرى: كوفيان بجز عاصم اين فعل را بصورت ثلاثى مجرد و مغايب خوانده و ما بعد آن را رفع داده ‏اند.

 

 

لغت:

نبأ: خبر بزرگ

شيع: فرقه ‏ها

تمكين: تكميل وسائل انجام فعل‏

 

 

اعراب:

بالحق: حال يا صفت مصدر محذوف يستضعف: حال و همچنين «يذبح» كه حال بعد از حال است.

 

 

مقصود:

طسم تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبِينِ‏: اين است آيات كتاب مبين كه راه رشد را از گمراهى نشان ميدهد. يا اينكه خودش ظاهر و آشكار است.

نَتْلُوا عَلَيْكَ مِنْ نَبَإِ مُوسى‏ وَ فِرْعَوْنَ بِالْحَقِ‏: قسمتى از اخبار موسى و فرعون را بصدق و حقيقت بر تو تلاوت ميكنيم تا مردمى كه خدا و كتابش را تصديق دارند بهره‏مند گردند.

إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِي الْأَرْضِ‏: فرعون در كشور مصر تكبر و ستم كرد. علو بمعنى ستم است. چنان كه مى‏فرمايد: «لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ» (در روى زمين ستم نميكنند: قصص 83).

وَ جَعَلَ أَهْلَها شِيَعاً: و مردم آن را گروه بندى كرد. قتاده گويد: ميان بنى- اسرائيل و قبطيان فرق ميگذاشت. دسته اول را دچار ذلت و بردگى كرده و بكارهاى سخت واميداشت و دسته دوم را اكرام ميكرد. برخى گويند: مقصود اين است كه بنى اسرائيل را براى اينكه بهتر بتواند آنها را بخدمت وادارد و رام كند، گروه بندى كرده بود.

يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ‏ يُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ وَ يَسْتَحْيِي نِساءَهُمْ‏: گروهى از مردم يعنى بنى اسرائيل را ضعيف ساخته، پسرانشان را سر مى‏بريد و دخترانشان را زنده مى‏گذاشت. زيرا كاهنان به او گفته بودند: در بنى اسرائيل پسرى تولد مى‏شود كه سبب زوال ملك تو خواهد شد.

سدى گويد: فرعون در خواب ديد كه آتشى از بيت المقدس آمد و خانه ‏هاى مصر را فرا گرفت. آن گاه قبطيان را سوزانيد و بنى اسرائيل را رها كرد. از اهل دانش تعبير خواست. گفتند: از اين سرزمين مردى بر ميخيزد كه هلاك مصر بدست اوست.

إِنَّهُ كانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ‏: فرعون مرد مفسدى بود كه بيگناهان را ميكشت و معصيت ميكرد.

وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ‏: فرعون اراده كرده بود كه بنى اسرائيل را براندازد و اراده ما اين بود كه بر آنها كه ضعيف شده بودند منت گذاريم.

وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً: و آنها را پيشوايان خير و رهبران حقيقت قرار دهيم. اين معنى از ابن عباس است. قتاده گويد: يعنى به آنها ملك و سلطنت بخشيم. اين قول هم در نتيجه با قول اول يكى است. زيرا كسانى كه خداوند به آنها ملك و قدرت بخشد، البته پيشوايان خير و حقيقت خواهند بود. اما آن كسانى كه بر مسند قدرت و حكومت، بمردم ستم روا دارند، حكومتشان نه از جانب خداست. چنان كه مى‏فرمايد:

«فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً» (ما به خاندان ابراهيم كتاب و حكمت داديم و ملكى عظيم به آنها بخشيديم: نساء 54) ملك و حكومتى كه از جانب خداست واجب الاطاعة است و بنا بر اين امامان و جانشينان‏ پيامبر پادشاهان حقيقى هستند كه در دين و دنيا مقدمند و وظيفه مردم است كه پيرو آنها باشند و پا را جاى پاى ايشان بگذارند.[1] وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ‏: و اين مردم ضعيف را وارث ديار و اموال فرعون و قومش گردانيم.

در روايت صحيح از على (ع) نقل شده است كه: سوگند بخدايى كه دانه را شكافت و مخلوقات را هستى بخشيد كه دنيا بعد از آنكه در مقابل ما چموشى و سركشى كرده است همچون شتر بد خلق كه بفرزند خود محبت مى‏كند، بسوى ما روى مى ‏آورد و در برابر ما رام مى‏شود. سپس همين آيه را تلاوت فرمود.

در روايت ديگر است كه امام باقر (ع) نظر بفرزندش امام صادق (ع) افكند و فرمود: بخدا سوگند، اين از همان كسانى است كه خدا در باره‏شان فرموده است:«وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا ..».

امام سجاد فرمود: بخدايى كه محمد (ص) را براى بشارت و انذار برگزيد كه نيكان خاندان ما و شيعيانشان بمنزله موسى و پيروانش و دشمنان ما و طرفدارانشان بمنزله فرعون و پيروانش خواهند بود.

وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ‏: و اراده ما اين است كه بنى اسرائيل را در سرزمين مصر قدرت بخشيم و همه امكانات را در اختيار ايشان قرار دهيم. بعضى لطف را هم داخل در امكانات شمرده‏اند. على بن عيسى گويد: چنين نيست زيرا در اين صورت‏ كسى كه از لطف بهره ندارد بايد صاحب قدرت نباشد. لكن در مورد بنى اسرائيل يكى از امكانات هم لطف است.

وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ‏: و از بنى- به فرعون و هامان و لشكريانشان همان چيزى را نشان ميدهيم كه از آن مى‏ترسيدند يعنى زوال ملك فرعون بدست يكى از مردان اسرائيلى.

ضحاك گويد: فرعون 400 سال زندگى كرد و مردى كوتاه و فربه بود و اول كسى بود كه به موهاى خود رنگ گذاشت. موسى هم 120 سال عمر كرد.

 

 

[سوره القصص (28): آيات 7 تا 10]

وَ أَوْحَيْنا إِلى‏ أُمِّ مُوسى‏ أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَ لا تَخافِي وَ لا تَحْزَنِي إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ (7) فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً إِنَّ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما كانُوا خاطِئِينَ (8) وَ قالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَيْنٍ لِي وَ لَكَ لا تَقْتُلُوهُ عَسى‏ أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ (9) وَ أَصْبَحَ فُؤادُ أُمِّ مُوسى‏ فارِغاً إِنْ كادَتْ لَتُبْدِي بِهِ لَوْ لا أَنْ رَبَطْنا عَلى‏ قَلْبِها لِتَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ (10)

 

 

ترجمه:

به مادر موسى وحى كرديم كه موسى را شير ده و چون بر او ترسيدى بدريايش بيفكن و نترس و غمگين مباش كه او را بتو برگردانده، از پيامبرانش ميگردانيم.

خاندان فرعون او را گرفتند تا عاقبت دشمن و مايه غم آنها گردد. فرعون و هامان و سپاهيانشان از خطاكاران بودند. زن فرعون گفت: روشنى چشم من و تو باشد. او رانكشيد. شايد ما را نفع بخشد يا او را بفرزندى بگيريم. و حال آنكه نميدانستند.

قلب مادر موسى از همه چيز فارغ بود و نزديك بود كه اگر براى اينكه از مؤمنين باشد، صبر بر دلش نمى ‏نهاديم، آشكارش سازد.

 

 

قرائت:

حزنا: كوفيان بجز عاصم «حزْن» خوانده ‏اند و هر دو بيك معنى است.

 

 

اعراب:

خفت: مفعول اين فعل محذوف است به تقدير «احداً»

قُرَّتُ عَيْنٍ لِي‏: خبر مبتداء محذوف: «هو» وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ‏: حال.

 

 

مقصود:

سپس خداوند بيان ميكند كه چگونه فرعون و قومش را هلاك كرد تا دليل باشد بر كمال قدرت و حكمتش. مى ‏فرمايد:

وَ أَوْحَيْنا إِلى‏ أُمِّ مُوسى‏ أَنْ أَرْضِعِيهِ‏: بمادر موسى الهام كرديم و بدلش انداختيم كه طفل را تا نترسيده ‏اى شير ده.

در اينجا تعبير بوحى دارد و اين وحى نه وحيى است كه به انبياء مى‏شود. برخى گفته ‏اند: جبرئيل بر مادر موسى نازل شد. برخى گفته‏اند: خواب ديد و علماء بنى- اسرائيل خوابش را تعبير كردند.

فَإِذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِ‏: و هنگامى كه ترسيدى مأمورين فرعون بچه را بكشند، او را بدرياى نيل بيفكن.

وَ لا تَخافِي وَ لا تَحْزَنِي إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ‏: از مردان او نترس و از دورى او محزون مباش كه ما بزودى او را تندرست بتو بر ميگردانيم و او را يكى از پيامبران خواهيم ساخت.

در اين آيه، دو امر و دو نهى و دو خبر و دو بشارت است.

نقل شده است كه شخصى اشعارى از يك زن باديه ‏نشين شنيد كه بسيار فصيح بود.

گفت: چقدر فصيح هستى! گفت: فصاحت مخصوص خداوند است و همين آيه را خواند و نكات آن را توضيح داد.

وهب مى‏گويد: هنگامى كه مادر موسى باردار بود حملش را پوشيده داشت و هيچكس از حال او مطلع نشد و اين كار خدا بود. زيرا ميخواست با اين طفل بر سر قوم بنى اسرائيل منت گذارد. در آن سالى كه موسى ميخواست تولد شود، فرعون قابله‏ ها را حاضر كرد و به آنها دستور داد كه زنان را بدقت تفتيش كنند. مادر موسى در همين موقع بموسى حامله شد ولى شكمش بر نيامد و رنگش تغيير نكرد و شيرش ظاهر نشد و قابله ‏ها كارى به او نداشتند. شبى كه موسى بدنيا آمد، هيچكس پهلوى مادرش نبود. قابله‏ اى هم نداشت. تنها خواهر موسى- مريم- در آنجا حاضر بود.

در اين وقت خداوند دستور داد كه فرزند خود را شير دهد. مدت سه ماه او را شير داد.

بطورى كه كسى صداى گريه او را نميشنيد و هيچ حركتى از طفل سر نميزد. هنگامى كه از گرفتارى بچه ترسيد، صندوقى ساخت و براى طفل در آن جايى درست كرد و طفل را به امر خدا در آن نهاد و شبانه بدريا انداخت.

ابن عباس مى‏گويد: وقتى كه تولد موسى نزديك شد، قابله‏اى كه مأمور وى بود آمد و كمك كرد تا طفل بدنيا آمد. قابله در جبين طفل نورى ديد كه اندامش را لرزاند و محبت طفل در دلش جاى گرفت. سپس بمادر موسى گفت: آمدم كه نوزاد ترا بكشم ولى احساس ميكنم كه چنان او را دوست ميدارم كه احدى را اينطور دوست نداشته‏ ام. او را حفظ كن. هنگامى كه قابله رفت، جاسوسان متوجه شدند و آمدند كه داخل خانه شوند، خواهر موسى بمادر اطلاع داد، مادر، طفل را در خرقه‏اى پيچيد و در تنور انداخت. آنها وارد شدند و تنور را روشن و رنگ صورت مادر موسى را تغيير نيافته و پستان او را بى ‏شير ديدند. از خانه خارج شدند. مادر بر سر تنور آمد. خداوند آتش را بر موسى سرد و سلامت كرده بود. اما- مادر چون ميديد كه فرعون در جستجوى اطفال كوشش فراوان دارد ترسيد و به نجارى سفارش كرد كه برايش صندوق بسازد. نجار سؤال كرد كه صندوق براى چه ميخواهد؟ مادر موسى‏ چون از دروغ خوشش نمى‏آمد، گفت: بچه ‏اى دارم كه ميخواهم در آن مخفى كنم.

نجار تابوت را ساخت و به او فروخت، سپس رفت تا مأمورين را از وجود طفل مطلع سازد. ولى نتوانست با آنها تكلم كند. برگشت و شروع به كار كرد و زبانش باز شد.

دو باره رفت كه گزارش دهد، باز هم زبانش بند آمد. تا سه مرتبه اين وضع تكرار شد و فهميد كه يك قضيه غير عادى است و دست خدا در كار است.

فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ‏: بچه بدريا انداخته شد و خاندان فرعون او را يافتند و از دريا گرفتند.

لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً: سرانجام اين طفل موجب اندوه آنها شد و بدشمنى آنها برخاست.

إِنَّ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما كانُوا خاطِئِينَ‏: فرعون و هامان و سپاهيان ايشان مردمى خطاكار و معصيتكار بودند.

داستان از اينقرار است كه رود نيل صندوق حامل موسى را به جايى آورد كه فرعون و زنش زندگى ميكردند. فرعون دستور داد كه بچه را بياورند. آسيه دختر مزاحم در را گشود. همين كه بچه را ديد، خداوند محبتش را در دلش انداخت.

آسيه زنى بود از بنى اسرائيل كه از زيبا رويان و پيامبر زادگان بود. به مؤمنين رحم ميكرد و به آنها صدقه ميداد، همين كه چشم فرعون بموسى افتاد، خشمگين شد و گفت: چطور اين طفل از مرگ نجات يافته است. آسيه گفت: اين طفل بيش از يك سال دارد. تو دستور داده‏اى كه بچه‏ هاى امسال را بكشند. بگذارش تا روشنى چشم ما باشد. چنان كه خداوند مى‏فرمايد:

وَ قالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَيْنٍ لِي وَ لَكَ لا تَقْتُلُوهُ عَسى‏ أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً: زن فرعون گفت: روشنى چشم من و تو باشد. او را نكش. شايد بما نفع دهد يا او را بفرزندى بگيريم.

علت اينكه زن فرعون چنين حرفى زد اين بود كه فرعون فرزند نداشت و ميخواست از اين راه او را به طمع اندازد.

ابن عباس گويد: هنگامى كه اطرافيان فرعون از موسى اطلاع يافتند، آمدند كه او را بكشند. آسيه آنها را منع كرد و بفرعون گفت: نكشيدش تا قرة العين ما باشد. فرعون به او گفت: قرة العين تو باشد نه من.

پيامبر گرامى اسلام فرمود: سوگند به آن كسى كه به او سوگند ميخورند كه اگر فرعون نيز موسى را همچون آسيه قرة العين خود شناخته بود، خداوند او را هدايت مى‏كرد. هم چنان كه زنش را هدايت كرد. لكن فرعون از جهت شقاوتش امتناع كرد كه موسى را قرة العين خود بداند.

وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ‏: فرعون و قومش خبر نداشتند كه سرانجام بدست همين طفل هلاك خواهند شد.

برخى گويند: يعنى نميدانستند كه آنچه بدنبالش مى‏ گشتند كه او را بكشند همين است.

وَ أَصْبَحَ فُؤادُ أُمِّ مُوسى‏ فارِغاً: قلب مادر موسى از همه چيز آسوده بود جز از خيال موسى.

برخى گويند: يعنى قلبش از غم و اندوه موسى آسوده بود. زيرا اطمينان داشت كه پسرش نجات مى‏ يابد و وعده خداوند حق است.

برخى گويند: يعنى وعده خدا را فراموش كرده بود[2].

إِنْ كادَتْ لَتُبْدِي بِهِ لَوْ لا أَنْ رَبَطْنا عَلى‏ قَلْبِها: اگر ما دل مادر موسى را به صبر و يقين تقويت نكرده بوديم، نزديك بود كه از شدت غم ناله خود را بياد فرزند بلند كند. برخى گويند: يعنى از مشاهده منظره غرق شدن طفل نزديك بود كه ناله بر آورد. ولى ما دلش را به صبر تقويت كرديم. برخى گويند: يعنى اگر قلبش را تقويت نكرده بوديم نزديك بود هنگامى كه فرعون او را براى شير دادن موسى احضار كرد، بگويد: من مادر او هستم. زيرا سخت خوشحال شده بود.

برخى گويند:نزديك بود وحى را آشكار سازد.

لِتَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ‏: علت اينكه قلب او را به نيروى صبر تقويت كرديم اين بود كه ميخواستيم از افراد مؤمن باشد، وعده ما را تصديق كند و بوحى و سخن ما اعتماد داشته باشد.

 

 

[سوره القصص (28): آيات 11 تا 15]

وَ قالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّيهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ (11) وَ حَرَّمْنا عَلَيْهِ الْمَراضِعَ مِنْ قَبْلُ فَقالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى‏ أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَ هُمْ لَهُ ناصِحُونَ (12) فَرَدَدْناهُ إِلى‏ أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ وَ لِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ (13) وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوى‏ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (14) وَ دَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلى‏ حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِها فَوَجَدَ فِيها رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شِيعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسى‏ فَقَضى‏ عَلَيْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ (15)

 

 

ترجمه:

مادر موسى بخواهر موسى گفت: او را دنبال كن و او را از دور مى‏ ديد و آنها نميدانستند. و زنان شيرده را از پيش بر او حرام كرده بوديم. خواهر موسى گفت: آيا شما را به خانواده‏اى كه او را براى شما تكفل كند دلالت كنم؟ و آنها دلشان بحال موسى مى‏ سوخت. موسى را بمادرش برگردانديم تا چشمش روشن گردد و محزون نشود و بداند كه وعده خدا حق است ولى بيشتر آنها نميدانند، و چون به حد رشد رسيد و كمال يافت حكمت و دانش به او داديم و نيكوكاران را اينطور پاداش ميدهيم.

و هنگامى كه اهل شهر غفلت داشتند وارد شهر شد و دو مرد را كه يكى از دوستان و يكى از دشمنانش بود در حال نبرد ديد و آنكه از دوستانش بود بر آنكه از دشمنانش بود از وى كمك خواست. موسى بر سينه‏ اش كوبيد و كارش را ساخت. گفت: اين از عمل شيطان است كه او دشمنى آشكار است.

 

 

لغت:

قص: دنبال كردن.

بصرت به عن جنب: او را از دور ميديد.

مراضع: جمع مرضعه، زنان شيرده.

نصح: عملى را از روى خلوص انجام دادن. ضد غش (خيانت).

وكز: دور كردن و بقولى مشت زدن.

 

 

اعراب:

عَنْ جُنُبٍ‏: حال.

هذا مِنْ شِيعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ‏: اين دو جمله در محل نصب و صفت «رجلين» مى‏باشند.

 

 

مقصود:

سپس خداوند به بيان اين مى‏پردازد كه چگونه دل فرعون را نرم و رام كرد تا به تربيت موسى پردازد. مى‏فرمايد:

وَ قالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّيهِ‏: مادر موسى بدختر خويش گفت: از دنبال موسى برو و از حال او كسب اطلاع كن.

فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ‏: خواهر موسى از دنبال موسى رفت. مشاهده كرد كه خاندان فرعون صندوق را از آب گرفته و موسى را از درون آن بيرون آورده ‏اند و او از دور بتماشا پرداخت.

اين جمله كوتاه با همه اختصارى كه دارد تمام مطالب بالا را افاده ميكند و از معجزات قرآن است.

وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ‏: ولى فرعونيان نمى‏ دانستند كه او خواهر موسى است.

برخى گويند: يعنى نمى ‏دانستند كه وى براى كسب اطلاع از حال موسى آمده است.

اين جمله در آيه (10) هم آمده بود. شايد منظور از تكرار آن است كه ميخواهد بفهماند اگر فرعون خدا بود، بايد از اين امور آگاه باشد.

وَ حَرَّمْنا عَلَيْهِ الْمَراضِعَ مِنْ قَبْلُ‏: هر زن شيردهى آوردند، پستانش را نگرفت.

زيرا خداوند از پيش او را از خوردن شير اين زنها منع كرده، بغض آنها را در دلش انداخته بود. تحريم در اينجا به معنى منع است نه نهى از فعل. چنان كه امرء القيس گويد:

جالت لتصرعنى فقلت لها اقصرى‏ انى امرء صرعى عليك حرام‏

حركت كرد كه مرا بر زمين بزند. به او گفتم: خوددارى كن كه من مردى هستم كه زمين زدن من بر تو حرام (ممنوع) است.

فَقالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى‏ أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ‏: خواهر موسى به آنها گفت:

ميخواهيد شما را به خانواده‏اى دلالت كنم كه تكفل و تربيت او را براى شما بر عهده گيرد؟

اين جمله دلالت دارد بر اينكه خداوند محبت موسى را در دل فرعون افكنده بود. بخاطر محبت شديدى كه بموسى پيدا كرده بود زنان شيرده را حاضر كرد.

ولى موسى پستان هيچ زنى نگرفت. وقتى خواهر موسى بى‏ تابى و محبت و دلسوزى آنها را مشاهده كرد، گفت: خانواده ‏اى سراغ دارم كه با كمال محبت و دلسوزى اين طفل را تربيت و بزرگ مى ‏كنند.

وَ هُمْ لَهُ ناصِحُونَ‏: قوم فرعون دلشان براى طفل مى ‏سوخت و همه نوع تلاش براى نجات طفل كرده بودند.

برخى گويند: وقتى خواهر موسى چنين گفت، هامان گفت: اين زن او را مى‏شناسد و ميداند كه از چه خانواده‏اى است؟ خواهر موسى گفت: منظورم اين بود كه اين خانواده دوستان و خدمتگزاران فرعونند.

فَرَدَدْناهُ إِلى‏ أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ‏: موسى را بمادرش برگردانديم تا چشمش روشن شود و غم نخورد.

در اينوقت خواهر موسى نزد مادر آمده، او را نزد فرعون برد. موسى بوى آشنا بمشامش خورد. دانست كه مادر است. پستانش را گرفت و شيرش را نوشيد و آرام شد.

گويند: فرعون به او گفت: چرا اين طفل فقط پستان ترا گرفت؟ جواب داد:

بخاطر اينكه من زنى خوشبو بوده داراى شيرى پاك هستم. هر بچه‏ اى بياورند شير مرا مى‏خورد. فرعون خوشحال شد.

وَ لِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌ‏: تا مادر موسى بداند كه وعده خدا حق است. مقصود همان وعده‏اى است كه در آيه 7 ذكر شده است.

وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ‏: ولى بيشتر آنها نمى‏دانستند كه خداوند به وعده خود جامه عمل پوشيده است.

وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوى‏ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً: همين كه موسى رشد كرد، و عقلش كامل شد، او را به حكمت و دانش برترى بخشيديم. برخى گفته‏اند: يعنى هنگامى كه به سن 40 ساله رسيد. بنا بر اين موسى پيش از آنكه به نبوت برگزيده شود داراى حكمت و دانش بود. برخى گويند: منظور از حكمت و دانشى كه به او داده‏ شده، همان مقام نبوت است.

وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ‏: نيكوكاران را اين چنين پاداش ميدهيم (تفسير اين قسمت در سوره يوسف گذشت) وَ دَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلى‏ حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِها: در موقع ظهر كه مردم استراحت كرده بودند موسى وارد شهر شد.

برخى گفته‏ اند: اين شهر در دو فرسخى مصر بود. برخى گفته ‏اند: شب هنگام بعد از نماز مغرب و عشاء وارد شهر شد. برخى گفته‏ اند: روز عيدى بود و مردم سرگرم بازيها و جشنهاى خود بودند.

در باره اينكه چرا وارد شهر شد، اختلاف است: برخى گويند: موسى در جمع سواران موكب فرعون حركت ميكرد. روزى به او خبر دادند كه فرعون و موكبش حركت كرده ‏اند. موسى هم سوار شد و بدنبالشان حركت كرد، همين كه موقع خواب نيمروز شد، به شهر آمد كه استراحت كند.

برخى گويند: بنى اسرائيل جمع مى ‏شدند و سخن موسى را گوش ميدادند.

هنگامى كه موسى به حد رشد رسيد با قوم فرعون به مخالفت پرداخت. اين خبر در همه جا پخش شد و او را ترساندند. موسى هر وقت داخل شهر مى‏ شد، ترسان بود.از اينرو وقتى داخل شد كه كسى نفهمد.

برخى گويند: فرعون دستور داده بود كه موسى را اخراج كنند. از اينرو موسى طورى وارد شهر مى‏ شود كه كسى نفهمد.

فَوَجَدَ فِيها رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شِيعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ‏: در همين موقع بدو مرد برخورد كه يكى از آنها اسرائيلى و ديگرى قبطى بود و با يكديگر نبرد مى ‏كردند و مرد قبطى ميخواست اسرائيلى را مجبور كند كه هيزم به آشپزخانه فرعون برد.

برخى گويند: يكى از آنها ديندار و ديگرى كافر بود.

فَاسْتَغاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ‏: مردى كه دوست موسى‏ بود از موسى كمك خواست تا دشمن را مغلوب سازد.

ابو بصير از امام صادق (ع) روايت كرده است كه: نام شما براى شما مبارك باشد.

گفتم: چه نامى؟ فرمود: شيعه! مگر نشنيده‏اى كه خداوند مى‏فرمايد: «فَاسْتَغاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ».

فَوَكَزَهُ مُوسى‏ فَقَضى‏ عَلَيْهِ‏: موسى مشتى بر سينه ‏اش زد و كار او را يكسره كرد. برخى گفته ‏اند: عصائى به او زد.

قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ‏: و گفت: اين كار از شيطان بود كه مرا بخشم آورد.

و باعث شد كه مردى را بكشم.

حسن گويد: در آن موقع كشتن كافر روا نبود. زيرا تكليف خوددارى از جنگ بود.

برخى گفته ‏اند: يعنى كارى كه به سبب آن قتل واقع شد از عمل شيطان بود.[3] سيد مرتضى دو وجه ديگر ذكر كرده است: 1- قتل او بدست من سبب شد كه او از ثواب محروم گردد و اين از عمل شيطان است. زيرا بهتر بود كه فعلا زنده بماند شايد از فرصت استفاده ميكرد پس موسى فعل مستحبى را ترك كرده است.

2- مقصود اين است كه كار مقتول از عمل شيطان بود. يعنى او مخالف خدا و مستحق قتل بود. سپس بوصف شيطان پرداخته، مى‏گويد:

إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ‏: شيطان دشمن بنى آدم و آشكارا گمراه كننده ايشان است.

پرسش:

آن مرد يا سزاوار قتل بود يا نبود؟ اگر سزاوار نبود، از نظر شما روا نيست انبياء پيش از نبوت يا بعد از آن مرتكب كار خلاف شوند و اگر سزاوار بود، چراموسى از اين كار پشيمان شد و استغفار كرد؟

پاسخ:

اين قتل بمنظور نجات مؤمنى از شر ظالمى انجام شد و بخودى خود مقصود نبود. بديهى است كه چنين قتلى قبيح نيست. زيرا جنبه دفاعى دارد و فرقى نيست ميان اينكه قاتل از خود دفاع كند يا از ديگرى، اما در باره ندامت و استغفار موسى بعدا سخن خواهيم گفت.

 

 

[سوره القصص (28): آيات 16 تا 20]

قالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (16) قالَ رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيراً لِلْمُجْرِمِينَ (17) فَأَصْبَحَ فِي الْمَدِينَةِ خائِفاً يَتَرَقَّبُ فَإِذَا الَّذِي اسْتَنْصَرَهُ بِالْأَمْسِ يَسْتَصْرِخُهُ قالَ لَهُ مُوسى‏ إِنَّكَ لَغَوِيٌّ مُبِينٌ (18) فَلَمَّا أَنْ أَرادَ أَنْ يَبْطِشَ بِالَّذِي هُوَ عَدُوٌّ لَهُما قالَ يا مُوسى‏ أَ تُرِيدُ أَنْ تَقْتُلَنِي كَما قَتَلْتَ نَفْساً بِالْأَمْسِ إِنْ تُرِيدُ إِلاَّ أَنْ تَكُونَ جَبَّاراً فِي الْأَرْضِ وَ ما تُرِيدُ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْمُصْلِحِينَ (19) وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعى‏ قالَ يا مُوسى‏ إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ (20)

 

 

ترجمه:

گفت: خدايا بخود ظلم كردم. مرا ببخشاى و خدا او را بخشود كه او غفور و رحيم است. گفت: خدايا سوگند به آنچه بمن انعام كردى كه هرگز پشتيبان مجرمين نخواهم بود. موسى در شهر هم چنان در انتظار به سر مى‏برد. تا اينكه باز همان مرد اسرائيلى كه روز پيش از او كمك خواسته بود، از او كمك خواست. موسى به او گفت:

تو آدم گمراهى هستى. همين كه خواست دشمن را دور كند، گفت: اى موسى ميخواهى همانطورى كه ديروز شخصى را كشتى امروز هم مرا بكشى. تو نميخواهى مگر اينكه در روى زمين از جباران باشى و نميخواهى كه از مصلحين باشى. مردى با شتاب از نقطه دور دست شهر آمده، گفت: اى موسى، اشراف فرعونى ميخواهند ترا بكشند.

خارج شو كه من از دوستان مخلص توام.

 

 

لغت:

ترقب: انتظار.

استصراخ: كمك خواستن.

ايتمار: مشورت.

 

 

اعراب:

بِما أَنْعَمْتَ‏: باء حرف قسم و جواب قسم «فلن اكون» أَنْ أَرادَ أَنْ‏: «ان» اول زائده و دوم مصدريه است.

لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ‏: «لك» متعلق به محذوف است كه بوسيله «الناصحين» تفسير شده و بخود آن متعلق نيست. زيرا ما بعد «ال» موصوله در ما قبل آن عمل نميكند.

 

 

مقصود:

اكنون به بيان اين مطلب مى‏پردازد كه موسى پس از قتل قبطى پشيمان شد.

قالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي‏: موسى گفت: خدايا من با اين قتل به خودم ظلم كردم. زيرا اگر بدانند مرا ميكشند.

مرحوم سيد مرتضى ميگويد: اين اعتراف در پيشگاه خدا از اين جهت است كه از او ترك اولايى سرزده و عمل مستحبى را ترك كرده است.

فَاغْفِرْ لِي‏: خدايا مرا بيامرز. نظير قول موسى، قول حضرت آدم است كه پس از خوردن شجره ممنوعه كه آنهم ترك مستحبى كرده بود، مى‏گويد: «رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ» (خدايا، بخود ظلم كرديم و اگر ما را نيامرزى و بما رحم نكنى از زيانكاران خواهيم بود: اعراف 23) مرا بيامرز، يعنى توبه و استغفارم را قبول كن. پس قبول توبه و استغفار، غفران ناميده شده است.

فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ‏: خداوند موسى را بخشود و او نسبت به بندگان خود آمرزگار و بخشنده نعمت است.

قالَ رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيراً لِلْمُجْرِمِينَ‏: موسى گفت:

خدايا با آمرزش خود و دفع بلاى دشمنان، نعمتى بمن عطا كرده‏اى كه بدان سوگند ياد ميكنم كه هرگز پشتيبان مجرمين نباشم.

از اين آيه استفاده ميشود كه پشتيبانى مجرمين، جرم و معصيت و پشتيبانى مؤمنين طاعت و عبادت است، موسى هر كه را كه بظاهر اهل ايمان بود كمك ميكرد و هر كه را كه بظاهر اهل كفر بود مخالفت ميكرد.

در روايت است كه از عطاء بن ابى رياح پرسيدند: فلانى براى فلانى نويسندگى ميكند و دخل و خرج او به اندازه همان اجرتى است كه از وى ميگيرد. اگر بگيرد، بى نياز است و اگر نگيرد، خودش و عائله‏ اش دچار فقر شديد مى‏شوند. عطاء گفت:

آيا قول آن مرد صالح (موسى) را نشنيده‏اى: «رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيراً لِلْمُجْرِمِينَ».

فَأَصْبَحَ‏ فِي الْمَدِينَةِ خائِفاً يَتَرَقَّبُ‏: روز ديگر موسى در شهر ماند و از كشتن قبطى بيمناك بود و منتظر بود كه اخبار را در مورد اين قتل بدست آورد. يعنى از فرعون و قومش مى ‏ترسيد كه متوجه شوند موسى قاتل قبطى است. از اينرو تجسس ميكرد تا ببيند آنها چه عكس العملى نشان ميدهند؟

فَإِذَا الَّذِي اسْتَنْصَرَهُ بِالْأَمْسِ يَسْتَصْرِخُهُ‏: در همين موقع همان اسرائيلى كه روز پيش از موسى كمك خواسته بود، با مرد ديگرى درگيرى پيدا كرد و از موسى‏ براى نجات از شر او كمك طلبيد.

ابن عباس مى‏گويد: همين كه قتل قبطى فاش شد، قبطيان به فرعون گفتند:

بنى اسرائيل يكى از مردان ما را كشته ‏اند، فرعون گفت: قاتل او را مى‏شناسيد و كسى داريد كه شهادت دهد؟ گفتند: نه. به آنها دستور داد كه به جستجو پردازند. در همان وقتى كه جستجو ميكردند، موسى در حين عبور، به آن اسرائيلى برخورد و اسرائيلى از وى كمك خواست.

قالَ لَهُ مُوسى‏ إِنَّكَ لَغَوِيٌّ مُبِينٌ‏: موسى به او گفت: تو آشكارا گرفتار گمراهى هستى. زيرا ديروز با آن مرد جنگيدى و امروز با اين مرد.

مقصود گمراهى از حيث دين نيست، بلكه مقصود اين است كه جنگ كردن با قوم فرعون كه جمعيتشان زياد است، گمراهى است و از روى صواب نيست.

فَلَمَّا أَنْ أَرادَ أَنْ يَبْطِشَ بِالَّذِي هُوَ عَدُوٌّ لَهُما قالَ يا مُوسى‏ أَ تُرِيدُ أَنْ تَقْتُلَنِي كَما قَتَلْتَ نَفْساً بِالْأَمْسِ‏: سرانجام موسى دلش به حال آن مرد اسرائيلى سوخت و تصميم گرفت كه شر دشمن را كوتاه كند. اما مرد اسرائيلى تصور كرد كه موسى ميخواهد بكمك قبطى بشتابد. زيرا قبلا به او اعتراض كرده بود كه دچار گمراهى است. از اينرو گفت: همانطورى كه ديروز يك نفر را كشتى، امروز هم ميخواهى مرا بكشى؟

حسن مى‏گويد: اين مطلب را همان قبطى گفت، زيرا قتل آن مرد شهرت پيدا كرده بود و ميدانست كه بدست بنى اسرائيل كشته شده است.

إِنْ تُرِيدُ إِلَّا أَنْ تَكُونَ جَبَّاراً فِي الْأَرْضِ‏: تصميم تو اين است كه در روى زمين به قتل و ستم پردازى.

عكرمه و شعبى گويند: هر كس دو نفر را به ناحق بكشد، جبار است.

وَ ما تُرِيدُ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْمُصْلِحِينَ‏: تو نميخواهى از اصلاح كنندگان باشى.

همين كه اسرائيلى اين مطلب را گفت، قبطى دانست كه موسى قاتل است، نزد فرعون رفت و او را مطلع ساخت. فرعون مأمورين را بطلب موسى فرستاد و دستور قتلش داد.

وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعى‏: مردى از آخر شهر از راهى نزديكتر پيش از رسيدن مأمورين با شتاب و عجله خود را به موسى رسانده، او را از تصميم قبطيان آگاه كرد. گويند: اين مرد مؤمن آل فرعون حزقيل بود. برخى گفته‏اند:

نامش شمعون و برخى گفته‏اند: نامش سمعان بود.

قالَ يا مُوسى‏ إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ‏:

به موسى گفت: اشراف فرعونى تصميم گرفته ‏اند ترا بكشند. از سرزمين مصر خارج شو كه من از خير خواهان و دوستان تو هستم.

 

 

[سوره القصص (28): آيات 21 تا 25]

فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (21) وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى‏ رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ (22) وَ لَمَّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النَّاسِ يَسْقُونَ وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَيْنِ تَذُودانِ قالَ ما خَطْبُكُما قالَتا لا نَسْقِي حَتَّى يُصْدِرَ الرِّعاءُ وَ أَبُونا شَيْخٌ كَبِيرٌ (23) فَسَقى‏ لَهُما ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ فَقالَ رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ (24) فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشِي عَلَى اسْتِحْياءٍ قالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ ما سَقَيْتَ لَنا فَلَمَّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قالَ لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (25)

 

 

ترجمه:

موسى ترسناك از شهر خارج شد و منتظر بود كه او را بگيرند. گفت: خدايا مرا از مردم ستمكار نجات ده. و چون متوجه مدين شد، گفت: اميد است كه خداوند مرا به راه درست هدايت كند و چون بر سر چاه مدين رسيد، مردمى يافت كه حيوانات خود را آب ميدادند و در كنار آنها دو زن ديد كه گوسفندان خود را از نزديك شدن به آب باز ميداشتند. موسى به آنها گفت: چرا از دادن آب به گوسفندانتان خوددارى ميكنيد؟ گفتند: گوسفندانمان را آب نميدهيم تا چوپانان بروند. و پدرمان پير سالخوردى است. موسى گوسفندانشان را آب داد. سپس به سايه رفته، گفت: خدايا به خيرى كه بر من نازل كرده ‏اى محتاجم. يكى از زنان كه با شرم و حيا حركت ميكرد، نزد موسى آمده، گفت: پدرم ترا ميخواهد تا مزد اينكه بگوسفندان ما آب دادى بتو بدهد. هنگامى كه نزد او رفت و سر گذشت خود را براى او شرح داد، گفت: نترس. از قوم ستمكار نجات يافته‏ اى.

 

 

قرائت:

يصدر: ابو جعفر و ابو عمرو و ابن عامر بفتح ياء و ضم دال خوانده‏اند و ديگران از باب افعال. بنا بر اول مقصود اين است كه چوپانان بروند و بنا بر دوم مقصود اين است كه چوپانان گوسفندان خود را ببرند و بنا بر اين مفعول حذف شده است.

 

 

لغت:

تلقاء شى‏ء: جانب و طرف شى‏ء.

سواء السبيل: وسط طريق.

تذودان: منع مى‏كردند، زجاج گويد: اين كلمه در مورد شتر و گوسفند بكار مى‏رود نه انسان. اما صحيح نيست زيرا استعمالاتى هست كه خلاف آن را ثابت مى‏كند.

خطب: امر مهم.

رعاء: جمع «راعى» چوپانان.

 

 

اعراب:

تلقاء: ظرف مكان.

لا نَسْقِي‏: دو مفعول اين فعل حذف شده. يعنى: «لا نسقى الغنم الماء». همچنين:

«فَسَقى‏ لَهُما».

لِما أَنْزَلْتَ‏: جار و مجرور متعلق به «فقير» است.

تمشى: حال.

عَلَى اسْتِحْياءٍ: حال.

قالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ …: اين جمله بدل از «فَجاءَتْهُ إِحْداهُما …» يا حال است به تقدير «قد» و عامل آن «جاءت» يا «تمشى» است.

 

 

مقصود:

سپس در باره رفتن موسى به مدين مى‏فرمايد:

فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ‏: موسى از شهر فرعون خارج شد در حالى كه مى‏ترسيد گرفتار و كشته شود و همچنين منتظر بود كه مأمورين سر رسند.

قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ‏: گفت: خدايا مرا از شر ظالمان نجات ده.

ابن عباس گويد: موسى بسوى مدين شتافت در حالى كه راه را آشنا نبود و فقط با اميد و حسن ظن به خداى خويش حركت ميكرد و دعايش اين بود كه: «رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ». برخى گفته‏اند: اين فرارى بى‏پناه در راه مدين نه توشه‏اى با خود داشت و نه آبى. از گياه صحرا ميخورد و مى‏رفت تا خود را به آب مدين رسانيد.

وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى‏ رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ‏: هنگامى كه متوجه سمت مدين كه تا مصر هشت روز راه بود، گرديد، راه را نمى‏شناخت. از اينرو گفت: اميد است كه خدايم مرا به راه صحيح هدايت كند و از سرگردانى و گم گشتن در بيابانها حفظ فرمايد.

برخى گفته ‏اند: خودش هم نميدانست كجا مى ‏رود. راهى كه منتهى بمدين مى ‏شد در پيش گرفت و رفت.

عكرمه گويد: چهار راه در برابر موسى بود و نميدانست كه از كداميك برود.

از اينرو خود را بخدا سپرد تا راهى كه او را بمقصد نجات برساند در پيش پايش قرار دهد. خداوند هم دعايش را مستجاب و راهنماييش كرد.

برخى گويند: فرشته ‏اى كه سوار اسب بود و بزغاله ‏اى با خود داشت آمد و او را به مدين برد. سعيد بن جبير گويد: پاهايش برهنه بود و بمدين نرسيد تا پوست پاهايش افتاد.

وَ لَمَّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النَّاسِ يَسْقُونَ‏: و چون به آب مدين رسيد، جماعتى از شبانان ديد كه مشغول آب دادن گوسفندان خود بودند.

وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَيْنِ تَذُودانِ‏: و در كنار آنها دو زن ديد كه گوسفندان خود را از نزديك شدن به آب منع ميكردند.

برخى گويند: يعنى مردم را از نزديك شدن بگوسفندان منع مى ‏كردند.

برخى گويند: يعنى گوسفندان خود را از مخلوط شدن با گوسفندان ديگران منع ميكردند.

قالَ ما خَطْبُكُما: موسى از آنها پرسيد: چرا گوسفندان خود را آب نميدهيد؟

قالَتا لا نَسْقِي حَتَّى يُصْدِرَ الرِّعاءُ: گفتند: صبر مى‏كنيم تا مردم بروند و اينجا خلوت شود. زيرا ما قدرت آب كشيدن نداريم. وقتى كه مردم رفتند آبهاى باقيمانده در حوض را به گوسفندان خود ميدهيم.

وَ أَبُونا شَيْخٌ كَبِيرٌ: پدر ما پير است و نميتواند گوسفندان را آب دهد.

بدينجهت ما ناچاريم خودمان گوسفندانمان را آب دهيم. مقصودشان اين بود كه موسى آنها را كمك دهد.

برخى گفته‏اند: مقصودشان اين بود كه عذر خود را كه بدون محرم بيرون آمده بودند بموسى بفهمانند.

فَسَقى‏ لَهُما: موسى گوسفندان آنها را آب داد. يعنى مردان را كنار زد تا بتواند گوسفندان زنها را آب دهد.

برخى گفته‏اند: سنگى از روى چاهى برداشت و دلوى از آنها گرفت و به آب دادن گوسفندان ايشان پرداخت. اين سنگ را ده نفر مى ‏توانستند حركت دهند.

دلوى هم كه به او دادند، اينقدر سنگين بود كه كشيدن آن از چاه، كار ده نفر بود.

ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِ‏: آن گاه براى خنك شدن و استراحت كردن با حال گرسنگى به سايه درختى پناه برد.

فَقالَ رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ: گفت: خدايا به خيرى كه بر من نازل كنى محتاجم.

ابن عباس گويد: پيغمبر خدا درخواست تكه نانى از خدا ميكرد.

على (ع) مى‏فرمايد: نانى از خدا مسألت ميكرد كه بخورد. زيرا از گياه بيابان چندان خورده بود كه سبزى آن از فرط لاغرى از پوست شكمش پيدا بود.

زنها پيش پدر خود رفتند و چون نسبت به روزهاى ديگر خيلى زود برگشته بودند، از كار آنها تعجب كرد و آنها جريان را به اطلاعش رسانيدند. يكى از آنها دستور داد كه موسى را نزد او ببرد. دختر بزرگتر آمد تا موسى را نزد پدر ببرد.

چنان كه مى‏فرمايد:

فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشِي عَلَى اسْتِحْياءٍ: يكى از آنها به رسم زنان با شرم و حيا نزد موسى آمد. برخى گفته‏اند: صورت خود را به آستينش پوشيده بود. برخى گفته‏اند: خوش نداشت كه جلو مردى راه برود و با مردى تكلم كند، برخى گفته‏اند:

يعنى از بيراهه مى‏رفت.

قالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ ما سَقَيْتَ لَنا: بموسى گفت: پدرم ترا ميخواهد تا مزد آب دادن گوسفندانمان را بتو بدهد.

بيشتر مفسرين معتقدند كه پدرش شعيب است. وهب و سعيد بن جبير معتقدند كه او يثرون برادرزاده شعيب است. شعيب بعد از آنكه كور شده بود جان سپرده و ميان مقام و زمزم بخاك سپرده شده بود. برخى گفته‏اند: يثروب است. برخى گفته‏اند: يثروب نام اصلى شعيب است، زيرا شعيب نامى عربى است.

ابو حازم ميگويد: وقتى وى بموسى گفت كه پدرم ميخواهد مزد ترا بدهد، موسى خوشش نيامد و ميخواست با او نرود ولى چاره‏اى نداشت. زيرا آن بيابان حيوانات درنده داشت. ناچار موسى با او براه افتاد. باد لباسهاى دختر شعيب را حركت ميداد و بدنش را ظاهر ميكرد. موسى گاهى از او اعراض ميكرد و گاهى چشم خود را فرو مى‏نهاد. سرانجام به او گفت: اى كنيز خدا، عقب بيفت و جهت را به من نشان ده. هنگامى كه نزد شعيب آمد، موقع خوردن شام بود. شعيب به او گفت:

جوان، بنشين و شام بخور. موسى گفت: بخدا پناه مى‏برم. شعيب گفت: چرا؟ مگر گرسنه نيستى؟ گفت: گرسنه‏ام ولى مى‏ترسم كه اين شام مزد آب دادن به گوسفندان باشد. من از خاندانى هستم كه در برابر عمل آخرت، مزد نميگيرند. شعيب گفت:

جوان، بخدا قسم، چنين نيست. عادت من و پدرانم اين است كه از مهمانان پذيرايى كنيم و غذاى خود را با ديگران بخوريم. موسى به خوردن غذا مشغول شد.

فَلَمَّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قالَ لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ‏:

موسى تمام ماجراهاى خود را براى شعيب تعريف كرد و او را از فرار و آوارگى خود مطلع ساخت. شعيب به او گفت: نترس كه از شر فرعون و قومش نجات يافته ‏اى. زيرا سرزمين ما در قلمرو سلطنت فرعون نيست.

 

 

[سوره القصص (28): آيات 26 تا 30]

قالَتْ إِحْداهُما يا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ (26) قالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هاتَيْنِ عَلى‏ أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمانِيَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ وَ ما أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ (27) قالَ ذلِكَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلا عُدْوانَ عَلَيَّ وَ اللَّهُ عَلى‏ ما نَقُولُ وَكِيلٌ (28) فَلَمَّا قَضى‏ مُوسَى الْأَجَلَ وَ سارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً قالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ ناراً لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْها بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ (29) فَلَمَّا أَتاها نُودِيَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ يا مُوسى‏ إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ (30)

 

 

ترجمه:

يكى از دختران به پدر گفت: او را مزدور كن. زيرا بهترين مردى كه مزدور مى‏كنى، نيرومند و امانتدار است. شعيب گفت: ميخواهم يكى از اين دو دخترم را بتو بدهم كه هشت سال مزدور من باشى و اگر ده سال مزدور باشى، محبتى است از جانب تو. نميخواهم كه بر تو سخت گيرم. بخواست خدا مرا از شايستگان خواهى يافت.

موسى گفت: ميان من و تو همين است. هر كدام از دو مدت كه تمام كنم ظلمى بر من نيست و خدا به آنچه مى‏گوئيم، وكيل است. همين كه موسى مدت را تمام كرد و خانواده خود را برد، از جانب طور آتشى مشاهده كرد. به خانواده خود گفت: توقف كنيد كه من آتشى مشاهده ميكنم. شايد خبرى يا قطعه ‏اى از آن بياورم كه شما گرم شويد. چون نزد آتش آمد، از جانب وادى ايمن در بقعه مباركى از درختان ندا شد كه: اى موسى. منم خداوند، خداى عالمين.

 

 

قرائت:

جذوه: عاصم به فتح جيم و حمزه و خلف به ضم جيم و ديگران به كسر خوانده‏اند و هر سه بيك معنى است.

 

 

لغت:

جذوه: قطعه درشتى از هيزم كه در آن آتش باشد. جمع آن «جذى» شاطئ: كنار.

 

 

اعراب:

هاتين: صفت براى «ابنتى».

ثَمانِيَ حِجَجٍ‏: ظرف زمان.

ذلِكَ بَيْنِي‏: مبتدا و خبر.

اى: شرطيه و منصوب به «قضيت» حرف «ما» زائده است، «فَلا عُدْوانَ» جواب شرط.

أَنْ يا مُوسى‏: «ان» در محل نصب و مخففه از مثقله است. يعنى «نودى بأنه‏ يا موسى …»

 

 

مقصود:

سپس در باره كار موسى در مدين و حركتش از آنجا مى‏فرمايد:

قالَتْ إِحْداهُما يا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ‏: يكى از دو دختر كه نامش «صفوره» بود، گفت: پدر او را اجير گردان.

نام خواهر كوچك «ليا» بود. برخى گويند: نام خواهر بزرگ «صفراء» و نام خواهر كوچك «صفيراء» بود.

إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ‏: پدر، بهترين كسى كه اجيرش ميكنى بر كار نيرومند و امانتدار است.

گويند: هنگامى كه دختر از قوت و امانت موسى سخن گفت: شعيب پرسيد:

از كجا ميدانى كه قوى و امين است؟ پاسخ داد: قوتش را از آنجا فهميدم كه سنگ عظيمى را از روى چاه برداشت و امانتش را از آنجا دانستم كه بمن گفت: از پشت سرم راه برو. زيرا خوش ندارم كه باد لباسهاى ترا حركت دهد و بدنت را بمن بنماياند.

اين جواب دختر، رغبت و علاقه شعيب را نسبت به موسى زياد كرد.

قالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هاتَيْنِ عَلى‏ أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمانِيَ حِجَجٍ‏:

بموسى گفت: ميخواهم يكى از اين دو دخترم را بتو دهم كه هشت سال مزدور من باشى.

فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ‏: اگر بده سال برسانى، محبتى است از جانب تو و وظيفه واجب تو نيست.

برخى گفته‏اند: يعنى مزدى كه من بتو ميدهم اين است كه يكى از دو دختر خود را به عقد تو در آورم. آن گاه موسى را براى شبانى اجير كرد و دختر را با مبلغى بعنوان مهريه به عقد موسى در آورد. نه اينكه مهر دختر را مزدورى موسى قرار داده باشد و اين مزدورى شرطى بود در ضمن عقد ازدواج و اين شرط مطابق مذهب ابو حنيفه صحيح است. لكن معنى اول با ظاهر آيه سازگارتر است.

وَ ما أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ‏: نميخواهم در اين مدت هشت سال بر تو سخت‏ گيرم و غير از شبانى گوسفندان كار ديگرى بدوش تو بيندازم.

برخى گويند: يعنى نميخواهم بر تو سخت بگيرم كه ده سال شبانى كنى.

سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ‏: بخواست خدا از من حسن صحبت و وفاى بعهد خواهى ديد. يعنى اگر خدا مرا زنده بدارد، از من صلاح و شايستگى خواهى ديد. زيرا ممكن است خداوند حيات را از او بگيرد و به او توفيق ندهد كه از خود صلاح و شايستگى نشان دهد.

يحيى بن سلام مى‏گويد: شعيب به موسى گفت هر بچه ‏اى كه از گوسفندان داراى نقشى غير از نقش مادرش باشد، از آن تو باشد. تمام بچه ‏ها نقششان مخالف نقش مادر بود.

برخى گفته‏ اند: به او وعده كرد كه آن سال هر بچه گوسفندى كه سرش سياه و بدنش سفيد باشد، از آن وى باشد. تمام بچه ‏هاى گوسفندان بهمين رنگ بدنيا آمدند.

از امام صادق پرسيدند: كدام دختر بدنبال موسى رفت؟ فرمود: همان كه همسر وى شد، پرسيدند: كداميك از دو مدت را تمام كرد؟ فرمود: بيشتر و كاملتر را يعنى ده سال. پرسيدند: پيش از پايان ده سال با همسر خود عروسى كرد يا بعد؟ فرمود:

پيش از پايان. پرسيدند: آيا مرد مى‏تواند با زنى ازدواج كند و با پدرش شرط كند كه دو ماه براى او مزدور باشد؟ فرمود: موسى ميدانست كه اين شرط را به پايان مى ‏برد. پرسيدند: از كجا ميدانست؟ فرمود: او عالم بود كه زنده ميماند و به شرط وفا ميكند.

قالَ ذلِكَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ‏: موسى به شعيب گفت: آنچه بر عهده من است براى تو و آنچه در ازاء آن بمن ميدهى براى من. سپس گفت:

أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلا عُدْوانَ عَلَيَ‏: هر كدام از دو مدت را كه تمام كنم، ظلمى بر من نباشد و مجبور نباشم كه بيشتر از آن عمل كنم.

وَ اللَّهُ عَلى‏ ما نَقُولُ وَكِيلٌ‏: خداوند ميان من و تو گواه باشد.

فَلَمَّا قَضى‏ مُوسَى الْأَجَلَ‏: موسى ده سال را تمام كرد. از پيامبر خدا پرسيدند:

موسى كداميك از دو مدت را تمام كرد؟ فرمود: كاملتر و بهتر آن دو را. ابو ذر ميگويد:

پيامبر خدا فرمود: هر وقت از تو پرسيده شد: موسى كداميك از دو مدت را تمام كرد؟

بگو: بهتر و كاملتر آنها را و اگر از تو پرسيده شد: موسى با كداميك از دو دختر ازدواج كرد؟ بگو: كوچكتر. همان كه به پدر گفت: او را اجير كن.

وهب مى‏گويد: دختر بزرگ را بعقد خود در آورد.

در اين كلام حذف است. يعنى هنگامى كه موسى مدت را تمام كرد و زنش را با خود برداشت و روانه شام شد.

وَ سارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً: در راه از سمت كوه طور آتشى ديد.

گفته‏اند: هنگامى كه موسى با دختر شعيب ازدواج كرد، شعيب دستور داد عصائى به موسى دهند كه بوسيله آن جانوران درنده را از گوسفندان دور سازد. اين عصا را به او دادند و داستان آن را در سوره اعراف بيان كرديم.

برخى گفته‏اند: اين عصا را آدم از بهشت آورد و جبرئيل پس از موت آدم آن را برداشت و نگاه داشت تا بموسى داد.

برخى گفته‏اند: اين عصا ميان پيامبران دست بدست مى‏گشت تا به شعيب رسيد و شعيب به موسى داد.

از امام صادق (ع) نقل شده است كه عصاى موسى از درخت آس بهشت بود كه هنگامى كه بمدين مى‏رفت، جبرئيل برايش آورد.

سدى گويد: شعيب اين عصا را از فرشته ‏اى بصورت مردى امانت گرفته بود.

وقتى بدخترش دستور داد كه يك عصا به موسى بدهد، رفت و همين عصا را برايش آورد. شعيب گفت: عصاى ديگرى بياور ولى دختر هر عصائى برميداشت در دستش قرار نميگرفت جز همين عصا.

برخى گفته‏اند: موسى پس از تمام كردن آن ده سال، ده سال ديگر هم پيش شعيب ماند. آن گاه از او اجازه گرفت كه بمصر رود و پدر و مادر خود را زيارت كند. شعيب اجازه ‏اش داد و او با همسر خويش عازم مصر گرديد.

برخى گفته‏اند: ده سال كه تمام شد، همسرش را با گوسفندان خود برداشت و از ترس رؤساى شامى از بيراهه حركت كرد. زنش نزديك به وضع حمل بود، راه را گم كرد و به نزديكى كوه طور آمد. شبى تاريك بود. باران شديدى باريد و گوسفندانش پراكنده شدند، زن نيز دچار درد زايمان شد، موسى متحير بود چه كند؟ در همين وقت بود كه از جانب كوه طور آتشى ديد.

ابو بصير از امام باقر (ع) روايت كرده است كه: موسى پس از تمام كردن مدت قرارداد، با همسرش روانه بيت المقدس شد، راه را گم كرد و در كوه طور مشاهده آتش كرد.

قالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ ناراً: به خانواده خود گفت: شما باشيد كه من آتشى مشاهده ميكنم.

لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْها بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ‏: شايد بتوانم كسب اطلاع كنم كه راه كجاست يا هيزمى كه آتش دارد براى شما بياورم و شما گرم شويد.

برخى گويند: يعنى كسب اطلاع كنم كه اين آتش، خير است كه به آن پناه بريم يا شر است كه از آن اجتناب كنيم.

فَلَمَّا أَتاها نُودِيَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ:

همين كه نزديك آتش آمد، از سمت راست وادى در قسمتى مبارك ندايى از درخت، بگوش موسى رسيد. اين بقعه مبارك همانجاست كه خداوند بموسى دستور داد:

«فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً» (كفشهايت را در آور كه در وادى مقدس طوى هستى: طه 12) مبارك بودن وادى بخاطر اين است كه معدن وحى و رسالت و كلام خداست. برخى گفته‏اند: مبارك بودن آن به خاطر فراوانى درختان و ميوه‏ها و خير و نعمتهاست. ولى قول اول صحيح‏تر است.

موسى ندا را از درخت شنيد. زيرا خداوند كلام خود را در درخت قرار داد و درخت محل كلام است. زيرا كلام عرض است و عرض احتياج به محل دارد. موسى‏ به اعجاز فهميد كه اين كلام، كلام خداست. برترين منازل انبياء همين است كه كلام خدا را بى‏واسطه بشنوند.

أَنْ يا مُوسى‏ إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ‏: ندا اين بود كه اى موسى، تكلم كننده با تو منم. خداى توأم. مالك همه عالم‏ها و آفريننده همه موجودات.

خداوند برتر از اين است كه در محلى حلول كند يا در مكانى قرار گيرد.

زيرا او نه جسم است و نه عرض.

 

 

[سوره القصص (28): آيات 31 تا 35]

وَ أَنْ أَلْقِ عَصاكَ فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ كَأَنَّها جَانٌّ وَلَّى مُدْبِراً وَ لَمْ يُعَقِّبْ يا مُوسى‏ أَقْبِلْ وَ لا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِينَ (31) اسْلُكْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ وَ اضْمُمْ إِلَيْكَ جَناحَكَ مِنَ الرَّهْبِ فَذانِكَ بُرْهانانِ مِنْ رَبِّكَ إِلى‏ فِرْعَوْنَ وَ مَلائِهِ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقِينَ (32) قالَ رَبِّ إِنِّي قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخافُ أَنْ يَقْتُلُونِ (33) وَ أَخِي هارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِساناً فَأَرْسِلْهُ مَعِي رِدْءاً يُصَدِّقُنِي إِنِّي أَخافُ أَنْ يُكَذِّبُونِ (34) قالَ سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ وَ نَجْعَلُ لَكُما سُلْطاناً فَلا يَصِلُونَ إِلَيْكُما بِآياتِنا أَنْتُما وَ مَنِ اتَّبَعَكُمَا الْغالِبُونَ (35)

ترجمه:

و اينكه عصايت را بينداز. همين كه عصا را انداخت به جنبش در آمد. گويا مارى بود. موسى پشت كرد و تعقيبش نكرد. موسى، پيش بيا و نترس كه تو از امن‏ يافتگانى: دستت را در گريبانت كن كه سفيد و بدون هيچ بدى بيرون مى‏آيد. و دستت را براى رفع ترس بر سينه‏ات گذار. اين است دو برهان از خدايت بسوى فرعون و اطرافيانش كه مردمى فاسق بودند. گفت: يكى از آنها را كشته‏ام و مى‏ترسم كه مرا بكشند و برادرم هارون زبانش فصيح‏تر از من است. او را به كمك من بفرست كه تصديقم كند. مى‏ترسم كه تكذيبم كنند. گفت: بازويت را به برادرت محكم خواهم كرد و براى شما حجتى و برهانى قرار دهم كه به سبب آيات ما بر شما دسترسى پيدا نكنند. شما و پيروان شما پيروزيد.

 

 

قرائت:

الرهب: حجازيان و بصريان بفتح هاء و حفص بفتح راء و سكون هاء و ديگران بضم راء و سكون هاء خوانده‏اند. و همه بيك معنى است.

ذانك: بصريان و ابن كثير به تشديد نون و ديگران به تخفيف خوانده‏اند.

زجاج گويد: به تشديد تثنيه «ذلك» و به تخفيف تثنيه «ذاك» است.

ردء: ابو جعفر و نافع بدون همزه و ديگران با همزه خوانده‏اند و وجه قرائت اول تخفيف است.

يصدقنى: عاصم و حمزه به رفع و ديگران به جزم خوانده‏اند. بنا بر اول صفت است براى «ردء» و بنا بر دوم جواب است براى فعل «ارسل»

 

 

اعراب:

إِلى‏ فِرْعَوْنَ‏: متعلق است به همان چيزى كه متعلق‏ «مِنْ رَبِّكَ» است يا متعلق است به محذوف.

هارون: عطف بيان بآياتنا: سه احتمال دارد: متعلق است به «يصلون» يا «نجعل» يا «الغالبون».

 

 

مقصود:

سپس دنباله داستان موسى را بيان كرده مى‏فرمايد:

وَ أَنْ أَلْقِ عَصاكَ‏: عصايت را بينداز.

علت اينكه اين داستان در چند سوره تكرار شده، اين است كه براى اهل كتاب اتمام حجت شود و اسباب گرايش آنها به حق فراهم گردد زيرا قوم يهود نسبت به موسى ادعاى محبت مى‏كردند و هر كه كسى را دوست دارد، از گفتگوى در باره او خشنود ميشود و به كسى كه در باره فضيلت او سخن گويد، علاقه پيدا ميكند.

وانگهى هر جا كه داستان موسى تكرار شده، خالى از فايده نبوده است.

در عبارت: «أَنْ أَلْقِ عَصاكَ» قسمتى حذف شده است. در حقيقت منظور اين است كه: عصايت را بينداز. همين كه عصا را انداخت به شكل اژدهايى در آمد كه از لحاظ سرعت حركت و شدت اهتزاز همچون مارى بود.

فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ كَأَنَّها جَانٌّ وَلَّى مُدْبِراً وَ لَمْ يُعَقِّبْ‏: منظره اژدها شدن مار و جست و خيز سريع آن باعث شد كه موسى فرار كند و به جاى اول خود برنگردد.

از اينرو به او گفته شد: يا مُوسى‏ أَقْبِلْ وَ لا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِينَ‏: موسى، جلو بيا و نترس كه تو از زيان اين اژدها ايمن هستى.

از اينكه عصا اژدها مى‏شود، مى‏فهميم كه جوهر و سرشت اجسام، همه يكى است و بهمين جهت است كه با فاصله زيادى كه ميان چوب و حيوان وجود دارد، بر اثر اعجاز موسى يكى تبديل بديگرى ميشود. از همين جا معلوم ميشود كه وقتى انقلاب عصا به مار ممكن باشد، سفيد شدن جسم سياه كه فقط تغيير رنگى است و نيازى به تغيير ماهيت جسم ندارد، كارى است آسانتر[4] و اين همان معجزه دوم موسى‏ است كه به او گفته مى‏شود:

اسْلُكْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ: دستت را در گريبانت كن تا بدون هيچگونه پيسى و عيب خارج گردد.

وَ اضْمُمْ إِلَيْكَ جَناحَكَ مِنَ الرَّهْبِ‏: و دستت را بواسطه ترسى كه عارضت شده است بر سينه بچسبان تا ترست برداشته شود.

مقصود اين است كه موسى دستش را به امر خداوند بر سينه بچسباند تا ترسى كه از ديدن مار پيدا كرده بود، بر طرف شود.

برخى گفته‏اند: مقصود اين است كه موسى به اجراء فرمان خداوند مصمم‏تر و جدى‏ تر شود و ترس و وحشت او را دچار سستى نگرداند. نه اينكه دستش را بر روى سينه بگذارد. بلكه پايدارى و استقامت ورزد. بهمين جهت است كه گاهى مقصود از «دستها» خود شخص است. مثل: «لبيك و الخير بين يديك» كه مقصود اين نيست كه خير بين دو دست تست. بلكه منظور اين است كه خير پيش تست و مثل:«ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ يَداكَ» (حج 10) كه مقصود اين است كه آنچه مى‏بينى بواسطه كارهايى است كه در زندگى دنيا انجام داده‏اى.

كلمه جناح را برخى بمعنى دست و برخى بمعنى بازو گرفته ‏اند. بعيد نيست كه «جناح» به معنى بازو باشد و همانطورى كه گاهى بازو بجاى خود شخص بكار رفته است، مثل: «سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ» (بزودى بازويت را [يعنى خودت را] به برادرت تقويت مى‏كنم: قصص 35) در اينجا هم جناح بمعنى خود شخص بكار رفته است.

در عين حال ممكن است جناح به معنى دست باشد و همانطورى كه گاهى منظور از «يد» (دست) «يدان» (دو دست) است، منظور از جناح هم دو جناح يعنى دو دست مى ‏باشد.

برخى گفته ‏اند: وقتى عصا را انداخت و عصا مار شد، دو دست خود را مثل كسى كه پناهگاهى مى‏جويد، گشود و بهمين جهت به او گفته شد دستت را به سينه ‏ات بچسبان و بعبارت ديگر، يعنى دستهايت را از خوف مار نگشاى. زيرا تو از ضرر آن ايمن هستى.

ممكن است مقصود اين باشد كه: آرام باش و نترس. زيرا كسى كه دچار ترس ميشود، دستهاى خود را مانند بال مى‏گشايد و گويى ميخواهد پرواز كند. از اينرو برخى گفته‏اند: يعنى پر و بال ترس را جمع كن و آرام باش.

برخى گفته‏اند: يعنى چون درخشندگى دست ترا مى‏ترساند به سينه بچسبان تا آرامش پيدا كنى‏[5].

فَذانِكَ بُرْهانانِ مِنْ رَبِّكَ‏: دست و عصا دو حجتند از جانب خداوند بر نبوت و رسالت تو.

إِلى‏ فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِ‏: ترا با اين دو آيت با هر بسوى فرعون و قومش مى‏فرستيم.

إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقِينَ‏: اينها مردمى هستند كه از طاعت خدا خارج گشته، بكفر كه اعظم گناهان است روى آورده‏اند.

قالَ رَبِّ إِنِّي قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخافُ أَنْ يَقْتُلُونِ‏: موسى به پيشگاه الهى عرضه داشت: پروردگارا، من يكى از فرعونيان را كشته‏ام و مى‏ترسم كه مرا به انتقام قتل او بكشند.

وَ أَخِي هارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِساناً: برادرم هارون از من فصيح‏تر است. اين جمله را بخاطر اين ميگويد كه در زبانش عقده‏اى بود، قبلا در باره علت پيدايش اين عقده (گره) سخن گفته ‏ايم. البته خداوند بدعاى موسى اين عقده را به تمامى يا بيشتر آن از زبانش برداشت.

فَأَرْسِلْهُ مَعِي رِدْءاً يُصَدِّقُنِي إِنِّي أَخافُ أَنْ يُكَذِّبُونِ‏: او را براى تبليغ رسالتت به پشتيبانى و حمايت من بفرست تا مرا تصديق كند.

موسى هنگامى براى رسالت خود شريك و حامى مسألت ميدارد كه از راه وحى علم پيدا كرده است كه مطابق مصلحت است.

برخى گويند: مقصود اين است كه هارون را با من بفرست تا فرعون تصديقم كند.

قالَ سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ‏: اين هم استعاره ديگرى است. يعنى: پيامبرى با تو قرار ميدهم و تو را بوسيله او تأييد ميكنم.

وَ نَجْعَلُ لَكُما سُلْطاناً: و براى شما حجت و قوت و برهانى قرار ميدهيم.

فَلا يَصِلُونَ إِلَيْكُما بِآياتِنا: تا به سبب آيات و معجزاتى كه به شما عطا كرده‏ايم، به شما دسترسى پيدا نكنند و از شما بترسند.

برخى گويند: يعنى بوسيله آيات و معجزات خود به شما قدرتى ميدهيم كه به شما دسترسى پيدا نكنند.

اكنون وعده پيروزى به آنها داده، مى‏فرمايد:

أَنْتُما وَ مَنِ اتَّبَعَكُمَا الْغالِبُونَ‏: شما و پيروانتان بر فرعون و قومش‏ پيروز مى ‏شويد.

اين پيروزى غير از سلطان است. زيرا سلطان از راه برهان است و پيروزى از راه مغلوب كردن و در هم كوبيدن نيروى دشمن است.

سرانجام مطابق وعده الهى موسى و قومش بر ديار فرعون و فرعونيان تسلط يافتند. از امام باقر (ع) روايت شده است كه: وقتى موسى نزد همسرش برگشت، پرسيد:

از كجا مى‏آيى؟ گفت: از جانب خداى اين آتش. سپس نزد فرعون رفت. سوگند بخدا، گويا اكنون او را مى‏بينم كه با شوكت و جلال، جبه‏اى از پشم پوشيده، عصا در دست، و نعلى از پوست الاغ و ليف خرما در پا، بر در كاخ فرعون ايستاده است. بفرعون خبر دادند كه جوانى بر در بارگاه ايستاده، خود را فرستاده خداوند عالم ميداند.

فرعون به شيربان دستور داد كه زنجير از گردن شيران بردارد و هر گاه بر كسى خشم ميگرفت دستور ميداد شيرها را رها كنند تا قطعه قطعه ‏اش كنند. موسى بايد از نه در بگذرد تا نزد فرعون بيايد. درها يكى پس از ديگرى گشوده شدند و موسى نزد فرعون آمد. اما شيران در حضور موسى شروع كردند به تكان دادن دم و خود را به پاى او انداختند. فرعون به اطرافيان خود گفت: تا كنون چنين صحنه‏ اى ديده ‏ايد؟

سپس به موسى گفت: مگر نه ما ترا از كودكى بزرگ كرديم و پرورش داديم ..؟ آن گاه بيكى از مردان دستور داد: دستش را بگير و بديگرى دستور داد: گردنش را بزن.

اما جبرئيل شش تن از مردان فرعونى را كشت. فرعون دستور داد: دستور داد: دست از موسى برداريد. در اين وقت موسى دست خود را بيرون آورد. آن چنان ميدرخشيد كه شعاع آن صورتش را پوشيده بود. سپس عصا را افكند. بصورت اژدهايى در آمد كه تمامى ايوان را ميان دو لب خود قرار داد. فرعون به موسى گفت: مرا تا فردا مهلت ده و آن جريانات بعد همه اتفاق افتاد.

 

 

 

[سوره القصص (28): آيات 36 تا 42]

فَلَمَّا جاءَهُمْ مُوسى‏ بِآياتِنا بَيِّناتٍ قالُوا ما هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُفْتَرىً وَ ما سَمِعْنا بِهذا فِي آبائِنَا الْأَوَّلِينَ (36) وَ قالَ مُوسى‏ رَبِّي أَعْلَمُ بِمَنْ جاءَ بِالْهُدى‏ مِنْ عِنْدِهِ وَ مَنْ تَكُونُ لَهُ عاقِبَةُ الدَّارِ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ (37) وَ قالَ فِرْعَوْنُ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرِي فَأَوْقِدْ لِي يا هامانُ عَلَى الطِّينِ فَاجْعَلْ لِي صَرْحاً لَعَلِّي أَطَّلِعُ إِلى‏ إِلهِ مُوسى‏ وَ إِنِّي لَأَظُنُّهُ مِنَ الْكاذِبِينَ (38) وَ اسْتَكْبَرَ هُوَ وَ جُنُودُهُ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَيْنا لا يُرْجَعُونَ (39) فَأَخَذْناهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْناهُمْ فِي الْيَمِّ فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الظَّالِمِينَ (40)

وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ (41) وَ أَتْبَعْناهُمْ فِي هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحِينَ (42)

 

 

ترجمه:

هنگامى كه موسى با معجزات و آيات روشن ما نزد فرعونيان آمد، گفتند:

اين نيست مگر سحرى بى اساس و چنين چيزى در پدران گذشته خود نشنيده‏ايم.

موسى گفت: خدايم داناتر است به آنكه با هدايت از پيش او آمده است و به آنكه عاقبت خانه از او است. كه ستمكاران رستگار نميشوند. فرعون گفت: اى بزرگان، غير از خودم خدايى براى شما سراغ ندارم. هامان، براى من بر خاك آتش بيفروز و بنائى آسمان‏خراش بساز شايد بخداى موسى اطلاع يابم. گمان ميكنم كه او از دروغگويان است. او و لشكريانش بناحق در روى زمين كبر ورزيدند و پنداشتند كه بسوى ما بازگردانده نميشوند، او را و سپاهيانش را گرفتيم و بدريا افكنديم. ببين كه سرانجام ستمكاران چگونه است؟ آنها را پيشوايانى ساختيم كه دعوت به آتش ميكنند و روز قيامت يارى نميشوند. در اين جهان پياپى لعنشان كرديم و روز قيامت از زشتها خواهند بود.

 

 

قرائت:

و قال موسى: ابن كثير بدون واو خوانده است و ديگران با واو.

من يكون: كوفيان- غير از عاصم- به ياء و ديگران به تاء خوانده‏اند.

لا يرجعون: كوفيان- غير از عاصم- و يعقوب بفتح ياء و ديگران بضم خوانده‏اند.

 

 

لغت:

صرح: قصر.

نبذ: انداختن.

قبح: زشتى، دور كردن، هلاك كردن.

 

 

مقصود:

سپس مى‏فرمايد:

فَلَمَّا جاءَهُمْ مُوسى‏ بِآياتِنا بَيِّناتٍ قالُوا ما هذا إِلَّا سِحْرٌ مُفْتَرىً‏: موسى نزد فرعون و قومش رفت و آيات و معجزات روشن و آشكار ما را به آنها ارائه داد. ولى آنها گفتند: اين‏ها سحر و جادو است و اصل و اساس درستى ندارد. زيرا حيله و نيرنگى است كه انسان را به اشتباه اندازد.

وَ ما سَمِعْنا بِهذا فِي آبائِنَا الْأَوَّلِينَ‏: چنين چيزى كه او ادعا ميكند، سابقه ندارد و از پدرانمان هم نشنيده‏ايم.

با اينكه دعوت‏هاى پيشين از نوح و هود و صالح و .. انجام شده بود، علت اينكه مدعى هستند كه سابقه ندارد يا اين است كه: فاصله زياد شده بود يا اين است كه پدرانشان هم تصديق نكرده بودند.

پس مقصود اين است كه شنيده نشده است كه پدرانمان دعوت پيامبران را تصديق كرده باشند. يعنى آنها از ما بزرگتر و فهميده‏تر بودند و اگر اينگونه دعوتها حقيقتى داشت، آنها تصديق و اجابت مى‏كردند. زيرا هميشه شخص كاملتر و عاقلتر بهتر حقيقت را درك ميكند تا شخص كم عقل و كم فهم.

اما اين بهانه هم درست نيست. زيرا حقيقتى كه از راه استدلال شناخته مى‏شود، براى هر كسى كه راه آن را بپيمايد، قابل شناخته شدن است، اعم از اينكه كم فهم‏تر باشد يا نباشد. شخص كاملتر و عاقلتر هم اگر راه استدلال نپيمايد، از شناخت آن عاجز خواهد بود.

وَ قالَ مُوسى‏ رَبِّي أَعْلَمُ بِمَنْ جاءَ بِالْهُدى‏ مِنْ عِنْدِهِ وَ مَنْ تَكُونُ لَهُ عاقِبَةُ الدَّارِ:

ولى موسى در پاسخ آنها گفت: خداى من بهتر مرا مى‏شناسد و او گواه من است و با داشتن چنين گواهى از تكذيب شما بيم ندارم. همان خدايى كه علم دارد به اينكه سرانجام نيكو براى ما و براى همه اهل حق و انصاف است. در حقيقت موسى ميخواهد بگويد: خدا داناتر است كه كداميك از ما به حق و كداميك از ما بر باطليم، حجت من هم آشكار است.

إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ‏: كسى كه بخود ظلم كند و مرتكب گناه و كفر نعمت شود، روى رستگارى نمى‏بيند.

وَ قالَ فِرْعَوْنُ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرِي‏: فرعون بمنظور انكار آيات و معجزات موسى به بزرگان و سران قوم خود گفت: من خدايى جز خودم براى شما سراغ ندارم.

فَأَوْقِدْ لِي يا هامانُ عَلَى الطِّينِ فَاجْعَلْ لِي صَرْحاً: اى هامان، آتشى براى من بر خاك بيفروز و آجر تهيه كن و براى من قصرى بلند بساز.

گويند: اول كسى كه آجر ساخت، فرعون بود.

لَعَلِّي أَطَّلِعُ إِلى‏ إِلهِ مُوسى‏: شايد بر فراز آن قصر روم و از آنجا بحال خداى موسى آگاهى يابم.

اين جمله را فرعون بمنظور فريباندن مردم گفته، ميخواهد وانمود كند كه خداى موسى هم مانند خودش محتاج مكان و جهت است.

وَ إِنِّي لَأَظُنُّهُ مِنَ الْكاذِبِينَ‏: گمان من اين است كه موسى دروغ ميگويد و خدايى غير من نيست كه او رسولش باشد.

وَ اسْتَكْبَرَ هُوَ وَ جُنُودُهُ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِ‏: فرعون و لشكريانش در روى زمين از حد خود فراتر رفتند و به ظلم و باطل دست گشودند و از قبول حق و پيروى جناب موسى (ع) خوددارى كردند.

وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَيْنا لا يُرْجَعُونَ‏: گمان آنها اين بود كه معاد و قيامت قابل انكار است و بسوى ما آورده نميشوند.

فَأَخَذْناهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْناهُمْ فِي الْيَمِ‏: سرانجام فرعون و لشكريانش را گرفتار كيفر كرديم و آنها را در درياى نيل انداخته، دچار هلاكت كرديم.

برخى گفته ‏اند: اين دريا در خارج از مصر و نامش اساف بود.

فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الظَّالِمِينَ‏: با چشم دل بنگر و تدبر كن كه چگونه فرعون و قومش را از ديارشان خارج و هلاك كرديم.

وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ: اين جمله نياز به توضيح دارد. زيرا ظاهر آن مى ‏رساند كه خداوند همان طورى كه انبياء را پيشوايان حقيقت و راستى و هدايت‏ قرار داده، فرعون و قومش را هم رهبران و پيشوايانى قرار داده است كه مردم را به آتش دوزخ فرا مى‏ خوانند. البته چنين معنايى صحيح نيست. بنا بر اين مقصود اين است كه خداوند از حالشان خبر داده و حكم كرده است كه آنها چنين هستند.

ممكن است منظور اين باشد كه چون خداوند حال ايشان را بزبان پيامبران خود آشكار كرده است، گويا خودش آنها را امامان دعوت كننده بدوزخ ساخته است.

مقصود از دعوت بدوزخ اين است كه مردم را بكارهايى و اميدارند كه نتيجه آنها دوزخ است.

وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ‏: در روز قيامت، كسى يارى اينها نميكند و خودشان هم از يارى كردن يكديگر عاجزند، حال آنكه در دنيا يكديگر را يارى ميكردند.

وَ أَتْبَعْناهُمْ فِي هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً: لعن يعنى دورى از رحمت خدا و نيكى‏ها، يعنى در اين دنيا بر آنها لعن‏هاى پياپى فرستاديم.

برخى گويند: يعنى لعنت آنها را در اين دنيا لازم ساختيم. مقصود اين است كه مؤمنان را وادار به لعن ايشان كرديم.

وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحِينَ‏: اخفش گويد: يعنى روز قيامت، اينها از هلاك شدگانند. ابن عباس گويد: يعنى بواسطه سيه رويى و كبودى چشم، در روز قيامت از زشت رويانند. برخى گويند: يعنى رسوا هستند.

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏18، ص: 203


[1] – از همين جا يك نتيجه هم در باره آيه« قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ …»( آل عمران 26) بدست مى‏آيد. زيرا يزيد بن معاويه در برابر سر بريده امام حسين بهمين آيه استدلال ميكرد كه ملك من از جانب خداست و تو ميخواستى با آنچه خدا بمن داده مخالفت كنى. در حالى كه اين استدلال صحيح نيست و چنان كه در متن آمده، تنها آن ملكى واجب الاطاعه است كه از جانب خدا باشد و چون ملك يزيد و امثالش نميتواند واجب الاطاعه باشد، معلوم ميشود از جانب خداوند نيست. تنها آن ملكى از جانب خداست كه واجب الاطاعه باشد مانند ملك انبياء و ائمه، اينجور ملكها نظير مالكيتهايى است كه از راه شيادى و دغلكارى تحصيل مى‏شود.

همانطورى كه رعايت ملك چنين مالكان واجب نيست رعايت ملك چنين ملكان هم لازم نيست.

[2] – از آنجا كه مادر موسى زنى با ايمان است و چنان كه ديديم در سه آيه پيش خداوند بيان داشت كه به او بر مسند مقدس مادرى وحى كرده است كه نترسد و غمگين نباشد و اطمينان داشته باشد كه فرزند او به او برميگردد و از پيامبران مى‏شود، بايد منظور از فراغت قلب مادر موسى اين باشد كه آسوده خاطر، بى‏غم و اندوه و وحشت بنشيند تا وعده‏هاى الهى تحقق يابد و طفل خود را در آغوش كشد. بديهى است كه اگر غير از اين معنى مراد باشد بايد وحى خدا و وعده او در مورد كسى كه اعتماد و اطمينان حاصل نميكند بيهوده باشد. اما مسلماً مادر موسى از مدتها پيش مورد عنايت و توجه مخصوص خداست و على هذا نگرانى ندارد.

[3] – از آنجا كه ما معتقديم كه پيامبران كارى كه مطابق ميل شيطان و مخالف رضاى خداست انجام نميدهند، بايد اين جمله طورى معنى شود كه با قاعده عصمت انبياء مخالف نباشد. على هذا آيه هيچ دلالتى ندارد كه موسى ميخواهد بگويد قتل از عمل شيطان است، بلكه ميخواهد بگويد اين قتل در نتيجه جنگى است كه عمل شيطان بود.

[4] – در باره تبديل عصا به اژدها از لحاظ فلسفى و برهانى كه در فلسفه براى اثبات ماده مشترك آورده‏اند، معلوم است كه تمام اجسام چه جماد و چه حيوان و چه نبات، از لحاظ ماده مشتركند و تنها اختلاف آنها از لحاظ صور است. چنان كه در طبيعت، خاك و بطور كلى جمادات، صورت گياهى بخود ميگيرند و گياه نيز صورت حيوانى بخود ميگيرد و بالآخره همان حيوان و نبات هم پس از مرگ به حالت جمادى و خاكى بر ميگردند و اين وضع هم چنان ادامه دارد و چنان كه از لحاظ دينى خاك، نطفه و نطفه، علقه و علقه، مضغه ميشود و سرانجام بصورت انسان كامل در مى‏آيد و دوباره پس از موت، خاك ميشود و در روز قيامت، اين خاك برميگردد و از نو( انسان ميشود، از لحاظ علمى هم اين مطلب روشن است و حتى چنان كه علم بيان ميكند تنها تفاوت اجسام از لحاظ اختلاف تعداد الكترونهاى آنهاست و لذا مى‏توانيم با خارج كردن بعضى الكترونها از مدار اتم يا افزودن الكترون بمقدار آن، جسم ديگرى بسازيم. همان كارى كه كيمياگران قديم به امكان آن پى برده بودند و مى‏فهميدند كه ميشود اجسام كم بها را تبديل به اجسام پر بها كرد ولى رمز آن و طرز انجام آن را نميدانستند و بخاطر پيدا كردن رمز و اختراع طرز آن تا توانستند اجسام را تجزيه يا تركيب كردند و اگر بهدف خود نرسيدند، ولى شيمى را توسعه بخشيدند. از اينجا اين مطلب هم روشن ميشود كه چطور بوسيله امام يا پيامبرى خاك، طلا ميشود تا شاعرى مى‏گويد:

آنان كه خاك را به نظر كيمياء كنند آيا شود كه گوشه چشمى بما كنند؟

اما در مورد تغيير رنگ، اين امر خيلى ساده‏تر است، زيرا از نظر علمى رنگ حقيقتى ندارد، بلكه بستگى بطول موج نورى دارد كه بر جسم مى‏تابد. بعضى از اجسام نورى را جذب ميكنند كه طول موجش كوتاه‏تر است و بعضى امواج متوسط و بعضى امواج بلند و از همين جا رنگهاى قرمز و زرد و نارنجى و آبى و سبز و نيلى و بنفش پيدا ميشوند و از تركيب همه آنها رنگ سفيد و از تركيب بعضى از آنها با يكديگر رنگ‏هاى فرعى ديگر پيدا ميشود.

[5] – بنظر مى‏رسد كه همين معنى بهتر باشد. زيرا اين جمله پس از اين دستور كه دستت را داخل گريبانت كن تا نورانى و سفيد گردد، آمده و على هذا ممكن است ديدن دست نورانى و سفيد، موسى را ترسانده باشد، هم چنان كه ديدن منظره اژدها شدن عصا او را ترسانيد. همانطورى كه براى رفع ترسش از اژدها به او دستور داده شد كه برگرد و نترس، براى رفع ترسش از سفيدى و درخشندگى دست به او گفته ميشود كه دستت را به سينه‏ات بچسبان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=