ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره عنكبوت آیه ۱– 30
جلد نوزدهم
سوره عنكبوت
تمام اين سوره بگفتار عكرمه و عطا و كلبى در مكه نازل شده و بنا بگفتار قتاده و ابن عباس در يكى از دو قولش آن را در مدينه نازل مىدانند، و حسن گويد تمامى آن در مكه بجز ده آيه از اولش كه در مدينه آمده و ابن عباس نيز در نظر ديگرش موافق اين گفتار بوده و از يحيى بن سلام حكايت مينمايد.
عدد آيات اين سوره باتفاق تمام دانشمندان تفسير 69 آيه ميباشد و قراء كوفه «الم» را يك آيه و قراء حجاز «تَقْطَعُونَ السَّبِيلَ» را يك آيه و قراء بصره و شام «مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ» را آيه اى ميدانند.
فضيلت اين سوره:
ابى بن كعب از پيامبر (ص) روايت كند كه حضرت فرمود هر كه سوره عنكبوت را قرائت كند بعدد آنچه را كه مؤمن و منافق وجود دارد ده برابرش باو پاداش داده خواهد شد.
ابو بصير از امام صادق (ع) روايت كند كه هر كس سوره عنكبوت و روم را در شب بيست و سوم ماه رمضان بخواند بخدا سوگند كه از بهشتيان بوده و در اين گفتار هرگز استثناء نكنم و از خداوند نترسم كه اين قسم را بر من گناه بنويسد، چون ميدانم اين دو سوره نزد پروردگار ارجمند است.
تفسير و توضيح:
در پايان سوره قصص خداوند بشارت و انذار فرموده و اينك در آغاز اين سوره بذكر تكاليف بندگان مىپردازد.
[سوره العنكبوت (29): آيات 1 تا 5]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
الم (1) أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ (2) وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ (3) أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ أَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ (4)
مَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ اللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لَآتٍ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (5)
ترجمه:
بسم اللَّه الرحمن الرحيم آيا مردم چنين پنداشتند كه بصرف آنكه بگويند ايمان (بخدا) آوردهايم رها شوند (و بر صدق اين گفتار امتحان نگردند) و ما امتهايى را كه پيش از ايشان بودند آزمايش نموديم البته خدا مىداند آنان را كه راست گفته و مىداند دروغگويان را.
آيا آنان كه اعمال ناشايسته (و نادرست) مرتكب مىشوند پنداشتند كه بر ما سبقت گيرند بسيار بد حكم ميكنند. هر كس بلقاء ما اميدوار است البته هنگام وعده خدا فرا رسد و او (بگفتار و كردار مردم) شنواى دانا است.
قرائت:
فليعلمن اللَّه: (على) (ع) آن را به ياء مضمومه و لام دوم را مكسوره (فليعلمن اللَّه الذين صدقوا) خوانده و همچنين (و ليعلمن الكاذبين) را قرائت نموده است- و بنا بر اين ترجمه اش چنين خواهد بود كه تا خدا معلوم گرداند براى آنان كى راست گفته و معلوم كند دروغگويان را- و نيز همين قرائت از «جعفر بن محمد، و محمد بن عبد اللَّه بن حسن» روايت شده و زهرى نيز در (و ليعلمن الكاذبين) با آنان موافقت نموده است و ليعلمن الكاذبين: اين جمله و ليعلمن المنافقين نيز قرائت شده.
دليل:
آنكه به ياء مضمومه و لام مكسوره قرائت نموده دليلش آنست كه مقصود آنكه خداوند معلوم گرداند براى مردم چگونه هستند- و راستگويان از دروغگو جدا شود- و بنا بر اين مفعول اول فعل حذف شده، چنان كه خداوند فرموده: (هر ملتى را در قيامت بوسيله امامشان ميخوانيم) و نيز فرموده: (شناخته ميشوند گنه كاران در قيامت بسيمايشان) و باز فرموده: (محشور ميسازيم گنه كاران را در آن روز كبود چشم).
و ممكن است از قبيل (ثوب معلم و فارس معلم) يعنى پيراهن نشانهدار و جنگجويى كه بر خود علامتى نهاده، و بنا بر اين معنى (ليعلمن) آشكارا ساختن است و بالنتيجه به معنى اول بازگشت مىنمايد كه مفعول اول حذف گرديده بود.
و ممكن است مفعول دوم را محذوف قرار داده و ترجمهاش چنين باشد كه تا بدانند راستگويان پاداش راستى و دروغگويان جزاى نادرستى خود را.
اعراب:
أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا: (زجاج) گويد: (ان) اولى محلا منصوب و اسم براى (حسب) واقع شده و (ان) دومى از دو جهت منصوب بوده كه بهترين آنها منصوب بودنش به (يتركوا) است و بنا بر اين معنى چنين باشد كه (آيا پنداشتند مردم اينكه رها شوند كه بگويند ايمان آورديم …) كه در اينجا (لان يقولوا او بان يقولوا) بوده و چون حرف جر حذف گرديده (يتركوا) به (ان) متصل و منصوب شده است. و ممكن است عامل در (ان) دوم (حسب) باشد.
ابو على گويد: نصب (ان) بوسيله (يتركوا) صحيح نخواهد بود زيرا فعل معلوم كه متعدى به يك مفعول است، چگونه وقتى كه مجهول شد بمفعول ديگرى متعدى شود.
و نيز گويد: آنچه را كه گفتهاند كه (ان) بوسيله (حسب) منصوب شده نادرست است زيرا- از چهار حالت خارج نيست- يا بايد مفعول اول، و يا مفعول ثانى، و يا صفت و يا بدل واقع شود. اما مفعول اول نمىباشد زيرا مفعول اول (حسب) عبارت از (أَنْ يُتْرَكُوا) بوده است.
و اما مفعول ثانى نمى باشد، علتش دو چيز است:
الف: باب ظننت در ادبيات عرب هنگامى كه باين نوع مفاعيل متعدى شود، مفعول دومش ظاهر نخواهد بود.
ب: مفعول دوم از نظر معنى همان مفعول اول است و در اينجا اين چنين نيست.
و اما بدل نمى باشد: زيرا از نظر معنى، مشتمل هيچكدام از تمام يا بعضى معنى مفعول اول نيست.
و اما صفت نمىباشد: زيرا (ان) دوم براى (حسب) مفيد معنى صفتى نبوده و از آنچه را كه گفتيم بيرون نخواهد بود.
و بنا بر اين آنچه در اين باره گفتهاند غفلت و اشتباه است.
ميگويم (مؤلف) بدل در اينجا صحيح است اگر (احسبوا ان يقولوا) بمعناى (احسبوا ان يهملوا) باشد زيرا بدون ترديد اهمال بمعناى ترك (و واگذاردن) است.
و حاصل ترجمه چنين مىشود: آيا گمان دارند به اينكه ادعاى ايمان نموده ولى با تكاليف دينى و وظائف اسلامى امتحان نشوند.
و در صورتى كه جمله اول يعنى (احسبوا ان يتركوا) نيز بمعنى (ان يهملوا) باشد زيرا اهمال بمعنى واگذاشتن است.
بدين ترتيب جمله دوم يعنى (ان يقولوا) در معنى جمله اول (ان يتركوا) بوده و بدل او مى باشد.
و اما صورت اول يعنى مفعول اول قرار گيرد، آن نيز صحيح خواهد بود زيرا وقتى- لام- و يا آنكه- باء- جاره در اولش در آيد و تقديرش (لان يقولوا) و يا (بان يقولوا) شود، جمله جار و مجرور متعلق به (يتركوا) شده و منصوب المحل خواهد بود.
و بنا بر اين گفتار زجاج در اين باره صحيح، نهايت بر سبيل تساهل از مجرور به منصوب تعبير نموده است.
ساءَ ما يَحْكُمُونَ: در (ما) دو احتمال است.
الف: اسم مفرد منكر در محل نصب و تميز واقع شده و تقديرش (ساء حكماً يحكمون) است.
ب: اسم موصول و جمله يحكمون صله او باشد و در تقدير (ساء الحكم حكمهم) خواهد بود.
شأن نزول:
«ابن جريح» گويد: آيه مذكور در باره عمار بن ياسر كه در راه خدا زير شكنجه شديد واقع شده بود، نازل گرديده.
(شعبى) گويد: شأن نزول آيه در باره جمعى از مسلمانان است كه در مكه باقى مانده و به مدينه هجرت نكرده بودند، پس مهاجرين از مدينه براى آنان نامه فرستادند و مضمونش آن بود كه از شرائط اسلامتان هجرت بمدينه مىباشد و بايد حتماً هجرت كنيد، با رسيدن نامه آنان بسوى مدينه حركت كردند.
اما مشركين مكه آنها را تعقيب نموده و در بين راه بمقابله پرداختند بعضى را كشته و پارهاى را مجروح ساختند. در اينجا بود كه اين آيه نازل شد.
(ابن عباس) گويد: مقصود از (الناس) در آيه افرادى مىباشند كه در مكه به پيامبر ايمان آورده مانند سلمة بن هشام، عياش بن ابى ربيعه، وليد بن وليد، عمار ابن ياسر و ديگران.
مقصود:
الم: تفسيرش در اول سوره بقره گذشت.
أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ: آيا گمان دارند مردم كه قناعت شود اينكه بگويند ايمان آورديم و بهمين قدر اكتفاء نموده و آنان در معرض امتحان قرار نگيرند، چنين نيست- بلكه همه امتحان و آزمايش خواهند شد-.
در آيه (همزه) استفهام انكارى و توبيخى است يعنى هرگز چنين نشود.
(مجاهد) گويد: كه مقصود، امتحان در جانها و مالها باشد. و اين تفسير از امام صادق (ع) نيز آمده و بنا بر اين ترجمهاش اينست كه آيا امر و نهى نشده و تكاليف سنگين الهى براى آنان نيايد؟
بعضى گويند: مقصود آنكه آيا تنها با آوردن ايمان، ديگر شدائد و ناكاميهاى دنيا متوجه آنان نشده و در آسايش باشند؟
(حسن) گويد: ترجمه آيه آنست كه آيا مردم گمان دارند كه تنها با گفتن جمله توحيد «لا اله الا اللَّه» اكتفاء شده و در راستگويى و دروغگويى آزمايش نگردند.
اما بهتر آنست كه آيه مشتمل تمام معانى مذكور بوده و هيچگونه منافاتى ندارد زيرا مؤمن پس از اقرار بتوحيد پروردگار بايد بدستورات دين عمل نموده و با جان و مالش آزمايش شود و بقدر خويش سختيها و ناكاميهاى دنيا باو متوجه گردد، و بنا بر اين بايد خود را آماده تمامى آنها نمايد.
سپس خداوند سوگند ياد كرده و فرموده:
وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ: و همانا حتماً آزمودهايم آنان كه پيش از امت خاتم پيامبران (ص) بودند و آزمايشهايشان با دستورات دينى و يا سختيها و مشكلات زندگى- بر حسب اختلاف آنها بوده است. و اين آيه خود تسلى و آرامشى براى مسلمانان صدر اسلام بود- كه با مشكلاتى روبرو بودند-.
(ابن عباس) گويد: از جمله آنان كه آيه در بارهشان نازل شده ابراهيم خليل الرحمن و گروهى است كه باو ايمان آورده بودند و پس از او در راه دين خدا متحمل سختيها شدند (و آنان را اره نمودند). ديگرى گويد: آيه در باره ملت بنى اسرائيل آمده كه با استبداد فرعون روبرو بوده، و به بدترين عذاب آنان را شكنجه مينمود.
فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ: پس البته خدا ميداند آنكه در ايمانش راست گفته و ميداند دروغگويان را.
و با ملاحظه آنكه خداوند نسبت بآينده عالم بوده و تمام امور جهان پيش از خلقت براى او روشن بوده و احوال مردم را ميداند، جمله (فليعلمن) بمنظور تحقق هر چيز در جاى خود ميباشد.- يعنى آنكه افراد بشر با اختيار خود آن را انجام داده و خداوند بآن عالم است-.
پاره اى گويند: يعنى تا خدا جدا سازد آنان را كه راست گفته از آنها كه دروغ گفته و بهر يك پاداش لازم را بپردازد، و بنا بر اين از جزاء و جدا ساختن تعبير به (علم) شده و (فليعلمن) آمده زيرا تنها بواسطه علم خداوند، آنها شناخته شده و پاداش داده مى شوند پس سبب جاى مسبب نشسته و لفظ سبب ذكر شده نظير آيه شريفه كانا يَأْكُلانِ الطَّعامَ يعنى عيسى و مادرش غذا مى خوردند كه كنايه از احتياج ايشان است پس راستى در آيه بمعنى ثبات قدم و استوارى بر سختيها بوده و دروغ بمعنى سستى و ثابت نبودن باشد نظير كلام زهير كه گويد:
اذا ما الليث كذب عن اقرانه صدقا:
براستى شيرى است در بيشه شيران كه در ميدان جنگ مردانى را صيد كرده طعمه خود سازد آن گاه كه شيرى نبوده تا از اقران خود رو برتابد و با آنان استوار نباشد و مقصود آنكه (كذب) بمعنى عدم استوارى آمده است.
أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ أَنْ يَسْبِقُونا: آيا گمان دارند آنان كه كافر شده و انواع قبايح و گناهان را مرتكب شوند، با ما مسابقه داده و سبقت گيرند و بعجزمان در آورند تا ما نتوانيم بآنان رسيده انتقام بگيريم؟- نه چنين است.
(ام) در اينجا بمعنى استفهام آمده ولى همانند همزه استفهاميه نخواهد بود ساءَ ما يَحْكُمُونَ: چه زشت است آنچه را كه حكم ميكنند و گمان دارند از ما سبقت بگيرند.
(عياشى) باسناد خود از ابى الحسن (ع) روايت كند كه، روزى عباس بحضور امير المؤمنين (ع) رسيد عرض نمود برخيز بنزد جمعيت رفته تا با تو بيعت كنند.
امير المؤمنين پرسيد آيا بيعت مينمايند؟
عباس پاسخ داد بلى على (ع) فرمود: پس گفته خدا الم أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا … كجا رفت- كنايه از آنكه آنها بيعت نخواهند كرد-.
مَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ اللَّهِ: آن كس كه باشد اميدوار ديدار خدا و مقصود اميدوار پاداش او در قيامت است.
(سعيد بن جبير و سدى) گويند: يعنى آنكه ترس از عقاب خدا دارد زيرا گاهى (رجاء) بمعنى خوف هم آمده چنان كه شاعر گويد:
| اذا لسعته النحل لم يرج لسعها | و حالفها فى بيت نوب عواسل |
آن گاه كه زنبور گزيدش، هرگز نترسد بلكه همراه او كنار كندويش رود، كه آنجا رفت و آمد دارند.
و مقصود آنكه (يرج) كه از ماده (رجاء) است بمعنى هراس و خوف آمده و بنا بر اين ترجمه آيه چنين باشد، آن كس كه از قيامت بترسد و از پاداش و بررسى اعمال در هراس باشد يا آنكه اميدوار ثواب باشد بايد پيش از آن بكارهاى شايسته بشتابد.
فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لَآتٍ: پس البته وقتى را كه خدا مقرر فرموده بمنظور بررسى اعمال و پاداش و جزاى آن خواهد رسيد.
وَ هُوَ السَّمِيعُ: و او بگفتارتان شنوا بوده.
الْعَلِيمُ: و بآنچه را كه در قلبها و افكار داريد دانا است.
[سوره العنكبوت (29): آيات 6 تا 10]
وَ مَنْ جاهَدَ فَإِنَّما يُجاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ (6) وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَنُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِي كانُوا يَعْمَلُونَ (7) وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ حُسْناً وَ إِنْ جاهَداكَ لِتُشْرِكَ بِي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (8) وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِي الصَّالِحِينَ (9) وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذا أُوذِيَ فِي اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذابِ اللَّهِ وَ لَئِنْ جاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ أَ وَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِما فِي صُدُورِ الْعالَمِينَ (10)
ترجمه:
آنكه ميكوشد، جز اين نيست كه ميكوشد براى خويشتن، زيرا خداوند بى نياز از جهانيان است. آنان كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته كردند همانا محو خواهيم نمود گناهانشان را و پاداش خواهيم داد آنان را بهتر از اعمال نيكشان. و ما بآدميان سفارش كرديم كه در حق پدر و مادر خود نيكى كنند و اگر آنان بكوشند تا بمن كه (خداى يگانهام) از روى جهل و نادانى شرك آورى هرگز از ايشان فرمان مبر. بازگشت شما بسوى من است و شما را بآنچه (از نيك و بد) انجام دادهايد آگاه خواهم ساخت آنان كه ايمان آوردند و اعمال شايسته انجام دادند آنان را جزو شايستگان قرار ميدهيم. پارهاى از مردم كسانى هستند كه ميگويند بخدا ايمان آورديم ولى چون در مجاهدتهاى راه خدا آزار ببينند، آزار از مردم را چون عذاب خدا ميدانند و اگر نصرتى از پروردگار تو (اى پيامبر) برسد، ميگويد البته ما با شما بوديم آيا خدا آگاهتر نيست بآنچه در سينهى جهانيان است.
اعراب:
حسنا: مفعول فعل محذوف است و در تقدير چنين بوده «و وصينا الانسان بأن يفعل بوالديه حسنا».
ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ: اين جمله موصول و صله و در محل نصب است تا مفعول «تشرك» باشد.
شأن نزول:
كلبى گويد: كه آيه اخير (10) در باره عياش بن ابى ربيعه مخزومى نازل شده، زيرا او اسلام آورده بود و از ترس قوم و قبيلهى خود بسوى مدينه مهاجرت نمود قبل از آنكه پيامبر مهاجرت كند. مادر عياش بنام اسماء دختر مخزومة بن ابى جندل تميمى با شنيدن مهاجرت فرزندش قسم ياد كرد كه چيزى نمىخورم و نميآشامم و بنظافت سر و صورت اقدام نكرده و هرگز داخل خانه و زير سقف نخواهم رفت تا فرزندم باز گردد. او دو فرزند ديگرى داشت بنام (ابو جهل و حرث) كه فرزندان هشام شوهر پيشين اسماء بودند و از ناحيه مادر با عياش برادر محسوب مىشدند، آنان چون ناراحتى و اضطراب مادر را مشاهده نمودند، سوار بر مركب شده و بدنبال برادر بسوى مدينه روانه گشتند و اتفاقاً در مدينه با عياش ملاقات نمودند، اعتصاب غذايى و اضطراب مادر را با او در ميان گذارده و از او خواستند تا بوطن برگردد و بالآخره موافقتش را جلب نمودند تا براى مدت كوتاهى بديدار مادر همراه آنان برگردد. ولى او با برادران عهد بست كه او را از دينش باز ندارند و با برادران بسوى مادر رهسپار شدند.
اما مادرش تا سه روز باعتصاب غذايى خود ادامه داد ولى بعد از سه روز تاب و توان از او رفت و بحكم اجبار دست از اعتصاب خود برداشت و مانند هميشه اقدام بخوردن غذا و نوشيدن آب نمود ولى انتظار فرزندان خود ميكشيد.
برادران، عياش را برداشته و عزم وطن نمودند، چون از شهر مدينه بيرون آمده و از چشمها دور شدند، نسبت بعياش با تندى رفتار كرده و او را با طناب محكم بستند و مشغول كتك زدن شدند تا آنجا كه هر يك صد تازيانه بر بدنش وارد ساخته و بدن زير تازيانهها شديداً آزرده شد. البته منظور برادران اين بود تا عياش از دين خود كه آئين يكتا پرستى پيامبر (ص) است دست برداشته و به آئين بتپرستى برگردد.
عياش كه سخت آزرده شده بود از ترس شكنجهى بيشتر، برائت خود را اعلام كرد و آنچه را كه شايسته نبود نسبت بآئين يكتاپرستى بزبان آورد تا از او دست برداشتند. و اين آيه (آيه 10) در بارهاش نازل شد.
اما بين آن دو برادر، حرث با شدت بيشترى نسبت بعياش رفتار كرد، و عياش با خود قسم ياد نمود كه اگر او را در خارج حرم ملاقات كند، سر از تنش جدا خواهد ساخت. و بالآخره با چنين تندى وارد مكه شدند و عياش لحظهاى با مادر خويشتن ملاقات نمود و اتفاقا پس اندك زمانى پيامبر (ص) و متعاقب او مؤمنين مهاجرت بمدينه نمودند و عياش نيز راه مدينه را پيش گرفت و بپيامبر ملحق گشت و رفته رفته در اسلام خود قوى گشت و مسلمانى شايسته گرديد. ولى برادرش، حرث چندى در مكه سكونت كرده و سپس بآئين اسلام گرويد و بسوى مدينه هجرت نموده، با پيامبر (ص) بيعت كرد اما عياش از آمدن برادر و اسلام او هيچ اطلاع نداشت، روزى در پشت مسجد (قبا) حرث را ملاقات كرد و بياد سوگند و شكنجههاى گذشته افتاده او را بقتل رسانيد، باو خبر دادند برادرت اسلام آورده بود چرا كشتى؟ عياش بسيار ناراحت شده گريه كرد و بحضور پيامبر اسلام (ص) شرفياب شد و قصه را بعرض رسانيد. فوراً اين آيه نازل شد كه «وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلَّا خَطَأً تا آخر».
ضحاك مىگويد: كه آيه مذكور (آيه 10) در بارهى واقعهى ديگرى نازل شده و آن جمعيتى از منافقين بودند كه ميگفتند ايمان آورديم ولى چون در راه ايمان و عقيدهى خويشتن از مشركين رنج ميديدند دست از آئين اسلام و ايمان بخدا برداشته و به آئين بتپرستى برمىگشتند. و اما قتاده نقل كرده كه اين آيه در بارهى بت پرستانى كه بازگشت بمكه نمودند، نازل گرديده است.
مقصود:
چون خداوند در آيات پيش مراقبت نفس و خويشتن دارى را با انجام فرامين او در اميد و ترس انسان نسبت بآينده، بيان فرمود، اكنون دربارهى مجاهده انسان سخن ميفرمايد.
وَ مَنْ جاهَدَ فَإِنَّما يُجاهِدُ لِنَفْسِهِ: انسانى كه با شيطان و وسوسه هاى او مبارزه نموده و در مبارزه با دشمنان بمنظور استوارى دين كوشش مىنمايد و نيز با شهوتهاى نفس و خواستهاى خطرناك هواى دل كه از هر دشمنى سختتر است، مبارزه مىكند، او در حقيقت براى نفع خويشتن قدم برداشته پاداش و نتيجه كار او بخودش بر ميگردد.
نه آنكه تصور كند منافع آن بخداوند جهان برگشت مىكند.
إِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ: خداوند بفرمانبردارى مردم احتياجى ندارد و اوامر و نواهى خدا بمنظور منفعتى كه عايد او شود نيست، بلكه براى منافع مردم است.
وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَنُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ: آنان كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته انجام دادند، محو مى كنيم گناهان و بديهايى را كه آنان زمان كفر انجام دادند تا جايى كه در اثر آن اعمال شايسته بدىها جبران شده گويا مرتكب زشتيها نشده اند.
وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِي كانُوا يَعْمَلُونَ: و پاداش به بهترين اعمال آنان كه عبادت و اطاعت از فرامين خداوند است خواهيم داد.
يعنى بديهايى كه در حال كفر انجام داده اند بوسيله اسلام آن را محو ميكنيم و باعمال شايسته آنان كه در حال اسلام بوده پاداش ميدهيم. و چون در اين آيه خداوند امر نمود تا مسلمانان با كفار مبارزه و جهاد كنند و از آنان دورى گزينند لذا وظيفه فرزند را نسبت به پدر و مادر چنين بيان فرمود.
وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ حُسْناً: دستور داده ايم بانسان كه نسبت بپدر و مادر نيكويى نمايد و برفتار پسنديده عمل كند تا رضايت آنان را نسبت بخود جلب نموده و خوشنود سازد. سپس خداوند بهر يك از افراد انسان دستور ميدهد.
وَ إِنْ جاهَداكَ: و اگر مجاهده و مبارزه نمودند پدر و مادرت با تو اى انسان و جديت نمودند.
لِتُشْرِكَ بِي: تا شريك قائل شدى در عبادة و اطاعت من.
ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ: چيزى را كه بآن آگاهى ندارى يعنى هيچكس نسبت به آن آگاهى ندارد.
فَلا تُطِعْهُما: پس نبايد در اين باره از پدر و مادر اطاعت كنى.
بنا بر اين خداوند سبحان امر نموده بانسان كه بايد در افعالى كه لازم است انجام دهد از پدر و مادر پيروى كند و دستور آنان در اين جهت واجب و لازم الاطاعه ميباشد ولى در باره كارهايى كه انسان مختار است با مصلحت انديشى انجام دهد يا ترك كند، اطاعت و قبول مصلحت بينى پدر و مادر البته بهتر است تا سخن آنان را اعتنا نكرده، رد كند. اما در كارهايى كه از نظر دستور اسلام ممنوع اعلام شده هرگز نبايد سخن آنان را بپذيرد و مرتكب بجنايات و ممنوعات شرعى شود كه از جملهى آنها شرك بخداوند است، و از اينكه آيه در اين باره نفى علم نموده است براى آنست كه انسان خود را با جستجو نمودن دليل آن بزحمت نياندازد زيرا چيزى را كه اصلا وجود ندارد اثبات دليل آن ممكن نخواهد بود بنا بر اين اعتقاد بچنين امرى نيز پسنديده نمىباشد- چون وقتى شريك براى خدا نباشد چگونه ممكن است براى اثبات آن دليل آورد-.
إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ: بازگشت شما بحكم من است.
فَأُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ: باعمالى كه انجام دادهايد شما را آگاه ميسازم و پاداش آن را مىدهم.
از سعد بن ابى وقاص روايت شده كه گفت من نسبت بمادر خود نيكو رفتار بودم و چون اسلام اختيار نمودم، مادرم بمن خطاب نموده گفت: يا سعد، اين چه دينى است كه تو برگزيدى، بايد آن را ترك كنى و بآئين بت پرستى برگردى، و گرنه اعتصاب غذايى نموده هيچ نخورم و نياشامم تا بميرم و تو مورد سرزنش قرار گرفته و مردم بتو گويند اى قاتل مادر.
گفتم: مادرم از كارهاى خود دست بدار كه من دين اسلام را ترك نخواهم كرد.
روز اول مادرم چيزى نخورد و با گرسنگى خوابيد تا خورشيد طلوع كرد و باز از خوردن خويشتندارى كرد و تا غروب آفتاب روز دوم گرسنه ماند تا آنكه مجبور شدم و گفتم بخدا سوگند اگر تو صد جان داشته باشى و يك يك از حنجرهات بيرون بيايد من از دين خود دست بر نمىدارم، اكنون تو دانى و بس آن قدر نخور تا بميرى.
مادرم در مقابل اين گفتارم تعجب كرد و چون استواريم را در آئين مقدس اسلام ديد دست از اعتصاب برداشته غذا خورد. در اين باره بود كه آيه مذكور نازل شد و فرمود «وَ إِنْ جاهَداكَ تا آخر».
مادر سعد بن ابى وقاص بنام حمنه دختر ابى سفيان فرزند اميه او فرزند عبد شمس است.
روايت شده از (بهر بن ابى حكيم) و او از پدرش نقل مىكند كه بحضور رسول خدا (ص) شرفياب شدم و از حضرتش پرسيدم: بچه كسى نيكويى و خدمت كنم؟ حضرت پاسخ داد بمادرت، بار دوم پرسيدم بعد از مادر بچه كسى؟ پاسخ داد بمادرت،بار سوم پرسيدم بعد از آن بچه كسى؟ پاسخ فرمود بمادرت، مرتبه چهارم سؤال كردم پس از آن بچه كسى خدمت كنم؟ پيامبر فرمود: بپدر و بعد از او به نزديكان خود.
(انس بن مالك) روايت كرده كه رسول خدا (ص) فرمود الجنة تحت اقدام الامهات: بهشت برين زير پاى مادران است.[1] وَ الَّذِينَ آمَنُوا: آن مردمى كه در توحيد و خداپرستى راست بودند و از روى اخلاص و صفاى دل او را عبادت نمودند.
وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِي الصَّالِحِينَ: و كارهاى نيكو انجام دادند آنان را در زمره شايستگان در بهشت جاى خواهيم داد.
و چون خداوند در آيه پيشين آزادى مؤمنين را در عمل بيان فرمود لذا خواست بدنبال آن دستهاى از آنان را كه در ايمان ضعيفاند بيان كند و يا بنقل بعضى خواسته از ايمان منافقين سخن بگويد، لذا فرمود:
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ: و از مردم پارهاى گويند بخداوند جهان ايمان داريم، ولى تنها بزبان است.
فَإِذا أُوذِيَ فِي اللَّهِ: زمانى كه در استوارى خود بدين خدا و يا در اعتقاد خود بذات او تعب و آزردگى از مردم مشرك ديده باشد.
جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذابِ اللَّهِ: آزار از مردم را همانند عذاب خدا پنداشته است.
يعنى زمانى كه رنج ببيند و در اثر ايستادهگى و ثبات قدم در ايمان و خدا پرستى از مشركين جامعه بلا و عذاب بكشد، آن چنان ضعيف است كه از دين دست برميدارد زيرا از عذاب و آزار مردم ميترسد. همانند آن كافرى كه شايسته است در حقيقت او از آئين غلط خود دست بردارد و از عذاب خدا بترسد. بنا بر اين بين عذاب مردم كه فانى و پايان پذير است و بين عذاب خداوند كه دائمى و هميشهگى است هيچ فرق نگذارده، چون كه تميزش كم و قدرت ايمان او اندك است. خداوند اذيت و آزار مردم را «فتنه» ناميده بمنظور مشقت و رنجهايى است كه در آن مشاهده مىشود.
وَ لَئِنْ جاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ: اى پيامبر اگر يارى و نصرت خدا برسد و مؤمنين پيروز شده، دولت و حكومت اولياء خدا بر كافرين سلطنت پيدا كند.
لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ: اين ضعيفان در ايمان و منافقين كه وصف آنان گفتيم بمؤمنين مىگويند البته ما با شما بوده و براى پيروزى بر دشمن با شما كمك مىكرديم، اما منظور آنان طمع در اموال جنگى است تا بهرهاى نصيب آنها شود.
سپس خداوند شديداً تكذيبشان نموده مىفرمايد:
أَ وَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِما فِي صُدُورِ الْعالَمِينَ: آيا خداوند آگاهتر نيست بآنچه در سينههاى جهانيان است از ايمان و نفاق آنها، بنا بر اين گفتار دروغين آنان بر خدا پوشيده نيست.
[سوره العنكبوت (29): آيات 11 تا 15]
وَ لَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْمُنافِقِينَ (11) وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا اتَّبِعُوا سَبِيلَنا وَ لْنَحْمِلْ خَطاياكُمْ وَ ما هُمْ بِحامِلِينَ مِنْ خَطاياهُمْ مِنْ شَيْءٍ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ (12) وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالاً مَعَ أَثْقالِهِمْ وَ لَيُسْئَلُنَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَمَّا كانُوا يَفْتَرُونَ (13) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلاَّ خَمْسِينَ عاماً فَأَخَذَهُمُ الطُّوفانُ وَ هُمْ ظالِمُونَ (14) فَأَنْجَيْناهُ وَ أَصْحابَ السَّفِينَةِ وَ جَعَلْناها آيَةً لِلْعالَمِينَ (15)
ترجمه:
و البته خداوند ميداند افرادى را كه ايمان آوردند و افرادى كه منافقاند. و آنان كه كافر بودند بمؤمنين گفتند پيروى كنيد راه ما را و ما مسئول گناهانتان شده بگردن ميگيريم، در حالتى كه چيزى از گناهان آنان را بدوش نكشيده و مسئول آن نيستند، اينان دروغگويانند. و البته آنها (كفار) بارهاى خود را بدوش كشند و بارهايى بر روى بارهاى خود، و در قيامت سؤال ميشوند از آنچه افترا مىبستند. همانا نوح را بسوى قومش فرستاديم پس نهصد و پنجاه سال در بين آنها زندگى كرد، سپس طوفان آنها را گرفت، و آنان بودند ستمكاران. پس نجات داديم نوح و ياران كشتى را و آن را آيتى براى جهانيان قرار داديم.
شرح لغات:
الثقل: در لغت عرب در مورد اثاث البيت استعمال ميشود و جمع آن اثقال است چنان كه در بين اعراب گفته ميشود ارتحل القوم بثقلهم و ثقلتهم يعنى كوچ كردند باديه نشينان با اثاث البيت و متاعهاى خود و بهمين معنى حديث مشهور (ثقلين) استعمال شده زيرا پيامبر (ص) فرموده بود
انى تارك فيكم الثقلين كتاب اللَّه و عترتى اهل بيتى و انهما لن يفترقا حتى يردا على الحوض
در ميان شما امت اسلامى دو چيز سنگين و گرانبها ميگذارم كتاب خدا و عترت من، و اين دو هرگز از هم جدا نشوند تا در حوض كوثر بسوى من باز گردند[2].
(ثعلب) گويد: از اينكه كتاب و عترت به (ثقلين) نام گذارى شده براى آنست كه عمل نمودن باحكام و فرامين آن دو كه در حقيقت فرامين خداوند است سنگين و پر ارزش است. و بعضى ديگر گفتهاند كه اعراب در اصطلاح خود بهر چيز پر ارزش و نفيس، (ثقل) ميگويند و از اينكه قرآن و عترت را (ثقلين) گفتهاند براى بزرگداشت منزلت آنها بين مسلمين است و هر چيز كه داراى فضيلت مورد توجه جامعه است باو (ثقل) گفته مىشود و به همين جهت است كه از بين تمام مخلوقات بانسانها و جنيان، ثقلين گفته شده زيرا آنان فضيلت بر ساير مخلوقات دارند.
الطوفان: عبارت از آب بسيار زيادى را گويند كه از آسمان جارى شود و سر اينكه او را طوفان ناميدهاند چون در اثر زيادى باطراف زمين طواف نموده بتمام نقاط آن ميرسد. و در اين باره (راجز) در ابيات خود گفته: «افناهم الطوفان موت جارف» نابود كرد آنها را بارانهاى بسيارى كه كانون مرگ بود. (جارف) از ماده (جرف) است و آن هر چيز بسيار را گويند و در مثال گفته ميشود «جرفت الشيء اجرفه جرفا» يعنى تمام آن شىء را فرستادم، در اينجا گوينده اين شعر مرگ بسيار را كه بسراغ آنها آمده بود تشبيه به طوفان نموده است.
اعراب:
بِحامِلِينَ مِنْ خَطاياهُمْ مِنْ شَيْءٍ: در تقدير (و ما هم بحاملين من شىء من خطاياهم) كه جمله (من خطاياهم) در حقيقت صفت براى (شىء) ميباشد كه بالنتيجه در قرائت ظاهر آيه صفت مقدم بر موصوف شده و در محل نصب و حال قرار گرفته.
أَلْفَ سَنَةٍ: منصوب است بنا بر ظرفيت خمسين: منصوب شده تا استثناء واقع شود و (عاماً) تمييز او است.
مقصود:
اكنون خداوند مؤمنين را از كفار جدا نموده ميفرمايد:
وَ لَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا: خداوند ميداند آنان را كه حقيقتا ايمان آورده و در ظاهر و باطن گرويدند.
وَ لَيَعْلَمَنَّ الْمُنافِقِينَ: و ميداند آنان را كه منافقند و آنچه را كه در باطن دارند غير ظاهر آنها است، تا پاداش دهد آنها را طبق اعمالشان.
(جبائى) گفته است معنى اين آيه چنين خواهد بود (و ليميزن اللَّه المؤمن من المنافق) يعنى حتما خداوند جدا سازد در پاداشهاى خويش مؤمنان را از منافقين و بنا بر اين جمله (ليعلمن) بجاى (ليميزن) استعمال شده و علم بجاى تميز گذاشته شده زيرا از نظر فن خطابه گوينده ميتواند در اداى مطلب خود از هر واژه مناسبى استفاده كند، ولى مقصود يكى است و قبلا در اين باره توضيحات لازم داده شد.
بنا بر اين خداوند در اين آيه منافقين را تهديد نمود نسبت بروشى كه انتخاب نمودهاند و مؤمنين را باستهزاء گرفته بظاهر چيزى ميگويند كه در واقع بآن اعتراف ندارند، گمان كردهاند كه از ضررهاى آن ايمن خواهند بود، خداوندى كه مالك تمام جزاها است باحوال آنان آگاه بوده و آنان را روزى برسوايى خواهد كشانيد.
وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا: و گفتند آنان كه كافر شدند و به نعمتهاى خدا كفر ورزيده و انكار نمودند.
لِلَّذِينَ آمَنُوا: به مردمى كه ايمان آوردند و آئين يكتا پرستى را تصديق نموده و پيامبران را براستى پذيرفتند.
اتَّبِعُوا سَبِيلَنا وَ لْنَحْمِلْ خَطاياكُمْ: از مسلك ما كه آئين بتپرستى است پيروى كنيد و ما گناهان شما را بدوش ميكشيم، يعنى اگر بگوئيد به آئين بت پرستى عمل كردن گناه است ما گناهان شما را بگردن ميگيريم. آنان تصور مينمودند بت پرستى جنايت و گناه نيست و قيامتى هم كه جايگاه بررسى اعمال مردم است در كار نبوده بنا بر اين گناهى بپاى ما نوشته نخواهد شد.
مأمور در جمله (و لنحمل) خود متكلم است زيرا بنفس خويشتن خطاب ميكند كه البته ما بدوش ميكشيم و مقصود پذيرفتن مسئوليت در برابر خواسته است.
عينا مثل آنست كه شخصى مسئوليت كارى را بعهده بگيرد. و كفار در مقابل اين پيشنهاد خود تمام مسئوليتهايى كه متوجه مؤمنين ميشد، مىپذيرفتند بنا بر اين در اين جمله معنى جزاء خوابيده و در تقدير چنين است، اگر پيروى از آئين ما كنيد ما گناهان شما را در اين راه بدوش ميكشيم. و ليكن خداوند بتمام تصورات باطله آنها جواب گفته ميفرمايد:
وَ ما هُمْ بِحامِلِينَ مِنْ خَطاياهُمْ مِنْ شَيْءٍ: آنان نمىتوانند گناهان مؤمنين را بدوش كشيده و در قيامت پاسخ دهند زيرا خداوند عادل است و كسى را بجاى ديگرى عذاب نخواهد نمود. و بنا بر اين صحيح نيست كسى گناه ديگرى را حمل كند. و اين آيه عينا مانند آيههاى ديگرى است كه در قرآن كريم باين معنى آمده مانند آيه وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى[3] كسى بار گناه ديگرى را بر نميدارد و نيز مانند آيه وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى[4] نيست براى هيچ انسانى جز آنچه را خود او انجام ميدهد و پاداش عمل او را بوى خواهيم داد.
تصور نشود كه پاداش اخروى مانند جزاى دنيوى است و حمل عقاب آخرت مثل اداى ديه جنايت در دنيا است كه ميتواند شخص ديگر ديه مقتول را از جانب قاتل به اولياء خون بدهد. نه چنين است، زيرا مقصود از ديه اداء پول در مقابل خونى است كه ريخته شده و فرقى نميكند چه خود او بدهد يا شخص ديگرى از ناحيه او پرداخت نمايد چون مثل پرداخت دين است، بخلاف پاداش اعمال در قيامت.
إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ: ايشان در اين ضمانت دروغگويانند.
وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالًا مَعَ أَثْقالِهِمْ: البته جناياتى كه بخويشتن نمود، و نيز جناياتى كه نسبت بديگران انجام دادهاند بايد بدوش بكشند و پاداش آن را ببينند.
بعضى گفتهاند معنى آيه اين است كه آنان عذاب گمراهى خود و عذاب گمراهى ديگران را كه با كوشش آنان كافر شدند، هر دو را بايد تحمل كنند و بنا بر اين آيه نظير آن حديث معنى ميدهد كه فرمود(من سن سنة سيئة …-)
و مانند آيه ديگر قرآن خواهد بود كه لِيَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ كامِلَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ مِنْ أَوْزارِ الَّذِينَ يُضِلُّونَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ[5] تا بدوش كشند تمام بارهاى گناهان خويش و بار گناهان افرادى را كه گمراه مىكنند آنها را بدون علم.
وَ لَيُسْئَلُنَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَمَّا كانُوا يَفْتَرُونَ: و در قيامت از آنچه را كه افترا ميگفتند سؤال ميشوند و اين سؤال نه بعنوان استعلام و استخبار است زيرا خداوند آگاه باعمال آنها است بلكه منظور كوچك شمردن و توبيخ كردن و بزخمهاى آنان نمك پاشيدن است.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ: ما نوح را بسوى قومش فرستاديم تا آنان را به يكتاپرستى و ايمان بخداوند جهان دعوت كند.
فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عاماً: پس در بين آنها هزار سال بجز پنجاه سال زندگى كرد و بسوى آئين توحيد دعوت نمود ليكن از او نپذيرفته و انكارش نمودند.
فَأَخَذَهُمُ الطُّوفانُ: پس آنان را طوفان گرفت «همان طوفان معروف نوح» كه نتيجه اعمال و كفر آنان بوده و بالنتيجه هلاك شدند.
وَ هُمْ ظالِمُونَ: و ايشان با برنامههاى شرك و عصيان ستم بخويشتن نمودند.
فَأَنْجَيْناهُ وَ أَصْحابَ السَّفِينَةِ: پس ما نوح و كسانى كه ايمان بخدا آورده و در سفينه «كشتى» جاى داشتند نجات داديم.
وَ جَعَلْناها: و قرار داديم سفينه را.
آيَةً لِلْعالَمِينَ: علامت و نشانهاى براى مردم تا قيامت كه عبرت بگيرند زيرا جريان سفينه صف مؤمنين را از كفار جدا نموده و نكوكاران را از گناه كاران ممتاز ساخت تا ثابت شود كه نوح در گفتار خود راست بوده و قوم او كافر بودند.
نظم آيات:
از اينكه آيه وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا …- بعد از ذكر احوال منافقين آمده براى آنست كه چون خداوند وضع منافقين را از نظر ايراد شبهه و ترديد بيان كرد خواست بمؤمنين هشدار دهد تا با ابراز شبهات و كلمات ترديد آميز منافقان مغرور نشوند و از اينكه جريان نوح را بدنبال قصه منافقين ذكر فرموده بمنظور جهاتى بوده است.
الف: چون اشاره به فتنه هاى كفار قبل از اسلام شده بود لذا خداوند خواست تا در باره آنان قدرى روشنتر سخن بگويد و ابتداء جريان نوح را بيان فرمود:
ب: چون كه از وضع مسلمان مجاهد، كه در راه عقيده خويش استوار است سخن گفته شد، و نيز حال افرادى كه كاملا در نقطه مقابلند بيان گرديد لذا خداوند جريان نوح و صبر آن حضرت را مقابل تكذيب و آزارهاى قوم خود آنهم در اين مدت طولانى، بيان كند و پس از آن هم استقامت پيامبران ديگر را تذكر دهد.
ج: از اين نظر كه چون خداوند امر و نهى فرموده و در آيات پيش بنحو كلى بفرمان بران وعده پاداش و بنافرمانان وعده عذاب داد، لذا خواست با آوردن گوشهاى از قصههاى پيامبران آن را تحكيم بخشد.
[سوره العنكبوت (29): آيات 16 تا 20]
وَ إِبْراهِيمَ إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اتَّقُوهُ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (16) إِنَّما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْثاناً وَ تَخْلُقُونَ إِفْكاً إِنَّ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لا يَمْلِكُونَ لَكُمْ رِزْقاً فَابْتَغُوا عِنْدَ اللَّهِ الرِّزْقَ وَ اعْبُدُوهُ وَ اشْكُرُوا لَهُ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (17) وَ إِنْ تُكَذِّبُوا فَقَدْ كَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ (18) أَ وَ لَمْ يَرَوْا كَيْفَ يُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ (19) قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ يُنْشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (20)
ترجمه:
و ابراهيم هنگامى كه گفت بقوم خود پرستش كنيد خدا را و بترسيدش كه اين بهتر است براى شما اگر بدانيد. جز اين نيست كه مىپرستيد غير خدا بتهايى را و ميآفرينيد دروغ را همانا آنچه كه از غير خدا ميپرستيد دارنده روزى شما نبوده، پس بنزد خداوند جهان روزى خود را بجوئيد و او را پرستش كنيد و شكر نعمتش بجاى آوريد كه بسوى او بازگشت مينمائيد. و اگر تكذيب كنيد پس پيش از شما هم ملتهايى تكذيب كردند و نيست بر پيامبر جز تبليغ روشن و آشكارا. آيا نمىبينند چگونه خداوند موجودات را پديد ميآورد و سپس باز ميگرداند همانا اين كار براى خدا آسان است. بگو (اى پيامبر بمشركين) بگرديد در زمين پس بنگريد چگونه آغاز آفرينش كرد، پس از اين هم نشئه آخرت را ايجاد خواهد نمود همانا خداوند بر همه چيز توانا است.
قرائت:
ا و لم يروا: حمزه و كسايى و خلف آن را با تاء (الم تروا) قرائت نموده و بقيه قراء با همان «ياء» خواندهاند. و روايت شده كه هر دو وجه را جايز دانسته است.
النشأة: ابن كثير و ابو عمر، آن را بفتح «شين» با مد و همزه (نشاءة) قرائت نموده ولى ديگران بسكون «شين» بدون مد (نشاءة) خواندهاند.
تخلقون افكا: از سلمى و زيد بن على روايت شده كه آنان در بعضى از قرائتها «تخلقون» با تشديد «لام» و «تاء» مضموم قرائت نمودهاند.
دليل:
ابو على گفته است اينكه جمله «ا و لم تروا» با «تاء» خوانده شده بدان جهت است كه قبلش «و ان تكذبوا» (جمله خطابيه) بوده ولى اينكه بعضى آن را با «ياء» خواندهاند براى آنست كه در معنى «قل لهم او لم يروا النشاءة و النشأة» (جمله غايبه) ميباشد.
تخلقون: بر وزن (تكذبون) و بمعناى آن است.
اعراب:
كَيْفَ يُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ: «كيف» در محل نصب است حال براى «اللَّه» و تقدير كلام «أ مبدعاً يبدئ اللَّه الخلق ام لا» آيا از روى ابتكار و بدون سابقه خداوند خلق را آفريده است يا خير؟ و ممكن است «كيف» حال براى «الخلق» باشد و در تقدير چنين است «أ مبدعاً يبدئ اللَّه الخلق ام لا؟ ثم يعيده أم لا» آيا در حالت ابتكار خداوند خلق را مىآفريند يا خير؟ و سپس بسوى او باز مىگردند يا خير؟ و ممكن است «كيف» بجاى مصدر بوده و تقدير كلام «أى ابداء يبدئ» ميباشد يعنى چگونه پديد مىآورد خداوند، و نظير آن در قرآن مجيد كه بمعناى مصدرى آمده باشد «كيف بدأ الخلق» است يعنى چگونه خداوند آغاز خلقت نمود.
النشأة: مفعول فعل محذوف «ينشأ» بوده و منصوب است.
مقصود:
بدنبال آيات قبل خداوند چنين فرمود:
وَ إِبْراهِيمَ: و فرستاديم ابراهيم را بمنظور رسالت و رسانيدن پيامهاى خداوند جهانيان.
إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اتَّقُوهُ: زمانى كه ابراهيم گفت بقوم خود كه از خداوند جهان پيروى كنيد و تنها از او بترسيد دستوراتش را عمل نموده و از معصيت و نافرمانيش دورى گزينيد.
ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ: اين پرهيزگارى (يعنى عمل بدستورات خدا و دورى از گناهان) براى شما بهترين چيز خواهد بود.
إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ: اگر آگاهى داشته و با (خرد) آنچه را كه خير بوده از بديها امتياز دهيد.
إِنَّما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْثاناً: همانا عبادت و بندهگى ميكنيد بتهايى را كه از سنگ تراشيده ولى (بدانيد) ضرر يا نفعى از آنها ساخته نيست، و «ما» در اينجا از نظر ادبيات عرب «كافه» محسوب است.
وَ تَخْلُقُونَ إِفْكاً: و انجام مىدهيد كار دروغى را كه مىگوييد اين بتها خدا هستند (و سعادت و پيشرفت ما بدست آنها است). اين معنى از (سدى) نقل شده ولى (مجاهد و قتاده و ابى على جبائى) روايت كردهاند كه بعضى در معنى آيه چنين ميگويند كه «و تصنعون اصناماً بايديكم» بوده يعنى با دست خود بتهايى را ميسازيد.
و خداوند بتهاى آنان را «افك» ناميده است زيرا آنها بدروغ ادعا مىكردند كه بتها خدا ميباشند.
سپس خداوند (بمنظور توجه و بيدارى خرد) عجز خدايان آنان را، كه رزق و مايه احتياجات ايشان را مالك نبوده و نميتوانند پرداخت كنند بيان ميفرمايد:
إِنَّ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لا يَمْلِكُونَ لَكُمْ رِزْقاً: آنچه را كه عبادت آن نموده و از (اطاعت و عبادت) خداوند جهان سرپيچى مينمائيد، مالك رزق (روزى و معيشت زندگانى) شما نيستند. «ملك» (بآن چيزى گفته مىشود كه) قدرت و تسلط مالك بر او بوده و مىتواند هر نوع تصرفاتى را در آن انجام دهد و البته آن تصرف تام در حقيقت فقط مربوط بخداوند ميباشد زيرا انسان بآنچه خدا باو داده مالك است، بنا بر اين اصل مالكيت در تمام خلقت و هستى موجودات، همه از آن خداوند بوده و كسى كه مالك (و دهنده) رزق ديگرى نباشد شايستگى معبود واقع شدن را ندارد زيرا عبادت بواسطه بالاترين مراتب نعمت واجب شده و جز خداوند احدى را بر آن قدرتى نيست، پس عبادت بايد منحصر در ذات خدا باشد.
فَابْتَغُوا عِنْدَ اللَّهِ الرِّزْقَ: پس رزق را از خداوند طلب كنيد نه از غير او.
وَ اعْبُدُوهُ وَ اشْكُرُوا لَهُ: و عبادت او نموده شكر او بجاى آوريد نسبت بآنچه كه بر شما ارزانى داشته از اصول نعمت (و مايه زندگى) چه از حيات انسانى گرفته تا وسايل معيشت و غير آنها.
إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ: بسوى فرمان خدا در قيامت بازگشت مينمائيد تا هر كسى را بقدر اعمالش پاداش دهد. سپس خداوند عرب را مخاطب ساخته و فرمود:وَ إِنْ تُكَذِّبُوا: اگر تكذيب كنيد محمد (ص) (فرستاده ما) را.
فَقَدْ كَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ: البته (امر تازهاى نيست) ملتهايى قبل شما نيز تكذيب پيامبران خود نمودند كه (براى هدايت و سعادت) بسوى آنان فرستاده شده بودند.
وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِينُ: و نيست بر پيامبر جز همان رسالت و بيان (حقايق) بطور واضح و روشن، او وظيفه ندارد افراد ملت خود را مجبور كند تا بآئين ايمان بخدا بگروند.
أَ وَ لَمْ يَرَوْا كَيْفَ يُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ: آيا نديدهاند چگونه آفرينش (انسان و هر موجودى) را پديد مىآورد سپس (هم او) آن را باز ميگرداند، چون كفار مكه افرادى بودند كه روز قيامت را انكار مينمودند اما اقرار داشتند كه خداوند خالق انسان و جهان هستى است لذا خداوند چنين فرمود- آيا با خرد خويشتن در اين باره فكر نكردند تا بدانند چگونه خداوند خلق فرمود جهان هستى را بعد از آنكه نيست بود، (همان خدا نيز) او را پس از مرگ در قيامت باز ميگرداند (تا پاداش اعمال خويش را بگيرد). ابن عباس ميگويد مقصود خداوند در اين آيه دو خلقت است اول (جهان دنيا و هستى در اين عالم) و دوم (جهان آخرت و روز رستاخيز).
إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ: البته اين امر (جهان آخرت) بر خداوند آسان است زيرا همانگونه كه بر ابداء خلقت و آفرينش موجودات از عدم بوجود قدرت داشت، بر اعاده آنان پس از مرگ (در قيامت) نيرومندتر است. سپس خداوند خطاب به پيامبر نموده ميفرمايد:قُلْ: بگو (اى محمد (ص) باين بتپرستان:
سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ: بگرديد روى زمين (و بمناطق آن مسافرت كنيد) تا بنگريد چگونه خداوند آفرينش جهان را پديد آورد و آثار پيشينيان خود را بجوئيد كه (بر اثر گناه و نافرمانى) كارشان بكجا كشيد تا عبرتى شده و بخداوند خود ايمان آوريد.
بعضى ديگر گفته اند كه معنى آيه چنين است: بنگريد آيا آفرينندهاى غير خدا مييابيد و وقتى كه دريافتيد كه آفرينندهاى جز خدا نيست همان بهترين دليل براى آفرينش قيامت است. لذا فرمود:
ثُمَّ اللَّهُ يُنْشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ: سپس خداوند ميآفريند جهان آخرت را، همان خداوند كه اين جهان با قدرت او پديد آمد او نيز جهان آخرت را پديدار خواهد ساخت.
مقصود از «انشاء» ايجاد نمودن از عدم بوجود است بدون آنكه سببى داشته باشد.
إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: همانا خداوند بر هر چيز قدرت دارد چه آفرينش ابتداء باشد يا آفريدن در قيامت بعد از مرگ (نه تنها اين) بلكه هر چه را كه اراده كند بر او قادر و توانا است.
[سوره العنكبوت (29): آيات 21 تا 25]
يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ وَ يَرْحَمُ مَنْ يَشاءُ وَ إِلَيْهِ تُقْلَبُونَ (21) وَ ما أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ (22) وَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِ اللَّهِ وَ لِقائِهِ أُولئِكَ يَئِسُوا مِنْ رَحْمَتِي وَ أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (23) فَما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قالُوا اقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ فَأَنْجاهُ اللَّهُ مِنَ النَّارِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (24) وَ قالَ إِنَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْثاناً مَوَدَّةَ بَيْنِكُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا ثُمَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً وَ مَأْواكُمُ النَّارُ وَ ما لَكُمْ مِنْ ناصِرِينَ (25)
ترجمه:
عذاب كند آن را كه خواهد و بيامرزد آن را كه خواهد و بسوى او باز- گردانيده ميشويد. نيستيد شما عاجز كنندگان در زمين و نه در آسمان و نيست براى شما از غير خدا هيچ ياورى و نه يارى دهندهاى. و آنان كه كافر شدند بآيتها (و نشانههاى وجود) خدا و پاداش او (در قيامت)، آنان نوميد شدند از رحمت من و آنان را عذابى دردناك است. پس نبود جواب قومش مگر آنكه گفتند بكشيدش يا بسوزانيد پس رهانيد (و نجاتش داد) او را خداوند از آتش البته در اين (قصه) آيتهايى است براى ملتى كه ايمان آورند. و گفت جز اين نيست، گرفتيد از غير خدا بتهايى را بدوستى ميان خويش در زندگانى دنيا، پس روز قيامت انكار مىورزيد برخى از شما برخى را و لعنت ميكنيد بعضى شما بعضى را و جايگاهتان آتش است و نيست شما را يارى دهندهگان.
قرائت:
مودة بينكم: ابن كثير و اهل بصره و كسايى آن را با رفع (تاء) و اضافه مودة به «بينكم» قرائت نموده ولى حمزه و حفص بنصب «مودة» و اضافهاش بسوى «بينكم» قرائت كردهاند و ديگران «مودة» را بنصب و با تنوين و «بينكم» را منصوب خواندهاند مگر شمونى و برجمى كه آنان «مودة» را با تنوين و مرفوع و «بينكم» را با نصب قرائت نمودهاند.
دليل:
ابو على گفته، كسى كه «مودة بينكم» برفع خوانده ممكن است «ما» در «انما» را اسم «ان» گرفته و ضمير مذكر بعد از اتخذتم در تقدير است تا بسوى «ما» برگردد چنان كه در آيه شريفه «وَ اتَّخَذْتُمُوهُ وَراءَكُمْ ظِهْرِيًّا»[6] بنا بر اين تقدير كلام اينست «ان الذين اتخذتموهم اوثانا ذوو مودة بينكم» و آن وقت «ان» كه بر سر «ما» در آمده براى آنست كه (ما) بمعنى «الذى» ميباشد مثل آيه شريفه «أَ يَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِينَ»[7] از نظر بازگشت ضمير ممكن است كه در آيه «هو» تقدير شود و جمله «مودة بينكم» خبر او باشد و آن وقت جمله در محل رفع و خبر «ان» ميباشد.
اما كسى كه «مودة بينكم» را با حالت نصب خوانده «ان» و «ما» را يك كلمه شمرده و بسوى «ما» هم در اينصورت ضمير عود نميكند چنان كه در صورت اول عائد بود، و آن وقت «الاوثان» منصوب به «اتخذتم» خواهد بود. ولى ابو عمر او را متعدى بمفعول واحد ميداند مثل آيه شريفه «قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللَّهِ عَهْداً» و بنا بر اين تقدير آيه چنين است «انما اتخذتم من دون اللَّه اوثانا آلهة» (همانا از غير خدا بتها را خدايان گرفته) كه (آلهة) حذف شده نظير آيه شريفه «إِنَّ الَّذِينَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ» كه در معنى «اتخذوا العجل الها» بوده و (الها) حذف شده و «مودة» منصوب و مفعول له ميباشد و «بينكم» نيز منصوب و ظرف است و عامل او «المودة» ميباشد.
و اما آنكه «مودة بينكم» (با حالت اضافه خوانده) چون «المودة» را بسوى «بين» اضافه نموده و توسعى قائل شده كه ظرف را اسم براى آنچه باو اضافه شده، قرار داده است و نظير آيه «لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ» كه چنين بحالت اضافه خوانده شده اما كسى كه «مودة بينكم فى الحياة الدنيا» را (با تنوين) خوانده آن وقت در «بينكم» دو صورت تصور ميشود:
الف: اينكه ظرف باشد متعلق بمصدر چون دو ظرف در اينجا يكى مربوط به مكان دوم مربوط بزمان خواهد بود. و آنچه جايز نيست تعلق دو ظرف زمان يا مكان بعامل واحد است، و اما اگر يكى ظرف زمان و ديگرى ظرف مكان باشد اشكالى نخواهد داشت.
و بنا بر اين «فى الحياة الدنيا» ظرف زمانى خواهد بود چون كه بمعنى «فى وقت الحياة الدنيا» (هنگام زندگى دنيا) خواهد بود و آن وقت يكى از دو ظرف ضمير نخواهد داشت چنان كه (در اصطلاح عرب) گويى «لقيت زيد اليوم فى السوق» (يعنى زيد را امروز بازار ملاقات نمودم) چنين است پس اگر ظرف اولى صفت براى نكره (مودة) باشد، حتماً متعلق بمحذوف خواهد بود، و ضمير به موصوف عود ميكند.
و بنا بر اين اگر ظرف اول را صفت براى مصدر (مودة) دانستيم جايز است جمله «فى الحياة الدنيا» حال بوده و عامل در او همان ظرف است كه صفت براى نكره واقع شده و در حال ضميرى است كه راجع به ذى حال (صاحب حال) خواهد بود، و ذى حال در اينجا، ضمير موجود در ظرف بوده و عائد به موصوف يعنى «مودة» ميباشد و آن ضمير از نظر معنى همين مودة است.
سؤال:
آيا جايز است ظرف (دوم) كه حال واقع شده متعلق به «مودة» شود با آنكه (قبل از آن) جمله «بينكم» صفت براى او واقع شده.
پاسخ:
گفته شده، مانعى ندارد، زيرا وقتى كه مصدر موصوف واقع شود، معنى فعل در او باقى باشد و ظرف (كه اكنون حال شده) متعلق به معنى فعل است و آنچه ممتنع بنظر ميرسد كه مصدر در او عمل كند، صفة مفعول به آن است و امال حال و ظرف مىتوانند متعلق بمصدر باشند اگر چه ظرف صفة او قرار گيرد و در اشعار عرب هم آمده كه مصدر عمل فعلش را نموده و در حالى كه موصوف است عمل در مفعول به كرده، و بنا بر اين كه بتواند در مفعول به عمل كند هيچ اشكالى نسبت به جواز عملش در ظرف و حال نخواهد بود. و شعر ذيل از اين قبيل است:
| اذا فاقد خطباء فرخين رجعت | ذكرت سليمى فى الخليط المباين |
زمانى كه كبوتر سرخ رنگ مايل بزردى، بياد مرگ دو بچهاش افتاد، من هم در ميان دشمنان بياد سليمى (معشوقهام) افتادم.
و تحقير در لفظ (سليمى) بمنزله توصيف او است و جواز آن باعتبار ضرورت شعر است و گرنه در حال اختيار جايز نبوده و گفتن «هذا ضويرب زيدا» (بمنظور توصيف در لسان عرب) قبيح است.
مقصود:
پس از پايان آيات قبل، خداوند وعدهها و وعيد خويش را چنين ذكر فرموده:
يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ: خداوند مالك ثواب و عقاب است و جز حكمت و عدالت و آنچه را كه افعال شايسته است چيزى نخواسته، پس عذاب ميكند هر كه را بخواهد از آنان كه مستحق عذاباند.
وَ يَرْحَمُ مَنْ يَشاءُ: و رحم ميكند هر كه را بخواهد از آنان كه مستحق رحمتاند يعنى آنان را بواسطه توبه يا غير آن از موجبات مغفرت ميآمرزد.
وَ إِلَيْهِ تُقْلَبُونَ: و بازگشت خلق در قيامت بسوى او است و «قلب» همان رجوع و بازگشت ميباشد پس معنى چنين خواهد بود، شما بازگشت بزندگى آخرت نموده آنجا كه جز خداوند كسى مالك نفع و ضرر نباشد و اين آيه متعلق بما قبل است، گويا منكرين قيامت ميگفتند، اكنون كه عذاب در دنيا نيست ما هم در انجام گناهان باكى نداريم پس خداوند بآنان جواب فرمود كه حتماً بسوى او (در قيامت) بازگشت مينمائيد و گويا كفار ميگفتند هر گاه بسوى حكم خدا «قيامت» باز گرديم آن را نابود نموده نجات خواهيم يافت پس خداوند در پاسخ چنين فرمود:
وَ ما أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ: و نيستيد شما عاجز كننده در زمين و نه در آسمان و از قدرت خداوند رها نگرديد نه در دنيا و نه در آخرت، پس از مخالفتش حذر نمائيد.
گفته شده چرا خداوند در باره آنان (فى السماء) يعنى در آسمان گفت در حالى كه از مخلوقات آسمانى نيستند.
ميتوان بدو صورت پاسخ گفت:
الف: آيه بصورت فرض و تقدير بوده و معنى چنين است: نيستيد عاجز كننده خدا بمنظور فرار از عذاب او چه در زمين يا آسمان اگر از اهل آسمان باشيد چنان كه گويى «ما يفوتنى فلان ها هنا و لا بالبصرة لو صار اليها» يعنى فلانى نتواند از چنگ من بگريزد چه اينجا باشد و چه در بصرة و اين پاسخ از قطرب است و معناى گفتار مقاتل ميباشد.
ب: معنى جمله اين است كه «و لا من فى السماء بمعجزين» و نه آنان كه در آسمانند عاجز كننده باشند، پس «من» در آيه حذف شده چون ظاهر كلام دلالت بر او دارد چنان كه نظيرش را حسان شاعر در شعر گفته:
| امن يهجوا رسول اللَّه منكم | و يمدحه و ينصره سراء |
يعنى آيا كسى كه رسول خدا (ص) را هجو و اهانت ميكند با كسى كه مدح او نموده و در گرفتارىها او را يارى ميكند مساوى است.
پس گويا در تقدير «و من يمدحه و ينصره سواء ام لا يتساوون» است.» و مقصود آنكه (من) از شطر دوم شعر حذف شده چون در جمله اول بوده و دلالت بر محذوف مينموده، و اين جواب بعقيده «فراء» بوده و اهل بصره آن را ضعيف ميدانند.
وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ: و غير از خدا يارى كننده و كمك دهندهاى براى شما نيست تا شما را مدد كند و عذاب خداوند را از شما دور نمايد، بنا بر اين مغرور به بتها نشده و آن را شفيع و يار خود نپنداريد. و گفته شده «ولى» آن كسى است كه شخصا كمك ميكند و «نصير» با آن كسى ميگويند كه گاهى شخصا و گاهى بوسيله ديگران يارى و مدد مينمايد.
وَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِ اللَّهِ: و مردمى كه كافر شدند بآيات خدا يعنى قرآن و ادله خداوند را انكار نمودند.
وَ لِقائِهِ: و روز قيامت را انكار كردند.
أُولئِكَ يَئِسُوا مِنْ رَحْمَتِي: ايشان نااميد از رحمت من ميباشند (و با اين جمله) خداوند يأس آنان را از رحمت و بهشت خويش خبر داده است. و ممكن است معنى اين جمله چنين باشد كه حتماً ايشان مأيوس از رحمت من باشند (چون منكر آيات خدا و قيامتند).
وَ أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ: و براى ايشان عذابى دردناك خواهد بود. و در اين آيه دلالتى است كه مؤمن بخدا و روز واپسين (قيامت) از رحمت پروردگار خويش مأيوس نخواهد بود. سپس خداوند به حكايت ابراهيم برگشت نموده چنين ميفرمايد:
فَما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ: هنگامى كه ابراهيم ملت خود را بسوى خدا و دورى از عبادت بتها خواند (در مقابل) نبود جواب آنها.
إِلَّا أَنْ قالُوا اقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ: مگر آنكه گفتند ابراهيم را بكشيد يا بسوزانيد، و اين جمله در حقيقت اشاره به سفاهت آن ملت است كه چون در مقابل ابراهيم جوابى نداشتند گفتند با او سخن نگوئيد بلكه يا بكشيدش و يا بسوزانيد تا از دست او خلاص شويد.
فَأَنْجاهُ اللَّهُ مِنَ النَّارِ: پس خداوند او را از آتش نجات داد، و در اينجا جملهاى تقدير است و آن اينست كه چون اتفاق كردند كه ابراهيم را بسوزانند و آتش (مهيبى) روشن نمودند و ابراهيم را در ميان آن آتش انداختند پس خداوند او را نجات داد.
إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ: البته در اين حكايت نشانههاى واضح و دليل روشنى است.
لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ: براى ملتى كه بصحت گفتههاى ما و بيگانگى و قدرت بىنهايت پروردگار ايمان ميآورند.
وَ قالَ: و ابراهيم بملت خود گفته بود.
إِنَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْثاناً مَوَدَّةَ بَيْنِكُمْ: همانا غير خدا بتهايى را شما اختيار نموده و بدوستى گرفته ايد، تا عواطف و علاقه خويش بآنها ابراز كنيد.
فِي الْحَياةِ الدُّنْيا: در زندگانى اين جهان، و اين جمله قبلا در دليل توضيح داده شد.
ثُمَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ: سپس در قيامت بعضى نسبت ببعض ديگر كافر شده و رهبران از پيروان خود تبرى جويند.
وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً: و بعضى بعض ديگر را لعنت كرده و پيروان رهبران خود را لعن و نفرين كنند زيرا آنان بودند كه آئين كفر و بتپرستى را زينت داده مردم را گمراه ساختند.
قتاده گفته: تمام دوستيهاى دنيا در قيامت بدشمنى تبديل ميگردد مگر دوستى پرهيزكاران كه بحال خود باقى ميماند.
خداوند فرموده «الْأَخِلَّاءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ» يعنى دوستان در آن روز بعضى نسبت به بعضى دشمن شده مگر پرهيزكاران.
وَ مَأْواكُمُ النَّارُ: و جايگاه شما آتش است.
وَ ما لَكُمْ مِنْ ناصِرِينَ: و نخواهد بود براى شما يارانى تا عذاب خدا را از شما دور كنند.
[سوره العنكبوت (29): آيات 26 تا 30]
فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَ قالَ إِنِّي مُهاجِرٌ إِلى رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (26) وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ جَعَلْنا فِي ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَ الْكِتابَ وَ آتَيْناهُ أَجْرَهُ فِي الدُّنْيا وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ (27) وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَكُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمِينَ (28) أَ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ وَ تَقْطَعُونَ السَّبِيلَ وَ تَأْتُونَ فِي نادِيكُمُ الْمُنْكَرَ فَما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قالُوا ائْتِنا بِعَذابِ اللَّهِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ (29) قالَ رَبِّ انْصُرْنِي عَلَى الْقَوْمِ الْمُفْسِدِينَ (30)
ترجمه:
پس ايمان آورد باو لوط و گفت البته من هجرت كننده بسوى پروردگار خويش ميباشم همانا او غالب و درست كردار است. و بخشيديم باو اسحاق و يعقوب (دو فرزند) را و قرار داديم در نژاد او پيامبرى و كتاب را و پاداشش را در دنيا داده و در آخرت نيز از شايستگان خواهد بود. و لوط هنگامى كه بقوم خود گفت البته شما انجام ميدهيد فاحشه (كار زشتى) را كه احدى پيش از شما انجام نداده از جهانيان.
آيا شما در مىآييد بمردان (ازدواجشان ميكنيد) و راه بر مردم قطع ميكنيد (ميگيريد) و در انجمن خويش اعمال ناپسند انجام ميدهيد، پس نبود پاسخ قومش (باو) مگر آنكه گفتند بياور ما را بعذاب خدا (و عذاب خدا را بر ما نازل كن) اگر هستى از راستگويان. گفت پروردگارا يارى كن مرا بر گروه تبه كاران.
قرائت:
اهل كوفه بجز حفص تماماً جمله «انكم لتأتون الفاحشه» و جمله «ائنكم لتأتون الرجال» را با دو «همزه» قرائت نمودهاند، و ابو عمرو آنها را باستفهام و يك «همزه» ممدود «أنكم» خوانده، ولى ديگران در (جمله اول) «انكم لتأتون الفاحشه» بكسر همزه بدون استفهام و (در جمله دوم) «أ إنكم لتأتون الرجال» با استفهام قرائت نمودهاند، مگر ابن كثير، و ورش و يعقوب، كه به يك همزه بدون مد، و ابن عامر و حفص بدون همزه، و تمام اهل مدينه بجز ورش آن را به يك همزه با مد قرائت كردهاند.
لغت:
مهاجر: هاجر القوم من دار الى دار يعنى هجرت كردند مردم از خانهاى بخانه ديگر. مقصود آنست كه اولى را ترك گفته و دومى را اختيار نمودهاند. أزهرى گفته: كه مهاجرت در معنى اصلى خود عبارت از كوچ نمودن صحرا نشين بسوى شهر (و در شهر سكونت نمودن) و «تهجر» يعنى خود را شبيه به مهاجرين كردن و مانند آنان قرار دادن و بهمين معنى گفتار عمر است كه «هاجروا و لا تهجروا» حقيقة هجرت كنيد نه آنكه خود را شبيه به هجرت كنندگان قرار دهيد يعنى هجرت خود را خالص (و تنها) براى خدا قرار دهيد.
ناديكم: النادى و الندى بمعنى مجلسى است كه مردم در او جمع ميشوند و تنادى القوم يعنى مردم در مجلس جمع شدهاند و «دار الندوه» عبارت از همان خانه «قصى بن كلاب» بود كه مردم در او اجتماع مينمودند تا در امور مشاوره نمايند چون آن خانه را مبارك ميدانستند، و ريشه اين لغت از «نداء» گرفته شده چون مردم يكديگر را صدا ميزدند.
مقصود:
پس از پايان آيات گذشته خداوند چنين عطف كرده و فرمود:
فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ: پس ايمان باو آورد لوط يعنى لوط ابراهيم را تصديق كرد (و گفتههاى او را پذيرفت) ابن عباس و ابن زيد و مشهور دانشمندان تفسير ميگويند لوط پسر خواهر ابراهيم بود و ابراهيم دايى او محسوب ميشد و اولين فردى بود كه تصديق (رسالت و گفتههاى) ابراهيم نمود، سپس ابراهيم باو گفت:
وَ قالَ إِنِّي مُهاجِرٌ إِلى رَبِّي: من بسوى پروردگارم مهاجرت ميكنم و بفرمان خداوندم از بين ملت ظالم بمنظور هجرت بيرون ميروم زيرا اعمال آنان پليد است، از «جبائى» نقل شده كه بعضى گفتهاند كه «لوط» گفت من بسوى پروردگارم مهاجرت ميكنم «قتاده» ميگويد پس ابراهيم با لوط و زنش بنام «ساره» كه دختر عمويش بود از قريه «كوثى» كه يكى از دهات اطراف كوفه بود بيرون آمدند و بطرف مملكت «شام» هجرت كردند.
و نظير اين هجرت، هجرتى است كه براى مسلمانان اتفاق افتاد و آنان بسبب آزارهاى بتپرستان، ديار خود را ترك گفته ابتداء به «حبشه» و سپس به «مدينه» هجرت نمودند[8].
إِنَّهُ هُوَ الْعَزِيزُ: همانا آن خداوند عزيز (غالب) بوده و كسى است كه ياور خويش را هرگز ذليل نخواهد كرد.
الْحَكِيمُ: درست كردارى است كه حافظ آثار و فرمان بردار خود را ضايع و بيمقدار نخواهد نمود.
وَ وَهَبْنا لَهُ: و بخشيديم به ابراهيم بعد از (فرزندش) اسماعيل.
إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ: دو فرزند ديگرى بنام اسحاق و سپس يعقوب.
وَ جَعَلْنا فِي ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَ الْكِتابَ: و در نژاد او مقام نبوت (پيامبرى) و كتاب (آسمانى) را قرار داديم زيرا خداوند سبحان بعد از ابراهيم تمام پيامبران را از صلب (و زادگان) ابراهيم مبعوث نمود و بنا بر اين توراة و انجيل و زبور و فرقان كتابهاى آسمانى تماماً بر اولاد ابراهيم نازل شده است.
وَ آتَيْناهُ أَجْرَهُ فِي الدُّنْيا: و اجرش را در دنيا باو داديم كه همان نام نيك و فرزند صالح است، بنقل ابن عباس، اما قتاده ميگويد بعضى گفتهاند كه مقصود از (اجر)در آيه آنست كه ابراهيم مرضى تمام ملل و اديان بوده و محبوبيت و احترام خاصى در بين آنان دارد. و از «سدى» آمده كه مقصود ديدن ابراهيم جايگاه بهشتى خود را در همين دنيا است و بعضى از متأخرين مفسرين گفتهاند مراد باقيماندن مهمانسراى ابراهيم است- پس از وى- بر سر مزار او و چنين مقامى براى غير او از انبياء نخواهد بود.
بلخى گفته: در اين آيه اشارهاى وجود دارد كه ممكن است خداوند برخى از پاداشهاى بندگان را در همين دار تكليف- و جهان دنيا- مرحمت فرمايد.
وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ: و او در آخرت از شايستگان بوده چه خداوند گذشته از آنچه در دنيا بابراهيم عطا فرموده، او را در آخرت جزو افراد شايسته- كه در نزد پروردگار- ارزشمنداند مانند آدم و نوح محشور مينمايد.
وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ: و فرستاديم (لوط) را و ممكن است- خطاب به پيامبر باشد يعنى- بياد آور (لوط) را هنگامى كه بقوم خود گفت:
إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الْفاحِشَةَ: البته شما كار زشت انجام ميدهيد، بنا بر تفسير كسى كه «انكم» را- بصورت- خبر خوانده و مرادش هم آنست كه لوط بحالت انكار و اعتراض از فعل قوم خويش چنين جملهاى بزبان جارى كرد، نه آنكه مقصودش اعلام و اطلاع بقوم بود، زيرا آنان از كار خود آگاه بودند. اما كسى كه «انكم» را بلفظ استفهام قرائت نموده، مرادش استفهام انكار است نه استعلام.
«الفاحشه» در اينجا عبارت از آن كار زشتاى است كه قوم (لوط) با ازدواج مرد بمرد آن را انجام مىدادند.
ما سَبَقَكُمْ بِها: سبقت نگرفته شما را در اين فعل.
مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمِينَ: احدى از جهانيان.
سپس لوط «فاحشه» را كه در آيه قبل گفته بود تفسير ميكند كه:
أَ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ: البته شما با مردان ازدواج ميكنيد وَ تَقْطَعُونَ السَّبِيلَ: و راه- بر مردم- قطع ميكنيد.
و در اين جمله چند معنى گفته شده است:
الف: نسل آينده را قطع ميكنيد، زيرا با مردان ازدواج نموده و از زنها فاصله ميگيريد- و باين سبب نسل آينده قطع خواهد شد-.
ب: با انجام «فاحشه» جلوگيرى از مسافرتهاى مردم مينمائيد- زيرا آنان از ترس، ترك مسافرت گفته و زندگى مردم مختل ميگردد چون قسمت مهمى از ارزاق و كارهاى مردم با مسافرت انجام ميشود.
چون كه ملت لوط اين عمل ناپسند را با افرادى انجام ميدادند كه از شهر و آبادى بقصد مسافرت بيرون آمده، جمعيتى كه كنار جاده بانتظار نشسته بودند بطرف آنان سنگ مىانداختند، سنگ بهر يك اصابت ميكرد او مقدم بود- تا عمل منافى عفت را با او انجام دهند- لذا اموالش را بغارت گرفته و با او ازدواج مينمودند و تنها در مقابل بحكم قاضى سه درهم باو غرامت ميدادند.
ج: آنان مانند قطاع الطريق در كنار جادهها سر راه بر مردم ميگرفتند- اموالشان را بغارت برده و احيانا آنان را هم بقتل ميرسانيدند-.
وَ تَأْتُونَ فِي نادِيكُمُ الْمُنْكَرَ: و در انجمن خويش كار ناپسند انجام ميدهيد.
در اين جمله نيز چند معنى متصور است:
الف: (ابن عباس) ميگويد ايشان در مجالس خويش از خود بادهايى با صدا خارج مينمودند بى آنكه جهات حياء را رعايت نموده و احترام افراد را در نظر بگيرند. و بدين مضمون روايتى هم از امام هشتم حضرت رضا (ع) منقول است.
ب: (مجاهد) ميگويد ايشان در مجالس علنا با مردان جمع ميشدند و در آن حال بهم مينگريستند.
ج: مراد اين است كه مجالس آنان از افعال ناشايسته و قبيح پر بود، از بدگوئيها، پستيها، كتك كاريها با دست و دستار، قماربازيها، سنگپرانى بطرف عابرين، سازندگى و نوازندگيها، كشف عورت و انجام كارهاى زشت- و خلاصه آنچه افعال ناشايسته و منافى با مقام انسانيت بود در انجمنهاى خويش انجام ميدادند-.
(زجاج) گويد در اين جمله از آيه اشاره است كه شايستگى ندارد اجتماعات و معاشرتهاى مردم توأم با منكرات و مناهى پروردگار باشد.
بهر تقدير، چون لوط در مقام اين همه انحرافات قوم خود قرار گرفته و بشكل انكار و اعتراض با آنان سخن ميگفت- تا از افعال زشت خويش دست بردارند- آنان در مقابل او را استهزاء مينمودند و بطور مسخره ميگفتند، اكنون عذاب خدا را بر ما فرود آور؟- لذا خداوند بسخن آنان اشاره كرده فرمود-.
فَما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَنْ قالُوا ائْتِنا بِعَذابِ اللَّهِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ:
پس نبود جواب قوم لوط جز آنكه گفتند به لوط اگر از راستگويانى عذاب خدا را بسوى ما نازل كن. و در اين هنگام بود كه (لوط)- بخداوند- عرض كرد:
قالَ رَبِّ انْصُرْنِي عَلَى الْقَوْمِ الْمُفْسِدِينَ: پروردگار را يارى كن مرا- تا پيروز شوم- بر ملتى كه فاسدند و انواع معصيتها را انجام داده مرتكب كارهاى قبيح ميشوند و- بدينوسيله- موجبات فساد مردم روى زمين را فراهم ميكنند.
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج19، ص: 48
[1] – او ميتواند فرزند را بنحوى تربيت كند كه در آينده نزديك فرزند با برنامههاى خود و خدمت بجامعه چهرهى درخشندهاى بخاندان خويش داده و آنان را سعادتمند سازد و باز ميتواند او را با برنامههاى غلط تربيت نموده و در آينده چهره ننگينى براى خانواده باشد.
[2] – اين حديث گذشته از شيعه مورد اتفاق و اجماع اهل تسنن است و تمام كتابهاى معتبر تاريخى و حديثى و تفسيرى آنان ذكر شده و با الفاظ مختلفه از پيامبر روايت نمودهاند و سر آن هم اين است كه پيامبر اسلام پس از جريان غدير خم و تعيين نمودن امير المؤمنين على بن ابى طالب( ع) را بمقام خلافت و حكومت بعد از مرگ خود، در باره على بن ابى طالب ع و اهل بيتش بمناسبتهاى مختلف سفارش كرد و از اين قبيل كلمات بسيار ميفرمود. چنان كه حاكم نيشابورى در كتاب مستدرك جزء 3 ص 148 حديث مذكور را كه در متن گفته شد روايت كرد و نظير آن را در حديث ديگر ترمذى بنا بنقل كنز العمال ج 1 ص 44 از رسول خدا روايت كرده كه پيامبر( ص) فرمود
انى تركت فيكم ما ان تمسكتم به لن تضلوا بعدى، كتاب اللَّه حبل ممدود من السماء الى- الارض و عترتى اهل بيتى، و لن يفترقا حتى يردا على الحوض فانظروا كيف تخلفونى فيهما
يعنى در بين شما امت چيزى گذاردم تا زمانى كه شما بآن توجه داشته پيروى كنيد، هرگز بعد از مرگم گمراه نخواهيد شد و آن دو چيز است كتاب خدا كه چون ريسمانى است بين خدا و مردم و عترت من يعنى اهل بيت منند، اين دو هرگز از هم جدا نشوند تا در حوض كوثر بسوى من باز گردند نيكو بنگريد كه در باره اين دو چگونه انجام وظيفه نمودهايد.( اين حديث بخوبى آگاهى پيامبر را از آينده امت نشان ميدهد، گويا پيامبر انحرافات مردم را بعد مرگ خويشتن كه بدست جمعى از جاه طلبان انجام خواهد گرفت، ميديد و براى توجه بيشتر مردم اين نوع جملهها بسيار ميفرمود و مخصوصاً با تحقق اجتماع تاريخى غدير خم كه هنوز چند ماهى بيش نگذشته بود پيامبر بهنگام وفات بمنظور تحكيم امر خلافت على ع خواست كتباً بنويسد اما بنا بنقل شيخ مفيد جملهاى كه از زبان( عمر) صادر شد و موجب اختلاف گرديد، باعث شد تا پيامبر( ص) براى جلوگيرى از اختلاف چيزى ننويسد ولى زباناً سفارش نمود.
در اين باره مىتوان بمتون تاريخى شيعه و كتابهاى معتبر حديثى و تفسيرى اهل سنت مراجعه نمود، از جمله كتاب( الصواعق) ابن حجر عسقلانى ص 135-( كنز العمال) هندى ج 1 باب الاعتصام بالكتاب و السنة- كتاب( المستدرك) حاكم نيشابورى جزء 3 ص 148 كتاب( المسند) امام احمد حنبل ج 3 ص 17 و 26 و 189-( المراجعات) سيد شرف الدين عاملى-( رسالة فى حديث الثقلين) قوام الدين و شنوى و ….
بنا بنقل ابن حجر كه خود از بزرگان اهل سنت است در كتاب الصواعق اين حديث از طريق بيست و چند تن از صحابه روايت شده است.
از جمله: امام المتقين على بن ابى طالب( ع) امام حسن( ع) سلمان فارسى ابو ذر غفارى ابن عباس ابو سعيد جابر بن عبد اللَّه انصارى ابو هاشم بن تيهان حذيفة بن يمانى ابو رافع مولى رسول اللَّه( ص) حذيفة بن اسيد غفارى( خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين زيد بن ثابت انس بن مالك حديث( ثقلين) با مدارك مذكور تنها يكى از دلائل شيعه در باره امامت و خلافت بلافصل على بن ابى طالب و فرزندان او است. و شيعه دلائل ديگرى كه از جمله نص صريح قرآن كريم است در اين باره دارد كه بمنظور اختصار از ذكر آنها خود دارى مىنمائيم.
[3] – قرآن كريم 164/ 6 و 16/ 17 و 19/ 35 و 9/ 39 و 39 و 39/ 53
[4] – قرآن كريم 40/ 53
[5] – قرآن كريم 27/ 16
[6] – يعنى( شعيب به قوم خود فرمود) خدا را پشت سر گذارده و چنين گرفتهايد- قرآن كريم سوره هود.
[7] – يعنى آيا گمان دارند آنچه مدد ميكنيم ايشان را بآن از مال و فرزندان قرآن كريم سوره مومنون 58/ 23
[8] – هجرتى كه براى پيامبر و مسلمانان اتفاق افتاد بسيار عجيب و آموزنده است، آيا چگونه ميشود مردمى مانند عرب جاهليت با آن همه محروميتها از نورى چون( پيامبر) و برنامهى( آسمانى او استفاده نكرده و بلكه او و يارانش را در شكنجه و عذاب قرار دهند؟.
در باره هجرت، سخن بسيار است و نكتههاى آموزندهاى دارد كه اكنون جاى ذكر آن نيست، اما آنچه لازم است بايد يادآور شوم كه مسلمين دو هجرت داشتند.
1- هجرت بسوى( حبشه).
2- هجرت بسوى( مدينه) هجرت اول عدهاى از مسلمين بر اثر شكنجه و آزارهاى مشركين بستوه آمده و از حضور پيامبر اجازه خواستند تا به مملكت( حبشه) هجرت كنند تا دور از شكنجههاى بتپرستان قدرى آسوده باشند، پيامبر بآنان اجازه داد و آنان بسوى حبشه حركت نمودند.
هجرت دوم حركت پيامبر( ص) را بسوى مدينه در سال 13 بعد از بعثت هجرت بمدينه گويند و اين هجرتى است كه موجب عظمت اسلام شده و مسلمانان در مدينه رفته رفته كنار حضرتش گرد آمده و اسلام قوت گرفت و جهانى شد. و باز همين هجرت مبدأ تاريخ شمسى و قمرى در اسلام گشته و در بين ملتهاى مسلمان مشهور گرديد.