السجدة - ترجمه مجمع البیان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره السجده

[سوره السجده (32): آيات 1 تا 5]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏

الم (1) تَنْزِيلُ الْكِتابِ لا رَيْبَ فِيهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ (2) أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ بَلْ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أَتاهُمْ مِنْ نَذِيرٍ مِنْ قَبْلِكَ لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ (3) اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى‏ عَلَى الْعَرْشِ ما لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا شَفِيعٍ أَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ (4)

يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ (5)

 

ترجمه:

بنام خداوند بخشنده مهربان.

فرو فرستادن آن كتاب است كه شكى در آن نبوده از جانب پروردگار جهانيان است. آيا گويند دروغ بست آن را (خير) بلكه آن حق است از پروردگارت تا بترسانى‏ گروهى را كه نيامد ايشان را بيم دهنده‏اى (پيامبرى) پيش از تو، شايد ايشان رهبرى شوند.

خدا است آنكه آفريده آسمانها و زمين و آنچه را كه در بين آنها بوده در شش روز سپس استوار شد بر عرش، نيست شما را جز او ياور و نه شفاعتگرى پس چرا پند نميگيريد. سامان مى‏بخشد كار را از آسمان تا زمين (و همه بدست قدرت او است) سپس بالا ميرود بسويش در يك روز كه اندازه‏اش هزار سال است از آنچه مى‏شمريد.

 

اعراب:

تَنْزِيلُ الْكِتابِ‏: خبر براى مبتداء محذوف و تقديرش «هذا تنزيل» است و ممكن است خود او مبتداء و جمله «لا ريب» خبرش باشد.

و بنا بقول اول جمله‏ «لا رَيْبَ فِيهِ» در محل نصب و حال بوده و يا آنكه در محل رفع است تا خبر بعد از خبر قرار گيرد.

مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ‏: دو احتمال گذشته در اين جمله نيز وجود دارد.

أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ‏: «ام» استفهام جديد بوده و تقديرش «بل أ يقولون» است.

مِنْ رَبِّكَ‏: ممكن است متعلق به «الحق» بوده و در تقدير «هو الذى حق من ربك» باشد و ممكن است در محل نصب و حال باشد و در تقدير «كائنا من ربك» بوده و عامل در حال هم لفظ «الحق» و صاحب حال ضميرى است كه مقدر و پنهان در او مى‏باشد.

لتنذر: لام متعلق است بآنچه كه جمله‏ «ما لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ» باو متعلق خواهد شد- يعنى ثبت- كه در تقدير «ما ولى ثبت لكم» ميباشد و «من» دومى زايده و «من دونه» محلا منصوب و حال براى متعلق لام (لكم) خواهد بود.

 

مقصود:

الم‏: در اول سوره بقره تفسيرش گذشت.

تَنْزِيلُ الْكِتابِ‏: اين آيات فرود فرستادن آن كتاب آسمانى است كه بشما وعده داده شده بود.

لا رَيْبَ فِيهِ‏: شكى در آن نيست كه از عالم غيب بوحى آمده.

مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ‏: از جانب پروردگار جهانيان است.

يعنى روشن ضميران رهبرى شده شكى ندارند كه اين قرآن وحى خدا بوده گو اينكه كوته‏بينان فكران تاريك دل در او ترديد كنند اما بگفتار آنان اعتنايى نيست چون آيات قرآن خود گويا است كه از عالم غيب است.

بعضى گفته ‏اند: كه يعنى مردم شك ندارند كه قرآن كلام خدا است چون خويشتن را از گفتن مثلش عاجز مى‏بينند.

و بعضى گويند: اين جمله اگر چه صورتاً بشكل خبر آمده ولى در حقيقت نهى است يعنى هرگز شما در قرآن شك و ريب نداشته باشيد و البته ريب كه در آيه آمده زشت‏ترين نوع شك است.

أَمْ يَقُولُونَ‏: آيا گويند- بت پرستان- كه:

افْتَراهُ‏: دروغ بسته- محمد صلى اللَّه عليه و آله- آن را بخدا، خير چنين نيست.

بَلْ هُوَ الْحَقُ‏: بلكه گفتار او راست بوده و قرآن، مِنْ رَبِّكَ‏: از جانب پروردگار تو وحى آمده است.

و حق بچيزى گفته ميشود كه معتقد انسان و مطابق با واقع و عقل بوده و شايسته مدح و تقدير باشد، و بنا بر اين اينكه گفته شد قرآن حق است يعنى مطابق با حقيقت و اعتقاد واقعى مى‏باشد و باطل بر خلاف حق- يعنى آنكه مخالف واقع و بر خلاف منطق صحيح عقل- است.

لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أَتاهُمْ مِنْ نَذِيرٍ مِنْ قَبْلِكَ‏: تا بترسانى ملتى را كه نيامده ايشان را بيم‏دهنده‏اى پيش از تو و مقصود ملت قريش بوده كه پيامبرى قبل از پيامبر خاتم (ص) بر آنها نيامده بود. گر چه بر ساير قبائل عرب نذير آمده بود.

بعضى گفته‏اند كه مقصود فاصله زمانى بين حضرت عيسى و پيامبر آخر زمان است كه در اين فاصله پيامبرى از جانب خدا مبعوث نشده و مردم در غفلت بسر ميبردند و اين قول از «ابن عباس» روايت شده است.

لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ‏: تا شايد ايشان رهبرى شده بهدايت آيند. سپس خداوند اشاره به توحيد خود فرموده:

اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ‏: خداوند است كه آفريده آسمانها و زمين و آنچه را كه فيما بين آنها است در شش روز، يعنى در اين مدت زيرا پيش از آفريده شدن خورشيد شب و روزى نبود- تا گفته شود چند روز، پس مقصود مقدار اين مدت است.- ثُمَّ اسْتَوى‏ عَلَى الْعَرْشِ‏: سپس استوار شد بر عرش بقهر و استيلاى قدرت خويش. و اين جمله در سوره اعراف تفسيرش گذشت.

ما لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا شَفِيعٍ‏: نيست براى شما جز عذاب خدا دوستى كه بشما نفعى رساند و عذاب خدا را دور كند، و نه شفاعت گرى كه در پيشگاه خداوند براى شما شفاعت كند.

و بعضى «ولى» را بمعنى ياور گرفته ‏اند.

أَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ‏: آيا پس چرا پند نگرفته در گفته‏هاى ما تفكر نمى‏كنيد تا بصحت گفتار ما دانا شويد.

يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الْأَرْضِ‏: تدبير كرده و سامان مى‏بخشد از آسمان تا زمين يعنى آسمان و زمين و آنچه كه فيما بين آنها است، خداوند آفريده و همه باراده حكيمانه و تدبير عالمانه در جاى خود استوار شده ‏اند.

ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ‏: سپس ملائكه‏اى كه مأمور اجراى دستور خدا است بسوى آنجا كه خدا امر فرموده بالا ميرود.

فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ‏: در يك روز كه اندازه‏اش هزار سال است بحساب آنچه را كه شما زمان مى‏شمريد.

«عروج» يعنى رفتن بآن مكانى كه خداوند فرموده چنان كه ابراهيم گفت «ميروم بسوى خداوندم بزودى هدايتم كند» و مقصودش مملكت شام بود كه از جانب خدا مأموريت آن سامان را داشت، و نيز مانند آيه شريفه كه ميفرمايد «كسى كه از خانه خود بيرون رود در حالى كه بسوى خدا و پيامبرش هجرت مينمايد» و مقصود شهر مدينه است، و معنى اين دو آيه اين نيست كه خدا در مملكت شام يا در شهر مدينه‏ جاى دارد- بلكه مقصود اطاعت از فرمان خدا در آن سامان است-.

و بنا بر اين تفسير آيه چنين است: كه ملائكه براى انجام امور عالم يا آوردن وحى فرود ميآيند و سپس باز ميگردند كه تمام رفت و برگشت در يك روز انجام مى‏يابد در صورتى كه براى افراد بشرى پانصد سال رفت و پانصد سال برگشت و مجموع هزار سال خواهد بود.

و اين تفسير مطابق قول «ابن عباس، حسن، ضحاك، قتاده، جبائى» است اما «مجاهد» از بعضى نقل كرده كه مقصود آنست كه خداوند امور هزار سال جهان را در يك روز بملائكه مربوطه دستور ميدهد و از پايان هزار سال، در يك روز هزار سال دوم و بهمين ترتيب تا سر آمد جهان.

و از «ابن عباس» تفسير ديگرى روايت شده و آن اينكه خداوند جهان دنيا را با اراده خويش تدبير فرموده و قضا و قدر در امور جهان را تا سر آمد آن فرو فرستاده و سپس جهان بسوى او بازگشت نموده و دنيا پايان مى‏يابد و حكومتهاى جهان مادى تمام ميگردد، و آن روز قيامت است كه همه محكوم اراده پروردگار جهان خواهند بود و در يك روز كه مدتش هزار سال است پرونده اعمال بندگان بررسى مى‏ شود.

بنا بر اين مدت مذكور مدت روز قيامت مى ‏باشد.

و اما آيه شريفه ديگر كه فرموده‏ «فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ» روزى كه مدتش پنجاه هزار سال است، اين مدت براى كفار منظور گرديده. زيرا مردم در قيامت در شرائط مختلفه خواهند بود.

پاره‏اى گويند: زمان اول مدت مسافت رفتن و برگشتن ملائكه از زمين تا آسمان اول بوده و زمان دوم مسافت آنان تا آسمان هفتم است.

(يعنى در يك روز تمام اين مسافتها را ملائكه مى‏پيمايند گو اينكه افراد بشر بمدت هزار سال تا آسمان اول و پنجاه هزار سال تا آسمان هفتم بپيمايند).

پاره‏اى ديگر گويند: هزار سال براى رفت و برگشت به آسمان و پنجاه هزار سال طول يك روز قيامت خواهد بود.

 

[سوره السجده (32): آيات 6 تا 10]

ذلِكَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ (6) الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِينٍ (7) ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهِينٍ (8) ثُمَّ سَوَّاهُ وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَلِيلاً ما تَشْكُرُونَ (9) وَ قالُوا أَ إِذا ضَلَلْنا فِي الْأَرْضِ أَ إِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرُونَ (10)

 

ترجمه:

آن (خدا) داناى پنهانى و آشكارا است بزرگوار مهربان است. آنكه نيكو استوار ساخته هر چيز را كه آفريده، و آغاز نموده آفرينش انسان را از گل. پس قرار داده نژادش را از قطره صاف شده از آب ضعيف. سپس آراسته ساختش و دميد در آن از روح خويش و قرار داد براى شما گوش و ديدگان و دلها را، اندكى سپاس ميگذاريد. و گفتند (منكران) آيا هر گاه پنهان شديم در زمين (و مرديم) آيا ما در آفرينش نوين (قيامت) خواهيم بود، بلكه ايشان بپاداش پروردگار خويش كافرند.

 

قرائت:

خلقه: «اهل كوفه و نافع و سهل» آن را با لام مفتوحه و ديگران ساكنه خوانده‏اند:

و بدأ خلق الانسان: «زهرى» در پاره‏اى از قرءات نادره و كم استعمالش آن را بدون همزه (بدا) خوانده است.

أ إذا ضللنا: «ابن عباس و ابان بن سعيد بن العاص و حسن» آن را بخلاف ديگران با ضاد و لام مكسوره خوانده و «حسن» با صاد و لام مفتوحه نيز قرائت نموده است.

 

دليل:

ابو على گويد «خلقه» بنصب لام خوانده شده چون كه مصدر بوده و جمله «احسن كل شى‏ء» بر آن دلالت ميكند و اما ضميرى كه مضاف اليه «خلق» واقع شده ممكن است راجع بخدا باشد- كه خالق هستى مى‏باشد- و ممكن است كنايه از مفعول و مخلوق باشد ولى شواهد كلام نشان ميدهد كه ضمير راجع و اشاره به خداوند است زيرا فعلى كه عامل در اين مصدر واقع شده او هم بفاعل ظاهرى اسناد داده نشده است و اتفاقاً در قرآن مجيد نظير آن زياد ديده ميشود كه مصدر اضافه بفاعل شده مانند «صنع اللَّه، وعد اللَّه، كتاب اللَّه عليكم» پس همانطور كه جايز است مصدر اضافه بفاعل شود، بضمير فاعل هم اضافه خواهد شد.

از «عكرمه» سؤال شد در باره تفسير آيه مذكور «الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ» او پاسخ داد اشياء سافله ميمون زيبا نيست اما خداوند بر اساس حكمت چنين آفريده است.

آنچه گفتيم كه «خلقه» به لام منصوبه مصدر خوانده ميشود عقيده سيبويه مى‏ باشد.

و ممكن است «خلقه» بدل «كل شى‏ء» بوده و تقديرش «الذى احسن خلق كل شى‏ء» باشد، و آنكه «خلقه» را بفتحه لام خوانده او را صفت براى (شى‏ء) نكره ميگيرد و جمله در هر دو صورت صحيح است چه «خلقه» را به نصب و صفت براى «كل» دانسته و يا مجرور و صفت براى «شى‏ء» قرار دهيم.

اما اينكه «بدأ» بدون همزه، قرائت شده دليلش آنست كه بدل واقع گرديده‏ نه آنكه براى تخفيف، همزه حذف شده باشد نظير قول شاعر:

راحت بمسلمة البغال عشية فارعى فزارة لا هناك المرتع‏

يعنى بوسيله مسلمه شب تا بصبح استران آرميدند اما تو اى فزاره در چراگاه خوش باش و از سبزه‏ها استفاده كن اما آنجا مرتع تو نيست‏.

چنان كه اگر مطلبى را خبر دهى، بدل از اخبرت، «ابديت» استعمال نموده و ممكن است بمنظور تخفيف «بدات» بدون همزه استعمال نمايى. و اين اختلاف استعمال در جمله‏ «أَ إِذا ضَلَلْنا فِي الْأَرْضِ أَ إِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ» گذشت و «اذا» در محل نصب و جمله‏ «أَ إِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ» بر آن دلالت ميكند زيرا در كلام لفظ «نعاد» مقدر بوده و تقديرش «نعاد اذا ضللنا فى الارض» خواهد بود.

«ابو عبيده» گويد ترجمه جمله مذكور عبارت از اينست كه (آيا وقتى نابود شديم در زمين كه اثرى از ما باقى نماند) و اما ديگران گويند مقصود اينكه (گشتيم خاك از ما چيزى باقى نماند).

و اما قرائت «صللنا» با صاد كه بمعنى بو گرفتن گوشت است، معنى چنين ميشود «زمانى كه در زير خاك مرده ما دفن شد و بدن بو گرفت …» بعضى گويند «صله» بمعنى زمين خشك بوده و از همين ماده «صلصال» آمده است- و بنا بر اين ترجمه آيه بر اين معنى چنين نتيجه ميدهد «زمانى كه بدنهاى مرده ما زير خاك خشك شد …»-.

 

مقصود:

سپس خداوند در باره توحيد و خداوندى خويش مطالب گذشته را تأكيد نموده چنين ميفرمايد:

ذلِكَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ: آنكه با قدرت خويش چنين اعمالى كه گفته شد، انجام ميدهد او داناى به امور مشاهد و غير مشاهد بوده و تمامى كارهاى پنهانى و آشكاراى انسان را ميداند.

الْعَزِيزُ: بزرگوار نسبت بآنچه را كه هستى داده بوده.

الرَّحِيمُ‏: مهربان نسبت به فرمان برداران ميباشد.

الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ‏: آنكه هر چيز را شايسته و استوار بر اساس حكمت آفريده است و اين تفسير از «ابن عباس و مجاهد» نقل شده اما «مقاتل و سدى» گويند يعنى آنكه ميداند چگونه اشياء آفريده شده‏اند پيش از آنكه آنها را بيافريند بى آنكه باو تعليم دهند، زيرا «يحسن» بمعنى «يعلم» آمده است.

و از «ابن عباس» در تفسير ديگرى آمده كه يعنى هر چيز را نيكو خلق نموده حتى خلقت سگ بر اين ميزان نيكو آفريده شده زيرا تمام موجودات بر اساس حكمت خداوندى لباس هستى بقامت خود پوشيده‏اند، و بنا بر اين كفر و قبايح مرضى او نبوده و مخلوق او نميباشد.

وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِينٍ‏: و آغاز نموده آفرينش انسان را از گل و او خلقت آدم بود كه از خاك گل ساخته شد و خشك گرديد و سپس روح بر او دميده و زندگى يافت.

ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ‏: سپس نسل انسان يعنى فرزندان آدم را.

مِنْ سُلالَةٍ: از سلاله قرار داد و «سلاله» به قطرات آب صاف شده‏اى كه از چيزى بريزد گفته ميشود و در اينجا مقصود نطفه مرد است و بدين جهت كه از صلب مرد ريزش ميكند از او سلاله تعبير شده است.

مِنْ ماءٍ مَهِينٍ‏: از آبى كه ضعيف است بنا بتفسير قتاده، اما بعضى گويند يعنى آب پست و بى ارزش زيرا كسى براى آن نطفه ارزشى قائل نشده پولى نمى‏دهد و تنها ارزشش بآنست كه بعد از رشد و حيات داراى علم و عمل شود بجامعه خدمت كند.

ثُمَّ سَوَّاهُ‏: سپس خلقتش را آراسته و اندامش را منظم ساخت.

وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ‏: و دميد در او از روح خود- كه آفريدش- و از اينكه روح را بخود اضافه و نسبت ميدهد بمنظور بزرگداشت بوده و مختص به پروردگار است سپس بفرزندان آدم چنين ميفرمايد:وَ جَعَلَ لَكُمُ‏: و قرار داده براى شما انسانها.

السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ: گوش تا شنيدنيها را بشنويد، و ديدگان تا ديدنيها را ببينيد، و دلها و فكر تا نيكو تفكر داشته باشيد.

قَلِيلًا ما تَشْكُرُونَ‏: نسبت به اندكى از نعمت‏ها سپاس‏گزارى نموده بقيه را ناديده مى‏پنداريد، و اين تفسير در صورتى است كه «ما» را زايده بدانيم، و ممكن است «ما» مصدريه بوده و تفسيرش چنين باشد كه سپاس‏گزاريتان اندك است.

وَ قالُوا: و گفتند آنان كه قيامت را انكار مى‏ورزند.

أَ إِذا ضَلَلْنا فِي الْأَرْضِ‏: آيا هنگامى كه در زير خاكها مرده‏ى ما پنهان شده خاك گرديد، و «ضل» به آن چيز گفته ميشود كه با چيز ديگرى مخلوط شده و تا حدى دومى زياد باشد كه شى‏ء اول را در خود هضم نموده و اثرى از آن باقى نگذارد، در اين باره «اخطل» شاعر گويد:

فكنت القذافى موج اكدر مزبد قذف الآتى به فضل ضلالا

يعنى تو مقابل حمله‏ هاى دشمن در ميدان جنگ آن چنان خوار و زبون بودى كه گويا مثل خاشاكى هستى كه موج گل آلود سيل او را بهر طرف كه خواهد، انداخته و بالآخره نابودش كند.- كه «ضل ضلالا» بمعنى نابود شدن آمده است-.

و از «قتاده و مجاهد» آمده كه «ضللنا» بمعنى نابودى و هلاكت آمده- يعنى زمانى كه ما نبود شديم در زير خاك-.

أَ إِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ: آيا در آفرينش جديد بوده و در قيامت باز زنده و مبعوث ميگرديم و بنا بر اين (همزه) استفهام انكارى بوده و در واقع آنان زندگى و حيات قيامت را انكار مينمايند- يعنى چگونه در قيامت زنده ميشويم در حالى كه زير خاك بدنها نابود شده و اجزاء ما از هم پاشيده گرديده است.

بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرُونَ‏: بلكه اين كافران وعده پروردگار در پاداشهاى نيك و بد اعمال را انكار ورزيده و چنين سخن ميگويند.

 

[سوره السجده (32): آيات 11 تا 15]

قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلى‏ رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ (11) وَ لَوْ تَرى‏ إِذِ الْمُجْرِمُونَ ناكِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ (12) وَ لَوْ شِئْنا لَآتَيْنا كُلَّ نَفْسٍ هُداها وَ لكِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّي لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ (13) فَذُوقُوا بِما نَسِيتُمْ لِقاءَ يَوْمِكُمْ هذا إِنَّا نَسِيناكُمْ وَ ذُوقُوا عَذابَ الْخُلْدِ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (14) إِنَّما يُؤْمِنُ بِآياتِنَا الَّذِينَ إِذا ذُكِّرُوا بِها خَرُّوا سُجَّداً وَ سَبَّحُوا بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ هُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ (15)

ترجمه:

بگو (اى پيامبر بآنان كه) قبض روح كند شما را فرشته مرگ آنكه گمارده شده بر شما سپس بسوى پروردگار خويش باز گردانيده ميشويد.

و اگر بينى، هنگامى كه گنه‏كاران سر افكنده‏گانند در پيشگاه پروردگار خويش (و ميگويند) پروردگارا ديديم و شنيديم پس بر گردان ما را (بدنيا) تا كارهاى شايسته انجام دهيم البته ما اكنون يقين دارندگانيم. و اگر ميخواستيم هر آينه داده بوديم بهر نفسى (بحكم اجبار) هدايتش را (اما اين بر خلاف حكمت بوده و انسان را در اختيار هدف آزاد قرار داديم) و لكن استوار شد اين سخن از من كه پر سازم دوزخ را از جنيان و مردم همگى. پس بچشيد (آتش را) بد آنچه فراموش نموديد رسيدن چنين روزتان را، البته ما واگذارديم‏تان، بچشيد عذاب دائم را بدانچه بوديد كه انجام ميداديد. جز اين نيست كه ايمان آورد بآيت‏هاى ما آنان كه هر گاه ياد آورى شوند بآنها بيافتند سجده‏كنان و تسبيح گويند بسپاس پروردگار خويش و ايشان سركشى نمى ‏نمايند.

 

شرح لغات:

يتوفيكم: توفى عبارت است از چيزى تماماً، «راجز» ميگويد:

ان بنى دارم ليسوا من احد و لا توفتهم قريش فى العدد

قبيله «بنى دارم» همگى از يك گروه بوده و از قبايل ديگر در ميانشان نمى‏باشد و از نظر بسيارى افراد و شجاعت هرگز قريش بپاى آن نرسيده و نابودش نتواند نمود.

– مقصود آنكه در شعر، «توفى» بمعنى نابود نمودن و تمامى را از پاى در آوردن است-.

در اصطلاح عرب گويند «استوفى الدين» هنگامى كه تمام طلب كارى خود را گرفته باشد.

وكل بكم: توكيل، كارى را در اختيار كسى گذاشتن و او را مأمور انجام آن قرار دادن است.

ناكسوا: نكس، بضم نون چيزى را وارونه گذاشتن يعنى قسمت بالا را، پائين گذاردن و بعكس- و در فارسى نگونسار كردن را گويند- و «نكس» با نون مكسوره به تيرى كه اسفل آن را اعلاى آن قرار داده باشند مى‏گويند.

 

اعراب:

وَ لَوْ تَرى‏ إِذِ الْمُجْرِمُونَ‏: ممكن است مفعول «ترى» محذوف و تقديرش «و لو ترى المجرمين اذ هم ناكسوا رؤوسهم» باشد، و ممكن است «ترى» در معنى چنين باشد كه، اگر بديدگان خود ببينى، نظير آيه شريفه‏ «وَ إِذا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيماً» باشد و بنا بر اين «ترى» عامل در «اذ» بوده و جواب «لو» محذوف و تقديرش «لو رأيت المجرمين على تلك الحاله رأيت ما تعتبر به غاية الاعتبار» يعنى اگر گناه كاران را بر آن حالت كه سر افكنده‏اند ببينى عبرت كامل خواهى گرفت.

فذوقوا: يعنى بآنان گفته ميشود بچشيد عذاب را چون خدا و دستوراتش را بفراموشى سپرده بوديد، و اين جمله محلا مجرور و صفت براى «يومكم» خواهد بود.

 

مقصود:

سپس خداوند به پيامبرش چنين دستور ميدهد:

قُلْ‏: بگو اى محمد (ص) به آنان كه مكلف بدستورات خدا هستند.

يَتَوَفَّاكُمْ‏: قبض روح كند تمامى شما را و يا هر يك، هر يك را، تا آنجا كه احدى از شما زنده نماند.

مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ‏: فرشته مرگ (عزرائيل) آنكه مأمور به قبض روح شما مى‏باشد.

از «ابن عباس» روايت شده كه دنيا در برابر فرشته مرگ چون كاسه ‏اى است كه در مقابل او بوده هر چه بخواهد از آن بردارد، پس وقتى زمان مرگ رسيد بى آنكه زحمت كشيده و قدمى بطرف مشرق و مغرب بردارد، قبض روح خواهد نمود و از «قتاده و كلبى» آمده كه فرشته مرگ از ملائكه رحمت و عذاب مأمورينى دارد كه بهنگام مرگ هر كسى، آنان را ميفرستد و بنا بر اين مقصود از «ملك الموت» جنس‏ بوده و آيه شريفه‏ «تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا» و آيه شريفه‏ «تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ» بآن دلالت كند.

و اما اينكه در آيه شريفه‏ «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها» توفى را خداوند بخود نسبت داده و ميگويد خداوند است كه جانها را بهنگام مرگش قبض كند، براى آن است كه مرگ آفريده خدا بوده و جز او احدى قادر بآفرينش مرگ نمى ‏باشد.

ثُمَّ إِلى‏ رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ‏: سپس بسوى پاداش خداوند از ثواب‏ها و عقاب‏ها باز گردانيده ميشويد و از اينكه بازگشت را بخود نسبت داده بمنظور بزرگداشت آن است.

«عكرمه» از ابن عباس و او از رسول خدا (ص) روايت كرده كه حضرت فرمود مرض‏ها و دردها هر يك بانسان از مرگ خبر ميدهد و آن گاه كه زمان مرگ رسيد فرشته مرگ ببالينش آمده باو ميگويد: چه بسيار خبرها بعد خبرها كه بتو رسيد و چه بسيار پيامها كه براى تو آوردند. و چه بسيار نامه‏رسانهايى كه پياپى بتو نامه دادند.

سپس خود ميگويد: من آن خبرى هستم كه بعدم خبرى نباشد و من آن پيغامبرم، پس اكنون بايد بسوى پروردگارت آيى چه مايل باشى يا مجبور، و چون او را قبض روح نمود و بستگانش بر او شيون نمودند، بآنان خطاب كند و گويد براى كه شيون و گريه ميكنيد؟ من باو ستم نكرده بلكه پروردگارش او را طلب نموده، بايد براى خود گريه كنيد كه- چنين روزى براى شما بوده من باز ميگردم و سپس باز ميگردم تا آنجا كه احدى از شما را باقى نخواهم گذاشت.

سپس خداوند از وضع آنان در قيامت و هنگام حساب اعمال خبر ميدهد:

وَ لَوْ تَرى‏: و اگر ببينى اى محمد (ص) و يا اى افراد انسان.

إِذِ الْمُجْرِمُونَ ناكِسُوا رُؤُسِهِمْ‏: هنگامى كه گنه‏كاران در قيامت فرو- اندازند سرها را و از بسيارى ذلت و پشيمانى و خجالت بآرامى سر بزير بايستند.

عِنْدَ رَبِّهِمْ‏: در مقابل بررسى پروردگار اعمال بندگانش را رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا: گويند پروردگارا رستگارى را اكنون ديده و حق را شنيديم.

بعضى گويند يعنى اكنون راستى وعده‏هاى تو را ديده و اعتراف تو را نسبت بدستورات پيامبرانت شنيديم.

پاره‏اى گويند يعنى ما كور و كر بوديم اكنون بينا و بيدار شديم.

فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً: پس ما را بدار تكليف يعنى بدنيا برگردان تا كارهاى شايسته انجام دهيم.

إِنَّا مُوقِنُونَ‏: اكنون يقين داشته و در باره دستورات تو و پيامبران هيچ نوع ترديد و شكى نداريم.

سپس خدا ميفرمايد:وَ لَوْ شِئْنا لَآتَيْنا كُلَّ نَفْسٍ هُداها: و اگر ميخواستيم هر آينه ميداديم بهر كس باجبار هدايتش را يعنى كارى بر خلاف طبيعت انجام داده تا آنان مجبور شوند و به توحيد پروردگار اقرار نمايند، اما اين كار با مقصود ما كه آزادى انسان در انجام تكاليف باشد منافات داشته و مستحق پاداش نمى‏شدند زيرا انسان در وقتى استحقاق پاداش را دارد كه با اراده و اختيار خود كارى را انجام دهد.

و از «جبائى» آمده كه ممكن است مقصود چنين باشد كه اگر ميخواستيم، بآنان پاسخ مثبت دهيم ممكن بود و آنان را به دنيا برگشت داده تا كارهاى شايسته انجام دهند ولى بر خود اين مطلب را استوار داشتيم كه ديگر كسى را بدنيا برگشت نداده و هر چه پيش از اين انجام داده‏اند پاداش دهيم.

و پاره‏اى تفسير كرده‏اند كه اگر ميخواستيم بحكم اجبار آنان را بسوى بهشت مى‏برديم- با آنكه گنهكار بوده و استحقاق بهشت را نداشتند-.

وَ لكِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّي‏: و لكن استوار شد از من اين سخن يعنى عذاب كفار و گنه‏كاران، لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ‏: كه پر سازم دوزخ را از جنيان و انسانها از هر دو صنف جمعى را بسبب كفر ورزيدن بخداوند هستى و انكار توحيدش و كفران نعمت‏هاى او بر ايشان.

و قول پروردگار مانند قسم است كه حتماً انجام ميگردد و لذا جمله‏ «لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ» را جواب قسم قرار داده.

سپس خداوند سخنى را كه بآنان در جهنم خطاب ميشود ياد نموده كه:

فَذُوقُوا بِما نَسِيتُمْ لِقاءَ يَوْمِكُمْ هذا: پس بچشيد بدانچه فراموش كرديد چنين روزتان را و پاداش و بررسى اعمال خود را ناديده گرفته چون غفلت زدگان دستورات خدا را زمين گذارده و مشغول عصيان و گنه‏كارى بوديد.

و نسيان بمعنى ترك نمودن كار است چنان كه «نابغه» در شعر خود گويد «سفود شرب نسوه عند مفتاد» يعنى مردم شرابخوار سيخ‏هايى كه با آن كباب بريان كرده بودند كنار آتش فراموش كرده جا گذاشتند.

و «نسوه» در شعر بمعنى ترك كردن و جا گذاشتن است و «مبرد» گفته كه نسيان در اينجا اگر بمعنى ضد توجه بود، بايد آن را اراده ميكردند- ولى از قرائن استفاده ميشود كه معنى ترك اراده شده است-.

إِنَّا نَسِيناكُمْ‏: ما هم شما را بخود واگذاشته بباد فراموشى گرفتيم و با شما به همان گونه رفتار مينمائيم كه شما با ما رفتار ميكرديد و مقصود آنكه از نعمت‏هاى بهشت شما را باز داشته چون شما در دنيا از فرامين خدا دورى نموده عمل نميكرديد.

وَ ذُوقُوا عَذابَ الْخُلْدِ: و بچشيد عذاب دائم را كه پايانى براى او نخواهد بود بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‏: بدانچه شما در دنيا انجام داده و بخداوند كافر شده و انواع گناهان را عمل مينموديد.

سپس خداوند وضع مؤمنان را چنين خبر ميدهد:

إِنَّما يُؤْمِنُ بِآياتِنَا: تنها افرادى كه ايمان بآيت‏هاى ما ميآورند و به قرآن- كتاب آسمانى- و ديگر دلائل ما- كه بدست پيامبر اجراء ميشود- تصديق مينمايند.

الَّذِينَ إِذا ذُكِّرُوا بِها: افرادى هستند هنگامى كه ياد آور بآيت‏ها شده و بمواعظ آن پند گيرند.

خَرُّوا سُجَّداً: بيافتند سجده‏كنان و بمنظور سپاس‏گزارى از خداوند كه آنها رابخويش هدايت فرموده و نعمت‏هاى بيكران داده سجده مينمايند.

وَ سَبَّحُوا بِحَمْدِ رَبِّهِمْ‏: و تسبيح گويند بسپاس پروردگار خويش، و او را بزرگوار دانسته از صفاتى كه براى او شايسته نيست منزه ميدارند.

وَ هُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ‏: و ايشان از عبادت و اطاعت اوامرش سركشى نمى‏نمايند.

و صورتهاى خود را بمنظور فروتنى و زبونى در برابر خداوند جهان بخاك ميگذارند.

 

[سوره السجده (32): آيات 16 تا 20]

تَتَجافى‏ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ (16) فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ (17) أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ (18) أَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأْوى‏ نُزُلاً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ (19) وَ أَمَّا الَّذِينَ فَسَقُوا فَمَأْواهُمُ النَّارُ كُلَّما أَرادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْها أُعِيدُوا فِيها وَ قِيلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذابَ النَّارِ الَّذِي كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ (20)

 

ترجمه:

برخيزد پهلوهايشان از خوابگاهها ميخوانند پروردگار خويش را از راه بيم و اميد و از آنچه روزى داديم ايشان را انفاق مينمايند. پس نمى‏داند كسى چه نهان شده است براى ايشان از روشنى چشم (در آخرت) بدانچه بودند كه عمل مينمودند.

آيا كسى كه مؤمن است همانند آنكه نافرمانى نموده ميباشد؟ نيستند يكسان. اما آنان كه ايمان آوردند و اعمال شايسته انجام دادند پس براى ايشانست باغستانها (از بهشت) جاى اقامت پيشكشى بدانچه كه عمل نمودند. و اما آنان كه نافرمانى كردند پس جايگاه‏شان آتش بوده هر گاه خواهند كه بيرون آيند از آن، باز گردانيده شوند در آن و گفته شود براى ايشان، بچشيد عذاب آتشى را كه بدان تكذيب مينموديد.

 

قرائت:

ما اخفى لهم: «حمزه و يعقوب» آن را با ياء ساكنه و ديگران مفتوحه خوانده‏اند.

قرة اعين: روايتى از پيامبر (ص) و نيز از ابى هريره و ابى الدرداء و ابن مسعود نقل شده كه «قرّات اعين» بجمع خوانده‏اند.

 

دليل:

«ابو على» گويد: آنكه (اخفى) را با فتحه ياء و مجهول خوانده، تأييد آن را جمله‏ «فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأْوى‏» دانسته و «ما» در آن مبتداء و در فعل «اخفى» ضميرى است كه بمبتدا بازگشت مينمايد و جمله «ما اخفى» در محل نصب است تا مفعول تعلم شود و آن از افعالى كه دو مفعول ميگيرد مى‏باشد.

و اما قرائت حمزه كه ياء را ساكنه خوانده تأييدش جمله‏ «لَآتَيْنا كُلَّ نَفْسٍ هُداها» و جمله‏ «حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّي» بوده و بنا بر اين «ما» استفهاميه و بنظرم اين بر قياس كلام خليل است، و در حالى كه بسبب فعل «اخفى» منصوب واقع شده جمله «ما اخفى» در محل نصب و مفعول تعلم خواهد بود.

و نظير آن كه تعلم دو مفعول گرفته جمله‏ «فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ تَكُونُ لَهُ عاقِبَةُ- الدَّارِ» و نيز جمله‏ «سَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ يَأْتِيهِ عَذابٌ يُخْزِيهِ» و نظائرش مى‏باشد كه ماده (ريشته)- علم- دو مفعول خواهد داشت.

و اما «قرّات» كه جمع قره واقع شده و قره با آنكه مصدر بوده و مصدر اسم جنس و بسيار بعيد است كه جمع بسته شود ولى در اينجا قره نوع قرار داده ‏اند و آن را به قرّات جمع بسته‏اند و نظيرش در اصطلاح عرب گفته شده مانند نحن فى اشغال و لنا علوم.

 

شرح لغات:

تتجافى: تجافى بمعنى دور شدن از چيزى و مكان بلندى را اختيار نمودن است و لغات «جفا عنه، يجفو جفاء، تجافى عنه تجافيا» همه بمعنى برخاستن و دورى گزيدن آمده است و شاعر گفته:

و صاحبى ذات هباب دمشق‏ و ابن ملاط متجاف ارفق‏

ناقة (شتر) سواريم هميشه با نشاط و بنرمى و آرامى سرعت كرده و دستهاى خود را آن گاه كه بالا مى‏برد بآهستگى فرود آورده و سوارش را برنج راه زحمت نميدهد.

المضاجع: «مضجع» بمعنى خوابگاه و جايى كه انسان بپهلو خوابيده باشد چنان كه عبد اللَّه بن رواحه در باره پيامبر (ص) در شعرش چنين ميگويد:

يبيت يجافى جنبه عن فراشه‏ اذا استثقلت بالمشركين المضاجع‏

آنجا كه شب كند پهلو را از فراش تهى نموده و بپاس عظمت پروردگار در دل شب برخيزد و با خداوند هستى مناجات نمايد در آن گاه كه بر مشركين خوابگاه سنگينى كرده و در خواب ناز قرارشان دهد.

– المضاجع جمع مضجع و بمعنى خوابگاه آمده است-.

 

اعراب:

خَوْفاً وَ طَمَعاً: مفعول له يعنى بعلت خوف و اميدوارى چنان كه گويند: چنين كارى را بعلت ترس انجام دادم.

«زجاج» گويد: در حقيقت اين دو لفظ بجاى مصدر نشسته‏اند زيرا جمله‏ «يَدْعُونَ رَبَّهُمْ» دلالت دارد كه آنان از عذاب پروردگار خائف بوده و برحمت او اميدوار و بنا بر اين تقديرش «يخافون خوفاً و يطمعون طمعاً» ميباشد.

جزاء: منصوب و مفعول له است.

لا يَسْتَوُونَ‏: جواب استفهام بوده، يعنى «چنين نيست» و واو دومش از جهتى‏ فاعل و از جهتى مفعول ميتواند واقع شود زيرا ترجمه‏اش چنين است كه «اين دسته شبيه آن گروه نبوده و آن گروه شبيه اين دسته نمى‏باشند» و اگر لا يستويان هم گفته ميشد صحيح بود و معنى لا يستوى المؤمنون و الكافرون ميگرديد.

و ممكن است مقصود دو نفر باشد كه اولى مؤمن و دومى كافر و در مقابل هم واقع شده و خداوند فرموده آنان برابر نباشند و گاهى به دو نفر نيز لفظ جمع استعمال شده.

نزلا: منصوب و حال واقع شده و عامل در آن متعلق (لهم) ميباشد.

كلما: ظرف زمان براى اعيدوا قرار گرفته است.

 

مقصود:

سپس خداوند از وضع مؤمنين كه در آيه پيش گفته شد، چنين ياد ميفرمايد:

تَتَجافى‏ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ‏: بر مى‏خيزد پهلوهايشان از جايگاه‏اى كه خوابيده بودند و تنها بمنظور انجام نماز شب و مناجات با پروردگار از خوابگاه برخيزند، و اين تفسير از «حسن و مجاهد و عطا» و از امام باقر و امام صادق عليهما- السلام آمده است.

«واحدى» باسناد خود از معاذ بن جبل روايت نموده كه ميگفت ما در غزوه تبوك همراه رسول خدا (ص) بوديم و گرماى شديد چنان بود كه لشكر اسلام را پراكنده ساخت هر يك بگوشه ‏اى براى آسايش رفتند، و من نزديك پيامبر بودم پس نزديكتر شدم و از حضرتش پرسيدم چه كارى انجام دهم تا بهشت روم و از آتش دوزخ دورى گزينم؟

پيامبر (ص) فرمود از مطلب ارزشمندى پرسيدى ولى براى آنكه خدايش بخواهد آسان خواهد بود، سپس فرمود: خدا را عبادت كرده و براى او چيزى را شريك مساز، نمازهاى واجب خود را اتيان كن، زكاة مال خود را بمستحق برسان، ماه رمضان روزه بگير.

سپس فرمود آيا مايلى تو را بابواب خير رهبرى كنم؟

عرض كردم بلى يا رسول اللَّه.

آن گاه پيامبر (ص) فرمود: روزه براى انسان سپرى بوده تا خود را بآنوسيله حفظ كند، و دستگيرى از بينوايان گناهان را آمرزيده سازد، و در دل شب براى تقرب بدرگاه خدا از خوابگاه برخيزد، و سپس اين آيه را قرائت فرمود: تَتَجافى‏ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ …

و از «بلال» روايت شده كه رسول خدا (ص) فرمود: بر شما باد كه در دل شب بعبادت بر خيزيد كه اين روش شايستگان پيشين بوده و شما را بخداوند نزديك كند و از گناهان دور ساخته و نهى نمايد و موجب بخشيدن گناه شده جسم را از كسالت و مرض مصون بدارد.

گفته شده مقصود آيه افرادى است كه شبها خواب بچشم آنان نرود تا نماز عشاء را بگذارند.

«انس» گويد: آيه در باره ما- انصار- نازل شد، زيرا پيوسته نماز مغرب را با رسول خدا (ص) ميخوانديم و بخانه‏ هاى خود برنمى ‏گشتيم تا آنكه نماز عشاء را نيز با رسول خدا (ص) انجام دهيم.

و از «قتاده» آمده مقصود افرادى باشد كه بين نماز مغرب و عشاء نماز اوابين‏ را انجام دهند.

و پاره‏اى گويند مقصود آيه كسانى هستند كه نماز عشاء و صبح را بجماعت گذارند.

يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً: ميخوانند پروردگار خويش را از راه ترس از عذاب و اميد برحمت او.

وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ‏: و از آنچه روزى داديمشان در راه خدا و تحصيل پاداش انفاق مينمايند.

و هدف آيه مدح مؤمنين است كه توجه آنان بعبادت، آنها را از خواب باز- داشته و تنها آرزو و اميدشان بخداوند جهان است.

سپس خداوند پاداش آنان را ياد فرموده:

فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ‏: پس نمى‏داند كسى چه چيز نهان شده- و آماده گرديده- براى ايشان از آنچه را كه چشمهايشان باو روشن شود.

«ابن عباس» گويد: تفسير اين جمله از فكر بشر خارج است زيرا مطلب مهمتر از افكار بوده- و چه دانيم كه روشنى چشم آنان در قيامت و بهشت چيست-، و در روايت صحيح از پيامبر (ص) آمده كه فرمود، به اينكه خداوند فرموده براى بندگان شايسته‏ام آسايشى آماده ساخته‏ام كه چشمى نديده و گوشى نشنيده و هيچ فكرى بآن نرسيده و بنا بر اين از اطاعتش دست بداريد- شما را آگاه نسازم- تا بدان برسيد- و اگر بخواهيد اين آيه را تلاوت كنيد، فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ‏.

و اين حديث را بخارى و مسلم نيز روايت نموده‏اند.

گفته‏ اند فائده پنهان داشتن مطلب چند چيز است:

الف: مطلب بسيار ارجمند و با عظمت باشد كه اگر برشته تحرير در آيد وقت‏ها براى توضيح آن لازم است و باز هم اگر بابهامش بگذاريم ابلغ و ارزشمندتر خواهد گرديد.

ب: روشنى چشم‏ها بى‏ پايان بوده لذا اطلاع از آن بتفصيل ميسر نباشد.

ج: اين روشنى چشم در مقابل نماز شب است و چون آن در دل شب ناآشكارا بوده و از چشم‏هاى خواب رفته پنهان است لذا پاداش آن هم پنهان خواهد بود.

و از امام صادق (ع) روايت شده كه فرمود براى هر كار شايسته‏اى پاداشى است كه در قرآن ياد شده بجز پاداش نماز شب كه خدا آن را در قرآن نياورده و- تنها با اشاره- فرموده‏ فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ‏ … «قُرَّةِ أَعْيُنٍ» بآنچه كه به انسان شادمانى مى‏بخشد گفته ميشود و در اصطلاح عرب گويند «اقر اللَّه عينك» يعنى آنچه را كه تو دوست دارى خداوند بتو عنايت كند و بدين سبب شادمانت گرداند.

و بعضى گفته‏اند از «قرّ» گرفته شده كه بمعنى تگرگ است زيرا از چشمهاى آنكه شادى كرده و مى‏خندد اشك سرد و از آنكه محزون گشته ميگريد اشكهاى‏ گرم خارج ميشود- و بنا بر اين آيه كنايه از شادمانى آنها مى‏باشد-.

و از اينكه «قرّه» به «اعين» بطور عمومى و اطلاق اضافه شده در صورتى كه چشم‏هاى عده خاصى يعنى مؤمنين مقصود است، شايد جهتش اين باشد كه اين نعمت و عزت براى انسان نهايت آرزويش بوده و هر چشمى آن را بنگرد روشن و شادمان ميگردد.

جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ‏: پاداش آنچه را كه در دنيا بوده انجام ميدادند.

أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً: آيا آنكه مؤمن بوده و بخداوند و پيامبرانش حقيقتاً ايمان داشته و دستورات دينى انجام ميدهد، مانند آن كسى باشد كه از فرمان خدا بيرون آمده و انواع گناهان را مرتكب ميشود؟ و همزه در اينجا براى استفهام و پرسش آمده- يعنى آيا اين دو با هم مساوى و برابراند-.؟

لا يَسْتَوُونَ‏: يكسان و برابر نخواهند بود زيرا براى مؤمن درجات بهشت آماده شده و جايگاه گنه‏كار در طبقات آتش است. سپس خداوند توضيح ميدهد:

أَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأْوى‏: اما آنان كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته انجام داده پس براى ايشان باغ‏هاى بهشت جايگاه است كه در آن قرار ميگيرند.

نُزُلًا بِما كانُوا يَعْمَلُونَ‏: و اين نعمت پيش كشى است بسبب آنچه را كه در دنيا از فرامين خدا انجام داده‏اند، بآنان داده شده. و اين تفسير از «حسن» آمده. و پاره‏اى گفته‏اند كه يعنى خدا آنان را در آن جايگاه‏ها منزل داده و ايشان ميهمان حق بوده و از آنها پذيرايى بعمل خواهد آمد.

وَ أَمَّا الَّذِينَ فَسَقُوا فَمَأْواهُمُ النَّارُ: و اما آنان كه نافرمانى كرده- و دستورات پروردگار را ناديده گرفتند- پس جايگاه‏شان آتش بوده و قرارگاه‏شان ميباشد، پناه ميبريم بخدا از آن.

كُلَّما أَرادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْها: هر گاه اراده كرده بخواهند از آن آتش خارج شده و از دردها و آزارهاى آن آسوده گردند.

أُعِيدُوا فِيها: باز گردانيده شوند در آن- بدست مأمورين آتش- و تفسير اين جمله در سوره حج بيان گرديد.

وَ قِيلَ لَهُمْ‏: و گذشته از اين، بآنان گفته ميشود:

ذُوقُوا عَذابَ النَّارِ الَّذِي كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ‏: بچشيد عذاب آتش‏اى را كه- در دنيا- بآن تصديق نكرده و انكار مى‏ورزيديد.

در اين جمله اشاره‏اى است كه مقصود از فاسق، كافر و آنكه ايمان بخدا ندارد مى‏باشد.

«ابن ابى ليلى» گويد آيه‏ أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً تا آخر آيات شأن نزولش در باره على بن ابى طالب (ع) و مردى از قريش است.

ديگرى گويد: كه در باره على بن ابى طالب (ع) و وليد بن عقبه وارد شده كه مقصود از مؤمن على بوده و از فاسق وليد مراد است، چون وليد به على (ع) گفته بود زبانم از زبانت پهن‏تر و دندانهاى من تيزتر است- و اين جمله را كنايه از برترى خود ميگفت- اما على (ع) پاسخ داد: چنين نيست كه تو مى‏گويى اى فاسق.

«قتاده» گويد قسم بخدا هرگز او با على (ع) برابر نبوده، نه در دنيا و نه هنگام مرگ و نه در قيامت.

 

[سوره السجده (32): آيات 21 تا 25]

وَ لَنُذِيقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذابِ الْأَدْنى‏ دُونَ الْعَذابِ الْأَكْبَرِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (21) وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ بِآياتِ رَبِّهِ ثُمَّ أَعْرَضَ عَنْها إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنْتَقِمُونَ (22) وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ فَلا تَكُنْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقائِهِ وَ جَعَلْناهُ هُدىً لِبَنِي إِسْرائِيلَ (23) وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ (24) إِنَّ رَبَّكَ هُوَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فِيما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ (25)

 

ترجمه:

و همانا بچشانيمشان از عذاب نزديك نارسيده (به) عذاب بزرگ باشد كه ايشان باز گردند. و كيست ستمگرتر از آنكه پند داده شده بآيات پروردگار خويش پس روى برتابد از آنها، البته ما از گناهكاران انتقام گيرنده‏گانيم. و بتحقيق داديم بموسى تورات را پس نباش در شك از ملاقاتش، و قرار داديم او را رهبرى براى بنى اسرائيل.

قرار داديم از ايشان پيشوايانى تا رهبرى بنمايند بفرمان ما، چنان كه شكيبايى نموده و بودند بآيت‏هاى ما يقين‏دارندگان. البته پروردگار تو حكم كند بينشان روز قيامت در آنچه بودند در آن اختلاف ميكردند.

 

قرائت:

لما صبروا: «حمزه و كسايى و رويس از يعقوب» آن را با لام مكسوره بدون تشديد و ديگران مفتوحه با تشديد آن قرائت نموده‏اند.

 

دليل:

«ابو على» گويد: آنكه با تشديد و لام مفتوحه خوانده، او را براى مجازات دانسته و با وجود فعل پيش از جواب مستغنى شده نظير آنكه بگويى «اجيئك اذا جئت» كه تقديرش «ان جئت اجئك» بوده و بنا بر اين با فعلى كه پيش از شرط ذكر شده از جواب شرط بى نياز شديم.

و اما آنكه بدون تشديد و لام مكسوره خوانده، جار و مجرور متعلق به «جعلنا» دانسته و تقديرش «جعلنا منهم ائمة لصبرهم» مى‏باشد.

 

مقصود:

سپس خداوند ميفرمايد:

وَ لَنُذِيقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذابِ الْأَدْنى‏ دُونَ الْعَذابِ الْأَكْبَرِ: و همانا مى‏چشانيم ايشان را از عذاب نزديك غير از عذاب بزرگ- و پيش از آنكه بعذاب بزرگ گرفتار شوند.

مقصود از عذاب بزرگ، عذاب دوزخ در قيامت بوده و از عذاب نزديك مقصود عذاب دنيا است.

در عذاب دنيا بين دانشمندان تفسير، اختلاف گرديده.

بعضى چون ابى بن كعب و ابن عباس و ابى عاليه و حسن گويند مقصود گرفتارى و ناراحتيهايى است كه در اين جهان براى انسان پيش ميآيد- و به بدبختيها و ذلت‏ها مى‏كشاند-.

و بعضى چون ابن مسعود و قتاده و سدى گويند مقصود جنگ بدر است كه براى قريش پيش آمده و عده‏اى كشته دادند- و بالآخره سپاه اسلام پيروز شد و اين اولين قدم در پيروزى آئين حق بر باطل بوده تا افكار خفته بيدار شود و به آئين خدا پرستى ايمان آورد-.

«مقاتل» گويد: مراد ابتلاء ايشان است بگرسنگى مدت هفت سال در مكه بقدرى كه مردارها و سگها را نيز خوردند.

و از «عكرمة» و «ابن عباس» نقل شده كه مراد حدود است.

و بعضى چون «مجاهد» گويد كه مقصود عذاب قبر باشد.

اما امام صادق (ع) و بلكه در بسيارى از روايات امام باقر و امام صادق عليهما- السلام فرمودند كه مراد آمدن دجال و مركوبش است.

لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ‏: تا بشود بازگشت بسوى حق نموده و از كفر توبه نمايند و بعضى گويند يعنى تا بشود ديگران پند گرفته و بگناه كفر گرفتار نگردند.

وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ بِآياتِ رَبِّهِ‏: و كيست ستمكارتر بر جان خويشتن از آنكه يادآورى و پند داده شد بر نشانهاى خداوند تا بتواند خدا را بشناسد و بروز قيامت و پاداش عمل ايمان آورد.

ثُمَّ أَعْرَضَ عَنْها: پس روى برتافته، دورى كند و تمامى آنها را ناديده فرض نمايد إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ‏: البته ما از گنه كاران، آنان كه فرامين خدا را ناديده گرفته و ارتباط خود را با او و دستوراتش قطع نمودند.

مُنْتَقِمُونَ‏: انتقام گيرندگانيم و عذاب لازم را بر ايشان حلال نموده اعزام ميداريم.

وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ‏: و همانا بتحقيق داديم بموسى كتاب- آسمانى- تورات را.

فَلا تَكُنْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقائِهِ‏: پس نباش تو در شك از ديدار او يعنى ملاقات تو با موسى در شبى كه بمعراج- مسافرت آسمانها- مى‏آيى، و اين تفسير از «ابن عباس» آمده.

و در حديث وارد شده كه رسول خدا (ص) فرمود: چون شب معراج بآسمانها رفتم، موسى بن عمران را ديدم مردى بلند قد با موهاى پيچيده كه گويا از مردم قبيله شنوه‏ بود، و عيسى بن مريم را ديدم مردى با اندامى متوسط متمايل به سرخى و سفيدى و موهاى فروهشته- بر خلاف پيچيده-.

و بنا بر اين مقصود آنكه بپيامبر (ص) وعده داده شد كه پيش از مرگ با موسى ملاقات خواهى نمود. و بر اين تفسير، «مجاهد و سدى» هم موافق است.

پاره‏اى گويند: يعنى تو در شك نباش كه در قيامت موسى با تو ملاقات كند. از «زجاج» آمده كه پاره‏اى گفته‏اند: يعنى تو در شك نباش كه موسى كتاب تورات را ديده- و ما بر او فرستاديم-.

پاره ديگر گويند: يعنى تو در شك نباش كه موسى آزارهايى از ملت خود ديده و اين تفسير موافق گفتار «حسن» باشد پس مقصود آنست كه تو نيز آزارهايى در راه تبليغ احكام اسلامى خواهى ديد و در اين امر شكى نيست.

وَ جَعَلْناهُ هُدىً لِبَنِي إِسْرائِيلَ‏: و قرار داديم موسى را رهبرى براى بنى اسرائيل و اين تفسير موافق قول «قتاده» بوده، اما از «حسن» آمده كه يعنى ما كتاب تورات را هدايت براى آنان قرار داديم.

وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا: و قرار داديم از ايشان- بنى اسرائيل- پيشوايانى كه بسبب آنان هدايت يافته و كارهاى شايسته انجام دهند و اين گفتار «قتاده» مى‏باشد، لكن پاره‏اى معتقدند كه مقصود پيامبران بنى اسرائيل است كه مردم را براه مستقيم حق دعوت مينمودند.

لَمَّا صَبَرُوا: چون كه شكيبايى نمودند رهبران الهى واقع شدند.

وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ‏: و بودند- آن رهبران- به آيت‏هاى خدا يقين داشته و هرگز در آنها شك نمى‏نمودند.

إِنَّ رَبَّكَ هُوَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ: البته پروردگار تو او است كه حكم مينمايد بين مؤمن و كافر و فاسق گنه‏كار.

فِيما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ‏: در آنچه را كه بودند اختلاف در او داشتند و مقصود اختلاف در اطاعت از رهبرى پيامبران و پيشوايان و يقين بقيامت و بررسى اعمال و ديگر مسائل دينى، مى‏باشد.

 

نظم آيات:

رابط بين آيات موسى و ما قبلش اينست كه خطاب به پيامبر اسلام (ص) و تسلى براى آن حضرت و بيم به دشمنانش است و اينكه اى محمد (ص) همانگونه كه قرآن تو را انكار مينمايند، پيش از اين بتورات موسى نيز انكار ورزيدند.

 

[سوره السجده (32): آيات 26 تا 30]

أَ وَ لَمْ يَهْدِ لَهُمْ كَمْ أَهْلَكْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْقُرُونِ يَمْشُونَ فِي مَساكِنِهِمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ أَ فَلا يَسْمَعُونَ (26) أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا نَسُوقُ الْماءَ إِلَى الْأَرْضِ الْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً تَأْكُلُ مِنْهُ أَنْعامُهُمْ وَ أَنْفُسُهُمْ أَ فَلا يُبْصِرُونَ (27) وَ يَقُولُونَ مَتى‏ هذَا الْفَتْحُ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (28) قُلْ يَوْمَ الْفَتْحِ لا يَنْفَعُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِيمانُهُمْ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ (29) فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ انْتَظِرْ إِنَّهُمْ مُنْتَظِرُونَ (30)

 

ترجمه:

آيا رهبريشان نكرد كه چه بسيار نابود ساختيم پيش از ايشان از قرنها، كه ميروند در مسكن‏هاى آنان البته در اين آيت‏هايى است آيا نميشنوند. آيا نمى‏بينند كه ما ميرانيم آب را بزمين خشكزار پس بيرون ميآوريم بآن كشتى را كه ميخورند از او چهارپايان ايشان و ايشان، آيا نمى‏بينند. و ميگويند كى خواهد بود اين فتح اگر هستيد راستگويان. بگو (اى محمد، ص) روز فتح (و پيروزى) سود نرساند آنان را كه كافر شدند ايمانشان و نه آنان (در عرضه عذاب) مهلت داده شوند. پس روى گردان از ايشان و منتظر باش البته ايشان (نيز) منتظرانند.

 

قرائت:

ا و لم يهد: «زيد» آن را «او لم نهد» با نون و ديگران با (ياء) «لم يهد» قرائت نموده‏اند و در سوره اعراف بحثش گذشت.

يمشون: «ابن سميفع» بنا به بعضى قرءات نادره آن را با «ياء» مضمومه و تشديد «شين» قرائت نموده.

انهم منتظرون: با «ظاء» مفتوحه خوانده شده.

 

دليل:

«ابن جنى» گويد: كه ابو حاتم، منتظرون را با ظاء مفتوحه خوانده و استدلال بآيه شريفه‏ «فَارْتَقِبْ إِنَّهُمْ مُرْتَقِبُونَ» نموده است.

يمشون: براى كثرت آمده- و بمعنى رفت و آمد بسيار است- چنان كه شاعر گويد:

يمشى بيننا حانوت كرم‏ من الخرس الصراصرة القطاط

يعنى آن مدير دكه شراب بسيار بنزد ما ميآمد و از شراب ناب كام را سيراب مى‏داشت، چه زبان مليحى كه افسوس عجمى بوده و ما نمى‏دانستيم و چه موهاى زيباى پيچيده‏اى.

مقصود آنكه (يمشى) در شعر بمعنى در رفت و آمد بسيار استعمال شده است.

 

شرح لغات:

ا و لم يهد لهم: گفته ميشود كه لغات متشابه آن مانند «هداه فى الدين …» و «الى طريق هداية …» بمعنى رهبرى نمودن و بآنچه را كه وسيله تأديه دين و رسيدن بمقصود است هدايت نمودن است، و بنا بر اين آنچه را كه انسان را بخدا نزديك نموده و وسيله آشنايى انسان با خدا است، باو رهبر ناميده ميشود.

نسوق الماء: سوق، بمعنى راندن و براه انداختن است.

الجرز: زمين خشكي كه كه بر اثر نبودن باران گياه و سبزه‏اى در آن وجود ندارد.

ماده اشتقاقى اين لفظ- از (جرز) بمعنى قطع و نابودى آمده چنان كه- در اصطلاح عرب گويند: سيف جراز، شمشيرى كه قطاع و بهر چيز رسيد قطعش ميكند، و ناقة جراز، چهار پايى كه هر چه را ديد ميخورد و باقى نميگذارد، و رجل جروز، مردى كه بسيار ميخورد.

«راجز» گويد: خب جروز و اذا جاع بكى، آن مردى كه حيله‏گر و اكول بوده و بهنگام گرسنگى ميگريد. و مقصود لغت جروز است كه بمعنى بسيار خوردن آمده است. (جرز) چهار نوع استعمال شده: 1- جيم و راء مضمومه 2- مفتوحه 3- جيم مفتوحه و راء ساكنه 4- جيم مضمومه و راء ساكنه.

 

اعراب:

أَ وَ لَمْ يَهْدِ: فاعلش مقدر و جمله‏ (كَمْ أَهْلَكْنا) بر آن دلالت دارد و تقديرش (ا و لم يهد لهم اهلاكنا من اهلكناه …) ميباشد و اما جمله‏ (كَمْ أَهْلَكْنا) نميتواند فاعل واقع شود زيرا ما قبل (كم) استفهاميه در آن عمل نكند بجز حروف اضافه و در غير اينصورت (كم) استفهاميه صدارت طلب و در اول جمله خواهد بود، و در اينجا نيز چنين بوده و در محل نصب است چون مفعول (اهلكنا) قرار گرفته.

 

مقصود:

سپس خداوند به انسانها هشدار داده تا از تاريخ ملت‏هاى گذشته پند بگيرند، و چنين ميفرمايد:

أَ وَ لَمْ يَهْدِ لَهُمْ‏: آيا رهبرى نكند براى ايشان و وسيله بيدارى نباشد.

كَمْ أَهْلَكْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْقُرُونِ‏: چه بسيار نابود ساختيم پيش از ايشان از- ملت‏هاى- قرن‏هاى گذشته را بر اثر كفر بخدا و انجام گناهان.

يَمْشُونَ فِي مَساكِنِهِمْ‏: ميروند در خانه‏ها و جايگاه‏هاى ايشان و آثار باقى مانده را بعد از نابودى آنها، مى‏بينند.

بعضى گويند: تفسير اين جمله آنست كه، ما ناگهان با فرستادن عذاب بر آن ملت كافر در حالى كه در منزلهايشان بخود مشغول بودند نابودشان ساختيم.

إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ‏: البته در اين كار، كه بر اثر كفر و گناه نابودشان ساختيم، نشانه‏هاى روشنى براى خداشناسى است.

أَ فَلا يَسْمَعُونَ‏: آيا نميشنوند اين مردم كافران آنچه را كه از ملل و امت‏هاى گذشته بر ايشان پند داده ميشود.

سپس خداوند براى بيدارى مردم نوع ديگرى سخن ايراد ميفرمايد:

أَ وَ لَمْ يَرَوْا: آيا نمى‏بينند يعنى آيا نمى‏دانند.

أَنَّا نَسُوقُ الْماءَ: البته ما ميرانيم يعنى ميفرستيم باران و برف و يا بگفته بعضى بوسيله نهرها و چشمه‏ها، إِلَى الْأَرْضِ الْجُرُزِ: بسوى زمين خشكى كه بدون اشجار و سبزه است و از ابن عباس آمده كه، يعنى بوسيله سيلاب‏ها آب را بمكانهاى بلند از شام تا يمن ميفرستيم.

فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً تَأْكُلُ مِنْهُ أَنْعامُهُمْ وَ أَنْفُسُهُمْ‏: پس بيرون ميآوريم بواسطه آب، سبزى و كشت را كه از آن چهار پايانشان و ايشان ميخورند و مقصود آنكه از گياهان آن چهار پايان و از كشت آن مردم آن سامان بهره‏بردارى مينمايند.

أَ فَلا يُبْصِرُونَ‏: آيا پس نعمت‏هاى خدا را نمى‏بينند كه چگونه بآنان ارزانى داشته شده.

وَ يَقُولُونَ مَتى‏ هذَا الْفَتْحُ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ‏: و ميگويند چه زمان خواهد بود اين فتح و پيروزى اگر هستيد راست گويان، از (فراء) آمده كه مقصود فتح شهر مكه است، و (سدى) ميگويد كه مقصود عذاب كفار در دنيا بوده و مراد همان جنگ بدر است- كه كفار در شكنجه واقع شده و با شكست عقب نشينى و فرار نمودند.- (مجاهد) گويد: مقصود حكم بپاداش و جزاى روز قيامت بوده زيرا مشركين مى‏شنيدند كه مسلمانان خدا را ميخوانند و از او پيروزى بر مشركين را با نزول عذاب قيامت بر آنها مسئلت مينمايند، از اين رو مشركين، مسلمانان را استهزاء نموده‏ و ميگفتند آن روز فتح و حكم بعذاب ما كى فرا ميرسد.

قُلْ‏: بگو اى محمد (ص) بآنان.

يَوْمَ الْفَتْحِ لا يَنْفَعُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِيمانُهُمْ‏: روز فتح، نفع ندهد آنان را كه كافر شدند، ايمانشان. خداوند در اينجا اشاره فرموده كه در روز فتح يعنى در قيامت، ايمان آوردن مردم كافر نفعى بحالشان نخواهد داشت.

وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ‏: و نه ايشان مهلت داده ميشوند و مقصود آنكه هنگام عذاب كه رسد هرگز تأخير نشده و بآنان مهلت نخواهيم داد.

و نيز گفته شده: مراد از ايمان در اين آيه آنست كه مشركينى كه در جنگ بدر كشته شده و بعد از مرگ بحقايق يقين نموده ايمان آوردند، ايمان پس از مرگ بحالشان فايده‏اى نرسانده و عذاب را از آنان دور نسازد.

فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ‏: پس اى محمد (ص) روى برگردان از ايشان زيرا ديگر دعوت و پندها بحالشان تأثيرى نخواهد داشت، و بعضى گويند يعنى پس اى محمد (ص) از آنان دست بدار و منتظر فرمان پروردگار در باره‏شان باش.

وَ انْتَظِرْ: و منتظر وعده من باش كه تو را بر دشمنان پيروز گردانم.

إِنَّهُمْ مُنْتَظِرُونَ‏: ايشان نيز منتظرانند تا براى تو حادثه‏اى چون مرگ يا كشته شدن پيش آيد و نابود شوى تا از نهضت و قيام تو فارغ شوند.

بعضى گويند: معنى جمله اينست كه بزودى وعده خداوند در باره آنان بيايد پس بايد در انتظار باشند.

 

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏19، ص: 239

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=