الزخرف - ترجمه مجمع البیان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره زخرف

سوره زخرف- 43

اين سوره تمام آياتش در مكّه نازل شده است، امّا از مقاتل نقل شده است كه يك آيه از اين سوره مكّى نيست و در بيت المقدّس نازل شده، و آن آيه اينست‏ «وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا …».

تعداد آيات اين سوره:

بنظر شامى اين سوره هشتاد و هشت آيه دارد، بنظر بقيّه هشتاد و نه آيه.

اختلاف سوره:

دو آيه حم كوفى و آيه 52 «هُوَ مَهِينٌ» حجازى بصرى است.

ثواب قرائت اين سوره:

ابن ابى كعب از پيامبر خدا (ص) نقل ميكند كه فرمودند: هر كس سوره‏ زخرف را بخواند جزء كسانى خواهد بود كه روز قيامت به آنان گفته مى‏شود:

اى بندگان من امروز باكى نداشته‏اند وهى بخود راه ندهيد، و بدون حساب وارد بهشت شويد».

و از ابو بصير نقل شده است كه حضرت صادق (ع) فرمودند: «هر كس سوره حم، را بسيار بخواند خداوند بدن او را در قبر از آزار حشرات زمين و ساكنان قبور حفظ كند، تا روز قيامت كه زير نظر لطف الهى و بفرمان خدا همين سوره او را وارد بهشت ميكند»[1].

مناسبت با سوره قبلى:

چون خداوند سوره حمعسق را با يادى از قرآن و وحى ختم فرموده است، اينك اين سوره را نيز با همان مطالب آغاز كرده و ميفرمايد:

[سوره الزخرف (43): آيات 1 تا 5]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏

حم (1) وَ الْكِتابِ الْمُبِينِ (2) إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (3) وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ (4)

أَ فَنَضْرِبُ عَنْكُمُ الذِّكْرَ صَفْحاً أَنْ كُنْتُمْ قَوْماً مُسْرِفِينَ (5)

ترجمه آيات:

بنام خداى رحمان و رحيم 1- حم.

2- سوگند باين كتاب روشن.

3- ما اين كتاب را قرآنى عربى قرار داديم تا آن را درك كنيد.

4- و اين قرآن در كتاب اصلى «مادر كتاب» از نظر ما بسيار والا و فرزانه است

5- آيا به علّت اينكه شما ملّتى اسراف كننده‏ايد گمان ميكنيد ما ديگر از شما رويگردان شده قرآن را بر شما نازل نميسازيم.

قرائت آيات:

اهل مدينه و كوفه بجز عاصم «ان كنتم مسرفين» بكسر همزه قرائت كرده اند، و بقيّه قراء «ان كنتم مسرفين» بفتح همزه خوانده‏اند.

دليل قرائت:

ابو على گويد: هر كس «ان كنتم» بنصب همزه خوانده است معنى مى شود: «لأن كنتم» يعنى به اين علّت كه بوديد.

اما صفحا نصبش از باب «صنع اللَّه» است، زيرا جمله: «أ فنضرب عنكم الذكر» دلالت دارد بر فعل نصفح عنكم كه قبل از صفحا حذف شده است.

و از نظر معنى «صفحت عنه» در زبان عرب از او روگرداندم و به او پشت نمودم، كه صفحه گردن را بر گردانده است، پس معنى آيه چنين خواهد شد آيا بخاطر آنكه شما قومى اسرافگر هستيد از شما روى ميگردانيم و عذاب و انتقام خود را بشما ياد آورى نمى‏نمائيم؟.

و اين آيه شباهت دارد به آيه ديگرى كه ميفرمايد: «أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً».

و امّا بنا بر قرائت «ان كنتم» بكسر همزه «ان» حرف شرط خواهد شد كه به دليل ما قبل از جوابش بى‏نياز شده‏ايم مانند مثال: «انت ظالم ان فعلت كذا» و مثل آن ميماند كه گفته باشيم: «ان كنتم مسرفين نضرب».

لغات آيات:

أ فنضرب- گفته ميشود: «ضربت عنه و اضربت عنه» يعنى او را ترك كردم، و نسبت به او خوددارى كردم.

صفحا- گفته ميشود «صفح عنى بوجهه» يعنى از من روگرداند، كثير شاعر گفته و در شعر خود از زنى ياد نموده است.

«صفوحا فما تلقاك الا بخيلة فمن ملّ منها ذلك الوصل ملّت»

يعنى: «اين زن از عاشقان خود بسيار روگردان است، و بسيار در وصل بخل ميورزد، و هر كس از وصل او اظهار ملال و خستگى كند او نيز فورا اظهار خستگى ميكند».

يعنى: اين زن بسيار صورت بر ميگرداند، و صفوح در ميان صفات خداوند بمعنى بسيار عفو كننده نسبت به گناهان است، گويا از مجازات گناهكار با بزرگوارى خويش روگردان شده است، گفته ميشود: «صفح عن ذنبه» هنگامى كه گناه او را عفو كند.

مسرفين- اسراف بمعنى تجاوز نمودن از حد است در معصيت.

معنى آيات:

(حم) معنايش گذشت.

(وَ الْكِتابِ الْمُبِينِ) يعنى: سوگند بقرآنى كه حلال و حرام را بيان ميكند و قوانين اسلام را كه مردم بدان نيازمند هستند تشريح مى‏نمايد.

(إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا) سدى گفته است جعلناه يعنى: انزلناه، ولى مجاهد گفته: يعنى قلناه، و نظير آن «و يجعلون للَّه البنات» است كه يعنى:

ميگويند خدا دختران دارد، عربيا يعنى: قرآن را بزبان عرب نازل كرديم و بطريقه عرب در الفاظ و مفاهيم آن را قرار داديم، ولى با اين وصف هيچكدام از اعراب نميتوانند مانند آن بياورند، و چيزى نزديك به آن بسازند، زيرا در فصاحت و بلاغت در سطحى است عالى، يا به اين علّت كه دانش آنان باين پايه نمى‏رسد، يا آنكه خداوند آنان را از آوردن نظير قرآن باز داشته است، بنا بر اختلافى كه در اين مورد ميان علماء ما وجود دارد.

(لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ) يعنى: تعقّل كنيد و درباره قرآن فكر كنيد تا بدانيد كسى كه قرآن بدستش ظاهر شده است درست ميگويد.

و اين آيه دلالت دارد بر حدوث قرآن زيرا كلمه جعل آورده شده و مجعول عينا همان معناى محدث را دارد.

(وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتابِ) يعنى: قرآن در لوح محفوظ است، بعضى گفته‏اند اينكه لوح محفوظ «امّ الكتاب» ناميده، براى آنكه كتابهاى ديگر از روى آن گرفته ميشود.

و از زجاج نقل شده است كه بدان جهت لوح محفوظ را ام الكتاب گفته‏اند كه اصل هر چيزى مادر آن است، و قرآن از نظر خدا در لوح محفوظ ثابت است، همانگونه كه فرموده است: «بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ فِي لَوْحٍ مَحْفُوظٍ»[2].

و لوح محفوظ كتابى است كه خداوند در آن تمامى حوادث را تا روز قيامت ثبت فرموده است، چون صلاح فرشتگان خود را در اين ديده است كه در اين لوح نظر كنند، و از اين لوح آگاه باشند تا از راه لطف اخبار آن را در دست رس مكلّفين بگذارند.

(لَدَيْنا) ابن عبّاس گفته است يعنى: آنچه كه نزد ما است.

(لَعَلِيٌّ)[3] يعنى: كتاب خدا از نظر بلاغت عالى است و آنچه بندگان بدان نيازمند هستند در آن آمده است.

بعضى هم گفته‏اند يعنى: قرآن با ويژگيهايى كه از نظر اعجاز و ناسخ بودن كتابهاى قبلى، و وجوب ادامه عمل به آن و فايده‏هايى كه در آن هست بر هر كتابى برترى دارد.

و بعضى هم گفته‏اند: على يعنى عظيم الشأن و رفيع الدرجه است و فرشتگان و مؤمنين او را تعظيم ميكنند.

(حَكِيمٌ) يعنى قرآن حكمت عاليه‏اى را ظاهر ميسازد، و بعضى هم گفته‏اند حكيم دلالت دارد بر هر نوع حق و نيكى، بنا بر اين قرآن مانند فردى حكيم و دانشمند است كه بجز بحق سخن نگويد، و اينكه خداوند قرآن را با اين دو وصف توصيف فرموده است بر سبيل توسع است، زيرا اين دو صفت از صفات زنده است.

آن گاه خداوند كسانى را كه اعتنايى بقرآن ندارند و حكمتها و بيانات آن را انكار ميكنند مورد خطاب قرار داده ميفرمايد:

(أَ فَنَضْرِبُ عَنْكُمُ الذِّكْرَ صَفْحاً) و در اينجا منظور از ذكره قرآن است، يعنى آيا از شما روگردان شويم و وحى را از شما قطع كنيم و ديگر نه بشما امر كنيم و نه شما را از چيزى نهى كنيم، و نه پيامبرى بسوى شما بفرستيم؟.

(أَنْ كُنْتُمْ قَوْماً مُسْرِفِينَ) يعنى: بعلّت اينكه شما اسراف كرديد، يعنى:

آيا از فرستادن قرآن دست برداريم و شما را بخود واگذاريم، و بشما وظايفتان را نياموزيم، به اين علّت كه شما در كفر خود زياده روى كرده‏ايد؟ اين استفهام استفهام انكارى است، و معنايش آنست كه ما اين كار را نميكنيم.

و اصل ضربت عنه الذكر اين بوده است كه سواره كه بر مركبى سوار است، هر گاه بخواهد مركب خود را از رفتن بسوى جهتى باز دارد او را با عصا يا تازيانه اش ميزند تا او را بسوى جهت ديگرى باز گرداند، بنا بر اين بجاى صرف و عدول، ضرب گزارده شده.

سدى گفته است ذكر بمعنى عذاب است، يعنى ما ابدا شما را عذاب نخواهيم نمود.

 

سوره زخرف- آيات 6- 10

[سوره الزخرف (43): آيات 6 تا 10]

وَ كَمْ أَرْسَلْنا مِنْ نَبِيٍّ فِي الْأَوَّلِينَ (6) وَ ما يَأْتِيهِمْ مِنْ نَبِيٍّ إِلاَّ كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (7) فَأَهْلَكْنا أَشَدَّ مِنْهُمْ بَطْشاً وَ مَضى‏ مَثَلُ الْأَوَّلِينَ (8) وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ (9) الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْداً وَ جَعَلَ لَكُمْ فِيها سُبُلاً لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ (10)

ترجمه آيات:

6- چه بسيار پيامبرانى را كه بسوى انسانهاى پيشين فرستاده‏ايم.

7- و هيچ پيامبرى بسوى آنان نميرفت مگر آنكه او را مسخره ميكردند.

8- ما نيز نيرومندتر از ايشان را بهلاكت رسانيديم، و اوصاف پيشينيان بر باد رفت.

9- و اگر از آنان بپرسى چه كسى آسمانها و زمين را آفريده است؟

خواهند گفت آنها را خداوند نيرومند و دانا آفريده است.

10- همان خدايى كه زمين را گهواره شما قرار داد، و در روى آن برايتان راههايى گذاشت تا بوسيله آن هدايت شويد.

 

معنى آيات:

آن گاه خداوند پيامبرش را دلدارى داده ميفرمايد:

(وَ كَمْ أَرْسَلْنا مِنْ نَبِيٍّ فِي الْأَوَّلِينَ) يعنى براى ملّتهاى گذشته پيامبرانى بسيار فرستاديم.

(وَ ما يَأْتِيهِمْ مِنْ نَبِيٍّ إِلَّا كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ) يعنى: ملّتهاى گذشته كه گفتيم نسبت به پيامبران كافر شدند، و بعلّت جهل بسيار و نادانى كه داشتند پيامبران را مسخره ميكردند، همانگونه كه قوم تو ترا مسخره ميكنند، ولى ما در مقابل استهزاء آنان نسبت به پيامبران از آنان رو گردان نشديم، بلكه حجتهاى بيشتر و پيامبران ديگرى بسوى آنان فرستاديم.

(فَأَهْلَكْنا أَشَدَّ مِنْهُمْ بَطْشاً) و ما از اين ملّتها با انواع عذاب كسانى را بهلاكت رسانديم كه از مشركين قوم تو بسيار نيرومندتر و قوى‏تر بودند پس اين مشركين نبايد بقدرت و مكنت خود مغرور گردند.

(وَ مَضى‏ مَثَلُ الْأَوَّلِينَ) يعنى: در آنچه بر تو نازل كرده‏ايم گذشت كه حالت كفّار پيشين در تكذيب به حال اين كافران شباهت دارد، و چون آنان بخاطر تكذيب پيامبرانشان بهلاكت رسيدند عاقبت حال اينان نيز مانند آنان هلاكت است.

(وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ) يعنى اگر اى محمد از قومت بپرسى چه كسى آسمانها و زمين را آفريده است؟.

(لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ) پاسخى نخواهند داشت مگر آنكه بگويند: آسمانها و زمين را خداى نيرومند و توانا و شكست ناپذير آفريده است، خدايى كه از مصالح بندگانش آگاه است، و او خداى توانا است، زيرا نميتوانند آفرينش آسمانها و زمين را به بتها نسبت دهند، و اين نوعى اخبار از نهايت درجه نادانى مشركين است، زيرا كه اعتراف ميكنند كه خداوند خالق آسمانها و زمين است، و در عين حال با وجود اين خدا چيزهاى ديگرى را ميپرستند، و منكر قدرت خدا در مورد زنده كردن مردگان ميشوند، آن گاه خداوند خويشتن را چنين توصيف ميفرمايد:

(الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْداً) و بعضى مهدا را مهادا خوانده‏اند و بحث آن در سوره «طه» گذشت.

وَ (جَعَلَ لَكُمْ فِيها سُبُلًا) و در زمين براى شما راههايى قرار داده است تا بوسيله آن در سفرهاى خود بمقصد خود هدايت شويد.

و بعضى گفته‏اند يعنى: خداوند در روى زمين براى شما راههايى قرار داده است تا در دين بسوى حق هدايت گرديد، زيرا در اثر دقّت و مطالعه در راههاى مختلف انسان ميتواند براه حق پى ببرد.

 

سوره زخرف- آيات 11- 15

[سوره الزخرف (43): آيات 11 تا 15]

وَ الَّذِي نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَأَنْشَرْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً كَذلِكَ تُخْرَجُونَ (11) وَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْواجَ كُلَّها وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْفُلْكِ وَ الْأَنْعامِ ما تَرْكَبُونَ (12) لِتَسْتَوُوا عَلى‏ ظُهُورِهِ ثُمَّ تَذْكُرُوا نِعْمَةَ رَبِّكُمْ إِذَا اسْتَوَيْتُمْ عَلَيْهِ وَ تَقُولُوا سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ (13) وَ إِنَّا إِلى‏ رَبِّنا لَمُنْقَلِبُونَ (14) وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبادِهِ جُزْءاً إِنَّ الْإِنْسانَ لَكَفُورٌ مُبِينٌ (15)

ترجمه آيات:

11- همان خدايى كه از آسمان باندازه معيّنى آب فرو فرستاد، و بوسيله آن سرزمينهاى مرده را زنده ساختيم، اين چنين هم شما بيرون خواهيد آمد.

12- خدايى كه تمامى جفتها را آفريد، و براى شما كشتيها و چهار پايانى قرار داد كه بر آنها سوار ميشويد.

13- تا بر پشت آنها سوار شويد و آن گاه كه سوار شديد نعمت پروردگار خويش را بياد آوريد، و بگوئيد: منزّه است آن خدايى كه اين مركب را مسخّر ما فرمود، در حالى كه ما قدرت آن را نداشتيم.

14- و ما بسوى پروردگار خويش باز گشت خواهيم نمود.

15- و پاره‏اى از بندگان خدا را جز او قرار دادند حقا كه انسان آشكارا كفران بسيار ميكند.

لغات آيات:

انشرنا- گفته ميشود «انشر اللَّه الخلق فانشروا» يعنى: خداوند بندگانش را زنده ساخت و زنده شدند، اعشى شاعر گويد:

«لو اسندت ميتا الى نحرها عاش و لم ينقل الى قابر
حتى يقول الناس مما رأوا يا عجبا للميت الناشر»

يعنى: «اگر مرده‏اى را بگلوى او تكيه دهند، زنده ميشود و ديگر او را بطرف قبركن نمى‏برند كه دفنش كنند، و مردم كه اين را ديده‏اند ميگويند:

چه شگفتى است مرده‏اى كه زنده شده است»[4].

مقرنين- اقران بمعنى اطاقه يعنى طاقت آوردن است، گفته ميشود اقرنت لهذا البعير يعنى: طاقت اين شتر را داشتم، يعنى حريفش شدم.

معنى آيات:

آن گاه خداوند آنچه را كه قبلا بيان فرموده بود تأكيد نموده فرمود:

(وَ الَّذِي نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً) يعنى خدايى كه از آسمان باران فرستاده‏ (بِقَدَرٍ) يعنى بميزان نياز بشر، نه بيش از آن كه موجب فساد گردد و نه كمتر از آن كه زيانبخش باشد و سودى نرساند، و اين آيه دلالت دارد كه باران از طرف خداوند مقتدر و مختار مى‏بارد كه كم و زياد آن را به مقتضاى حكمت خود اندازه‏گيرى فرموده است.

(فَأَنْشَرْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً) يعنى: بوسيله اين باران سرزمينهاى مرده‏اى را كه از بى‏آبى خشك شده بودند با روياندن گياهان و درختان و بستانها و ميوه‏ها زنده ساختيم.

(كَذلِكَ تُخْرَجُونَ) يعنى: همانگونه كه گياهان از زمين خشك روئيدند شما نيز در روز قيامت از قبرهايتان برانگيخته خواهيد شد.

(وَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْواجَ كُلَّها) يعنى جفتهايى از حيوانات از نر و ماده، و بعضى گفته‏اند يعنى: خداوند شكلهاى گوناگون را از حيوانات و جمادات آفريد، از حيوان نر و ماده آفريد، و تر و خشك و چيزهاى ديگر[5].

و از حسن نقل شده است كه منظور از زوجها در اين آيه تابستان و زمستان و شب و روز و ماه و خورشيد، و آسمان و زمين، و بهشت و دوزخ است.

(وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْفُلْكِ وَ الْأَنْعامِ) يعنى خداوند براى شما كشتى و چهار پايان مقرر فرمود، سعيد بن جبير گفته است منظور از انعام شتر و گاو است، و بعضى هم گفته‏اند منظور تنها شتر است.

(ما تَرْكَبُونَ) يعنى: در دريا و خشكى بر آنها سوار شويد.

(لِتَسْتَوُوا عَلى‏ ظُهُورِهِ) سپس خداوند بيان فرمودند كه غرض از آفرينش اينها كه ياد شد آنست كه بر پشتشان سوار شويد، و ضمير در ظهوره بر ميگردد به ما (ثُمَّ تَذْكُرُوا نِعْمَةَ رَبِّكُمْ إِذَا اسْتَوَيْتُمْ عَلَيْهِ) تا نعمت پروردگار خويش را بياد آوريد و بر اين نعمت كه مسخر بودن مركب است شكر كنيد.

(وَ تَقُولُوا سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنا هذا) در حالى كه اعتراف به نعمتش داريد، و او را از شباهت داشتن بمخلوق منزه ميدانيد بگوئيد: منزه است خداوندى كه اين مركب را مسخر فرمان ما ساخته است كه ميتوانيم سوارش شويم.

(وَ ما كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ) در حالى كه ما حريف او نبوديم، و نمى‏توانستيم هماورد او باشيم.

(وَ إِنَّا إِلى‏ رَبِّنا لَمُنْقَلِبُونَ) يعنى و نيز بگوئيد كه ما در پايان عمرمان با مركب تابوت بسوى پروردگارمان بازگشت خواهيم نمود، قتاده گويد: خداوند در اين آيه به بندگانش تعليم فرموده است كه بهنگام سوار شدن بر مركب چه بگويند.

از ابن عمر روايت شده است كه رسول خدا (ص) هر گاه ميخواست بر شترش سوار شود و براى مسافرتى بيرون رود، سه بار تكبير ميگفت و ميفرمود:

«سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ، وَ إِنَّا إِلى‏ رَبِّنا لَمُنْقَلِبُونَ‏، اللّهم انا نسألك فى سفرنا هذا البر و التقوى، و العمل بما ترضى، الهم هون علينا سفرنا، و اطو عنّا بعده، الهم انت الصاحب فى السفر و الخليفة فى الاهل و المال، الهم انى اعوذ بك من و عشاء السفر، و كآبة المنقلب، و سوء المنظر فى الاهل و المال».

يعنى: «منزه است آن كس كه اين مركب را براى ما رام فرمود، در حالى كه ما حريف او نميشديم، ما بسوى پروردگار خود بازگشت خواهيم نمود، پروردگارا در اين سفر خود از تو درخواست نيكى و تقوى داريم، و اينكه آن گونه كه تو راضى هستى عمل كنيم، خداوندا سفر ما را بر ما آسان گردان، و دورى آن را بر ما آسان كن، خداوندا تو در سفر همراه منى، و پس از من جانشينم در ميان اهل و عيال و اموالم ميباشى، پروردگارا از سختى و ناهموارى راه، و از بازگشتى محزونانه بتو پناه ميبرم، و نيز از نگاه بد به اهل و مالم به تو پناه مى‏آورم».

و هر گاه كه از سفر باز ميگشت ميفرمود:«آئبون، تائبون لربنا حامدون»، يعنى بازگشتيم در حالى كه از درگاه خدا آمرزش خواسته حمد او را بجاى مى‏آوريم، اين روايت را مسلم در صحيح خود وارد كرده است.

عياشى به اسناد خود از حضرت صادق (ع) نقل ميكند كه فرمودند:

«ياد آورى نعمت الهى بدين طريق است كه بگويى‏

الحمد للَّه الذى هدانا للاسلام و علمنا القرآن و من علينا بمحمد صلى اللَّه عليه و آله و سلم‏[6].

و سپس بعد از اين بگويى:

«سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنا هذا …»

[7] سپس خداوند بياد آورى از كفارى كه قبلا ذكر شده پرداخته ميفرمايد (وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبادِهِ جُزْءاً) يعنى حكم كردند كه بعضى از بندگان خدا كه فرشتگان باشند فرزندان خدا هستند، و اينجا جعل بمعنى حكم است، و اينست معنى قول ابن عباس و مجاهد و حسن كه گفته‏اند: آنان گمان ميكردند كه فرشتگان دختران خدا هستند.

زجاج ميگويد: بعضى از اهل لغت شعرى سرورده‏اند و دلالت دارد بر اينكه كه جزء بمعنى اناث آمده است و آن شعر اينست:

«ان اجزأت حرّة يوما فلا عجب‏ قد تجزئ الحرّة المذكار احيانا[8]

و بعضى هم گفته‏اند معنى آيه اينست كه از ثروت بندگان براى خدا بهره‏اى پنداشته‏اند، كه از نوع آيه‏ «وَ جَعَلُوا لِلَّهِ مِمَّا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَ الْأَنْعامِ نَصِيباً» كه در آن مضاف حذف شده است- كه‏ مِنْ عِبادِهِ‏ يعنى من اموال عباده-.

(إِنَّ الْإِنْسانَ لَكَفُورٌ مُبِينٌ) يعنى: انسان منكر نعمتهاى خداوند ظاهر كننده كفران خويشتن است كه كفر خود را پنهان نميسازد.

سوره زخرف- آيات 16- 20

[سوره الزخرف (43): آيات 16 تا 20]

أَمِ اتَّخَذَ مِمَّا يَخْلُقُ بَناتٍ وَ أَصْفاكُمْ بِالْبَنِينَ (16) وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِما ضَرَبَ لِلرَّحْمنِ مَثَلاً ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ (17) أَ وَ مَنْ يُنَشَّؤُا فِي الْحِلْيَةِ وَ هُوَ فِي الْخِصامِ غَيْرُ مُبِينٍ (18) وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثاً أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْئَلُونَ (19) وَ قالُوا لَوْ شاءَ الرَّحْمنُ ما عَبَدْناهُمْ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاَّ يَخْرُصُونَ (20)

ترجمه آيات:

16- آيا خداوند از ميان مخلوقات براى خود دخترانى گرفته است، و بشما پسران داده است؟.

17- و هر گاه كسى از آنان را بشارت بدختر دهند كه براى خدا مثال ميزنند صورتش سياه گشته اندوهگين و خشمناك ميگردد.

18- آيا آنچه را كه در زر و زيور رشد ميكند، و در مبارزه نمايان نميگردد، سهم خدا ساختند؟.

19- اينان فرشتگان را كه بندگان خدا هستند دختران قرار مى دهند؟ آيا اينان بهنگام آفرينش فرشتگان حاضر بوده‏اند؟ گواهى ايشان را خواهند نوشت و بزودى در اين مورد بازجويى خواهند شد.

20- و گفتند اگر خدا ميخواست ما بتها را پرستش نميكرديم، ولى اينان در اين قسمت دانشى ندارند و جز خيالبافى چيزى نميدانند.

قرائت آيات:

اهل كوفه بجز ابى بكر «ينشّا» بضم ياء و فتح نون و تشديد شين خوانده‏اند ولى بقيه قراء «ينشأ» بفتح ياء و سكون نون و تخفيف شين خوانده‏اند.

اهل كوفه و ابو عمرو «عباد الرحمن» خوانده‏اند، ولى بقيه «عند الرحمن» خوانده‏اند.

اهل مدينه «أ أشهدو» خوانده‏اند بر وزن «افعلوا» بضم همزه و سكون شين در حالى كه قبل از اين همزه يك همزه استفهام مفتوح وجود دارد، و همزه دوم بدون آوردن الفى بين آن دو مخفف ميخوانند، ولى بعضى بين آن دو الفى داخل ميكنند، اما بقيه قراء «اشهدوا» بفتح الف و شين خوانده ‏اند.

دليل قرائت:

ابو على گويد گفته ميشود: «نشأت الصحابة و نشأ الغلام» و پس از آنكه اين فعل را با همزه نقل داديم متعدى بمفعول ميگردد، مانند «يُنْشِئُ السَّحابَ الثِّقالَ» و مثل‏ «ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ».

و كسى كه ينشّأ خوانده است مثل فرّح و افرح و عزّم و اعزم، و محل‏ من در «من ينشأ» منصوب است بر تقدير «اتخذوا له من ينشأ فى الحليه» كه بعنوان سرزنش نسبت به آنان گفته شده است كه چنين تهمت زده ‏اند» همانگونه كه در جاى ديگر فرموده است: «أَمْ لَهُ الْبَناتُ وَ لَكُمُ الْبَنُونَ؟».

دليل كسى كه «عباد الرحمن» خوانده است آيه‏ «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ» است و دليل كسى كه «عند الرحمن» خوانده است، آيه‏ «وَ مَنْ عِنْدَهُ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ لا يَسْتَحْسِرُونَ» است و نيز اين آيه: «إِنَّ الَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ لا يَسْتَكْبِرُونَ» علاوه بر اينكه اين قرائت دلالت دارد بر عظمت مقام فرشتگان و تقرب آنان به پيشگاه الهى (كه از «عند» فهميده ميشود) همانگونه كه در جاى ديگر فرموده است: «وَ لَا الْمَلائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ» البته اين قرب نزديكى با مسافت نيست.

و شهدت، دو قسم استعمال ميگردد:

1- شهود بمعنى حضور است.

2- بمعنى علم.

قسم اوّل كه بمعنى حضور است متعدى ميشود به مفعول به و دليلش اين نصف بيت است:

«و يوم شهدناه سليما و عامرا»

تقديرش چنين است شهدنا فيه سليما و از اين قبيل است قول اين شاعر كه ميگويد:

«شهدنا فما تلقى لنا من كتيبة يد الدهر الا جبرئيل امامها»

كه در اين شعر مفعول شهد حذف شده است كه تقدير در آن «شهدنا المعركه بوده كه اگر در اين قسم متعدى بهمزه شود دو مفعول خواهد گرفت مى‏گويى «شهد زيد المعركه، و اشهدته اياها» و از اين قبيل است‏ «ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» ولى شهدت كه بمعنى علمت است بر دو قسم استعمال خواهد شد:

1- آنكه قسم و سوگند باشد.

2- آنكه بمعنى غير قسم باشد.

استعمال شهد بمعنى سوگند همانگونه است كه علم اللَّه و يعلم اللَّه را در سوگند استعمال ميكنند مى‏گويى: «علم اللَّه لأفعلنّ» كه عينا مانند قسم با آن رفتار ميشود و سيبويه در اين مورد شعرى انشا كرده است:

«و لقد علمت لتأتين منيتى‏ ان المنايا لا تطيش سهامها»

يعنى: «من بخوبى ميدانستم كه مرگم فرا ميرسد، براستى كه تيرهاى مرگ به خطا نخواهد رفت و نقل نموده است كه زفر اين عقيده را داشته است كه اگر بگويد: «اشهد باللَّه» اين جمله سوگند است، ولى اگر بگويد «اشهد» و باللَّه نگويد آن را قسم نميداند.

محمد شيبانى گفته است «اشهد» بتنهايى بى‏آنكه باللَّه دنبالش بيايد مانند اشهد است كه متصل به «باللَّه» باشد و آنهم قسم است، و براى ادعاى خود استدلال كرده است به اين آيه: «قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ‏ … وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ اتَّخَذُوا أَيْمانَهُمْ جُنَّةً» كه در اين آيه‏ «قالُوا نَشْهَدُ» را سوگند دانسته است با اينكه همراه «با اللَّه» نبوده است.

اما «شهدت» كه منظور از آن «علمت» است، و منظور از آن «حضرت» نيست نوعى مخصوص از علم است، زيرا هر شهادت و گواه بودنى علم است ولى اينطور نيست كه هر علمى هم شهادت باشد، دليل بر اينكه شهادت نوعى مخصوص از علم است اينكه اگر كسى در مقام شهادت در پيشگاه قاضى بگويد: «اعلم ان لزيد على عمرو عشرة» يعنى: «من ميدانم كه زيد ده تومان از عمر و طلب دارد» قاضى با اين شهادت حكم صادر نميكند مگر آن گاه كه‏ گواه بگويد: «اشهد ان …» بنا بر اين شهادت مثل يقين است در اينكه نوع مخصوصى است از علم، و هر علمى يقين نيست، گرچه هر يقينى علم است، بنا بر اينكه هنگامى كه گواه در پيشگاه قاضى ميگويد: «اى حاكم من گواهى ميدهم كه مطلب چنين است» با اين معنى است كه من اين مطلب را طورى به آن علم دارم كه گويا در نظرم حاضر و مجسم است، و كاملا از آن آگاه هستم و هيچ شك و ترديدى در آن نداشته برايم روشن است، و تمامى معلومات به اين حد نيست، و لذا است كه پاره‏اى از معلومات احتياج به توقف و استدلال دارد و اما جمله «اشهدوا خلقهم» اين شهادت از شهادت بمعنى حضور است مثل اينكه بخاطر آن سرزنش ميشوند كه چيزى گفتند كه حضور نداشتند در حالى كه آن چيز از مطالبى است كه مى‏بايست با مشاهده و حضور به آن علم پيدا ميكردند، و هر كس بگويد: «اشهدوا خلقهم» باين معنى است كه آيا بهنگام آفرينش خود حضور داشتند؟ و چون فعل متعدى بدو مفعول است هنگامى كه مجهول شد يك مفعول خود را از دست ميدهد، و فعل متعدّى بيك مفعول ميگردد، و اين قرائت را اين آيه تقويت ميكند «ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ».

و اما اين جمله: «إِنِّي أُشْهِدُ اللَّهَ» وَ «اشْهَدُوا أَنِّي بَرِي‏ءٌ» كه مفعول اول از آن حذف شده است‏[9] همانگونه كه در اين مثال حذف شده: «ضربنى و ضربت» و اين مثال منقول است از «شهد بكذا» الا اينكه از ان و ان حرف جر معمولا حذف ميشود.

معنى آيات:

آن گاه خداوند گفتار آنان را انكار نموده ميفرمايد:

(أَمِ) و اين ام براى استفهام انكارى و سرزنش آمده است كه بمعنى بل است.

(اتَّخَذَ مِمَّا يَخْلُقُ بَناتٍ؟) يعنى آيا پروردگارتان براى خويش دخترانى گرفته است؟.

(وَ أَصْفاكُمْ بِالْبَنِينَ؟) و پسران را مخصوص شما ساخته است؟، و اين آيه مانند آيه ديگرى است كه ميفرمايد: «أَ فَأَصْفاكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنِينَ؟»[10] سپس دوباره با استدلال عليه آنان پرداخته ميفرمايد:

(وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِما ضَرَبَ لِلرَّحْمنِ مَثَلًا) يعنى: هر گاه بيكى از آنان بشارت دهند بدخترى كه آن را شبيه خداوند قرار داده‏اند، زيرا فرزند هر چيزى شبه او و جنس او است، پس يعنى هر گاه بيك نفر از آنان بشارت دهند كه دخترى برايش متولد شده است.

(ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ) از اندوه اين خبر صورتش سياه ميشد در حالى كه سخت غمگين و خشمناك بود، سپس خداوند آنان را بخاطر اين افتراء آنان را مورد نكوهش قرار داده ميفرمايد:

(أَ وَ مَنْ يُنَشَّؤُا فِي الْحِلْيَةِ وَ هُوَ فِي الْخِصامِ غَيْرُ مُبِينٍ؟) يعنى آيا كسى را كه در زر و زيور زنانه رشد ميكند، يعنى دختران را براى خدا قرار ميدهند، در حالى كه زنان قدرت گفتگو و بحث را ندارند؟.

از ابن زيد است كه يعنى: آيا بتهايى را كه در زر و زيور رشد ميكنند، و نميتوانند دليلى براى خود بيان كنند ميپرستيد؟ زيرا بت پرستان بتهاى خود را با زر و زيور مى‏آراستند.

و اينكه گفته است‏ «هُوَ فِي الْخِصامِ» با اينكه ضمير به دختر بر ميگردد و نفرموده است: «هى فى الخصام» براى اينكه ضمير هو را بلفظ من برگردانده است‏ (وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثاً) فرشتگان را كه بندگان خدايند از جنس اناث پنداشتند زيرا گمان ميكردند كه دختران خدايند.

(أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ؟) اين قسمت رد بر پندار غلط آنان است، يعنى:

آيا آنان بهنگام آفرينش فرشتگان حاضر بودند كه دانستند دختر هستند، و اين آيه مثل آيه مشابهى است كه در آن ميفرمايد: «أَمْ خَلَقْنَا الْمَلائِكَةَ إِناثاً وَ هُمْ شاهِدُونَ»[11].

(سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْئَلُونَ) بزودى شهادتشان نوشته خواهد شد در روز قيامت پيرامون آن باز پرسى خواهند شد[12].

(وَ قالُوا لَوْ شاءَ الرَّحْمنُ ما عَبَدْناهُمْ) و نيز گفتند: اگر خدا ميخواست ما بتها را عبادت نكنيم، ما نميتوانستيم بتان را بپرستيم بنا بر اين با خواست خدا بتان را ميپرستيم.

(ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ) اينان بصحت آنچه ميگويند علم ندارند، و اين اشاره است بر بطلان گفتارشان زيرا گفتار آنان از روى دليل و دانش صادر نشده است.

(إِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ) يعنى: اينان دروغگويانى بيش نيستند.

ابو حامد گويد خداوند آنان را تكذيب ميفرمايد بدان جهت كه اولا انكار توحيد ميكنند، علاوه بر آن نسبت فرزند بخدا ميدهند، و با نسبت كفر به مشيت الهى ظلمى بزرگ نموده‏اند.

سوره زخرف- آيات 21- 25

[سوره الزخرف (43): آيات 21 تا 25]

أَمْ آتَيْناهُمْ كِتاباً مِنْ قَبْلِهِ فَهُمْ بِهِ مُسْتَمْسِكُونَ (21) بَلْ قالُوا إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى‏ أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلى‏ آثارِهِمْ مُهْتَدُونَ (22) وَ كَذلِكَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلاَّ قالَ مُتْرَفُوها إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى‏ أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلى‏ آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ (23) قالَ أَ وَ لَوْ جِئْتُكُمْ بِأَهْدى‏ مِمَّا وَجَدْتُمْ عَلَيْهِ آباءَكُمْ قالُوا إِنَّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ (24) فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ (25)

ترجمه آيات:

21- در اين باره پيش از اين بر آنان كتابى نازل نموده‏ايم كه به آن چنگ زنند.

22- بلكه گفتند: ما پدران خود را بر آئينى يافتيم، و به دنبال آنان رهسپاريم.

23- بدين ترتيب پيش از تو هيچ بيم دهنده‏اى را بهيچ ديارى نفرستاديم، مگر آنكه ثروتمندانش ميگفتند: ما پدران خويش را بر راه و روشى يافته‏ايم، ما نيز از روش آنان پيروى ميكنيم.

24- گفت هر چند من آئينى بهتر از آنچه كه پدران خود را بر آن ديده‏ايد برايتان بياورم؟ گفتند: ما نسبت به آنچه كه شما را براى رسالت آن فرستاده‏اند كافر هستيم.

25- سپس از آنان انتقام گرفتيم، ببين عاقبت تكذيب كنندگان چگونه خواهد بود؟.

قرائت آيات:

ابن عامر و حفص خوانده‏اند: «قال: اولو» اما بقيّه: «قل اولو».

ابو جعفر «جئناكم» و بقيّه «جئتكم» خوانده‏اند.

دليل قرائت:

ابو على گويد: هر كس «قال» خوانده است يعنى: «قال لهم النذير او لو جئتكم» و هر كس «قل» خوانده است معنى حكايت از چيزى است كه بر نذير وحى شده است مثل آنكه بگويد: «اوحينا اليه فقلنا له قل لهم: اولو جئتكم باهدى من ذلك».

معنى آيات:

پس از آنكه خداوند از دروغپردازى كسانى كه پرستش بتان را به مشيت خدا نسبت دادند، و براى خدا دخترانى از فرشتگان پنداشتند ياد كرده فرمود:

(أَمْ آتَيْناهُمْ كِتاباً) و اين استفهام استفهام تقريرى است كه ميخواهد از آنان نسبت بگناهانشان اقرار بگيرد، و تقديرش اينست: «أ هذا الذى ذكروه شى‏ء تخرصوه و افتعلوه ام آتيناهم كتابا» يعنى: «آيا اينكه ميگويند چيزى‏ است كه دروغپردازى كرده‏اند و ساخته‏اند يا آنكه واقعا به آنان كتابى داده‏ايم؟».

(مِنْ قَبْلِهِ فَهُمْ بِهِ مُسْتَمْسِكُونَ) يعنى به آن كتاب چنگ زده‏اند؟ حال نميتوانند ادعاء كنند كه خداوند در اين باره كتابى نازل ساخته است، معلوم ميشود كه سخن جزء دروغپردازيهاى آنان بوده است.

و حرف «ام» در آيه دلالت ميكند بر حذف حرف استفهامى كه معادل او بوده است.

سپس خداوند اعلان ميدهد كه اينان در گمراهى خود از پدرانشان پيروى نموده‏اند و ميفرمايد: اينطور نيست بلكه.

(بَلْ قالُوا: إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى‏ أُمَّةٍ) يعنى گويند: ما پدران خود را بر آئين و راه روشى يافتيم، و اين معنى از ابن عباس و مجاهد و قتاده و سدى نقل شده است.

و از جبائى نقل شده است كه يعنى: «على جماعة» يعنى: آنان را متحد و متفق يافتيم و همگى بر اين راه و روش كنونى ما بودند.

(وَ إِنَّا عَلى‏ آثارِهِمْ مُهْتَدُونَ) يعنى: ما از راه راستى كه آنان داشته اند پيروى ميكنيم، و سپس ميفرمايد:

(وَ كَذلِكَ) يعنى اى محمد همانگونه كه اينان گفتند، و كفر خود را به پيروى از پدرانشان حواله دادند.

(ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلَّا قالَ مُتْرَفُوها: إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى‏ أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلى‏ آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ) يعنى: هيچ رسول و بيم دهنده‏اى را پيش از تو نفرستاديم مگر آنكه ثروتمندانشان كه از نعمت ما برخوردار بودند خوشگذرانى را بر استدلال ترجيح ميدادند، و اينان كه از طبقه رؤساء بودند ميگفتند ما پدران خود را بر اين راه و روش يافتيم، و از آنان پيروى مى كنيم، و با آنان مخالفت نمى‏نمائيم، و همگى روش خود را تقليد از پدران معرفى ميكردند، بدون آنكه بدليل و برهانى تمسك كنند، و اين منطق منطقى است بسيار غلط، زيرا لازمه اين منطق آنست كه در يك چيز و در ضد آن هر دو باشد، چون هر دسته‏اى از مردم از پدران خود پيروى ميكنند، و هر كدام معتقدند كه ديگرى راهش باطل است، و بدون شك اين منطق غلط است، بنا بر اين ناگزيرند كه به استدلال و حجتهاى عقلى يا سمعى بازگشت كنند سپس خطاب به پيامبر نذير ميفرمايد:

(قالَ: أَ وَ لَوْ جِئْتُكُمْ بِأَهْدى‏ مِمَّا وَجَدْتُمْ عَلَيْهِ آباءَكُمْ) يعنى: اى محمد، به آنان بگو حتى اگر راه و روشى بهتر از آئين پدرانتان براى شما بياورم شما سخن مرا نخواهيد پذيرفت و ميخواهيد هم چنان به پيروى از آئين غلط پدرانتان ادامه دهيد.

در اين بيان ظرافت و دقت بسيار زيادى در دعوت بسوى حق بكار رفته است، و خلاصه اين بيان اينست كه اگر فرض كنيم كه راه و روش پدرانتان حق و درست باشد، و آنچه را كه من براى شما آورده‏ام بهتر و درست‏تر باشد لازم است كه از راه و روش من پيروى كنيد، و سپس خبر داده است كه اينان از پذيرفتن آئين بهتر و درست‏ترش سرباز زده‏اند.

(قالُوا: إِنَّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ) يعنى: گفتند: اى پيامبران ما رسالت شما را نخواهيم پذيرفت، آن گاه خداوند اشاره به مجازاتشان كرده ميفرمايد (فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ) يعنى: آنان را به انتقام كفران و ناسپاسي هايشان‏ به هلاكت رسانيديم، و در عقوبتشان عجله نموديم.

(فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ) بنگريد و عبرت گيريد كه عاقبت كار تكذيب كنندگان پيامبران چگونه است؟

و در اين آيه اشاره شده است كه سر انجام نيكو در انحصار طرفداران حق و تصديق كنندگان رسولان الهى است.

 

سوره زخرف- آيات 26- 30

[سوره الزخرف (43): آيات 26 تا 30]

وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنِي بَراءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ (26) إِلاَّ الَّذِي فَطَرَنِي فَإِنَّهُ سَيَهْدِينِ (27) وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (28) بَلْ مَتَّعْتُ هؤُلاءِ وَ آباءَهُمْ حَتَّى جاءَهُمُ الْحَقُّ وَ رَسُولٌ مُبِينٌ (29) وَ لَمَّا جاءَهُمُ الْحَقُّ قالُوا هذا سِحْرٌ وَ إِنَّا بِهِ كافِرُونَ (30)

ترجمه آيات:

26- و هنگامى كه ابراهيم به پدرش و قومش گفت: من از آنچه شما ميپرستيد بيزارم.

27- مگر از پرستش خدايى كه مرا آفريده است كه براستى او همين زوديها مرا هدايت خواهد كرد.

28- و امامت را در نسل ابراهيم مقامى ثابت قرار داد، تا بازگشت نمايند 29- بلكه (اينان را عذاب نكردم) و خودشان و پدرانشان را از نعمتها برخوردار ساختم، تا آنكه حق و پيامبرى روشنگر بسويشان آمد.

30- و هنگامى كه حق به ايشان روى آورد گفتند: اين سحرى است، و ما نسبت به آن كافر هستيم.

 

لغات آيات:

عرب ميگويند: «انا براء منك، و نحن براء منك» و مذكر و مؤنث و تثنيه و جمع در آن يكسان است، و معنى آنست كه «من از تو بيزارى دارم» همانگونه كه گفته‏اند: «رجل عدل» و «قوم عدل» يعنى فردى يا كسانى كه عدالت دارند

معنى آيات:

(وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ) يعنى هنگامى كه ابراهيم مردم را ديد كه بپرستش بتها و ستارگان ميپردازند به آنان گفت:

(إِنَّنِي بَراءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ) من از آنچه ميپرستيد بيزار هستم، و سپس آفريدگار خود را از جمله معبودهاى آنان استثناء كرده گفت:

(إِلَّا الَّذِي فَطَرَنِي) يعنى: بغير از خدايى مرا آفريده و ابتداء بوجود آورده است، و تقديرش اينست: «الا من الذى فطرنى».

قتاده گويد: قوم ابراهيم (ع) ميگفتند: خداوند پروردگار ماست و در عين حال بتان را نيز ميپرستيدند.

(فَإِنَّهُ سَيَهْدِينِ) كه خدايم با لطف خويش مرا بسوى راه بهشت هدايت خواهد فرمود، بعضى گفته‏اند: يعنى: بزودى مرا با ادله‏اى كه برايم بيان ميكند بسوى حق هدايت ميفرمايد، و در اين آيه بيان شده است كه ابراهيم چه اندازه بخداوند اعتماد داشته، و نيز قوم خود را بدينوسيله دعوت ميكرده است كه از درگاه الهى درخواست هدايت كنند.

(وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ)[13] يعنى كلمه توحيد را كه عبارت است‏ از: «لا اله الا اللَّه» كلمه‏ اى جاودان در نسل ابراهيم قرار داد، كه هميشه در نسل او باقى ماند، و هم چنان در نسل او كسانى كه قائل به توحيد باشند وجود داشته باشد، و اين معنى از قتاده و مجاهد و سدى است.

بعضى گفته‏اند اين كلمه باقيه‏اى كه ابراهيم آن را گفته است عبارتست از بيزارى از شرك، كه پس از او در نسلش باقى مانده است.

از حضرت صادق (ع) است كه اين كلمه باقيه امامت است كه در نسل او باقى مانده است.

و در مورد بازماندگانش «عقبه» اختلاف شده است كه چه كسانى هستند از ابن عباس‏[14] و مجاهد روايت شده است كه نسل او و فرزندانش هستند.

و حسن گفته است منظور از «عقبه» فرزندان او ميباشد تا روز قيامت.

و از سدى نقل شده است كه «عقبه» آل محمد (ص) هستند.

(لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ)[15] يعنى: تا آنان توبه كنند، و از بت پرستى خود باز گردند و بپدرشان ابراهيم (ع) در اقرار به يگانگى اقتداء كنند، همانگونه‏ كه كافران به پدرانشان اقتداء نموده‏اند، اين معنى از فراء و حسن نقل شده است.

و بعضى گفته ‏اند: يعنى تا آنان از راه و روشى كه دارند بسوى پرستش خداى بزرگ بازگشت كنند، آن گاه خداوند از نعمتهايى كه بقريش داده ياد كرده ميفرمايد:

(بَلْ مَتَّعْتُ هؤُلاءِ وَ آباءَهُمْ) يعنى: مشركين را با ثروتهايى كه به آنان دادم، و نعمتهاى فراوان بهره‏مند ساختم، و در مكافات كفرشان عجله ننمودم‏ (حَتَّى جاءَهُمُ الْحَقُّ) سدى گفته است حق در اينجا بمعنى قرآن است و بعضى گفته‏اند منظور از آن آياتى است كه دلالت بر راست بودن دعوت پيامبر ميكند.

(وَ رَسُولٌ مُبِينٌ) يعنى: پيامبرى روشنگر كه حق را بيان ميكند و آن پيامبر حضرت محمد صلى اللَّه عليه و آله است.

(وَ لَمَّا جاءَهُمُ الْحَقُّ) يعنى: پس از آنكه قرآن برايشان آمد.

(قالُوا هذا سِحْرٌ) گفتند: اين جادو است، و نوعى نيرنگ مخفى و باطل را بصورت حق جلوه دادن.

(وَ إِنَّا بِهِ كافِرُونَ) و چون اين كتاب از سوى خدا است ما نسبت به آن كفر ميورزيم.

نظم آيات:

وجه ارتباط داستان حضرت ابراهيم (ع) با آيات قبلى اين بود پس از آنكه خداوند تقليدهاى كوركورانه را مذمت كرد، و پيروى از حق و دليل‏ را واجب شمرد، بدنبال آن از حضرت ابراهيم (ع) ياد كرد كه از دليل و برهان پيروى نموده است.

بعضى گفته‏اند پس از آنكه خداوند از تقليد مذمت فرمود، و يادآورى كرد كه كفار جز تقليد راهى در پيش نگرفتند، اشاره ميكند كه تقليد ابراهيم براى آنان زيرا آنان از فرزندان ابراهيم هستند، و ادعا ميكنند كه بطريقه او هستند، و متصل شده است جمله‏ «بَلْ مَتَّعْتُ هؤُلاءِ وَ آباءَهُمْ» به آنچه كه قبلا اشاره شد از يادآورى اعراض آنان از دليل و برهان، و اعتماد بر تقليد، و لذا خداوند بيان ميفرمايد كه اينان بدست خود گرفتار شده اند، و هيچ بهانه‏اى ندارند، زيرا به آنان مهلت داده شد و نعمتهايى به آنان داديم، و سپس قرآن براى آنان آمد و پند نپذيرفتند.

 

سوره زخرف- آيات 31- 35

[سوره الزخرف (43): آيات 31 تا 35]

وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى‏ رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ (31) أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ (32) وَ لَوْ لا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعارِجَ عَلَيْها يَظْهَرُونَ (33) وَ لِبُيُوتِهِمْ أَبْواباً وَ سُرُراً عَلَيْها يَتَّكِؤُنَ (34) وَ زُخْرُفاً وَ إِنْ كُلُّ ذلِكَ لَمَّا مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقِينَ (35)

 

ترجمه آيات:

31- چرا اين قرآن بر مردى عظيم از اين دو قريه نازل نگشت؟.

32- مگر آنان رحمت پروردگارت را تقسيم ميكنند؟ اين ما هستيم كه در زندگى دنيا معيشت آنان را ميانشان تقسيم كرديم، و عده‏اى را درجاتى بالاتر از برخى بالا برديم تا جمعى ديگران را بكار گيرند، ولى رحمت پروردگارت از اموالى كه اينان جمع ميكنند بهتر است.

33- اگر ترس آن نبود كه مردم همگى بكفر گرايند، آنان كه كافر بخدايند سقفهاى خانه‏هايشان را از نقره قرار ميداديم، كه با پله‏هايى از نقره روى بام خود روند.

34- و نيز براى خانه‏هايشان درهايى (از نقره) و تختهايى كه بر آن تكيه كنند قرار ميداديم.

35- و طلا قرار ميداديم، و همه اينها وسائل زندگى دنيا است، اما زندگى سراى ديگر نزد پروردگارت از آن افراد با تقوى است.

 

قرائت آيات:

ابن كثير و ابو عمرو و ابو جعفر «سقفا» بفتح سين، و بقيه «سقفا» بضم سين و قاف خوانده‏اند.

و عاصم و حمزه «و ان كل ذلك لمّا» بتشديد ميم و بقيه «لما» بتخفيف ميم خوانده‏ اند.

 

دليل قرائت:

ابو على گويد: سقف جمع سقف است مثل رهن و رهن، و گاهى مخفّف ميشود و گفته ميشود رهن، و فعل در جميع لغات مخفف ميگردد، و سقف مفرد است ولى دلالت بر جمع ميكند، زيرا با جمله لبيوتهم مى‏فهميم هر خانه ‏اى داراى سقف است.

و هر كس «لما» را تشديد بدهد «ان» از نظرش بمنزله ماء نافيه است بنا بر اين معنى چنين ميشود: «ما كل ذلك الا متاع الحياة الدنيا» و لما بمعنى الا خواهد شد، سيبويه نقل ميكند: «نشدتك اللَّه لما فعلت» و آن را حمل بر الا كرده است، و اين دلالت دارد بر فساد قول كسى كه گفته است‏ كه‏ «وَ إِنْ كُلٌّ لَمَّا جَمِيعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ» به اين معنى است «لمن هو جميع لدينا حاضرون» و گمان كرده‏اند كه ان حرف نفى است به اين معنى: «و ما ذلك الا متاع الحياة الدنيا».

و هر كس «لما» را بتخفيف خوانده است ان در «ان كل» را مخفّفه از مثقّله ميداند، و لام در آن لامى كه بمنظور فرق بين نفى و ايجاب وارد ميشود، مانند آنكه مى‏گويى: «هبلتك امك ان قتلت لفارسا».

و هر كس به اين ان عمل نصب داده بگويد: «ان زيدا لمنطلق» از اين لام بى‏نياز خواهد شد، زيرا ان نافيه در ما بعد خود هيچگاه اسمى را نصب نميدهد، و اشتباه نميشود، و «ما» در آن زائد است، و معنى مى شود: «ان كل ذلك لمتاع الحياة الدنيا».

 

لغات آيات:

معارج- بمعنى پله است كه واحد آن معرج است، و عروج به معنى صعود و بالا رفتن است.

و ظهر عليه- هنگامى گويند كه از چيزى بالا روند نابغه جعدى گويد:

«بلغنا السماء مجدنا و جدودنا و انا لزجو فوق ذلك مظهرا»[1]

. سرر- جمع سرير است كه گاهى هم اسرّه جمع بسته ميشود.

زخرف- عبارتست از كمال حسن چيزى، و روى همين حساب است كه‏ طلا را زخرف گفته‏اند، و گفته ميشود: زخرفه در صورتى كه چيزى را نيكو سازند و زينت بخشند، و بهمين مناسبت است كه به نقاشيها و تصويرها نيز زخرف گفته‏ اند.

و در حديث است كه پيامبر خدا (ص) وارد خانه كعبه نشد تا آنكه دستور داد و نقش‏ها و تصويرهاى آن را برچيدند.

 

معنى آيات:

(وَ قالُوا) يعنى: اين كافران گفتند:

(لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى‏ رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ) منظور كفّار از اين دو قريه مكه و طائف است، و تقدير آيه چنين است: «على رجل من القريتين اى من احدى القريتين» كه مضاف حذف شده است، و منظورشان از اين مردان بزرگ از اين دو قريه وليد بن مغيره از مكه و ابا مسعود عروة بن مسعود ثقفى از طائف ميباشد، بنقل قتاده، ولى مجاهد ميگويد: منظور عتبة بن ابى ربيعه است از مكه، و ابن عبد يا ليل است از طائف، و ابن عباس گفته است: منظور وليد بن مغيره است از مكه، و حبيب بن عمر ثقفى از طائف.

و علت اينكه كفّار اين حرف را زدند اين بود كه اين دو مرد از ثروتمندان بزرگ قومشان بودند، و خيال ميكردند كسى كه داراى عظمت مادى و ثروت و قدرت باشد سزاوارتر است، به نبوّت و رسالت، و لذا خداوند بزرگ در پاسخ اين پندار غلط كافران فرمود:

(أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ) يعنى: آيا اين كافران ميخواهند رحمت پروردگارت را كه نبوّت است ميان مردم تقسيم كنند؟ و بيان ميكند تنها خداوند است كه نبوّت را ميان افراد قسمت ميكند، و بقول مقاتل يعنى: آيا كليدهاى‏ رسالت و نبوّت دست آنان است كه هر جا بخواهند نبوّت را قرار دهند؟ سپس ميفرمايد:

(نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا) يعنى: روزى آنان را ما بر طبق مصالح بندگان خود ميان آنان تقسيم كرده‏ايم، و كسى حق اظهار نظر در اين باره ندارد، و همانگونه كه در روزى برخى را بر ديگرى برترى داده ايم، همچنين هر كس را كه خواسته‏ايم براى رسالت برگزيده‏ايم.

(وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ) يعنى: اين ما هستيم كه بعضى را فقير و برخى را بى‏نياز ميسازيم، و لذا مى‏بينى كه برخى از افراد بى‏سر و زبان داراى ثروت بسيارى هستند، بر عكس بر برخى از افراد سر و زبان‏دار هستند كه در فقر و فلاكت بسر ميبرند، و اين قسمت را كه نسبت به امر رسالت و نبوّت بسيار كوچكتر است به بندگان خود نسپرده‏ايم، بلكه آن را طبق حكمت و مصلحت انجام ميدهيم، چگونه ميشود اختيار نبوّت را با عظمت و اهميتى كه دارد بدست بندگان ميدهيم.

(لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا) يعنى: علت اختلاف طبقات مردم در روزى كه برخى كمتر و برخى بيشتر دارند علاوه بر مصالح بسيارى كه دارد اينست كه برخى ديگران را براى تأمين نيازمنديهاى اجتماع بكار گيرند، و آنان را استخدام كنند، و از كار يكديگر بهرمند گردند، و از اين راه امور عالم تنظيم خواهد يافت.

و از قتاده و ضحاك نقل شده است كه يعنى: تا بعضى ديگران را برده خويش ساخته مالك آنان گردند.

(وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ) يعنى رحمت پروردگارت و نعمتش‏ از ثواب و بهشت از آنچه كه از اين دنياى پست اينان جمع ميكنند بهتر است از ابن عباس نقل شده است: يعنى: نبوت براى تو بهتر است از ثروتى كه كافران در دنيا جمع ميكنند[2].

سپس خداوند خبر ميدهد كه دنيا از نظر او پست و بى‏ارزش بوده و ميفرمايد (وَ لَوْ لا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً) از ابن عباس‏[3] و حسن و قتاده و سدى نقل شده است يعنى: اگر نبود كه مردم همگى بر كفر اجتماع مينمودند، و همگى در كفر پيرو دين واحدى ميگشتند، زيرا كه همه علاقه بدنيا دارند و بر دنيا حريص ميباشند …

و از ابن زيد است كه يعنى: اگر نبود كه مردم همگى اجتماع بر دنيا مى كردند و از دين رو گردان ميشدند.

(لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ) «لبيوتهم» بدل است از «لِمَنْ يَكْفُرُ» و معنى اينست: «و جعلنا لبيوت من يكفر بالرحمن سقفا من فضة» بنا بر اين وقتى سقف منزلشان از نقره ميبود ديوار منزلشان هم از نقره ميشد.

بعضى گفته‏اند لام دوم بمعنى «على» است مثل آنكه گفته باشد: «لجعلنا لمن يكفر بالرحمن على بيوتهم سقفا من فضة».

و مجاهد گفته است: آنچه كه از آسمان باشد به آن «سقف» بفتح گفته ميشود، و از قسم اول است اين آيه: «وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً»[4].

(وَ مَعارِجَ عَلَيْها يَظْهَرُونَ) يعنى: براى اين سقف پله‏ها و نردبانهايى از نقره قرار ميداديم كه بوسيله آن بالاى بام روند.

(وَ لِبُيُوتِهِمْ أَبْواباً وَ سُرُراً عَلَيْها يَتَّكِؤُنَ) يعنى: براى منزل كافران درهايى از نقره و تختهايى از نقره قرار ميداديم كه بر آن تكيه نمايند.

(وَ زُخْرُفاً) يعنى: طلا، از ابن عباس و ضحاك و قتاده است كه زخرفا منصوب است بوسيله فعلى مقدر يعنى: «و جعلنا لهم مع ذلك ذهبا».

حسن گفته است زخرفا بمعنى نقش و نگار است.

و ابن زيد گفته است زخرف فرش و اثاثيه خانه را گويند.

معنى آيه چنين است كه چون دنيا از نظر خداوند بسيار پست و بى ارزش است بكافران تمام خواسته‏هايشان را ميداديم، ولى اين كار را نكرده است براى آنكه داراى مفاسدى بود[5].

آن گاه خداوند خبر ميدهد كه تمام اين نعمتها در دنيا مورد بهره بردارى است:

(وَ إِنْ كُلُّ ذلِكَ لَمَّا مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا) كه بيانش گذشت.

(وَ الْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقِينَ) يعنى: بهشت جاودان سراى آخرت در بارگاه الهى مخصوص افراد با تقوى است.

حسن گويد: بخدا كه دنيا بيشتر اهل خود را فريب داده است با اينكه خداوند اين كار را نكرده است، و اگر اين عمل را انجام ميداد چه ميشد؟

اين آيات دلالت بر لطف الهى دارد، و ميرساند كه خداوند هيچ نوع مفسده‏اى انجام نميدهد، و كارى نميكند كه موجب كافر شدن مردم شود، بنا بر اين خدايى كه كارى انجام نميدهد كه موجب گمراهى و كفر مردم شود بطريق اولى خودش فاعل كفر و عصيان نخواهد بود[6].

سوره زخرف- آيات 36- 40

[سوره الزخرف (43): آيات 36 تا 40]

وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ (36) وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ (37) حَتَّى إِذا جاءَنا قالَ يا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ (38) وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِي الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ (39) أَ فَأَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ أَوْ تَهْدِي الْعُمْيَ وَ مَنْ كانَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (40)

 

ترجمه آيات:

36- هر كس خدا را از ياد برد شيطانى بر او گماريم كه هميشه قرين او باشد.

37- شيطانهايى كه قرينشان گشته‏اند هميشه آنان را از راه حق باز ميدارند، و خيال ميكنند كه راه حق را يافته‏اند.

38- و چون در قيامت پيش ما آيد بشيطان خود گويد: اى كاش ميان و تو باندازه شرق و غرب فاصله بود كه بد رفيقى بودى.

39- اما امروز به هيچ وجه پشيمانى بحال شما سود ندارد، زيرا بر خود ستم كرديد، و اينك در عذاب شريك يكديگر هستيد.

40- آيا تو ميتوانى در گوش كران سخنى فروكنى، يا آنكه كور دلان و آنان را كه در گمراهى آشكارى هستند هدايت نمايى؟.

 

قرائت آيات:

نقيض- عاصم در روايت حماد و يعقوب «يقيض» با ياء خوانده، و بقيّه «نقيض» با نون قرائت كرده‏اند.

جاءنا- اهل عراق غير از ابى بكر «حتى اذا جاءنا» با صيغه مفرد خوانده‏اند، ولى بقيّه «جاءانا» با صيغه تثنيه خوانده‏اند.

 

دليل قرائت:

هر كس «يقيض» با ياء خوانده است ضمير آن را به «الرحمن» بر ميگرداند و هر كس نقيض با نون خوانده است معنى همان است، ولى در اين قرائت خداوند سبحان با نون تعظيم از خود خبر داده است.

و هر كس «جاءانا» با صيغه تثنيه خوانده است منظور از آن كافر و شيطانى است كه رفيقش بوده است، و هر كس «جاءنا» مفرد خوانده است منظور از آمدن همان كافر است، زيرا در دنيا با صيغه مفرد مورد خطاب قرار گرفته است، و با ارسال رسول بسويش بر او حجت اقامه شده است، و اكتفاء شده است به صيغه مفرد و تثنيه آورده نشده است همانگونه كه در جاى ديگر ميفرمايد:

«لَيُنْبَذَنَّ فِي الْحُطَمَةِ[7]» كه منظور آنست كه خودش و مالش در آتش خواهند افتاد[8].

لغات آيات:

يعش- عشو در اصل بمعنى نگاه كردن با چشم ضعيف است، گفته مى شود عشى يعشوا عشوا و عشّوا هنگامى كه چشمش ضعيف گردد، و نور خود را از دست دهد، گويا كه روى چشمش پرده‏اى افتاده است، اعشى گويد:

«متى تأته تعشو الى ضوء ناره‏ تجد خير نار عندها خير موقد»

و هنگامى كه چشم كسى از بين رود گفته ميشود عشى يعشى عشاؤ الرجل اعشى.

و در قرائت نادرى خوانده شده است «و من يعش» بفتح شين كه معنايش «يعم» است يعنى: «هر كس كور شود».

و گفته ميشود «عشى الى النار» هنگامى كه كسى بسوى آتش رود، و آهنگ آن نمايد، و «عشى عنها» گفته ميشود در موردى كه انسان از چيزى روگردان شده آهنگ چيز ديگرى كند، مثل اينكه گويند: «مال اليه» و «مال عنه».

نقيض- تقييض عبارتست از آمادگى و گسيل يافتن، ازهرى گويد:

«قيض اللَّه فلانا: جاء به» يعنى آورد او را.

 

معنى آيات:

پس از آنكه ياد متّقين گذشت بدنبال آن از وعده‏هاى عذاب براى كسانى كه صفاتى ضدّ متّقين دارند ياد كرده ميفرمايد:

(وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ) قتاده و سدى گفته‏اند يعنى: كسى كه از ياد خدا روگردان شود.

ابن عباس و ابن زيد گفته‏اند: «و من يعم عنه» يعنى كسى كه از ديدن ذكر خدا «قرآن» كور شود[9].

جبائى گويد: اينكه خداوند كافران را بكوران تشبيه فرموده است بخاطر آنست كه حق را نمى‏بينند.

ذكر عبارت است از قرآن، بعضى هم گفته‏اند ذكر آيات و نشانه‏ها و ادلّه است.

(نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ) يعنى: ميان او و شيطانى كه گمراهش ميكند مانع نميشود تا آن شيطان بجاى ياد خدا قرين او گشته او را بسوى گمراهى بكشاند، اين معنى از حسن و ابو مسلم نقل شده است‏[10].

حسن گويد: تسلّط شيطان نوعى خوارى و ذلت است كه به عنوان مكافات روگرداندن از خدا دامنگيرش ميشود، البته بعد از آنكه خداوند دانست كه اين شخص ديگر رستگار نميشود.

قتاده گفته است: يعنى: در آخرت شيطانى همراه انسان مى‏افتد و با او هست تا آنكه او را وارد جهنّم ميكند، همانگونه كه با مؤمن فرشته‏اى هست و از او جدا نميشود تا آنكه او را وارد بهشت ميسازد.

بعضى گفته ‏اند منظور از آن شياطين انس است مانند علماى سوء و رؤساى گمراه كه آنان را از راه خدا باز ميدارند، و اينان هم از آنان پيروى ميكنند.

(وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ) يعنى: شياطين كافران را از راه حق و راه بهشت باز ميدارند، اينجا ضمير جمع بشياطين برگردانده است، چون قبلا هر چند كه شيطانا را بلفظ مفرد آورده است ولى سياق عبارت در آنجا هم جمع بوده است.

(وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ) يعنى: كفّار فكر ميكنند كه رهبرانشان راه يافته‏اند و لذا از آنان پيروى ميكنند.

(حَتَّى إِذا جاءَنا) كسانى كه «جاء انا» بصورت تثنيه خوانده‏اند باين معنى است، تا در روز قيامت كه بحساب بندگان خواهيم رسيد آن كافر و شيطانى كه او را گمراه ساخته است به پيشگاه ما آيند، و بنا بر قرائت «جاءنا» بصورت مفرد معنى چنين خواهد شد: تا آن روز كه كافر نزد ما آيد و دانست كه استحقاق چه نوع عذابى را دارد.

(قالَ: يا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ) يعنى: در آن هنگام كافر به آن قرينى كه گمراهش ساخته است ميگويد: اى كاش با تو رفيق نميشدم باندازه شرق و غرب از تو دور بودم.

مشرقين مشرق و مغرب است كه مشرق را بر مغرب غلبه داده آن را به «مشرقين» تثنيه بسته است، همانگونه كه شاعر عرب گفته است:

«اخذنا بآفاق السماء عليكم‏ لنا قمراها و النجوم الطوالع»[11]

كه در شعر منظور از قمرين ماه و خورشيد است، و بعضى هم گفته‏اند منظور شاعر از قمرين حضرت محمد صلّى اللَّه عليه و آله و حضرت ابراهيم عليه السلام بوده است، بعضى هم گفته‏اند منظور از «مشرقين» مشرق زمستان و مشرق تابستان است، همانگونه كه در «رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ» گفته‏اند[12].

و منظور آنست كه اى كاش در دنيا ميان من و تو اين اندازه فاصله بود كه تو را نمى ‏ديدم و فريب نميخوردم. (فَبِئْسَ الْقَرِينُ) يعنى: تو در دنيا براى من بد رفيقى بودى زيرا گمراهم ساختى، و مرا گرفتار آتش جهنّم ساختى، و امروز هم بد رفيقى هستى براى من زيرا طبق گفته ابن عبّاس هر كافرى را با شيطانش بيك زنجير مى‏بندند تا اندوه و عذابشان بيشتر گردد.

و خداوند در آن روز بكافران ميفرمايد:

(وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِي الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ) يعنى: چون ستم كرده‏ايد اشتراك در عذاب موجب تخفيف عذابتان نخواهد شد، زيرا هر كدام از كافران و شياطين بهره كاملى از عذاب دارند.

و بعضى گفته‏اند يعنى: از اينكه مى‏بينيد ديگران هم با آنان در عذاب شريك هستند، تسلّى نخواهند يافت، زيرا گاهى انسان كه ميبيند ديگرى هم در عذابش با او شريك است مقدارى دردش سبك ميشود.

آن گاه خداوند خطاب به پيامبرش ميفرمايد:

(أَ فَأَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ، أَوْ تَهْدِي الْعُمْيَ؟) اينجا خداوند كافران را در اينكه هر چه ميشنوند و مى‏بينند بحالشان اثر نمى‏كند به كران و كوران تشبيه فرموده است.

(وَ مَنْ كانَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ؟) يعنى: اينها كه در گمراهى آشكارى هستند سخنان تو بگوششان نميرود، يعنى: از اينكه نميتوانى آنان را وادار به هدايت كنى خيلى ناراحت نشو.

سوره زخرف- آيات 41- 45

[سوره الزخرف (43): آيات 41 تا 45]

فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ (41) أَوْ نُرِيَنَّكَ الَّذِي وَعَدْناهُمْ فَإِنَّا عَلَيْهِمْ مُقْتَدِرُونَ (42) فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِي أُوحِيَ إِلَيْكَ إِنَّكَ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (43) وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ (44) وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا أَ جَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ (45)

 

ترجمه آيات:

41- يا ترا ميبريم و پس از تو از آنان انتقام ميگيريم.

42- يا آنكه ترا زنده ميگذاريم- و آن عذابى را كه به آنان وعده داده‏ايم بتو نشان ميدهيم، زيرا كه ما بر آنان قدرت داريم.

43- به آنچه كه بر تو وحى ميشود چنگ بزن كه تو بر راهى راست هستى.

44- آنچه بر تو وحى ميگردد- قرآن هشدارى است براى تو و قومت، و بزودى در اين باره باز خواست ميشويد.

45- از- طرفداران- پيامبرانى كه پيش از تو فرستاده‏ايم بپرس: آيا ما غير از خداى رحمان خدايانى قرار داده‏ايم كه ستايش شوند؟.

 

اعراب آيات:

پس از آنكه در جمله‏ «فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ» ما بعد از حرف شرط «ان» در آمد جمله از لحاظ تأكيد و اعلان طلب تصديق شباهت به قسم پيدا كرد، و بهمين علت نون تأكيد وارد كلام شد زيرا نون در جواب قسم لازم مى‏آيد نه در جزاء كه شباهت به آن دارد.

 

معنى آيات:

آن گاه خداوند پيامبرش را مورد خطاب قرار داده ميفرمايد:

(فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ) يعنى: اگر ما تو را بميرانيم پس از تو حتما از امتت انتقام خواهيم گرفت.

(أَوْ نُرِيَنَّكَ الَّذِي وَعَدْناهُمْ) يا آنكه زنده‏ات ميگذاريم و عذابهايى را كه به آنان وعده داده‏ايم در زندگيت بتو نشان ميدهيم.

(فَإِنَّا عَلَيْهِمْ مُقْتَدِرُونَ) يعنى: ما قدرت انتقام گرفتن از آنان را داريم، و چه در زمان زندگيت و چه پس از وفات تو ميتوانيم آنان را عذاب كنيم.

حسن و قتاده گويند: خداوند بپيامبر احترام گذاشته است كه اين عذاب را مشاهده نكند، و در امتش چيزى نبيند مگر آنكه موجب روشنى چشمش باشد.

البته بعد از حضرتش عذابى سخت پيش آمد، روايت شده است كه به حضرتش نشان داده شد كه امّتش پس از او چه خواهند كرد، و از آن وقت هميشه گرفته و غمگين بود، و تا هنگامى كه چشم از اين جهان بست كسى او را خندان نديد.

(جابر بن عبد اللَّه انصارى روايت ميكند و ميگويد: من در حجّة الوداع در منى از همه برسول خدا (ص) نزديكتر بودم كه فرمود: نبينم كه پس از من بكفر باز گشته گروهى گردن گروه ديگر را ميزنيد، بخدا سوگند كه اگر اين كار را بكنيد مرا در صف لشگرى كه با آن مى‏جنگيد خواهيد يافت، سپس به پشت سر نگاه كرده فرمودند: يا آنكه على را خواهيد يافت، يا على را- و اين قسمت را سه مرتبه تكرار فرمود.

آن گاه ديديم كه جبرئيل بحضرتش اشارتى كرده بدنبال آن اين آيه نازل شد:

«فاما نذهبن بك فانا منهم منتقمون بعلى بن ابى طالب (ع)[13].

يعنى: «اگر تو را ببريم ولى بوسيله على بن ابى طالب (ع) از آنان انتقام خواهيم كشيد».

بعضى گفته‏اند: پيامبر خدا (ص) انتقام از مشركين را ديد، و اين انتقام عبارت بود از آن مكافاتى كه مشركين در جنگ بدر ديدند، پس از آنكه پيامبر را از مكّه بيرون كردند، پيامبر (ص) در اين جنگ عده بسيارى از آنان را كشت و جمعى را به اسارت گرفت با اينكه تعداد مسلمين اندك بود و نيرويى ناچيز داشتند، و بر عكس مشركين جمعيت بسيار و قدرت و شوكت فراوان داشتند.

آن گاه خداوند بحضرتش دستور ميدهد كه آنچه از قرآن بر او وحى شده است بدان تمسّك كند:

(فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِي أُوحِيَ إِلَيْكَ) يعنى: آنچه كه از قرآن بر تو وحى شده است محكم بگير، كه آن را آن گونه كه شايسته است بخوانى، و از دستورات آن پيروى كرده، از آنچه نهى نموده است خويشتن باز دارى.

(إِنَّكَ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ) يعنى تو بر دين حق و درست هستى كه همان دين اسلام است.

(وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ) يعنى: قرآنى كه بر تو وحى شده است براى تو و قومت قريش مايه شرافت است، از ابن عباس و سدى نقل شده است.

بعضى هم گفته‏اند منظور از قومك تمام عرب است، زيرا قرآن بزبان عرب نازل شده است، البته در اين شرافت سلسله مراتب هست كه قريش از ديگران سهم بيشترى از شرافت خواهند داشت، و نيز بنى هاشم از ميان قريش سهم بيشترى دارند.

(وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ) يعنى: بزودى درباره سپاسگزارى نعمت شرافتى كه خداوند بشما ارزانى داشته است بازپرسى خواهيد شد، و اين معنى از كلبى و زجاج و ديگران نقل شده است.

و بعضى ديگر گفته‏اند: يعنى بزودى درباره قرآن و وظيفه‏اى كه در حق آن داريد مورد باز پرسى قرار ميگيريد[14].

(وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا) يعنى از مؤمنين اهل كتاب كه پيامبرانى را براى آنان فرستاده‏ايم بپرس كه آيا پيامبران جز پيام توحيد چيز ديگرى براى آنان آورده‏اند؟ و اين معنى گفتار بيشتر مفسّرين قرآن است، و تقدير چنين است: «سل امما من ارسلنا او اتباع من ارسلنا» كه مضاف حذف و مضاف اليه بجاى آن قرار گرفته است.

و بعضى هم گفته ‏اند: منظور آنست كه از اهل تورات و اهل انجيل بپرس هر چند كافرند، زيرا در اثر توراتى كه در اين مورد ميان آنان وجود دارد گفتار تو ثابت خواهد شد.

و در اين آيه هر چند كه مورد خطاب حضرت محمد (ص) است، ولى منظور از آن امّت اسلام است يعنى: شما مسلمانان از اينان كه ياد آورى كرديم بپرسيد:

(أَ جَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ؟) يعنى: آيا در گذشته ما بغير از خدا معبودى قرار داديم كه مردم او را پرستش كنند؟ اگر از آنان بپرسى خواهند گفت كه ما چنين دستورى به آنان نداده‏ايم، و آنان را به پرستش چنين خدايى وادار نساخته‏ايم.

و از زهرى و سعيد بن جبير و ابن زيد نقل شده است يعنى از پيامبران به پرس و منظور از پيامبران، پيامبرانى است كه در شب معراج حضرتش اطراف حضرت جمع شدند كه نود پيامبر بودند، و از جمله آنان حضرت موسى و حضرت عيسى (ع) بود، و اينكه حضرت از آنان پرسيده بود تا دستور پرسش آمد چون حضرت باراده خداوند از آنان اعلم بود[15].

سوره زخرف- آيات 46- 54

[سوره الزخرف (43): آيات 46 تا 54]

وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى‏ بِآياتِنا إِلى‏ فِرْعَوْنَ وَ مَلائِهِ فَقالَ إِنِّي رَسُولُ رَبِّ الْعالَمِينَ (46) فَلَمَّا جاءَهُمْ بِآياتِنا إِذا هُمْ مِنْها يَضْحَكُونَ (47) وَ ما نُرِيهِمْ مِنْ آيَةٍ إِلاَّ هِيَ أَكْبَرُ مِنْ أُخْتِها وَ أَخَذْناهُمْ بِالْعَذابِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (48) وَ قالُوا يا أَيُّهَا السَّاحِرُ ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ إِنَّنا لَمُهْتَدُونَ (49) فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُمُ الْعَذابَ إِذا هُمْ يَنْكُثُونَ (50)

وَ نادى‏ فِرْعَوْنُ فِي قَوْمِهِ قالَ يا قَوْمِ أَ لَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَ هذِهِ الْأَنْهارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي أَ فَلا تُبْصِرُونَ (51) أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِنْ هذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ وَ لا يَكادُ يُبِينُ (52) فَلَوْ لا أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ جاءَ مَعَهُ الْمَلائِكَةُ مُقْتَرِنِينَ (53) فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقِينَ (54)

 

ترجمه آيات:

46- موسى را با آيات خود بسوى فرعون و ملّتش فرستاديم، و موسى گفت: من فرستاده پروردگار جهانيان هستم.

47- همين كه موسى آيات ما را براى آنان آورد، ناگهان موسى ديد به آيات الهى مى‏خندند.

49- و گفتند: اى ساحر براى ما در پيشگاه پروردگارت دعا كن بر طبق وعده‏اى كه بتو داده است، ما حتما هدايت خواهيم شد.

50- امّا همين كه عذاب را از آنان برداشتيم، دوباره پيمان شكنى آغاز نمودند.

51- فرعون ميان ملّت خود فرياد زد: اى مردم آيا كشور مصر از آن من نيست، با اين جويهاى آب كه زير قدرت من در جريان است؟ آيا اينها را نمى‏بينيد؟.

52- يا مرا بهتر از اين فرد ضعيف كه قدرت بيان هم ندارد ميشناسيد؟

53- چه ميشد كه دست بندهايى از طلا برايش مى‏افتاد، يا فرشتگان همراهش قرين با او مى‏آمدند؟.

54- فرعون ملّتش را به سبكسرى كشاند و آنان هم از او اطاعت كردند براستى كه اينان مردمى بودند كه از فرمان خدا سرپيچى ميكردند.

 

تعداد اين آيات:

از نظر قراء حجاز و بصره ده آيه و از نظر ديگران نه آيه است.

 

قرائت آيات:

حفص و يعقوب و سهل «أسورة» و ديگران «أساورة» قرائت كرده‏اند.

 

دليل قرائت:

اسوره جمع سوار است مانند «سقاء و اسقيه» و «خوان و اخونه»، و هر كس اساوره خوانده است آن را جمع اسوار گرفته، بنا بر اين هاء در «اساوره» عوض از يائى است كه لازم بود در جمع اسوار بيايد همانگونه كه در جمع اعصار اعاصير آمده است.

و نيز در اساوره جايز است كه آن را جمع اسوره بگيريم، بنا بر اين مانند اسقيه و اساق خواهد بود، منتها در اينجا هاء به آخر آن ملحق شده است، همانگونه كه در قشعم و قشاعمه‏[16] اضافه شده است.

 

معنى آيات:

سپس خداوند بزرگ از داستان حضرت موسى (ع) ياد كرده ميفرمايد:

(وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى‏ بِآياتِنا) يعنى: موسى را با معجزات و نشانه‏هاى ظاهرى فرستاديم.

(إِلى‏ فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِ) يعنى: اشراف قوم فرعون، و اينكه ملأ فرعون، و اشرافيان قومش در قرآن ذكر شده است، با اينكه حضرت موسى براى همه فرستاده شده بود، براى آنست كه ديگران پيرو اشرافيان بوده ‏اند.

(فَقالَ: إِنِّي رَسُولُ رَبِّ الْعالَمِينَ) آن گاه موسى به آنان گفت: خدا مرا بسوى شما فرستاده است.

(فَلَمَّا جاءَهُمْ بِآياتِنا) يعنى: پس از آنكه موسى معجزات يد بيضا و عصاء را براى آنان ظاهر ساخت.

(إِذا هُمْ مِنْها يَضْحَكُونَ) يعنى با استهزاء و سبك شمردن آيات الهى معجزات موسى را بباد مسخره و خنده گرفتند، امّا نميدانستند كه ميبايست به جاى اين بى‏دقّتى و بى‏فكرى از اين آيات پند ميگرفتند.

(وَ ما نُرِيهِمْ مِنْ آيَةٍ إِلَّا هِيَ أَكْبَرُ مِنْ أُخْتِها) يعنى: عذابهايى كه پى در پى بر سر اين قوم مى‏آمد مانند: طوفان، ملخ، شپش، قورباغه، خون،طمس، هر كدام از عذاب قبلى بزرگتر بود، و اين عذابها همين عذابى است كه در آيه بعدى بدان اشاره شده است:

(وَ أَخَذْناهُمْ بِالْعَذابِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ) يعنى: آنان را با اين عذابها گرفتار ساختيم، و اين عذابها كه بوسيله آن گرفتار ميشدند براى آنان عذاب و براى حضرت موسى (ع) معجزه بود، امّا شقاوت بر آنان غلبه يافته بود، و به اين معجزات ايمان نمى‏ آوردند.

(وَ قالُوا يا أَيُّهَا السَّاحِرُ) و بقول كلبى و جبائى منظورشان از تعبير ساحر نسبت بموسى نوعى تعظيم و احترام بود، نه آنكه خواسته باشند او را با اين لفظ سرزنش كنند، و يا ايه الساحر را بمعنى يا ايه العالم مى‏گفتند، زيرا علم سحر در آن دوران رايج بود و از نظر مردم اهميت بسيارى داشت.

و از حسن نقل شده است كه اين جمله را بعنوان استهزاء بموسى مى گفتند.

و بعضى ديگر گفته‏اند معنى اين جمله آنست اى كسى كه با سحرت بر ما غلبه يافته‏اى، و در ميان عرب گفته ميشود «خاصمته فخصمته، و حاججته فحججته» و بهمين منوال گويند: ساحرته (فسحرته) و منظورشان اينكه موسى با ساحران فرعون بوسيله سحر مبارزه كرد و با سحر خود بر آنان پيروز گشت.

(ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ) يعنى: تو كه گمان ميكنى خدا با تو پيمان بسته است و تضمين كرده كه اگر ما ايمان بتو آريم عذاب را از ما بر خواهد داشت اينك براى ما از خدايت بخواه كه عذاب را بردارد.

(إِنَّنا لَمُهْتَدُونَ) يعنى: اگر عذاب از ما برداشته شود ما بسوى حقى كه ما را بدان فرا ميخوانى باز گشت خواهيم نمود.

(فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُمُ الْعَذابَ إِذا هُمْ يَنْكُثُونَ) در اينجا چيزهايى در تقدير است، «فدعا موسى و سأل ربه ان يكشف عنهم ذلك العذاب، فكشف اللَّه عنهم ذلك، فلما كشفنا …» يعنى: موسى دعا كرد و از خدايش خواست كه عذاب را از آنان برداشت، و همين كه عذاب را از آنان برداشتيم به عهد شكنى پرداختند.

اينجا خداوند ميخواهد به حضرت محمّد (ص) تسليت خاطر دهد، با اين معنى كه اى محمّد بر آزار قومت صبر كن، زيرا حالت تو با قومت مانند حالت موسى و قومش ميباشد، بنا بر اين عاقبت همانگونه كه موسى پيروز شد تو نيز پيروز خواهى شد.

(وَ نادى‏ فِرْعَوْنُ فِي قَوْمِهِ) يعنى: همين كه فرعون ديد روز بروز كار موسى بالا ميگيرد بر مملكت خود ترسيد و نيرنگى بكار زده پس از آنكه مردم را گرد آورد، در ميان آنان بسخنرانى پرداخت و گفت:

(قالَ: يا قَوْمِ أَ لَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ) اى قوم آيا كشور پهناور مصر از آن من نيست، كه بدلخواه خود در آن حكمرانى ميكنم، و منظورش از بيان اين بود كه من در پادشاهى و ثروت قوى هستم.

(وَ هذِهِ الْأَنْهارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي) يعنى: و آيا رود نيل و ديگر رودهاى مصر نيست كه تحت نفوذ و با اراده من در كشورم جارى است، و بعضى گفته‏اند كه اين رودخانه را از زير قصر خود عبور داده بود و در حال سخنرانى بر آنها مشرف بوده است كه چنين گفته.

(أَ فَلا تُبْصِرُونَ؟) آيا اين ملك عظيم و اين قدرت شكوهمند مرا و ضعف و زبونى موسى را نمى‏بينيد؟.

(أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِنْ هذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ) آيا من خوب هستم يا اين فرد ضعيف و حقير؟ سيبويه و خليل گفته‏اند: أنا بوسيله ام بر أَ فَلا تُبْصِرُونَ‏ عطف شده است، زيرا معنى ام انا خير همان معنى تبصرون است، مثل اينكه گفته شده باشد: أ فلا تبصرون؟ ام تبصرون؟ زيرا اگر مردم بفرعون ميگفتند: تو بهتر هستى از نظر او داراى بينش بودند.

و بعضى هم گفته‏اند «مهين» بمعنى فقيرى است كه در هر چيزى كه بدان محتاج است خود را ناتوان مى‏بيند، و كسى ندارد كه بكارش برسد.

(وَ لا يَكادُ يُبِينُ) يعنى: موسى آن قدر ناتوان است كه نميتواند درست حرف بزند، و دليل فرعون اين بود كه در زبان موسى لكنتى بود.

حسن گويد: ولى هنگامى كه خداوند موسى را مبعوث برسالت كرد لكنت زبانش را اصلاح كرد، بدليل اينكه موسى از خدا درخواست ميكند: «وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي» يعنى: (خدايا گره از زبانم بگشاى) و پس از اين درخواست خداوند ميفرمايد: «قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى‏» يعنى اى موسى درخواستت داده شد بنا بر اين فرعون موسى را به لكنت زبانى كه قبلا داشته است سرزنش ميكند.

و از جبائى نقل شده است كه موسى شيرين زبان بود (و بجاى سين «ث» ميگفت) خداوند اين عيب را از زبانش برداشت ولى مختصر سنگينى در زبانش باقى مانده بود.

(فَلَوْ لا أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ) يعنى اگر موسى در ادعاى نبوّتش راستگو است چه ميشد كه دستبندهايى از طلا (از آسمان) برايش مى‏آمد قوم موسى را رسم بر اين بود كه هر گاه كسى را به آقايى برميگزيدند طوقه‏ هايى از طلا بدست و گردن او مى ‏آويختند.

(أَوْ جاءَ مَعَهُ الْمَلائِكَةُ مُقْتَرِنِينَ) يعنى اگر راست ميگويد چه ميشد كه فرشتگان پشت سرش مى‏آمدند تا او را در كار رسالتش يارى دهند، و گواه صدق او باشند.

بعضى هم گفته‏اند: يعنى: فرشتگان با همكارى يكديگر بياريش ميآمدند.

(فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ) يعنى: فرعون عقول قوم خويش را سبك ساخت.

(فَأَطاعُوهُ) و لذا از او اطاعت نمودند، زيرا با مطالبى كه دليل نيست براى آنان استدلال ميكرد و ميگفت: آيا كشور مصر مال من نيست و … و اگر مردم عاقل بودند ميگفتند: مالكيت انسان دليل بر حقانيت او نيست، و لازم نيست كه همراه پيامبران فرشتگانى بيايد، زيرا تنها معجزه است كه دلالت بر صدق دعواى نبوّت پيامبران ميكند نه چيزهاى ديگر.

(إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقِينَ) يعنى: آنان از طاعت خدا بيرون هستند.

 

نظم آيات:

وجه ارتباط داستان حضرت موسى (ع) با آيات قبلى اين بود كه قبلا از حالات پيامبران و رسالتشان پرسش شده بود، بدين مناسبت پس از آن بداستان حضرت موسى (ع) اشاره شد، زيرا يهوديان و مسيحيان خود را بتورات و انجيل منسوب ميدانند.

بعضى هم گفته‏اند چون قبلا از حضرت محمّد (ص) ياد شده است، و اينكه قومش او را تكذيب ميكرده‏اند، بدنبال آن خداوند داستان موسى (ع) و تكذيب قومش را بيان ميكند تا موجب تسليت خاطر پيامبر اسلام (ص) شود.

 

سوره زخرف- آيات 55- 60

[سوره الزخرف (43): آيات 55 تا 60]

فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْناهُمْ أَجْمَعِينَ (55) فَجَعَلْناهُمْ سَلَفاً وَ مَثَلاً لِلْآخِرِينَ (56) وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً إِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ (57) وَ قالُوا أَ آلِهَتُنا خَيْرٌ أَمْ هُوَ ما ضَرَبُوهُ لَكَ إِلاَّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ (58) إِنْ هُوَ إِلاَّ عَبْدٌ أَنْعَمْنا عَلَيْهِ وَ جَعَلْناهُ مَثَلاً لِبَنِي إِسْرائِيلَ (59)

وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِي الْأَرْضِ يَخْلُفُونَ (60)

 

ترجمه آيات:

55- هنگامى كه ما را خشمناك ساختند از آنان انتقام گرفتيم، و همه آنان را دسته جمعى غرق نموديم.

56- و آنان را براى ديگران عبرت و مثل قرار داديم.

57- همين كه پسر مريم مثل زده شد ناگهان قومت فرياد اعتراض سر دادند.

58- و گفتند: آيا خدايان ما بهترند يا او، و آنان اين مثال را براى تو نزدند مگر بمنظور جدال و ستيزه، آرى اينان مردمى سخت ستيزه جويند.

59- عيسى كسى جز يك بنده نبود كه ما به او نعمت داديم، و او را نمونه‏اى براى بنى اسرائيل قرار داديم.

60- و اگر بخواهيم بجاى شما (فرزندان آدم) فرشتگانى را در روى زمين قرار ميدهيم.

 

قرائت آيات:

حمزه و كسايى سلفا بضم سين و لام خوانده‏اند، و ديگران بفتح سين و لام خوانده‏اند. و اهل مدينه و ابن عامر و اعشى و برجمى و كسايى و خلف يصدّون بضم صاد و ديگران بكسر صاد خوانده ‏اند.

 

دليل قرائت:

هر كس سلف بضم سين خوانده است ميشود آن را جمع سلف گرفت مثل اسد و اسد و وثن و وثن.

و هر كس سلفا بفتح سين و لام خوانده است دليلش آنست كه فعلا گاهى در حروفى كه از آن اراده كثرت شده است آمده است، و مانند اسمى از اسماء جمع است، گفته‏اند خادم و خدم، و طالب و طلب و حارس و حرس.

و همچنين است (مثلا) واحدى است كه از آن اراده جمع شده است، و روى همين حساب است كه مى‏بينيم مثلا عطف شده است بر سلفا كه ميفرمايد «فجعلناه سلفا و مثلا».

يصدّون بضم صاد و يصدّون بكسر هر دو بمعنى يضجون است.

و از ابى عبيده نقل شده است كه گفته كسر بهتر است و گفته ميشود صد عن كذا و صله آورده ميشود به «عن» همانگونه كه شاعر گفته است:

«صددت الكأس عنّا ام عمر و كان الكأس مجراها اليمينا»[1]

در قرآن هم آمده است‏ «وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ».

كسانى كه يصدون را بمعنى يعدلون گرفته‏اند معنى اينست: ناگهان ديدى كه قومت بخاطر مثالى كه زدى رويگردان شدند، و ديگر يصدون به عن صله آورده نميشود. و هر كس كه بگويد يصدون بمعنى يضجون است من را متصل به يضج ميگيرد همانگونه كه مى‏گويى: يضج من كذا.

و بعضى از مفسرين گفته‏اند يصدون بمعنى يضجون است، و معنى چنين است: «پس از آنكه نازل شد كه شما و آنچه غير خدا را پرستيد هيزم جهنم خواهيد بود» زيرا كه آنها را خداى خود گرفته‏اند و مورد پرستش شده‏اند، بنا بر اين عيسى هم در حكم معبودهاى آنان خواهد بود- كه او نيز بخيال ايشان در جهنم بسوزد- يعنى هنگامى كه پسر مريم مثال زده شد ناگهان قومت از آنچه كه گفته بودند خنديدند، زيرا آنان پيش خود عيسى را با معبودهاى خود يكسان ميگرفتند، و اين مثل را جز بمنظور ستيزه جويى نميزدند، زيرا آنان بخوبى ميدانستند كه منظور از هيزم جهنم همان خدايان مرده خودشان است.

 

لغات آيات:

آسفونا- گفته ميشود آسفه ياسف اسفا بمعنى اغضبه فغضب يعنى او را بخشم در آورد و بمعنى احزنه فحزن نيز ميايد، و ميگويند اسف عبارتست از خشم كسى كه اندوهناك هم باشد، ولى در اينجا بمعنى صرف غضب است.

سلفا- سلف بمعنى چيز گذشته است كه پيش از هنگام آمدنش تقدّم يافته باشد، و سلف در بيع هم از اينگونه است، و سلف نقيض خلف است.

جدلا- جدل عبارتست از برابر آوردن دليل در مقابل دليل و بعضى هم گفته‏اند: جدل عبارتست از نزاع سرسختانه، و اصلش از جدل الحبل‏ است يعنى: تناب را پرتاب كرد بمعنى سخت تا بدادن آن، و رجل مجدول الخلق يعنى مردى تند خوى، و بعضى هم گفته ‏اند اصل آن از جداله است، بمعنى زمين، باين معنى كه گويا هر كسى ميخواهد طرف خود را زمين بزند.

 

معنى آيات:

سپس خداوند از انتقامش نسبت بفرعون و قومش خبر داده ميفرمايد:

(فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ) يعنى همين كه ما را بخشم آوردند بطرفدارى دوستانمان از آنان انتقام گرفتيم، از ابن عباس‏[2] و مجاهد آمده است كه آسفونا يعنى اغضبونا.

و خشم خداوند بزرگ بر گناهكاران آنست كه اراده عقوبت آنان ميفرمايد همانگونه كه رضايتش نسبت به اطاعت عبارتست از اراده دادن پاداش نيكى كه بخاطر فرمانبردارى استحقاق آن را يافته ‏اند.

و بعضى هم گفته‏اند كه آسفونا بمعنى آسفو رسلنا است زيرا اسف به معنى اندوه در خدا راه ندارد[3].

(فَأَغْرَقْناهُمْ أَجْمَعِينَ) همه را غرق كرديم بطورى كه احدى از آنان نجات نيافت.

(فَجَعَلْناهُمْ سَلَفاً) يعنى آنان را از پيش بجهنّم فرستاديم.

(وَ مَثَلًا لِلْآخِرِينَ) يعنى: آنان را موجب عبرت و اندرز ديگران كه پس از آنان خواهند آمد قرار داديم، زيرا آنان كه مى‏آيند هر گاه عصيان كنند حالشان مانند حال همان افراد است.

(وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلًا) در منظور از اين قسمت بچند وجه اختلاف شده است:

1- بنا بقول ابن عباس و مقاتل يعنى: هنگامى كه پسر مريم در عذاب‏ تشبيه به خدايان شده است، در آنچه كه آنان بخيال خود ميگفتند، زيرا هنگامى كه اين آيه نازل شد «إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ» يعنى: «شماها و آنچه را كه ميپرستيد هيزم جهنم خواهد بود» مشركين گفتند ما هم راضى هستيم كه خدايان ما همان وضعيتى را دارا باشند كه عيسى دارد.

كه در اين قسمت از آيه به آن اشاره شده است:

(إِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ) يعنى: قوم تو فرياد ستيزه جويى بلند ميكنند و با تو به مجادله ميپردازند كه:

(وَ قالُوا أَ آلِهَتُنا خَيْرٌ أَمْ هُوَ؟) يعنى خدايان ما بهتر از عيسى بن مريم نيستند، اگر عيسى بجرم آنكه او را پرستيده‏اند در آتش افتاد بگذار خدايان ما هم با او بسوزند[4].

2- يعنى: هنگامى كه خداوند حضرت مسيح را به آدم تشبيه فرمود آنجا كه ميگويد: «إِنَّ مَثَلَ عِيسى‏ عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ»[5] يعنى: همان كس كه توانست آدم را بدون پدر و مادر بيافريند ميتواند مسيح را هم بدون پدر بيافريند، بدنبال اين تشبيه، قومى از كفار قريش بحضرت رسول (ص) اعتراض كردند، و سپس اين آيه نازل شد.

3- بقول قتاده: پس از آنكه پيامبر اسلام (ص) حضرت عيسى و مادرش را مدح كرد، و اينكه عيسى نيز در جهت آفرينش مانند آدم است، گفتند:

همانگونه كه مسيحيان عيسى را پرستيدند محمد هم ميخواهد ما او را بپرستيم.

4- وجه چهارم طبق روايات اهل بيت از على عليهم السلام افضل الصلوات كه فرموده است:

«روزى خدمت رسول خدا (ص) آمدم، حضرتش را در ميان گروهى از قريش ديدم، حضرت بمن نگاه كرد سپس فرمود: يا على تو در اين امت همانند عيسى بن مريم هستى كه قومى او را دوست داشتند و در دوستيش زياده روى كردند، و بهلاكت رسيدند، و جمعى با او دشمن شدند، و در دشمنى با او زياده روى نمودند و بهلاكت رسيدند، و جمعى هم درباره‏اش ميانه‏رو بودند و نجات يافتند.

سخن حضرت بر مردم قريش سخت گران آمد و خنديدند و گفتند: على را به پيامبران و رسولان تشبيه ميكند؟ و لذا آن آيه نازل شد[6].

(وَ قالُوا أَ آلِهَتُنا خَيْرٌ أَمْ هُوَ؟) يعنى: خدايان ما بهترند يا مسيح؟ اگر مسيح در آتش افتاد ما هم راضى هستيم كه خدايان ما نيز در آتش افتند و اين معنى از سدى و زيد نقل شده است.

و از جبائى نقل شده است كه يعنى خدايان ما بهتر از مسيح ميباشند.

جايى كه جايز است مسيح پرستش شود خدايان ما هم جايز است عبادت شوند و از قتاده نقل شده كه ضمير «هو» كنايه از حضرت محمد (ص) است، يعنى: خدايان ما بهتر از محمد هستند، محمد بما دستور ميدهد همانگونه كه مسيحيان عيسى را پرستش كردند ما هم او را بپرستيم و از او اطاعت كنيم و دست از خدايان خود برداريم.

و على بن عيسى ميگويد: معنى سؤال آنان كه ميگويند، «أَ آلِهَتُنا خَيْرٌ أَمْ هُوَ؟» آنست بچيزى آنان را ملزم ساخته‏اند كه بخيالشان الزام آور نيست‏ و توهم كرده است كه گويا آنان گفته‏اند: مثل ما در آنچه عبادت ميكنيم مانند مسيحيان است كه مسيح را ميپرستند، كداميك از آنان خوب است آيا پرستش خدايان ما يا پرستش مسيح؟.

بنا بر اينكه اگر در پاسخ آنان حضرت بفرمايد: پرستش مسيح بهتر است كه اقرار بجواز پرستش چيزى غير خدا نموده است، و همچنين اگر در پاسخ آنان بگويد كه: پرستش بتان بهتر است، و اگر بگويد: در پرستش مسيح خبرى نيست از قدر و منزلتى كه دارد كاسته ميشود. و جواب آنان از اين سخنان آنست كه اگر حضرت مسيح از نوعى احترام و موهبتهاى الهى برخوردار باشد موجب نميشود كه با عاليترين مراتب نعمت مورد احترام قرار گيرد.

(ما ضَرَبُوهُ لَكَ إِلَّا جَدَلًا) يعنى اين مثل را براى تو نزدند مگر بجهت آنكه بوسيله آن با تو ستيزه كنند و با آن مثال حق تو را پايمال كنند، و علت اينكه در اينجا تعبير بمجادله شده است آن است كه دو طرف كه با يكديگر مجادله مى كنند يكى بر حق و ديگرى بر باطل است، بخلاف مناظره كنندگان، زيرا مناظره گاهى بين افراد ذيحق قرار ميگيرد.

(بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ) يعنى: اينان مردمى هستند ستيزه جو كه كارشان از بين بردن حق است بوسيله باطل، آن گاه خداوند حضرت مسيح را توصيف كرده ميفرمايد:

(إِنْ هُوَ إِلَّا عَبْدٌ أَنْعَمْنا عَلَيْهِ) يعنى: عيسى بن مريم كسى نيست جز يك بنده كه درباره‏اش موهبت نموديم و او را بدون پدر آفريديم و برسالتش بر انگيختيم.

(وَ جَعَلْناهُ مَثَلًا لِبَنِي إِسْرائِيلَ) يعنى: و حضرت عيسى را معجزه‏اى‏ براى بنى اسرائيل قرار داديم، و دليل خوبى است بر قدرت خداوند كه مى تواند بدون پدر فرزندى را بيافريند، بنا بر اين مسيح براى آنان مثلى است كه هر چيز عجيبى را از صنعت الهى به آن تشبيه ميكنند، سپس خداوند براى آنكه مردم را بقدرت خود متوجه كند و اينكه هيچ كارى را بدون مصلحت انجام نميدهد فرمود:

(وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِي الْأَرْضِ يَخْلُفُونَ) يعنى اى فرزندان آدم، اگر ميخواستيم بجاى شما فرشتگانى در روى زمين قرار ميداديم، يعنى اگر ميخواستيم شما را هلاك ميكرديم و عوض شما فرشتگان را در روى زمين سكونت ميداديم تا زمين را آباد كنند و بعبادت پروردگار بپردازند.

و مثل قوله منكم در اينكه من بمعنى بدليت آمده است اين شعر شاعر است كه ميگويد:

«فليت لنا من ماء زمزم شربة مبردة باتت على الطهيان»

يعنى: اى كاش بجاى آب زمزم آبى سرد ميداشتيم كه روى كوه گذاشته شده و سرد ميشد.

و بعضى گفته‏اند: معناى آيه اينست اگر ميخواستيم شما را فرشته قرار ميداديم، روى اين معنى از باب تجريد است كه من بى‏معنى است و معنايش را از دست داده است، و در اين آيه اشاره شده است به اينكه خداوند قدرت دارد ساختمان بشر را تبديل به فرشته كند كه بجاى يكديگر قرار گيرند.

 

سوره زخرف- آيات 61- 65

[سوره الزخرف (43): آيات 61 تا 65]

وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ (61) وَ لا يَصُدَّنَّكُمُ الشَّيْطانُ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ (62) وَ لَمَّا جاءَ عِيسى‏ بِالْبَيِّناتِ قالَ قَدْ جِئْتُكُمْ بِالْحِكْمَةِ وَ لِأُبَيِّنَ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي تَخْتَلِفُونَ فِيهِ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ (63) إِنَّ اللَّهَ هُوَ رَبِّي وَ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ (64) فَاخْتَلَفَ الْأَحْزابُ مِنْ بَيْنِهِمْ فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْ عَذابِ يَوْمٍ أَلِيمٍ (65)

 

ترجمه آيات:

61- عيسى دانشى است براى ساعت قيامت، درباره قيامت شك بخود راه ندهيد، و از من پيروى كنيد كه اين راه من راه راستى است.

62- شيطان شما را از راه راست منحرف نكند، كه براستى شيطان دشمن آشكار شما است.

63- و چون عيسى با بينات آمد، گفت: من براى شما دانش و حكمت آورده‏ام تا پاره‏اى از مطالبى را كه درباره‏اش اختلاف داريد براى شما روشن كنم، بنا بر اين از خدا بترسيد و از من اطاعت كنيد.

64- اللَّه پروردگار من و شما است او را پرستش كنيد كه اين راه راهى است مستقيم.

65- يهود و نصارى در ميان خود اختلاف كردند، واى بر كسانى كه ستم كردند از عذاب دردناك آن روز. (پنج آيه)

 

قرائت آيات:

در قرائت شاذ و نادرى از ابن عباس‏[7] و قتاده و ضحاك نقل شده است كه «و انه لعلم» بفتح عين و لام خوانده‏اند كه بمعنى نشانه و علامت باشد.

 

معنى آيات:

سپس خداوند سبحان بياد عيسى (ع) بازگشت نموده ميفرمايد:

(وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ) يعنى: نزول حضرت عيسى (ع)- در دوران رجعت- جزء نشانه‏هاى ساعت قيامت است كه بوسيله آن فهميده ميشود ساعت قيامت نزديك است.

(فَلا تَمْتَرُنَّ بِها) يعنى: در ساعت قيامت شك نداشته باشيد و آن را تكذيب نكنيد و اين معنى از ابن عباس و قتاده و مجاهد و ضحاك و سدى نقل شده است.

و ابن جريح ميگويد: ابو الزبير بمن گفت كه از جابر بن عبد اللَّه شنيدم كه او گفت: از پيامبر خدا (ص) شنيدم كه ميفرمود:

«عيسى بن مريم فرود مى‏آيد و امير شما بعيسى (ع) ميگويد: بيا بر ما نماز بخوان، عيسى (ع) ميفرمايد: نه من جلو نمى‏افتم، شما امت از ميان خودتان امير داريد و خداوند بر شما احترام گذاشته است»[8].

و در حديث ديگرى ميفرمايد: (چگونه هستيد هنگامى كه فرزند مريم در ميان شما نازل شود، در حالى‏ كه از خودتان امام داريد؟).

حسن گفته، هاء در «انّه» به قرآن بر ميگردد، يعنى قرآن دلالت ميكند بر قيام ساعت و بعثت از آن فهميده ميشود.

و ابو مسلم گفته است: يعنى قرآن خود دليل بر نزديك شدن ساعت قيامت است، زيرا قرآن آخرين كتاب آسمانى است كه بر آخرين پيامبر نازل گرديده است.

(وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ) يعنى: در آنچه كه بشما دستور ميدهم از من اطاعت كنيد، اين راه را كه من بر آن هستم راهى است روشن و استوار (وَ لا يَصُدَّنَّكُمُ الشَّيْطانُ) يعنى: شيطان با وسوسه‏هايش شما را از دين خدا باز ندارد.

(إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ) يعنى: شيطان با شما عداوتى آشكار دارد شما را بسوى گمراهى فرا ميخواند، و موجب هلاكت شما خواهد شد.

سپس خداوند از حال عيسى (ع) خبر داد هنگامى كه خداوند او را به پيامبرى فرستاد فرمود:

(وَ لَمَّا جاءَ عِيسى‏ بِالْبَيِّناتِ) يعنى: هنگامى كه عيسى معجزات دالّ بر نبوت آورد.

و از قتاده نقل شده است كه يعنى: هنگامى كه عيسى (ع) انجيل آورد.

(قالَ قَدْ جِئْتُكُمْ بِالْحِكْمَةِ) از عطاء نقل شده است كه منظور از حكمت نبوّت است.

و ديگران گفته‏اند منظور از آوردن حكمت يعنى: علم توحيد و عدل، و شرايع دين را براى شما آورده‏ام.

(وَ لِأُبَيِّنَ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي تَخْتَلِفُونَ فِيهِ) از ابى عبيده نقل شده است يعنى: تمام آن معانى را كه درباره‏اش اختلاف داريد براى شما بيان ميكنم، همانگونه كه لبيد شاعر عرب گفته است:

«او يخترم بعض النفوس حمامها»[9]

كه بعض به معنى كل آمده يعنى: «يا آنكه مرگ تمامى جانها را هلاك سازد».

مانند شعر شاعر ديگرى از عرب بنام قطامى:

«قد يدرك المتأنى بعض حاجته‏ و قد يكون من المستعجل الزلل»

يعنى: «افراد با حوصله به تمام حاجتهاى خود ميرسند، اما افراد عجول دچار لغزش ميشوند»[10].

اما صحيح آنست كه بعض بمعنى كل نيامده است، و آنچه را كه حضرت عيسى (ع) در انجيل آورده است پاره‏اى از موارد اختلافى آنان بوده است و در غير انجيل چيزهايى را كه بدان نياز داشته‏اند بر ايشان بيان كرده است، و شعر شاعر: «او يخترم بعض النفوس حمامها» منظور شاعر از اين بعض جان خودش بوده است.[11]

بعضى هم گفته‏اند معنى آيه آنست كه تا بيان كنم براى شما آنچه را كه از نظر دينى در آن اختلاف داريد نه از نظر دنيايى.

(فَاتَّقُوا اللَّهَ) يعنى: حدود الهى را رعايت كنيد، از نافرمانيش بپرهيزيد و فرمانش را اطاعت كنيد.

(وَ أَطِيعُونِ) و در آنچه كه من شما را بسوى آن فرا ميخوانم از من فرمان ببريد.

(إِنَّ اللَّهَ هُوَ رَبِّي وَ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ) خداوند پروردگار من و شما است. پرستش تنها شايسته او است بدون آنكه شريكى براى او قرار دهيد با خلوص نيت او را بپرستيد.

(هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ) اينست راهى راست كه شما را بسوى بهشت، و پاداشهاى الهى ميرساند.

(فَاخْتَلَفَ الْأَحْزابُ مِنْ بَيْنِهِمْ) يعنى: يهود و نصارى درباره حضرت عيسى اختلاف نمودند[12].

(فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْ عَذابِ يَوْمٍ أَلِيمٍ) تفسير اين آيه در سوره مريم گذشت‏[13].

سوره زخرف- آيات 66- 75

[سوره الزخرف (43): آيات 66 تا 75]

هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ السَّاعَةَ أَنْ تَأْتِيَهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ (66) الْأَخِلاَّءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقِينَ (67) يا عِبادِ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ وَ لا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ (68) الَّذِينَ آمَنُوا بِآياتِنا وَ كانُوا مُسْلِمِينَ (69) ادْخُلُوا الْجَنَّةَ أَنْتُمْ وَ أَزْواجُكُمْ تُحْبَرُونَ (70)

يُطافُ عَلَيْهِمْ بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ أَكْوابٍ وَ فِيها ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ وَ أَنْتُمْ فِيها خالِدُونَ (71) وَ تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتِي أُورِثْتُمُوها بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (72) لَكُمْ فِيها فاكِهَةٌ كَثِيرَةٌ مِنْها تَأْكُلُونَ (73) إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِي عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ (74) لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ (75)

 

ترجمه آيات:

66- آيا اينان ديگر جز اينست كه در انتظار آمدن ساعت قيامت هستند كه ناگهان بيايد و آنان بى‏آنكه بدانند غافل‏گير كند.

67- در آن روز- قيامت- دوستان همگى دشمنان يكديگرند جز افراد با تقوى.

68- اى بندگان من امروز بر شما ترسى نيست، و بخود اندوهى راه نمى دهيد.

69- همان بندگانى كه به آيات ما ايمان آورده و تسليم بودند.

70- به همراه همسرانتان وارد بهشت شويد كه در آنجا شادمان خواهيد شد.

71- در بهشت كاسه‏ها و جامهاى طلايى براى آنان ميگردانند، و در آنجا آنچه نفسها بخواهد و چشمها از آن لذت برد وجود دارد و شما در جاودان خواهيد بود.

72- اين همان بهشتى است كه بپاداش اعمالتان بشما داده‏اند

73- اينجا ميوه‏هاى بسيار داريد كه از آن ميخوريد.

74- جنايتكاران در عذاب جهنم براى هميشه بسر خواهند برد.

75- عذابى كه تخفيف بردار نيست، و جهنميان در آن نااميدند.(ده آيه)

 

قرائت آيات:

اهل مدينه و ابن عامر و حفص‏ «ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ» را با هاء صله خوانده اند، اما بقيه قراء «تشتهى الانفس» بحذف هاء دوّم خوانده‏اند.

 

دليل قرائت:

ابو على گفته است: حذف اين هاء از جمله صله در حسن مانند اثبات آن ميباشد، جز اينكه حذف هاء از اين جهت بر اثبات آن ترجيح پيدا ميكند كه در قرآن بطور كلى اين قبيل موارد با حذف هاء آمده است مانند اين آيه:

«أَ هذَا الَّذِي بَعَثَ اللَّهُ رَسُولًا؟- فرقان- 41»[14] و آيه‏ «سَلامٌ عَلى‏ عِبادِهِ الَّذِينَ اصْطَفى‏- نمل- 59»[15].

و نيز از لحاظ قياس هم جانب حذف تقويت ميشود، زيرا جمله طولانى شده است و هر گاه جمله اسميه طولانى شود گاهى چيزى از آن را حذف مى كنند مانند آنكه از «اشهيباب» و «احميرار» حذف ميكنند[16] و همانگونه كه از «كينونه» حذف كرده‏اند.

بنا بر اين همانگونه طبق قياس در اسماء طولانى چيزهايى جايز است حذف شود در صله نيز جايز است ضمير عائد بموصول بهمين جهت حذف شود.

 

لغات آيات:

تحبرون- حبور عبارت است از شادمانى و سرورى كه آثارش در صورت ظاهر ميگردد، وقتى درباره چيزى بگويند: (حبّرته) يعنى: آن را نيكو ساختم، و حبار بمعنى اثر است.

صحاف- صحاف جمع صحفه است و آن جامى است كه غذا در آن خورده ميشود.

اكواب- و اكواب جمع كوب است، و كوب ظرفى است مانند ابريق «آفتابه» (آبريز) كه گوشه و گردن ندارد، و بعضى هم گفته‏اند كوب مانند جام شراب است، اعشى در اين باره گفته است:

«صريفيه‏[17] طيب طعمها لها زبد بين كوب و دنّ»

يعنى: «شرابى خوش طعم كه بين جام و خمره كف بر مى‏آورد».

معنى آيات:

(هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا السَّاعَةَ أَنْ تَأْتِيَهُمْ بَغْتَةً) خداوند سبحان بكفّار در حالى كه آنان را سرزنش ميكند ميفرمايد: آيا اينان جز اينست كه در انتظار فرا رسيدن ساعت قيامتند كه ناگهان فرا رسد و بى‏آنكه از وقت آمدن آن آگاه باشند آنان را در برگيرد؟.

(الْأَخِلَّاءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ) يعنى: آنان كه دوستى و پيوندشان بر اساس امور مادى بوده است در روز قيامت دشمنان يكديگر خواهند بود، و آنان كسانى هستند بر اساس كفر و نافرمانى خدا و مخالفت با پيامبر اسلام (ص) دوستى نموده‏اند، زيرا هر كدام بخاطر اين دوستيها عذابهايى خواهند ديد.

سپس دسته‏اى از دوستان را استثناء نموده كه تنها دوستيشان، بر اساس تقوى و معنويت بوده است و ميفرمايد:

(إِلَّا الْمُتَّقِينَ) يعنى: بجز آنها كه تقوى دارند، همان افراد با ايمان و يكتا پرستى كه بخاطر ايمان و تقوى با يكديگر دوستى كردند، كه اين نوع دوستى پايدار خواهد بود، و نه تنها تبديل بدشمنى نخواهد شد، بلكه روز قيامت هر چه بيشتر و محكم‏تر ميگردد.

(يا عِبادِ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ) يعنى: بهنگام ترس به آنان گفته مى شود: اى بندگان خدا امروز از عذاب الهى ترسى بخود راه ندهيد.

(وَ لا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ) و نيز نترسيد كه پاداشتان از بين برود، سپس خداوند بندگان خود را از ديگران مشخص ساخته ميفرمايد:

(الَّذِينَ آمَنُوا بِآياتِنا) يعنى: مؤمنين كسانى هستند كه پيامبران، و معجزات ما را تصديق نمودند، و از آنان پيروى كردند.

(وَ كانُوا مُسْلِمِينَ) و تسليم فرمان ما بودند، و خاضع و منقاد بودند.

و «الَّذِينَ آمَنُوا» در محل نصب است بنا بر بدليت از «عباد» يا آنكه صفت است براى آن، سپس خداوند بزرگ بيان ميفرمايد كه در قيامت به اين بندگان با تقوى چه ميگويند؟.

(ادْخُلُوا الْجَنَّةَ أَنْتُمْ وَ أَزْواجُكُمْ) يعنى: شما و همسران با ايمانى كه در دنيا داشتيد وارد بهشت شويد، بعضى هم گفته‏اند يعنى: زنانشان از حور العين در بهشت.

(تُحْبَرُونَ) يعنى: در حالتى كه شادمان و مورد احترام هستيد، و تفسير اين كلمه در سوره روم گذشت‏[18].

(يُطافُ عَلَيْهِمْ بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ أَكْوابٍ) يعنى: در بهشت براى آنان كاسه‏هاى غذا و جامهاى شراب ميچرخانند، كوب به كوزه‏هاى بى‏دسته گويند، بعضى هم گفته‏اند اكواب ظرفهايى را گويند كه دهانه آنها مستدير است، و در اين آيه خداوند كاسه و جام را ذكر نموده است كه اشاره به غذاها و نوشابه‏هايى باشد كه بهشتيان ميخورند.

(وَ فِيها ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ) يعنى: در بهشت آنچه انسان دلش بخواهد از انواع نعمتها، نوشيدنيها، خوراكيها، پوشاكيها، بوئيدنيها، و چيزهاى ديگر.

(وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ) و آنچه كه چشم از ديدن آن لذّت برد، اينجا چرا لذّت را به چشم انسان نسبت داده است با اينكه در حقيقت اين انسان است كه بوسيله چشم از ديدن چيزهاى خوب لذّت ميبرد، و مناظر زيبا سببى است از اسباب لذّت؟ براى اينكه نسبت دادن لذت به عضوى كه انسان به وسيله آن لذّت ميبرد بهتر است، چون در اين عبارت هم مقصود بيان شده است هم رعايت اختصار گرديده است، و خداوند، در اين عبارت كوتاه: «ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ» آن قدر مطالب را بيان كرده است كه اگر تمام مردم جمع شوند كه نعمتهاى بهشتى را توصيف كنند نميتوانند چيزى اضافه بر معناى اين دو جمله بيان كنند.

(وَ أَنْتُمْ فِيها خالِدُونَ) يعنى: شما در بهشت و انواع لذتهاى آن براى هميشه و ابديت بسر ميبريد.

(وَ تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتِي أُورِثْتُمُوها بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ) يعنى: و اين بهشت پاداش اعمال شما است.

ابن عباس گويد: «كافر جهنم مؤمن را ارث ميبرد، و مؤمن بهشت كافر را بارث ميبرد» و اينجا نيز مانند آنجا است كه ميفرمايد: «أُولئِكَ هُمُ الْوارِثُونَ‏ مؤمنون- 10»[19].

(لَكُمْ فِيها فاكِهَةٌ كَثِيرَةٌ مِنْها تَأْكُلُونَ) براى بهشتيان خوراكها و نوشيدنيها و ميوه‏ها را ياد كرده و نيز اشاره فرموده است كه اين نعمتها در بهشت هميشگى است، و اين منتهاى آرزوها است، آن گاه خداوند از حالات اهل جهنم خبر داده ميفرمايد:

(إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِي عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ) يعنى:جنايتكاران براى هميشه در عذاب دردناك جهنّم بسر ميبرند، عذابى تخفيف ناپذير.

(وَ هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ) كه در آن عذاب از هر خيرى نااميد هستند.

 

 

سوره زخرف- آيات 76- 85

[سوره الزخرف (43): آيات 76 تا 85]

وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لكِنْ كانُوا هُمُ الظَّالِمِينَ (76) وَ نادَوْا يا مالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ قالَ إِنَّكُمْ ماكِثُونَ (77) لَقَدْ جِئْناكُمْ بِالْحَقِّ وَ لكِنَّ أَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ (78) أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً فَإِنَّا مُبْرِمُونَ (79) أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ بَلى‏ وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ (80)

قُلْ إِنْ كانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعابِدِينَ (81) سُبْحانَ رَبِّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ (82) فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَ يَلْعَبُوا حَتَّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي يُوعَدُونَ (83) وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ (84) وَ تَبارَكَ الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما وَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (85)

 

ترجمه آيات:

76- ما به آنان ستم نكرديم، ولى آنان خود بودند كه بخويشتن ستم روا داشتند.

77- و از قعر جهنّم ندا در دادند كه اى مالك دوزخ از خدا بخواه كه ما را بكشد، مالك گويد: شما در جهنّم خواهيد بود.

78- ما براى شما حق را آورديم، ولى بيشتر شما نسبت بحق بى‏ميل بوديد.

79- بلكه محكم مخالفت كردند، اينك ما نيز سخت خواهيم گرفت.

80- يا آنكه خيال ميكنند ما سخنان سرى و بيخ گوشى آنان را نمى شنويم، آرى مأمورين ما در كنارشان هستند و همه چيز را مينويسند.

81- بگو: اگر خداوند پسرى داشت من اولين پرستش كننده بودم.

82- منزّه است پروردگار آسمانها و زمين از آنچه كه توصيف ميكنند.

83- بگذارشان در باطل خود فرو روند، و بازى كنند تا آن گاه كه به آن روز موعودشان برسند.

84- او است كه در آسمان خدا است، و در زمين خدا است، و فرزانه و دانا است.

85- بزرگ است كسى كه مالك آسمانها و زمين و ما بين آنها است، و علم ساعت قيامت نزد اوست، و بسوى او بازگشت خواهيد نمود.

 

قرائت آيات:

ابن كثير و اهالى كوفه غير از عاصم و يحيى و روح از يعقوب آخر آيه 85 «و اليه يرجعون» را با ياء خوانده‏اند، امّا بقيّه با تاء «ترجعون» خوانده‏اند و در قرائت شاذ و نادر نقل شده است كه ابن مسعود و يحيى و اعمش در آيه 77 «و نادوا يا مالك» را يا مال خوانده، و اين قرائت از على (ع) نقل شده است.

ابى عبد الرّحمن يمانى «فأنا اوّل العبدين» بدون الف خوانده است امّا در مشهور عابدين قرائت شده است.

 

دليل قرائت:

ابو على ميگويد: دليل بر قرائت «يرجعون» آنست كه پيش از اين جمله قبلى‏ سياق عبارت غائب است «فذرهم يخوضوا و يلعبون».

و دليل «ترجعون» با تا آنست كه منظور از آن علاوه بر مغايبان مخاطبان هم هست، و لذا جانب خطاب بر غيبت غلبه داده شده است و نيز ممكن است دليل قرائت با تاء اين باشد كه خداوند بپيامبرش ميفرمايد: اى پيامبر «قل لهم و اليه ترجعون».

امّا قرائت يا مال در آيه 77 «يا مالك ليقض» دليلش مذهب مأنوس در ترخيم است، همانگونه كه شاعر گفته است:

«فأبلغ مالكا عنّى رسولا و ما يغنى الرسول لديك مال»

كه در مصرع دوّم يا مال ترخيم شده يا مالك است.

ابن جنّى گفته است در ترخيم اين آيه سرّى است، و آن عبارت است از اينكه كفّار در اثر شدّت ناراحتى و عذابى كه گرفتار آن شده‏اند نيروى خود را از دست داده‏اند، و لذا سخنشان كوتاه شده است، بنا بر اين يا مالك كه يا مال شده است از باب اختصار است نه ترخيم.

و جمله «انا اول العابدين» از سنخ قول عرب است كه ميگويند: عبدت من الأمرا عبد عبدا اى انفت منه يعنى: من از او تنفّر پيدا كردم، فرزدق شاعر عرب گويد:

«اولئك قومى ان هجونى هجوتهم‏ و اعبد ان تهجى كليب بدارم»
«و لكن نصفا ان سببت و سبّنى‏ بنو عبد شمس من قريش و هاشم»[20]

اعراب آيات:

قوله‏ «وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ» اله مرفوع است بنا بر آنكه خبر مبتداى محذوف از صله باشد، و تقديرش آنست كه و هو الذى هو فى السماء اله.

و فى السماء متعلق است به اله، و محل فى السماء منصوب است بوسيله آله گرچه متقدم است بر آن.

وَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ يعنى: علم وقوع الساعه، بنا بر اين مصدر اضافه شده است به مفعول، يعنى: «يعلم وقوع الساعه».

 

معنى آيات:

چون خداوند بيان فرمود كه مجرمين چه جناياتى مرتكب مى‏شوند، سپس توضيح داد كه در اين باره نسبت به آنان ستمى روا نداشته است، و فرمود:

(وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لكِنْ كانُوا هُمُ الظَّالِمِينَ) يعنى: ما به آنان ستم روا نداشته‏ايم و لكن خودشان با جناياتى كه نسبت به خويشتن كردند به خود ظلم كردند و خويشتن را مستوجب عذاب ساختند.

(وَ نادَوْا يا مالِكُ) يعنى: مالك جهنّم را صدا زده ميگويند: اى مالك جهنّم، (لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ) بگو پروردگارت ما را بميراند تا خلاص گرديم، و از اين عذاب راحت شويم.

(قالَ إِنَّكُمْ ماكِثُونَ) يعنى: مالك جهنم در پاسخ آنان ميگويد: شما در جهنم هستيد، و هميشه در عذاب خواهيد ماند.

ابن عباس‏[21] و سدى ميگويند: مالك جهنم اين پاسخ را پس از هزار سال به آنان ميدهند، عبد اللَّه بن عمر ميگويد: مالك جهنّم اين جواب را پس از چهل سال به آنان ميدهد.

(لَقَدْ جِئْناكُمْ بِالْحَقِّ) يعنى: رسولان ما راه و روش حق را نزد شما آوردند و اينكه خداوند فعل مجى‏ء را بخودش نسبت داده است براى آنكه آمدن رسولان بفرمان او بوده است.

و از جبائى نقل شده است كه اين جمله گفتار مالك جهنّم است و چون او نيز جزء فرشتگان است و فرشتگان هم از جنس رسولان هستند.

(وَ لكِنَّ أَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ) يعنى: ولى اى مردم شما چون با ناحق و باطل انس گرفته‏ايد نسبت به حق بى‏رغبت هستيد.

(أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً فَإِنَّا مُبْرِمُونَ) آنان در مكر و حيله نسبت به محمد (ص) كارى محكم نمودند، ما نيز در مجازات آنان كارى محكم انجام خواهيم داد.

(أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ) يعنى: اين كافران چنان پندارند كه ما اسرار پنهانى و سخنان محرمانه و بيخ گوشى آنان را نميشنويم.

سر آن مطالبى است كه انسان در ضمير خود دارد و آن را بديگرى اظهار نميدارد، و نجوى سخنانى است كه افراد در پنهانى بديگران ميگويند.

(بَلى‏ وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ) آرى ما سخنان آنان را مى‏شنويم و آن را درك ميكنيم و مأمورين ما هميشه همراه آنان بوده و آنچه را كه بگويند و انجام‏ دهند مينويسند، و سبب نزول اين آيه در تفسير اهل بيت (ع) ياد شده است‏[22].

(قُلْ إِنْ كانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعابِدِينَ) در معنى اين آيه اختلاف شده و پنج قول وجود دارد:

1- از مجاهد يعنى: اگر خداوند بقول شما و بخيالتان پسرى دارد، من كه اوّلين پرستش كننده خداى يكتا هستم، و هر كس خداى يكتا را بپرستد ديگر براى خدا پسرى نخواهد پذيرفت، يعنى: اگر شما چنين خيال كنيد من اوّلين فرد يكتا پرست بوده و منكر گفتار شما هستم.

2- نظر ابن عباس‏[23] و قتاده و ابن زيد آنست كه ان بمعنى ماء نافيه‏ است كه معنى چنين خواهد شد: «ما كان للرحمن ولد» يعنى: خداوند فرزندى ندارد و من اولين پرستش كننده او و اقرار كننده به اين حقيقت هستم 3- از جبائى و ديگران كه يعنى: اگر خداوند فرزندى ميداشت من اوّلين كسى بودم كه از پرستش او رويگردان ميشدم، زيرا هر كس فرزندى دارد چيزى جز يك جسم حادث نخواهد بود، و هر كس كه چنين باشد استحقاق پرستش ندارد، زيرا چنين فردى قدرت عطاى آن نعمتها را ندارد كه بوسيله آن مستوجب پرستش باشد.

4- از سفيان بن عيينه است كه حضرت ميفرمايد: همانگونه كه من اوّلين فردى نيستم كه خداوند را پرستش نموده‏ام، همچنين خداوند هم فرزند ندارد، و اين به آن مى‏ماند كه شما مى‏گويى اگر من نويسنده باشم حسابدان هم هستم، و منظورت اين است كه من نويسنده نيستم پس حسابدان هم نيستم 5- از سدى و ابى مسلم، يعنى: اگر خدا فرزندى ميداشت من اوّلين كسى بودم كه او را ميپرستيدم كه او داراى فرزندى است، ولى خدا فرزندى ندارد.

و اين مثل آنست كه انسان بگويد: اگر حكمت ايجاب ميكرد غير از خدا كسى را پرستش كنم او را ميپرستيدم، و اگر دليلى وجود داشت كه دلالت كند بر اينكه خداوند فرزندى ندارد، من نيز مى‏گفتم فرزند دارد، ولى چنين دليلى وجود ندارد، بنا بر اين آيه دلالت ميكند خدا فرزندى ندارد و اين خيال باطل است: زيرا در آيه امر محالى بر امر محال ديگرى تعليق شده است.

آن گاه خداوند خويشتن را از اين پيرايه منزّه دانسته ميفرمايد:

(سُبْحانَ رَبِّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ) يعنى: مالك‏ آسمانها و زمين و آفريدگار آنها و آفريدگار عرش و مدبر آن منزّه است از اين وصف كه برايش ميكنند كه براى خود فرزند گرفته است، زيرا كسى كه قدرت آفرينش اينهمه آسمانها و زمين و عرش و غيره را دارد بداشتن فرزند نيازى نخواهد داشت، سپس خداوند بعنوان تهديد كفّار به پيامبرش (ص) خطاب كرده ميفرمايد:(فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَ يَلْعَبُوا حَتَّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي يُوعَدُونَ) يعنى:

بگذار در باطل خود هر چه بيشتر فرو روند، و در اين چند روزه دنيا بازى كنند، تا با روزى برابر شوند كه در آن روز به آنان وعده عذاب داده شده است، و آن روز قيامت است.

(وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ) يعنى: و او است خدايى كه هم در آسمان شايستگى پرستش را دارد، و هم در زمين سزاوار پرستش است، و اينكه خدايى او در آسمان و زمين جداگانه تكرار شده است يكى از دو علّت را دارد:

1- بخاطر تاكيد تا معنى در روحيه بيشتر جاگير شود.

2- زيرا معنى چنين است خداوند در آسمان خدا است كه بر فرشتگان عبادتش واجب است، و در زمين هم خدا است و بر انس و جن پرستش او واجب است.

(وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ) و او در تمامى كارهايش فرزانه است، و از مصالح تمامى بندگانش آگاهى كامل دارد.

(وَ تَبارَكَ الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما) يعنى: بركات او هميشگى است، و همه نوع بركت و سعادتى از سوى او است، و بزرگتر از آنست كه داراى فرزند يا مثل و مانندى باشد كه بتواند مانند او در آسمانها و زمين و ما بين آنها بدون مانع و منازع تصرّف نمايد.

(وَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ) يعنى: او از ساعت قيامت آگاه است، زيرا وقت قيامت را بطور دقيق و معيّن جز او كسى نميداند.

(وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ) يعنى: روز قيامت همگى بسوى او باز ميگرديد و هر كس را بميزان عملش پاداش ميدهد.

 

سوره زخرف- آيات 86- 89

[سوره الزخرف (43): آيات 86 تا 89]

وَ لا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ إِلاَّ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (86) وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنَّى يُؤْفَكُونَ (87) وَ قِيلِهِ يا رَبِّ إِنَّ هؤُلاءِ قَوْمٌ لا يُؤْمِنُونَ (88) فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ (89)

 

ترجمه آيات:

86- آنان كه كافران غير از خدا آنان را خدا ميدانند مالك شفاعت نيستند مگر آنان كه گواه بر حق ميباشند، و آنان خوب ميدانند.

87- اگر از آنان بپرسى چه كسى آنان را آفريده است؟ گويند: اللَّه، پس چرا بپرستش غير خدا ميپردازند.

88- و گفتار حضرت كه فرمود: پروردگارا اينان قومى ناباورند.

89- از آنان روى بگردان و با آنان مدارا كن كه بزودى خواهند دانست.

 

قرائت آيات:

عاصم و حمزه، و قيله بجرّ خوانده‏اند، و بقيه بنصب، و در قرائت شاذ و نادر اعرج و مجاهد و قيله برفع خوانده‏اند، و اهل مدينه و شام فسوف تعلمون بتاء و بقيه بياء يعلمون قرائت نموده ‏اند.

 

دليل قرائت:

ابو على ميگويد وجه جر در و قيله آنست كه آن را معطوف ميگيريم بر وَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ و علم قيله يعنى: يعلم الساعه و من يصدق بها و يعلم قيله و معنى يعلم قيله يعنى: ميداند كه دعاء خوب است مثل قوله‏ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ‏، و ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً.

و امّا كسى كه قيله را نصب داده است آن را حمل نموده است بر محل و عنده علم الساعه، زيرا الساعه مفعول بها است و ظرف نيست، بنا بر اين مصدر اضافه شده است به مفعول به، و از اين قبيل است شعر شاعر:

«قد كنت داينت بها حسانا مخافة الافلاس و الليانا[24]
«يحسن بيع الاصل و القيانا».

همانگونه كه قيان و الليان حمل شده‏اند بر مضاف اليه مصدر كه مفعول به است همچنين در اين آيه و عنده علم الساعه چون بمعنى يعلم الساعه است قيله بر آن حمل شده است.

و نيز جايز است كه آن را حمل كنيم بر اينكه در اصل يقول قيله بوده است كه يقول در آن حذف شده است، و منصوب بودن مصدر دلالت بر فعل محذوف ميكند، و بر همين منوال است قول كعب شاعر:

«يسعى الوشاة جنابيها و قيلهم‏ انّك يا ابن ابى سلمى لمقتول»[25]

وجه سوّم اينكه عطف شود بر قوله: «يحسبون انا لا نسمع سر هم و نجواهم و قيله».

و هر كس و قيله را برفع خوانده است دو وجه دارد:

1- آنكه خبر آن محذوف و تقدير چنين باشد «و قيله قيل يا رب».

2- آنكه خبر آن را و قيله يا ربّ مسموع و متقبّل بگيريم كه در تقدير است.

بنا بر اين يا رب محلّا بوسيله قيله كه در لفظ مذكور است منصوب ميباشد، و بنا بر قول ديگر بوسيله قيله مقدر منصوب است و از متعلّقات آن ميباشد، و اين تركيب از آن جهت كه ممنوع است حذف قسمتى از موصول و باقى ماندن بقيّه‏اش معنى ندارد، زيرا حذف قول شايع است بطورى كه بمنزله مذكور محسوب ميگردد.

و ممكن قيلهم در شعر كعب بنا بر اين دو وجه مرفوع خوانده شود.

ابن جنّى ميگويد: قيله معطوف است بر علم اى علم قيله كه بعدا مضاف حذف شده، و مصدرى كه قيل باشد مضاف است به هايى كه در معنى مفعول است، و تقدير اينست: «و عنده علم ان يقال يا رب ان هؤلاء قوم لا يؤمنون».

و هر كس فسوف تعلمون با تاء خوانده است، وجهش آنست كه بنا بر تقدير قل لهم فسوف تعلمون ميباشد.

و وجه ياء آنست كه حمل شود بر غيبت كه سياق عبارات قبلى است كه فاصفح عنهم و قل سلام باشد، و تقديرش اينست: «و قل امرنا و امركم سلام اى متاركة.

 

معنى آيات:

آن گاه خداوند ياد آورى ميكند كه معبودان آنان نميتوانند از آنان شفاعت كنند و ميفرمايد:

(وَ لا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ) يعنى: آن معبودهايى كه كفّار آنان را در برابر پروردگار بزرگ، خداى خود گرفته‏اند، و آنان را ميپرستند، يعنى بتان و ديگر معبودهايشان قدرت ندارند كفّار و پرستش كنندگان خود را شفاعت كنند، و بنا بر اين توهم كفّار كه از اين معبودهاى غير حقيقى حاجت ميخواهند، و آمرزش ميطلبند، و ميخواهند كه عذاب را از آنان بر دارند توهمى است باطل.

(إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ) مگر آنان كه گواهان بر حق هستند كه عبارتند از عيسى بن مريم و عزيز و فرشتگان، خداوند اينان را از ميان معبودان باطل استثناء فرموده است، زيرا اين افراد در پيشگاه خداوند منزلت شفاعت دارند، و اين معنى را قتاده گفته است.

بعضى هم گفته‏اند يعنى: هيچكدام از فرشتگان و ديگران اختيار شفاعت ندارند، مگر آنان كه شهادت به يگانگى خدا ميدهند، زيرا نضر بن حارث و عدّه‏اى از قريش گفتند: اگر آنچه كه محمد ميگويد راست است ما با فرشتگان دوست خواهيم شد، و آنان براى ما بهتر از هر كس شفاعت خواهند نمود.

و بدنبال اين گفتار آيه فوق نازل شد، بنا بر اين معنى آيه اينست كه فرشتگان باذن خدا تنها براى مؤمنين شفاعت مى‏كنند.

(وَ هُمْ يَعْلَمُونَ)[26] يعنى: آنچه را كه با زبانها بدان شهادت ميدهند با قلبشان آن را ميدانند، و اين آيه دلالت دارد بر اينكه حقيقت ايمان عبارتست از اعتقاد قلبى و معرفت، زيرا خداوند با شهادت علم به آن را شرط فرموده‏ است، و آن عبارتست از چيزى كه موجب آرامش دل نسبت به آن اعتقاد گردد بطورى كه هر گاه در اعتقاد او تشكيك كند شك در عقيده‏اش راه نيابد، و هر گاه بخواهند عقيده‏اش را تكان دهند.

(وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ) يعنى: اى محمّد اگر از آنان بپرسى چه كسى آنان را از عدم بوجود آورده است خواهند گفت: خدا زيرا به بداهت ميدانند كه بتانشان آنان را نيافريده است.

(فَأَنَّى يُؤْفَكُونَ؟) يعنى: پس چگونه از پرستش غير خدا روى ميكنند؟

(وَ قِيلِهِ يا رَبِّ إِنَّ هؤُلاءِ قَوْمٌ لا يُؤْمِنُونَ؟) قتاده گويد: اين سخن پيامبر شما است كه از قوم خود بدرگاه خدا شكايت ميبرد، و تخلّفشان را از ايمان انكار مى‏كند.

و نيز قتاده گفته است كه عبد اللَّه قرائت كرده است «و قال الرسول يا رب ان هؤلاء قوم لا يؤمنون «بنا بر اين پس هاء در «قيله» به پيامبر (ص) بر ميگردد (فَاصْفَحْ عَنْهُمْ) يعنى: اى محمد صورتت را از آنان بگردان، همانگونه كه گفته است: «و اعرض عن الجاهلين».

(وَ قُلْ سَلامٌ)[27] يعنى: مدارا و متاركه، و بعضى هم گفته‏اند كه اين سلام سلام دورى و كناره گيرى است نه سلام تحيت و احترام مثل آنجا كه ميفرمايد: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ لا نَبْتَغِي الْجاهِلِينَ».

و از قتاده نقل شده است كه يعنى: به آنان سلام كن تا از شرّشان سالم بمانى، و اين آيه با آيه جهاد منسوخ شده است.

از حسن نقل شده يعنى: از نادانى آنان چشم پوشى كن، و بديهايشان را با بدى پاسخ مده، كه خداوند پيامبرش را به بردبارى امر فرموده است، بنا بر اين منسوخ نيست، آن گاه خداوند آنان را تهديد كرده ميفرمايد:

(فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ) يعنى: بزودى در روز قيامت هنگامى كه ديدند چه عذابهايى بر آنان وارد ميشود خواهند دانست.


[1] نور الثقلين جلد 4 صفحه 591 به نقل از ثواب الاعمال.

[2] سوره بروج: 85 آيه 22.

[3] تفسير برهان جلد 4 صفحه 135:( از حضرت صادق( ع) روايت شده است شخصى از حضرت پرسيد كه منظور از« إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ» چيست؟ فرمودند: منظور از آن امير المؤمنين عليه السلام است).

سوره حمد، فاتحه در قرآن بنام ام الكتاب موسوم است اينك بروايت ذيل توجّه فرمائيد:

تفسير برهان جلد 4 صفحه 134: از حضرت صادق( ع) روايت شده درباره« الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ» فرمودند: صراط مستقيم امير المؤمنين صلوات اللَّه و سلامه عليه و معرفت او است، و دليل بر اينكه مراد از صراط مستقيم امير المؤمنين است اين آيه ميباشد:« وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ».

[4] شاهد بر سر اينست كه نشر در شعر اعشى بمعنى زندگى آمده است و اين

[5] در اين آيه و آيات ديگرى مانند آيه 49 از سوره ذاريات« وَ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ» اشاره بزوجيت عناصر و اشياء عالم شده است گياهان نر و ماده دارند، الكتريسته منفى و مثبت دارد و … تا چند قرن پيش بشر جز درباره انسان و حيوانات قائل بزوجيت نبود، تا اينكه گياه شناس معروف سوئدى« لينه- 1707- 1778» پس از تحقيقات دامنه دارى در اواسط قرن هيجدهم ميلادى قانون زوجيت را در گياهان كشف كرد، و گفت: در گياهان نيز جنس نر و ماده موجود است.

اين موضوع در اروپا دستگاه مذهبى مسيحيت را بشدّت خشمگين ساخت بطورى كه چندين سال كتب لينه در اروپا جزء كتب ضلال بشمار ميرفت.

امّا بنازم عظمت قرآن مجيد را كه در آن عصر كه از علم و دانش خبرى نبود قرنها پيش از كشفيات جديد با صراحت تمام قانون زوجيت را در( تمامى اشياء از حيوان و گياه و جماد ثابت دانسته است، تا جايى كه ميبينيم امروزه پس از گذشت قرنها دانشمندان ميگويند هيچكدام از عناصر طبيعى در طبيعت بنحو منفرد يافت نميشود.

[6] يعنى سپاس خداى را كه ما را بسوى اسلام هدايت فرمود، و بما قرآن را تعليم فرمود، و بوسيله حضرت محمد( ص) بر ما منّت گذاشت.

[7] وسائل الشيعه جلد 8 صفحه 284 با مختصر فرقى در صدر روايت.

[8] يعنى: اگر زنى حره روزى دختر بزايد تعجب ندارد، زيرا چه بسيار ميشود كه زن حره زنانى پسرزا را ميزايند.

زمخشرى در تفسير كشاف گفته است: يكى از بدعتهاى تفسير نويسان آنست كه جزء را بمعنى اناث تفسير ميكنند، و ادعاى اينكه جزء در زبان عرب اسم براى دختر باشد جز يك دروغ كه به عرب بسته شده است چيز( ديگرى نيست، و يك نوع قرار داد بسيار جديد است، كه حتى اين جعل آنان را قانع نساخته تا اينكه« اجزأت المرأة» را نيز از آن مشتق كرده‏اند( شعرانى)

[9] بهتر آنست كه بگويد: مفعول فعل اول كه عبارتست از« أُشْهِدُ اللَّهَ» زيرا جمله« أَنِّي بَرِي‏ءٌ» به هيچ تقديرى مفعول اول نيست.

[10] سوره اسراء: 17 آيه 40 دنباله آيه« … وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكَةِ إِناثاً» يعنى:« آيا خداوند پسران را ويژه شما ساخته و از فرشتگان براى خود دختر گرفته است؟».

[11] سوره صافات: 37 آيه 150.

[12] تفسير برهان جلد 4 صفحه 137:( از حضرت صادق( ع) روايت شده است كه رسول خدا( ص) به ابو بكر و عمر و على عليه السلام امر فرمود بسوى غار اصحاب كهف و رقيم بروند، آن گاه ابو بكر وضوء بگيرد و مودب بايستد و دو ركعت نماز بخواند و سه بار آنان را صدا زند، اگر جوابش دادند( كه بسيار خوب، و گرنه همين حرف را عمر بزند، اگر پاسخ باو دادند كه خوب، و گرنه همين سخن را على بگويد، رفتند و همين كار را كه حضرت دستور داده بود انجام دادند، اصحاب كهف نه أبا بكر را جواب دادند نه عمر را، آن گاه على( ع) بپا خواست و همان كار را كرد، به او پاسخ دادند و سه بار گفتند: لبّيك لبّيك، حضرت به آنان فرمود چه شد كه به اولى و دوّمى پاسخ نداديد؟ ولى سومى را پاسخ گفتيد؟ گفتند: خداوند بما دستور داده است كه جز به پيامبران يا وصى آنان پاسخ ندهيم، سپس بسوى حضرت رسول( ص) بازگشتند، حضرت از آنان پرسيد چه كردند؟ جريان را به حضرت گفتند: حضرت صحيفه‏اى قرمز بيرون آوردند و به آنان فرمودند:

شهادت خود را با خط خود در اين برگه پيرامون آنچه ديده‏ايد و شنيده ايد بنويسيد، اينجا بود كه اين آيه نازل شد: ستكتب شهادتهم و يسئلون يوم القيمة.

[13] معانى الاخبار صدوق چاپ تهران صفحه 131:( … از ابى( بصير روايت شده است كه از حضرت صادق( ع) درباره اين آيه پرسيدم« وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ»؟ فرمودند: اين كلمه باقيه امامت است كه خداوند آن را در نسل حسين( ع) قرار داده است، و تا روز قيامت امامت در نسل او باقى خواهد ماند).

و نيز در تفسير برهان جلد 4 صفحه 138 حديث 4( هشام بن سالم بحضرت( ع) ميگويد: آيا حسن افضل است يا حسين؟ ميفرمايند: حسن افضل از حسين است، گفتم: پس به چه دليل امامت بعد از حسين( ع) در نسل او قرار گرفت، ولى در نسل حسن( ع) قرار نگرفت؟ فرمودند: خداوند بزرگ دوست داشت كه سنتى از موسى و هارون را در حسن و حسين عليهما السلام جارى فرمايد، موسى و هارون در نبوّت شريك بودند همانگونه كه حسن و حسين( ع) هر دو امام بودند، و خداوند نبوّت را در نسل هارون قرار داده است نه در نسل موسى، با اينكه موسى از هارون افضل بوده است.

گفتم: آيا در يك عصر دو امام ممكن است باشد؟

فرمودند: نه اين نميشود مگر آنكه يكى از آن دو امام ساكت بوده( از ديگرى پيروى نمايد، و آن ديگرى ناطق و پيشواى آن يكى باشد، اما اينكه در يك عصر دو امام و هر دو ناطق باشند نميشود، گفتم: آيا بعد از حسن و حسين ممكن است امامت به دو برادر برسد؟ فرمودند: نه خير امامت در نسل حسين جارى است همانگونه كه خداوند فرموده است‏« وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ» …).

تفسير صافى جلد 2 صفحه 526 بنقل از احتجاج از پيامبر خدا( ص) روايت ميكند كه در خطبه غدير فرمودند:( اى مردم قرآن بشما معرفى ميكند كه پس از او امامان از نسل اويند من نيز بشما معرفى كردم كه امامان از منند و من از آنان هستم، آنجا كه خداوند بزرگ ميفرمايد:\i« وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ»\E و بشما گفتم ما دام كه از قرآن و عترت پيروى كنيد گمراه نخواهيد شد؟.

[14] تفسير ابن عباس طبع ازهريه مصر چاپ اول صفحه 305:« فى عقبه» فى نسله نسل ابراهيم

[15] تفسير قمى جلد 2 صفحه 283 در توضيح آيه فوق ميگويد: يعنى:

« ائمه بدنيا بر ميگردنند» كه طبق اين معنى اين قسمت از آيه اشاره به دوران رجعت دارد.

[1] يعنى:« بهره و عظمت خويش را به آسمان رسانديم، و اميدوار هستيم كه باز هم از اين بالاتر رويم» جدود جمع جد است بمعنى حظ و بهره، و مجدنا و جدودنا يا منصوبند بنا بر آنكه مفعول باشند براى بلغنا يا آنكه مرفوعند كه بدل باشند از ضمير در بلغنا.

[2] تفسير ابن عباس صفحه 305.

[3] تفسير ابن عباس صفحه 305.

[4] سوره انبياء: آيه 32.

[5] اصول كافى جلد 3 صفحه 361 حديث 10:( حضرت صادق( ع) فرمودند: فرزندان آدم هر كدام كه مؤمن بودند فقير بودند، و هر كدام كافر بودند ثروتمند بودند تا آنكه ابراهيم( ع) آمد و گفت:« رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلَّذِينَ كَفَرُوا- 60- 5» از آن پس خداوند در ميان مؤمنين ثروتمندان و مستمندان قرار داد، و نيز در ميان كافران ثروتمندان و مستمندانى قرار داد).

تفسير قمى جلد 2 صفحه 284: در تفسير اين آيه حضرت صادق( ع) فرمودند:( … اگر خداوند اين كار را ميكرد هيچكس ايمان نمى‏آورد، و لكن در ميان مؤمنين ثروتمندانى و در ميان كافران فقرايى، و ميان مؤمنين فقرايى و ميان كافران ثروتمندانى قرار داد، و سپس آنان را بوسيله امر و نهى و صبر و رضا امتحان فرمود)

[6] اين قسمت مذهب اهل جبر را رد ميكند كه خداوند را فاعل كفر و عصيان و افعال بندگان ميدانند، و از اين آيات استفاده جالبى در اين بحث شده است.

[7] سوره همزه آيه 4.

[8] مثال مناسب نيست زيرا مال او را به آتش مى‏افكند نه آنكه مال با او بجهنّم برود، بدليل آنكه خود مؤلف محترم هم در تفسير اين آيه در صفحه 538 جلد 10 اشاره به اين معنى نفرموده‏اند.

[9] اين نسبت به ابن عبّاس طبق نسخه تفسير ما اشتباه( است زيرا ابن عباس در تفسير خود صفحه 305« يعش» را بمعناى يعرض يعنى روگردان شدن گرفته است، و چون قرائتهاى ديگرى بوده است سپس ميگويد:« و يقال: يمل ان قرائت بالخفض و يقال: يعم ان قرأت بالنصب» و معنى يمل و يعم را در صورت قرائت جرّ و نصب« يعش» با يقال ذكر ميكند، در صورتى كه قبلا مختار خود را كه همان اعراض بود بيان نموده است، و مختار او با تفسير اهل بيت موافق است.

[10] تفسير نور الثقلين جلد 4 صفحه 603:

( فى كتاب الخصال فيما علم امير المؤمنين اصحابه من الأربعمائة باب، مما يصلح للمسلم فى دينه و دنياه‏: من تصدى بالاثم اعشى عن ذكر اللَّه تعالى، من ترك الاخذ عن امر اللَّه بطاعته قيض له شيطان فهو له قرين).

على( ع) در اين فرمايش آيه مورد بحث ما را تفسير فرموده‏اند، و طبق تفسير حضرت كيفر طبيعى و نتيجه قهرى گناه سياه شدن دل و روگردانى از ياد خدا و قرآن و معنويت است، قهرا بدنبال روگردانى از تشكيلات الهى انسان در دام شياطين جنى و انسى خواهد افتاد، و اين شياطين( قرين او خواهند بود تا او را وارد جهنّم سازند، البته در عين حال كه تسلّط شياطين بر انسان نتيجه عمل انسان است، ولى چون تمامى آثار به قدرت الهى مترتب ميشود، ميتوان گفت: خداوند شيطان را بر آنان مسلّط كرده است

[11] يعنى: آفاق آسمان را بر شما تنگ گرفته‏ايم ماه و خورشيد و ستارگان درخشانش از آن ماست، البته در« مشرقين» چون مشرق افضل از مغرب است مشرق را غلبه داده‏اند، در قمرين هم چون قمر مذكر سماعى است بلحاظ افضليت مذكر بر مؤنث قمر را غلبه داده‏اند.

[12] تعبير مشرقين و مشارق و مغارب در چند جاى قرآن آمده است، در گذشته كه از نظر هيئت زمين را مسطح فرض ميكردند، جز يك مشرق و يك مغرب براى خورشيد مشرق و مغرب ديگرى تصوّر نميكردند، ولى پس از اثبات كرويت زمين ثابت شد كه خورشيد در هر آنى نسبت بنقطه‏اى از زمين طلوع ميكند و از نقطه ديگر غروب ميكند، و لذا معنى مشارق و مغارب روشن شد، و اتفاقا تصريحات جالبى در روايات وجود دارد كه در 14 قرن پيش امامان( ع) در اين باره فرموده‏اند رجوع به هيئت و اسلام( صفحه 165 كه مرحوم شهرستانى شش دليل صريح از قرآن و روايات اهل بيت بر كرويت زمين از كتب معتبر حديث شيعه نقل ميكند، و تفصيل اين بحث را در سوره معارج ذيل آيه 40« بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ» مراجعه فرمائيد.

[13] تفسير برهان جلد 4 صفحه 144 بنقل از مناقب بن مغازلى و امالى شيخ، و در روايت امالى دنباله حديث آمده است:« … سپس نازل شد آنچه را كه از امر على بن ابى طالب بر تو وحى نموده‏ايم بگير كه تو بر راه مستقيم هستى، و على نشانه‏اى است براى ساعت موعود تو و قومت، و بزودى مردم درباره محبّت على بن ابى طالب( ع) باز پرسى خواهند شد».

[14] تفسير القمى ج 2 ص 286( عبد الرحمن بن كثير از حضرت صادق( ع) درباره اين آيه ميپرسد؟ حضرت ميفرمايند: ذكر قرآن است ما هم قوم قرآن هستيم، و از ما است كه پرسش خواهيد شد).

و نيز تفسير نور الثقلين ج 4 ص 605 از بصائر الدرجات از حضرت باقر( ع) نقل كرده است كه درباره اين آيه فرموده‏اند:( ذكر رسول خدا( صلّى اللَّه عليه و آله است و اهل بيتش اهل الذكر هستند و از آنان پرسيده خواهد شد).

در تفسير القمى ج 2 ص 284 ضمن روايتى از حضرت باقر( ع) اين آيه چنين تفسير شده است:

ابى الربيع گويد در سالى هشام بن عبد الملك بحج رفته بود در خدمت حضرت باقر بحج رفتم و همراه هشام نافع بن ازرق غلام عمر بن خطاب بود، نافع نگاهى به حضرت باقر( ع) كرد و ديد در ركن خانه كعبه مردم بسيارى اطرافش جمع شده‏اند، بهشام گفت: يا امير المؤمنين اين شخص كه مردم اطرافش ازدحام ميكنند چه كسى است؟

هشام گفت: اين شخص پيامبر اهل كوفه است، او محمد بن على بن- الحسين بن على بن ابى طالب( ع) ميباشد.

نافع گفت: الآن بسراغش خواهم رفت و از او پرسشهايى ميكنم كه پاسخ آن را كسى جز پيامبر يا وصى پيامبر يا پسر پيامبر نتواند گفت.

هشام گفت: بسراغش برو و از او چيزهايى بپرس شايد در ميان مردم رسوايش كنى.

نافع آمد پشت بمردم كرده رو به حضرت باقر( ع) نمود و گفت: يا محمد بن على من تورات و انجيل و زبور و فرقان را همگى خوانده‏ام و از حلال و پاورقى از صفحه قبل حرام آنها آگاه هستم، آمده كه از تو مسائلى را بپرسم كه پاسخ آن را كسى جز پيامبر يا وصى پيامبر با پسر پيامبر نخواهد داد.

حضرت سر خود را بطرف او بلند كرده فرمود: مسائلت را بپرس.

نافع گفت: بمن بگو به بينم ميان عيسى و محمّد( ص) چند سال فاصله بوده است؟

فرمود: نظر خودم را برايت بگويم، يا نظر خودت را؟

گفت: هر دو نظر را برايم بگو.

فرمود: امّا بنظر من ميان آن دو پانصد سال فاصله بوده است، و امّا بنظر تو ميان آنان ششصد سال فاصله است.

گفت: بگو به بينم درباره اين آيه:« وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا أَ جَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ» محمّد از كدام پيامبر پرسيده است با اينكه ميان او و عيسى پانصد سال فاصله بوده است؟

راوى گويد: حضرت باقر( ع) در پاسخ او اين آيه را تلاوت فرمودند:

« سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا» از جمله آياتى كه خداوند بهنگام بردن حضرت محمد به بيت المقدّس نشان داد اين بود كه خداوند پيامبران اوّلين و آخرين را جمع كرد سپس به جبرئيل دستور داد كه اذان و اقامه بگويد، و در اذانش

حىّ على خير العمل‏

نيز گفت آن گاه محمّد( ص) جلو افتاد و همگى پشت سرش نماز خواندند.

اينجا بود كه خداوند بر او نازل فرمود:« وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا أَ جَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ …؟»

[15] و اين معنى استفاده ميشود از قسمتى از احتجاج امير المؤمنين( ع) كه در تفسير نور الثقلين ج 4 ص 607 در ذيل اين آيه شريفه قسمتى از آن نقل شده است.

پيامبر خدا( ص) به آنان فرمود: چه شهادتى ميدهيد و در دوران خودتان چه كسى را ميپرستيد؟

پيامبران در جواب گفتند:« ما شهادت ميدهيم كه جز خداى يكتا خدايى نيست، و شريك نداشته، و تو رسول خدا هستى، و بر اين منوال از ما عهد و پيمان گرفته شده است. دنباله پاورقى قبلى نافع گفت: يا بن رسول اللَّه يا ابا جعفر راست گفتى، شما اوصياء رسول خدا و جانشينان او هستيد، و در توراة و انجيل و زبور و قرآن از شما ياد شده است، و راستى شماها از ديگران شايسته‏تريد براى خلافت و حكومت بر مسلمين)

[16] قشعم مردان كهن سال را گويند، و به عقابها و شيران و چيزهاى قوى هم گفته ميشود.

[1] يعنى اى ام عمرو تو بر خلاف عادت رفتار كردى و ما را از جام نوميد ساختى، با اينكه در مجلس شرب معمولا كاسه از راست بجريان مى‏افتد.

[2] تفسير ابن عباس ص 306:( فَلَمَّا آسَفُونا) اغضبوا نبيّنا موسى و مالوا الى غضبنا. يعنى همين كه پيامبر ما موسى را خشمناك ساختند، و خود را در معرض خشم ما قرار دادند)

[3] التوحيد للصدوق ص 168 از حضرت صادق( ع) روايت( شده است كه درباره اين آيه:« فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا» فرمودند:

خداوند بزرگ همانند ما خشمناك نميگردد، و لكن براى خود دوستانى آفريده است كه خشم ميكنند و راضى ميگردند، و آنان مخلوق بوده تحت تدبير الهى قرار دارند، و رضايت آنان را بمنزله رضايت خود، و خشم آنان را بجاى خشم خود قرار داده است، زيرا خداوند آنان را دعوت كنندگان و راهنمايان بسوى خود قرار داده است، و بهمين سبب است كه خشم آنان خشم خدا و رضايت آنان رضايت الهى است.

اينطور نيست كه خشم بذات خدا برسد همانگونه كه در ذات مردم اثر ميگذارد، بلكه هر چه كه نسبت رضا و غضب بخدا داده شده است همه‏اش بهمان معنى است كه گفتيم، و نيز خداوند فرموده است:

« من اهان لى وليّا فقد بارزنى بالمحاربة، و دعانى اليها»

يعنى:« هر كس نسبت به يكى از دوستان من اهانت كند آشكارا بجنگ من آمده و مرا بستيز با خود فرا خوانده است».( و نيز فرموده است:« مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ- نساء آيه 80» يعنى:« هر كس فرستاده مرا اطاعت كند فرمان مرا برده است».

و نيز فرموده است:« إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ- فتح آيه 10» يعنى:« كسانى كه با تو بيعت كرده‏اند، جز اين نيست كه با خدا بيعت نموده‏اند».

و تمام اينها و هر صفتى مانند آن كه بخدا نسبت داده ميشود همانطور است كه برايت گفتم. و چنين است رضا و غضب خدا و غير از اين دو صفت، از صفات ديگر كه مانند آنها است، اگر خشم و ناراحتى در آفريدگار جهان را داشت با اينكه اين صفات را نيز خداوند آفريده است، انسان ميتوانست بگويد:

آفريدگار هم روزى نابود شود، زيرا اگر ناراحتى و خشم در او راه يافت متغيّر خواهد شد، و اگر تغيير در او راه يافت از نابودى در امان نخواهد بود، و اگر اينطور بود آفريدگار از آفريده شناخته نميشد و قادر از مقدور مشخص نميگرديد، و خالق از مخلوق معلوم نميشد.

خداوند از اين گفتار بسيار برتر و منزّه‏تر است، او خالق اشياء است بى‏آنكه به آنان نيازى داشته باشد، و چون اشياء را بدون نياز آفريده است حد و كيف در او محال است، آنچه گفتيم انشاء اللَّه درك كن.

[4] تفسير ابن عباس ص 306:( … ان جاز له- عيسى- فى النار مع نصارى، يجوز لنا فى النار مع آلهتنا)

[5] آل عمران- 59.

[6] لباب النقول سيوطى در شأن نزول آيه از ابن عباس نقل ميكند كه رسول خدا( ص) بقريش فرمودند: هر كس بغير از خدا كه مورد پرستش قرار گيرد در او خيرى نيست، قريش گفتند: مگر عيسى بگمان تو پيامبر و بنده خوب خدا نبود با اينكه مسيحيان او را پرستيدند، بدنبال اين سخن بود كه اين آيه نازل شد« وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ».

[7] تفسير ابن عباس ص 306:( و يقال علامة لقيام الساعة ان قرأت بنصب العين و اللام)

[8] صحيح مسلم.

[9] شاهد در اين است كه بعض النفوس بمعنى تمام النفوس است همانگونه كه در آيه مورد بحث بَعْضَ الَّذِي تَخْتَلِفُونَ فِيهِ بمعنى كلّ الذى تختلفون است.

[10] شاهد در بعض حاجته است كه بمعنى كلّ حاجته آمده است.

[11] تفسير نور الثقلين ج 4 ص 611 بنقل از احتجاج طبرسى ضمن روايتى از حضرت صادق( ع) فرمود: مردم درباره پيامبران اولو العزم و مولى شما امير المؤمنين( ع) چه نظر دارند؟( ميگويد: گفتم آنان احدى را بر پيامبران اولو العزم برترى نمى‏دهند، مى‏گويد:

حضرت فرمودند: خداوند بموسى فرمود:« وَ كَتَبْنا لَهُ فِي الْأَلْواحِ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ مَوْعِظَةً- اعراف- 145» يعنى:« براى موسى در الواح تورات از هر چيزى موعظه‏اى نوشتيم» و نميفرمايد:

كل شى‏ء موعظة

يعنى همه چيز موعظه را، و بحضرت عيسى ميفرمايد: « وَ لِأُبَيِّنَ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي تَخْتَلِفُونَ فِيهِ» و نميفرمايد كل شى‏ء. امّا درباره مولاى شما امير المؤمنين( ع) فرموده است:« قُلْ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ- رعد- 43» يعنى:« بگو براى گواه بودن ميان من و تو خدا و كسى كه علم كتاب نزد اوست كافى ميباشد» و نيز فرموده است:« لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ‏- انعام- 59» يعنى« هيچ تر و خشكى نيست مگر آنكه در كتابى آشكار آمده است».

[12] تفسير ابن عبّاس ص 306 در تفسير اين آيه ميگويد( مسيحيان درباره حضرت عيسى( ع) دسته دسته شده اختلاف نمودند:

1- نسطوريه گفتند: عيسى پسر خدا است.

2- ماريعقوبيه گفتند: عيسى خود خدا است.

3- ملكانيه گفتند: عيسى شريك خدا است.

4- مرقوسيه گفتند: عيسى سومين از سه خدا است،( اب و ابن و روح القدس)

[13] رجوع شود به جلد 6 همين تفسير ص 514 در تفسير آيه 36 از سوره مريم.

[14] كه اصلش بعثه اللَّه بوده است.

[15] كه الذين اصطفاهم بوده است.

[16] كه ميشود:« اشهباب» و« احمرار».

[17] صريفيه شرابى است از قريه صريفون كه نزديكى عكبراء است يا شرابى است از قريه صريفه در واسط، آن طور كه گفته‏اند، يا شرابى را گويند كه همان لحظه از خمره برداشته شده است مانند شير گرم در لحظه‏اى كه از پستان دوشيده ميشود.

[18] رجوع شود به جلد 8 ص 298 عربى اين تفسير در ذيل تفسير آيه 15 از سوره روم كه كلمه يحبرون آنجا هم ذكر شده و بطور مفصل تفسير شده است، و از موسيقى بهشتى و نوع و محتواى آن سخن بميان آمده است.

[19] جلد 7 از عربى اين تفسير آيه فوق ميگويد:( مؤمنين در روز قيامت وارث منازل بهشتى جهنميان خواهند شد، زيرا از پيامبر اكرم( ص) روايت شده است كه هيچكدام از شما نيست مگر آنكه داراى دو منزل است منزلى در بهشت و منزلى در جهنم، اگر مرد و داخل آتش شد بهشتيان منزل بهشتى او را وارث ميشوند

[20] يعنى:« دانيان قوم من هستند اگر مرا مذمت كنند مذمتشان كنم، امّا من ناراحت ميشوم از اينكه قبيله كليب در ميان قبيله دارم مورد سرزنش قرار گيرد …« شاهد بر سر اعبد است كه بمعنى تنفّر و انزجار آمده است مانند آيه.

[21] تفسير ابن عباس ص 307 در اين تفسير است« فيجيهم مالك بعد اربعين سنه» يعنى: مالك پس از چهل سال به آنان جواب ميدهد.

[22] نور الثقلين ج 4 ص 615 بنقل از روضه كافى( از ابى بصير از حضرت صادق( ع) روايت شده است كه فرمودند: آيه:« ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى‏ ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ …-» درباره عمر و ابو بكر و عثمان و ابى عبيده جراح و عبد الرحمن بن عوف و سالم مولى حذيفه و مغيرة بن شعبه نازل شده است، هنگامى كه ميان خود نامه‏اى نوشتند، و با يكديگر عهد و پيمان بستند كه اگر محمد رفت خلافت و نبوّت هر دو را نگذاريم در ميان بنى هاشم باشد. بدنبال اين توطئه آن آيه نازل شد.

راوى گويد: گفتم: آيه‏ « أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً فَإِنَّا مُبْرِمُونَ …» چطور؟

فرمودند: بله اين دو آيه هم آن روز درباره آنان نازل شد)

[23] تفسير ابن عباس ص 307:( ان كان) ما كان( لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعابِدِينَ) اول المقربين بأن ليس للَّه و لد و لا شريك.

[24] داينت بمعنى اقرضت است و ضمير در بها به قنيه بر ميگردد و قنيه مالى است كه كسب ميكنند، و الليان عبارتست از تأخير در پرداخت قرض، و الاصل مال اصيل است در مقابل قيان و قينه كه عبد و امه را گويند، يعنى خوب ميتواند انواع مال خود را از اصل و فرع بفروشد تا دين خود را اداء نمايد.

[25] توضيحات مربوط به اين شعر در ج 1 عربى اين تفسير ص 132 گذشت.

[26] نور الثقلين ج 4 ص 618 بنقل از من لا يحضر:

( حضرت صادق( ع) فرمودند: قضات بر چهار دسته‏اند: سه دسته( آنان در آتش، و يك دسته در بهشت هستند 1- مردى كه بناحق قضاوت كند، با اينكه ميداند قضاوتش باطل است، در آتش است 2- مردى كه بناحق قضاوت ميكند، با اينكه نميداند قضاوتش ناحق است او نيز جهنّمى است. 3- مردى كه بحق قضاوت كند در حالى كه نميداند قضاوتش حق است او نيز جهنّمى است. 4- مردى كه قضاوت بر حق كند، و بداند كه قضاوتش بر حق است اين شخص بهشتى است)

[27] نور الثقلين ج 4 ص 618( حضرت صادق( ع) ميفرمايد … و سپس خداوند نازل فرمود كه اى پيامبر: فضيلت وصيت« على( ع)» را بيان كن.

پيامبر گفت مردم عرب مردمى ستمگرند، كه نه در ميان آنان كتابى بود، و نه پيامبرى در ميان ايشان برانگيخته شده بود، و ارزش رسالتهاى پيامبران و شرافت آن را درك نمى‏كردند.

اگر من به اين مردم بخواهم از فضل خانواده‏ام سخن بگويم بسخن من ايمان نخواهند آورد؟

خداوند در پاسخ پيامبر( ص) فرمود: غصه آن را نخور« وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ» و بگو:« سلام بزودى خواهند دانست».

پيامبر خدا( ص) پس از اين دستور فضائل وصيتش را بيان كرد، و بدنبال آن در دلهاى آنان نفاق افتاد)

 

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏22، ص: 283

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=