النجم --ترجمه مجمع البيان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره مباركه نجم

سوره مباركه نجم‏ – 53

معدل از ابن عباس و قتاده نقل كرده است كه اين سوره مكى است غير از يك آيه از آن كه در مدينه نازل شده است، و آن آيه اينست: (الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ …).

و از حسن نقل شده است كه اين سوره مدنى است.

تعداد آيات سوره:

به نظر كوفيان اين سوره داراى شصت و دو آيه است، و بنظر غير كوفيان شصت و يك آيه.

اختلاف در سوره:

در سه مورد اختلاف است در (مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً)[1] بنظر كوفيان وقف شده است. بنظر شامى در (عَنْ مَنْ تَوَلَّى) وقف شده است، و غير شامى در (الْحَياةَ الدُّنْيا) وقف كرده است.

فضيلت سوره:

ابى بن كعب ميگويد: رسول خدا (ص) فرمودند: هر كس سوره النجم را بخواند به او ده حسنه، و بتعداد تمام كسانى كه بحضرت محمد (ص) ايمان آورده، و حضرت را منكر شده‏اند پاداش خواهد داد.

يزيد بن خليفه از حضرت صادق (ع) روايت ميكند كه فرمودند: هر كس همه شب يا همه روز بر خواندن سوره النجم مداومت نمايد بين مردم به شايستگى زندگى كرده، داراى محبوبيّت خواهد شد.

ارتباط سوره:

خداوند اين سوره را با ياد پيامبر (ص) شروع كرده است، همانگونه كه سوره طور را با ياد آن حضرت ختم فرموده، تا آخر سوره قبلى به ابتداى اين سوره با دو مطلب همگون اتصال يابد:

 

آيات 1- 10 نجم 53

[سوره النجم (53): آيات 1 تا 10]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏

وَ النَّجْمِ إِذا هَوى‏ (1) ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى‏ (2) وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ (3) إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى‏ (4)

عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى‏ (5) ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوى‏ (6) وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى‏ (7) ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى (8) فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى‏ (9)

فَأَوْحى‏ إِلى‏ عَبْدِهِ ما أَوْحى‏ (10)

 

ترجمه آيات:

بنام خداى رحمان و رحيم

1- سوگند به آن ستاره هنگامى كه فرو افتد.

2- نه پيامبر از راه حق منحرف گشته و نه گمراه شده است.

3- و از روى هوا سخن نميگويد.

4- و آنچه ميگويد چيزى بجز وحى الهى نيست كه بر او نازل ميگردد.

5- جبرئيل به او آموخته است.

6- كه نيرومند است و بر او ظاهر ميشود.

7- و او در افق اعلى است.

8- آن گاه پيامبر نزديك شد و نزديكتر شد.

9- كه در فاصله دو كمان يا نزديكتر بود.

10- آن گاه خداوند به بنده‏اش آنچه كه وحى ميكرد وحى نمود.

قرائت آيات:

حمزه و كسايى و خلف اواخر تمام آيات اين سوره و موارد مشابه آن را با (اماله) قرائت نموده است.

اهل مدينه و ابو عمرو بين فتح و كسر قرائت نموده، و با تمايل به فتح نزديكتر خواهد بود، و همچنين هر سوره‏اى كه آخر آيات آن با ياء ختم شود مانند سوره طه و وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها، وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشى‏، و و الضحى و مانند آن، و هر آيه‏اى كه بر وزن فعلى يا فعلى يا فعلى باشد در هر جاى قرآن، كه ابا عمرو اين موارد را بين فتح و كسر قرائت ميكند.

و در روايت شجاع و اكثر روايات از يزيدى و بقيه قراء نقل شده است كه اين‏ موارد را فتحه ميدهند و با تفخيم قرائت ميكنند.

و ابن كثير و عاصم در تمام اين موارد بشدت تفخيم ميدهند.

دليل قرائت آيات:

اما ترك امالة و تفخيم الف قول بسيارى از قرّاء است، اماله نيز مطابق نظر بسيارى است، بنا بر اين هر كس اماله و تفخيم را ترك كند طبق نظر جمعى عمل كرده است، و هر كس هم با اماله و تفخيم قرائت كند باز طبق نظر جماعتى عمل كرده است و هر دو قرائت بى دليل نخواهد بود.

لغات آيات:

هوى- هوىّ و نزول و سقوط واژه‏هايى شبيه يكديگرند، و صرف ميشود:

هوى يهوى هويا هذلى شاعر گفته است:

(و اذا رميت به الفجاج رأيته‏ يهوى مخارمها هوىّ الأجدل)[2]

و بهمين جهت جهنم به (هاويه) ناميده شده است، زيرا اهل جهنم را از بالا به پائين سقوط ميدهد.

غوى- از غى است بمعنى ناكامى و نرسيدن بمقصود، و غوايت نيز كه بمعنى گمراهى است از همين ريشه است.

وحى- بمعنى آنست كه مخفيانه معنايى در روان انسان القاء شود، ولى بمنزله علم شده است براى آنچه كه فرشته از سوى خداوند به پيامبرى از انسان القاء ميكند، و از اين ريشه است قوله (وَ أَوْحى‏ رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ‏) يعنى: خداوند ارشادهايى را به زنبور عسل الهام فرموده است.

قوة- عبارت است از نيرو و قدرت، و اصل معناى آن شدت است.

مرة- مره در اصل بمعنى شدت بافت است، و سپس مرة بمعنى قدرت آورده شده است، بنا بر اين (مرة، قوة، شدة) از نظر معنى مانند يكديگرند.

افق- عبارتست از كرانه آسمان و جمع آن آفاق است، و اطراف زمين آفاق ناميده شده است چون كرانه زمين همجوار و شبيه كرانه آسمان است، شاعر در معناى اول گفته است:

(أخذنا بآفاق السماء عليكم‏ لنقا قمراها و النجوم الطوالع)

و امرؤ القيس در معنى دوم سروده است:

(لقد طوقت فى الآفاق حتى‏ رضيت من الغنيمة بالإياب)

تدلّى- عبارتست از فرود آمدن و امتداد يافتن در جهت سفلى، گفته ميشود: (ولاه صاحبه فتدلى).

قاب- و قاب و قيب، و همچنين قاد و قيد عبارتست از اندازه هر چيز.

اعراب آيات:

هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى‏ مبتداء و خبر و در موضع حال است، فراء گفته: معطوف است بر ضمير در استوى يعنى: (استوى جبرئيل و النبى بالأفق الأعلى) و تقدير ميشود (استوى هو و هو) حسن گفته است علت آنست كه هو تكرار نشود و شعرى انشاد كرده است:

(أ لم تر أنّ النبع يصلب عوده‏ و لا يستوى و الخروع المتقصّف)[3]

زجاج گويد: اين عمل (حذف ضمير) بجز در شعر جايز نيست، زيرا عرب قبيح ميدانند كه گفته شود: (استويت و زيد) و معنا آنست كه (فاستوى جبرئيل و هو بالأفق الأعلى على صورته الحقيقية) يعنى: جبرئيل به صورت اصلى خود استقرار يافت در حالتى كه در افق اعلى بود، زيرا جبرئيل هميشه كه بر پيامبر وحى نازل ميكرد بصورت يك انسان بر حضرت نازل ميشد، اين بار رسول خدا (ص) دوست داشت كه جبرئيل را بصورت حقيقى خود مشاهده كند، لذا جبرئيل در افق مشرق اعلى ظاهر شد و سرتاسر افق را پوشانيد.

معناى آيات:

«وَ النَّجْمِ إِذا هَوى‏» گفته شده است كه در معناى آن چند قول است:

1- قول ضحاك و مجاهد و كلبى: خداوند بقرآن سوگند ياد كرده است، زيرا قرآن همانند ستارگان پراكنده در طول 23 سال بر پيامبر (ص) نازل شده است، و لذا قرآن به (نجم) ناميده شده است چون متفرق نازل شده است، و عرب به (تفريق) (تنجيم) گويد، و مفرق را منجم نامد.

2- قول ابن عباس و مجاهد كه گفته‏اند: منظور از اين ستاره ثريّا است كه خداوند بهنگام سقوط و غايب شدنش در طلوع فجر سوگند ياد كرده است، و نيز عرب اسم (نجم) را مخصوصا بر ستاره ثريا اطلاق نموده است، و شاعر عرب ابو ذويب ميگويد:

(فوردن و العيّوق مقعد رابئ‏ الضرباء فوق النجم لا يتتلّع)[4]

ابن دريد گويد: (ثريّا) هفت ستاره است كه شش عدد آن ظاهر است، و يك عدد آن مخفى است كه مردم چشم خود را با آن آزمايش ميكنند.

3- قول حسن است كه منظور از نجم دسته‏اى از ستارگان است كه سقوط كرده از ديده پنهان شوند، و منظور از آن جنس ستاره است همانگونه كه راعى گفته است:

و بات يعدّ النّجم فى مستحيرة يريع بأيدى الآكلين جمودها[5]

و گفته شده است كه خداوند با اشاره نمودن به سقوط و غروب ستاره اشاره به طلوع آن فرموده است، زيرا آنچه كه غروب كند طلوع خواهد كرد، و از غروب و طلوع آن بر يكتايى خداوند استدلال شده است، جبائى گفته است: حركات ستاره به هوى توصيف شده است.

از حسن روايت شده است كه غروب اين ستاره عبارتست از سقوط آن روز قيامت بنا بر اين مثل آنجا است كه ميفرمايد: (وَ إِذَا الْكَواكِبُ انْتَثَرَتْ).

4- قول ابن عباس است كه ميگويد: منظور از آن تيرهاى شهابى است كه از ستارگان رها ميشود، و آن عبارتست از آنچه كه بوسيله آن شياطين بهنگام استراق سمع رجم ميشوند.

عامه از حضرت امام جعفر صادق (ع) روايت كرده است كه پيامبر خدا (ص) در شب معراج از آسمان هفتم نازل، پس از آنكه اين سوره نازل شد به عتبة بن أبى لهب خبر دادند، او نيز خدمت پيامبر (ص) آمد و دخترش را طلاق داده تف بر صورت او انداخت و گفت: تو به ستاره و به خداى ستاره كافر شدى، حضرت رسول (ص) او را نفرين كرده فرمود: (خداوند سگى از سگهايت را بر او مسلّط فرما) عتبه بطرف شام حركت كرد، در بين راه پياده شد، خداوند ترس را بر وجود او مسلّط فرمود، به ياران خودش گفت: شب مرا در وسط خودتان بخوابانيد دوستانش اين كار را كردند، شيرى آمد و او را در ميان يارانش پاره پاره كرد، و حسان شاعر در اين باره ميگويد:

(سائل بنى اصفران جئتهم‏ ما كان ابناء بنى واسع‏
لا وسع اللَّه له قبره‏ بل ضيّق اللَّه على القاطع‏
رمى رسول اللَّه من بينهم‏ دون قريش رمية القاذع‏[6]
و استوجب الدعوة منه بما بين للناظر و السامع‏
فسلط اللَّه به كلبه‏ يمشى الهوينا مشية الخادع‏[7]
و التقم الرأس بيافوخه‏ و النحر منه فغرة الجائع‏
من يرجع العام الى أهله‏ فما اكيل السبع بالراجع‏
قد كان هذا لكم عبرة للسيد المتبوع و التابع).

«ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى‏» يعنى: پيامبر از حق رو گردان نگشته است، و از مسير هدايت به گمراهى منحرف نشده است، و در آنچه براى شما آورده است، راه باطل نپيموده است، غوى بمعنى ضل است، و اينكه دو بار يك معنى آمده است بمنظور تأكيد بيشتر بوده است.

بعضى گفته ‏اند: يعنى تلاش او بى اثر نمانده است، بلكه به ثواب الهى و كرامت او خواهد رسيد.

«وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏» اى: (ليس ينطق بالهوى) يعنى: پيامبر از روى هوا و هوس سخن نميگويد، ينطق هم با عن متعدى ميشود و هم بوسيله باء همانگونه كه مى‏گويى: (رميت بالقوس و عن القوس).

و بعضى گفته ‏اند يعنى: پيامبر از روى ميل نفسانى و هوا و هوس خويشتن آيات قرآن را نميخواند، و براى شما پيام نمى‏ آورد.

«إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى‏» يعنى: قرآن و آنچه را كه از احكام براى شما ميخواند چيزى جز وحى از طرف خداوند نيست كه بر او بوسيله جبرئيل نازل ميشود، كه ميفرمايد:

«عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى‏» ابن عباس و ربيع و قتاده گفته‏اند (شديد القوى) يعنى كسى كه داراى قدرت و نيرو است و از نظر آفرينش قوى ميباشد، و قوى جمع قوة است.

«ذُو مِرَّةٍ» يعنى: كسى كه از نظر خلقت داراى قوت و قدرت است.

كلبى گويد: از نيرومندى جبرئيل يك نمونه آن بود كه شهرهاى قوم لوط را از ريشه و آب سياه بر كند و به آسمان برد و سپس وارونه ساخت، و نمونه ديگر از قدرت او فريادى است كه بر سر قوم ثمود زد كه همگى هلاك شدند.

از ابن عباس و قتاده نقل شده است يعنى: داراى سلامتى و حسن خلق است.

بعضى گفته‏اند: (شَدِيدُ الْقُوى‏) يعنى: در راه خدا نيرومند است (ذو مرة) يعنى: داراى جسمى سالم و دور از آفات است.

جبائى گفته است‏ (ذُو مِرَّةٍ) يعنى: داراى قدرت عبور از هواء است، كه از روى هوا ميرود و ميآيد و فرود آمده اوج ميگيرد.

«فَاسْتَوى‏» يعنى: جبرئيل با صورتى كه آفريده شده است پس از نزول بر محمد استقرار يافت.

«وَ هُوَ» منظور از آن باز هم جبرئيل (ع) است.

«بِالْأُفُقِ الْأَعْلى‏» يعنى: افق مشرق، و منظور از اعلى سمت مشرق است در روى زمين و سمت مشرق بالاتر از سمت مغرب است، نه در هوا.

ميگويند: جبرئيل هميشه بصورت انسانهايى بر حضرت محمد (ص) نازل ميشد، حضرت از او خواست كه بصورت اصلى خودش كه آفريده شده است بر او نازل شود؟

جبرئيل نيز دو بار خودش را بصورت اصلى بحضرت نشان داد، يك بار در زمين و يك بار در آسمان، اما در زمين در افق اعلى بود، و آن هنگامى بود كه حضرت در غار حراء بود كه جبرئيل از طرف مشرق بر حضرت ظاهر شد، و تمام سطح افق را تا مغرب پوشانيد، كه پيامبر بر اثر آن غش كرد و افتاد، آن گاه جبرئيل بصورت انسانى ظاهر شد و حضرت را در آغوش كشيد و اينجا است كه ميفرمايد:

«ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى» تقديرش آنست (ثم تدلّى أى قرب بعد بعده و علوّه فى الأفق الأعلى فدنى من محمّد (ص).

حسن و قتاده گفته ‏اند: سپس جبرئيل بعد از آنكه در افق اعلى استقرار يافت بر پيامبر نازل شد.

زجاج گويد: معنى دنى و تدلى هر دو يكى است، زيرا دنى بمعنى نزديك شد و تدلى بيشتر نزديك شده است، همانگونه كه بگويى: (قد دنا منى فلدن و قرب) و نيز اگر بگويى: (قرب منّى و دنا) آن نيز جائز است.

سعيد بن مسيّب گويد: استوى يعنى: جبرئيل پس از آنكه به پيامبر اطلاع داد بلند شد و بسوى آسمان بالا رفت.

جبائى گويد: استوى، يعنى: پس از آنكه بسرعت نازل ميشد تا پيامبر او را ببيند در هواء استقرار يافت.

فراء گويد: استوى، يعنى: جبرئيل و محمد (ص) شب معراج در افق اعلى يعنى آسمان دنيا استقرار يافتند.

«فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ» از مجاهد و عكرمه و عطاء روايت شده است يعنى:

ما بين جبرئيل و رسول اللَّه مسافت دو كمان وجود داشت، و قوس چيزى است كه با آن تير مى‏اندازند.

ابن عباس گويد: اينكه قوس بعنوان يك معيار فاصله ذكر شده است چون در تبيين فاصله عادت بر اين است گفته ميشود: (قاب قوس، و قيب قوس، و قيد قوس، و قاد قوس) و اين نظر مختار زجاج نيز ميباشد.

از عبد اللَّه بن مسعود و سعيد بن جبير و شقيق بن سلمة روايت شده است يعنى: بقدر دو ذراع.

ضمن روايتى مرفوعه از انس بن مالك آمده است كه رسول خدا (ص) در باره قوله تعالى (فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى‏) فرمودند يعنى: بقدر دو ذراع يا نزديكتر از آن، بنا بر اين قوس چيزى است كه وسيله مقياس و اندازه‏گيرى خواهد بود، و ذراع نيز چيزى است كه با آن اندازه‏گيرى ميشود.

ابن سكيت گويد: (قاس الشي‏ء يقوسه قوسا) لغتى است در (قاسه يقيسه) هنگامى كه آن را تقدير كنند.

«أَوْ أَدْنى‏» زجاج گويد: بندگان از طرف خداوند با زبانشان و بميزان فهمشان مورد خطاب قرار گرفته ‏اند، و اينجا نيز به آنان گفته شده است آنچه كه گفته ميشود به كسى كه ميخواهد فاصله تعيين شود، پس معنى آنست كه فاصله به‏ اندازه‏اى بود كه شما آن را بقدر دو قوس يا كمتر ميدانيد، و اين مورد درست مانند قوله تعالى است كه ميفرمايد: (أَوْ يَزِيدُونَ‏) كه سخن در باره آن گذشت‏[8].

عبد اللَّه بن مسعود گويد: رسول خدا (ص) جبرئيل را ديد در حالتى كه داراى ششصد بال بود، و اين حديث را بخارى و مسلم در صحيح نقل كرده‏اند.

«فَأَوْحى‏ إِلى‏ عَبْدِهِ ما أَوْحى‏» يعنى: خداوند بر زبان جبرئيل به سوى محمد (ص) آنچه را كه ميخواست وحى كند وحى فرمود، ما در آيه احتمال هست كه مصدريه باشد، و نيز ممكن است موصوله باشد بمعنى الذى.

از حسن و ربيع و ابن زيد روايت شده است كه معنى آنست كه جبرئيل آنچه را كه خداوند به او وحى كرده بود بر محمد (ص) وحى نمود، و اين روايت از عطا و ابن عباس رسيده است.

سعيد بن جبير گويد: خداوند بر پيامبر وحى فرمود: (أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى‏) تا (وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ‏).

بعضى گفته ‏اند خداوند بر پيامبر وحى فرموده است: (بهشت بر پيامبران حرام است تا آنكه اول تو وارد آن شوى، و نيز بر امتها حرام است تا امت تو وارد آن شوند.

بعضى هم گفته‏ اند: يعنى: خداوند بر پيامبر سرى از اسراء را نازل فرمود، و در اين باره شاعر گفته است:

(بين المحبين سر ليس يفشيه‏ قول و لا قلم للخلق يحكمه‏
سر يمازجه انس يقابله‏ نور تحيّرنى بحر من التيه)

آيات 20- 11 سوره نجم 53

[سوره النجم (53): آيات 11 تا 20]

ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى‏ (11) أَ فَتُمارُونَهُ عَلى‏ ما يَرى‏ (12) وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى‏ (13) عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى‏ (14) عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى‏ (15)

إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى‏ (16) ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى‏ (17) لَقَدْ رَأى‏ مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى‏ (18) أَ فَرَأَيْتُمُ اللاَّتَ وَ الْعُزَّى (19) وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى‏ (20)

 

ترجمه آيات:

11- آنچه را با چشم ديد دلش آن را تكذيب نكرد.

12- آيا نسبت به آنچه كه ديده است با او ستيزه ميكند؟

13- جبرئيل را يك بار ديگر هم كه نازل شد مشاهده كرده است.

14- و او را كنار درخت سدرة المنتهى ديده است.

15- و بهشت كه اقامتگاه است نزد آن درخت مى‏باشد.

16- آن گاه كه درخت سدره ميپوشاند آنچه را كه ميپوشاند.

17- و چشم محمد به چپ و راست گردش نكرد و از حد اعتدال خارج نشد 18- و از آيات بزرگ پروردگار خود چيزها ديد.

19- براى ما از لات و عزى بگوئيد؟

20- و نيز از سوّمين بت كه منات نام دارد بگوئيد؟

قرائت آيات:

كذب- ابو جعفر و هشام (ما كذّب) با تشديد قرائت كرده‏اند، اما بقيّه قراء با تخفيف خوانده‏اند.

أ فتمارونه- اهل كوفه غير از عاصم و يعقوب (أ فتمرونه) بدون الف قرائت كرده اما بقيه با الف (أ فتمارونه) خوانده‏اند.

مناة- ابن كثير و شمونى از اعمش و أبّى نقل كرده‏اند كه (مناءة) با مد و همزه قرائت شده، اما بقيه و (مناة) بدون همزه و مد خوانده‏اند.

جنة المأوى- از على (ع) و ابو هريره و ابى درداء و زر بن جيش نقل شده است كه (جنه المأوى) با هاء قرائت كرده‏اند.

اللات- از ابن عباس و مجاهد (لاتّ) با تشديد تاء نقل شده است.

دليل قرائت آيات:

كذب- هر كس كذب را با تشديد ذال خوانده است يعنى: آنچه را كه محمد (ص) با چشم ديده بود قلبش آن را تكذيب نكرد، بلكه آن را تصديق نمود و حقيقت دانست، و هر كس آن را با تخفيف خوانده است يعنى: قلب محمد (ص) آنچه را ديده بود دروغ نبود.

ابو على گويد: كذب فعلى است كه متعدى بمفعول ميشود به دلالت قول شاعر:

(كذبتك عينك ام رأيت بواسط غلس الظلام من الرباب خيالا)[9].

كذبتك عينك يعنى: چشمت چيزى را بتو نشان داد كه حقيقت ندارد، بنا بر اين معنى آيه چنين خواهد بود: قلبش آنچه را كه چشمش ديده است- تكذيب ننموده است، يعنى: آنچه با چشم ديده بود درست بود و دروغ نبود و نوعى ادراك حقيقى بود، و ممكن است منظور كسى كه (كذب) را با تشديد خوانده است نيز همين باشد، و اين معنى را تاكيد كرده ميفرمايد: (أَ فَتُمارُونَهُ عَلى‏ ما يَرى‏) يعنى: آيا با مجادله‏ها و ستيزهاى خود ميخواهيد او را نسبت به حقيقتى كه درك نموده و به آن علم پيدا كرده است مردد نمائيد، يا اينكه منكر چيزى ميشويد كه نسبت بآن يقين دارد و در آن شك و ترديدى نميكند، زيرا معناى (أ فتمارونه) اينست كه آيا با او طورى ستيزه ميكنيد كه ميخواهيد او را نسبت به آنچه علم دارد و با ديدن آيات بزرگ الهى مشاهده نموده است مردد سازيد، و هر كس (أ فتمارونه) خوانده است باين معنى است كه آيا او را انكار ميكنيد؟

مناة- بتى است سنگى، و لات و عزّى نيز بتهايى از سنگ بوده‏اند، و شايد (مناءة) با مد نعتى باشد.

جنة المأوى- و هر كس (جنة المأوى) قرائت كرده است منظورش فعل آنست كه (جن عليه فأجنه اللَّه) و مأوى فاعل آنست، يعنى خداوند او را مستور فرموده است، اخفش گفته است بمعنى (ادركه) ميباشد.

اللّات- از ابن عباس نقل شده است كه مردى بود در بازار عكاظ كه بر روى صخره‏اى قاووت و روغن ميساخت همين كه آن را مى‏فروخت دوباره روغن و قاووت روى صخره ميريخت و درست ميكرد، پس از آنكه مرد، طايفه ثقيف آن صخره را بخاطر بزرگداشت آن مرد پرستش نمودند[10].

معناى آيات:

سپس خداوند آنچه را كه پيامبر (ص) در شب معراج ديده بود بيان نموده و ديده‏هاى او را محقق دانسته است و ميفرمايد:

«ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى‏» يعنى: آنچه را پيامبر (ص) با چشم ديده بود دلش آن را تكذيب نكرد، بنا بر اين (ما رأى) مصدر است كه در محل نصب ميباشد زيرا مفعول كذب است باين معنى كه قلب و عقل حضرت منكر ديده‏هاى چشم او نشده است بلكه عقل و دل آن حضرت ديده‏هاى چشمش را تصديق ميكند.

مبرد گفته است: معنى آيه اينست كه پيامبر خدا (ص) چيزى را ديده و در آن ديده‏ها تصديق شده است.

ابن عباس گفته است يعنى: حضرت محمد (ص) پروردگار خود را با چشم دل ديده است‏[11].

و اين معنى را نيز محمد بن حنفيه از پدرش از على (ع) روايت كرده است، و اين به معنى علم پيدا كردن به وجود خدا است، يعنى با ديدن آيات الهى علم به وجود خدا بمرحله يقين رسيده است، مانند گفته حضرت ابراهيم (ع) كه فرمود:

(وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ- قَلْبِي‏) با اينكه قبلا به حشر و نشر علم داشته است.

و از ابن مسعود و عايشه و قتاده نقل شده است كه: آنچه را پيامبر خدا (ص) ديده است جبرئيل بوده است او را بصورتى كه آفريده شده ديده است.

از حسن نقل شده است آنچه را كه پيامبر خدا (ص) ديده است ملكوت الهى و انواع مختلف قدرتهاى او بوده است، و نيز گفته است كه روح پيامبر از زمين بآسمان برده شده است و جسد آن حضرت در زمين مانده است.

اما اكثر مفسرين و ظاهر مذهب علماى شيعه و مشهور در اخبارى كه نقل مى‏كنند اينست كه خداوند پيامبر اسلام (ص) را با جسمش سالم و زنده بمعراج برده است و با چشم سر در حالت بيدارى آنچه را كه از ملكوت گفته شده است مشاهده نموده، و ما اين مطلب را در سوره بنى اسرائيل آورده‏ايم.

و فرق است بين ديدن در بيدارى و ديدن در خواب، ديدن چيزى در بيدارى عبارت است از درك آن چيز با چشم سر، اما ديدن در خواب عبارتست از تصور چيزى در قلب بنا بر خيال ديدن آن با حس بصر، بدون آنكه واقعا با حس بصر ديده شده باشد.

از ابى العاليه روايت شده از رسول خدا (ص) پرسيدند: آيا در شب معراج پروردگارت را ديدى؟ حضرت فرمودند: شب معراج نهر آبى را ديدم كه پشت آن پرده نورى را ميديدم و به جز اين چيز ديگرى را نديدم.

از ابى ذر و ابى سعيد خدرى روايت شده كه از پيامبر خدا (ص) پرسيده شد در باره (ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى‏)؟ فرمودند: من نورى را ديدم، و همين معنى از مجاهد و عكرمه نيز روايت شده است.

شعبى از عبد اللَّه بن الحارث از ابن عباس نقل كرده است كه: حضرت محمد «ص» خداى خود را ديده است، و نيز شعبى گويد: مسروق بمن خبر داده گفت:

از عايشه در باره ديد خداوند پرسيدم، عايشه گفت: تو چيزى را مى‏گويى كه از شنيدن آن مو بر بدن من راست ميشود، مسروق ميگويد گفتم:

اى مادر مؤمنين پس بمن خبر بده از اين آيات و سپس براى او (وَ النَّجْمِ إِذا هَوى‏) را خواندم تا رسيدم به (قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى‏)؟

عايشه گفت: مهلت بده تو چه فهميده‏اى؟ آنچه پيامبر ديده است جبرئيل بوده است كه او را بصورتى كه آفريده شده است ديده، هر كس بتو گفت: محمد خدا را ديد است بتو دروغ گفته است، خداوند بزرگ ميفرمايد:

(لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ)[12] و هر كس بتو خبر داد كه محمد (ص) علم غيب ميداند بخدا دروغ گفته است، زيرا خداوند ميفرمايد: (إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ- السَّاعَةِ)[13]

و هر كس بتو گفت كه محمد (ص) مطلبى را از وحى كتمان نموده است دروغ گفته است، زيرا خداوند ميفرمايد: (بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ‏)[14] خداوند در قرآن مجيد آنچه را كه پيامبر (ص) ديده است با بيانى گويا توضيح داده است و فرموده:(لَقَدْ رَأى‏ مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى‏).

«أَ فَتُمارُونَهُ» يعنى آيا با او ستيزه ميكنيد.

«عَلى‏ ما يَرى‏» نسبت به آنچه كه ديده است، زيرا با حضرتش ستيزه كردند پس از معراج و به او گفتند: براى ما بيت المقدس را توصيف كن، و بما خبر بده از حالات قافله‏اى كه در راه شام داريم و از اين قبيل ايرادها كه بعنوان ستيزه باو ميگفتند.

و هر كس (أ فتمارونه) قرائت كرده است بمعنى (أ فتحجدونه) است يعنى (آيا منكر او ميشويد)؟ گفته ميشود: (مريت الرجل حقه) هنگامى كه منكر حق او شوى.

از مبرد نقل شده است بمعناى (أ فتدفعونه عما يرى) است و اينجا (على) بجاى عن بكار رفته است، يعنى آيا نسبت به آنچه ديده است او را دفع ميكنيد، و بهر حال‏ هر دو بيك معنى است چون هر ستيزه كننده‏اى منكر است.

«وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى‏» يعنى پيامبر اسلام (ص) جبرئيل را بار ديگر كه بر او نازل شده بود در حال نزول به همان صورتى كه آفريده شده است ديده بود، كه حضرت پيامبر (ص) جبرئيل را بصورت اصلى دو مرتبه ديده است، همانگونه كه قبلا بيان كرديم.

«عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى‏» يعنى حضرت محمد (ص) جبرئيل (ع) را ديد در حالتى كه جبرئيل كنار سدرة المنتهى بود، و سدره درختى است بالاى آسمان هفتم در طرف راست عرش كه دانش هر فرشته‏اى به آن منتهى ميشود و اين از كلبى و مقاتل روايت شده است.

و از ابن عباس و ضحاك نقل شده است كه سدرة المنتهى چيزى است كه آنچه از زمين به آسمان ميرود منتهاى معراجش آنجاست و آنچه از آسمان از فرمان الهى مى‏آيد بآنجا منتهى ميگردد.

بعضى هم گفته‏اند: ارواح شهدا تا آنجا بالا ميروند.

بعضى گفته‏اند: آنچه از بالاى سدرة المنتهى نازل ميگردد در سدرة قرار مى گيرد و سپس از آنجا تحويل گرفته ميشود، و نيز آنچه كه از ارواح بمعراج ميرود سدره نهايت معراج آنان است و از آنجا تحويل گرفته ميشود.

و منتهى بمعنى محل پايان يافتن است، و اين درخت چون پايان عروج- فرشتگان است سدره به آن اضافه شده است.

و از مقاتل نقل شده است كه سدرة المنتهى همان درخت معروف (طوبى) است.

و نيز گفته شده است كه (سدره) درخت نبوّت است.

«عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى‏» يعنى: در كنار سدرة المنتهى اقامتگاه بهشت قرار دارد كه اين بهشت همان بهشت جاويدان است كه در آسمان هفتم و بقولى در آسمان ششم‏ مى‏باشد.

از جبائى و قتاده نقل شده است كه اين بهشت همان بهشتى است كه حضرت آدم (ع) در آن سكونت يافته بود، و ارواح شهدا نيز به آنجا ميروند.

از حسن نقل شده است كه جنة المأوى بهشتى است كه بهشتيان به آن مى روند.

از عطاء از ابن عباس نقل شده است كه جنة المأوى بهشتى است كه جبرئيل و ديگر فرشتگان در آن سكونت دارند[15].

«إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى‏» از حسن و مقاتل نقل شده است كه فرشتگان مانند كلاغهايى كه روى درختى مى‏نشينند هنگامى كه روى درخت (سدرة المنتهى) مى نشينند تمام سدره را ميپوشانند.

از پيامبر خدا (ص) روايت شده است كه فرمودند روى هر برگى از برگهاى سدرة المنتهى فرشته‏اى را ايستاده ديدم كه مشغول تسبيح پروردگار متعال بود.

از حسن نقل شده است يعنى: سدرة المنتهى در حاله‏اى از نور و تابش و حسن و صفا فرو ميرود آن چنان كه چشمها را خيره ميكند و توصيف آن پايان پذير نميباشد.

ا ز ابن عباس و مجاهد روايت شده است كه پروانه ‏هايى طلايى سدرة المنتهى فرا ميگيرند، و گويا اين پروانه‏ ها فرشتگانى هستند بصورت پروانه كه سرگرم عبادت خداوند هستند.

معنى آيه چنين است: حضرت محمد (ص) جبرئيل (ع) را مشاهده فرمود، در حالى كه تصوير آن گذشت كه درخت سدره بفرمان الهى پوشيده شده بود، و از- شگفتيهايى كه انسان را به كمال قدرت الهى ارشاد ميكند آن چيزى است كه سدرة المنتهى‏ را فرو ميپوشاند، و اينكه خداوند در پوشش درخت با ابهام ياد فرموده است علتش عظمت اين امر بوده است، همانگونه كه بعدا ميفرمايد:«فَأَوْحى‏ إِلى‏ عَبْدِهِ ما أَوْحى‏» جمله (ما يغشى) رساترين تعبير در اين معنى است.

«ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى‏» يعنى: نه چشم پيامبر خيره شد و نه بچپ و راست گردش نمود، ما طغى يعنى چشم او از حد اعتدال و ميزانى كه براى او تعيين شده بود منحرف نگشت، و اين يك نوع توصيف ادب پيامبر خدا (ص) است در آن مقام كه نه چشم خود را اينطرف و آن طرف گردانيده است، و نه در مقابل روى خود به چيزى خيره شده است.

«لَقَدْ رَأى‏ مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى‏» و اين آيات نشانه‏هاى بزرگى از قدرت الهى بود كه حضرت در آن شب مشاهده فرمود، مانند سدرة المنتهى، و قيافه جبرئيل (ع) و ديدن آن در حالتى كه داراى ششصد بال بود كه با پرهاى خود افق را پوشانده بود، و اين معنى از مقاتل و ابن زيد و جبائى نقل شده است، و (من) در اينجا بمعنى تبعيض آمده است يعنى: برخى از آيات پروردگارش را ديد.

از ابن مسعود نقل شده است كه حضرت يكى از فرشهاى سبز رنگ بهشت را مشاهده نموده است كه تمام افق را پوشانده بود.

و از ابن عباس نقل شده است كه حضرت رسول (ص) خداوند را با چشم دل ديده است‏[16].

بنا بر اين معنى ممكن است منظور اين باشد كه آن حضرت با ديدن آيات پروردگار بر يقينش افزوده شد.

و كبرى مؤنث اكبر است كه در توصيف ارزش چيزهاى ديگر را كم ميكند.

پس از آنكه خداوند سبحان اين داستانها را بيان فرمود بدنبال آن مشركين‏ را مورد خطاب قرار داده ميفرمايد:

«أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى‏» يعنى: از اين خدايانى كه بدون خدا ميپرستيد، بمن خبر دهيد، و نيز از فرشتگانى كه با خدا ميپرستيد و خيال ميكنيد فرشتگان دختران خدا هستند؟

از جبائى نقل شده است يعنى: اى كسانى كه خيال ميكنيد لات و منات و عزى دختران خدا هستند بمن بگوئيد آيا اين درست است؟ زيرا كسانى بوده‏اند كه ميگفته‏اند ما اين بتها را ميپرستيم چون آنها دختران خدا هستند.

بعضى هم گفته‏اند كه بت‏پرستان خيال ميكردند كه فرشتگان دختران خدا هستند و لذا بتهاى خود را بشكل آنان ميساختند و بجاى عبادت خدا بپرستش آنها ميپرداختند، و براى بتهاى خود نامهايى از اسامى خدا انتخاب مى‏نمودند، و ميگفتند (لات) از (اللَّه) و (عزى) از (عزيز) گرفته شده است.

و كسايى وقف را بر (لات) با تاء انجام ميداد، چون پيروى از عبارت مصحف مى‏نمود كه با حرف تاء نوشته شده است، و (عزى) تأنيث (اعز) است كه بمعنى (عزيزه) ميباشد.

از حسن و قتاده نقل شده (لات) بتى بوده است كه طايفه ثقيف آن را ميپرستيده است، و نيز (عزّى) بت است.

از مجاهد نقل شده است (عزى) درخت بزرگى بود از (طلح) كه طايفه غطفان آن را ستايش ميكردند كه رسول خدا (ص) خالد بن وليد را فرستاد و آن را بريده گفت:

(يا عز كفرانك لا سبحانك‏ انى رأيت اللَّه قد اهانك)

يعنى: (اى عزى من بتو كافرم و تو را منزّه نميدانم، زيرا من ديده‏ام كه- خداوند بتو اهانت كرده است).

قتاده گفته است مناة بتى بوده است در روستاى (قديد) بين مكه و مدينه.

ضحاك و كلبى گويند: (مناة) بت طايفه هذيل و خزاعه بوده است كه اهالى مكّه آن را مى‏پرستيده‏اند.

بعضى گفته‏اند (لات) و (عزى) و (مناة) بتهايى بودند از سنگ كه در خانه كعبه بود و آنها را ميپرستيدند، و (الثالثة) صفت مناة است (اخرى) نيز صفت مناة است، و معنى آيه اينست كه بمن خبر دهيد از اين بتها، آيا ضرر دارند، يا سود ميرسانند، يا كارى از آنها ساخته است كه آنان را با خدا برابر بدانيد؟ و اين جملات حذف شده است چون كلمات قبلى بر آن دلالت دارد.

 

آيات 21- 30 سوره نجم 53

[سوره النجم (53): آيات 21 تا 30]

أَ لَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الْأُنْثى‏ (21) تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى‏ (22) إِنْ هِيَ إِلاَّ أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى‏ (23) أَمْ لِلْإِنْسانِ ما تَمَنَّى (24) فَلِلَّهِ الْآخِرَةُ وَ الْأُولى‏ (25)

وَ كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّماواتِ لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلاَّ مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضى‏ (26) إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ لَيُسَمُّونَ الْمَلائِكَةَ تَسْمِيَةَ الْأُنْثى‏ (27) وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً (28) فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنا وَ لَمْ يُرِدْ إِلاَّ الْحَياةَ الدُّنْيا (29) ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدى‏ (30)

 

ترجمه آيات:

21- آيا شما پسران داريد و خدا دختران؟

22- اينكه يك قسمت ظالمانه است.

23- اين بتها چيزى جز نامهايى كه شما و پدرانتان ناميده‏ايد نيستند و خداوند دليلى در باره آن نازل نساخته است، اينان از ظن و گمان و هواى نفس خويش پيروى ميكنند، با اينكه از طرف خداوند براى آنان هدايت آمده است.

24- آيا انسان هر چه آرزو كند شدنى است؟

25- دانسته باشيد كه هم سراى آخرت و هم اين جهان از آن خداست.

26- چه بسيارى از فرشتگان در آسمان هستند كه شفاعتشان كارى از پيش نمى برد، مگر بعد از آنكه خداوند نسبت بهر كس كه ميخواهد اجازه فرمايد و رضايت دهد.

27- آنان كه به سراى آخرت ايمان ندارند فرشتگان را بنام دختران خوانند.

28- در صورتى كه نميدانند و فقط از ظن و گمان پيروى ميكنند، در حالتى كه هيچگاه گمان نميتواند جايگزين بجاى حق باشد.

29- هر كس از ياد ما روى‏گردان شد و جز زندگى اين دنيا را نخواست تو نيز از او روى‏گردان شو.

30- ميزان دركشان همين است، خدايت بهتر ميداند چه كس از راهش گمراه شده، و بهتر داند چه كسى هدايت يافته است.

قرائت آيات:

ضيزى- ابن كثير ضئزى با همزه قرائت نموده، و بقيه قراء غير از ابن فليح بدون همزه خوانده‏اند.

دليل قرائت:

ابو على گفته است (قوله‏ تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى‏) يعنى آنچه كه بخدا نسبت داده‏ايد كه براى خود دخترانى گرفته است اين يك نسبت ظالمانه است، و قول عرب كه گفتند (قسمته ضيزى و مشيته حيكى) آن را نحويين حمل بر اين نموده‏اند كه در اصل «فعلى» بضم فا بوده است، هر چند كه لفظ آن بر وزن «فعلى» است، همانگونه كه (بيوت) و (عصى) در اصل فعول بوده است، هر چند كه فاء مكسور است، و علت اينكه نحويين آن را بر (فَعلى) حمل نموده‏اند اينست كه چيزى از صفات را بر وزن «فعلى» بكسر فاء نيافته‏اند، اما صفات را بر وزن «فعلى» بفتح يافته‏اند.

ابو عبيده گويد: (ضرته حقه، و ضرته اضوزه اى نقصته و منعته) يعنى:

حق او را ناقص گذاشته، مانع حق او گرديده است، هر كس عين الفعل آن را واو قرار دهد قياس آنست كه بگويد: (ضوزى) و اين نيز حكايت شده است، و اما كسى كه فاء الفعل را ياء قرار داده است از (ضرته) قياس آنست كه باز گفته ميشود (ضوزى) و نسبت به قلب نمودن واو بياء عمل نميشود، زيرا اين نوع قلب فقط در (بيض) و (عين) عمل شده است كه جمع (بيضاء) و (عيناء) است و علت قلب واو بياء نزديك بودن واو در طرف است، اما در مورد مثال ما بعلت فاصله شد ياء با حرف تأنيث از طرف فاصله دارد و لذا قلب بياء نميشود، و اين علامت تأنيث (ياء) در تقدير انفصال مانند (تاء) نيست، و لذا قياس آنست كه آن را قلب به واو نكنند.

معناى آيات:

آن گاه خداوند بزرگ در حالتى كه گفتار قريش را كه ميگفتند فرشتگان دختران خدا هستند و بتان نيز دختران خدايند، زشت دانسته ميفرمايد:

«أَ لَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الْأُنْثى‏»؟ يعنى: چگونه اين سخن درست است در حالتى كه اگر خودتان را در انتخاب مختار مى‏نموديد پسر را بر دختر ترجيح ميدهيد؟

بنا بر اين چگونه بخود اجازه ميدهيد كه چيزى را بخدا نسبت بدهيد آن را براى خود نمى‏ پسنديد؟.

«تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى‏» يعنى اين يك تقسيم ظالمانه و غير معتدل است، به‏ اين معنى كه اين نوع تقسيم كه دختران سهم خدا و پسران را سهم خود دانسته ايد يك تقسيم غير عادلانه است.

«إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ» يعنى اينكه شما اين بتها را خدا ناميده‏ايد و آنان را دختران خدا دانسته‏ايد يك نوع نامگذارى بى معنى و مفهوم است، زيرا اين بتها نه قدرت ضرر رساندن به كسى را دارند و نه سودى از آنان عايد كسى خواهد شد، بنا بر اين يك نوع نامگذارى بر اجسام بى‏جان است.

«ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ» مقاتل گفته است يعنى، در اين باره خدا بر شما كتابى نازل نفرموده است كه در آن دليلى بر گفته‏هاى شما باشد.

آن گاه پس از آنكه خداوند طى جملاتى با آنان بصورت مخاطب سخن ميگفت دو باره در سياق مغايب به يادآورى اخبار آنان پرداخته فرمود:

«إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ» از گمان كه ارزش علمى ندارد پيروى ميكنند.

«وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ» و آنچه هوسهاى آنان ايجاب ميكند.

«وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى‏» يعنى: براى آنان بيانات ارشادى بوسيله كتاب و فرستاده آمده بود، اينجا خداوند در مورد آنان اظهار تعجب ميكند كه چرا اين مردم دست از پرستش بتها بر نداشته‏اند با اينكه آنان را با توضيحات كافى ارشاد نموده است؟

سپس از اينكه آرزوى شفاعت بتها را دارند آنان را مورد سرزنش قرار داده و ميفرمايد:

«أَمْ لِلْإِنْسانِ» منظور اينجا كافر است.

«ما تَمَنَّى» آيا اين انسان باز هم به شفاعت بتها اميد بسته است؟

«فَلِلَّهِ الْآخِرَةُ وَ الْأُولى‏» كه احدى در دنيا و آخرت جز بفرمان او مالك چيزى نخواهد شد.

بعضى گفته‏اند يعنى: آيا انسان هر چه بخواهد عمل ميكند بى‏آنكه كيفرى در پيش باشد؟

خير، اينطور نيست، زيرا خداوند مالك آخرت و دنياست، هر چه بخواهد از دنيا و آخرت و به هر كس كه اراده كند مى‏بخشد، و هر كس را كه خواسته باشد محروم ميسازد.

از جبائى نقل شده است يعنى: آنچه كه انسان از نعمتهاى دنيا و آخرت اراده كند حتما بآن نميرسد، بلكه خداوند بر حسب مصلحت انجام ميدهد، و آخرت را منحصرا به مؤمنين خواهد داد، و كافران از آن بهره‏اى نخواهند داشت.

و اين معنى بهترين معنى است، زيرا اين معنى داراى عموميت بيشترى است، و بقيّه معانى در آن جمع خواهد شد- آن گاه خداوند همين معنى را مورد- تأكيد قرار داده ميفرمايد:

«وَ كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّماواتِ لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً» اينجا جمع كنايه‏اى است زيرا منظور از (كَمْ مِنْ مَلَكٍ) كثرت است.

«إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ» مگر آنكه خداوند به آنان اجازه شفاعت دهد.

«لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضى‏» يعنى خداوند اجازه شفاعت كسانى را از اهل ايمان و توحيد به آنان ميدهد.

ابن عباس ميگويد: منظور اين است كه فرشتگان جز نسبت به كسانى كه خداوند از آنان رضايت دارد شفاعت نخواهد نمود، همانگونه كه خداوند فرموده است:

(وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى‏)[1] آن گاه خداوند سبحان گفتار آنان را مورد مذمت قرار داده ميفرمايد:

«إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ» يعنى، كسانى كه بعث و ثواب و عقاب را قبول ندارند.

«لَيُسَمُّونَ الْمَلائِكَةَ تَسْمِيَةَ الْأُنْثى‏» چون خيال ميكردند فرشتگان دختران خدا هستند.

«وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ» يعنى: آنان نسبت به اين نام‏گذارى دانشى نداشته و يقين نداشته‏اند كه فرشتگان دخترند.

«إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ» اينان از ظن و گمان پيروى ميكنند كه در ظن و گمان احتمال خطا و صواب وجود دارد و نيز:

«وَ إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً» منظور از حق در اين آيه علم است، يعنى ظن و گمان نميتواند ما را از علم بى نياز سازد، و نيز نميتواند جايگزين علم گردد، سپس به پيامبر خود خطاب كرده ميفرمايد:

«فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنا» يعنى: اى محمد هر كس از ياد ما روگردان شد و اقرار به توحيد ما ندارد تو نيز از او رويگردان شو.

«وَ لَمْ يُرِدْ إِلَّا الْحَياةَ الدُّنْيا» اينان تمايلات مادى و دنيوى دارند و دنبال سودجويى هستند، يعنى: تو با آنان بخاطر اعمالشان مقابله نكن و با صبر و بردبارى آنان را تحمل كن، و دست از موعظه و اندرزشان بر مدار، و آنان را بسوى حق دعوت كن.

«ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ» يعنى: بى‏توجهى به امور آخرت، و همّت گماشتن و توجه به لذتهاى زودگذر نهايت علم و دانش آنان است، و اين يك بهاى اندكى است كه هيچ انسان عاقلى به آن راضى نخواهد شد، زيرا اين خصلت از ويژگيهاى چهارپايان است، كه در فكر خوراك فعلى ميباشد و به عواقب كار خود نمى‏انديشد، و در دعا آمده است (اللهم لا تجعل الدنيا اكبر همنا و لا مبلغ- علمنا).

يعنى: «خداوندا دنيا را مهمترين هدف و نهايت دانش ما قرار مده».

«إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ» اى محمد خداى تو از تمام مخلوقات و از تو داناتر است.

«بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ» يعنى: خداوند نسبت به كسانى كه ستم مى‏كنند و از راه حق منحرف مى‏گردند آگاه است.

«وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدى‏» و نيز خداوند نسبت به كسانى كه هدايت يافتند آگاهى دارد، و هر دسته‏اى را بر حسب عملكردشان مجازات خواهد فرمود.

 

آيات 31- 41 سوره نجم 53

[سوره النجم (53): آيات 31 تا 41]

وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ لِيَجْزِيَ الَّذِينَ أَساؤُا بِما عَمِلُوا وَ يَجْزِيَ الَّذِينَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَى (31) الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ إِلاَّ اللَّمَمَ إِنَّ رَبَّكَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ هُوَ أَعْلَمُ بِكُمْ إِذْ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِي بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ فَلا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى‏ (32) أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي تَوَلَّى (33) وَ أَعْطى‏ قَلِيلاً وَ أَكْدى‏ (34) أَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْغَيْبِ فَهُوَ يَرى‏ (35)

أَمْ لَمْ يُنَبَّأْ بِما فِي صُحُفِ مُوسى‏ (36) وَ إِبْراهِيمَ الَّذِي وَفَّى (37) أَلاَّ تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى‏ (38) وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى‏ (39) وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى‏ (40)

ثُمَّ يُجْزاهُ الْجَزاءَ الْأَوْفى‏ (41)

 

ترجمه آيات:

31- آنچه در آسمانها و زمين است ملك خدا است، تا اينكه بدكاران را به كيفر اعمالشان رسانده، و به نيكوكاران پاداش نيك دهد.

32- آنان كه از گناهان بزرگ و فحشاء اجتناب ميكنند، مگر گناهان كوچك،- پروردگارت داراى بخششى وسيع است و نسبت بشما آگاهتر است، آن گاه كه شما را از زمين آفريده، و آن گاه كه شما در شكم مادرانتان بصورت جنين بوديد، پس خويشتن را بى‏عيب ندانيد، اين خدا است كه ميداند چه كسى با تقوى است.

33- اى محمد! آيا ديدى آنكه را روى گرداند؟

34- اندك صدقه‏اى داد و سپس آن را قطع كرد.

35- آيا علم غيب نزد او است، و او را مى‏بيند.

36- يا آنكه از آنچه در كتب موسى آمده است آگاهى ندارند.

37- و نيز از كتب ابراهيم كه بعهد خود وفا كرد آگاهى ندارند.

38- كه بار مسئوليت هيچ مسئولى را ديگرى بعهده نميگيرد.

39- و هر كس ثمره تلاش خود را خواهد داشت.

40- و ثمره تلاش خود را بزودى خواهد ديد.

41- آن گاه بخوبى و كامل پاداش عملكرد نيك خود را مى بيند.

لغات آيات:

اللمم- فراء ميگويد: لمم آنست كه انسان بطور تصادفى گناهى را مرتكب شود، و عادت به ارتكاب آن گناه نداشته باشد، و از اين باب است (المام الخيال) يعنى:

(بفكر آمدن) و لغت المام بمعنى زياده‏اى است كه امتداد ندارد، و نيز همين طور است (اللمام) اميّه شاعر در اين مورد شعرى دارد:

(ان تغفر اللهم تغفر جمّا و اى عبد لك لا المّا)

يعنى: (خداوندا اگر مى‏بخشى همگى را ببخش، كدام بنده‏ات نافرمانى تو را نكرده است).

روايت شده است كه پيامبر (ص) اين اشعار را هميشه ميخوانده است، (لا الما) بمعنى (لم يلمّ) است، و اعشى باهله شاعر گفته است:

(تكفيه حذة فلذان الم بها من الشواء و يروى شربه الغمر)

اجنّه- جمع جنين است، روبه شاعر گفته است:

(اجنة فى مستكنات الحلق)

يعنى: (جنين‏هايى در نهانگاهاى رحم).

و عمرو بن كلثوم گفته است:

(و لا شمطاء لم يترك شقاها لها من تسعة الا جنينا)

كه اينجا جنين بمعنى مدفون در قبرش ميباشد.

اكدى- يعنى عطاء و بخشش خود را قطع نمود همانگونه كه آب در اثر رسيدن به زمين سخت قطع ميشود، و اين لغت از (كدية الركية) گرفته شده است كه بمعنى (صلابت و سختى چاه) است، هنگامى كه مقنى به آن سختى رسيد از آب نااميد ميشود، گفته ميشود (اكدى) هنگامى كه بآن سختى برسند، و نيز گفته ميشود (كديت اظفاره) هنگامى كه ناخنهايش كند شود، (كدى النبت) هنگامى كه گياه شادابى خود را از دست دهد، و رشدش متوقف شود، و اصل در تمام اين لغات يكى است.

اعراب آيات:

اللمم- إِلَّا اللَّمَمَ‏ منصوب است بنا بر آنكه استثناء باشد از الاثم و الفواحش زيرا لمم درجه نازلتر از اثم و فواحش است، ولى از جنس آنها است.

إِذْ أَنْشَأَكُمْ‏- عامل در اذ قوله (اعلم بكم) است.

فِي بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ‏- جايز است متعلق باشد بخود اجنه، و تقديرش چنين خواهد شد: اذ انتم مستترون فى بطون امهاتكم، و نيز جايز است كه متعلق باشد به محذوف كه صفت براى (اجنه) باشد.

أَلَّا تَزِرُ وازِرَةٌ- تقديرش چنين است: لا تزروهم، و اين جمله در موضع جر است كه بدل باشد از قوله‏ (بِما فِي صُحُفِ مُوسى‏) و ما اسم موصول است.

شأن نزول آيات:

هفت آيه كه از (أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي تَوَلَّى‏) شروع ميشود بنقل از ابن عباس و سدى و كلبى و جمعى از مفسرين اين آيه در باره عثمان بن عفان نازل شده است كه اموال خود را صدقه ميداد، برادر شيريش عبد اللَّه بن سعد بن ابى سرح به او گفت:

اين چه كارى است كه تو انجام ميدهى، با اين عمل بيم آن ميرود كه چيزى براى تو باقى نماند؟

عثمان در پاسخ برادرش به او ميگويد: من گناهانى دارم و با اين عمل مى خواهم رضايت الهى را جلب كنم و به عفو و بخشش او اميدوار هستم، عبد اللَّه به او گفت:

اين شتر سواريت را با جهاز بمن بده تا من تمامى گناهان تو را بگردن بگيرم، عثمان شتر سوارى خود را به برادرش داد و كسانى را بر معامله خود شاهد گرفت، و ديگر صدقه را قطع كرد، كه بدنبال آن اين آيات نازل شد: (أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي تَوَلَّى‏) يعنى: در روز احد[2] هنگامى كه آن تنگه را رها كرد و بخاطر اين گناهش مقدارى اندك صدقه داد و سپس صدقه را قطع كرد.

تا آنجا كه ميفرمايد: (وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى‏) آن گاه با نازل شدن اين آيه عثمان دوباره صدقه دادن را از سر گرفت.

بعضى گفته ‏اند آيه در باره وليد بن مغيره نازل شده است كه از نظر دينى پيرو رسول خدا (ص) شد، بعضى از مشركين بخاطر اين عمل او را سرزنش نمودند و به او گفتند تو دين بزرگان را رها ساختى و آنان را گمراه پنداشته خيال ميكنى كه آنان در جهنّم هستند؟

وليد در پاسخ آنان ميگويد: من از عذاب الهى ترسيدم، آن كسى كه وليد را مورد سرزنش قرار داده بود براى وليد ضامن شد كه اگر مقدارى از مالش را به او بدهد و به شرك خود باز گردد هر نوع عذاب الهى را از طرف او متحمل خواهد شد وليد به حرف او عمل كرد و بر سر شرك خود بازگشت، و به آن شخص كه او را سرزنش كرده بود مقدار كمى از مال خود را داد و بخشش خود را قطع كرد و ديگر نداد، و اين معنى از مجاهد و ابن زيد نقل شده است.

از سدى نقل شده كه اين آيه در باره عاص بن وائل سهمى نازل شده است كه گاهى از اوقات در پاره‏اى از امور با رسول خدا (ص) موافقت ميكرد.

از عطاء بن يسار نقل شده است كه اين آيه در باره كسى نازل شده است كه به خاندان خود گفت: وسائل سفر مرا فراهم كنيد تا بسوى پيامبر بروم، آماده شد و حركت كرد در بين راه مردى از كفار به او برخورد و از او پرسيد كجا ميروى؟

گفت: ميخواهم بسراغ محمد بروم شايد از خير او برخوردار شوم، آن مرد كافر به او گفت: تو وسائل و توشه سفر خودت را بمن ببخش من تمام گناهانت را به گردن ميگيرم.

از محمد بن كعب قرظى نقل شده است اين آيه در باره ابو جهل نازل شده است كه ميگفت: بخدا محمد جز به اخلاق نيك و عالى دعوت نمى‏نمايد، و اين معنى قول خدا است كه فرمود: (أَعْطى‏ قَلِيلًا وَ أَكْدى‏) يعنى ايمان نياورد.

معنى آيات:

آن گاه خداوند از قدرت كامله و وسعت ملك خود خبر داده ميفرمايد:

«وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ» اين آيه بصورت معترضه بين آيه قبلى و آيه بعدى آمده است، كه ميفرمايد:

«لِيَجْزِيَ الَّذِينَ أَساؤُا بِما عَمِلُوا» و لام در ليجزى متعلق است به معنى آيه اوّل زيرا چون خداوند نسبت به آنان آگاهى داشته است، هر يك از آنان را بميزان استحقاقشان مجازات كرده است، و اين لام، لام عاقبت است چون خداوند در- نتيجه علمش به هر دو دسته آنان را بر حسب استحقاقشان مجازات ميفرمايد، و نيز روشن است كسى قدرت بر پاداش دادن نيكوكاران و مجازات بدكاران دارد كه داراى قدرت و سلطنت بسيارى باشد، و لذا در آيه معترضه فرموده است:

(وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ‏) تا آنان را كه گناه كرده‏اند يعنى شرك ورزيده‏اند بخاطر رفتار شرك آلودشان مجازات نمايد.

«وَ يَجْزِيَ الَّذِينَ أَحْسَنُوا» يعنى: تا كسانى را كه خدايشان را به يكتايى ستائيده‏اند پاداش دهند.

«بِالْحُسْنَى» يعنى بهشت را به آنان پاداش دهد، بعضى گفته‏اند لام در ليجزى متعلق است به ما در قوله (وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ‏) زيرا معنى ما چنين است: خداوند آنان را آفريده است تا او را پرستش كنند، قهرا بعضى از آنها نيكوكار و بعضى بدكار را آفريده است تا او را پرستش كنند، قهرا بعضى از آنان نيكوكار و بعضى بدكار خواهند بود، و اينكه آنان را مكلّف ساخته است تا هر كس را بر اساس دانش و عملكردش پاداش بيند، بنا بر اين لام براى بيان غرض آمده است.

آن گاه خداوند نيكوكاران را توصيف كرده ميفرمايد:

«الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ» يعنى آنان كه گناهان بزرگ مرتكب ميشوند.

«وَ الْفَواحِشَ» فواحش جمع فاحشه است كه عبارتست از زشت‏ترين گناهان و كثيفترين آن، و ما در سوره نساء[3] اختلاف در مورد گناهان كبيره را بيان كرديم.

بعضى گناهان كبيره را هر گناهى دانسته‏اند كه در قرآن تهديد به آتش جهنم شده باشد، اما فاحشه هر گناهى كه داراى حد شرعى باشد.

و هر كس آن را (كبير الاثم) خوانده باشد منظورش يك گناه بزرگ است، زيرا هر چند منظور از آن گناهان بسيار است اما اضافه به واحد شده است.

«إِلَّا اللَّمَمَ» در معناى آن اختلاف است، از ابن مسعود و ابى هريره و شعبى روايت شده است كه منظور از آن گناهان كوچك است مانند نگاه كردن بنامحرم و بوسيدن آن و كارهاى حرامى پائين‏تر از زنا.

از زيد بن ثابت نقل شده است منظور از (لمم) گناهانى است كه در دوران جاهليت مرتكب شده‏اند و در اسلام مورد عفو قرار گرفته است بنا بر استثناء منقطع است. از حسن و سدى نقل شده است (لمم) به گناهى گويند كه انسان يك مرتبه مرتكب آن شود و سپس توبه كند و ديگر مرتكب آن نگردد، زجاج نيز اين معنى را انتخاب كرده است، زيرا در معنى «لمم» ميگويد: لمم آنست كه انسان مرتكب گناهى شده، و بر آن اصرار نورزد، و دنباله آيه نيز دليل اين معنى است كه ميفرمايد:

«إِنَّ رَبَّكَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ» ابن عباس گفته است: براى كسى است كه آن گناه را مرتكب شده و توبه كرده است مغفرت الهى گسترش دارد، يعنى رحمت الهى شامل تمامى گناهان ميگردد، و خداوند از نظر رحمت و بخشش گناهكاران دريغ نخواهد داشت‏[4] سخن اينجا تمام ميشود، و سپس خداوند ميفرمايد:

«هُوَ أَعْلَمُ بِكُمْ» يعنى پيش از آفرينش شما خداوند نسبت بشما آگاه است‏ «إِذْ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ» يعنى: هنگامى كه خداوند پدر شما آدم را از- پهنه زمين آفريد، بلخى گفته است جايز است منظور از آن تمام مخلوقات باشد، يعنى: خداوند شما را از راه غذاهايى كه ميخوريد آفريد، و خدا آن غذاها را در روى زمين آفريده است و عادت بر آن است كه با تركيب بعضى از اين غذاها- چيزهاى ديگرى آفريده شود، كه گويا خداوند انسانها را از اين غذاهاى زمين آفريده است.

«وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِي بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ» از حسن نقل شده است يعنى: در آن هنگام كه شما در رحم مادرانتان بوديد خداوند ميدانست كه هر انسانى چه خواهد كرد، و بسوى چه مسيرى رهسپار خواهد گرديد.

بعضى گفته‏اند يعنى خداوند بزرگ از ضعف شما انسانها و تمايلات نفسانيتان‏ بسوى گناهان آگاه بود، و آن هنگام كه در رحم مادران بوديد ميدانست كه پس از تولد چه عملى مرتكب خواهيد شد، و هنگامى كه پيش از ارتكاب عمل و تحقق گناه خداوند از آن اطلاع داشته باشد، چگونه نسبت به گناهى كه در خارج تحقق يافته است آگاهى نخواهد داشت.

«فَلا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ» يعنى از خودتان بعظمت ياد كنيد، و هيچگاه خود را با خوبيهايى كه نداريد مدح ننمائيد، زيرا من نسبت به شما آگاهى بيشترى دارم.

بعضى هم گفته‏اند يعنى: خويشتن را بعلت داشتن خوبيهايى كه داريد تزكيه ننمائيد تا به عبادت و خشوع نزديكتر بوده از رياء دورتر باشيد.

«هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى‏» يعنى: خداوند آگاهتر است نسبت به كسى كه از شرك و گناهان كبيره اجتناب ميكند.

بعضى هم گفته‏اند يعنى: خداوند آگاهتر است نسبت به كسى كه خوبى كرده، فرمان خدا را اطاعت كنيد، و با نيت خالص عمل نمايد.

«أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي تَوَلَّى» يعنى: كسى كه پشت بحق كرده است.

«وَ أَعْطى‏ قَلِيلًا وَ أَكْدى‏» فرّاء گفته است اكدى يعنى از بخشش دست نگه داشته و كوتاه آمده است.

از مبرد نقل شده است اكدى يعنى از بخشش بسختى مانع گرديده است.

«أَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْغَيْبِ» يعنى آيا او نسبت به عذاب خودش علم غيب دارد؟

«فَهُوَ يَرى‏» و چنين ميداند كه دوستش عذاب را از طرف او تحمل خواهد كرد؟

«أَمْ لَمْ يُنَبَّأْ بِما فِي صُحُفِ مُوسى‏» يا آنكه از آنچه در كتاب توراة است به او خبر و حديثى نداده‏اند؟

«وَ إِبْراهِيمَ» يعنى و آنچه كه در كتاب ابراهيم است.

(الَّذِي وَفَّى‏) يعنى ابراهيم كه فرمان الهى را بتمام و كمال انجام داد[5].

بعضى هم گفته‏اند يعنى: رسالت الهى را بقوم خود رسانيد و آنچه دستور داشت به آنان ابلاغ كرد.

بعضى گفته‏اند يعنى: آنچه را كه خداوند بر او واجب كرده بود بطور كامل انجام داد، و امتحان خود را نيز داد.

آن گاه خداوند آنچه را كه در كتابهاى موسى و ابراهيم بوده است بيان كرده ميفرمايد:

«أَلَّا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى‏» يعنى: هيچكس بار ديگرى را بدوش نخواهد كشيد، يعنى هيچكس با گناه ديگرى مؤاخذه نميشود.

«وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى‏» اين جمله نيز عطف است بر (أَلَّا تَزِرُ) و اين مطلب نيز از جمله مطالب كتابهاى موسى و ابراهيم است، يعنى: انسان پاداشى جز پاداش عمل خودش را ندارد، و پاداش عمل ديگرى را باو نميدهند، هر گاه انسان ديگرى را دعوت به ايمان كرد و آن ديگرى دعوت او را اجابت نمود، او نيز به تبع آن ديگرى مورد ستايش قرار ميگيرد، و اگر عملى انجام نداده باشند هيچگاه استحقاق پاداش يا مجازاتى نخواهد يافت.

از ابن عباس در روايت والبى نقل شده است كه ميگويد: اين آيه در شريعت ما نسخ شده است، زيرا خداوند ميفرمايد: (ما ذريه آنان را به ايشان ملحق ساختيم)[6] كه خداوند درجه ذريه آنان را بالا برده است، هر چند كه با اعمال‏ خودشان استحقاق آن ترفيع را نداشته‏اند.

عكرمه نيز گفته است، اين معنى مربوط به قوم ابراهيم و موسى عليه السلام است، اما اين امت براى آنان است نتيجه اعمال ديگران كه به نيابت از آنان انجام دهند، و هر كس كه گفته است حكم اين آيه نسخ نشده است، منظورش آن است كه آيه دلالت دارد بر منع نيابت در عبادات مگر آن دسته از عبادتهايى كه دليل دارد مانند حج كه در روايت است: زنى به رسول خدا (ص) گفت: يا رسول اللَّه پدرم حج بجا نياورده است؟ حضرت در پاسخ فرمودند به نيابت از او حج بجا آور.

«وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى‏» يعنى: آنچه را كه انسان انجام ميدهد و در آن مورد تلاش ميكند به ناچار بايد بعدا آن را ببيند، به اين معنى كه بر اساس آن مجازات خواهد شد، و اين معنى را بدين شكل بيان كرده ميفرمايد:

«ثُمَّ يُجْزاهُ الْجَزاءَ الْأَوْفى‏) يعنى براى عبادتهايى كه انجام داده است، به بهترين وجهى كه استحقاق آن را دارد و ثواب دائم پاداش داده خواهد شد، و هاء در يجزاه به سعى بر ميگردد، يعنى:

انسان روز قيامت تلاش خود را مى‏بيند و پاداش عمل خود را به بهترين وجهى خواهد ديد.

 

آيات 42- 62 سوره نجم 53

[سوره النجم (53): آيات 42 تا 62]

وَ أَنَّ إِلى‏ رَبِّكَ الْمُنْتَهى‏ (42) وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَ أَبْكى‏ (43) وَ أَنَّهُ هُوَ أَماتَ وَ أَحْيا (44) وَ أَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ الْأُنْثى‏ (45) مِنْ نُطْفَةٍ إِذا تُمْنى‏ (46)

وَ أَنَّ عَلَيْهِ النَّشْأَةَ الْأُخْرى‏ (47) وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنى‏ وَ أَقْنى‏ (48) وَ أَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْرى‏ (49) وَ أَنَّهُ أَهْلَكَ عاداً الْأُولى‏ (50) وَ ثَمُودَ فَما أَبْقى‏ (51)

وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ كانُوا هُمْ أَظْلَمَ وَ أَطْغى‏ (52) وَ الْمُؤْتَفِكَةَ أَهْوى‏ (53) فَغَشَّاها ما غَشَّى (54) فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكَ تَتَمارى‏ (55) هذا نَذِيرٌ مِنَ النُّذُرِ الْأُولى‏ (56)

أَزِفَتِ الْآزِفَةُ (57) لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ كاشِفَةٌ (58) أَ فَمِنْ هذَا الْحَدِيثِ تَعْجَبُونَ (59) وَ تَضْحَكُونَ وَ لا تَبْكُونَ (60) وَ أَنْتُمْ سامِدُونَ (61)

فَاسْجُدُوا لِلَّهِ وَ اعْبُدُوا (62)

 

ترجمه آيات:

42- و بطور قطع سرانجام هر كس بسوى پروردگارش ميباشد.

43- و هم او است كه همه را ميگرياند و ميخنداند.

44- و هم او است كه همگان را مى‏ميراند و زنده مى‏سازد.

45- و هم او است كه زن و مرد و نر و ماده را.

46- از نطفه‏اى كه ريخته شود بيافريد.

47- و خلقت جهان ديگر به عهده او است.

48- و او بينياز سازد و عطا كند.

49- و او پروردگار ستاره شعرى است.

50- و او قوم عاد قديم را به هلاكت رسانيد.

51- هم او قوم ثمود را نيز هلاك ساخت و اثرى از آنان باقى نگذاشت.

52- و نيز قوم نوح را پيش از آنان به هلاكت رساند كه آنان ستمگرتر و سر كش‏تر بودند.

53- و دهكده‏هاى واژگون گشته را بيفكند.

54- و بر سر آن دهكده‏ها آمد آنچه آمد.

55- در باره كدامين نعمت پروردگارت ترديد ميكنى؟.

56- و اين بيم رسانى از بيم رسانان پيشين است.

57- آن حادثه نزديك شده است.

58- كه جز خداوند كسى برطرف كننده آن نتواند شد.

59- آيا از اين سخن تعجّب ميكنيد؟

60- و ميخنديد و گريه نمى‏كنيد؟

61- و شما مردمى غافل هستيد.

62- خدا را سجده كنيد و او را پرستش نمائيد.

 

قرائت آيات:

عادا الاولى- اهل مدينه و بصره بجز سهل (عاد لولى) با حالت ادغام و بدون تنوين و بدون همزه قرائت كرده‏اند، مگر در روايت قالون از نافع كه از روايات كرده است (عاد لولى) با همزه ساكن.

و بقيه (عادا الاولى) با تنوين و همزه بدون ادغام قرائت كرده‏اند.

و ثمود- عاصم و حمزه و يعقوب (و ثمود فما ابقى) قرائت كرده‏اند بدون تنوين و بقيّه (و ثمودا) با تنوين خوانده‏اند.

دليل قرائت:

عادا الاولى- ابو على گويد: ابو عثمان گفت: ابو عمرو نزد من در قرائت خود غلط خواند، زيرا او نون را در لام معرفه ادغام كرد با اينكه با حركت همزه لام حركت پيدا كرده است، و حركت آن لازم نيست، بدليل اينكه مى‏گويى: (الحمر) و پس از آنكه حركت همزه را روى لام بياندازى الف وصل حذف نميشود، زيرا آن حركت لازم نيست، ابو عثمان گويد:

و لكن ابو الحسن از بعضى اعراب نقل كرده است كه ميگويد: (هذا الحمر قد جاء) كه بخاطر حركت لام الف وصل حذف ميشود.

ابو على گويد: سخن در عاد الاولى اينست كه هر كس همزه را در الاولى محقق سازد لام معرفه را ساكن خواهد ساخت، و هر گاه لام معرفه و تنوين در عادا هر دو ساكن باشند و دو ساكن كه نون عادا و لام معرفه باشد بهم ميرسند قهرا اينجا تنوين ساكن را حركت كسره خواهى داد زيرا التقاء ساكنين شده است، و اين است دليل قول كسى كه ادغام نكرده است، و نيز دليل كسى است كه ميگويد: (احد اللَّه) كه تنوين را بخاطر التقاء ساكنين حذف ميكنند، بنا بر اين در مثال ما نيز تنوين را حذف ميكند همانطور كه در مثال (احد اللَّه) حذف نمود، و نيز همانگونه كه در مثال (و لا ذاكر اللَّه) نيز تنوين حذف شده است، ولى اين قبيل حذف در قرائت نمى‏آيد هر چند كه از روى قياس باشد، البته هم در شعر آمده است هم در بعضى از قراءتها.

و در قرائت كسى كه همزه را در (الاولى) حذف كرده و مخفف خوانده است بنا بر قول كسى كه (الحمر) گفته و همزه وصل را حذف نكرده جايز است تنوين را حركت دهيم: (عادن الولى)[7] همانگونه كه در صورت ثابت ماندن همزه نيز همين قرائت خواهد بود، زيرا بنا بر اين فرض لام در تقدير سكون است، همانگونه كه نون بخاطر التقاء ساكنين كسره داده ميشود، در اين قول نيز نون را كسره ميدهيم زيرا تنوين در تقدير التقاء ساكنين است، و هر كس لام معرفه را حركت دهد و همزه وصل را حذف كند، قاعده‏اش آنست كه نون را از (عادن) ساكن كند و بگويد: (عادن- لولى) زيرا لام در تقدير سكون است، همانطور كه در درجه اول بود، مگر نمى‏بينى كه همزه وصل حذف شده است، و لذا وقتى همزه وصل حذف شده نون بر سكون خود خواهد ماند، همانگونه كه نون را بحالت سكون خواهى گذاشت در (عاد ذاهب).

اما قول ابى عمرو (عاد لوى) پس از آنكه همزه كه منقلب از فاء الفعل است براى تخفيف حذف شد چون در ابتداء اجتماع دو حرف واو شده بود، حركت الف به لام ساكن منتقل ميشود، و نون قبل از لام ساكن است و لذا در لام ادغام ميشود، همانگونه كه در مثل (منّ راشد) نون ساكن در راء ادغام شده است، و اين ادغامها پس از آنست كه نون قلب به لام يا راء شده است، بنا بر اين هنگامى كه نون عادا در لام ادغام شد، ميشود (عاد لولى).

ابو الحسن به يكى از دو راه از اين اشتباهى كه ابو عثمان به او نسبت داده، خود را خلاص نموده است:

1- آنكه حذف همزه از (الاولى) بنا بر قول كسى باشد كه ميگويد: (لحمر) مثل اينكه در حذف همزه قبل از ادغام گفته شده است (لولى) و لام بدلالت حذف‏ همزه قبل از ادغام گفته شده است (لولى) و لام بدلالت حذف همزه وصل از سكون خارج شده، لذا ادغام در آن نيكو ميباشد.

2- آنكه ادغام شده است بر اساس قول كسى كه گفته است (الولى) و (الحمر) و همزه وصل در آن نيافتاده، با اينكه حركت به لام معرفه منتقل شده است، زيرا اين لام در تقدير ساكن است، و لذا مانعى نيست از اينكه حرف قبلى در آن ادغام گردد، همانگونه كه مانعى نيست از ادغام در مثل (ردّ) و (فرّ) و (عضّ) هر چند كه لام الفعل در آنها ساكن بوده و به خاطر ادغام حركت داده شده‏اند همانطور كه حروف ساكن كه گفته شد بخاطر ادغام حركت داده شده است.

اما آنچه از نافع روايت شده است كه با همزه قرائت نموده و گفته است:

(عاد لولى) اين قول مانند روايتى است كه از ابن كثير نقل شده كه (على سؤقه) قرائت نموده است، و دليل آن هم اين است كه چون حركت ضمّه نزديك واو است و چيزى بين آنها فاصله نشده است مانند آن است كه بر سر واو در آمده، و لذا همزه قرائت شده است، همانگونه كه واوها اگر مضموم باشند همزه خوانده ميشوند، مانند (ادؤر) و (الغؤور) و اين يك لغت است كه روايت شده و نقل گرديده است، هر چند با اين صراحت نباشد.

لغات آيات:

تمنى- منى بمعنى تقدير است، گفته ميشود: منى يمنى منهومان، شاعر عرب مى‏گويد:

(حتّى تبين ما يمنى لك المانى)

يعنى: (تا اينكه روشن شود آنچه كه تقدير كننده برايت تقدير نموده است).

و از اين باب است (المنية) بمعنى (مرگ) زيرا مرگ هم يك تقدير است.

النشأة- بمعنى صنعت و اختراع است بر خلاف مشيّت.

أقنى- از (القنية) است كه عبارت از اصل مال و آنچه كه ذخيره ميشود، و اقتناء آنست كه انسان بصورت مداوم چيزهايى را براى خود ذخيره كند، و از اين باب است‏

(القناة) بمعنى (كهريز) زيرا (كهريز) چيزى است كه آب را جمع و هدايت ميكند.

الشعرى- ستاره ايست كه در ما وراء ستاره جوزاء قرار دارد، و يكى از سيارات ذراع اسد است و سوگند عشيره مرازم است كه در دوران جاهليت آن را ميپرستيدند المؤتفكة- بمعنى منقلبه است كه بمعنى زير و رو شده است، گفته ميشود:

ائتفكت بهم، تأتفك ائتفاكا، و از اين باب است (افك) كه بمعنى كذب است كه بمعنى وارونه ساختن معنى از جهت خود ميباشد.

اهوى- يعنى آن را در هوى فرود آورده است، و از اين باب است (اهوى بيده ليأخذ كذا) يعنى: دست انداخت كه فلان چيز را بگيرد، و لغت هوى يهوى بمعنى آنست كه وارد در هوى شده است، اما اگر انسان از روى بلندى به وسيله نردبان يا پله پائين بيايد گفته نميشود (اهوى) و نه (هوى).

ازفت الأزفة- يعنى آنچه نزديك شدنى است نزديك شد.

نابغه شاعر گفته است:

(ازف الترحل غير ان ركابنا لما تزل برحالنا و كان قد)

يعنى: (هنگام كوچ كردن نزديك شده است، اما هنوز بار و بنه ما بر مركبها سوار نشده است، گرچه نزديك است).

شاعر ديگر كعب بن زهير گفته است:

(بان الشباب و امسى الشبيب قد ازفا و لا ارى لشباب ذاهب خلفا)

يعنى: (جوانى رفت و پيرى نزديك شد، و من براى جوانى رفته بازگشتى نمى بينم).

سامدون- سمود بمعنى لهو و بازى است، سامد بمعنى بازيگر و لهو كننده است كه گفته ميشود: سمد يسمد، شاعر عرب گويد:

(رس الحدثان نسوة آل حرب‏ بمقدار سمدن له سمودا)
(فرد شعورهن السود بيضا و ردّ وجوههن البيض سودا)

يعنى: (حوادث روزگار زنان خاندان حرب را همان قدر كه عياشى كرده بودند در هم كوبيد، در نتيجه موهاى سياهشان سفيد، و روهاى سفيدشان سياه گرديد).

معناى آيات:

سپس خداوند اين آيه را به آيات قبلى عطف كرده ميفرمايد:

«وَ أَنَّ إِلى‏ رَبِّكَ الْمُنْتَهى‏» يعنى: سرانجام كار بسوى پاداش الهى و يا عذاب او خواهد بود، و كلمه (منتهى) و (آخر) بيك معنى است، و در اينجا منظور از (منتهى) سرانجام كار است تا آن گاه كه ديگر پايان كار و اعمال دنيا است.

«وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَ أَبْكى‏» از عطاء و جبائى نقل شده است كه‏ (أَضْحَكَ وَ أَبْكى‏) يعنى موجبات خنده و گريه را كه سرور و حزن باشد بوجود آورد، همانگونه كه گفته ميشود: (اضحكنى فلان) و (ابكانى) يعنى فلانى مرا خنداند و يا گرياند.

از مجاهد نقل شده است يعنى: خداوند بهشتيان را در بهشت خندانيد و جهنميان را در جهنم گريانيد، خنده و گريه از افعال انسان است، خداوند ميفرمايد: (فَلْيَضْحَكُوا قَلِيلًا وَ لْيَبْكُوا كَثِيراً) و ميگويند: (تَعْجَبُونَ وَ تَضْحَكُونَ‏) كه ضحك به انسان نسبت داده شده است.

حسن گويد: خداوند آفريننده خنده و گريه است، خنده بخاطر سرور، و خوش‏آيندى كه در قلب است چهره انسان را شاداب ميسازد، هنگامى كه حالتى بر انسان عارض گردد كه قابل دفع نيست، قهرا آن حالت از فعل الهى محسوب مى شود، و گريه عبارتست از جارى شدن اشك بر گونه بخاطر اندوهى كه در دل مى باشد، و گاهى هم گريه از روى يك خوشحالى آميخته با يادآورى اندوهى است كه از رقت قلب نشأت ميگيرد.

بعضى گفته ‏اند: يعنى خداوند مطيع را با رحمت خود خندانده و عاصى را با عذاب خود گريانده است.

بعضى گفته ‏اند اينست كه خداوند درختان را با انوار خود خندانده و ابرها را با ريزش باران گريانده است.

«وَ أَنَّهُ هُوَ أَماتَ وَ أَحْيا» يعنى: خداوند مرگ را آفريده است و بوسيله آن، زندگان را مى‏ميراند، و اين عمل كارى است كه غير از خدا هيچكس بر آن قدرت ندارد، زيرا اگر كسى قدرت بر ميراندن داشته باشد قدرت بر زنده كردن نيز خواهد داشت، زيرا كسى كه قدرت بر چيزى داشته باشد قدرت بر ضد آن هم خواهد داشت، و احدى بجز خداوند قدرت بر زنده كردن ندارد.

و نيز خداوند زندگى را آفريده است كه بوسيله آن حيوانات را زنده ساخته است، و در دنيا مخلوقات را ميرانده و در آخرت براى دريافت مجازات آنان را زنده ميسازد.

«وَ أَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَيْنِ» يعنى: خداوند هر دو صنف نر و ماده را آفريده است.

«الذَّكَرَ وَ الْأُنْثى‏» يعنى: نر و ماده را از هر حيوانى.

«مِنْ نُطْفَةٍ إِذا تُمْنى‏» عطا و ضحاك و جبائى ميگويند: يعنى: هنگامى كه نطفه از مذكر و مؤنث مشتركا خارج شده در رحم ريخته شود، و نطفه عبارتست از آب مرد و زن كه از آن فرزند متولد ميگردد.

بعضى هم گفته ‏اند: (تمنى) يعنى تقدير ميشود، كه معنى اصلى اين ماده مى‏باشد، بنا بر اين معنى چنين خواهد شد، نطفه بر اساس يك تقدير در رحم زن قرار ميگيرد.

«وَ أَنَّ عَلَيْهِ النَّشْأَةَ الْأُخْرى‏» نشأة اخرى يعنى: آفرينش دوباره در روز قيامت يعنى: بر خداوند لازم است كه روز قيامت مردم را زنده كند تا بپاداش برسند.

اگر بگويند: لفظ (على) كلمه الزام و ايجاب است بنا بر اين چگونه بر خداوند زنده كردن مردگان واجب ميشود؟

پاسخ آنست كه خداوند سبحان چون مردم را مكلّف ساخته است ضامن ثواب نيز هست، بنا بر اين اگر خداوند (دردها و مصائبى را بمردم ميدهد قهرا ضامن پاداش آن نيز ميباشد، و اگر در دنيا پاداش و مكافاتى داده نشد، و مظلوم و ظالم را بحال خود رها ساخت، پس بايد سراى ديگرى باشد كه در آن پاداش و كيفر و عدل و انصافى برقرار گردد، و چون خداوند وعده پاداش و عدل- و انصاف را داده است بايد به آن عمل كند.

«وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنى‏ وَ أَقْنى‏» از ابى صالح روايت شده است يعنى: مردم را با اموال و بخشيدن سرمايه‏ها و ذخاير مالى بى‏نياز ميسازد.

از حسن و مجاهد و قتاده نقل شده است كه (اغنى) بمعنى (موّل) است يعنى: ثروت بخشيد، و (اقنى) يعنى: با بخشش خود كسى را راضى ساخت.

از سفيان نقل شده است يعنى (اغنى بالقناعة) «با قناعت مردم را بى‏نياز ساخت» و (اقنى بالرضا) «با رضايت مردم را ثروت بخشيد».

بعضى هم گفته‏اند: يعنى (اغنى بالكفاية) «با بخشش در حد كفايت بى‏نياز ساخت» و (اقنى بالزيادة) «با بخشش بيش از حد كفايت او را ثروتمند ساخت).

از ابن زيد روايت شده است يعنى: (اغنى من شاء) «هر كس را ميخواهد بى نياز ميسازد» و (اقنى اى افقر و حرم من شاء) «هر كس را بخواهد فقير و محروم ميسازد.

«وَ أَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْرى‏» يعنى: خداوند آفريدگار ستاره (شعرى) و اختراع كننده و مالك آنست، پس چيزى را كه مخلوق و مملوك است خداى خود قرار ندهيد.

بعضى گفته ‏اند كه قبيله خزاعه اين ستاره را ميپرستيده ‏اند، و اولين كسى كه اين ستاره را پرستيده است (ابو كبشه) يكى از اجداد مادرى پيامبر (ص) بوده، و لذا مشركين حضرتش را به (ابن ابى كبشه) مى‏ناميدند، زيرا همانگونه كه ابو كبشه در پرستش آن ستاره با ديگران مخالفت ميكرده است، پيامبر (ص) نيز با آنان در دين مخالفت مى‏نموده است.

«وَ أَنَّهُ أَهْلَكَ عاداً الْأُولى‏» و اين عاد عبارتست از عاد بن ارم، و اينان قوم هود هستند كه خداوند آنان را بوسيله طوفانى تند بهلاكت رسانيد، و اينان داراى نسلى بودند كه قوم دوم ميباشند.

ابن اسحاق ميگويد: اينان بعلّت آنكه نسبت به يكديگر ظلم كرده ‏اند به هلاكت رسيدند، و با كشتار يكديگر نابود گشتند.

«وَ ثَمُودَ فَما أَبْقى‏» يعنى: قوم ثمود بهلاكت رسيده باقى نماندند.

و جايز نيست نصب‏ (وَ ثَمُودَ) بوسيله‏ (فَما أَبْقى‏) باشد، زيرا ما بعد (ما) در ما قبلش عمل نميكند، گفته نميشود: (زيدا ما ضربت) زيرا (ما) از لحاظ صدارت طلبى جارى مجراى استفهام است.

و علت اينكه (انّ) در چند مورد اين آيه بفتح خوانده شده است آنست كه همه اين موارد در صحف ابراهيم و موسى بوده است، مثل اينكه گفته است (ام لم ينبأ بما فى صحف موسى و ابراهيم الذى و فى بأنه لا تزر وازرة و زر اخرى و بانه كذا و كذا).

«وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ» يعنى: پيش از قوم عاد و ثمود قوم نوح را بهلاكت رسانديم.

«إِنَّهُمْ كانُوا هُمْ أَظْلَمَ وَ أَطْغى‏» يعنى: قوم نوح از اقوام ديگر ظالمتر، و طاغى‏تر ميباشند، زيرا دعوت نوح طولانى بود و قوم او در كفر و تكذيب سركشى بيداد ميكردند.

«وَ الْمُؤْتَفِكَةَ» يعنى: قريه‏ هاى قوم لوط كه بوسيله عذاب الهى ويران گشته است.

«أَهْوى‏» يعنى: ساقط گرديد، كه جبرئيل پس از آنكه آن قريه‏ها را از زمين بلند كرد دو باره بر زمين فرو كوبيد، و خداوند آنان را سنگ‏باران فرمود كه خداوند ميفرمايد:

«فَغَشَّاها ما غَشَّى» بنا بقول قتاده و ابن زيد يعنى: آن عذابى كه خداوند اراده فرموده بود كه سنگ‏باران باشد بر آن نازل فرمود.

بعضى هم گفته‏اند: اين طرز بيان بخاطر اهمّيت عذابى است كه وارد شده است، زيرا عبارت‏ (ما غَشَّى) با ابهامى كه دارد اين معنى از آن فهميده ميشود و گويا گفته است عذاب و شكنجه‏اى بر آنان نازل گشته است كه برتر از بيان و توضيح ميباشد.

«فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكَ تَتَمارى‏» از قتاده نقل شده است يعنى: اى انسان تو در مورد كدامين نعمت پروردگارت كه دلالت بر وحدانيت او دارد تشكيك ميكنى؟

علت اينكه خداوند پس از بيان نقمتها و عذابهاى خود به يادآورى نعمتها پرداخته است اينست كه اين عذابها براى ما نعمت ميباشد، زيرا در اين عذابها كه جنبه تنبيهى دارد يك نوع لطف و عنايت الهى نهفته است كه ما را از كارهاى زشت باز ميدارد، بدليل آنكه اين عذابها بخاطر كفران نعمت گريبانگير آنان گرديده است.

«هذا نَذِيرٌ مِنَ النُّذُرِ الْأُولى‏» قتاده ميگويد: (هذا) اشاره است به پيامبر خدا (ص).

و منظور از نذر اولى پيامبران قبل از آن حضرت است.

ابى مالك گويد: (هذا) اشاره است به قرآن، و نذر اولى عبارتست از صحف ابراهيم و موسى.

از جبائى نقل شده است كه (هذا) باين معنى است: اخبارى كه از هلاكت امتهاى قبل داده‏ايم براى شما پند و اندرز ميباشد.

«أَزِفَتِ الْآزِفَةُ» يعنى: قيامت نزديك شد و ساعت آن فرا رسيد، و اينكه قيامت در اين آيه آزفه ناميده شده است بدان معنى است كه هر چه آينده است نزديك است.

«لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ كاشِفَةٌ» از عطاء و ضحاك و قتاده نقل شده است يعنى: هنگامى كه سختيهاى روز قيامت مردم را فرا گيرد، هيچكس بجز خداوند قادر نيست اين ناملايمات را از مردم دور سازد، و مؤنث آمدن «كاشفة» بنا بر تقدير (نفس كاشفة) يا (جماعة كاشفة) است، و نيز جايز است (كاشفة) مصدرى باشد مانند (عافية) و (عاقبة) (واقية) (خائنة) بنا بر اين معنى ميشود: (ليس لها من دون اللَّه كشف) يعنى: غير از خدا هيچكس قدرتى بر زايل نمودن اين شدتها را ندارد، و احدى بجز او نميتواند اين سختيها را روشن كند، مانند آيه ديگر كه ميفرمايد: (لا يُجَلِّيها لِوَقْتِها إِلَّا هُوَ).

«أَ فَمِنْ هذَا الْحَدِيثِ تَعْجَبُونَ» منظور از (حديث) آنچه ميباشد كه قبلا بوسيله معصوم راستگو (ع) از آن خبر داده شده است.

بعضى هم گفته‏اند: يعنى اى مشركين آيا از اين قرآن و نازل شدن آن از جانب خداوند بر حضرت محمد (ص) و معجزه بودن آن در شگفت هستيد؟

«وَ تَضْحَكُونَ» يعنى از روى مسخره ميخنديد.

«وَ لا تَبْكُونَ» و بخاطر وعده‏هاى عذاب قرآن بر خود نميگرييد؟

«وَ أَنْتُمْ سامِدُونَ» از ابن عباس و مجاهد نقل شده است كه‏ «أَنْتُمْ سامِدُونَ» يعنى: شما از عذاب الهى غفلت داريد و دنبال بازى و سرگرمى هستيد.

از عكرمه نقل شده است كه منظور از آن غنا و موسيقى است، كه هر گاه قرآن را ميشنيدند با نواختن موسيقى با آن مقابله و ستيز مى‏نمودند، تا مردم را از شنيدن قرآن محروم سازند.

«فَاسْجُدُوا لِلَّهِ وَ اعْبُدُوا» اينجا خداوند به آنان فرمان داده است كه‏ او را سجده كنند، و با اخلاص پرستش نمايند، ضمنا در همين آيه دلالت است بر اينكه سجده در اين آيه واجب است، بنا بر عقيده اصحاب ما، زيرا ظاهر صيغه امر دلالت بر وجوب دارد.


پاورقی

[1] – در آيه 28.

[2] – مخارم عبارتست از دهانه تنگه‏ها، فجاج جمع فج راه گشاد و روشنى را گويند كه بين دو كوه قرار گرفته است، و اجدل باز شكارى را گويند، در اينجا شاعر است را به باز شكارى تشبيه نموده است، يعنى: هر گاه با آن اسب از تنگه‏ها عبور كنى او را خواهى ديد كه مانند باز شكارى از دهانه تنگه‏ها فرود مى‏آيد.

[3] – نبع درختى است كه بر سر قله كوه روئيده ميشود و از آن كمان و از شاخه‏هايش تير ساخته ميشود، و خروع درختى است كه نزديكى آبها رشد ميكند( كرچك) و از ثمره‏هايى كه ميدهد مسهلى معروف است بنام( روغن كرچك) متقصف آنست كه قسمتى از آن بر روى قسمت ديگر ريخته باشد، منظور آنست كه اين دو درخت در صلابت و سستى برابر نيستند.

شاهد بر سر حذف ضمير است پس از يستوى( أى لا يستوى هو) همانگونه كه در آيه حذف شده است( مترجم)

[4] – ربأهم و ربأ لهم يعنى: مراقب آنان شد، و ضرباء جمع ضريبة است كه بمعنى ضارب است، و لا يتتلّع يعنى: براى كار بپا نميخيزد، و سرش را براى قيام بر نميدارد، و از ابن برى آمده است كه صحيح آن( خلف النجم) است، در روايت سيبويه نيز چنين است.

[5] – مستحيره به كاسه بزرگ جاى روغن گويند.

[6] – قذعه يعنى با فحش و ناسزا و سخنان زشت او را سرزنش نمود.

[7] – در يك نسخه خطى پس از اين شعر آمده است:( حتى اتاه وسط اصحابه، و قد علاهم سنة الهاجع)

[8] – در تفسير سوره صافات آيه 147.

[9] – شاهد بر سر( كذبتك) است كه در اين شعر كذبتك( ك) را مفعول خود گرفته است.

[10] ( 1، 2)- تفسير ابن عباس صفحه 332.

[11] ( 1، 2)- تفسير ابن عباس صفحه 332.

[12] – سوره انعام آيه 103.

[13] – سوره لقمان آيه 34.

[14] – سوره مائده آيه 67.

[15] – تفسير ابن عباس صفحه 332 ميگويد:( تأوى اليها ارواح الشهداء) يعنى جنة المأوى بهشتى است كه ارواح شهداء در آن سكونت گيرند.

[16] – تفسير ابن عباس صفحه: 332.

[1] – سوره انبياء 21 آيه: 28.

[2] – فخر رازى در تفسير كبير خود ذيل آيه 155 از سوره آل عمران( إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ) گفته است:( يك نفر از كسانى كه در جنگ احد از تنگه فرار كرد عمر بود، ولى او از بقيه فراريان جلو نبود، و زياد از معركه دور نشد، بلكه روى كوه ماند تا اينكه پيامبر( ص) هم روى كوه آمد، و باز ميگويد: يك نفر ديگر از فراريان عثمان بود كه همراه دو نفر ديگر از انصار گريخت كه به آنان سعد و عقبه مى گفتند كه فرار كردند و بنقطه دوردستى رسيدند و پس از سه روز بازگشتند)( در حديث ديگر ابن حجر عسقلانى ج 2 قسمت اوّل صفحه 190 در ترجمه رافع بن معلّى انصارى زرقى ميگويد:( ابن منده از طريق ابن الكلبى از ابى صالح از ابن عباس ذيل آيه( إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ بِبَعْضِ ما كَسَبُوا) روايت ميكند كه اين آيه در باره عثمان و رافع بن معلى و خارجة ابن زيد وارد شده است).

و باز ابن حجر در ج 3 قسمت اول ص 101 از كتاب خود در ترجمه حالات سعيد بن عثمان انصارى نقل ميكند كه اسحاق بن راهويه در سند خود از طريق زبير روايت ميكند كه گفت: بخدا سوگند كه هنوز آهنگ صداى معتب بن قشير در گوش، من است، در حالى كه چرت مى‏زدم مى‏گفت اگر در آن جنگ به حرف ما گوش ميكردند آن همه كشته نميداديم، سپس گفت:

اما فرموده الهى:(\i إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ‏\E) گفت: از جمله فراريان در جنگ احد بودند: عثمان بن عفان و سعيد بن عثمان و علقمة بن عثمان انصارى، گفت: اينان به كوهى رسيدند اطراف مدينه در بطن اعواض و آنجا سه روز توقف كردند.

[3] – جلد 5 ترجمه تفسير صفحه 119 و در نسخه عربى جلد 3 ص 38.

[4] – تفسير ابن عباس 332 ميگويد: منظور از وسعت مغفرت الهى آنست كه( خدا گناه كسى را كه از گناه كبيره و صغيره توبه كرده است مى‏آمرزد)

[5] – وسائل الشيعه ج 4 صفحه 1235 حديث 3 از امام صادق( ع) روايت شده است كه در باره( وَ إِبْراهِيمَ الَّذِي وَفَّى) فرمودند: حضرت ابراهيم هر صبح و شام اين ذكر را ميگفت:( أصبحت و ربّى محمود، أصبحت لا اشرك باللَّه شيئا و لا أدعوا مع اللَّه الها آخر، و لا اتخذ من دونه وليا) و لذا بنده شكرگزار ناميده، شد، و بعد از نماز مغرب بجاى اصبحت( أمسيت) گفته ميشود.

[6] – سوره طور آيه: 21.

[7] – و در دو نسخه آمده است: عادن لولى.

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏23، ص: 425

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=