المجادله --ترجمه مجمع البيان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره مجادله

سوره مجادله‏

عدد آيات:

بيست و يك آيه مكى و مدنى اخير و بيست و دو آيه از نظر ديگران.

اختلاف آن:

در يك آيه‏ (فِي الْأَذَلِّينَ) غير مكّى و مدنى اخير است.

فضيلت آن:

ابى بن كعب گويد: رسول خدا (ص) فرمود و كسى كه سوره مجادله را- قرائت كند در روز قيامت از حزب اللَّه مكتوب شود.

ترتيب آن:

چون خداوند سبحان سوره حديد را پايان داد بذكر فضل خود بر كسانى كه از بندگانش، بخواهد اين سوره را افتتاح نمود بذكر بيان فضل خدا در اجابت دعوت چنانچه اجابت نمود دعاء آن زن را و فرمود:سُوْرَةُ المجادَلةُ مَدَنيَةٌ و هى اثنتان و عشرون آية

[سوره المجادلة (58): آيات 1 تا 5]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏

قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِي تُجادِلُكَ فِي زَوْجِها وَ تَشْتَكِي إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ يَسْمَعُ تَحاوُرَكُما إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ (1) الَّذِينَ يُظاهِرُونَ مِنْكُمْ مِنْ نِسائِهِمْ ما هُنَّ أُمَّهاتِهِمْ إِنْ أُمَّهاتُهُمْ إِلاَّ اللاَّئِي وَلَدْنَهُمْ وَ إِنَّهُمْ لَيَقُولُونَ مُنْكَراً مِنَ الْقَوْلِ وَ زُوراً وَ إِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ (2) وَ الَّذِينَ يُظاهِرُونَ مِنْ نِسائِهِمْ ثُمَّ يَعُودُونَ لِما قالُوا فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَمَاسَّا ذلِكُمْ تُوعَظُونَ بِهِ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ (3) فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَمَاسَّا فَمَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ فَإِطْعامُ سِتِّينَ مِسْكِيناً ذلِكَ لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ أَلِيمٌ (4)

إِنَّ الَّذِينَ يُحَادُّونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ كُبِتُوا كَما كُبِتَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ قَدْ أَنْزَلْنا آياتٍ بَيِّناتٍ وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ مُهِينٌ (5)

 

ترجمه آيات:

بنام خداوند بخشانيده مهربان 1- بتحقيق خدا شنيد سخن آن زنى را كه مجادله كرد با تو درباره شوهر خود و شكايت ميكرد بخدا و خدا ميشنيد گفتگوى شما را بدرستى كه خدا شنواى بينا است.

2- آنان كه ظهار كنند از شما زنانشان را نيستند آنها مادران ايشان، و نباشند مادران ايشان جز آن زمانى كه ايشان را زادند- و ايشان ميگويند ناپسندى از گفتار و دروغى را و بدرستى كه خدا است در گذرنده آمرزنده.

3- و آنان كه ظهار كنند از زنانشان، پس عود نمايند مر آنچه را كه گفتند پس آزاد كردن بنده‏اى را پيش از آنكه با هم آميزش كنند اينست آنچه بآن پند داده ميشويد و خدا بآنچه ميكنيد آگاه است.

4- پس كسى كه نيافت پس روزه دو ماه تمام پى در پى است از پيش از آنكه آن دو بهمرسند پس كسى كه نتواند (روزه بگيرد) پس اطعام شصت مسكين است اين براى آنست كه ايمان آريد بخدا و پيامبرش و اين حدهاى خداست و براى كافران است عذاب پر درد.

5- براستى كه آنان كه مخالفت ميكنند خدا و رسولش را نگونسار شدند هم چنان كه نگونسار گردانيده شدند آنان كه پيش از ايشان بودند و به تحقيق فرستاديم آيت‏هاى روشن را و براى كافرانست عذاب خوار كننده‏اى.

قرائت:

عاصم (يظاهرون) بضمه ياء قرائت كرده و بتخفيف ظاء و اهل بصره و ابن كثير (يظهرون) بتشديد ظاء و هاء و فتح ياء خوانده و ديگران (يظاهرون) به‏ فتح ياء و تشديد ظاء قرائت كرده و از بعضى از ايشان (ما هن امّهاتهم) به رفع تاء خوانده‏اند.

دليل اين قرءات:

ابو على گويد: ظاهر من امرأته و ظهّر مانند ضاعف و ضعف است، و تاء داخل بر هر يك از آن دو شده، پس تظاهر و تظهّر ميگردد و حرف مضارع هم داخل شده يتظاهر و يتظهّر ميشود سپس تا در ظاء ادغام ميشود براى نزديك بودن آنها بهم از جهت مخرج، پس بظاهر و يظهّر بفتح يائى كه آن حرف- مضارع است براى آنكه آن براى مطاوعه و پذيرفتن است، چنانچه فتحه ميدهى آن را در يتدحرج چنانى كه آن مطاوع دحرجته فتدحرج است و دليل رفع در قول او (ما هُنَّ أُمَّهاتِهِمْ) بدرستى كه لغت بنى تميم است سيبويه گويد: و آن نزديكترين دو وجه است بقاعده و اين جهتش اينست كه نفى مانند استفهام است، پس هم چنان كه استفهام كلام را از آنچه بر آنست در واجب تغيير نميدهد شايسته است كه نفى هم آن را تغيير ندهد از آنچه بر آنست در واجب و دليل نصب اينست كه آن لغت اهل حجاز و لغت ايشان را گرفتن بهتر است، و بر آن لغت هم آمده ما هذا بشرا.

لغت:

الاشتكاء: اظهار كردن مصائبى است كه بانسان رسيده از مكروهات و دردها و شكايت اظهار صدماتيست كه غير او باو وارد نموده از بديها.

التحاور: تراجع و آن محاوره و نزاع در سخن است گفته ميشود حاوره محاورة يعنى راجعه الكلام و تحاورا سخن را برگردانيد و گفتگو كردند، عنتره گويد:

لو كان يدرى ما المحاورة اشتكى‏ و لكان لو علم الكلام تكلّمى‏

اگر اسب من ميدانست كه محاوره چيست شكايت و گله ميكردم و هر آينه اگر او سخن مرا ميدانست هم كلام من بود.

المحاده: بمعناى مخالفت است و اصل آن از حد و آن منع است و از آن است حدّى كه مانع بين دو چيز است، نابغه گويد:

الّا سليمان اذ قال المليك له‏ قم فى البرية فاحددها عن الفند

مگر سليمان زمانى كه خداوند باو گفت بر خيز در ميان آفريده‏ها، پس محدود كن آن را از دروغ و تكذيب كردن.

الكبت: مصدر است كبت اللَّه العدوّ، يعنى او را خوار و پست و هلاك نمود.

شأن نزول:

ابن عباس گويد: اين آيات نازل شده درباره زنى از انصار سپس از خزرج و نامش خوله دختر خويلد است.

قتاده و مقاتل گويند: آن خوله دختر ثعلبه انصارى و شوهرش اوس بن صامت است، و اين علّتش اين بود كه آن زن خوشگل و زيبا بود از جهت بدن پس شوهرش او را ديد كه در سجده نماز است، پس نسبت باو تحريك شد، و وقتى نمازش تمام شد خواست با او آميزش كند، پس او امتناع كرد و نگذاشت پس اوس بر او غضب كرد و او مردى بود كه زود خشمگين ميشد، پس باو گفت: «انت علىّ كظهر امّى» تو براى من مثل پشت ما در منى، سپس پشيمان شد بر آنچه را كه گفته بود و ظهار از جمله طلاقهاى اهل جاهليّت بود، و باو گفت من گمان نميكنم مگر آنكه تو بر من حرام شده ‏اى، پس گفت: نگو اين را و بر و نزد پيغمبر (ص) و از آن حضرت سؤال كن، پس گفت من حيا ميكنم كه از آن حضرت سؤال كنم از اين‏ مسئله، گفت پس مرا واگذار تا سؤال كنم از آن حضرت، گفت برو بپرس، پس خوله خدمت آن حضرت آمد و عايشه مشغول شستن نيمى از سر مبارك آن حضرت بود پس گفت: يا رسول اللَّه شوهر من اوس بن صامت با من ازدواج كرد و حال آنكه من زن جوان توانگر و مالدار و صاحب فاميل بودم پس مال مرا خورد و جوانى مرا تباه كرد و فاميل مرا پراكنده نمود و سنّ من بزرگ شد، ظهار كرد مرا و اكنون پشيمان و نادم است، پس آيا راهى هست كه مرا با او جمع كند و با من آميزش كند.

پس فرمود: من نميبينم تو را مگر كه حرام شدى بر شوهرت و درباره تو چيزى و دستورى بمن نرسيده، پس خوله مرتّب مراجعه به پيامبر (ص) ميكرد، و وقتى پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله باو ميفرمود حرام شدى بر شوهرت، فرياد ميزد و مى گفت من بدبختى و نياز و سختى حالم را بخدا شكايت ميكنم بار خدا يا نازل فرما بر زبان پيامبرت.

و اين اوّل ظهار در اسلام بود، پس عايشه برخاست تا نصف ديگر سر آن حضرت را بشويد، پس خوله گفت فدايت شوم تأملى در امر من نما اى پيامبر خدا.

پس عايشه گفت: كوتاه كن سخنت و جدالت را آيا نمى‏بينى صورت و چهره رسول خدا را، و وقتى وحى بر آن حضرت نازل ميشد او را مثل بيهوشى دست مى داد پس چون وحى تمام شد، فرمود:

شوهرت را بطلب، و بر او تلاوت نمود رسول خدا (ص) قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِي تُجادِلُكَ فِي زَوْجِها … تا آخر آيات.

عايشه گفت: فرخنده است خدايى كه شنوايى او توسعه همه صداها را دارد و ميشنود كه زنى با پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله مجادله و گفتگو ميكند و من در كنار اطاق بعضى از سخنان او را ميشنوم و برخى را نميشنوم كه خدا نازل فرمود قَدْ سَمِعَ اللَّهُ …

پس چون اين آيات را بر او خواند باو فرمود آيا استطاعت و توان آزاد كردن بنده‏اى دارى؟ گفت: در وقتى كه همه مال من نابود شده و رقبه برده گران است و من كم مال و تهى دستم، پس فرمود:

آيا توان آن دارى كه دو ماه پياپى روزه بگيرى؟ پس گفت: قسم بخدايا رسول اللَّه من اگر روزى سه مرتبه نخورم چشمم كم ديد ميشود و ميترسم كور شوم، فرمود:

پس آيا توان آن دارى كه شصت مسكين را سير كنى گفت: نه بخدا قسم مگر آنكه مرا بر اين كفّاره كمك نمايى، اى پيامبر خدا، فرمود: من تو را به پانزده صاع كمك و يارى ميكنم و از خدا ميخواهم كه بتو بركت دهد، پس رسول خدا «ص» او را پانزده صاع اعانت نمود و دعا كرد براى او پس امر آن زن و شوهر مجتمع شد.

تفسير آيات:

(قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِي تُجادِلُكَ فِي زَوْجِها) بتحقيق خدا شنيد سخن زنى را كه درباره شوهرش مجادله با تو ميكرد.

ابى العاليه گويد: يعنى مراجعه ميكرد بتو در كار شوهرش.

(وَ تَشْتَكِي إِلَى اللَّهِ) يعنى و اظهار شكايت ميكرد و آنچه از ناراحتى باو رسيده بود ابراز مينمود و ميگفت بار خدا يا بدرستى كه تو ميدانى حال مرا، پس بر من ترحّم كن، زيرا من بچّه‏ ها و دختران خردسالى دارم اگر بچّه‏ ها را به شوهرم واگذارم تلف ميشوند و اگر خود نگهدارم گرسنگى خواهند خورد.

(وَ اللَّهُ يَسْمَعُ تَحاوُرَكُما) و خدا ميشنود تخاطب شما و رد و بدل سخن شما را.

(إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ) يعنى ميشنود شنيدنى ‏ها را او مى بيند ديدنى‏ ها را شنواى بينا كسيست كه او بر حالتيست كه واجبست براى خاطر آن حالت بشنود شنيدنى‏ ها و ببيند ديدنى‏ ها را و هر گاه يافت شدند و اين بر ميگردد به اينكه او حى و زنده ابديست كه آفتى باو نيست و نخواهد بود، سپس خداوند سبحان ظهار را مذمت نموده و گفت:

(الَّذِينَ يُظاهِرُونَ مِنْكُمْ مِنْ نِسائِهِمْ) آن كسانى كه ظهار ميكنند زنانشان را و ميگويند بآنها شما مانند پشتهاى مادران ما هستيد (ما هُنَّ أُمَّهاتِهِمْ) يعنى آنهايى را كه از همسرانشان و زنانشان مثل مادرانشان قرار ميدهند مادران ايشان نيستند.

(إِنْ أُمَّهاتُهُمْ إِلَّا اللَّائِي وَلَدْنَهُمْ) نيست مادرانشان جز آن زنانى كه ايشان را زائيده‏ (وَ إِنَّهُمْ) يعنى ظهار كنندگان.

(لَيَقُولُونَ مُنْكَراً مِنَ الْقَوْلِ) هر آينه ميگويند سخن زشتى را كه در شرع معروف و مشروع نيست‏ (وَ زُوراً) يعنى سخن دروغ براى آنكه ظهار كننده هر گاه پشت زنش را مثل پشت مادرش قرار داد و حال آنكه چنين نيست دروغ خواهد بود.

(وَ إِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ) و براستى كه خداوند در گذرنده آمرزنده است از آنها در گذشت و آمرزيد ايشان را و فرمان داد آنها را بكفّاره دادن، سپس بيان فرمود خداوند سبحان حكم ظهار را و گفت:

(وَ الَّذِينَ يُظاهِرُونَ مِنْ نِسائِهِمْ) يعنى آنهايى كه ميگويند سخنى را كه ما آن را حكايت كرديم‏ (ثُمَّ يَعُودُونَ لِما قالُوا) سپس گفته خود را تكرار ميكنند.

 

اختلاف مفسّرين و فقهاء درباره تكرار قول‏

مفسّرين و فقهاء درباره معناى عود و تكرار اينجا اختلاف كرده‏اند:

قتاده گويد: آن عزم و تصميم بر آميزش با آن زنست، و آن مذهب مالك و ابو حنيفه است.

و بعضى گويند: معناى عود اينست كه آن زن با عقد نگهدارد و تعقيب نكند ظهار را بطلاق دادن و اين چنين است كه هر گاه او ظهار كرد از او پس قطعا قصد حرام كردن آن زن نمود، پس اگر آن بطلاق رسيد، پس بتحقيق قبل از تزويج شده و كفّاره‏اى هم بر او نيست و اگر بعد از ظهار از طلاق دادن ساكت ماند مدّتى كه ممكن بود كه او را در آن طلاق گويد، پس اين ندامت و پشيمانى از اوست بر آنچه شروع كرد و آن عود و برگشت بچيزيست كه بر آن بوده، پس در اين موقع كفّاره واجبست و آن مذهب شافعى است، و استدلال كرده بر اين بآنچه از ابن عباس روايت شده كه او تفسير كرده عود در آيه را بندامت، پس گفت: پشيمان ميشوند و برميگردند بالفت و دوستى.

و فراء گويد: (يعودون لما قالوا و الى ما قالوا و فيما قالوا) معنايش بر مى گردند از آنچه را كه گفتند گفته ميشود عود كرد بآنچه كه كرده بود يعنى نقض كرد آنچه را كه كرده بود و ممكنست كه گفته شود عود كرد بآنچه كه كرده بود كه مى خواست بار ديگر بكند آن را.

ابو العاليه گويد: عود آنست كه تكرار كند لفظ ظهار را و آن مذهب اهل ظاهر (ظاهريّه) است و آنها احتجاج كرده‏اند به اينكه ظاهر لفظ عود دلالت بر تكرار قول ميكند.

ابو على فارسى گويد: در اين ظاهرى نيست چنانچه ادعاء كرده‏اند براى اينكه عود گاهى بچيزى ميشود كه قبلا بر آن نبوده است و بتحقيق آخرت معاد ناميده شده در حالى كه كسى در آن نبوده كه برگردد بآن و اخفش گويد: تقدير آيه (و الذين يظاهرون من نسائهم فتحرير رقبة لما قالوا ثم يعودون الى- نسائهم) است، و كسانى كه ظهار ميكنند زنانشان را پس آزاد كردن برده‏اى كفّاره آنست براى آنچه كه گفتند سپس بر ميگردند بسراغ زنانشان يعنى پس بر ذمّه ايشانست آزاد كردن بنده‏اى براى آنچه تكلّم كردن بآن از ذكر تحريم و تقديم و تأخير بسيار است در قرآن.

و امّا آنچه كه امامان و پيشوايان هدايت از آل محمّد عليهم السلام فرموده‏اند پس آن اينست كه مراد بعود اراده و قصد آميزش يا نقض قوليست كه گفته است، زيرا كه آميزش برايش جايز نيست مگر بعد از كفّاره و باطل نميشود حكم قول اوّل او مگر بعد از پرداخت كفّاره.

(فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ) يعنى پس برايشانست آزاد كردن بنده ‏اى.

(مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَمَاسَّا) يعنى قبل از آنكه با او مجامعت و آميزش كند.

و تحرير: اينست كه بنده مملوكى را بسبب رهانيدن از قيد بندگى و بردگى حرّ و آزاد قرار دهد به اينكه مالك بكسى كه در ملك اوست بگويد (انت حرّ).

(ذلِكُمْ تُوعَظُونَ بِهِ) زجاج گويد: يعنى بر اين سخت گيرى در كفّاره اندرز است براى شما كه ظهار را ترك كنيد.

(وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ) و خدا بآنچه كه ميكنيد آگاه است، يعنى داناى باعمال شماست، پس آنچه اندرز داد شما را از كفّاره ترك نكنيد پيش از آميزش پس شما را بر آن عقوبت و عذاب كند.

(فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَمَاسَّا) يعنى: پس كسى كه نيافت كه بنده‏اى آزاد كند پس بر عهده و ذمّه اوست دو ماه متوالى، و پياپى پيش از جماع روزه بدارد و تتابع پيش بيشتر فقهاء اينست كه دو ماه هلالى پشت سر هم و بدون فاصله روزه بگيرد يا شصت روز تمام روزه بدارد، و اصحاب ما گفته‏اند كه هر گاه او يك ماه روزه گرفت و از ماه دوّم چيزى گر چه يك روز باشد روزه بگيرد پس بدون عذر افطار كند، پس خطا كرده جز آنكه بنا بر آن گذارد و لازم نيست از سر شروع كند و اگر قبل از اين افطار كند بايد از سر شروع كند و وقتى شروع بروزه كرد و بعضى از آن را گرفت سپس بنده‏اى يافت بر او لازم نيست كه رجوع بآن كند و اگر برگردد و بنده آزاد كند افضل خواهد بود و عدّه‏اى از- فقهاء گفته‏اند كه بر او لازم است برگردد و بنده آزاد كند و قول او:

(فَمَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ فَإِطْعامُ سِتِّينَ مِسْكِيناً) يعنى كسى كه طاقت و توان روزه گرفتن را نداشت براى بيمارى يا پيرى، پس بر ايشان است سير كردن شصت فقير و بينوا براى هر مسكينى نصف صاع نزد اصحاب ما پس اگر قدرت مالى نداشت پس يك مد (ده سير يا يك كيلو) (ذلِكَ) يعنى اين كفاره‏اى كه توصيف كرديم واجب فرمود (لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ) يعنى براى آنكه تصديق كنيد به آنچه را كه پيامبر (ص) آورده و تصديق كنيد به اينكه خداوند باو فرمان داده است.

(تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ) يعنى آنچه را كه توصيف نمود از كفارات در ظهار يعنى آن شرايع خدا و احكام اوست.

(وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ أَلِيمٌ) يعنى و براى انكار كنندگان و تجاوز كنندگان از حدود خدا عذاب درد آوريست در آخرت.

(إِنَّ الَّذِينَ يُحَادُّونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ) بدرستى كه كسانى كه مخالفت ميكنند امر خدا را و عداوت ميكنند با پيامبر او.

(كُبِتُوا) يعنى ذليل شدند و خوار گرديدند.

(كَما كُبِتَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ) يعنى چنانچه خوار و ذليل شدند كسانى كه از اهل شرك پيش از ايشان بودند.

(وَ قَدْ أَنْزَلْنا آياتٍ بَيِّناتٍ) يعنى دليلهاى آشكارايى از قرآن و آنچه در آنست از دليلهاى و بيان.

(وَ لِلْكافِرِينَ) و براى كافرين انكار كننده مر آنچه را كه نازل كرديم.

(عَذابٌ مُهِينٌ) عذاب و شكنجه خوار كننده است كه ايشان را موهون نموده و خوار ميكنند، و امّا كلام در مسائل ظهار و فروع آن، پس موضع و جايش كتاب ظهار و كتب فقهيّه است.

 

[سوره المجادلة (58): آيات 6 تا 10]

يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا أَحْصاهُ اللَّهُ وَ نَسُوهُ وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهِيدٌ (6) أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى‏ ثَلاثَةٍ إِلاَّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلاَّ هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى‏ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلاَّ هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُوا ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ (7) أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوى‏ ثُمَّ يَعُودُونَ لِما نُهُوا عَنْهُ وَ يَتَناجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ وَ إِذا جاؤُكَ حَيَّوْكَ بِما لَمْ يُحَيِّكَ بِهِ اللَّهُ وَ يَقُولُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ لَوْ لا يُعَذِّبُنَا اللَّهُ بِما نَقُولُ حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ يَصْلَوْنَها فَبِئْسَ الْمَصِيرُ (8) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا تَناجَيْتُمْ فَلا تَتَناجَوْا بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ وَ تَناجَوْا بِالْبِرِّ وَ التَّقْوى‏ وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (9) إِنَّمَا النَّجْوى‏ مِنَ الشَّيْطانِ لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَيْسَ بِضارِّهِمْ شَيْئاً إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ (10)

 

ترجمه آيات:

6- روزى كه برانگيزاند تمام ايشان را خدا پس خبر دهند آنها را بآنچه كردند ضبط كرد آن را خدا و فراموش كردند آن را و خدا بر همه چيزها شاهد است.

7- آيا نديدى كه خدا ميداند آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است نباشد هيچ راز سه كس جز آنكه او چهارمين ايشانست و نه پنج كس جز آنكه او ششمين آنهاست و نه كمتر از آن و نه بيشتر جز آنكه او با ايشان است هر جا باشند، پس خبر ميدهد آنها را بآنچه كردند روز قيامت براستى كه خدا بهر چيزى داناست.

8- آيا نديدى آنان را كه نهى كرده شدند از راز گفتن پس عود ميكنند بآنچه نهى كرده شدند از آن و راز ميگويند ببدى و دشمنى و نافرمانى رسول و چون آيند تو را تحيّت گويند تو را بآنچه تحيّت نگفت تو را بآن خدا و ميگويند در خود هاشان چرا خدا عذاب نميكند ما را خدا بآنچه مى‏گوييم بس است آنها را دوزخ كه وارد آن ميشوند پس بد است آن جاى بازگشت.

9- اى آنان كه ايمان آورده‏ايد چون راز با هم گوئيد پس راز نگوئيد ببدى و گناه و دشمنى و نافرمانى رسول و راز گوئيد بخوبى و پرهيزگارى و بپرهيزيد از خدا كه بسوى او حشر كرده خواهيد شد.

10- جز اين نيست كه اين راز گفتن از شيطانست تا غمگين شوند آنان كه گرويدند و نيست ضرر رساننده ايشان را بچيزى مگر باذن خدا و بر خدا بايد توكل كنند مؤمنان.

قرائت:

ابو جعفر تنها (ما تكون) بتاء قرائت كرده و باقى بياء خوانده‏اند و يعقوب‏ و سهل (و لا اكثر) برفع خوانده و باقى بنصب قرائت كرده‏اند.

و حمزه و رويس از يعقوب ينتجون و ديگران يتناجون خوانده و رويس نيز فلا تنتجوا قرائت كرده است.

دليل:

ابن جنّى گويد: تذكير (يعنى مذكّر) خواندن در قول خدا (ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى‏ ثَلاثَةٍ) آن وجهى است چون كه در اينجا از شيوع و عموم هم جنس بودنست مثل قول تو كه مى‏گويى ما جاءني من امراة و ما حضرنى من جارية.

و امّا (تكون) با تاء پس براى قصد كردن لفظ تأنيث است حتى مثل آنست كه گفته است (ما تكون نجوى ثلاثه) و قول او (وَ لا أَكْثَرَ) برفع معطوف است بر محلّ كلام پيش از دخول من پس بدرستى كه قول او (مِنْ نَجْوى‏) در محل رفع است به اينكه آن فاعل (يكون) از (نجوى) است، و نجوى مصدر است مثل دعوى و عدوى و مانند اينست در اينكه آن بر وزن فعلى تقوى است جز اينكه و او در آن تبديل شده از ياء است، و لام الفعل نيست و چون مصدر بود براى جمع واقع شد بلفظ مفرد در قول خدا (إِذْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ وَ إِذْ هُمْ نَجْوى‏) يعنى ايشان صاحب نجوى هستند.

و قول خدا (ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى‏ ثَلاثَةٍ) ابو على گويد: (ثلاثه) مجرور بودن آن بدو احتمال است:

1- اينكه مجرور باشد باضافه نجوى بآن مثل آنكه (ما يكون من اسرار ثلاثه الا هو رابعهم) نميباشد از راز سه نفرى مگر آنكه او چهارمين آنهاست يعنى اين پوشيده بر او نيست، چنانچه گويد: (أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ‏[1] و ممكنست كه ثلاثه مجرور باشد بنا بر صفت بر قياس قول خداى‏ تعالى‏ (وَ إِذْ هُمْ‏ نَجْوى‏) پس معنا، ما يكون من متناجين ثلاثه باشد نباشد از راز گويان سه نفرى.

و امّا النجى پس صفت است كه واقع بر كثرت ميشود مثل صديق و رفيق و حميم و مانند آنست غزى و در قرآن است خلصوا نجيا.

2- و امّا قول حمزه ينتجون و قول ديگران يتناجون پس براستى كه يفعلون و يتفاعلون گاهى جارى ميشوند بيك طريق و از اين جهت گفتند از دو جو او اعتوروا پس واو را تصحيح كردند هر چند كه بر صورتى باشد كه اعتلال در آن واجبست براى آنكه آن بمعناى تعاوروا و تزاوجوا چنانچه عور و حول صحيح است براى آنكه بمعناى افعال است و شهادت ميدهد براى قرائت حمزه گفته پيامبر صلّى اللَّه- عليه و آله درباره على (ع) زمانى كه بعضى اصحاب او گفتند (أ تناجيه دوننا) آيا با او راز مى‏گويى نه با ما فرمود:

ما انا انتجيته بل اللَّه انتجاه‏

من با او راز نگفتم بلكه خدا با او راز گفت.

لغت آيات:

النجوى: آن اسرار و رازيست كه هر يك بيكديگرى بلند ميكند و اصلش از نجوه بلندى از زمين است، و النجاء بلند برداشتن گام است در رفتن و النجاه بلند كردن از بلاء است.

اعراب:

(هُوَ رابِعُهُمْ) مبتداء و خبر در محلّ جرّ است به اينكه آن صفت ثلاثه است و مى‏گويى فلان رابع اربعه فلانى چهارمى از چهارتاست وقتى كه يكى از چهار نفر باشد، و رابع ثلاثه وقتيست كه ثلاثه اربعه باشد به بودنش با ايشان و بنا بر اين جايز است كه گفته شود رابع ثلاثه و جايز نيست رابع اربعه براى اينكه در آن معناى‏ فعل نيست.

حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ‏ مبتداء و خبر است و (يَصْلَوْنَها) در محلّ نصب است بنا بر حاليّت.

شأن نزول:

ابن عباس گويد: نزول قول خدا (أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوى‏ .. …) درباره يهود و منافقين است كه ايشان راز گويى ميكردند در ميان خود و نگاه بمؤمنان كرده و چشمك ميزدند، پس وقتى مؤمنين نجوا و راز گويى ايشان را ميديدند ميگفتند نميبينيم ايشان را مگر آنكه خبرى از نزديكان و برادران ما كه براى شبيخون زدن بيرون رفته‏اند بآنها رسيده كه كشته شده يا مجروح گشته يا فرار كرده، پس اين خاطره‏اى در دلهاى ايشان شده و آنها را محزون و غمگين مينمود، پس چون اين طولانى شد شكايت به پيامبر (ص) نمودند پس ايشان را فرمان داد كه ديگر در گوشى نگويند و نجوا ننمايند نزديك مسلمين پس آنها نپذيرفتند و دست بر نداشتند از اين عملشان و تكرار كردند در گوشى گفتنشان را پس آيات مذكوره نازل شد.

تفسير:

سپس خداوند سبحان بيان فرمود وقت اين عذاب را و گفت:

(يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً) يعنى روزى كه ايشان را محشور ميكند بزمين محشر و ايشان را زنده بر ميگرداند.

(فَيُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا) پس خبر ميدهد ايشان را بآنچه عمل كردند يعنى خبر ميدهد ايشان را و اعلام ميكند بآنچه كه از گناهان را در دار دنيا مرتكب شدند.

(أَحْصاهُ اللَّهُ) ميشمارد بر ايشان خدا و در پرونده اعمالشان ثبت نموده‏ بود (وَ نَسُوهُ وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهِيدٌ) يعنى براستى او ميداند تمام چيزها را از تمام جهات آن چيزى از آن بر او مخفى و پوشيده نخواهد بود و از آنست قول او (شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ)[2] يعنى دانست كه خدايى جز او نيست، پس خداوند سبحان بيان فرمود كه او ميداند آنچه در عالم ميباشد پس فرمود:

(أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ) آيا نديدى كه به راستى خدا ميداند آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است، يعنى تمام معلومات را و خطاب به پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله است، و مقصود تمام مكلّفين هستند و آن استفهام و معنايش تقرير است، يعنى آيا نميدانى.

و بعضى گويند: آيا نديدى دليلهاى ديدنى را از صنعت او كه دلالت دارد بر اينكه او عالم بتمام معلوماتست.

(ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى‏ ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ) هيچ سه نفرى نيستند كه با هم راز و در گوشى بگويند مگر آنكه چهارمين آنها خداست بعلم يعنى كه راز آنها نزد او معلوم است چنانچه معلوم است پيش چهارمى كه با ايشانست.

و بعضى گويند: سرائر و رازها آنست كه ميان دو نفر باشد و نجوى و گوشى آنست بين سه نفر باشد.

و بعضى از ايشان گويد: نجوى هر حديث است خواه پنهانى باشد، يا بظاهر و آشكارايى و آن اسم است براى چيزى كه بوسيله او راز گويى ميشود.

(وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ) يعنى هيچ پنج نفرى راز گويى نميكنند مگر آنكه او عالم بسرّ و راز ايشانست مثل نفر ششم كه با ايشانست.

(وَ لا أَدْنى‏ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُوا) و هيچ كمتر از اين و يا بيشتر نيست مگر آنكه او با ايشانست هر كجا كه باشد يعنى اينكه او عالم به احوال ايشان و تمام متصرّفات ايشان است تنها باشند و يا مجتمع چيزى از آن بر او مخفى و مستور نيست، پس گويا اينكه او با ايشان و تماشاگر كارهاى ايشانست و بنا بر اين گفته ميشود كه خدا با انسانست هر كجا كه باشد براى اينكه وقتى او عالم و داناى باو بود چيزى بر او مخفى نميشود از كار او.

بر خردمندان مستور نيست حسن اين اطلاق براى آنچه را كه در آن است از بيان و اما اينكه خدا با آنها باشد بر طريق مجاورات پس اين محال است زيرا كه اين صفات اجسام است و بتحقيق دليلهاى عقلى و نقلى دلالت دارد بر اينكه ذات مقدّس او متّصف بصفات اجسام نيست.

(ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ) سپس خير ميدهد ايشان را در روز قيامت باعمالشان.

(إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ) بدرستى كه خداوند بهر چيزى داناست و هيچ چيزى بر او مخفى نيست.

(أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوى‏) آيا نميدانى حال كسانى كه از بيخ گوشى گفتن و راز گويى ميان خودشان نزديك مسلمانها كه موجب غم و غصّه آنان شود و آنها را محزون كند نهى شدند و ايشان يهود و منافقين بودند.

(ثُمَّ يَعُودُونَ لِما نُهُوا عَنْهُ) يعنى سپس بر ميگردند و باز تكرار ميكنند همان بيخ گوشى گفتن و راز را با يكديگر بعد از نهى شدن.

(وَ يَتَناجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ) و راز گويى ميكنند بگناه و دشمنى در مخالفت پيامبر (ص) و آن قول خداست‏ (وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ) و اين براى آنست‏ كه آن حضرت ايشان را نهى از راز گويى در ميان مسلمين كرده بودند ولى آنان آن حضرت را معصيت كردند، و ممكنست كه معصيت و دشمنى اين در گوشى گفتن باشد كه بين ايشان جريان داشت براى آنكه آن چيزى بود كه موجب ناراحتى و بد حالى مسلمين ميشد، و بعضى از آن منافقين و يهود توصيه و سفارش ميكردند به ديگران كه امر پيامبر را ترك نموده و مخالفت با او نمايند.

(وَ إِذا جاءُوكَ حَيَّوْكَ بِما لَمْ يُحَيِّكَ بِهِ اللَّهُ) و وقتى كه نزد تو ميآيند تحيّتى و درودى بتو ميگويند كه خدا تو را به آن تحيّت نگفته است، و آن چنين بود كه يهوديها ميآمدند خدمت آن حضرت و ميگفتند: السام عليك، و سام بمعناى مرگ است و مسلمين خيال ميكردند كه ايشان السلام عليك ميگويند و پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله عين كلام آنها را بآنها برگردانيده و ميفرمود: عليك، يعنى مرگ بر تو باد.

حسن گويد: يهوديها ميگفتند، السام عليك يعنى بزودى دينتان شما را خسته و آزرده كرده پس آن را رها ميكنيد و كسى كه گويد السام بمعناى موت و مرگست و آن نابودى زندگيست برفتن آن.

(وَ يَقُولُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ) يعنى بعضى از ايشان به برخى ديگر ميگويند.

و بعضى گويند: يعنى ايشان اگر سخن گويند هر آينه اين كلام را گويند هر چند كه قولى از ايشان نباشد.

(لَوْ لا يُعَذِّبُنَا اللَّهُ بِما نَقُولُ) يعنى ميگويند اگر اين شخص پيغمبر باشد- چنانچه ميپندارد پس چرا خدا ما را عذاب نميكند و چرا دعاء او را درباره ما مستجاب نميكند … و قول آن حضرت و عليكم يعنى مرگ پس خداوند سبحان فرمود:

(حَسْبُهُمْ) يعنى كافيست براى ايشان و بس است براى آنها.

(جَهَنَّمُ يَصْلَوْنَها) دوزخى كه در روز قيامت وارد آن ميشوند و در آن مى سوزند.

(فَبِئْسَ الْمَصِيرُ) يعنى و بد است بازگشتگان و سر انجام كار جهنّم و دوزخ است براى آنچه كه در آنست از اقسام شكنجه‏ها و عذابها آن گاه منع فرمود مؤمنين را از مثل اين عمل و فرمود:

(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا تَناجَيْتُمْ فَلا تَتَناجَوْا بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ) اى آن كسانى كه ايمان آورده‏ايد هر گاه راز گفتيد پس راز و بيخ گوشى بگناه و دشمنى و مخالفت با پيغمبر (ص) نگوئيد يعنى مانند فعل منافقين و يهود ننمائيد (وَ تَناجَوْا بِالْبِرِّ وَ التَّقْوى‏) يعنى راز بگوئيد بكارهاى خوب و طاعت، و خوف از عذاب خدا و پرهيزگارى از معصيت خدا.

(وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِلَيْهِ) و بترسيد خدايى را كه بسوى جزاء و پاداش او.

(تُحْشَرُونَ) روز قيامت محشور ميشويد.

(إِنَّمَا النَّجْوى‏ مِنَ الشَّيْطانِ)[3] يعنى راز گويى منافقين و كفّار بچيزى كه موجب ناراحتى مسلمين و غمگين شدن ايشان ميشود از وسوسه‏ هاى شيطان‏ و بدعوت و فريب دادن او فعل اين راز گويى‏ (لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَيْسَ- بِضارِّهِمْ شَيْئاً) تا آنكه غمگين نمايد كسانى را كه ايمان آورده‏اند و حال آنكه راز گويى ايشان زيانى بمسلمين نميزند.

و بعضى گويند: يعنى كه شيطان زيانى، و خسارتى بايشان بچيزى نميزند (إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ) يعنى مگر بعلم خدا، و بعضى گويند: يعنى:

خداوند براى آنكه سبب آن بامر و اراده اوست، و آن جهاد و خروج ايشان بسوى آنست.

و بعضى گويند: يعنى بامر خدا براى آنكه او الحاق ميكند بايشان دردها و بيماريها را عقب آن.

(وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ) و بر خدا پس بايد مؤمنين توكل نمايند در تمام كارهايشان نه بر غير او.

و بعضى گويند: مقصود از نجواى آيه خوابهاى پريشانى است كه انسان آن را در خواب ميبيند، پس او را محزون ميكند و در خبر عبد اللَّه بن مسعود وارد شده كه گويد: پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: هر گاه سه نفر بود، پس نبايد دو نفرى بدون رفيق سوّم راز گويى كنند زيرا اين موجب غم و غصّه او ميشود و از ابن عمر روايت شد دو نفر بدون سوّمى راز نگويند.

 

[سوره المجادلة (58): آيات 11 تا 15]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِي الْمَجالِسِ فَافْسَحُوا يَفْسَحِ اللَّهُ لَكُمْ وَ إِذا قِيلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ (11) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً ذلِكَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ أَطْهَرُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (12) أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تابَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَأَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ اللَّهُ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ (13) أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ تَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ ما هُمْ مِنْكُمْ وَ لا مِنْهُمْ وَ يَحْلِفُونَ عَلَى الْكَذِبِ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (14) أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ عَذاباً شَدِيداً إِنَّهُمْ ساءَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (15)

ترجمه آيات:

11- اى آن كسانى كه ايمان آورديد چون گفته شود بشما جا وا كنيد در- مجالس پس جا وا كنيد كه جا ميدهد خدا شما را و چون گفته شود كه بر خيزيد پس بر خيزيد، تا بلند گرداند خدا آنان را كه ايمان آوردند از شما و آنان را كه علم به ايشان داده شده مرتبت‏ها و مقامها و اللَّه بآنچه ميكنيد آگاه است.

12- اى آن كسانى كه ايمان آورده ‏ايد چون راز گوئيد با رسول خدا، پس‏ مقدّم داريد جلوى رازتان صدقه را آن بهتر است براى شما و پاكيزه‏تر، پس اگر نيابيد پس بدرستى كه خدا آمرزنده مهربانست.

13- آيا ترسيديد كه مقدّم داريد جلوى راز گفتنتان صدقه را، پس چون نكرديد و پذيرفت خدا توبه از شما پس بر پا داريد نماز را و بدهيد زكات را و طاعت نمائيد خدا و پيامبرش را و خدا آگاه است بآنچه ميكنيد.

14- آيا نديدى آنان را كه دوست گرفتند گروهى را كه غضب كرد خدا بر ايشان نيستند آنها از شما و نه از ايشان و سوگند ياد ميكند بر دروغ و ايشان مى دانند.

15- آماده كرده خدا براى ايشان عذابى سخت بدرستى كه ايشان بد است آنچه ميكنند.

قرائت:

عاصم بتنهايى (فى المجالس) بنا بر جمع خوانده و ديگران (فى المجلس) بنا بر مفرد خوانده‏اند، اهل مدينه و ابن عامر و عاصم غير يحيى (قيل انتشروا فانتشروا) بضمه خوانده و باقى از قراء بكسره خوانده‏اند.

دليل:

ابو على گويد: (فى المجلس) را پنداشته‏اند: كه آن مجلس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بوده است و هر گاه چنين باشد پس اين دليل افراد است، و ممكنست كه جمع باشد بنا بر اين كه براى هر جالسى مجلسى يعنى مكان نشستن قرار داده شود و مجلس بنا بر اراده عموم باشد مثل قول ايشان كه ميگويند:

(كثر الدينار و الدرهم) پس شامل ميشود بنا بر اين تمام مجلس را و مانند آنست قول خدا إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ[4] بدرستى كه انسانى هر آينه در زيان و خسران‏ است، و قول (انشزوا) يعنى (قوموا) و انتشز بلندى از زمين است.

شاعر گويد:

ترى الثعلب الحولىّ فيها كانّه‏ اذا ما علا نشزا خصان مجلّل‏

مى‏بينى روباه يك ساله را در آن كه گويا وقتى بزمين بلندى بالا ميرود اسب نريست كه بر او جل انداخته باشند، و از آنست نشوز زن بر شوهرش، و ينشز و ينشز مثل يعكف و يعكف و يعرش و يعرش.

لغت:

التفسح: توسعه دادن در مكانست، تفسح و توسع بيك معناست، و فسح له فى المجلس جا واكرد براى او در مجلس يفسح فسحا و مكان فسيح جاى- وسيع است و در صفت پيامبر (ص) آمده كه ما بين دو بازويش فسيح بود، يعنى:

دور بود ما بين آنها براى وسعت پشتش.

الاشفاق: بمعناى خوف و رقّت قلب است.

النشوز: بالا رفتن از جايى برفتن از آنست.

شأن نزول:

قتاده گويد: اصحاب پيغمبر (ص) در مجلس آن حضرت با هم رقابت ميكردند و چون ميديدند كسى نزد آنها ميآيد خدمت رسول خدا (ص) خود دارى ميكردند از جا دادن بآن، پس خدا فرمان داد كه جا واكنيد بعضى براى بعض ديگر هر دو مقاتل گفته‏اند: كه رسول خدا (ص) در صفه در مكان تنگى نشسته بود و آن روز جمعه بود و پيغمبر (ص) مهاجرين و انصار اهل بدر را اكرام مى‏نمود پس گروهى از اهل بدر آمدند كه در ميان آنها ثابت بن قيس بن شماس بود (و قبلا عدّه ‏اى مبادرت كرده بودند و در مجلس جفت هم نشسته بودند)، پس‏ آنها در مقابل پيغمبر (ص) ايستاده و گفتند: السلام عليك ايّها النبى و رحمة اللَّه و بركاته، پس پيغمبر پاسخ آنها را داد، سپس بر قوم سلام كردند و آنها هم جواب ايشان را دادند، پس بر پاى خود ايستادند و منتظر شدند كه جا براى آنها باز كنند، پس آنها امساك كرده و جا براى ايشان باز نكردند، پس اين عمل زشت جالسين بر پيغمبر (ص) دشوار آمد و بكسانى كه از مهاجر و انصار در اطراف او نشسته بودند و اهل بدر نبودند فرمودند فلانى بر خيز و فلانى بلند شو به اندازه نفراتى كه در پيش روى او بودند از اهل بدر، پس اين عمل پيغمبر بر آنهايى كه از مجلسشان بلند كرده بود گران آمده و آثار ناراحتى و كراهت در چهره‏هايشان نمودار شد، و منافقين بمسلمين گفتند آيا شما نيستيد كه گمان ميكنيد صاحب شما (پيامبر) عدالت ميكند بين مردم، پس بخدا سوگند عدالت نكرد بر اين گروه مردمى را كه در مجلسشان نشسته بودند، و دوست داشتند تقرّب و نزديك بودن به پيامبرشان را، پس آنها را بلند كرد و قومى را بجاى آنها نشانيد كه دير آمدند و متأخر از ايشان بودند، پس اين آيه نازل شد (و امّا) مقاتل بن حيان گويد: قول او كه فرمود: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ناجَيْتُمُ- الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا …).

پس آن نازل شد درباره توانگران و سرمايه داران و جهت آن اين بود كه آنها ميآمدند خدمت پيامبر (ص) و زياد راز و در گوشى ميكردند، پس خداوند سبحان فرمان صدقه داد بآنها كه وقتى خواستيد با پيغمبر نجوا كنيد و رازى بگوئيد بايد قبلا صدقه‏اى بدهيد، پس چون اين را ديدند خوددارى كردند از راز گويى، پس آيه رخصت نازل شده حضرت امير المؤمنين على (ع) فرمود در قرآن كتاب خدا هر آينه آيه ‏اى ميباشد كه هيچكس قبل از من بآن عمل نكرده‏ و بعد از من هم عمل نكند و آن‏ (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ …..) براى من دينارى بود آن را فروختم بده در هم پس هر وقت خواستم با پيامبر رازى در ميان بگذارم جلوتر يك در هم دادم، پس آن را آيه ‏اى ديگر نسخ نموده كه ميگويد: (أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ) پس آن حضرت (ص) فرمود:

خدا بواسطه من تخفيف داد از اين امّت و درباره هيچكس قبل از من و هيچكس بعد از من نازل شد.

ابن عمر گويد: براى على بن ابى طالب سه فضيلت و منقبت بود كه يكى از آنها برايم بود هر آينه محبوب‏تر بود از شتران سرخ مو نزد من: 1- همسرى او با فاطمه 2- پرچم دارى او روز خيبر 3- آيه نجوى.

مجاهد و قتاده گويند: وقتى نهى از راز گفتن با آن حضرت (ص) شدند مگر آنكه صدقه بدهند هيچكس ديگر با او راز نگفت مگر على بن ابى طالب كه بر او باد بالاترين صلواتها و درودها، پس دينارى آورد و آن را تصدّق داد سپس آيه رخصت نازل شد.

تفسير:

چون خداوند سبحان نهى فرمود از راز گويى براى آنچه در آن از آزار مؤمنين بود در تعقيب و پى امر به جا باز كردن در مجالس فرمود زيرا در ترك آن نيز آزار و اذيّت مؤمنين بود پس فرمود:

(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِي الْمَجالِسِ) اى آن كسانى كه ايمان آورده ‏ايد وقتى بشما گفته شد جا باز كنيد در مجالس.

قتاده و مجاهد گويند: يعنى توسعه دهيد در آن و آن مجلس پيامبر (ص) بود، و بعضى گويند: مقصود تمام مجالس ذكر و دعاست.

(فَافْسَحُوا يَفْسَحِ اللَّهُ لَكُمْ) جا دهيد يا جا باز كنيد خدا شما را جا ميدهد پس توسعه دهيد خداوند وسيع و گشاده ميكند مجالس شما را در بهشت.

(وَ إِذا قِيلَ انْشُزُوا) و وقتى گفته ميشود بالا رويد و برخيزيد و به برادران خودتان جا دهيد (فَانْشُزُوا) يعنى اين كار را بكنيد.

مجاهد گويد: يعنى وقتى گفته ميشود شما برخيزيد براى نماز و جهاد، پس حركت كنيد و بلند شويد و كوتاهى نكنيد.

و بعضى گويند: يعنى و وقتى بشما گفته ميشود بالا رويد در مجلس و جا باز كنيد براى آنان كه بعد داخل ميشوند پس برويد بالا زيرا كه رسول خدا «ص» نزديك نميشود و بالا نميرود مگر باذن خدا و امر او.

عكرمه و ضحاك گفته ‏اند: يعنى و هر گاه مؤذّن نداى نماز ميدهد پس فورا برخيزيد زيرا چند نفر از مردان بودند كه سنگينى و كاهلى ميكردند از نماز.

و بعضى گويند: اين آيه نازل شده و درباره قومى كه زياد پيش پيغمبر «ص» توقّف و درنگ ميكردند، پس هر يك دوست داشت كه او آخرين نفر باشد كه از خدمت پيامبر (ص) بيرون رود، پس خداوند فرمان داد ايشان را كه بلند شوند و بيرون روند.

(يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ) ابن عبّاس گويد: خداوند بلند نموده كسانى را كه با ايشان علم داده از مؤمنين بر كسانى كه علمشان نداده درجه‏ ها و مرتبه‏ هايى.

و بعضى گويند: يعنى تا آنكه بلند كند خدا كسانى از شما را كه ايمان آورده‏اند.

بطاعتشان رسول خدا را درجه‏اى و كسانى را كه علم و دانش داده بفضل علمشان‏ و سبقتشان درجه‏ ها و مقامهايى در بهشت.

و بعضى گويند: درجاتى در مجلس پيامبر خدا (ص) پس خدا فرمان داد كه علماء را بخودش نزديكتر بنشاند بالاى دست مؤمنين كه فاقد علم هستند و و دانشى ندارند تا آنكه معلوم شود مقام علماء بر غير ايشان و در اين آيه دلالتست بر فضيلت علماء و جلالت مقامشان.

و نيز بتحقيق جابر بن عبد اللَّه انصارى از آن حضرت روايت نموده كه فرمود عالم بر شهيد يك درجه فضيلت دارد و شهيد بر عابد يك درجه برترى دارد، و فضل پيامبر بر عالم يك درجه است و فضل قرآن بر سائر كلامها و كتابها مثل فضل خدا است بر خلق و آفريده‏هايش و فضل عالم بر ساير مردم مثل فضل منست بر كمترين امّت، و آن حضرت فرمود: كسى كه اجلش برسد در حالى كه او طالب علم و دانش جو باشد پس بين او و بين پيامبران درجه ‏اى است.

(وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ) و خدا بآنچه كه ميكنيد آگاه است يعنى داناست سپس بار ديگر مؤمنين را خطاب فرموده و گفت:

(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ- صَدَقَةً) اى آن كسانى كه ايمان آورده‏ايد هر گاه خواستيد راز گويى كنيد با پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله پس جلوى رازتان صدقه‏اى مقدّم بداريد.

يعنى: هر گاه راز گويى با پيامبر كرديد پس بيش از آنكه راز بگوئيد صدقه‏اى مقدّم بداريد وارده نموده باين فرمان بزرگداشت پيغمبر (ص) را و اينكه اين موجب شود كه تصدّق بدهند و از آن مأجور شوند و اين تخفيفى از آن حضرت باشد مفسّرين گويند: پس چون نهى از راز گويى شدند تا صدقه بدهند بسيارى از مردم دريغ داشته و خوددارى كردند از در گوشى و راز گويى با آن حضرت، پس‏ هيچكس با آن حضرت راز گويى و نجوى نكرد مگر على بن ابى طالب عليه السلام‏[1] بنا بر آنچه گذشت ذكر آن.

مجاهد گويد: و اين فرمان و آيه عملى نشد مگر يك ساعت.

مقاتل بين حيان گويد: چند شب ادامه داشت، سپس نسخ شد به آيه بعدش و صدقه دادن تفويض بايشان شد نه آنكه واجب باشد.

(ذلِكَ) اين صدقه دادن قبل از مناجات و راز گويى با پيامبر (ص) بود.

(خَيْرٌ لَكُمْ) بهتر است براى شما براى آنكه در آن اداء واجب و تحصيل ثواب است‏ (وَ أَطْهَرُ) يعنى مؤثّرتر است براى شما باجتناب و دورى كردن از گناهان و ترك آن و پاكتر است براى شما پاكيزه ميشويد بسبب اين صدقه دادن و راز گفتن چنانچه طهارت مقدّم بر نماز شده است.

(فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا) پس اگر نيافتيد چيزى كه آن را تصدّق دهيد (فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ) پس بدرستى كه خدا آمرزنده است ميپوشاند بر شما ترك صدقه را (رَحِيمٌ) ترحم ميكند بر شما و انعام ميكند شما را سپس فرمود: براى نسخ اين حكم:

(أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ) يعنى آيا ترسيديد از تنگدستى اى توانگران و بخل كرديد بصدقه دادن پيش از نجوى و راز گفتنتان و اين توبيخ ايشان بود بر ترك صدقه بجهت ترس از تهى دستى و فقر.

(فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تابَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ) و وقتى كه اين كار را نكرديد و خدا توبه و تقصير شما را پذيرفت.

(فَأَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أَطِيعُوا اللَّهَ) پس نماز را اقامه كنيد و زكاة را بپردازيد و اطاعت كنيد خدا را در آنچه كه شما را امر نموده بآن و نهى از آن كرده‏ (وَ رَسُولَهُ) يعنى و اطاعت پيامبر او را نيز.

(وَ اللَّهُ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ) يعنى خدا داناى باعمال شماست از طاعت و معصيت و خوبى و بدى، پس پاداش ميدهد شما را بآن سپس فرمود:

(أَ لَمْ تَرَ) آيا نديدى اى محمّد (إِلَى الَّذِينَ تَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ) كسانى را كه دوست شدند قومى را كه خدا غضب كرد بر ايشان.

قتاده و ابن زيد گويند: مقصود بآن قومى از منافقين ميباشند كه با يهود رابطه دوستى بر قرار كرده و اسرار مؤمنين را افشاء ميكردند پيش آنها، و با آنها اجتماع ميكردند بر بدگويى كردن از پيامبر و مؤمنين.

(ما هُمْ مِنْكُمْ وَ لا مِنْهُمْ) يعنى ايشان نه از مؤمنين هستند در دين و ولايت و نه از يهود.

(وَ يَحْلِفُونَ عَلَى الْكَذِبِ) يعنى و سوگند بدروغى ميخورند كه ايشان نفاق نكردند (وَ هُمْ يَعْلَمُونَ) و حال آنكه ايشان ميدانند كه از منافقين هستند.

(أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ عَذاباً شَدِيداً) آماده نموده خدا براى ايشان عذاب سختى را در آخرت.

(إِنَّهُمْ ساءَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ) يعنى براستى كه عملى است عمل ايشان كه نفاق و دوستى با دشمنان خدا باشد.

[سوره المجادلة (58): آيات 16 تا 22]

اتَّخَذُوا أَيْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ فَلَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ (16) لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ (17) يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَما يَحْلِفُونَ لَكُمْ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلى‏ شَيْ‏ءٍ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْكاذِبُونَ (18) اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ (19) إِنَّ الَّذِينَ يُحَادُّونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِكَ فِي الْأَذَلِّينَ (20)

كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ (21) لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (22)

 

ترجمه آيات:

16- سوگندهاى خود را سپرى گرفتند و از راه خدا باز داشتند پس براى ايشان شكنجه‏اى خوار كننده است.

17- اموالشان و فرزندانشان از عذاب خدا چيزى را از ايشان هرگز بر طرف نميكند اين گروه ملازمان دوزخند ايشان در آنجا همواره ميمانند.

18- «اى رسول بخاطر بياور» روزى را كه خدا همه ايشان را زنده مى كند، پس براى خدا سوگند ياد ميكنند چنان كه براى شما قسم ميخوردند و ايشان ميپندارند كه بر چيزى هستند آگاه باشيد كه ايشان جدّا خود دروغگويانند.

19- شيطان بر ايشان غلبه كرده در نتيجه ذكر خداى تعالى را از ياد ايشان ببرد، اين گروه سپاه شيطانند آگاه باشيد كه سپاه شيطان خود- زيانكارانند.

20- البتّه آنان كه با خدا و فرستاده او مخالفت ميكنند آن گروه در سلك خوارترين (مردم) ميباشند.

21- قطعا خداى تعالى نوشته است كه من و فرستادگانم پيروز ميشويم زيرا كه خدا تواناى عزّتمند است.

22- گروهى را كه بخدا و روز بازپسين ايمان آورده باشند نيابى كه با مخالف خدا و پيامبر او دوستى كنند و اگر چه آن مخالفان پدرانشان يا پسرانشان يا برادرانشان يا خويشاوندانشان باشند، خدا ايمان آن گروه را در دلهاى ايشان نوشته است، و ايشان را بنور ايمان نيرو داده و ببوستانهايى در آورد كه از زير (قصرها و درختان) آن نهرها روانست در حالى كه همواره در آنجا مى مانند خدا از ايشان خوشنود است و ايشان نيز از او خوشنود باشند، اين گروه‏ سپاه خدايند بدانيد كه سپاه خدا قطعا خود رستگارانند.

قرائت:

محمد بن حبيب شمونى از اعشى از ابى بكر (او عشيراتهم) بنا بر جمع خوانده و باقى (او عشيرتهم) بنا بر مفرد خوانده‏اند و در شواذ قرائت حسن- اتخذوا ايمانهم بكسر همزه آمده و روايت بعضى از ايشان از عاصم (كتب) بضمّه كاف (فى قلوبهم الايمان) برفع رسيده است.

دليل:

كسى كه (ايمانهم) خوانده مضاف را حذف كرده، يعنى (اتخذوا اظهار ايمانهم جنة) و كسى كه كتب فى قلوبهم الايمان خوانده، پس او بنا بر حذف مضاف گرفته يعنى كتب فى قلوبهم علامة الايمان، و كسى كه اسناد فعل را بفاعل داده پس براى تقدّم ذكر اسم است بر اين و دلالت ميكند بر آن قول او و ايّدهم بروح منه‏[2] و تأييد ميكند ايشان را بر وحى از خودش.

لغت:

الجنّة: سپريست كه از بلا نگه ميدارد و اصل آن ستر است و از آنست زره و سپر.

الاستحواذ: بمعناى استيلاء و غلبه بر چيز است بسهيم شدن بر آن و اصل آن از حاذ يحوذه حوذا مثل حازه يحوزه حوزا است.

تفسير:

آن گاه خداوند سبحان ياد نمود تمام خبر از منافقين را و فرمود:

(اتَّخَذُوا أَيْمانَهُمْ) گرفتند سوگندهايى را كه بآن قسم ميخوردند (جُنَّةً) يعنى سپر و پناهگاهى براى خود كه بوسيله آن از خود دفع تهمت و بد گمانى را

نمايند وقتى از ايشان شك و ترديدى ظاهر شد (فَصَدُّوا) پس منع كردند خودشان و غير خودشان را (عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ) از راه خدايى كه آن حق و هدايت بود.

(فَلَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ) پس براى ايشانست عذابى كه موهون و خوار، و زيانكار كند ايشان را.

(لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوالُهُمْ) هرگز بينياز نكند ايشان را اموالى كه جمع كردند آن را (وَ لا أَوْلادُهُمْ) و مستغنى نكند ايشان را اولادى كه بجا گذاردند.

(مِنَ اللَّهِ شَيْئاً أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ) از خدا چيزى، ايشانند اصحاب آتش كه براى ابد در آن خواهند بود.

(يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ) روزى كه خدا همه آنها را مبعوث- خواهد نمود، پس قسم ميخورند براى خدا.

(كَما يَحْلِفُونَ لَكُمْ) چنان كه براى شما قسم ميخوردند در دنيا به اينكه ايشان بر آن بودند آن حق است.

(وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلى‏ شَيْ‏ءٍ) و خيال ميكردند كه ايشان چيزى هستند يعنى منافقين خيال ميكنند در دنيا كه ايشان هدايت شده‏اند براى آنكه در آخرت شكها زائل ميشود.

حسن گويد: در قيامت موقفهايى است يك موقف و پاسگاهى است كه در آن قباحت و زشتى دروغ بخوبى شناخته ميشود، پس آن را در آن واميگذارند و يك پاسگاه است كه در آن مانند بيهوشان ميشوند پس سخن ميگويند بزبان كودكان دروغ و غير دروغ و خيال ميكنند كه ايشان بر چيزى هستند در اين مكانى كه به دروغ قسم ميخورند (أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْكاذِبُونَ) آگاه باشيد كه ايشان در ايمان و گفتارشان در دنيا دروغگو بودند.

و بعضى گويند: يعنى اين گروه زيانكارانند چنانچه گفته ميشود دروغ بود گمانش يعنى نااميد شد.

(اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ) يعنى مسلّط شد بر ايشان شيطان و غلبه كرد بر آنها براى زياد پيروى كردن آنها از وى.

(فَأَنْساهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ) پس فراموش كردند ياد خدا را تا آنكه نترسيدند از خدا و او را ياد نكردند (أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ) ايشانند لشكر شيطان.

(أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ) بدانيد كه لشكر شيطان و زيان كارانند كه بهشت را ضرر كرده و بدل آن آتش بر ايشان حاصل ميشود.

(إِنَّ الَّذِينَ يُحَادُّونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ) بدرستى كه كسانى كه مخالفت با خدا و رسول او ميكنند يعنى مخالفت در حدود او مينمايند و سخت گيرى ميكنند او را ايشان منافقين هستند.

(أُولئِكَ فِي الْأَذَلِّينَ) آن گروه در رديف خوارترين مردمند، پس هيچ كس دليل‏تر و خوارتر از ايشان در دنيا و آخرت نيست.

عطاء گويد: اراده نموده ذلّت در دنيا و زيان در آخرت را.

(كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي) يعنى خدا در لوح محفوظ نوشته كه من پيامبرانم همگى پيروز و غالب هستيم و حال آنكه ننوشتند پس چاره‏اى نيست جز اينكه جارى كرده باشد قول را مجراى قسم، پس جواب گويد او را بجواب قسم.

حسن گويد: هرگز پيامبرى را امر بجهاد و پيكار با دشمن ننمود مگر آنكه پيروز شد امّا در حال يا ما بعد و آينده.

و قتاده گويد: خداوند كتابى نوشت پس امضاء فرمود كه هر آينه من و پيامبرانم پيروز خواهيم بود و ممكن است كه معنى اين باشد، خدا حكم نمود كه البتّه من‏ و پيامبرانم غالب و پيروز خواهيم بود، بدليلها و برهانها هر چند كه ممكن است بعضى از ايشان در جنگ مغلوب شوند.

(إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ) براستى كه خدا نيرومند پيروز است، يعنى پيروزمندى است غالب بر كسى كه نزاع كند با اولياء او و روايت شده كه مسلمين چون ديدند كه خدا چگونه روستاها و شهرها را براى آنها مگشايد گفتند هر آينه البتّه خدا براى ما كشور روم و فارس را هم فتح ميكند، پس منافقين گفتند آيا گمان ميكنيد كه كشور فارس و روم هم مانند بعضى از روستاهاست كه بر آنها غالب و پيروز شديد؟ پس خداى تعالى اين آيه را نازل نمود، سپس فرمود:

(لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ) نمى‏يابى قومى را كه ايمان بخدا و روز قيامت آورده باشند دوست بدارند كسانى را كه مخالفت با خدا و پيامبر او ميكنند و مقصود اينست كه دوستى كفار با ايمان جمع نميشود و مراد بآن موالاة و دوستى در دينست.

(وَ لَوْ كانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ) هر چند كه پدرانشان با فرزندانشان يا برادرانشان يا خويشاوندانشان باشد، يعنى و اگر چه خويشاوندى ايشان با آنها نزديك باشد، پس آنها دوستى نميكنند با آنها وقتى كه مخالف آنها باشند در دين.

شأن نزول:

بعضى گفته ‏اند: كه اين درباره حاتب بن ابى بلتعه نازل شده وقتى كه نامه نوشت باهل مكّه كه آنها را از آمدن رسول خدا بسوى آنها بترساند و پيامبر «ص» اين امر را مخفى داشته بود، پس چون او را بر اين خيانت ملامت و سرزنش نمود گفت: خانواده من در مكّه بودند دوست داشتم كه آنها را براى حقّ و منّتى كه بر اهل مكّه دارم در ايمنى صيانت قرار داده باشم.

سدى گويد: درباره عبد اللَّه بن ابى و پسرش عبيد اللَّه بن عبد اللَّه نازل شده و اين پسر نزد پيغمبر (ص) بود پس پيغمبر (ص) آبى نوشيد، پس عبيد اللَّه گفت سؤر و باقى مانده از آب را بگذار تا بپدرم بدهم شايد خدا دل او را پاك كند پس پيغمبر (ص) باو داد پس براى عبد اللَّه بن ابى آورد، پس گفت اين چيست گفت پيش مانده و بقيّه آب رسول خداست براى تو آورده‏ام تا بيا شامى تا شايد خدا قلبت را پاك كند پس (آن منافق) گفت چرا ادرار و بول مادرت را نياوردى برايم، پس عبيد اللَّه برگشت نزد پيغمبر (ص) و گفت اجازه بده تا او را بكشم فرمود نه بلكه مدارا و مهربانى با او كن، سپس خداوند سبحان فرمود: و گفت‏ (أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ) حسن گويد: آن گروهند كه در دلهاى ايشان ايمان ثبت شده بآنچه كه از الطاف با ايشان شده، پس مانند مكتوب و نوشته شده است.

ابو على فارسى گويد: در قلوبشان علامت و نشانه ايمان نوشته شده، و معنايش اينست كه آن علامت و داغ و نشانه است براى فرشتگانى كه آنها را مى بينند و ميفهمند كه ايشان مؤمنين هستند چنانچه درباره كفار فرموده‏ (وَ طَبَعَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ)[3] و نوشته است خدا بر قلوب ايشان علامتى را كه ميداند كسى كه آن را مشاهده كند از فرشتگان كه آن نوشته بر قلب اوست.

(وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ) زجاج گويد: يعنى تقويت ميكند ايشان را بنور ايمان و دلالت ميكند بر آن قول او وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْرِي- مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ‏[4] و همچنين ما وحى كرديم بسوى تو روحى از امر خود را كه نبودى تو بدانى كه كتاب چيست و ايمان كدام است.

و بعضى گويند: معنايش اينست، و تقويت كرد ايشان را بنور حجّتها و برهانها تا آنكه هدايت بحق شده و عمل بآن كردند.

ربيع گويد: يعنى تقويت كرد ايشان را بقرآنى كه آن حيات و زنده بودن دلهاست از نادانى.

و بعضى گويند: تأييد كرد ايشان را بجبرئيل در بسيارى از مواطن و جنگها كه يارى ميكرد ايشان را و دفاع مينمود از ايشان.

(يُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ) و داخل ميكند ايشان را ببوستانهايى كه جاريست از زير قصرها و درختان آنها نهرهايى براى ابد در آن خواهند بود خوشنود است خدا از ايشان به سبب اخلاصى كه در طاعت و عبادت از ايشان بود.

(وَ رَضُوا عَنْهُ) و آنها هم از او راضى و خوشنودند بسبب ثواب و بهشت.

و بعضى گويند: راضى هستند از او بقضاء و تقدير خدا بر ايشان در دنيا پس آن را مكروه نداشتند.

(أُولئِكَ حِزْبُ اللَّهِ) آن گروهند لشكر خدا و ياران دين او و دعوت كنندگان خدا بندگان او را.

(أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ) الا كلمه تنبيه است، يعنى: بدانيد كه لشكر خدا و اولياء او ايشانند رستگاران و نجات يافتگان و ظفريافتگان بآرزوى خودشان ميباشند


پاورقی

[1] – سوره توبه آيه: 78.

[2] – سوره آل عمران آيه: 16.

[3] – على بن ابراهيم قمى در تفسيرش در ذيل اين آيه نقل نموده و بحرينى هم در تفسير برهانش از وى باسنادش روايت كرد از ابى بصير از حضرت صادق عليه السلام كه سبب نزول اين آيه اين بود كه حضرت فاطمه( ع) در خواب ديد كه پيغمبر( ص) عزيمت نمود كه باتفاق على عليه السلام و او و حسن و حسين( ع) از شهر بيرون روند پس همگى بيرون رفته تا از ديوارهاى شهر گذشتند، پس بدو راهى رسيدند، پس پيغمبر راه سمت راست را گرفت و رفت تا رسيدند به جايى كه در آنجا درخت خرما و آب بود، پس پيغمبر( ص) گوسفندى كه در يكى از دو گوشش نقطه‏هاى سفيدى بود خريدند و فرمود آن را ذبح كنند پس آن را پخته و خوردند و همگى در آنجا مردند، پس فاطمه( ع) از خواب بيدار شده و ميگريست( و ناراحت بود و به پيغمبر( ص) نگفت و چون صبح شد پيغمبر( ص) با الاغى آمده و فاطمه را سوار و على و حسن و حسين عليهم السلام را هم فرمود تا با آنها بيايند، پس باتفاق از شهر خارج شدند همانطورى كه فاطمه( ع) در- خواب ديده بود، پس چون از ديوارهاى شهر گذشتند بدو راهى رسيدند پس پيغمبر راه سمت راست را گرفت چنانچه او در خواب ديده بود تا رسيدند بجايى كه در آن درخت خرما و چشمه آب بود، پس پيغمبر گوسفندى كه در يكى از دنباله گوشهايش نقطه‏ هاى سفيد بود خريد، هم چنان كه او ديده بود، پس فرمود آن را كشته و كباب كردند و چون خواستند بخورند كه فاطمه( ع) برخاست و به كنارى رفت و شروع كرد بگريه كردن از ترس آنكه همگى خواهند مرد، پس پيغمبر( ص) در پى او بجستجو پرداخت تا او را يافت در حالى كه او ميگريست، پس فرمود دخترم براى چه گريه ميكنى؟

پس گفت: يا رسول اللَّه ديشب در خواب چنين و چنان ديدم و شما عينا در بيدارى نموديد همانطور كه من ديدم، پس من دور شدم از شما كه منظره مرگ شما را نبينم، پس پيغمبر( ص) برخاست و دو ركعت نماز خواند و با خدا مناجات كرد، پس جبرئيل( ع) نازل شد و گفت:

يا رسول اللَّه اين شيطانى است كه باو زها ميگويند و اوست كه اين خواب را بفاطمه القاء كرد و نشان داد و اوست كه مؤمنين را در خواب اذيّت ميكند به خوابهايى كه آنها را مغموم و محزون نمايد، پس جبرئيل فرمان داد تا آن شيطان را حضور پيغمبر( ص) آورده و گفت تو اين خواب را بفاطمه القاء كردى گفت: بلى اى محمد، پس پيغمبر( ص) سه آب دهان و تف باو انداخت كه در سه جاى او اثر گذاشت، پس جبرئيل گفت:

اى رسول خدا( ص) اگر در خواب ديدى چيزى كه موجب ناراحتى تو باشد يا يكى از مؤمنين ببيند، پس بگويد:

اعوذ بما عاذت به ملائكة المقربون و انبيائه المرسلون و عباده الصالحون من شر ما رأيت من رؤياى، پناه ميبرم بآنچه كه فرشتگان مقرّب و پيامبران مرسل و بندگان شايسته خدا بآن پناهنده شدند و سوره مباركه حمد و قل اعوذ برب الفلق و قل اعوذ برب الناس و قل هو اللَّه احد خوانده و سه مرتبه بسمت چپ تف كند كه مصون از ضرر خواب آشفته و پريشان بماند، پس خدا نازل فرمود آيه مذكوره را، إِنَّمَا النَّجْوى‏ مِنَ الشَّيْطانِ ….

[4] – سوره عصر آيه: 2./

[1] – ابو القاسم حسكانى حنفى در شواهد التنزيل ج 2 ص 231 در حديث:

949 باسنادش از مجاهد روايت نموده گويد: آنها نهى از راز گويى و نجواى با پيغمبر( ص) شدند تا تصدّق بدهند پس هيچكس جز على بن ابى طالب با او راز نگفت اوّل دينارى مقدّم داشت و آن را تصدق داد، پس آيه رخصت نازل شد.

و در حديث 950 باسنادش از مجاهد روايت نموده كه از نجوى و راز گويى با پيغمبر منع شدند، تا جلوتر صدقه بدهند، پس اوّل كسى كه عمل كرد و تصدّق داد على بن ابى طالب بود سپس با آن حضرت راز گفت و جز او هيچكس اين كار را نكرد و پس از آن آيه رخصت آمد.

و در حديث 951 باسنادش از مجاهد روايت نموده كه على عليه السلام فرمود: آيه‏اى در قرآنست كه جز من هيچكس عمل بآن نكرده نه قبل از من و نه بعد از من و آن آيه نجوى است براى من دينارى بود آن را بده درهم فروختم پس هر وقت با پيامبر رازى بگويم يك درهم صدقه دادم سپس اين آيه نسخ شد.

مترجم گويد:

اين فضيلت را اكثر علماء اهل سنّت مانند حاكم كبير و طبرى و نسايى و- نسفى و ابن ابى شيبه و ابن مغازلى در مناقب و سيوطى و ديگران روايت كرده و حسكانى از ص 231 تا 234 در شواهد التنزيل درباره اين منقبت بسط كلام داده است.

و در تفسير برهان حديث مفصّلى از ابن بابويه شيخ صدوق باسنادش از امام جعفر صادق عليه السلام از پدرانش از على عليه السلام نقل كرده كه مربوط بآيه نجوى و مناقب ديگر مولايمان حضرت امير المؤمنين( ع) است كه مناسب است آن را در اينجا بنگارم:( فرمود: چون كار ابى بكر و بيعت مردم با او تمام شد و مردم نسبت بعلى ابن ابى طالب عليه السلام بيوفايى كرده و حضرت را خانه‏نشين كردند همواره ابو بكر بآن حضرت اظهار نشاط و خوش رويى ميكرد ولى آن حضرت گرفته و ناراحت بود، پس اين بر ابو بكر گران آمد و خواست تا او را ديده خلافت را از خود بيرون آورده و عذر خواهى كند كه مردم بر من اجتماع كرده و منصب و پست خلافت را بر گردنم گذارده و امر امّت را واگذار بمن نمودند و حال آنكه من رغبت بآن ندارم بلكه بى ميل بآن بودم، پس ناگهان بر آن حضرت وارد شده و تقاضاى خلوت و مذاكره محرمانه نمود و گفت قسم بخدا، اى ابو الحسن اين كار به توطئه من و رغبت و ميل من نبوده و من نسبت بآن حريص نيستم و اعتمادى بخودم در آنچه مورد نياز مردم است ندارم و من نيروى مالى و فاميل زياد هم ندارم و كسى هم جز من اهليّت اين كار را ندارد، پس چيست كه شما در دلتان خاطره اى از من داريد و اظهار كراهت ميكنيد در اينكه من خليفه شده‏ام و بديده بد بمن نگاه ميكنيد پس على عليه السلام باو فرمود:

پس چى تو را بر آن داشت كه اين بارگران را بردارى اگر ميلى به آن ندارى، و حريص بر آن نيستى و اعتمادى بخودت در قيام بآن و نيازمنديهاى  آن ندارى.

ابو بكر گفت: حديثى كه آن را از رسول خدا شنيدم كه فرمود: خدا امّت مرا بر گمراهى جمع نميكند و من چون اجتماع امّت را ديدم حديث پيامبر( ص) را- پيروى كردم و نخواستم كه اجتماع ايشان بر خلاف هدايت باشد و من افسار اجابت را بدست ايشان دادم و اگر ميدانستم كه يك نفر تخلّف ميكند هر آينه امتناع ميكردم.

على عليه السلام فرمود: اما آنچه كه از حديث پيامبر( ص) ياد كردى كه

( انّ اللَّه لا يجتمع امّتى على ضلال)

خداوند اجتماع امّت مرا بر گمراهى نگذارد، آيا پس من از امّت بودم يا نبودم.

گفت: آرى شما ز امّت هستيد و همين طور گروهى كه پيروى از تو كردند در امتناع از بيعت مانند سلمان و عمّار و ابو ذر و مقدار و ابن عباده و افرادى كه از انصار با او بودند و همگى از امّت بودند.

على عليه السلام فرمود: پس چطور استدلال و احتجاج بحديث پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله ميكنى و حال آنكه امثال اين مردم تخلّف كردند از تو و در ميان امّت طعنى و توبيخى نقطه ضعفى براى آنها نيست و نه در صحبت پيامبر و خير انديشى- از ايشان تقصيريست.

ابو بكر گفت: من نفهميدم تخلّف آنها را مگر بعد از آنكه امر خلافت با من استوار شد و من ترسيدم اگر از خود بردارم مردم از دين مرتد بشوند و بجان هم افتاده و همديگر را بزنند پس برگردند بحال كفر و دانستم كه تو نيستى كمتر از من در باقى گذاردن ايشان بر اديانشان.

على عليه السلام فرمود: بس كن و لكن مرا خبر بده از كسى كه مستحق اين امر است بچه چيز مستحق ميشود؟

ابو بكر گفت: بنصيحت و وفاء و رفع سهل انگارى و خوش سلوكى و اظهار عدالت و علم بكتاب و سنّت و فصل خطاب با زهد در دنيا و بى ميلى بآن و داد مظلوم را از ظالم گرفتن خواه نزديك باشد يا دور سپس ساكت شد.

پس على عليه السلام فرمود: تو را قسم بخدا ميدهم اى ابو بكر، آيا اين دنباله پاورقى از صفحه قبل:

خصلتها كه ياد كردى در تو يافت ميشود يا در من موجود است؟

ابو بكر گفت: بلكه در تو است اى ابو الحسن( ع).

استيضاح على( ع) ابو بكر را فرمود: تو را بخدا قسم ميدهم آيا تو اوّل اجابت كننده بودى پيامبر( ص) را پيش از همه مسلمين يا من؟

گفت: بلكه تو، فرمود: تو را بخدا قسم ميدهم آيا من جانم را در شب غار( و ليلة المبيت) فداى پيغمبر كردم يا تو؟ گفت: بلكه تو.

فرمود: تو را بخدا قسم ميدهم آيا ولىّ از خدا با ولايت رسول اللَّه در زكاة و صدقه دادن انگشتر براى من است يا تو؟ گفت: بلكه براى تو.

فرمود: تو را بخدا قسم ميدهم آيا مولاى براى تو و براى هر مسلمانى بحديث پيغمبر در روز غدير منم يا تو گفت: بلكه تو.

فرمود: تو را بخدا قسم، آيا با منست وزارت از رسول خدا و مثل هارون از موسى يا تو؟ گفت: بلكه تو.

فرمود: تو را بخدا قسم، آيا با من و اهل بيت من و فرزندان من پيغمبر با نصارى مباهله كرد يا با تو؟ گفت بلكه با تو و اهل تو.

فرمود: تو را بخدا قسم، آيا آيه تطهير درباره من و اهل من و پسران منست از رجس و پليديها يا درباره تو؟ گفت: بلكه براى تو و اهل تو.

فرمود: تو را بخدا قسم، آيا من صاحب دعاء پيغمبرم و اهل و فرزندان من روز كساء يا تو؟

گفت: بلكه تو و اهل تو و فرزندان تو.

فرمود: تو را بخدا قسم، آيا تويى آن جوانمردى كه در روز خندق از آسمان صدا آمد

( لا سيف الّا ذو الفقار و لا فتى الّا على)

يا منم گفت: بلكه تو.

فرمود: تو را بخدا قسم، آيا تويى آنكه خورشيد برايش برگشت بوقت نماز پس نماز در وقت خواند و آن گاه پنهان شد يا منم؟ گفت: بلكه تو. دنباله پاورقى از صفحه قبل:

فرمود: تو را بخدا قسم، آيا تويى آنكه اندوه و غصّه پيغمبر( ص) و مسلمين را بكشتن عمرو بن عبد ود بر طرف كرد يا من گفت: بلكه تو.

فرمود: تو را بخدا قسم، آيا تويى آنكه رسول خدا او را بعنوان رسالت بسوى پريان فرستاد و اجابت كردند يا من؟ گفت بلكه تو.

فرمود: تو را بخدا قسم، آيا تويى آنكه پيامبر خدا تطهير از سفاح نمود از آدم تا پدرت يا من؟ گفت: بلكه تو.

فرمود: تو را بخدا قسم، آيا منم آنكه پيامبر برگزيده و دخترش فاطمه را باو تزويج نمود؟ گفت: خدا بتو تزويج نمود يا من بلكه گفت تو.

فرمود: تو را بخدا قسم، آيا منم پدر حسن و حسين دو ريحانه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله كه ميفرمود: هذان سيّدا شباب اهل الجنّة و ابوهما خير منهما

يا تو؟ گفت بلكه تو.

فرمود: تو را بخدا قسم، آيا برادر تو در بهشت با ملائكه پرواز ميكند يا برادر من؟ گفت: بلكه تو.

فرمود: تو را بخدا قسم، آيا من ضمانت كردم و ام رسول خدا را و در موسم حج اعلام كردم كه ميپردازم يا تو گفت: بلكه تو.

فرمود: تو را بخدا قسم، آيا منم آنكه پيامبر دعا كرد در حالى كه مرغ كباب شده‏اى برايش آورده بودند كه خدا يا محبوب‏ترين كس را نزد خودت برسان، تا با من در خوردن اين مرغ شركت كند يا تو؟ گفت: بلكه تو.

فرمود: تو را بخدا قسم، آيا منم آنكه پيامبر بشارتم داد بقتال ناكثين و قاسطين و مارقين بر تأويل قرآن يا تو؟ گفت: بلكه تو.

فرمود: تو را بخدا قسم، آيا منم آنكه حاضر شد آخرين سخن رسول خدا را صلّى اللَّه عليه و آله و متصدّى غسل و دفن او شد يا تو؟ گفت: بلكه تو.

فرمود: تو را بخدا قسم، آيا منم آنكه پيامبر( ص) دلالت بر او فرمود بعلم قضاوت و فصل الخطاب بقولش اقضاكم على، يا تو؟ گفت: بلكه تو.

فرمود: تو را بخدا قسم، آيا منم آنكه پيغمبر( ص) امر فرمود بر او سلام كنند يا امير المؤمنين يا تو؟ گفت: بلكه تو.

فرمود: تو را بخدا قسم، آيا منم آنكه سبقت بخويشاوندى برسول خدا گرفتم يا تو؟ گفت بلكه تو.

فرمود: تو را بخدا قسم، آيا تويى آنكه خدا يك دينار بتو عطا كرد در موقع نيازت بآن و ميهمان كردى رسول خدا و فرزندان او را يا من؟ پس ابو بكر گريست و گفت بلكه تو.

فرمود: تو را بخدا قسم، آيا تويى آنكه رسول خدا( ص) تو را بر شانه ‏اش بلند كرد در افكندن بتهاى كعبه و شكستن آن، تا جايى كه اگر ميخواست دست بر افق آسمان زند ميرسانيد يا من؟ گفت: بلكه تو.

فرمود: تو را بخدا قسم، آيا تويى آنكه پيغمبر خدا باو فرمود تو صاحب لواء و پرچم منى در دنيا و آخرت يا من گفت: بلكه تو.

فرمود: تو را بخدا قسم، آيا تويى آنكه پيامبر دستور داد در خانه او را بمسجد بازگذارند وقتى كه فرمان داد همه درهاى اصحابش و اهل بيتش را ببندند، و حلال كرد در آن آنچه خدا براى او حلال كرده بود يا من؟

گفت: بلكه تو.

فرمود: تو را بخدا قسم ميدهم آيا تويى آنكه مقدّم داشت پيش از راز گفتن با پيغمبر صدقه را و باو راز گفت يا من؟ گفت بلكه تو.

فرمود: تو را بخدا قسم آيا تويى آنكه رسول خدا درباره او بفاطمه عليها سلام فرمود: تو را تزويج كردم بكسى كه اولين مردم بود در ايمان، و وزين‏ترين مردم بود در اسلام يا من؟ گفت: بلكه تو.

پس مرتبا آن حضرت مناقبى را كه خدا براى او قرار داده بود نه براى غير او ميشمرد؟

ابو بكر اعتراف و اقرار باختصاص آنها با آن حضرت نموده و ميگفت: بلكه تو و بلكه تو …..

پس باو فرمود: پس چه چيز تو را مغرور كرد از خدا و پيامبرش و از دينش و حال آنكه تو عارى هستى از آنچه را كه اهل دين نيازمند بآنها هستند.

پس ابو بكر گريسته و گفت: راست گفتى اى ابو الحسن بمن امروز مهلت بده تا من فكر كنم در آنچه را كه از تو شنيدم و در كار خودم.

پس على عليه السلام فرمود: ابو بكر و فكر كن، پس برگشت از نزد آن حضرت و با خود خلوت كرد و كسى را رخصت ملاقات نداد تا شب و عمر در بين مردم رفت و آمد ميكرد وقتى شنيد ابو بكر با على عليه السلام خلوت كرده پس ابو بكر شب خوابيد و در خواب رسول خدا( ص) را ديد كه در مكان خودش نشسته، پس برخاست تا بر آن حضرت سلام كند حضرت صورتش را برگردانيد پس ابو بكر گفت: آيا فرمانى دادى كه من اطاعت نكردم؟

فرمود: جواب سلام تو را بدهم در حالى كه تو دشمنى كردى با ولىّ خدا و رسول او برگردان حق را باهلش، پس گفت: كيست اهل آن؟ فرمود: همان كه تو را استيضاح كرد( على) گفت: يا رسول اللَّه برگردانيدم بر او بفرمان شما و از خواب بيدار شد و گريست و بعلى عليه السلام گفت: دستت را دراز كن با تو بيعت كنم و امر را تسليم و تفويض بتو نمايم.

فرمود: بر و مسجد و مردم را خبر بده بآنچه بين من و تو گذشت و آنچه در خواب ديدى و خود را از خلافت خلع كن، پس بيرون آمد و در راه بعمر برخورد و جريان را مشروحا باو گفت، پس عمر او را از اين عمل منع كرد و نگذاشت كه كنار رود.

[2] – در ضمن آيه 22 همين سوره.

[3] – سوره توبه آيه 93.

[4] سوره شورا آيه 52.

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏24، ص: 303

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=