تفسیر بیان السعادة-الكهف

ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه»سوره الکهف6۰-82

آيات 82- 60

[سوره الكهف (18): آيات 60 تا 82]

وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِفَتاهُ لا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُباً (60) فَلَمَّا بَلَغا مَجْمَعَ بَيْنِهِما نَسِيا حُوتَهُما فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَباً (61) فَلَمَّا جاوَزا قالَ لِفَتاهُ آتِنا غَداءَنا لَقَدْ لَقِينا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَباً (62) قالَ أَ رَأَيْتَ إِذْ أَوَيْنا إِلَى الصَّخْرَةِ فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ وَ ما أَنْسانِيهُ إِلاَّ الشَّيْطانُ أَنْ أَذْكُرَهُ وَ اتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ عَجَباً (63) قالَ ذلِكَ ما كُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلى‏ آثارِهِما قَصَصاً (64)

فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً (65) قالَ لَهُ مُوسى‏ هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى‏ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً (66) قالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً (67) وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً (68) قالَ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصِي لَكَ أَمْراً (69)

قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي فَلا تَسْئَلْنِي عَنْ شَيْ‏ءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْراً (70) فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا رَكِبا فِي السَّفِينَةِ خَرَقَها قالَ أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً إِمْراً (71) قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً (72) قالَ لا تُؤاخِذْنِي بِما نَسِيتُ وَ لا تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْراً (73) فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا لَقِيا غُلاماً فَقَتَلَهُ قالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً (74)

قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً (75) قالَ إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَيْ‏ءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنِي قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّي عُذْراً (76) فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا أَتَيا أَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَما أَهْلَها فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُما فَوَجَدا فِيها جِداراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ فَأَقامَهُ قالَ لَوْ شِئْتَ لاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْراً (77) قالَ هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً (78) أَمَّا السَّفِينَةُ فَكانَتْ لِمَساكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَها وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْباً (79)

وَ أَمَّا الْغُلامُ فَكانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينا أَنْ يُرْهِقَهُما طُغْياناً وَ كُفْراً (80) فَأَرَدْنا أَنْ يُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَيْراً مِنْهُ زَكاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً (81) وَ أَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما وَ كانَ أَبُوهُما صالِحاً فَأَرادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ يَسْتَخْرِجا كَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي ذلِكَ تَأْوِيلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً (82)

ترجمه:

(18/ 82- 60)

و به ياد آر وقتى را كه موسى به رفيق جوانمردش (يوشع كه وصىّ و خليفه‏ى او بود) گفت من دست از طلب بر ندارم تا به مجمع البحرين برسم يا سالها عمر در طلب بگذرانم،

و چون موسى و رفيقش بدان مجمع البحرين رسيدند ماهى (غذاى) خود را فراموش كردند آن ماهى هم راه به دريا بر گرفت و رفت،

پس آنگاه كه از آن مكان بگذشتند موسى به آن جوان گفت: غذاى چاشت ما را بياور كه در اين سفر رنج بسيار ديديم،

(يوشع) گفت: در نظر دارى آنجا كه بر سنگى منزل گرفتيم من آنجا ماهى را فراموش كردم و شيطان از يادم برد و شگفت آن كه ماهى بريان راه دريا گرفت و برفت،

موسى (با فراست يافت و يوشع را) گفت آنجا همان مقصدى است كه ما در طلب آنيم و از آن راهى كه آمدند بدانجا برگشتند،

در آنجا بنده‏اى از بندگان خاصّ ما را (كه جوياى او بودند) يافتند كه او را رحمت و لطف خاصّى عطا كرديم و هم از نزد خود وى را علم (لدنّيّ و اسرار غيب الهى) بياموختيم،

موسى به آن شخص دانا گفت: آيا اگر من تبعيّت و خدمت تو كنم از علم (لدنّيّ خود) مرا خواهى آموخت،

آن عالم پاسخ داد كه تو هرگز نمى‏توانى كه با من صبر پيشه كنى،

و چگونه صبر توانى كرد بر چيزى كه اصلا از آن آگاهى نيافته ‏اى؟!

موسى باز گفت به خواست خدا مرا با صبر و تحمّل خواهى يافت و هرگز در هيچ امر با تو مخالفت نخواهم كرد،

آن عالم باز گفت: پس اگر تابع من شدى ديگر از هر چه من مى‏ كنم هيچ سؤال مكن تا وقتى كه از آن راز تو را آگاه سازم،

و سپس هر دو با هم برفتند تا وقتى كه در كشتى را شكستى تا اهل آن را به دريا غرق كنى؟ بسيار كار منكر و زشتى به جاى آوردى،

آن عالم به موسى گفت: آيا من با تو نگفتم كه تو هرگز با آن كه با من صبر كنى ندارى،

موسى گفت بر من مگير كه شرط خود را فراموش كردم و مرا تكليف سخت طاقت فرسا مفرما،

و باز هم روان شدند تا به پسرى برخوردند او پسر را بى‏ گفتگو به قتل رسانيد باز موسى گفت: آيا نفس محترمى كه كسى را نكشته بود بى‏ گناه كشتى؟! همانا كار بسيار منكر ناپسندى كردى،

باز گفت: آيا من با تو نگفتم هرگز با آن كه با من صبر كنى توانايى نخواهى داشت،

موسى گفت: اگر بار ديگر از تو مؤاخذه و اعتراضى كردم از آن بعد با من ترك صحبت و رفاقت كن كه از تقصير من عذر موجّه بر ميار كه دوستى خواهى داشت،

باز با هم روان شدند تا وارد بر قريه ‏اى شدند و از اهل آن شهر طعام خواستند مردم از طعام دادن و مهمانى آن‏ها ابا كردند آن‏ها هم از آن شهر به عزم خروج رفتند تا نزديكى دروازه آن شهر به ديوارى كه نزديك به انهدام بود رسيدند «خضر» به استحكام و تعمير آن پرداخت «موسى» گفت روا بود كه تو اين زحمت را به خود دادى اجرتى مى‏ گرفتى تا از آن اجرت براى خود غذا تهيّه مى ‏كرديم،

«خضر» گفت: اين عذر مفارقت بين من و تو است من همين ساعت تو را بر اسرار كارهايم كه فهم آن صبر و ظرفيت نداشتى آگاه مى‏ سازم،

امّا آن كشتى را كه بشكستم‏ صاحبش خانواده‏ى فقيرى بود كه از آن ارتزاق مى ‏كردند خواستم چون كشتيهاى بى ‏عيب را پادشاه به غصب مى‏ گرفت اين كشتى را ناقص كنم،

و امّا آن غلام پدر و مادر او مؤمن بودند از آن باك داشتم كه آن پسر آن‏ها را به خوى كفر و طغيان خود در آورد،

خواستم تا به جاى او خدات فرزندى بهتر و صالحتر از جهت ارحام‏ پرستى به آن پدر و مادر دهد،

امّا آن ديوار (را كه تعمير كردم) در اين شهر بدين جهت بود كه زير آن گنجى از دو طفل يتيمى كه پدرى صالح داشتند نهفته بود خدا خواست تا آن اطفال به حدّ رشد رسند تا به لطف خدا خودشان گنجشان را استخراج كنند و من اين كارها نه از پيش كردم اينست مآل و باطن كارهايى كه تو طاقت و ظرفيت بر انجام آن نداشتى.»

 

 

 

تفسير

وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِفَتاهُ‏ به ياد بياور (تا ياد بگيرى) يا ياد آورى كن تا ياد بدهى.

بدان كه در داستان موسى و خضر انواعى از عبرتها و تعليم جهت ياد گرفتن چگونگى طلب است و اين كه طالب طريق آخرت شايسته است كه همّتش وصول به انسان كامل باشد كه مجمع درياى وجوب و امكان، مرآت و آيينه‏ى تمام اسما و صفات حقّ و جميع حدود و تعيّنات خلقى است.

و شايسته است كه طالب طريق آخرت تا بسر آمدن عمرش داراى عزم در طلب باشد و نيز داستان موسى و خضر عليهما السّلام كيفيّت سؤال بعد از وصول را تعليم مى ‏دهد تا براى او قبول حاصل گردد، و كيفيّت و چگونگى همراهى و مصاحبت بعد از قبول را ياد مى‏ دهد.

در اين داستان اوصاف شيخ نيز بيان شده است كه چگونه شايسته است تربيت كند؟ و بيان تمام مقامات سالكين مى ‏باشد، چنانچه در جاى خود خواهد آمد، لفظ «فتى» و «فتاة» به عبد و امه (كنيز) و خادم و خادمه، مطيع و مطيعه، مؤمن و مؤمنه و به مردى و مردانگى كه ديگران را بر خود ترجيح مى‏ دهد و ايثار مى كند اگر چه خود محتاج باشد، و به پسر جوان و دختر جوان اطلاق مى‏ شود.

و مقصود از آن در اينجا يوشع بن نوح عليه السّلام وصىّ موسى عليه السّلام و دليل ارشاد او و واسطه‏ى بيعت، خلافت و جانشينى ‏اش از نبوّت است.

نبوّت او و يوشع براى «فتى» با تمام معانى‏ اش بود، چه يوشع به واسطه‏ى موسى خود را به خدا فروخت و خادم و مطيع او بود، و او را بر خودش ترجيح مى ‏داد و برمى‏ گزيد، و او بود كه سبب طلب موسى عليه السّلام بعد از مقام رسالت و فضيلت اولوالعزم بودن گرديد، چنانچه از اخبار استفاده مى‏ شود مطلب از اين قرار است كه هنگامى كه خداوند با موسى عليه السّلام سخن گفت و الواح را به او داد كه همه چيز در آن بود.

چنانچه خداى تعالى فرمود: وَ كَتَبْنا لَهُ فِي الْأَلْواحِ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصِيلًا لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ فَخُذْها بِقُوَّةٍ وَ أْمُرْ قَوْمَكَ يَأْخُذُوا بِأَحْسَنِها سَأُرِيكُمْ دارَ الْفاسِقِينَ‏[1] موسى عليه السّلام به سوى بنى اسرائيل بازگشت و بالاى منبر رفت و آنچه را كه خداوند به او داده بود به آن‏ها داد.

پس در نفسش اين مطلب داخل شد كه خداوند مخلوقى داناتر از او نيافريده و خداوند بر جبرئيل عليه السّلام وحى كرد كه موسى عليه السّلام را درياب كه هلاك و تباه شد و به او اعلام كن كه در مجمع البحرين نزديك سنگ مردى است كه از تو داناتر است، پس به سوى او برو و از علم و دانش او ياد بگير.

پس جبرئيل عليه السّلام نازل شد و او را از اين خبر آگاه ساخت و موسى عليه السّلام (در پيش خود) احساس خوارى كرد، و دانست كه خطا كرده است، و رعب و هراس در دلش پديد آمد، و به رفيق جوانمردش يوشع عليه السّلام دستور داد كه براى يافتن آن مرد آماده شود؛ بدان كه خودپسندى و ديدن كمال از نفس از بزرگترين هلاك‏ كننده‏ ها است، چه آن اصل معظم گناهان بوده و اوّلين گناهى است كه روى زمين واقع شده است، چه همان خودپسندى بود كه ابليس را از سجود منع كرد و او را در راه استكبار و سركشى قرار داد.

بعد از خودپسندى كينه و دشمنى است و پس از آن مكر و حيله، كه خداوند همه‏ى ما و جميع مؤمنين را از اين گناهان در پناه خود بگيرد.

بلكه مى ‏گوييم: ارسال رسل و نازل كردن كتب، سختى كشيدن و به زحمت افتادن انبيا و اوليا عليهم السّلام، طاعات خلق و مجاهدتشان، و آزموده شدنشان به واسطه‏ى ابتلاى بر انواع بلاها همه و همه براى اين است كه آن‏ها از منيّت (منمى) و خودپسندى خارج شوند.

و لذا گفته شده: تمام اهتمام مشايخ در تربيت سالكين الى اللّه اين بوده كه از انانيّت خارج شوند و هيچ يك از افعال و اوصاف را به خودشان نسبت ندهند؛ پس هرگاه شيخ از سالك خودپسندى و اعجاب ببيند از او كاملا منزجر و ناراحت مى‏شود.

لا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُباً من از سير و طلب باز نخواهم نشست تا به مجمع البحرين (دو درياى روم و فارس) برسم كه خداوند به موسى عليه السّلام وعده داده كه مجمع دو درياى امكان و وجوب را ملاقات كند؛ لفظ «حقب» به معناى دهر و زمان است، ولى مراد همان طور كه در خبر تفسير شده است هشتاد سال است، موسى عليه السّلام بالفظ «لا ابرح» كه دلالت بر دوام سير و حركت مى‏كند و لفظ «حقب» كه نهايت مقدار عمرى است كه انسان مى‏ تواند داشته باشد ثبات عزم خود را در طلب بيان مى‏ كند و آن هم به نحوى كه به غير آن مشغول نباشد تا به مطلوبش برسد يا عمرش را در طلب آن فانى سازد.

و مقصود از نقل اين داستان تعليم طريق طلب و ثبات عزم بر آن مى ‏باشد و اين كه طالب طريق آخرت بايد چنين باشد وگرنه با حسرت و آه بر مى‏ گردد.

فَلَمَّا بَلَغا مَجْمَعَ بَيْنِهِما نَسِيا حُوتَهُما هنگامى كه به‏ مجمع البحرين رسيدند ماهى را در آنجا جا گذاشتند (از آن غفلت كردند و يادشان رفت) يا وقتى كه ماهى زنده شد و داخل دريا گشت قضيه‏ى ماهى را فراموش كردند؛ و يوشع فراموش كرد كه به موسى عليه السّلام قضيه‏ى ماهى را خبر دهد، در حالى كه علامت ديدن آن عالم زنده شدن ماهى شور بود هم چنان كه در محلّ خودش بر آن اشاره خواهد شد.

و نسبت فراموشى و نسيان به هر دو از باب تغليب است كه آن در لسان عرف شايع و فراوان است.

فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَباً ماهى راه دريا را در پيش گرفت و روانه شد لفظ «سربا» به معناى سلوك يا سالك است؛ يا مصدرى غير از فعل يا حال است در ذكر ماهى و علامت بودن آن براى رسيدن به آن عالم، چگونگى زنده شدن ماهى و به دريا افتادنش، و فراموش شدنش اختلاف فراوانى اخبار وجود دارد.

سرّ اختلاف اشعار بر تأويل دارد و اين كه صورت تنزيل عنوان حقيقت تأويل است، چه حاصل و خلاصه‏ى تنزيل اين داستان چنانچه از اخبار استفاده مى ‏شود اين است كه موسى عليه السّلام به جبرئيل گفت با چه علامتى بدانم كه به نقطه‏ى التقاى دو دريا رسيده ‏ام؟

جبرئيل گفت علامت تو اين كه با خود ماهى را ببرى كه هر وقت آن ماهى زنده شد آن وقت بدان تو به نقطه‏ى مورد نظر رسيده ‏اى.

پس ماهى را برداشته و راه افتادند و در بين راه به مردى برخورد كردند و او را نشناختند.

پس موسى عليه السّلام مشغول نماز شد، و يوشع ماهى را بيرون آورد و روى سنگى گذاشت و ماهى زنده شد، يا آن را در آب حيات (عين الحيوان) شست و آن زنده شد و از دستش به داخل دريا شد.

يا قطره آبى در زنبيل افتاد و به ماهى اصابت كرد و آن زنده شد و يوشع فراموش كرد كه قضيه را به موسى عليه السّلام بگويد.

يا اين كه هر دو ايشان ماهى را روى سنگ ترك كردند و از آنجا رفتند فَلَمَّا جاوَزا قالَ لِفَتاهُ آتِنا غَداءَنا به دوست جوانمردش گفت غذايمان را بياور لفظ «غدا» غذاى صبح است‏[2] لَقَدْ لَقِينا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَباً از اين سفر خسته شديم، آوردن اسم اشاره براى اشعار به اين است كه موسى قبل از اين در هيچ سفرى نشده بود.

قالَ أَ رَأَيْتَ‏ لفظ «أ رأيت» در عرب و عجم با همين لفظ كلمه‏ى تعجب است و اصل آن چنين است: «أ رأيت ما دهانى؟! يعنى ديدى چه؟

چيزى مرا به تعجب واداشت، يا ديدى چه شگفت‏ آور بود براى من؟ إِذْ أَوَيْنا إِلَى الصَّخْرَةِ در اينجا موصول و صله ‏اش حذف شده و ظرف جانشين آن گشته، يا اصل آن «أ رأيت بلية اذ أوينا» بود كه مضاف حذف شده و مضاف اليه جاى آن مانده است يا خود ظرف مفعول است بر طريق مجاز عقلى، يا مفعول محذوف است؛ و «اذ اوينا» مستأنف است و مفعول محذوف را تفسير مى ‏كند، و لفظ «اذ» متعلّق بر محذوفى است كه جمله‏ى بعدى مفسّر آن مى‏ باشد.

فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ‏ ماهى را جا گذاشتم، يا فراموش كردم كه اين امر عجيب را براى تو تعريف كنم كه ماهى زنده شد و به دريا افتاد.

اين جمله آن متعلّق حذف شده (مقدّر) را تفسير مى ‏كند؛ و ذكر شده است كه يوشع از بس امثال اين داستان را از موسى ديده بود بر آن اهميّت نمى‏ داد و آن را ذكر نكرد.

وَ ما أَنْسانِيهُ إِلَّا الشَّيْطانُ أَنْ أَذْكُرَهُ‏ فراموشم نگردانيد جز شيطان، كه اين فراموشى را موجب گرديد كه براى تو تعريف كنم‏ وَ اتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ عَجَباً و ماهى در كمال شگفتى راه دريا را پيش گرفت.

قالَ ذلِكَ ما كُنَّا نَبْغِ‏ موسى گفت ما نمى ‏خواستيم داستان‏ ماهى اين چنين بشود، چه آن ماهى دليل بر مطلوب بود، يا دليل بر مردى كه بايد نزديك سنگ او را مى‏ ديديم؛ حذف لام الفعل جهت وصل بر اهميّت آن وقف است تا مشعر به اين باشد كه طلب و سلوك با خضر عليه السّلام تمام نشده است.

فَارْتَدَّا عَلى‏ آثارِهِما قَصَصاً پس از همان راهى كه آمده بودند برگشتند تا آن جاى اوّل و مردى را كه بايد آنجا باشد بيابند؛ آنان پى آثارشان (رد پا و …) را گرفته و آن را دنبال كردند با يك پيگيرى دقيق، ممكن است «قصصا» مصدر باشد بدون لفظ فعل.

فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا بعد از رسيدن به آنجا بنده ‏اى از بندگان ما را يافتند كه خداوند به او شرافت عبد بودن و اضافه‏ى بر خودش را عنايت فرموده است.

آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا سپس او را به دادن رحمت وصف نمود و مخصوص بر رحمتى گردانيد كه از جانب پروردگارش مى ‏باشد تا اشاره بر رحمت خصوصى باشد كه همان ولايت است، زيرا خداوند رحمت عام را كه از سايه‏ هاى اسم رحمن است بر هر كسى مى ‏دهد، بلكه بر هر موجودى عرضه مى ‏دارد، چه ظهور اشيا، وجود، قوام و بقاى آن‏ها به واسطه‏ى رحمت عام است.

و رحمت خاصّ كه از سايه ‏هاى اسم رحيم است براى هر كسى مى‏ باشد كه دعوت عام را قبول كرده و با بيعت نبوى بيعت نمايد، و نيز براى‏ كسى است كه با بيعت و لوى بيعت كرده باشد، با اين تفاوت كه آن رحمت ديگر نزد رحمن صرف نيست بلكه از نزد خلفا و جانشينان خدا است، پس آن رحمت موصوف به «من عند اللّه» نمى‏ شود، و رحمتى كه چنين وصفى دارد و از نزد خدا است عبارت از آن رحمتى مى‏ باشد كه براى سالك بعد از به پايان رسيدن سلوكش حاصل مى‏ شود، و آن بر حسب استعداد سالك و فناى او از ذاتش، بقاى او به خدا بعد از فنا، جانشينى خداوند جهت دعوت بندگان اعمّ از دعوت باطنى و ظاهرى اعطا مى‏ گردد، و اين رحمتى است كه ولايت ناميده شده و موصوف است بر اين كه از جانب خداست.

در اين آيه اشاره بر اين است كه خضر عليه السّلام ولى است و به سبب جانشينى خدا دعوت به سوى او مى‏كند اما نبىّ بودن آن حضرت از اين آيه استفاده نمى ‏شود، در بعضى از اخبار است كه او نبىّ نيز بوده است.

ممكن است اخبارى را كه دال يا حاكى از نبوّت اوست بر جانشينى و خلافت نبوّت حمل نمود.

چنانچه گفته شده است: شيخ در ميان قوم خودش همانند نبىّ است در بين امّتش.

وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً او را موصوف به شرافت تعليم و اين كه از جانب الهى چنين افاضه ‏اى شامل حالش گرديده است و آنچه كه ياد گرفته علم است نه صنعت، تعليم انبيا و اوليا عليهم السّلام تعليم خدا است ولى از نزد خدا نيست بلكه از نزد خلفاى اوست، و تعليم از نزد خدا گاهى بر صنعت نيز اطلاق مى‏ شود، چنانچه خدا فرمود: وَ عَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ‏ خداى تعالى اشاره به هفت صفت براى خليفه و شيخ كرده است (دعوت‏ كننده‏ى به سوى خدا بايد متّصف بر صفات زير باشد):

  1. بندگى و عبوديّت با خروج از حكم نفس و داخل شدن در حكم غير آن.
  2. بندگى خداى تعالى؛ چون خروج از حكم نفس و دخول در حكم غير از آن اعمّ از دخول در حكم خدا است، چه مريد تحت حكم مراد و مطيع داخل در حكم مطاع و بدون واسطه داخل در حكم خدا نيست.
  3. دادن رحمت.
  4. اين كه آن رحمت از جانب خدا باشد.
  5. تعليم خدا.
  6. اين كه تعليم از نزد خدا باشد.
  7. تعليم متعلّق به علم باشد نه صنعت.

و اوصاف طبق ترتيبى كه براى سالك حاصل مى‏شود ذكر شده است.

زيرا بندگى خلفاى خدا مقدّمه‏ى بندگى خدا است بدون واسطه، و بندگى براى خدا مقدّمه‏ى دادن رحمت است و آن به طور مطلق مقدّم است بر اين كه از نزد خدا بوده باشد، رحمت از نزد او مقدّمه‏ى تعليم است و مقصود از تعليم در اينجا تعليم احكام كثرت از جهت دعوت و منجر شدن‏ آن به خدا و لدنى است؛ از نزد خدا بودن تعليم متأخر از تعليم مطلق است و به بيان ساده‏ تر تعليم مطلق مقدّمه‏ى تعليم علم از نزد خدا مى‏باشد.

داستان ملاقات حضرت موسى و خضر عليهما السّلام و گفتگوهايشان در واقع بيانگر همين مهم است كه در كتابهاى مفصّل آمده است.[3] قالَ لَهُ مُوسى‏ هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى‏ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً موسى عليه السّلام بعد از ملاقات، تمام كردن تحيت و گفتگوهاى تعارف و مقدمات گفت: آيا اگر از تو تبعيّت كنم مرا از علم لدنى خواهى آموخت؟

لفظ «رشدا» مفعول «تعلّمنى» يا حال از فاعل «اتبعك» يا از مفعول آن يا از هر دو يا از مرفوع «علّمت» يا تميز است مبين كلمه‏ى «ما» يا مبين نسبت «اتبع» به كاف است.

يا مصدر قول خدا «اتّبعك» است با مقدّر داشتن مضاف «اتّباع رشد» يا مصدر «تعلّمنى» يا علّت به تقدير مضاف است كه مى‏شود:

«تعليم رشد» يا مصدر فعل محذوف است كه آن فعل حال از ماقبلش باشد يا منقطع از آن، دعا باشد، يا تعليل، يا مفعول حصولى كه تعليل براى هر يك از افعال سه‏ گانه محتمل است.

احتمال داده شده است كه بعضى از وجوه «رشدا» نسبت به قول‏ خدا «قال له» جريان پيدا كند كه البتّه اين احتمال بعيد است.

مقصود از «رشد» هدايت يافتن به تنظيم معاش و حسن معاشرت با مردم است به نحوى كه منتهى بر حسن معاد و استحقاق اجر از خدا گردد كه از آن به سياست مدن تعبير مى‏ شود؛ و هدايت يافتن بر سياست نفس و هر كس كه زير دست او باشد از قوا، جوارح و اهل و عيال و داخل نمودن آنان تحت حدود الهى كه از آن بر تدبير منزل تعبير مى ‏شود.

و هدايت يافتن بر اصلاح نفس بدين گونه كه نفس را از رذايل خالى و بر خصايل و صفات خوب مزيّن سازد كه از آن به تهذيب اخلاق تعبير مى‏ شود.

امّا عقايد حقه كه ثابت و يقينى است با اين كه به نوعى مرتبط با رشد است و بدون آن رشد حاصل نمى‏ شود رشد بر آن اطلاق نمى‏ شود كه براى حضرت موسى عليه السّلام حاصل شده بود.

از دو معناى اوّل تعبير مى‏ شود بر سنّت قائمه، معناى سوّم فريضه‏ى عادله و معناى چهارم آيت محكمه، حديث نبوى صلّى اللّه عليه و آله بر اين چهار معناى اشاره دارد كه فرموده است: علم بر سه نوع است: آيت محكمه، فريضه‏ى عادله و سنّت قائمه.

و چه قدر نيكو گفته است حضرت موسى عليه السّلام در مقام طلب كه خود را از مقام عالى به مقام فقر احتياج تنزّل داده و سؤال را به صورت استفهام عرضه نموده است به صورت امر كه مشترك بين امر و سؤال باشد.

حكايت خضر عليه السّلام و موسى عليه السّلام براى تعليم بندگان است كه هر كس بخواهد وارد علم واردات شود بايد براى طلبش در پى عالم و شيخ برود، و نيز آگاهاندن سالك بر اين كه اگر چه داراى فضيلت و مراتب عالى بوده باشد بى‏ نياز از آموختن، يادگيرى و كسب فضيلت نيست تا از بروز چنين پديده‏هايى ناراحت شود بلكه بايد آنچه را كه نمى‏ داند از كسى كه مى‏ داند و از گم‏شده‏ى او با خبر است طلب كند و لو اين كه به حسب ظاهر آن عالم و دانشمند پايين ‏تر از خودش باشد، نبايد بر پايين ‏تر بودن رتبه‏ى او توجّه كند، بلكه بايستى ندانستن خود را از او و محتاج بودن به وى را دريافته و به پيشش شتافته و لا به كنان دانش از او گدايى كند.

 

 

بيان نيابت از رسالت و ولايت‏

بدان كه انبيا بر حسب نسبتشان بر خلق داراى سه مقام هستند:

  • 1.مقام بشريّت
  • 2. مقام رسالت
  • 3. مقام ولايت

 

1. مقام بشريّت: كه با آن مقام همانند ساير مردم زندگى مى‏ كنند، مى‏ خورند مى ‏آشامند و در بر آوردن احتياجاتشان كار و تلاش مى‏كنند و در زندگى احتياج بر كمك ديگران دارند.

و همين جهت بشريّت است كه مردم را از قبول نبوّت و اطاعت‏ كردنشان باز مى‏ دارد، چون مى‏ بينند كه آنان نيز مثل ساير مردم در زندگى احتياج دارند و جهت تأمين ما يحتاج مى‏ كوشند و مقام ديگرى هم از ايشان نمى‏ بينند چرا كه مقامات ديگر از نظر آنان مخفى است به طورى كه نه از طريق علم و برهان و نه از طريق ذوق و وجدان قابل فهم نيست.

انبيا عليهم السّلام در ماوراى ظاهر و مقامهاى مرئى داراى مقام ديگرى هستند، دانش و علوم مردم منحصر بر چيزى است كه در اين سرا است چنانكه خداوند تعالى مى‏فرمايد: «ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ‏»[4] آنچه كه از علم رسيده ‏اند همين مقدار است.

اندرين سوراخ بنايى گرفت‏ در خور سوراخ دانايى گرفت‏

روى همين جهت اوصاف و مقامات انبيا را در همان مقدار كه ديده مى‏ شود منحصر ساخته‏ قالُوا ما أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا[5] و گفتند:

شما بشرى جز همانند ما نيستيد.

انبيا را مثل خود پنداشتند همسرى با انبيا برداشتند[6]

2 مقام رسالت مقامى كه نظام معاش و زندگى مردم را بنياد مى ‏نهد، به نحوى كه به صلاح دنيا و آخرت كشانده، حدود خدا و عبادات قالبى را وضع مى ‏كند.

بر حسب اين مقام است كه انبيا مردم را با لطف، قهر، اختيار و اجبار به سوى خدا دعوت مى‏ كنند و از آن‏ها طبق شرائط بيعت كه نزدشان مقرّر است بيعت مى ‏گيرند كه اين دعوت را دعوت ظاهرى عمومى و بيعت مربوطه را بيعت عام نبوى مى ‏نامند و بعد از اين بيعت است كه اسم اسلام بر آن‏ها واقع مى‏ شود.

3 مقام سوّم مقام ولايت است كه بر حسب اين مقام افراد مستعد و آماده را از طريق دل، سير الى اللّه و سلوك به آخرت دعوت مى‏كنند كه دعوت فقط با لطف انجام مى‏گيرد بدون اين كه زور و اجبارى در كار باشد هم چنان كه خداى تعالى فرموده:لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ‏[7] چون در اين دعوت اكراه و اجبار برداشته مى‏شود و اصولا ممكن نيست، زيرا سير با دل است كه از نظرها پوشيده و مخفى است و اجبار تصوّر نمى‏ شود.

انبيا از اين جهت به مردم احكام قلب، لوازم سلوك و حدود آن را بر حسب مراتب سلوك تعليم داده و از مردم طبق شرايطى كه پيششان مقرّر بود بيعت مى ‏گرفتند.

اين دعوت و بيعت دعوت خاصّ باطنى و بيعت خاصّ ولوى نام دارد، و بعد از بيعت اسم ايمان بر آن‏ها واقع مى ‏شود.

فايده‏ى بيعت عام و اسلام داخل شدن تحت حدود احكام و حفظ خون و ناموس و تصحيح نكاح و ارث بوده و غايت آن قبول دعوت باطنى (ولايت) و بيعت خاصّ است.

چون اين معناى با انتساب و اطاعت كردن از احكام شرع حاصل مى‏شود كه بعد از نبىّ صلّى اللّه عليه و آله در اطلاق اسم اسلام و جريان احكام آن به مجرّد همين اطاعت و تسليم اكتفا كرده ‏اند بدون آن كه اين اسلام با بيعت حاصل شود، يا اگر هم بيعتى بوده بيعت فاسد با خلفاى جور بوده به خلاف ايمان كه ثمره‏ى آن ارتباط و اتّصال باطنى است و بذر اين اتّصال كاشته نمى‏ شود مگر با بيعت و اتّصال صورى، عقد و عهد به سبب ايمان، عهد و پيمان با زبان، گرفتن ميثاق و دادن جان و اموال؛ روى همين جهت است كه در اينجا بر بيعت ملتزم گشته و تنها به اعتقاد قلبى راضى نشدند.

و از همين جا سرى از اسرار خانه‏ نشينى على عليه السّلام و آزاد گذاشتن مخالفينش در حدود بيست و پنج سال ظاهر مى‏شود.

هم چنين است حال اولياى خدا و ائمّه‏ى هدى عليهم السّلام با اين تفاوت كه بر حسب جانشينى از انبيا در استمرار نبوّت، شريعت و رسالت داشتند نه اصالتا و مستقلّ.

ليكن بر حسب مقام ولايت كه بالاصالة براى خودشان بود گاهى براى هر يك از دو مقام يا هر دو مقام نايب و جانشين مى‏گرفتند كه اين سلسله‏ى نيابت و جانشينى بعد از غيبت كبرى تا زمان ما جريان داشته و تحت سه عنوان صورت گرفته است:

  • 1 نوّاب و جانشينانى كه در مقام رسالت و شريعت مجاز بوده ‏اند مشايخ اجازه‏ى در روايت ناميده شده ‏اند.
  • 2 نوّاب در مقام ولايت مشايخ اجازه‏ى ارشاد نام گرفته ‏اند.
  • 3 نايبانى كه جامع هر دو نيابت بوده ‏اند هر دو اسم را دارند.

كلّا دو قسم اوّل نوّاب خاصّ ناميده شده ‏اند، غير از اين‏ها از كسانى هم كه خود انبيا و ائمّه به امامت جماعت يا جمع اموال و غير اين‏ها نصب كرده‏ اند به عنوان نوّاب خاصّ نام برده ‏اند؛ اما قسم سوّم را نوّاب عام مى‏ نامند چون نيابتشان نسبت بر هر چيزى كه به امام عليه السّلام بر مى ‏گردد عموميّت دارد.

لذا همان‏طور كه سلسله‏ى اجازه‏ى روايت در مشايخ و استادان روايت از زمان معصومين عليهم السّلام تا زمان ما منظّم و منضبط متّصل است سلسله‏ى اجازه‏ى ارشاد هم از زمان خاتم صلّى اللّه عليه و آله بلكه از زمان آدم عليه السّلام تا زمان ما متّصل و منظّم بوده است.

پس اگر كسى بدون اين كه اذن از صاحب اجازه‏ى معصوم عليه السّلام داشته باشد ادّعاى فتوا يا ارشاد كند خطا كرده، گمراه شده و ديگران را نيز گمراه نموده است، بر خلاف آنان كه با اجازه فتوى داده و ارشاد مى‏ نمايند كه مدادشان افضل و برتر از خون شهدا است.

و شأن مشايخ روايت تعليم و ياد دادن عبادتهاى قالبى و سياست بلاد مانند: حدود، ارث، آداب معاملات و مناكحات بر بندگان است،نظرشان متوجّه بر كثرتها و مراتبشان عطا كردن هر صاحب حقى از لطف و قهر، و اعطا و منع است، و لذا آن‏ها را علما ناميده‏ اند چون علم به وجهى درك نكردن مراتب كثرتها و حقوق آن‏ها است.

و اما شأن مشايخ ارشاد تعليم احكام قلب، سلوك الى اللّه، تجريد از كثرتها، عدم التفات بر كثرات، تهذيب اخلاق و اتصاف به صفات روحانيّين و ميراندن غضب و شهوت است، و لذا آن‏ها را حليم‏ها و بردباران مى‏ نامند.

چون غضب را ميرانده و به قضاى الهى راضى شده‏ اند و شأن مشايخ هر دو اجازه جمع بين دو حقّ و حفظ مراتب كثرت است با تمكّن و اقتدار در مقام و حدّت و دعوت بر آن با ابقا در كثرت و تصرّف نفوس، بدان گونه كه نفوس را بر و حدّت جذب كرده و در عين حال در كثرت توسعه دهد، و خلاصه‏ى مطلب حفظ كردن جميع مراتب است به نحو شايسته و لذا آنان را حكما ناميده ‏اند.

در روايتى از امام سجّاد عليه السّلام بر هر سه مورد بالا اشاره شده است كه فرمود: اگر مردم مى‏دانستند چيزى را كه در طلب علم است آن را طلب مى‏ كردند اگر چه با ريختن خون و فرو رفتن در درياها باشد، خداوند تبارك و تعالى بر دانيال عليه السّلام وحى كرد كه مبغوض‏ترين بندگان من نسبت به من بنده‏ى جاهل و نادانى است كه حقّ اهل علم را سبك بشمارد و پيروى از آن‏ها را ترك كند و محبوب‏ترين بندگانم بنده‏ى پاكى است كه طالب ثواب‏ جزيل، ملازمت علما، پيروى حليمان و بردباران و پذيرفتن سخن حكما باشد.[8] مقصود از ملازمت با عالم اخذ علم از عالم و منظور از پيروى حليم كسب حلم و بردبارى اوست همان‏طور كه هدف از پذيرش (پذيرفتن) حكيم درك حكمت از اوست، اعمّ از اين كه همه‏ى اين اوصاف در يك نفر جمع شده يا هر وصفى در شخصى بوده باشد.

حال كه اين مقدّمه دانسته و معلوم گشت مى‏ گوييم: حكيم كسى است كه خداوند با علم خودش او را از علم ديگران بى‏ نياز كرده است و احتياجى بر رجوع به ديگرى ندارد.

اما عالمى كه شيخ روايت است از جهت علم كثرت‏ها از ديگرى بى‏ نياز است، ولى از جهت احكام قلب و تهذيب اخلاق و علوم اسرار محتاج به ديگرى است و آنچه را كه ديگرى دارد او فاقد آن است پس شايسته است كه او به حليم رجوع كند كه شيخ ارشاد است و آنچه را كه ندارد از او بگيرد و نبايد اين كار به دماغش بر بخورد اگر چه خود را فاضل‏تر و برتر از حليم ببيند، چنانچه موسى عليه السّلام در كمال مرتبه‏ى رسالت و با اين كه خود از پيامبران اولوالعزم بود، و در كمال مرتبه‏ى علم به كثرت‏ها بود به خضر عليه السّلام‏ رجوع كرد، با اين كه مرتبه‏ى خضر عليه السّلام از اين جهات پايين ‏تر از موسى عليه السّلام بود، موسى عليه السّلام در كمال تواضع، تضرّع و حفظ ادب از خضر سؤال كرد كه آنچه را كه نزد او است و بر آن عالم است به موسى عليه السّلام بياموزد و در سؤال كردن همانند كسى بود كه مى‏ خواهد پيرو او باشد و سخنانش را قبول كند، با اين كه خضر عليه السّلام از قبول كردن سرباز مى‏ زد و براى خود عار و ننگ مى‏ دانست و بر موسى عليه السّلام تكبّر مى‏ كرد.

در اخبار اشاره شده است: كسى كه حافظ مراتب كثرتها و حقوق آن‏ها باشد برتر و جامع‏تر از كسى است كه در توحيد و اسرار آن مستغرق باشد و نيز در اخبار وارد شده به همين جهت است موسى افضل و برتر از خضر بود.

و هم چنين شايسته است كه شيخ ارشاد در صورتى كه مرتبه‏ى اجازه‏ى روايت براى او حاصل نشده به شيخ روايت رجوع كند و احكام كثرتها را از او فرا بگيرد و رجوع كردن به او را عار و ننگ حساب نكند، بلكه نزد او تواضع كرده و خود را ذليل سازد و احكام شريعت را از او بگيرد.

و سزاوار است كه هر كدام از پيروانش را امر به رجوع به ديگرى نمايد تا دوستى بين بندگان واقع شود و نزاع و عناد از بين برود كه مستحقّ رحمت و فضل از پروردگار بندگان گردند.

و اين چنين بود حال بندگان در زمان ائمّه عليهم السّلام و بعد از آن تا مدّتى از زمان غيبت كبرى و پس از آن كه غيبت طولانى شد امّت مختلط گشت و مشايخ مخفى شدند، و حال بر كسانى كه شيعه ناميده شده ‏اند مشتبه گشت و متوسّل بر علوم عامه صوفى آنان شده و علم شريعت و آداب طريقت را جهت اغراض نفسانى و دنيوى تحصيل كردند، و خود را به كسانى از مشايخ شيعه كه بر حقّ بودند تشبيه نمودند حسد، بغض، كينه، نزاع و خلاف بين آن‏ها درگرفت و هر يك از آن‏ها ديگرى را طعنه زده و بعضى بعض ديگر را تكفير نمود و برخى آب دهان به صورت ديگرى انداخت.

و اين امور واقع نمى‏ شود مگر به جهت هواهاى نفسانى و غرض‏هاى فاسد كه خداوند ما و جميع مؤمنين را از شرّ هواى نفس در دنيا و دنباله و تبعه‏ى آن در آخرت در پناه خود نگهدارد.

قالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً خضر عليه السّلام جهت كامل كردن عزم و ثبات قدم موسى عليه السّلام، تكميل تضرّع و آمادگى‏ اش، تمهيد و مقدّمه‏ چينى براى گرفتن عهد و پيمان از او چنين گفت: تو نمى ‏توانى با من صبر كنى، چون به من كارى موكول گشته است كه تو طاقت آن را ندارى و تو موكّل علمى شده ‏اى كه من طاقت آن را ندارم آن‏چنان‏كه در خبر است.

اين مطلب بدان جهت بود كه به موسى علم كثرت، حفظ مراتب و نظر به ظواهر و حفظ حقوق و رساندن آن بر اهلش، اجراى احكام قالبى و حدود آن، اين كار بسيار بزرگ و مهمى است كه اندكى از اوّل يا آن را تحمّل مى‏كند، مگر اين كه خداوند او را براى رسالت اختيار كرده و در مقام كثرت كمال بخشيده باشد توأم با كمالى كه در توحيد دارد مانند موسى عليه السّلام اگر چه‏ بر بعضى از اسرار واقف نباشد بر خضر عليه السّلام امر ولايت و اسرار آن و غرايب توحيد موكول شده باشد.

هر كس كه نگهدارنده‏ى اوضاع شريعت و احكام كثرت باشد بدون احاطه بر غرايب ولايت و توحيد نمى‏ تواند (برايش ممكن نيست) كه آنچه را كه از صاحب اسرار و غرايب آشكار مى‏ گردد تحمّل نمايد.

در خبر آمده است كه موسى عليه السّلام داناتر از خضر عليه السّلام بود.

در خبر ديگرى آمده است كه داستان موسى و خضر عليهما السّلام از آن جهت نبود كه خضر واقعا استحقاق و برترى بر موسى را داشته باشد، در حالى كه موسى عليه السّلام برتر از خضر است، گويا كه خضر مى ‏دانست كه موسى عليه السّلام در هر دو جهت استكمال ندارد، لذا نفى را با «لن» آورد تا مشعر به نفى ابد باشد و گفت:

وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً چگونه شكيبايى بر چيزى مى‏ كنى كه بر آن علم و احاطه ندارى؟ موسى عليه السّلام در حالى كه نسبت به خضر متضرع بود، و از انانيّتش خارج و به مشيّت خدا متوسّل بود گفت: قالَ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصِي لَكَ أَمْراً وقتى كه موسى عليه السّلام تضرّع نمود و به مشيّت متوسّل گشت، و پيمان و عهد بست كه نافرمانى نكند، و خضر با موسى شرط كرد كه از هيچ كارى كه از او صادر مى‏ شود سؤال نكند و بايستى بدون اين كه چيزى بپرسد منتظر اخبار او بماند.

در اين داستان نكات تعليمى و تنبيهى بسيارى است كه هر كه خواهد راه پيروى جويد و ارادت پذيرد بايد كه انانيّت و اعتراض و سؤال را ترك كند اگر چه آنچه را كه مى‏ بيند مخالف با ظاهر شريعت باشد.

قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي فَلا تَسْئَلْنِي عَنْ شَيْ‏ءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْراً حضرت خضر عليه السّلام گفت: اگر از من پيروى مى ‏كنى از هيچ چيز نپرس تا خود درباره‏ى آن با تو سخن بگويم.

اين سخن از خضر عليه السّلام مبنى بر عدم پرسش براى اين است كه او مى‏ خواست موسى عليه السّلام را با اسرار ولايت تربيت و تكميل نموده، آداب سلوك و چگونگى تربيت را بياموزد.

پس حضرت موسى عليه السّلام شرط را پذيرفت ولى بر آن وفادار نماند، چون كارهاى غريبى كه از خضر مى‏ ديد و به نظرش مخالف شريعت مى‏ آمد براى او سنگين بود.

فَانْطَلَقا پس هر دو در حالى كه در پى يافتن كشتى بودند حركت كردند حَتَّى إِذا رَكِبا فِي السَّفِينَةِ خَرَقَها تا اين كه سوار كشتى شدند حضرت خضر عليه السّلام آن را سوراخ كرد در اينجا رَكِبا را به صورت تثنيه آورده در حالى كه از فحواى بيانات قرآن بر مى ‏آيد كه سه نفر بودند و دليل آن اين است كه يوشع عليه السّلام پيرو آن‏ها بود و مقصود بيان حكايت آن دو مى‏ باشد نه يوشع عليه السّلام.

قالَ أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها موسى عليه السّلام گفت: آن را سوراخ‏ كردى كه سرنشينانش را غرق كنى؟! كار او را منكر شمرده و شرطى را كه بين خود و او بود فراموش كرد، زيرا كارهايى را كه از او مى ‏ديد در نظرش بزرگ و ناروا جلوه مى‏ كرد چه او منكر ظلم و ستم بود و تحمّل ديدن آن را نداشت.

لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً إِمْراً به راستى كه كار منكر عجيبى انجام دادى! قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً حضرت خضر عليه السّلام براى اين كه موسى عليه السّلام را از خلف وعده‏اش آگاه سازد و اندكى صبر و تحمّل بياموزد فرمود: آيا نگفتم كه با من شكيبايى نتوانى كرد؟! همين جا بود كه موسى عليه السّلام وعده‏ اى را كه داده بود به ياد آورد و از خلف وعده ‏اش عذر خواهى كرده و در خواست نمود كه خضر عليه السّلام خواهش او را پذيرفته و از او جدا نشود.

قالَ لا تُؤاخِذْنِي بِما نَسِيتُ‏ در حالى كه با تضرّع سؤال مى ‏كرد گفت: مرا به آنچه كه فراموش كرده ‏ام مؤاخذه مكن.

و اگر ما موصوله باشد به معناى اين كه مرا به پيمانى كه فراموش كرده ‏ام بازخواست مكن و اگر ما مصدريّه باشد معناى اين است كه: مرا بر پيمان فراموش شده باز خواست مكن‏ وَ لا تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْراً بر من مگير كه تو را نافرمانى و يا پيمانم را فراموش كردم و مرا تكليف سخت و توان فرسا مفرما، به طورى كه نتوانم از تو پيروى كنم.

از نبىّ صلّى اللّه عليه و آله نقل شده است كه بار اوّل موسى عليه السّلام فراموش كرد و در آن تنبيه بر طريق تربيت و تعليم كيفيّت سلوك است، چه سالك در ابتداى كار بايد كشتى بدن و نفس را خراب كند تا از سلطنت ابليس رهايى يافته و از غضب او ايمن گردد.

فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا لَقِيا غُلاماً فَقَتَلَهُ‏ باز هم با هم از دريا به سوى خشكى روانه شدند تا به پسر بچّه ‏اى برخوردند كه در بين اطفال بازى مى‏ كرد و گويند بچّه آن‏قدر زيبا بود كه گويا پاره ‏اى از ماه است و در دو گوش او دو گوشواره بود خضر عليه السّلام بر او نگاهى كرده و بدون فكر و تأمل (بى‏ گفتگو) به قتل رسانيد.

قالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ‏ موسى عليه السّلام وقتى كه خضر عليه السّلام پسر بچّه را كشت به سوى خضر پريد و به او تغير و ناراحتى نمود، چون غيرت او را بر اين كار واداشت، چرا كه موسى كار منكر و بدى را ديد در نهايت بدى و چيزى را ديد كه در ظاهر شريعت نهايت ظلم حساب مى ‏شود و كننده‏ى چنين كارى مستحقّ قتل است.

و گويا كه بغض در راه خدا اختيار را از او سلب كرد، پس بى ‏اختيار به سوى خضر پريد و او را گرفت و بر زمين زد؛ و روى همين جهت بود كه نبىّ صلّى اللّه عليه و آله فرمود مخالفت اوّل موسى با خضر عليهما السّلام از جهت نسيان و فراموشى بود (در مقام اعتراض) گفت: آيا نفس بى‏ گناهى را بدون اين كه كسى را كشته باشد كشتى؟! و بچّه در شريعت مستحقّ قتل نيست.

لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً به راستى كه كار ناپسنديده ‏اى كردى!!

در جمله‏ى قبلى لفظ امرا بود و در اين شيئا نكرا آمده است كه در استنكار رساتر است‏ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً آيا بر تو نگفتم كه با من شكيبايى نمى ‏توانى كرد.

در واقع خضر عليه السّلام گفت: عقول بشرى نمى تواند حاكم بر امر خدا باشد، بلكه امر خدا حاكم بر عقول است، پس آنچه را كه از من مى‏ بينى تسليم باش و بر آن صبر كن، و من مى دانستم كه تو نمى‏ توانى همراه من صبر پيشه كنى.

موسى عليه السّلام پس از آن كه فهميد كه غيرت و ناراحتى ‏اش بى‏ مورد بوده و براى آن عذرى ندارد و از طرفى طاقت ندارد كه هر چه از خضر عليه السّلام مى ‏بيند تحمّل كند گفت: قالَ إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَيْ‏ءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنِي قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّي عُذْراً اگر بعد از اين از تو درباره‏ى چيزى پرسيدم با من همراهى نكن كه ديگر بر ترك كردن من معذور خواهى بود.

بدين ترتيب موسى عليه السّلام بر تقصير خود اعتراف كرد و بعد از اين جريان ديگر از درخواست همراهى با او خجالت كشيد.

از نبىّ صلّى اللّه عليه و آله نقل شده است كه فرمود: خدا رحمت كند برادرم موسى عليه السّلام را كه حيا نمود و اعتراف بر تقصير كرد و اين مطلب را گفت، كه اگر او با خضر همراهى مى ‏كرد و صبر مى‏ نمود عجيب ‏ترين عجايب روزگار را مى‏ ديد.

هم چنين روايت شده است كه فرمود: ما دوست داشتيم كه موسى‏ صبر مى‏ كرد تا داستان و خبر آن دو به ما مى‏ رسيد.

در اين داستان تعليم و تنبيه بر اين است كه سالك پس از خراب كردن كشتى بدن شايسته است كه غلام و بچّه‏ى متولّد شده از آدم روح و هواى نفس را بكشد، بچّه ‏اى كه در ابتداى تعلّق روح انسانى به نفس حيوانى متولّد مى شود و كار آن تدبير و چاره‏ انديشى و استعمال حيله‏ ها براى رسيدن بر مقاصد حيوانى و هواهاى فاسد نفسانى است، و از آن گاهى به شيطان تعبير مى‏ شود و گاهى به وهم و خيال، چون شيطان آن را به كار گماشته، خيال و وهم را نيز در كارساز شدن حيله‏ ها به حركت در مى‏ آورد.

اگر اين غلام را نمى‏ كشت در زمين افساد نموده و حرث و نسل را از بين برده، پدر و مادرش را فاسد مى‏ نمود و آنگاه كه او را كشت خداوند تبديل بر غلام دل نمود كه هرگاه به حدّ بلوغ و رشد برسد خداوند بر او علم و حكمت را ارزانى مى ‏دارد كه به واسطه‏ى آن زمين اصلاح گشته موجب نزديكتر شدن پدر و مادرش از نظر رحم گردد.

فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا أَتَيا أَهْلَ قَرْيَةٍ و باز با هم روان شدند تا به قريه ‏اى رسيدند كه اسم آن ناصره بود و نسبت نصارى بر آن قريه است، اهل آنجا كسى را مهمان نمى‏ كردند و از اطعام كردن غريبه ابا داشتند، اسْتَطْعَما أَهْلَها فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُما موسى و خضر عليهما السّلام گرسنه بودند و از اهل آن قريه طعام خواستند ولى آن‏ها ندادند، فَوَجَدا فِيها جِداراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ فَأَقامَهُ‏ ديوارى در آن قريه ديدند كه‏ مشرف بر خراب شدن بود (ديوار ترك داشت و رو به خرابى)، خضر آن را بر پا نمود بدين‏گونه كه دستش را بر آن گذاشت و گفت: قم باذن اللّه.

در اين مطلب تعليم و تنبيه بر اين است كه در آخر سلوك الى اللّه شايسته است كه ديوار بدن را سر راست و اصلاح كرد تا با اصلاح آن كمال نفس تام و كامل شود و تعبير در جمله‏ى اوّل بر سفينه و كشتى، در اين جمله به «جدار» ديوار براى اشعار به اين است كه بدن در اوّل سلوك همانند كشتى است كه از هر كالا و متاعى مملو است و در آخر سلوك مانند ديوارى است كه از متاع نفس خالى شده است.

قالَ لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْراً موسى گفت: اگر مى‏ خواستى مى ‏توانستى از آن‏ها مزد بگيرى! يا به بيانى ديگر شايسته نبود در اين شرائط ديوار راست كنى مگر اين كه در قبالش به ما طعام و جا بدهند يعنى براى كارت بايد مزد مى ‏گرفتى![9] قالَ هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ‏ خضر گفت: اينجا جايى است كه بايد از همديگر جدا شويم يعنى جدايى من و تو معهود بود، يا اين فراق و جدايى است در بين من و تو.

سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً هم اكنون كارهايى را كه انجام دادم و تو نتوانستى صبر كنى تأويل آن را به تو خواهم گفت، يعنى آن كارها را به امرى بر مى‏ گردانم كه حق است يا به حقيقت آن بر مى‏ گردانم.

أَمَّا السَّفِينَةُ فَكانَتْ لِمَساكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ اما كشتى كه سوراخ كردم متعلّق به بيچارگان و مساكينى بود كه در دريا كار مى‏ كردند و با آن امرار معاش مى‏ كردند.

فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَها وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْباً از اين رو خواستم آن را عيبناك كنم كه هر كشتى درست و خوب را پادشاه غصب مى ‏كرد، و اين عبارت به صورت «كلّ سفينة صالحة» خوانده شده است.

و در خبر كلمه‏ى «ورائهم» امامهم تفسير شده است يعنى در جلو آن‏ها پادشاهى است كه كشتى ‏هاى سالم را غصب مى‏ كند.

اگر مقصود از «ورائهم» پشت سر آن‏ها باشد معناى آيه اين است كه پشت سر آن‏ها پادشاهى قرار گرفته است كه هر كشتى سالمى را به غصب مى‏ گيرد، و اين كشتى نيز اگر سالم بر مى‏ گشت آن را غصب مى‏ كرد.

نظم معناى چنين اقتضا مى‏كرد كه قول خداى تعالى: وَ كانَ وَراءَهُمْ‏ تا آخر مقدّم شود بر اين قول خداى تعالى‏ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَها تا آخر، زيرا كه قصد معيوب ساختن كشتى مسبب از بيان سبب است كه هر كشتى سالم را پادشاه غصب مى‏كند و نيز مسبب از اين كه صاحبان كشتى مسكين و فقير باشند، لكن خداى تعالى قصد معيوب‏ ساختن كشتى را وسط بين دو جزء سبب قرار داد تا اشعار بر اين داشته باشد كه اهتمام در قصد معيوب ساختن به خاطر حفظ معيشت و زندگى مساكين و بيچارگان و ترحّم بر آن‏هاست نه به خاطر ظلم و منع ظالم.

به عبارت ديگر: آن جزئى كه در آن قصد و اراده از دو جزء سبب اهميّت دارد و به آن اهتمام شده، حبّ در راه خدا است نه بغض در راه خدا.

و به عبارت سوّم داعى و انگيزه‏ى خضر عليه السّلام به آن قصد و اراده‏ى رحمت است نه غضب.

وَ أَمَّا الْغُلامُ فَكانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينا أَنْ يُرْهِقَهُما طُغْياناً وَ كُفْراً فَأَرَدْنا أَنْ يُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَيْراً مِنْهُ زَكاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً و امّا آن پسر بچّه پدر و مادرش مؤمن بودند و ما ترسيديم كه مبادا طغيان و كفر بر آن‏ها تحميل كند و خواستيم تا پروردگارش به جاى او فرزندى پاك ‏نهادتر جانشين گرداند كه مقصود از «زكات» طهارت از كفر، شرك و گناهان است؛ يا مقصود نموّ و رشدى است كه غلام قلب پاكيزه‏ تر و بانموّتر از غلام شيطنت پيشه است.

وَ أَقْرَبَ رُحْماً و از دو جهت رحمت و مهربانى نيز به پدر و مادرش نزديكتر است، «رحم» از «رحم» با كسره و سكون و «رحم» با فتحه‏ى راء و كسره‏ى حاء به مهنى خويشى است و اين با معناى حقيقى موافق‏تر است.

زيرا كه نزديكى به قرابت و خويشى نزديكتر است از نزديكى به‏ رحمت روايت شده است كه موسى و خضر عليهما السّلام عوض پسرى كه كشتند دختر بچّه ‏اى گذاشتند كه از آن هفتاد و دو نبىّ عليهم السّلام متولّد شد[10] وَ أَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما و امّا ديوار متعلّق بر دو پسربچّه‏ى يتيم شهر (ناصره) بود و در زير آن گنجى از آنان بود، «غلامين» (دو پسر بچّه) بر دو نيروى علّامه و عمّاله تأويل شده است، چه براى قلب بعد از تولّد در قوّه و نيرو حاصل مى‏ شود كه با يكى از آن دو در كثرت عالم صغيرش طبق حكم عقل تصرّف مى‏كند و با ديگرى توجّه به عقل، و هر چه را كه بر طبق آن به صلاح باشد از علوم و مكاشفات بر حسب خود يا عالمش مى‏ گيرد.

به عبارت ديگر: قلب داراى دو جهت مى‏شود، جهت وحدت و جهت كثرت كه يتيم شدن آن دو عبارت از قطع شدن رابطه‏ى از عقل است، يا عدم اتّصال بر پدرشان كه مرشد و معلّم آن‏ها است.

با باقى ماندن ديوار بدن آن دو جهت قلب آنچه را كه زير آن ديوار نهفته است استخراج مى‏كنند و آن گنج جامع بودن بين تنزيه، تشبيه، تسبيح و تحميد است كه مقام جمع است، مقامى كه روشنى چشم سالكين الى اللّه است؛ براى اشاره بر جهت تأويل اخبار مختلف زيادى در كنز وارد شده مبنى بر اين كه آن گنج مورد اشاره آيه طلا و نقره نبوده، و در بعضى از اخبار است كه آن «لا إله الّا اللّه محمّد رسول اللّه» و پس از آن بعضى از كلمات پند و موعظه بوده است.

و در بعضى از اخبار: «بسم الله الرحمن الرحيم» و بعد از آن كلمات پندآميز بوده است، در بعضى كه جمع خبرهاست مى‏گويد: آن گنج «بسم اللّه الرّحمن الرّحيم» و لا إله الّا اللّه و رسالت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و بعد از اين‏ها كلمات پندآميز بوده است، و در برخى اخبار هم بر همان «لا إله الا اللّه اكتفا شده كه بعد از آن كلمات پندآميز بوده ولى اگر به تأويل نگريسته و بر حقيقت آن توجّه كنيم اختلاف از همه‏ى اخبار بر داشته مى‏ شود و همه در مقصود متّحد مى‏ شوند.

وَ كانَ أَبُوهُما صالِحاً و پدرشان مردى صالح (شايسته) بود، پس صالح بودن پدر آن دو سبب مراعات حالشان، راست كردن ديوار و حفظ گنج متعلّق بر آن‏ها بوده است، خداوند بنا بر آنچه كه در خبر است فرزند مؤمن را تا هزار سال حفظ مى‏كند و فاصله‏ى بين آن دو بچّه و والدين (جدّشان) هفتصد سال بوده است، و نيز در خبر است كه: خداوند به سبب صلاح و خوبى مؤمن فرزندان و نوه‏ هاى او را اصلاح كرده و او را در خانه وقبيله خود و خانه‏ هاى اطرافش حفظ مى‏ كند، پس همه‏ى آنان در پناه خدا محفوظ هستند چرا كه مؤمن پيش خدا عزّت و كرامت دارد.

فَأَرادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغا أَشُدَّهُما پس پروردگارت خواست كه آن دو به حدّ بلوغ و قوّت برسند؛ بعضى گفته ‏اند كه بلوغ و قوّت آن دو بين هيجده تا سى سال است و لفظ «اشدّ» مفرد و به صورت بناى جمع است كه نظير و مانند آن خيلى كم است، يا صيغه‏ى جمع است كه از لفظ خودش مفرد ندارد، يا مفرد آن «شدّ» با فتحه است ولى اين در لفظ به اين معناى شنيده نشده است و معناى جمع بر مقصود نزديك‏تر است، چون مقصود قوى بودن جميع قواى بدنى و نفسانى است.

وَ يَسْتَخْرِجا كَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ‏ آن عجايب و غرايبى را كه ديدى يا آنچه را كه از راست كردن ديوار ديدى از جانب خودم نبود، بفلكه از جانب پروردگارم بوده است؛ وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي‏ و ناشى از رأى و دستور خودم نبود.

 

 

 

مراتب سلوك‏

بدان كه مقصود خضر عليه السّلام از اظهار آن غرايب در ظاهر و اجراى آن‏ها در باطن اين بود كه راه تكميل شدن را به موسى بنماياند، و تكميل طريق بدان جهت بود كه موسى عليه السّلام احتياج به تعليم داشت اگر چه او از جهت رسالت و مراقبت احكام كثرت و حفظ مراتب آن برتر و كامل‏تر از خضر عليه السّلام‏ بود چنانچه گذشت، ولى او محتاج بر آن بود كه خضر عليه السّلام در جهت وحدت و سلوك الى اللّه راه تكميل را به او بياموزد.

و اما در راه سلوك چون سالك در اوّل مراتب سلوكش كه سير از خلق به سوى حق است احتياج به خراب كردن بدن و اضمحلال قواى نفسانى دارد تا از تسلّط شيطان و غصبش رهايى يافته و تسليم قواى عقل بشود، كه آن قواى عقلى در ابتداى امر مساكين و درماندگانى هستند كه از اكتساب و به دست آوردن ما يحتاج خودشان عاجزند؛ لذا خضر عليه السّلام خراب كردن كشتى را اظهار نمود تا تنبيه و تعليم و تكميل باشد.

اسباب تهذيب بدن و شكستن قواى نفس حدّ و حصر و انضباط و ميزانى ندارد، بلكه آن گاهى اختيارى است مانند انواع رياضتها و سياحت‏ها و عبادتها، و گاهى هم اضطرارى است مانند انواع بلاها و امتحانات كه خداوند آن‏ها را بر سالك بر حسب آنچه كه حكمتش اقتضا مى‏ كند وارد مى‏ سازد.

بلكه مى‏ گوييم: دخول سالك در سلوك و قبول شيخ او را، توبه كردنش به دست شيخ، تلقين ذكر به وسيله‏ى شيخ با شرايطى كه دارد، ابتداى شكستن قواى نفس و اوّلين مرتبه‏ى جهاد نفس و جنگ با قواى نفس و اوّل اقتدار و توانايى انسان بر جهاد و غلبه است كه با كمك شيخ و امداد او يكى پس از ديگرى تحقّق مى‏ يابد تا جايى كه سلطنت و حكم براى او حاصل شود؛ سالك در اين مرتبه از سلوك به سبب كفر شهودى كافر محض است، چه او در اين حال خدا را نمى‏ بيند نه مجرّد، نه در مظاهرش، نه به صورت حالّ در مظاهر و نه به صورت اتّحاد با آن‏ها.

شيخ هم شايسته است از مقام عالى كه دارد بر اين مقام تنزّل يافته و سالك را مطابق حالش مورد خطاب قرار دهد، در حالى كه مشعر بر كفر او و پوشيده شدن حقّ از او باشد.

روى همين جهت است كه خضر عليه السّلام در ابتداى امر گفت: أَمَّا السَّفِينَةُ فَكانَتْ لِمَساكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَها كه فعل معيوب كردن كشتى را به خودش نسبت داد تا استقلال خودش را رسانده و اظهار انانيّت بكند بدون اين كه به شراكت يا سبب سازى خدا اشاره داشته باشد.

چون هر چيزى كه سالك به خودش نسبت داده و از انانيّتش ببيند نقص، شرّ و عيب مى‏ شمارد بنابراين خضر فعل منسوب بر انانيّتش را با لفظ «اعيبها» عيب ابراز كرد تا با اين اقدام بياموزد كه سالك در آن مقام كه سالك در آن مقام بايستى جز عيب كارش را نبيند اگر چه خوب باشد.

لذا فرمود: أَنْ أَعِيبَها تا آن كشتى را معيوب كنم و نفرمود: آن را از غصب خلاص و رهايى داده و بر صاحبانش بر گردانم.

سالك در اين هنگام جز طريق اعتزال بر نگزيده و نفس خود را مختار و حق را معزول مى‏ بيند.

پس آنگاه كه اين سفر به پايان رسيد و سفر دوّم را شروع كرد (كه آن سير از حق و خلق به سوى حق و بعد از آن از حق به حق است) بايد كه شيطنت را كشته و محو نمايد، كه آن (در واقع) رييس تمام قواى نفسانى و سربازان شيطان است تا طفل قلب متولّد شده و خانه‏ى سينه پاك شود كه فرشتگان در آن نازل گردند تا خانه‏ى قلب را تعمير كرده و پاكيزه سازند كه در خور شأن صاحب‏خانه و دخولش بر آن شود.

در اين سفر جدّا منزلهاى فراوانى بر حسب تجلّى خداى تعالى با اسمائش بر سالك به طور انفرادى و تك اسمى يا به طور انضمام و جمعى وجود دارد، و در اين سفر است كه جميع عقايد باطل بر او ظاهر مى‏ گردد، و به جميع مذاهب مختلف از قبيل: ثنوى، ابليسى، وثنى، صابئى، جنّى، ملكى، غلوّ، نصب، اعتزال، جبر و حد وسط بين آن دو، حلول، اتّحاد و وحدت، اباحه، الحاد، نفى حشر و اثبات معاد، انكار نبوّت و اثبات آن ميل پيدا مى‏كند.

اين حالات مختلف بر حسب تجلّيات گوناگون خداوند تبارك و تعالى (جماليه و جلاليه) مى‏ باشد، به نحوى كه اگر عنايت و توجّه شيخ با او نباشد همه‏ى اين مذاهب را حق مى‏ بيند، همان‏طورى‏كه همه‏ى آن‏ها از همين سير ناشى شده ‏اند، بدان جهت كه سالكين تحت امر و دستور شيخى نبوده ‏اند كه آن‏ها را تربيت كرده و بطلان باطل را بر ايشان ظاهر سازد نبوده‏ اند، چه گاهى بر سالك عالم نور و ظلمت ظاهر مى‏ شود كه آن دو را متصرّف در عالم طبع ديده و گمان مى‏ كند كه عالم دو مبدأ دارد؛ نور و ظلمت‏ گاهى در دو عالم، دو حاكم مى‏ بيند كه در دو عالم و عالم طبع تصرّف مى‏ كند، پس گمان مى‏ كند كه مبدأ يزدان و اهريمن است و گاهى هر دو عالم و حاكم بر آن دو را مستقلّ مى ‏بيند كه هيچ يك معلول ديگرى نيست به زعم خود هر دو را قديم و ازلى مى‏ پندارد.

گاهى عالم ظلمت و حاكم آن را معلول نور و حاكم آن مى‏ بيند و گمان مى‏ كند كه يكى از آن دو قديم و ديگرى حادث است.

گاهى خداى تعالى بر بعضى مظاهر به اسم خدايان تجلّى و ظهور پيدا مى‏كند مانند: املاك، افلاك، فلكيّات، عناصر، عنصريّات، ابليس‏ها و اجنّه.

پس سالك گمان مى‏ كند كه آن‏ها مستحقّ عبادت هستند، گاهى خداى تعالى با بعضى از اسم‏هايش بر سالك يا غير سالك تجلّى پيدا مى‏كند به نحوى كه خدا را حالّ در آن ديده و در نتيجه معتقد به حلول مى‏ شود، گاهى در اين تجلّى به جبر اعتقاد پيدا مى‏ كند كه مى‏ بيند فعل از جانب خداى تعالى بر او جريان پيدا كرده است.

و گاهى اين چنين تجلّى پيدا مى‏ كند كه دو بودن برداشته مى‏ شود، پس معتقد بر اتّحاد مى‏ شود، و گاهى در اين تجلّى به متوسّط بين جبر و تفويض معتقد مى‏ گردد.

گاهى بر سالك يا بر غير سالك طورى تجلّى مى‏كند كه در سالك‏ جز نسبت به خداى تعالى درك و احساس باقى نمى‏ ماند اگر چه هنوز چيزى از بشريّت باقى مانده باشد، كه در اين هنگام از او شطحيّات ظاهر مى‏ شود، مانند: «سبحانى ما اعظم شأنى» و «ليس فى جبّتى سوى اللّه» و «انا الحقّ» و امثال اين‏ها؛ و گاهى سالك در هر يك از تجليّات سه‏گانه معتقد غلوّ مى‏ شود، و شايد قول خداى تعالى: فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ‏ اشاره به مقام سوّم از مقامات است چون خداى تعالى اشاره به بقاى خوديتى براى آن‏ها نكرده است.

گاهى خداوند با اسم واحد بر سالك و ما سواى او متجلّى مى‏ شود كه در اين صورت مرتبه‏ ها و تعيّن‏ها از نظرش محو مى‏ گردد و در نتيجه بر وحدت معتقد گشته و از آن اباحه، الحاد، زندقه، انكار رسالت و مبدأ و معاد كه نهايتا بر سقوط عبادات و تكليف مى‏ انجامد.

سالك در اين سفر از شرك وجودى و ديدن انانيّت خود خالى نيست در عين حالى كه حق را به طور مجرّد يا در مظاهر مشاهده مى‏ كند و نيز كمتر اتّفاق مى افتد كه از خشيّت خالى باشد اگر خوف و ترس از او زائل شده بدان جهت است كه از سفر اوّل گذشته و خوف از لوازم سفر اوّل است.

براى اشاره به اين سفر و اشراك و خشيّت (كه لازمه ‏اش مى‏ باشد) فرمود: «فخشينا» تا در انانيّت تشريك باشد، چرا كه خضر عليه السّلام بر اين مقام تنزّل نمود تا با موسى عليه السّلام مدارا نموده و با او موافق باشد، نسبت خشيت به خدا اگر چه به صورت انفرادى صحيح نيست، ولى تشريك خداى تعالى درانانيّت در حالى كه نسبت انانيّت بر يكى از آن دو باشد صحيح است.

و نيز خشيت حالتى است كه از ترحّم و خوف‏[11] حاصل مى‏ شود، و به عبارت ديگر: خشيت حالتى است ممزوج از لذّت وصال و رنج فراق و فوات، و نسبت و خشيّت به هر دوى وصال و فراق به اعتبار اين كه دو جز خشيت هستند صحيح است و چون اراده را از خودش و خدا مى‏ ديد گفت:

«فأردنا» به صورت تشريك و پايان و نهايت اين سفر پايان فقر و ابتداى غنى و بى ‏نيازى است، چنانچه در اين گفتار بر آن اشاره شده است: الفقر اذا تم هو اللّه» در اين حالت اگر چيزى از بقاياى نفس و بشريّتش مانده باشد موجب ظاهر شدن شطحيّات از او مى‏ شود چنانكه گذشت.

بعد از اين سفر، سفر به سبب حق در خلق است و در اين سفر از سالك هيچ عين و اثرى باقى نمى‏ ماند و در نتيجه از او و از سفرش هيچ خبر نمى ‏شود و لذا از خضر چيزى ظاهر نشد و به چيزى از او خبر داده نشد.

بعد از اين سفر، سفر به سبب حق در خلق است كه آخر مقامات سالكين و نهايت سير، سيركنندگان است و بر حسب گشادگى و تنگى دل و تمكّن و تلوّن، در آن سلّاك، اوليا و رسل در آن مقامات با هم فرق دارند و بعضى را بر بعضى برترى است و در اين سفر بقاى در فنا و بقاى است و در اين سفر شهود جمال وحدت در مظاهر كثرات است و در آن حفظ وحدت در عين لحاظ كثرت است و در آن حفظ وحدت در عين لحاظ كثرت است و در آن حفظ مراتب و حدود آن در عين شهود وحدت و شهد جمال حق اوّل است و در اين سفر انانيّت باقى نمى‏ ماند مگر براى خداى واحد قهار و سالك فعل و صفت و حول و قوّه ‏اى جز از خدا و به سبب خدا نمى ‏بينيد و در نتيجه در حالى كه او از شهود و تحقيق ناشى است مى‏گويد: «لا إله الّا اللّه و لا حول و لا قوّة الّا باللّه و اوّل و آخر و ظاهر و باطن و اوّل و آخر و ظاهر و باطن و او به هر چيزى دانا است و او به هر چيزى احاطه دارد و بر اين باور و حال است كه در وجود مؤثّرى جز خدا نيست.» در اين مقام از بعضى از كاملين چيزى صادر شده است كه ظاهر آن وحدت وجودى است كه ممنوع مى‏ باشد، مانند اين گفته: منزّه است خدايى كه اشيا را ظاهر كرده در حالى كه او عين اشيا است، زيرا كه خداى تعالى با تجلّى فعلى ‏اش عين هر صاحب حقيقت و عين حقيقت آن است پس معناى اين سفر چنين است كه آن به سبب فعل او است كه مشيّت است، و حقيقت هر صاحب حقيقتى است و اين سخن مانند قول شاعر است كه مى‏گويد:

غيرتش غير در جهان نگذاشت‏ زان سبب عين جمله اشيا شد

چه غيرت از صفات فعلى او و از اسماى مشيّت است يعنى غيرت او كه فعل اوست حقيقت هر صاحب حقيقت است، مانند: ليس فى الدّار غيره‏ ديّار و قول شاعر:

كه يكى هست و يكى نيست جز او وحده لا شريك الا هو

غير از اين‏ها به صورت نثر و نظم عربى و فارسى گفته ‏اند كه ظاهرا موهم وحدت وجود باطل است ولى همه‏ى آن‏ها صحيح است، چنانچه بر صحّت آن‏ها اشاره شده است و آن وقتى است كه صدورش از صاحب اين مقام باشد و اگر از صاحب سفر دوّم باشد از زمره‏ى شطحيّات محسوب مى‏شود.

و شايد قول خداى تعالى اشاره بر اين مقام دارد كه مى‏فرمايد: «وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى‏» كه اثبات خوديّت براى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و نفى فعل از اوست و اثبات آن براى خدا.

چون خضر عليه السّلام ديد كه مقصود از تعليم حاصل و سفرش منتهى به اين سفر شده و سيرش در مراتبى كه براى انسان ممكن است كامل گشت، بر حسب استعداد از آنچه كه استحقاق داشت چيزى باقى نماند فرمود:اينجا جاى فراق بين من و تو است.

اما چون در جهت شهودش جز خدا باقى نماند و خداوند با اسم جامعش بر هر شى‏ء تجلّى نموده بود و او فعل، حول و قوّه‏اى جز از جانب خدا نمى ‏ديد طبق حال موسى عليه السّلام از انانيّت خود تبرى جست و فعل او را طبق شهود موسى عليه السّلام به خدا نسبت داد، پس گفت: فَأَرادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغا أَشُدَّهُما … وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي‏ در خبرى كه از امام‏ صادق عليه السّلام منقول است مطالب ذكر شده اجمالا مذكور است، و امام عليه السّلام راجع به قول خداى تعالى‏ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَها فرمود: قصد به عيب انداختن و اراده‏ى اين فعل را به خودش نسبت داد شايد اين نسبت بدان جهت باشد كه تعيّب يعنى عيب ايجاد كردن را ذكر كرده، چون خضر مىخواست در كشتى عيب ايجاد كند وقتى كه پادشاه آن را مى ‏بيند نخواهد غصب نمايد.

پس خداى تعالى صلاح آن مساكين را خواسته بود خضر عليه السّلام را بدان كار فرمان داده بود.

امام عليه السّلام علّت نسبت فعل به خود خضر و علّت تفرّد به انانيّت را معيوب ساختن كشتى نزد پادشاه ذكر نموده و در فقره‏ى دوّم بر وجه ديگرى اشاره كرده و آن احتجاب و زير پرده ماندن خداوند از نظر خضر عليه السّلام در اين مقام است؛ چرا كه امام عليه السّلام در مورد اين كه‏ فَخَشِينا أَنْ يُرْهِقَهُما فرموده اشتراك در انانيّت بدان جهت است كه براى خضر خشيت و ترس حاصل شد و خداوند نمى ‏ترسد براى اين كه چيزى از او فوت نمى‏ شود و انجام چيزى كه اراده كند ممتنع نيست؛ چون خضر عليه السّلام مى ‏ترسيد كه بين او و مأموريّت چيزى حايل و مانع شود كه ثواب امضا و اجرا را درك نكند، در دلش اين مطلب كه خداوند او را سبب رحمت پدر و مادر آن غلام قرار داده، پس در مورد به حدّ وسط از بشريّت عمل نمود، مانند كارى كه موسى كرد.

زيرا كه او در آن هنگام خبردهنده و معلّم موسى عليه السّلام بود و موسى عليه السّلام‏ خبرگيرنده و متعلّم.

اين به آن معنا نبود خضر عليه السّلام استحقاق اين مرتبه و درجه را داشته و از موسى عليه السّلام برتر و بالاتر باشد بلكه بدان جهت بود كه موسى عليه السّلام مستحقّ آن بود كه مطلب براى او تبين و روشن گردد.

چه قول امام عليه السّلام: خضر عليه السّلام ترسيد و خدا نمى‏ ترسد اگر چه ظاهرش مناسب اشتراك در انانيّت نيست ولى ضميمه‏ى اين گفتار امام كه: در دلش خطور كرد كه خداوند او را سبب رحمت براى پدر و مادر آن غلام قرار داده است.

و ملاحظه‏ى اين گفتار امام كه «در اين مورد خضر به حدّ وسط از بشريّت عمل نمود»، مطلب را مناسب با اشتراك در انانيّت قرار مى ‏دهد، چون معناى آن اين است كه نسبت همه‏ى اجزاى خشيت به خداى تعالى صحيح نيست، ولى به اعتبار يك جزء آن كه رحمت است نسبت آن به خداى تعالى صحيح مى‏ شود.

و اين قول امام عليه السّلام اشاره بر حدّ وسط حال انسان است از مشاهده‏ى خود و خداى تعالى.

هم چنين اين قول امام عليه السّلام كه در دل خضر خطور كرد كه خداى تعالى او را سبب رحمت پدر و مادر غلام قرار داده است دلالت بر مشاهده‏ى خداى تعالى و سبب سازى او دارد.

و فراز ديگر فرمايش امام عليه السّلام «خضر در همان وقت خبردهنده و معلم‏ و موسى …» تعليل تصرّف خضر در موسى است در حالى كه رتبه‏ى او پايين ‏تر از موسى است.

و معناى آن اين است كه در پيروى موسى از خضر، خضر خبردهنده و معلم موسى بود و به او چيزى مى ‏آموخت كه بر آن علم نداشت، موسى پيرو و متعلم بود و تصرّف خضر از همين جهت بود كه منافاتى با آن ندارد كه موسى از جهت ديگر كامل‏تر از خضر بوده باشد؛ لذا امام عليه السّلام فرمود: اين مطلب از آن جهت نبود كه خضر از استحقاق برترى بر موسى داشت وگرنه محض خبردهى، خبر گيرى، ياد دهى و ياد گيرى مقتضى برترى خبردهنده بر خبرگيرنده است از يك وجه و از يك جهت.

امام عليه السّلام در مورد «فاراد ربّك» فرمود: خضر در آخر داستان از انانيّت تبرّى جست و همه‏ى اراده را به خداى تعالى نسبت داد، اين كار را بدان جهت انجام داد كه ديگر از كارهايى كه كرده بود چيزى باقى نمانده بود كه به موسى عليه السّلام خبر دهد و موسى خبرگيرنده و گوش‏دهنده‏ى كلام و پيرو او بوده باشد؛ لذا همانند تجرد و خالى گشتن عبد مخلص از انانيّتش مجرّد و خالى گشت، سپس از نسبت انانيّت در اوّل داستان و از ادّعاى اشتراك در داستان دوّم عذر آورده و گفت: «اين كارها رحمت بود از جانب پروردگارت و من آن‏ها را از جانب خود انجام ندادم».

پس گفته‏ى امام عليه السّلام كه: «ديگر چيزى از كارهايش باقى نمانده بود كه به موسى خبر دهد» بدين معنا است كه چيزى نمانده بود كه خدا به موسى‏ خبر دهد تا احتياج به واسطه و وساطت خضر باشد، بله نظر موسى به طور خالص به سوى خدا برگشت و از واسطه بى ‏نياز شد و در جهت نقصش به كمال رسيده و آنچه را كه احتياج به تعلّم داشته آموخته است.

ذلِكَ تَأْوِيلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً آنچه كه ذكر شد از بيان حكمت هر كارى كه ديدى تأويل چيزهايى بود كه نمى ‏توانستى بر آن‏ها صبر كنى.

يعنى حكمت و حقيقت آنچه كه ديدى چون تأويل در چيزى كه مطلب به آن برگشت مى‏ كند زياد استعمال مى‏ شود.

يا مقصود اين است كه بازگشت كارهايى كه انجام دادم به حقيقت صحيح مقتضى حكمت بود و لزوم آن ناشى از مصدر و غايت آن كارها بود كه تو نمى ‏توانستى تا پايان شكيبايى ورزى.

حرف تاء از كلمه‏ى‏ لَمْ تَسْتَطِعْ‏ حذف شده تا مشعر به ظهور و روشن شدن كم‏ طاقتى و بى‏ صبرى موسى عليه السّلام باشد، اما دليل اين كه حرف تاء در چند مورد گذشته از كلمه‏ى مزبور حذف نشده است، در قول:

سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً اين است كه عدم استطاعت و توانايى موسى عليه السّلام هنوز ظاهر نشده بود بلكه او مدعى استطاعت و قدرت بود.

چنانچه از امام عليه السّلام روايت شده است كه فرمود: موسى عليه السّلام گفت كه من قدرت و استطاعت دارم.


[1] سوره‏ى الاعراف آيه 145

[2] بسيارى از مفسّران« فتى» را كه مصاحب موسى عليه السّلام بود يوشع بن نون بن افرائيم بن يوسف مى‏دانند بعضى هم گفته‏اند كه غلام او بوده است و عرب غلام را« فتى» جوان نيز مى‏گويند و كنيز« فتاة» دختر جوان اگر چه پير باشند، مى‏گويند علّت اين نامگذارى اين است كه از پيامبر عليه السّلام نقل شده است كه فرمود: هيچ كس از شما نگويد غلام من و كنيز من بلكه بگويد: فتاى من و فتاة من( مأخوذ از ترجمه‏ى قرآن بهاء الدّين خرمشاهى).

اما نظر مترجم اين است كه چون يوشع كه مصاحب موسى عليه السّلام بود به مقام معنوى« فتى»( جوانمرد) رسيده بود به اين لقب مفتخر شده بود.

( مراجعه شود به آيين جوانمردى و نيز مادّه‏ى فتوت در دايرة المعارف اسلامى و اصطلاحات عرفانى).

[3] جهت كسب اطلاعات بيشتر مراجعه شود به سه داستان اسرارآميز عرفانى تأليف حضرت سلطان حسين تابنده‏ى گنابادى( رضا على شاه) قدّس سرّه.

[4] سوره نجم آيه 30

[5] سوره‏ى يس آيه‏ى 15

[6] در نسخه‏هاى ديگر مثنوى آمده است:

همسرى با انبيا برداشتند اوليا را همچو خود پنداشتند

[7] سوره‏ى بقره آيه‏ى 256

[8] عن السّيد السّجاد عليه السّلام انّه قال لو يعلم النّاس ما فى طلب العلم لطلبوه و لو بسفك المهج و خوض اللّجج آن اللّه تبارك و تعالى اوحى الى دانيال عليه السّلام إن امقت عبدى الى الجاهل المستخفّ بحقّ اهل العلم التّارك لاقتداء بهم و آن احبّ عبيدى الى التّقى الطّالب للثواب الجزيل اللازم للعلماء التّابع للحلماء و القابل عن الحكماء.

[9] امّا موسى عليه السّلام غفلت نمود از اين كه خدمت بى‏پاداش شرط وصول بر مقام ولايت عظماى الهى است چنانكه در سوره‏ى دهر( هل اتى) بيانگر آن است كه چون على و خاندانش عليهم السّلام انفاق اجر و مزدى نخواستند به شراب طهور تطهير وجودى شدند و عصمتشان نمودار گرديد و 17 آيه در شأنشان نازل شده است.( مترجمين)

[10] مفاد خبر دليل بر آن است كه دختر از نظر رمز همان قلب است و بر عكس زيرا كه هر حالت انفعالى دختر و قلب كه هر دو پذيراى عاطفه‏ى روحى و الهامند يكى است و تولّد هفتاد نبىّ از آن دختر رمز ظهور مكاشفات قلبى است كه پس از كشتن غلام نفس و جايگزينى دختر قلب حاصل مى‏شود. چرا كه قلب زاينده است همان‏طورى‏كه دختر زاينده است و از طرفى هم چون زن هم حالت انفعالى و هم فاعلى دارد و قلب هم چنين است پس بايد حالت دخترى برترى داشته باشد بر حالت پسرى و نيز مرد فقط حالت فاعلى و خردزايى دارد در حالى كه زن علاوه بر اين خصيصه حالت انفعالى و پذيرش هم دارد هم چنان كه محى الدّين بن عربى بدان اشاره دارد و مولوى هم در اين مورد در دفتر اوّل دارد:

خالق است گويا و او مخلوق نيست‏ عاشق است او گويا معشوق نيست‏

[11] پس ترحّم و وصال به خدا نسبت داده مى‏شود و خوف و فراق بر عبد، چون جهت عبد بودن جز خوف و فراق نيست و در جهت الهيّت جز ترحّم و وصال نيست پس وصال ظاهر نمى‏شود مگر با از بين رفتن عبديت.

 

ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج‏8، ص: 470

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=