تفسیر بیان السعادة-البقرة

ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه» سوره بقره 101 تا 110

[سوره البقرة (2): آيه 101]

وَ لَمَّا جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ نَبَذَ فَرِيقٌ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ كِتابَ اللَّهِ وَراءَ ظُهُورِهِمْ كَأَنَّهُمْ لا يَعْلَمُونَ (101)

ترجمه:

و همين كه پيامبرى از جانب خداوند به سوى آنان آمد، در حالى كه تصديق‏كننده چيزى بود كه با آنان بود، گروهى از كسانى كه كتاب به آنها داده شده است، كتاب خدا را پشت سر افكندند، چنانكه گويى نمى‏دانند.

تفسير:

«وَ لَمَّا جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ»: اين آيه، عطف به اعتبار لازم از گفته خداى تعالى است كه فرمود:

«أَ وَ كُلَّما عاهَدُوا»، زيرا عبارت، چنين مى‏رساند كه اين عهدشكنى عادت آنان است، گويا خداى تعالى فرمود:

چون اين عادت و رسم آنان است، لذا بر آن عادت استمرار يافتند، و هرگاه پيامبرى از سوى خدا بر ايشان آيد، چنين و چنان مى‏كنند.

ضمير «هم» در «جاءهم» به يهود باز مى‏گردد، امّا كنايه از منافقان، امّت است.

يا ضمير، ابتدا مربوط به يهوديانى كه درباره آنان ذكرى به عمل آمد و سپس، به منافقان امّت است.

چون آمدن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مستلزم آوردن احكامى است كه براى آن فرستاده شده است- چنانچه قبلا گفته شد- آن كتاب خداست، چه در كتابى نوشته شده يا نشده باشد.

اكنون صحّت تفسير منسوب به حضرت صادق (ع)، روشن مى‏شود كه فرمودند:

چون به سوى يهوديان و آنهايى كه هم رديف آنها بودند (ناصبيان)، كتابى از سوى خدا آمد كه قرآن باشد، كه مشتمل بر وصف محمّد صلّى اللّه عليه و آله و على (ع) و وجوب دوستى آنها و دوستى دوستداران آنها و دشمنى دشمنان آنها است (منظور اين است كه رسول به كتاب تفسير شده است)[1].

«مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ»: و آنچه را با يهود در تورات بود و آنچه به وسيله گذشتگان آنها از اوصاف و اخبار محمّد صلّى اللّه عليه و آله و على (ع) آمده بود، تصديق مى‏كرد و نيز آنچه را كه با منافقان امّت بود، از دليلهاى روشنى كه دلالت بر صدق محمّد صلّى اللّه عليه و آله و صدق كتاب او و برترى على (ع) مى‏كرد، تصديق مى‏نمود. زيرا در كتاب حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله، آيات صريح درباره فضل على (ع) و خلافت او ياد شده بود و خود پيامبر اكرم هم درباره برترى على (ع) و خلافت وى سخنانى فرموده بودند.

«نَبَذَ فَرِيقٌ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ»: باز عده‏اى از آنان كه براى آنها كتاب فرستاده شده بود (از يهود و منافقان امّت)، او را برگردانده، نپذيرفتند. در حالى كه به آنان احكام رسالت و كتاب تدوينى (كه تورات و قرآن بود) فرستاده شده بود.

«كِتابَ اللَّهِ»: آنها، آنچه را در وصف محمّد صلّى اللّه عليه و آله و على (ع) در تورات و قرآن بود، يا همه كتاب تورات و قرآن را «وَراءَ ظُهُورِهِمْ» به پشت سر انداختند.

«نبذ»: به معنى دور انداختن است.

علّت اينكه «نبذ» را با قيد «وراء ظهورهم» آورده است، اشاره به دورى گزيدن و اعتنا نكردن به آن است، يعنى دورى كردند و به آن توجّهى ننمودند و به حساب نياوردند.

«كَأَنَّهُمْ لا يَعْلَمُونَ»: گويا، يهود و نواصب امّت نمى‏دانند كه كتاب خدا، يا محمّد صلّى اللّه عليه و آله و نبوّت او و على (ع)، حقّ و از سوى خداست. (با وجود اينكه آنها مى‏دانستند و به حقّانيت آن پى برده بودند). از اين رو، كار آنان سخت‏تر از كسانى است كه بدون علم و آگاهى مخالفت مى‏كنند، يا گويا كه آنها داراى علم و ادراك نيستند تا با علمشان تميز دهند، كه آن حقّ است يا باطل.

[سوره البقرة (2): آيه 102]

وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ عَلى‏ مُلْكِ سُلَيْمانَ وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَ ما أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولا إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ (102)

ترجمه:

و از آنچه شيطانها بر سلطنت سليمان (درباره سلطنت سليمان) مى‏گفتند پيروى مى‏ كردند و سليمان كافر نبود، بلكه شيطانها كافر بودند، كه به مردم جادو مى‏آموختند، و آنچه را كه بر دو فرشته هاروت و ماروت در بابل نازل شده بود (به مردم مى‏آموختند).

در حالى كه آن دو فرشته به كسى چيزى نمى ‏آموختند، مگر اينكه مى‏ گفتند همانا ما براى آزمايش هستيم، پس (با انجام سحر) كافر مشو.

و (مردم) از آن دو، چيزهايى مى‏آموختند تا به آن وسيله بين مرد و زنش جدايى افكنند. در حالى كه آنها نمى‏توانستند (به اين وسيله) زيان زننده به كفر باشند، مگر به اذن خدا. و چيزهايى مى‏آموختند كه نه به زيانشان بود و نه به سودشان. و به يقين دانستند كه هر كس كتاب خدا را به جادو بدل كند، بهره‏ اى برايش در آخرت نيست، و به بد چيزى خودشان را فروختند، اگر مى‏ دانستند.

تفسير:

«وَ اتَّبَعُوا»: عطف بر «نَبَذَ فَرِيقٌ» است يعنى از حقّ روى برگردانده‏ و پيروى نمودند از «ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ عَلى‏ مُلْكِ سُلَيْمانَ»: آنچه را شياطين در پادشاهى و سلطنت بر آنان خوانده بودند، كلام يتلوا، تلوا به معنى تبعه تبعا، يعنى پيروى كرد از او، پيروى‏كردنى و تلا عليه يتلوا تلاوة، يعنى خواند بر او و تلا عليه يتلوا، يعنى دروغ بست بر او.

حكايت پادشاهى سليمان در انگشترى و رمز آن انگشترى‏

بدان كه بيشترين قصّه‏ هاى مربوط به سليمان، از رمزهايى است كه در اوايل مطرح گشته، سپس پيشينيان آنها را به طريق داستان بيان نمودند و ظاهر آن را گرفته ‏اند كه (در حقيقت) لايق شأن پيامبران نبوده است. ائمه معصومان عليهم السّلام هم تأكيد فرموده ‏اند، كه هرگاه اين داستانها را بيان مى‏كنيد، به رمزهايى كه پيشينيان توجه داشته ‏اند، بنگريد. به ظاهر آنها كه كار عوام است، توجه نكنيد. به اين دليل، نگرش به ظاهر داستانها تكذيب شده و توجه به رمزهاى آن تصديق گشته است.

در مجمع البحرين‏[2]، خبرى به حضرت صادق (ع) منسوب است كه فرمود: خداى تعالى ملك سليمان را در انگشترى او قرار داد. هرگاه آن را بر دست مى‏كرد، جنها و انسانها و پرندگان و ددان (حيوانات وحشى) حاضر شده از او فرمانبردارى مى ‏نمودند. خدا بادهايى را برانگيخت تا تخت (دربار) او را با آنچه كه در آن بود- از بعضى شياطين و پرندگان و انسانها و چهارپايان و اسبان- تا از طريق هوا به جايى كه سليمان اراده مى‏كرد، برساند. آن‏چنان‏كه نماز صبح را در شام و نماز ظهر را در فارس مى‏خواند. هرگاه براى قضاى حاجت مى‏رفت، انگشتريش را به يكى از خدمتكاران مى‏سپرد. در يكى از اين مواقع شيطانى آمد و خادم را فريفت و انگشترى را از وى گرفت و در دست‏ خود كرد، در نتيجه شياطين و جنّيان و انسانها و پرندگان به او تعظيم كرده، سجده نمودند. شيطان ترسيد كه آنان قضيّه را دريابند، پس انگشترى را به دريا افكند و خداوند يك ماهى را برانگيخت تا آن را ببلعد، چون سليمان انگشترى را خواست و آن را نيافت، از آنجا گريخت تا اينكه به ساحل دريا رسيد، پريشان حال به درگاه خداوند توبه و انابه مى‏نمود. در همين حال، به صيادى رسيد كه ماهى صيد مى‏كرد، به او گفت: من به تو در صيد ماهى كمك مى‏كنم تو هم در مقابل مقدارى ماهى به من بده، ماهيگير پذيرفت. هنگامى كه ماهى را صيد كرد، يكى از ماهيها را نزد سليمان انداخت، او آن را برداشت و شكم ماهى را شكافت، خاتم را درون آن يافت و آن را بر دست خود كرد. در همان لحظه، اهريمنان و ددان در برابرش به خاك افتادند، سليمان به مكان خويش بازگشت و آن شيطان و لشكريانى را كه با او بودند احضار نمود. آنها را كشت و بعضى را در ميان آب و برخى را درون سنگ پشته ‏ها به زندان افكند.

آنان تا روز قيامت در آن زندان محبوس ‏اند و گفته شده است كه صف لشكريان سليمان، صد فرسنگ بود، كه بيست و پنج فرسنگ از آن انسانها، بيست و پنج فرسنگ جنّيان، بيست و پنج فرسنگ پرندگان و بيست و پنج فرسنگ آن حيوانات وحشى بودند. روايت شده است كه با سليمان از بيت المقدّس لشكرى بيرون آمد كه ششصد هزار تخت از سمت راست و چپ وى وجود داشت و او به پرندگان امر كرد تا بر آن تنها سايه افكنند و به بادها فرمان داد كه آنها را حركت دهند، تا آنكه لشكر به شهرهاى كسرى وارد شد[3]. سپس، از آنجا بازگشت و شب را در فارس به سر آورد. در آن حال، برخى از آنها به بعضى ديگر مى‏گفتند: آيا شاهى بزرگتر از اين پادشاه ديده يا شنيده ‏ايد؟ آنها جواب مى‏دادند: خير.

در اين حال، فرشته‏ اى از آسمان ندا داد: يك بار تنزيه و تسبيح خدا بزرگتر از آن چيزى است كه ديده ‏ايد[4].

به امام باقر (ع) نسبت داده شده است كه فرمود: چون سليمان درگذشت، ابليس سحرى ساخت و در نوشته ‏اى قرار داد و پيچيد و بر پشت آن نوشت: اين است آنچه را كه آصف بن برخيا براى پادشاهى سليمان بن داود (ع)، از گنجينه ‏هاى دانش وضع نموده است. هر كه خواهد به خواستهاى خويش برسد، چنين و چنان كند. آنگاه، آن را زير تخت سليمان دفن كرد پس از آن، آن را آشكار نموده و براى آنان خواند.

كافران گفتند: سليمان جز به اين وسيله بر ما چيره نشد، و مؤمنان گفتند: بلكه او بنده خدا و پيامبر او بوده است‏[5].

بنا بر آنچه كه درباره سلطنت شياطين و فرار سليمان بيان شد، معنى آن در تفسير امام (ع) چنين است كه‏[6]:

اين يهوديان ملحد و ناصبيان، چون از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فضائل على بن أبي طالب (ع) را شنيدند و از رسول خدا و على (ع) معجزاتى مشاهده كردند و فهميدند كه خداى تعالى به دست آنان اين معجزات را ظاهر نموده است، تورات و قرآن را ترك كردند و برخى از يهوديان و ناصبيان به يكديگر اعلام كرده، گفتند: محمّد صلّى اللّه عليه و آله مردى است كه جز طالب دنيا نيست و حيله ‏ها و نيرنگها و خرق عادات و سحرها را به همين منظور آموخته است و بعضى از آنها را به على (ع) ياد داده است. او مى‏خواهد در زندگى خود بر ما مالك شود و پس از خود نيز پادشاهى را به على (ع) واگذارد. آنچه مى‏گويد از خدا نيست همه گفته‏ هاى او بر اين امر مبتنى است، تا بر ما و بر بندگان ناتوان خدا با سحر و نيرنگهايى كه به كار مى‏برد، پيمان خويش را استوار كند. آنها مى‏گفتند: كسى كه از اين سحر بهره فراوان گرفت، سليمان بن داود (ع) بود كه با سحر خويش بر همه دنيا مالك شد و بر جنّ و انس و شياطين تسلط يافت و اگر ما برخى از آنچه را كه به سليمان تعليم داده فرا گيريم، براى ما نيز ممكن است مانند آنچه را كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و على (ع) ظاهر نموده‏ اند، ظاهر كنيم و از آنچه محمّد صلّى اللّه عليه و آله ادعا كرد و براى على (ع) قرار داد، ما هم قرار دهيم.

در نتيجه، از شياطين پيروى كردند و آنان از آنچه شياطين نموده يا بخوانند، پيروى مى‏كنند. در حالى كه مى‏خواستند بر كشور سليمان استيلا يابند، يا با سحر و نيرنگهايى كه كسى درك نمى‏كند، بر سلطنت سليمان مسلط شوند. يا ممكن است مقصود اين باشد كه از افترايى كه شيطانها بر سلطنت سليمان وارد كردند، پيروى نمودند و گفتند سليمان با اين سحر حكومت كرده و ما هم به آن آگاهيم.

يا منظور اين است كه، آنان از آن شياطين كه سحر و اوراد مى‏خواندند تا قواى روحانى و طبيعى را به هم بياميزند و خوارق عاداتى ظاهر مى‏نمودند كه بشر از آوردن همانند آن، عاجز مى‏ماند، و در ملك سليمان افسون‏كارى مى‏كردند، تا آن سلطنت براى آنان ادامه يابد، پيروى مى‏نمودند.

اين يهوديان و نواصب و شياطين، پنداشتند كه سليمان كافر است كه اين گونه كارها را انجام داده است.

«وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ»: آن طور كه كافران مى‏گفتند، سليمان كافر نشده و سحر به كار نبرده بود.

«وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا»: امّا شياطين كافر شدند در حالى كه آنان‏ «يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ»: سحر را به مردم تعليم مى‏دادند، و يا اينكه چون تعليم سحر مى‏دادند كافر شدند، بنا بر آنچه اين جمله پاسخ پرسش مقدّر باشد.

تحقيق درباره سحر

سحر نامى است كه به گفتار يا كردار يا نقشى كه در صفحه‏ اى باشد و در عالم طبيعت اثر كند، چنانچه از اسباب طبيعى و عادى خارج باشد، اطلاق مى‏شود.

و آن تأثير، به علت درهم آميختن قواى روحانى با قواى طبيعى حاصل مى‏شود. يا به علت تسخير قواى روحانى است، به نحوى كه قواى روحانى طبق اراده جادوگر مسلط تصرف شود.

و چنانكه بعضى گفته‏ اند، اين موضوع تخيّل محض نيست، بلكه در واقع وجود دارد. تحقيق مطلب اين است كه گفته مى‏شود:

عالم طبيعت، بين ملكوت سفلى و ملكوت عليا واقع شده است و اهل عالم داراى تصرفى به اذن و فرمان خداوند در عالم طبيعت هستند، اعم از اينكه بى‏واسطه باشد، يا به توسط اسباب و وسايلى از نفوس، بشرى. حال اگر نفس بشرى (روان انسانى) از وابستگيها رها و آزاد و مجرد و با رياضيات شرعى يا غير شرعى از تيرگيها پاك گردد و وجودش مناسب پذيرش مجردات علوى و سفلى گردد، با اسباب و وسيله و يا بدون اسباب، در اين عالم تأثير مى‏نمايد، به اين گونه كه آنها را تحت تأثير و فرمان خود درآورده، به سوى آن عوالم جذب مى‏كند و سپس خواسته‏ هاى نفوس بشرى را چه شرعى و چه غير شرعى، توجيه مى‏نمايد. هرگاه اين تأثير از جانب اهل عالم سفلى باشد، به اسباب و وسايل آن سحر مى‏ گويند و اين تأثير گذاردن و اثرپذيرى نيز ناميده مى‏شود.

هرگاه تأثير از جانب عالم بالا باشد، اين اثرپذيرى كه از آن حاصل مى‏شود، معجزه و كرامت مى‏نامند. گاهى نفوس بشرى در جهت علوى و سفلى تقويت مى‏شود و در نتيجه، خود بدون نياز به تأثير، در ارواح اثر مى‏كند.

اين تأثير و اثر حاصل از آن، سحر (از ملكوت سفلى) و معجزه (از ملكوت عليا) ناميده مى‏شود.

پس سحر، وسيله و سببى است كه در ارواح خبيثه مؤثر است و آن سبب و علت، يا در وجود آنان پنهان است، يا تأثيرى است كه از اين ارواح در عالم طبيعت وجود دارد و درك آن براى ما روشن نيست.

آنگاه، بر هر دانش و بيان دقيقى كه كمتر درك شود، اطلاق مى‏گردد. و به آن عالم يا دانشمندى كه اين علم پنهانى را داراست، ساحر گفته مى‏شود و به وجهى قول خداى تعالى بر اين معنى است كه مى‏فرمايد:

«يا أَيُّهَا السَّاحِرُ ادْعُ لَنا رَبَّكَ»: يعنى اى ساحر! از پروردگارت براى ما بخوان! پس ساحر، هم به صورت ستايش (مدح) و هم به گونه نكوهش (ذمّ) آمده است.

حكايت هاروت و ماروت و رمزهاى آن‏

«وَ ما أُنْزِلَ»: و آنان آنچه را بر ايشان نازل شده بود، به مردم تعليم مى‏دادند و يا اينكه مى‏توان آن را عطف بر «ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ» كرد (در آن صورت منظور اين است كه آنچه شيطانها بر آنها خوانده بودند و آنچه كه بر ايشان نازل شده بود). ممكن است لفظ تأخير باشد (يعنى بايد پيش از اين مى‏آمد) و در آن صورت، عطف بر «ما كَفَرَ سُلَيْمانُ» است، يا حال براى سحر، يعنى در حالى كه سحر نازل نشده).

«عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ»: بر دو فرشته در بابل كه هاروت و ماروت بودند. اين دو اسم غير عربى است و لذا منصرف نيست (تنوين و جر نمى‏پذيرد) و ممكن است عربى باشد و از هرت و مرت گرفته شده باشد. چنانكه بعضى گفته‏ اند، در آن صورت به معنى كسر (شكست) است، در اين مورد غير منصرف بودنش را وجهى نيست. و گفته شده «هرى» به معنى «الفجّ اللّحم»، يعنى گوشت پخت آمده و ماروت از (مرى) باشد كه مصدرش «مريته» يا «ممارات» به معنى «جدل كرد» است و وزن آن دو (هاروت و ماروت) فلعوت است، كه مانند طاغوت قلب شده هريوت و مريوت است.

جائز است كه ماروت از «مار»، «يمور» به معنى تحرّك و تموّج (به حركت آمد و موج يافت)، يا از «مار»، «يمير» به معنى فراهم آوردن غذا براى اهلش، منظور باشد و هاروت از «هار الجرف» به معنى كوه شكافته شد، باشد و وزن آن دو، در اين صورت، فلعوت است كه قلب نشده است.

و به علت وجود «تا» و «علميّت»، منصرف نيست‏[7] (يعنى هرگاه اسم علمى تاء تأنيث داشته باشد، تنوين و كسره نمى‏گيرد، مانند خديجة) و از حضرت صادق (ع) روايت شده كه فرمودند، پس از حضرت نوح (ع)، ساحران و وهم ايجادكنندگان (چشم بندها)، شمارشان فزونى گرفت.

پس، خدا دو فرشته براى پيامبر آن زمان فرستاد تا جادوى ساحران را به آن پيامبر بياموزند تا وى بتواند به آن وسيله، سحر آنها را باطل كند و آنها را به خودشان باز گرداند. پس آن پيامبر، از آن دو فرشته همه آن كلمات سحر را فرا گرفت و آنها را به فرمان خداوند به بندگان خدا رسانيد و فرمان داد كه با خواندن آن كلمات، سحرشان را متوقّف و باطل كنند و ساحران را از جادو كردن مردمان بازدارند. اين تعليم سحر، به آن مى‏ماند كه كسى بشناساند كه سمّ چيست؟ نحوه دفع سم و رفع خطر و غايله آن چگونه است؟ از اين رو، به دانش‏پژوه گفته مى‏شود كه اين سمّ است، پس هر كه را ديدى كه مسموم شده است، اين چنين اثرات نامطلوب آن را از بين ببر، ولى مبادا كسى را با سمّ بكشى! در پى اين سخن، حضرت فرمود:

و آنگاه آن پيامبر به آن دو فرشته امر كرد كه به صورت بشر بر مردم ظاهر شوند و آنچه را خداوند به ايشان ياد داده است، به مردم تعليم داده، موعظه كنند.[8] به حضرت صادق عليه السّلام منسوب است كه فرمود: فرشتگان از آسمان به زمين فرود مى‏  آيند … (تا آنجا كه گفت) گروهى از آن فرشتگان گفتند: پروردگارا آيا بر آن آفريده ‏ات كه در زمين عملى به خلاف رضاى تو انجام دهد و درباره ‏ات توصيف دروغ نمايد، خشم نمى‏ گيرى؟ (تا آنجا كه فرمود)، پس خداى تعالى دوست داشت تا اينكه به فرشتگان قدرت و نفوذ و فرمانروايى خود را در جمع آفريده‏ هايش نشان دهد. از اين رو، به ملايكه وحى فرمود تا از بين خود دو فرشته را براى اين منظور برگزينيد تا اينكه آنان را بر زمين فرود آرم و سپس، در طبيعت آنان، خوردن، آشاميدن، شهوت، حرص و آرزو را همچنان كه در فرزندان آدم بوده، قرار دهم. و آنگاه، آن دو تن را به طاعت خود مى‏ آزمايم. پس، فرشتگان براى اين كار، هاروت و ماروت را كه در عيب‏گيرى به فرزند آدم (ع)، سخت‏تر از ديگر ملايك بودند، برگزيدند. پس، خداى تعالى به آن دو ملك وحى نمود كه بر زمين فرود آييد كه من آنچه در فرزندان آدم‏ قرار دادم در شما نيز قرار مى‏دهم. سپس به آنان وحى فرمود كه متوجه باشيد چيزى را با من شريك مگردانيد و كسى را كه كشتنش را خدا حرام قرار داده مكشيد. و زنا مكنيد و خمر (مشروبات الكلى) منوشيد. سپس، آن دو فرشته در ناحيه بابل فرود آمدند. آنگاه، مكان بلندى بر آنها جلوه‏ گر شد، به آن‏سو رفتند، ناگهان زنى زيبا و آراسته و معطّر و روى گشاده به سوى آنان آمد، چون به او نگريستند (چشمشان به او افتاد) و با او سخن گفتند و درباره‏ اش انديشيدند، قلبا به او علاقه‏مند شدند و به سوى آن زن تمايل پيدا كردند و با انديشه فتنه و خوارى به زن روى آوردند و او را فريب دادند. اجمال خبر (خلاصه خبر) اين است كه، آن زن آنها را به سجده بت و نوشيدن شراب فرمان داد، تا اينكه بتوانند با او زنا كنند. آنها با خود مشورت كردند و گفتند اين همان سه خصلت است كه خداوند ما را از آن نهى فرموده است. ليكن شهوت بر آنان غالب شد، و درخواست زن را اجابت كردند. پس خمر نوشيدند و بت را سجده كردند. چون زن خود را آماده كرد و آن دو نيز آماده زنا شدند، پرسنده‏ اى (سائل) بر آنان وارد شد تا از آنان پرسشى نمايد چون پيش روى هم قرار گرفتند، از او ترسيدند. آن شخص به آنان گفت: شما مشكوك و وحشت‏زده‏ ايد كه با اين زن خلوت كرده ‏ايد، شما مردمان بدكارى هستيد! سپس از ميان آنان بيرون رفت. در اين هنگام، زن به آنان گفت: به خدا قسم كه اكنون شما نمى‏توانيد به وصال من برسيد، آن مرد از وصف حال شما آگاه شد و موضوع شما را به ديگران خبر مى‏دهد. پس بايد پيشدستى كرده، پيش از آنكه شما را رسوا كند، او را بكشيد. سپس مى‏توانيد حاجت خود را برآوريد. آن دو فرشته، در پى آن مرد رفته، او را كشتند و به سوى زن باز آمدند، ولى زن را نديدند. متوجه بد بودن كارشان شدند و آبروشان رفت. خداوند به آنها گفت: از اين دو گونه عذاب كدام را انتخاب مى‏كنيد، كيفر آخرت و يا مجازات دنيا را؟ آنها عذاب دنيا را برگزيدند، كه در سرزمين بابل به مردم سحر و جادو تعليم مى‏دادند و چون تعليم سحرشان به انجام رسيد، از زمين برخاستند و به سوى آسمان به حركت درآمدند. آنان تا روز قيامت، نگونسار در هوا آويزان هستند[9].

گويند: اين قضيه پس از بالا رفتن ادريس به آسمان بوده است كه ملايكه گفتند: اين خطاكار بين ما چه مى‏كند؟ خداى تعالى از گفتار آنها خوشنود نشد و آنان را در معرض امتحان قرار داده، گفت: «از بين خودتان، آنكه شايسته‏تر از همه است برگزينيد». آنان سه تن از فرشتگان را انتخاب كردند كه يكى از آنها عزرائيل بود.

پس آنان به زمين فرود آمدند و سرشت زمينيان با طبيعت آنان درآميخت و لباس آنان را پوشيدند. پس از آن، عزرائيل از حكومت در زمين استعفا داد و خدا پذيرفت و او را به آسمان بالا برد، ولى هاروت و ماروت در زمين در ناحيه بابل باقى ماندند كه روزها بين مردم داورى مى‏كردند و چون شب فرا مى‏رسيد از طبيعت بشرى بيرون شده به سوى آسمان بالا مى‏رفتند. تا اينكه روزى زنى زيبا براى امر مهمّى به آنها مراجعه كرد. در دل آنها نسبت به آن زن علاقه‏اى پديد آمد و او را فريفتند. تا جايى كه براى حصول به مقصود، آن سائل را (چنانكه در خبر پيشين ياد شد) كشتند و اسم اعظم را به آن زن آموختند، اما چون خواستند با آن زن بياميزند، چون او اسم اعظم را مى‏دانست، به آسمان صعود كرد و مسخ شد و آنگاه، به صورت ستاره ‏اى درآمد[10] (منظور از اين مثال، رازها و رمزهاى سمبوليكى است). و نام او زهره شد كه همان‏ ستاره زهره است. آن دو فرشته پس از اينكه فهميدند نافرمانى كرده ‏اند، در زمين باقى ماندند و با مشورت جبرئيل عذاب دنيا را بر عذاب آخرت ترجيح دادند. لذا در چاهى در غار كوهى در بابل، آويزان شدند[11]. اين خبر، به نحو ديگرى نيز گفته شده است كه اين قضيّه در عهد ادريس (ع) اتفاق افتاد، و گزينش عذاب دنيا بنا به مشورت آن حضرت و درخواست او از خدا بوده است، كه آن دو فرشته به عذاب دنيا گرفتار آيند.

و نيز گفته شده است كه هاروت و ماروت مردانى صالح بودند كه بين مردمان به سر مى‏بردند و بينشان داورى مى‏كردند و به علت صلاح و شايستگى، به ملك (پادشاه قدرتمند توانا) معروف شدند و اينكه كلمه به صورت «ملكين» به كسر لام نيز خوانده شده است، اين نظر را تأييد مى‏كند[12]. بدان، كه امثال اين گونه داستانها، از رمزهاى پيامبران و حكماى گذشته است و از اين رو درباره آنها در اخبار و كتابهاى سيره (يعنى روش زندگى انبيا و اوليا)، به تفاوت سخن گفته شده است و چون از رمزها بوده است، عامّه مردم آن را بر مفاهيم عرف و معمول در جامعه حمل كرده‏اند و اين موجب شده كه نسبت به مقام پيامبران و فرشتگان معصوم از خطا، مفاهيم عرفى كه توجيهش درست نيست، نسبت داده شود.

از اين رو، معصومان (ع)، يك بار به آن اقرار فرموده، بار ديگر انكار كردند. چنانكه به امام حسن عسكرى (ع) منسوب است كه از آن حضرت درباره هاروت و ماروت و آنچه به آنها نسبت داده شده و درباره آن سخن گفته شده، پرسش شد. امام (ع) فرمود: به خدا پناه مى‏برم از اين نسبتها، فرشتگان خدا با الطاف خداوندگارى، از خطا و از كفر و زشتيها محفوظاند[13].

اما وجه درست آن اين است كه بگوييم، مراد از دو فرشته (دو ملك) دو قوّه علّامه (نيروى علم) و عمّاله (نيروى عمل) است، كه خداوند آنان را از عالم ارواح فروفرستاد، هر آنچه در بشر بود، اعمّ از طبيعتهاى متضادّ و شهوتهاى گوناگون و افكار و عقايد متناقض، در وجود آنان قرار داد، پس آنها را به زن خوشبوى زينت شده ‏اى كه همان نفس انسانى باشد، كه در اخبار و روايات به زن تعبير شده، مورد آزمايش قرار داد. و نفس آن دو قوّه را به پيروى از خود دعوت كرد، از اين رو، آن دو قوّه (عامله و عالمه) مفتون شهوتها و لذّتهاى نفس شدند و بهره  ‏يابى از اين دو، جز با نوشيدن شراب غفلت و سجده در برابر بت هوا و هوس و كشتن آن ملك، امكان نداشت. در حالى كه خدا آن ملك را براى اين فرستاده بود تا آنان را از پيروى نفس در آغاز كار باز دارد، ولى چون آنان مى‏خواستند تا با نفس درآميزند و خواسته ‏هاى نفس در آنان محكم و پابرجا شود، توانايى آن فرشته مانع (ملك زاجر) از بين رفت. زيرا آن دو، بر فرشته غالب شده بودند، لذا چون گدايى نالان درآمد. زمانى كه بهره ‏يابى از آن زن (نفس) با وجود آن سائل بر ايشان ممكن نشد، او را بنا به فرمان زن (نفس) كشتند (نداى وجدان را طبق درخواست نفس اماره در درون كشتند تا احساس گناه نكنند و دچار ملامت وجدان نشوند)، سپس، جهت رسيدن به شهوات خويش، راههاى پنهانى وضع نمودند تا به آن طريق در طبيعت تصرّف كنند، يعنى با استمداد از ارواح خبيثه (روانهاى ناپاك)، خواستند تا به خواهشهاى خويش برسند و از اين جهت، خوى آنها سحر ناميده شد. آنگاه، زن (نفس) از آن دو فرشته (دو قوه علّامه و عمّاله) علمى آموخت تا از عالم ملك برتر شده به روحانيهاى ستارگان بالا، به ويژه روحانيّت زهره كه در واقع تربيت‏ كننده و زينت ‏دهنده وجود آنان است، رسيدند (بايد دانست كه منظور از مسخ، مسخ ملكوتى است، نه مسخ ملكى).

چون آن زن نفس به روحانيّت زهره رسيد، گفتند: در اين حالت به صورت زهره مسخ شده‏ اى، و آن دو قوّه در عالم طبيعت بنا به فرمان خدا به عذاب گرفتار آمدند، زيرا در خدمت جسم و لوازم آن قرار گرفتند، و به اعتبارى در چاهى كه هفتصد مرتبه دارد زندانى گشته، يا در هوا معلّق ماندند.

«وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ»: و به هيچ كس جادو و راه باطل كردن آن را نمى ‏آموختند.

«حَتَّى يَقُولا إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ»: تا آنجا كه مى‏گفتند، ما آزمايشى براى مردم هستيم، زيرا فتنه به معنى امتحان است، يعنى خدا ما را براى آزمودن مردم قرار داده، تا آنكه خدا بداند چه كسى در راه او جهاد مى‏كند و آن كس آنچه را كه براى دينش زيان‏آور است نمى‏آموزد، و يا آنچه آموخته به كار نمى‏برد و نيز چه كسى جهاد نمى‏كند.

«فَلا تَكْفُرْ»: پس، به سبب ترك جهاد و آموختن چيزى را كه برايت زيان‏بخش است، يا كاربرد آن و نيز به سبب ادّعاى خودخواهى و خود محورى و نسبت دادن آنچه آموخته‏اى به نفس خود- در حالى كه آن علوم عاريه‏اى از خدا است-، كافر مشو.

«فَيَتَعَلَّمُونَ»: پس به ترك نصيحت، مى‏آموزند.

«مِنْهُما»: از آن دو ملك يا از آن دو صنف (دو قوّه) سحر و آنچه بر دو ملك فرستاده شد، «ما يفرّقون به بين المرء و زوجه»، آنچه كه به وسيله آن، بين مرد و زنش جدايى مى‏افكندند، يعنى اعمال و گفتار و طلسم و تعويذ را آموخته، اندرزهاى فرشتگان (دو قوّه علّامه و عمّاله) را ترك مى‏كنند، و به بندگان خدا زيان مى‏رسانند (مردم با پذيرش اغواى نفس، از دو فرشته يا دو قوّه علم و عمل، مواردى كه به زيان بندگان خدا باشد استفاده مى‏كنند) «وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ»، در حالى كه نمى‏توانند جز به اذن خدا به كس ديگر زيان رسانند، يعنى به سبب علم مرد و زن يا به سبب آنچه آموخته بودند، نمى‏توانند زيانى برسانند. «إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ»، مگر به اذن و فرمان خدا[14]. منظور اين است كه آنها مى‏پنداشتند چون كتاب خدا را رها كرده و از آنچه شياطين بر ملك سليمان مى‏خواندند پيروى كردند، و خوانده شيطان و چيرگى او را بر پادشاهى سليمان از آن خوانده‏ها (ورد و طلسمها) دانسته و به مردم سحر و جادو مى‏آموختند، به طور كلى كارها را به عوامل ياد شده نسبت مى‏دادند (در حالى كه چنين نيست)، اين توهّم پيش آمد كه آنها مى‏توانند مستقلّا عمل كنند.

لذا، خداى تعالى اين توهّم را از انديشه مى‏زدايد و مى‏فرمايد:

اين‏ها آزمايشهايى است از خدا كه به دست اينان انجام شده، هيچ چيزى بدون اذن و اجازه خدا واقع نمى‏شود.

«وَ يَتَعَلَّمُونَ»: و مردم از آن «فرشته» يا از آن دو صنف (قوّه علّامه و عمّاله) مى‏آموختند، «ما يَضُرُّهُمْ»، چيزهايى از انواع سحر و نيرنگ كه زيان‏بخش بود، و غير از آنچه بين زن و مرد جدايى افكند نيز مى‏آموختند. يا اينكه منظور اين باشد كه به آنان آموختند آنچه را كه خاص است و آن به دو دليل است؛ اول آنكه، به آن امر خاصّ اهميت بيشترى بدهد (كه جدايى افكندن بين زن و مرد باشد)، دوم اينكه، مقام نكوهش را طولانى كند و به همين دليل هم حرف عطف آورده است كه (تا اثر نامطلوب آن را مهم‏تر نشان دهد). يا اينكه منظور اين است كه آنها از غير آن دو صنف (عمّاله و علّامه) آنچه از علوم و حرفه‏ها كه زيان‏بخش بوده مى‏آموختند. يا اينكه از هر چه كه مى‏آموختند جهت دنيوى آن را ياد مى‏گرفتند، تا به دينشان زيان رسانند و در نتيجه دنياى آنها نيز به پيروى از دينشان زيان مى‏ديد. آنها چيزى را كه براى دين آنان سودمند باشد ياد نمى‏گرفتند، تا در نتيجه تعليم آن براى دنياى آنها هم سودى حاصل آيد.

«وَ لا يَنْفَعُهُمْ»: و اين در حالى بود كه آنان به خاطر سوديابى به آموزش امر شده بودند. براى همين منظور هم به زمين فرود آمده بودند.

«وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ»: و در حقيقت، آموختگان سحر مى‏دانستند كه هر كس آن را بخرد، از آخرت بهره‏اى ندارد، يعنى آنها چيزى را كه شيطانها بر آنها خوانده بودند، در مقابل كتاب خدا مى‏خريدند. مانند اينكه كتاب خدا، بر حسب فطرت تحت ملكيّت آنان است. به خلاف آنچه شياطين مى‏خواندند كه آن را ملك خود نمى‏دانستند، زيرا كتاب تدوينى خدا صورتى از كتاب تكوينى او است و صورت انسانى نمونه كوچكى از كتاب تكوينى است. آنچه شياطين مى‏خوانند، به انسانيت منسوب نيست، بلكه ضدّ انسان بوده و با حقيقت انسانى منافات دارد. پس خريدن آن در مقابل كتاب خدا، آن گونه خريدنى است كه كالاى پست ولى بى‏ارزشى را در برابر كالاى با ارزشى كه در دست اوست بدهد (گويى اين كالاى بى‏ارزش را به عنوان قيمت خريد آن كالاى پست تسليم مى‏كند).

بنابراين، اندكى بعد فرمود، و لبئس ما شروا به انفسهم (و چه بد است آنچه جانهاى خود را به آن فروختند)، يا اين معنى است كه آنان مى‏دانستند كه آن كس آنچه را زيان‏بخش بوده، در برابر آنچه كه سودبخش بوده، خريدارى كرده است. آن‏چنان است كه گويا آنچه را كه به نفعش بوده، مملوك خود حساب كرده و لذا آن را بهاى آن قرار داده‏ است.

«ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ»: و در آخرت، از آن بهره‏اى نمى‏برد.

«وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ»: همان طورى كه دريافتى، در واقع كتاب خدا وجود خود آنان است. بنابراين، كتاب خدا را كه وجود خود آنان است به بدى فروختند و نيز آنچه را كه برايشان سودآور بوده، به بدى فروختند، زيرا اين سود، از شئون و مراتب نفسشان محسوب مى‏شود. كه شأن هر چيزى، از جهتى عبارت از خود آن است. يا مقصود اين است كه: آنان با خريدن آنچه را كه شياطين مى‏خواندند، در برابر كتاب خدا و در حقيقت، نفس خود را در معرض فروش براى شيطان قرار دادند و در نتيجه، نفسهاى خود را در مقابل امور عرضى و هدفهاى ناپايدار، به شيطان فروختند. يا معنى آن اين است كه چه بد است اينكه براى خويش خودخواهى خريدند، كه پيش از اين، در آيه‏اى مانند اين آيه، بيان شده است.

«لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ»: اگر مى‏دانستند آنچه مرتكب شده‏اند، يا آنچه را كه خريده‏اند، از آن خوددارى مى‏كردند. يا اينكه اى كاش مى‏دانستند و چنين كارى انجام نمى‏دادند.

تحقيق درباره علم و مصداقها و حقيقت آن‏

بدان كه، علم بر مطلق ادراك انسانى اطلاق مى‏شود، حال چه به وسيله قواى مدركه ظاهرى انسان صورت پذيرد يا به وسيله قواى باطنى آن، و تفاوتى ندارد كه ادراك جزئى باشد يا كلّى، و تصور باشد يا تصديق. به ادراك ديگر حيوانات علم گفته نمى‏شود، زيرا علم، مطلق ادراك نيست، بلكه وقتى در عرف عام، ادراك گفته مى‏شود كه مفهوم شعور به شعور (آگاهى به آگاهى) از آن حاصل شود، و ادراكى كه به شدت گرايد و بيشتر شود، يعنى در پى آن ادراك ديگرى كه برتر از آن باشد پيش آيد

(با هر ادراك، دامنه ادراك وسيع‏تر و بيشتر شود و ادراك بالاترى به دست آيد)، آن ادراك در طريق انسانى بوده و به اصطلاح شارعان (اهل شرع)، علم محسوب گشته و به آن، ادراك كلى يا مركّب اطلاق مى‏شود و آن، در برابر معرفتى است كه ادراك جزئى يا ادراك بسيط به كار مى‏رود، و بر تصديق، اعم از اينكه ظنّى باشد يا علمى، يقينى باشد يا عادتى و يا اينكه برهانى باشد نيز، علم ناميده مى‏شود. بر فنون و صنعتها و حرفه‏هاى علميّه، بدون اينكه لازم باشد تا براى آنها ادراك كننده‏اى در نظر گرفت، علم گفته مى‏شود، و بر ملكه انسان كه بر اثر ممارست و آموزش و تمرين حاصل مى‏شود، و انسان را بر تفصيل مسائل و محكم‏كارى به آنها قادر مى‏كند نيز، علم گفته مى‏شود. چون دانشها و دريافتها با هم مخالف و متضاد، فنون و صنعتها گوناگون‏اند، دانشها و بى‏دانش‏ها همانند هستند و از يكديگر تميز داده نمى‏شوند، مگر بر آنهايى كه به سراى علم (دار العلم) به وجهى بصيرت و بينايى پيدا كرده‏اند، و آنان اهل بصيرت هستند كه مى‏توانند تشخيص‏دهنده كدام يك از ادراكها، از سراى علم و كدام يك از آنها، از سراى جهل صادر شده است و كدام يك از اين ادراكها انسان را به علم و كدامين ادراك انسان را به جهل مى‏كشاند، از سويى، چون وجود اين گونه اشخاص بصير بسيار كم، بلكه نادر است، طالبان اين گونه بصيرت و بينش، بسياراند. از جهت تشابه علمها و جهلهاست (دانشها و نادانيها) كه بسيارى از دانش‏پژوهان، از راه حق گمراه مى‏شوند، و جهل را علم، و گمان را يقين، به حساب مى‏آورند، تا آنجا كه خيال مى‏كنند، در وراى گمانهاى آنان ديگر علم و ادراكى وجود ندارد. به همين دليل، به بررسى علم و اقسام آن و تميز آن از جهل و مهمّات فنون آن پرداخته مى‏گوييم، علم مانند وجود و ساير صفات حقيقى الهى، حقيقت مشككه‏اى است كه داراى مراتب بسيار است، چنانكه در مراتب وجود مى‏گوييم كه:

1) بالاترين مراتب، واجب الوجود است (تعالى شأنه).

2) مرتبه‏ بعدى آن، فصل او است كه مشيّت و حقيقت محمّديه صلّى اللّه عليه و آله و علويّت على (ع) و نفس رحمان و مقام معروفيّت ناميده مى‏شود كه آن واسطه بين حق و خلق است و لذا به آن حقّى گويند، كه به سبب حق آفريده شده.

3) مرتبه پس از آن، قلمهاى عالى است كه خود داراى انواع و مراتب چندى است.

4) مرتبه از آن الواح نوريّه است، كه آن داراى مراتب كلّى و جزئى است.

5) مرتبه از آن الواح عينيّه است كه انسان و آسمانيان و زمين و زمينيان را در برمى‏گيرد. علم نيز در مراتب عاليه از جهت روشن بودن و پنهان بودن ماهيّتها و ناپيدا بودن تعيّنات و محو گشتن كثرتها و ظهور آن مراتب به خود آنها و نمايان شدن حقايق ديگر بر آنها و پديدار شدن و كشف آنها نزد غير و ادراك خود از درك خود، علم و عقل ناميده مى‏شود، همان طورى كه به آن وجود نوريّه مى‏گويند.

و اما در مراتب مادّيات، به طور مصنوعى آنچه مربوط به زمين است، به علّت پنهان بودن وجود و چيرگى عدمها و يقينها و پنهان بودن حقيقت آنها از خودشان از غير خود و به دليل آن شعور و آگاهى ضعيف و پنهان، در حقيقت به آنها علم گفته نمى‏شود. زيرا هر چيزى به قدر وجود خودش شعور دارد، امّا آن شى‏ء، به شعور خود آگاهى ندارد، چنانكه خداى تبارك و تعالى مى‏فرمايد: «وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ‏[15]، (هيچ چيزى وجود ندارد مگر اينكه به حمد و ستايش خدا مشغول است، امّا آنان به تسبيح خويش آگاهى ندارند).

منظور اين است كه همه به تسبيح حق مشغول‏اند و از آگاهى برخوردار، ولى آنان را آگاهى به تسبيح خويش نيست (در صورتى كه لا يفقهون به‏ صيغه غايب خوانده شود) و همچنين است مطلب و مقصود در ادراك حيوان كه حيوان با وجود احساس مدركات ظاهرى و نيز ادراك به مدارك باطنى، چون آگاهى به شعور خود ندارد، به ادراكش علم گفته نمى‏شود (به آگاهى خويش آگاهى ندارد، بنابراين از دانش برخوردار نيست). و سرّ مطلب اين است كه فعليّت وجود در مادّه اول عين بالقوّه بودن است و در مرتبه نبود است و در نفس خود وجودى ندارد، تا اينكه براى خودش وجودى داشته باشد، يا اينكه وجود ديگرى مرحله‏اى از وجود آن باشد. بنابراين، نه به خود عالم است، و نه به غير خود علمى دارد. زيرا علم به چيزى، عبارت است از وجود آن شي‏ء براى عالم و حضور آن شي‏ء در نزد او. مادّه دوم، همان امتداد جسمانى و صورتهايى است كه در آن مادّه منقّش است، از قبيل صورتهاى عناصر و جمادها و نباتها كه نوعى فعليّت و وجودى فى نفسه (در خود) و لنفسه (و براى خود) براى آنها هست، امّا فعليت آن تحت همان حالت بالقوّه نهان است، و وجود ذاتى آنها عين عدم آنهاست، و وجود يافتن آنها عين همان سپرى شدن آنهاست. بنا بر آنچه نزد صوفيان ثابت و مقرر گشته است و برخى از فلاسفه كه از آنها تقليد كرده، آن را حركت جوهرى و نوشدنهاى ذاتى ناميده‏اند. و اينكه موجودات عالم طبيعت به تمامى موارد و صور و اوصاف و اعراض آن از جهت ذات خود در محل فنا و نيستى، و از جهت پديدآورنده آن در بقاى دو وجود هستند. وجود آنها فى نفسه عين عدم آنهاست و ناپيدا بودن آنها از ذات آنهاست. به علاوه، جزئى از اجزاى نامتناهى امتداد جسمانى كه فرض شود از ما سواى خود و از كلّى در غيبت است و كلّ آن بر اجزايش غايب است و هر چيزى كه چنين باشد نه براى او حضورى در نزد غير موجودات، نه براى غير، حضورى در نزد او است، پس نه به نفس خويش عالم است و نه معلوم غير خويشتن است.

مگر براى كسى كه امتداد جسمانى به او استوار بوده و نزد او و غيبت به حضور و تجدّد به ثبات تبديل مى‏شود و غير انسان، يعنى حيوانات غير ناطق از آن جهت كه نفس حيوانى آنها داراى يك نوع تجرّدى از مادّه است، لذا داراى وجود فى نفسه (در خود) و لنفسه (براى خود) است. پس لنفسه (براى خود) هم عالم است و هم معلوم و نسبت به غير خود نيز همين حال را دارد. امّا علم و ادراك او به صورت مجرّد از مادّه نيست كه تجرّد آن مانند تجرّد نفس حيوانى از مادّه باشد پس عالم به غير خود نيز، هست. امّا علم و ادراك او چون مجرّد از شعور به شعور و شدّت يافتن است (به آگاهى خود آگاهى ندارد و آگاهيش بيشتر نمى‏شود)، به آن علم گفته نمى‏شود، بلكه احساس و ادراك گويند.

و امّا انسان در آغاز جدا شدن از مادّه و استقرار قرارگاه خويش، حالش مانند حال جماد و در حدّ فاصل (برزخ) بين جماد و نبات واقع شده است، سپس نبات گشته، پس از آن حيوان مى‏شود، حيوانى چون كرم كه داراى توانايى اندك براى حركت خفيف باشد. و از جهت حسّ لامسه، ادراك ضعيفى دارد، چون متولّد شود از جهت ادراكهاى ظاهرى، حيوان كامل مى‏شود، امّا از جهت ادراكهاى باطنى، حيوانى هنوز ضعيف است، تا اينكه به دو سالگى يا سه سالگى برسد، كه در آن موقع، از جهت ادراكهاى ظاهرى و باطنى حيوان كامل مى‏شود و تفاوتى بين او و بين جنسهاى سه‏گانه (جماد، نبات و حيوان) در اين مرتبه‏ها نيست، جز اينكه او در راه انسان واقع و بر چيزى از مرتبه‏هاى سه‏گانه توقف ندارد و وجود او نه به شرط چيزى است. به خلاف آن مراتب سه‏گانه (جماد، نبات و حيوان) كه در مقام و مرتبه خود متوقّف‏اند و رشد و كمال برتر ندارند و استعداد آن را نيافته‏اند كه از حدّ و مرتبه خويش تجاوز كنند. امّا شعور بسيط انسان در آن مراتب، همانند شعور آن سه مرتبه ديگر، علم ناميده نمى‏شود. هر چند اين آگاهى در حال شدّت يافتن باشد.

چنانكه دانستيد، شعور جماد و نبات در واقع آگاهى محسوب نشده و به آن ادراك و شعور گفته نمى‏شود. پس چگونه مى‏توان به آن علم اطلاق كرد؟ حيوان اگر چه شعور او آگاهى و ادراك محسوب مى‏شود، امّا چون در حال شدّت يافتن نيست و آگاهى به شعور براى او حاصل نمى‏شود، باز به آن علم نمى‏توان گفت. چون كودك به حدّ تميز و تشخيص برسد و ادراك معقولات بديهى نمايد، به او عالم و به ادراكش علم گفته مى‏شود، زيرا آگاهى به شعور با شدت ادراك در طريق انسانى براى وى حاصل شده است.

از اينجا دانسته مى‏شود كه از همان ادراكى كه اسم علم از آن سلب شده بود، وقتى كه آن ادراك با شدّت همراه با شعور مقارن شد و در طريق انسانى شدّت يافت، به آن اسم علم اطلاق مى‏شود و دور زدن اطلاق علم بر ادراك و سلب علم از آن بر محور وجود شعور به شعور، خود دليلى بر اعتبار شعور به شعور در اطلاق علم مى‏شود و اعتبار شدّت يافتن ادراك در صدق علم، از اشاره‏هاى آيات و اخبار استفاده مى‏شود، و فطرت هم به اين امر داورى دارد كه علم اقتضاى عمل خويش را دارد، زيرا علم به اقتضاى وجود خويش عمل خود را خواستار است، زيرا انسان تشنه، هرگاه بداند كه پشت ديوار آبى است و بداند كه نمى‏تواند به آن برسد مگر با حركتى در جهت آن، در اين صورت علم او وى را به حركت در جهت آن وامى‏دارد.

علاوه بر اين، در اخبار نيز به اين مسئله اشاره ‏هايى شده است. از سويى طبق اخبار گوناگون كه به طور صريح و آشكار آمده، عمل هم موجب علم مى‏شود، مانند اين خبر:

هر كه به علمش عمل كند خدا او را به علمى كه مى‏داند، عالم مى‏گرداند.

در كتاب خدا نيز به اين امر اشاره شده، كه مى‏فرمايد: «وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ يُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ»[16]. (پرهيزكارى الهى پيشه كنيد در حالى كه خداوند به شما مى‏آموزد).

در اين آيه، خداى متعال، تعليمى را كه موجب علم است ميراث تقوى قرار داده است.

بنابراين، تعريف علم اقتضاى علم دارد (يعنى علم تكميلى نتيجه بر علم ابتدايى است). خداى تعالى در سوره تكاثر اين مسئله را به صراحت بيان نموده كه اقتضاى علم شدت و افزونى در علم است.

چنانكه مى‏فرمايد: «كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ* ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ» (حقّا اگر از روى يقين بدانيد البته جهنّم را خواهيد ديد.

سپس به چشم يقين خواهيد ديد)[17].

مولوى قدّس سرّه، درباره اينكه علم، اقتضاى شدّت يافتن دارد، مى‏گويد:

اين عجب ظنّى است در تو اى مهين‏ كه نمى‏پرد به بستان يقين‏
هر گمان تشنه يقين است اى پسر مى‏زند اندر تزايد بال‏وپر
چون رسد در علم بس پويا شود مر يقين را علم او جويا شود
علم جوياى يقين باشد بدان‏ وين يقين جوياى ديد است و عيان‏

مثلا، هرگاه انسان عوعوى سگى را بشنود و ذهنش متوجه اين‏ مسئله شود كه خشمى بر او چيره نشده و از آن، به اينجا رسد كه اين خشم زاييده ربّ النّوع او است و از آن به فرمانروايى ربّ الارباب پى ببرد. در اين صورت، اين گونه شنيدن كه موجب وصول به اصل علم است علم است. هم چنين، اگر بشنود كه پيامبر وقت او بگويد:

«فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ»[18]: اى قوم من تقواى الهى پيشه كنيد و از من فرمانبردارى نماييد كه فرمانبردارى و شنيدن گفتار من ضمانت رستگارى دنيا و آخرت است. حال اگر بر طبق شاكله (منش) شخصى چنين نتيجه‏گيرى و ادراك كند، كه رستگارى دنيا به زيادى مال و رياست‏فروشى بر بندگان و كشورگشايى است. چه آن گفته پيغمبر را به درستى طلب خود حمل كند يا نكند، به هر حال، ادراك او علم نيست، بلكه جهل است.

چنين است مسئله در يادگيرى پيشه‏ هاى علمى كه اگر او سحر و جادو و به خاطر اطلاع بر راههاى پنهانى به خاطر حفظ دين خدا و بندگان ناتوان و باطل نمودن سحر بياموزد، و شطرنج را از جهت آگاهى بر چگونگى حركت در خانه‏ هاى شطرنج و پيروزى بر دشمن آموخته باشد، و آن را در جهت مسير قواى خويش در مدارج آخرت و غلبه بر دشمنى كه شيطان و لشكريان اوست به كاربرد، ادراك او علم محسوب مى‏شود، و هرگاه فقه يا علم الاخلاق يا علم عقايد دينى را بياموزد و مقصود او از آموختن آن عمل و فرمانبردارى از بايدها و نبايدها و تبديل اخلاق نباشد و در جهت ترقّى از حضيض علم به اوج يقين و شهود نباشد، بلكه مقصود او جلب دوستى مردم و رياست‏طلبى بر آنان و شهرت در سرزمينها و تصرف در اوقاف و رسيدن به مقامهاى شرعى و غير شرعى يا غير آن از غرضهاى نفسانى باشد، آن ادراك جهل است نه علم.

پس مدارك علمى و يا جهلى بودن ادراك، خاستگاه انسانى است نه به صورت چيزهاى ادراك شده و پيشه‏ها، پس چه بسا دانشجوى فقه نوه شيطان، بلكه فرزند شيطان باشد، و دانشجوى سحر و شطرنج و موسيقى كه فقها آموزش آن را حرام دانسته‏اند، ادراك علمى او محسوب شود.

خلاصه هر چه از شخص ناقص، بدون اجازه و پيروى از كامل اخذ شود، موجب نقص و بيمارى در وجود آن جوينده مى‏شود، و هر چه كامل يا ناقص با اذن و اطاعت از شخص كامل بگيرد، آن دريافت، كمال و فضيلت محسوب مى‏شود.

مولوى قدس سره دراين‏باره چه خوب فرموده است كه:

دست ناقص دست شيطان است و ديو زان كه اندر دام تكليف است و ريو
كاملى گر خاك گيرد زر شود ناقص ار زر برد خاكستر شود
جهل آيد پيش او دانش شود جهل شد علمى كه در ناقص رود
هر چه گيرد علّتى علّت شود كفر گيرد ملّتى ملّت شود

نتيجه اينكه هر ادراكى كه موجب پشت كردن به دنيا و رو كردن به آخرت باشد، نزد اهل اللّه علم ناميده مى‏شود. و هر ادراكى كه اين چنين نباشد، علم محسوب نمى‏شود. و عالم كسى است كه با روى نمودن‏ به سوى آخرت مى‏داند در معاش و معاد خويش به چه چيز نياز دارد كه وى را به كار آيد و دانش‏پژوه كسى است كه جوياى ادراك چيزى باشد كه در جهت رو كردن به آخرت وى به كار آيد و نيازش را برآورده كند.

پس، هر كه به دنيا رو كند عالم نيست، گرچه همه مسائل شرعى و مطالب اخلاقى و عقايد دينى را با برهان يقينى ادراك كند و چه خوب گفته شده: «علم آن چيزى است كه با غرضهاى دنيايى و خواسته‏هاى نفسانى جمع نگردد و آنچه با اين‏ها جمع مى‏شود، آن جهل مشابه به علم است و علم نيست».

و سخن معصوم (ع) كه فرمود: «طلب علم بر هر مرد و زن مسلمان واجب است‏[19]»، به اين گونه ادراك اشاره دارد، حال چه با نشستن در مدرسه باشد يا با كسب معيشت وگرنه اكثر مردم از اين فضيلت محروم مى‏شوند، و معصوم (ع) فرموده: «عالم! يا متعلّم باش و از گروه سوم (خرمگس) مباش كه هلاك مى‏شوى»[20]، به اين علم و درخواست چنين علمى اشاره دارد، وگرنه براى بيشتر مردم اين امر يك فرمان غير ممكن است.

آنچه در اخبار بسيار از اقسام علم و طلب دانش و اقسام عالم آمده، به آنچه ياد شد دلالت دارد، چنانكه روايت شده است كه: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به مسجد وارد شد، مردى را ديد كه گرد مردى نشسته است، فرمود: اين شخص چه‏كاره است؟ پس گفته شد: علّامه است. پس از آن پرسيد: علّامه چيست؟ گفتند: عالم‏ترين مردم به انساب عرب و وقايع آنها و روزگار جاهليت و اشعار عربى. پس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: اين دانشى است كه از ندانستن آن زيانى حاصل نمى‏شود و از دانستن آن سودى‏ عايد نمى‏شود.

پس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمودند: تنها علم بر سه گونه است:

1) آيه محكم. 2) امور واجبى كه مبتنى بر عدل است. 3) سنت پابرجا. و هر چه جز اين سه مورد باشد، آن زيادى است‏[21]. كه اين سخن به اقسام سه‏ گانه علوم عقلانى و نفسانى و جسمانى اشاره دارد، از آن جهت كه شامل رو كردن به معلوم و عملى است كه مستلزم شدت يافتن است.

بنابراين، آيه محكم عبارت است از علوم عقلانى كه عالم چيزى از حقايق معلومات را فرا مى‏گيرد، و از آن لذّت مى‏برد، و اگر چنين نبود، آيات، يعنى نشانه‏ها و آينه‏ها نمى‏بود، پس آيه محكم چيزى است كه در آن ترديد و شكّ و نابودى جايى ندارد، وگرنه محكم به آن آيه اطلاق نمى‏شود. به خلاف علوم خيالى كه فيلسوف و متكلّم آنها را با استخدام خيال در جهت قوه عاقله درمى‏آورد و خود را به آن مى‏آرايد و آن را وسايلى براى خواستهاى نفسانى قرار مى‏دهد. كه شامل متاعهاى دنيوى و غرضهاى نفسانى است، تا به آن وسيله از بار سنگين اطاعت از شرع برهد، چه اين گونه دانستنيها، آيات (نشانه‏ها و آينه‏ها) نبوده و از شكّ و زوال محفوظ نيستند. از آن جهت، آن علوم به سبب تقليد از امثال خودشان، گرفته شده‏اند. امّا «فريضه عادله»، عبارت است از علوم نفسانى كه به رذايل و فضائل اخلاقى مربوط است، به نحوى كه عالم به آنها از امور ناپسند و ناهنجار گسسته، به خصلتهاى پسنديده زينت و زيور مى‏يابد، زيرا اطلاق واجب بر آن، به اعتبار اين تخليه و تحليه است (تهى كردن خويش از صفات ناپسند و آراستگى به صفات پسنديده).

همچنين است اطلاق كلمه عادله بر آن، زيرا معنى علم عادل آن است كه عالم به آن عادل بوده يا اينكه معلوم او از امور متوسّط باشد، يعنى از افراط و تفريط به دور باشد، و معلوم اخلاقى متوسّط نيست، مگر اينكه‏ متوجّه امور جزئى باشد كه در عالم وجود دارد.

همين است معنى اينكه لازم بودن علم به عمل كردن به آن، خود مستلزم آن است كه آن دانش به علم ديگرى كه روى به آخرت دارد، منتهى شود.

امّا سنّت پايدار، عبارت است از: علوم قالبى كه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله يا جانشين او گرفته شده و عامل به آن، از كجى دور، از افراط و تفريط بر كنار و ميانه باشد. يا اينكه آن علم بتواند امور مهمّ صاحب علم را در دنيا و آخرت كفايت كند، زيرا سنّت به حسب عرف و لغت، معانى متعدّدى دارد. از آن جهت كه صاحبش را به سوى عمل مى‏كشاند. زيرا نام‏گذارى علوم بر سنت، جز به اعتبار عمل نيست و كلمه قائمه (سنّت قائم) از «قام» است، به معنى راست و متعادل. به هر دو معنى وصفى است، براى حال آنكه فعل «قام» متعلق به او است، پس «سنّت قائم» به معنى سنّتى است كه صاحبش به آن قيام دارد. يا اين كلمه از «قام المرآة»، يعنى نيازمنديهاى زنش را به عهده گرفت و مخارج او را پرداخت و نيازهاى او را برآورد. كه به اين معنى وصفى به حال خود موصوف است، پس عمل و روى نمودن به سوى آخرت از مفهوم هر دو كلمه اخذ شده است (از معنى كلمه فريضه عادله و سنت قائمه). مانند اين سخن، حديثى است كه از حضرت صادق (ع) درباره اقسام علم روايت شده كه فرمودند:

طالبان علم سه دسته‏ اند، به ذات و صفات ويژه‏شان آنها را بشناسيد. صنفى براى نمايش نادانى و خودنمايى آن را مى‏جويند، گروهى براى زورگويى و گردن فرازى و ختل‏[22]، دسته ‏اى هم براى فهم و خرد. آنكه داراى جهل و خودنمايى است، موذى و خودنماست و در محافل مردم داد سخن مى‏دهد، نام علم مى‏برد و حلم را مى‏ستايد. از سر تا پا اظهار خشوع مى‏كند، ولى دلش از پارسايى تهى است. خدا از اين وضع، بينى او را بكوبد و كمرش را ببرد[23]. آنكه اهل گردن فرازى و فريب است، نيرنگ‏باز[24] و چاپلوس است، به همگنان خود گردن‏فرازى كند و براى توانگران پست‏تر از خود، تواضع نمايد، او خورنده حلواى‏[25] (رشوه‏ها) آنها و آتش افروزنده و در هم شكننده دين خود است.

خدايش بر اين روش وى را گمنام كند و از آثار علما، اثرش را براندازد.

آنكه داراى فهم و خرد است دچار شكسته حالى و اندوه و بى‏خوابى است. شب كلاهش را فروكشد و در تاريكى شب به پا خيزد، كار كند، بهراسد، بترسد و نگران است و به خود مشغول و به مردم عصر خود عارف است و از مطمئن‏ترين برادرانش ترسان، كناره‏گير و گريزان است، خدا از اين رو، پايه‏هاى زندگى او را محكم كند و در قيامت آسوده‏اش دارد[26].

اين حديث، دلالت دارد بر آنچه ياد كرديم كه جهلى و علمى بودن ادراك به شأن و مرتبه ادراك‏كننده و نيّت او مربوط مى‏شود نه به خود موضوع معلوم و مورد درك، و به شرافت و پستى آن علم مربوط نيست.

چه مراد از علم در قول معصوم (ع)، كه فرموده است: طلب علم‏ مطلق به ادراك است كه لفظ علم با همان مفهوم عرفى بر آن اطلاق شد است و اينكه فرموده است، گروهى علم را براى جهل مى‏جويند، يعنى علم مى‏جويند ولى ادراك آنها براى جهل است، يعنى غايت درخواست آنها از علم جهل است. اگر چه به ظاهر اين حديث با حديث قبلى تناقض دارد، ولى چنين نيست.

اكنون بيان اين حديث را به نحوى كه تناقض پنداشته نشود.

مى‏گوييم و آن اين است: انسان داراى قوّه درك كننده ‏اى است كه از آن به قوّه علّامه و قوّه نظريه تعبير گشته و نيز، داراى قوّه عملى است كه به قوّه عمّاله تعبير مى‏شود. قوّه عمّاله (توان كردارى) به دو قوّه شهويّه (كه جاذب منافع و لذّتهاست) و غضبيّة (كه دافع زيانها و رنجهاست) تقسيم مى‏شود. اين سه قوّه (علّامه، شهويّه و غضبيّه)، يا فرمان‏بر قوه عاقله بوده خدمتگزار خردند كه تسليم آنها به عاقله‏اى كه رسول باطنى است صورت نمى‏گيرد، مگر اينكه فرمانبردار ولىّ امرش كه همان عقل خارجى است، شوند. اين قواى سه‏گانه (علّامه، شهويّه، غضبيّه)، مسخّر شيطان و خدمتگزار او هستند. حال اگر اين قوا خادم قوّه عاقله باشند، ادراك قوّه علّامه، علم است، كه موجب عمل اخروى و علم ديگرى مى‏شود.

در اين صورت، عمل قوّه عمّاله براى آخرت است، خواه آن شهوى باشد يا غضبى و آنها موجب علم ديگر است، كه غير همان علمى است كه محرّك عمل است.

اگر آن قوّه مسخّر شيطان باشد عمل او موجب زيادى جهل مى‏شود، زيرا جهل حقيقى، همان پادشاهى شيطان است، البته منظور از اين جهل، آن نادانى نيست كه عدم ملكه علم باشد[27].

بلكه منظور زياد شدن ادراكى است كه موجب وسعت نفسى مى‏شود كه گسترش آن قبل از تسليم، در واقع، موجب گسترش ملك شيطان بوده و در بسيارى از موارد، اين ادراك موجب ادراك ديگرى مى‏شود كه در واقع، آن خود، جهل ديگرى است. فرمايش على (ع)، در حديث «اقسام مردم»، گوياى اين مطلب است كه مى‏فرمايد:

مردم پس از رسول خدا به 3 مرجع رو كردند:

الف) به عالمى كه از سوى خدا رهبرى شده و خدا او را به سبب دانسته ‏هايش از دانش ديگران بى‏نياز ساخته است.

ب) به نادانى كه مدّعى دانش است و علمى ندارد و به آنچه در دست دارد، خودبين است، دنيا او را فريفته و او ديگران را فريفته است.

ج) به كسى كه علم را از عالمى آموخته كه به راه حقّ و هدايت رفته، نجات‏دهنده است ….

تا آخر حديث‏[28] اين حديث، به آنچه ما بيان داشتيم اشاره دارد، زيرا مراد از جاهلى‏ كه مدّعى دانش است، به آنچه نزد او است عجب يافته و خودپسند گشته، به دنيا فريفته شده است و ديگران را مى‏فريبد. او جاهل ساده نيست، بلكه كسى است كه آدمهايى شبيه مردم، آنها را عالم مى‏دانند. او از ظاهر و پوسته علم گنجينه‏اى فراهم كرده و آنها را در جهت خواستهاى خود تهيّه نموده است. براى او، دانش محض و آنچه در جادّه حقيقت علم گفتيم، وجود ندارد، با وجود اينكه او پر است از ادراكهاى جهلى كه موجب ازدياد سلطنت شيطان بوده و همان تسلّط جهل و نادانى است. عمل او به فرمان شيطان و در جهت جلب آن چيزهايى است كه نفس، آنها را مى‏جويد و آنچه ملايم نفس او نباشد، دفع مى‏كند، بى‏آنكه علمش را در جهت پرداختن به آخرت، به كار برد.

اين شخص، فرمان‏بر شيطان است كه با قوّه درّاكه و حيله شيطانى، دايم مى‏خواهد آنچه تهيّه كرده، به مردم بنماياند، و در مجالس داد سخن دهد، تا همنشينان را با عجب و خودپسندى خويش بيازارد و مزخرفات و چيزهاى بى‏ارزش خود را ظاهر كند و به كسانى كه مى‏پندارد همانند يا بالاتر از او هستند، خودنمايى ورزد. مولوى قدّس سرّه، چه خوب فرموده است:

علم تقليدى و تعليمى است آن‏ كز نفور مستمع دارد فغان‏
چون پى دانش نه بهر روشنى است‏ همچو طالب علم دنياى دنى است‏
طالب علم است بهر عام و خاص‏ نى كه تا يابد از اين عالم خلاص‏
علم گفتارى كه آن بى‏جان بود عاشق روى خريداران بود

ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج‏2، ص: 196

گرچه باشد وقت بحث اين علم زفت‏ چون خريدارش نباشد مرد و رفت‏

علامت علم اين است كه عالم خواهان خلوت گزيدن با معلومات خويش باشد و از اين رو از مطمئن‏ترين برادران خود نيز گريزان است، تا چه رسد به غير. و از جهت حبّ فى اللّه و عشق حق، نه تنها خواهان سالكان راه خدا، بلكه تمام خلق خداست و گوياى اين بيان است كه:

مشترى من خداى است و مرا مى‏كشد بالا كه اللّه اشترى‏
خونبهاى من جمال ذو الجلال‏ خونبهاى خود خورم كسب حلال‏

و آنكه غير از اين باشد، با قوّت درنده خويى خويش، بر آنان كه امكان داشته باشد مسلّط مى‏شود و بر امثال خود، از مردمانى كه مى‏پندارد چون چهارپايان طبق ميل او رفتار مى‏كنند، به سلطه و ادامه تجاوز مى‏پردازد، ولى به آنانى كه ظن و گمان دارد كه خواسته‏هايش را برمى‏آورند، چاپلوسى مى‏كند و تفاوتى هم نمى‏كند چه در شرافت از او پست‏تر، يا مانند او و يا برتر باشند. پس معنى حديث اين است كه:

گروهى از جويندگان دانش، علم را براى افزونى مدركات مى‏خواهند كه آن به سبب استمداد شيطانى حاصل گشته و موجب زيادى جهل مى‏شود و صفت اين صنف همان است كه معصوم (ع) مى‏فرمايد:

گروهى علم را از جهت تقويت قوّه غضبيه طلب مى‏كنند كه ظهورش در سلطه‏جويى است و براى تقويت قوّه حيوانى مى‏خواهند كه به صورت فخرفروشى و تملّق ظاهر مى‏شود. و گروهى آن را براى فهم و زياد كردن علم اخروى و شدّت دادن به آن طلب مى‏كنند. امّا عقل كه در واقع كمال ادراك است، مبتنى بر تعقّل است و آن مقابل نقصان آن گونه ادراكى است كه مبتنى بر شيطنت و جهل باشد.

از امير المؤمنين على (ع)، روايت‏ شده كه‏[29] درباره عبادت‏كنندگان و جاهلانشان كه آنها را شبيه مردم عالم ناميده‏اند مى‏فرمايد: به درستى كه دشمن‏ترين مردم نزد خداى تعالى، دو كس است. يكى شخصى كه خداى تعالى او را به خودش واگذارده و خود از راه ميانه منحرف گشته و به سخنان بدعت‏آميز شادمانه شده، به روزه و نماز حريص‏[30] است، در حالى كه او براى كسى كه فتنه‏پذير است، فتنه‏اى است. از راه و رسمى‏[31] كه پيش از وى بوده، گمراه شده و گمراه‏كننده كسانى است كه در زندگى يا پس از مرگش از او تقليد مى‏كنند و گرد خطاهاى خويش است. اين چنين كس‏[32]، مردى است كه جهل را بين مردمان جاهل فراهم آورد و به تاريكيهاى شب‏[33] فتنه مدد مى‏رساند.

آدم‏نماها او را عالم مى‏نامند ولى يك روز از دست او در امان نيستند، در جهت زياده‏خواهى شتاب مى‏كند كه در اين حال، اندك ادراك او از زيادى آن بهتر است، تا آنجا كه از آب گنديده فزون‏طلبى سيراب شود و از آن گنجينه سازد، و آراى باطل فراهم آورد، و وقتى كه به اينجا رسيد، چون قاضى در بين مردم نشيند و ضامن است كه آنچه بر ديگران پوشيده است متمايز و نمودار كند، ولى اگر كسى با او مخالفت نمايد، در حالى كه خلاف قضاوت كرده است، بر او پيشى مى‏گيرد و حكم خويش را نقض نمى‏كند، با اينكه مى‏داند خلاف است و آن كس كه بعد از او بيايد كه بخواهد از فعل او پيروى كند، مانند همان كس است كه پيش از اين، به ناحق حكم نموده است. هرگاه يك مسئله مبهم و مشكل براى وى پديد آيد، به رأى خود زوايدى از روايت براى آن مى‏سازد، سپس بر آن قطعيت مى‏دهد تا اينكه شبهات را بپوشاند. مانند تار بستن عنكبوت كه نمى‏داند درست است يا خطا. اين چنين شخص آن چيزى را كه منكر آن است از جمله علم نمى‏شناسد، و غير از آنچه به آن رسيده، آيين و راه و روش نمى‏داند. اگر چيزى را با چيزى مقايسه كند، خودش را تكذيب نمى‏نمايد. اگر چيزى بر او تاريك باشد، آن را پوشيده مى‏دارد، او نمى‏داند كه آن از جهل خود او است. اين كار وى براى آن است كه به او نگويند، نمى‏داند، پس از آن، به گستاخى بيشترى رو آورده، به قضاوت مى‏پردازد، پس او كليد همه تيرگيها و اجراى كارهاى بى‏دليل‏[34] است. بر مركب شبهه سوار است و ركاب مى‏زند و مى‏تازد. جهل وى او را به ديوانگى وامى‏دارد. آنچه نمى‏داند، از آن پوزش نمى‏خواهد تا اينكه تسليم شود (مى‏ترسد كه تسليم شود). براى او دشوار نيست كه علمى را به ضرس قاطع بيان كند و آن را غنيمت مى‏داند، يا روايت را مانند كسى كه خرمن را باد مى‏دهد بدون تحقيق، مانند كاه به هوا مى‏فرستد. ما تركها و ارثها از او گريان و خونها از او در فغان است. با قضاوت خويش، فرج حرام را حلال مى‏شمارد و فرج حلال را حرام مى‏داند. و به آنچه دسترسى مى‏يابد، سير نمى‏شود، او را شايستگى دريافت حقيقت نيست، زيرا در ادعا به دانستن حق به افراط گراييده است‏[35].

طبق فرموده على (ع)، آن شخصى كه خدا وى را به خودش واگذار نموده است اشاره است به آن كس كه از در هدايت وارد نشده و دانش خويش را از اهلش كه خداوند به اخذ دانش از آنان امر فرموده، دريافت نكرده است. پس، به نماز و روزه حريص گشته است و در نتيجه‏ مردم شيفته او شده‏اند، زيرا او را از پارسايان ديده‏اند، و گمان كرده‏اند كه وى از خواص اهل اللّه است و در نتيجه به او اقتدا نموده‏اند.

اما دسته دوم، كه على (ع) در حديث مذكور يادآور شده، اشاره به علمايى است كه داخل باب ولايت نشده، علم خود را از اهلش دريافت نكرده، بلكه آن علم را از كتابها و مردم گرد آورده‏اند و در واقع، خيالات واهى مردم را پذيرا گشته‏اند. لذا، درباره اينان، على (ع) كلمه قمّش را به كار برده، كه جمع قماش است، به معنى چيزى كه روى زمين افتاده، زيرا آن شخص كسى است كه هر چيز كوچكى را جمع‏آورى مى‏كند و نيز خيالات پست و واهى مردمى را كه مسائل علمى مى‏دانند، گرد آورده است و همين علم را على (ع)، جهل ناميده و فرموده است:

«قمّش جهلا فى جهال النّاس» يعنى چيزهايى را كه علماى مردم به آن علم مى‏نامند، جمع كرده است. علمايى كه مردم نمايان، آنان را عالم ناميده‏اند، بنابراين، معنى طبق آنچه كه از معناى علم و اطلاقهاى آن دانستى، چنين مى‏شود: «وَ لَقَدْ عَلِمُوا»، يعنى درك كردند به نوعى از ادراك كه در عرف اهل اللّه جهل ناميده مى‏شود و آنچه دريافتند، اين بود كه آنچه را خريدند، در آخرت از آن بهره و نصيبى ندارند و چه بد خود را فروختند، كه اگر در حقيقت بدانند، از اين داد و ستد خوددارى مى‏كنند.

[سوره البقرة (2): آيه 103]

وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ خَيْرٌ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ (103)

ترجمه:

اگر آنها به حقيقت ايمان آوردند، پرهيزگار شوند. پاداشى كه از خدا دريافت مى‏دارند بهتر از هر چيز خواهد بود. اى كاش مى‏دانستند.

تفسير:

«وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا»: و اگر يهود و نظاير آنها، يعنى ناصبيها[36] به ايمان عام يا به ايمان خاص ايمان آورند، يا به كتابى كه آن را پشت سر خود انداختند، اقرار و اعتراف كنند و پرهيزكار شوند، پاداشى كه از خدا دريافت مى‏دارند، بهتر خواهد بود. اين عبارت، بر «لَمَنِ اشْتَراهُ»، يا بر ديگر جمله‏هاى پيش، عطف شده است، اما عطف بر «لَمَنِ اشْتَراهُ»، بر حسب اجزاى پس از آن، مناسب‏تر است.

«وَ اتَّقَوْا»: و بترسند و بپرهيزند از مخالفت با كسانى كه با او بيعت كردند، يا از پيروى آنچه شيطانها براى آن مى‏خوانند، بپرهيزند.

«لَمَثُوبَةٌ»: بهره و پاداشى كه نصيبشان مى‏شود.

«مِنْ عِنْدِ اللَّهِ خَيْرٌ»: از نزد خدا بهره و پاداشى كه نصيبشان شود، نيكوتر و بهتر است. اما علت آنكه «مثوبه» يعنى بهره و پاداش را «نكره» آورده، براى آن است كه اشاره به اين مطلب باشد كه آنچه بر آن پاداش، چه اندك باشد يا بسيار، به هر حال خير است. و علت آنكه جمله فعليه نياورده است، براى آن است كه اشاره به اين باشد كه اصل پاداش دادن امرى مسلّم است و نيازى به بيان ندارد. آنچه كه محتاج به بيان است، لزوم بهتر بودن پاداش است، نه اصل پاداش. از اين رو، در آيه، مورد ترجيح (مفضل عليه) را ذكر نكرده، زيرا مورد اعتنا و اهميت نبوده است، تا اينكه ذهن شنونده هر چيزى را به خاطرش خطور مى‏نمايد، همان را فكر كند و پاداش بداند.

«لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ»: «لو» يا براى تمنّى يا براى شرط است، يعنى اى‏ كاش مى‏دانستند يا اگر مى‏دانستند.

[سوره البقرة (2): آيه 104]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقُولُوا راعِنا وَ قُولُوا انْظُرْنا وَ اسْمَعُوا وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ أَلِيمٌ (104)

ترجمه:

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، (فقط) نگوييد (اى رسول خدا) رعايت (حال) ما را كن (بلكه بگوييد) ناظر احوال ما باش، سخن خدا را بشنويد و بدانيد كه براى كافران عذاب دردناكى مهيّاست.

تفسير:

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا»: اى كسانى كه به ايمان عام بيعت عامه ايمان داريد ….

روايت شده كه در قرآن، هيچ جا «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» نيامده، مگر اينكه در تورات «يا ايّها المساكين» (اى بينوايان) آمده است‏[37].

«لا تَقُولُوا راعِنا»: مسلمانان، به پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله مى‏گفتند: مراعات ما را بكن، يعنى ملاحظه ما را بنما و به ما نيكى كن. يا اينكه به سخنان ما گوش بده، و اين كلمه به علت آن بود كه در لغت يهود، وقتى گفته مى‏شود «بشنو»، يعنى «نشنوى (كر شوى)». چنانكه در تفسير صافى آمده است كه يهود به اين كلمه متوسل مى‏شدند، تا اينكه دشنامى بر پيامبر خدا باشد، پس خدا مؤمنان را از گفتن اين كلمه نهى فرمود.

«وَ»: و گفت: «قُولُوا انْظُرْنا»: بگوييد به ما بنگر و ناظر حال ما باش، چه اين كلمه (بر عكس كلمه راعنا)، در لغت يهود دشنام نيست، تا با توسّل به آن، دشنامى به رسول خدا داده باشند.

«وَ اسْمَعُوا»: و هرگاه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله سخنى گفت، بشنويد، و اطاعت كنيد، يا به معنى آن است كه نهى را از اين قول (راعنا) و امر را به‏

اين گفته (انظرنا) بشنويد.

«وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ أَلِيمٌ»: يعنى براى يهوديان دشنام‏دهنده، عذاب دردناكى است.

[سوره البقرة (2): آيه 105]

ما يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ لا الْمُشْرِكِينَ أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْكُمْ مِنْ خَيْرٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ اللَّهُ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ (105)

ترجمه:

هرگز كافران اهل كتاب و مشركان دوست نمى‏دارند كه از جانب خدا بر شما خيرى نازل شود، (و ليكن) خدا رحمت خود را بر هر كه بخواهد اختصاص مى‏دهد و خدا داراى فضل و بخشش و بزرگى است.

تفسير:

«ما يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا»: اين آيه ابتداى سخن است براى بيان مقصود ديگر، و لذا آن را از سخن پيش جدا كرده.

«مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ»: يعنى يهود و نصارى.

«وَ لَا الْمُشْرِكِينَ»: و نه مشركان، كه البته مشركان، ناصبيان و منافقان نسبت به محمّد صلّى اللّه عليه و آله و على (ع) را نيز در برمى‏گيرد. يا اينكه منافقان امّت مشمول اهل كتاب هستند. پس دو عبارت اهل كتاب و مشركان، دو احتمال وجود دارد.

«أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْكُمْ مِنْ خَيْرٍ مِنْ رَبِّكُمْ»: كه از خداى بر شما چيزى نازل شود كه خواه آياتى كه بيان‏كننده شرف و بزرگوارى محمّد صلّى اللّه عليه و آله و على (ع) و خاندان پاك آنان (ع) است، يا نعمتى از نعمتهاى دنيوى يا چيرگى و گرفتن غنيمت از دشمن است.

«وَ اللَّهُ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ»: خدا به رحمت خود يعنى ولايت على (ع) (زيرا ولايت رحمت خداى تعالى است) و يا به نبوت يا تصديق پيامبرش، و يا تصديق ولايت امامتش، ويژگى مى‏بخشد و متمايز مى‏كند.

«مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ»: هر كدام از بندگانش را كه بخواهد، چه آنها آن را دوست بدارند، يا ناخوش دارند.

«وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ»: و خدا بر آنانى كه به رحمت خود مخصوص گرداند، داراى فضل و بخشش بزرگى است.

[سوره البقرة (2): آيه 106]

ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (106)

 

ترجمه:

ما هر آيه‏اى را نسخ نمى‏كنيم و يا به فراموشى نمى‏سپاريم، مگر اينكه بهتر از آن و يا مثل آن را مى‏آوريم. مگر نمى‏دانى كه خدا بر همه چيز تواناست؟

تفسير

بيان نسخ و اقسام آن:

«ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ»: نسخ در لغت به معنى از بين بردن و تغيير دادن و باطل نمودن و به جاى آن شي‏ء باطل و نسخ شده، چيز ديگرى نهادن است. «نسخ الكتاب و انتسخه و استنسخه» همه اين‏ها به معنى نوشتن آمده است. و در شرع، برداشتن حكم ثابت در شريعت بعد از عمل به آن است و تفاوتى هم نمى‏كند، چه ناسخ و منسوخ از دو شريعت باشند يا از يك شريعت، و باز تفاوتى نمى‏كند، چه نسبت به عامّه مردم باشد يا نسبت به اشخاص مخصوص. يا نسبت به يك شخص در حالتهاى گوناگون. نخستين آن (نسخ درباره عامّه مردم)، همان نسخ كلّى است و دوّمى و سوّمى (اشخاص مخصوص و حالتهاى خاص)، نسخ جزيى است.

نسخ در كتاب، همان نسخ كلّى و نسخ در اخبار ولويّه (از ائمّه [ع‏])، نسخ جزئى است كه يا بر حسب اشخاص مختلف حاصل‏ مى‏شود، يا بر حسب احوال يك شخص. و در اخبار نبوى، هر دو صورت نسخ امكان‏پذير است. پس مطلب اين است كه كتاب الهى، قانون‏گذار همه امّت است و احكام ويژه آن نيز، متعلّق به همه است و منسوخ آن براى همه. نسخ به شمار مى‏آيد و ناسخ آن ناسخ همه است.

ولى آنچه از نسخ جزئى در آيات جريان دارد، آنها ناسخ و منسوخ شمرده نمى‏شوند، بلكه متشابهات قرآن به حساب مى‏آيند. و اما نسخ در اخبار ولايى (ولويّه) كه ياد شد، نسبت به كلّ امّت، نسخ جائز نيست وگرنه لازم مى‏آمد كه امامان، مؤسّس شريعت و قانون‏گذار باشند نه حافظ شريعت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و نگهبان آن و حال آنكه آنان، حافظان شريعت هستند و نسخ جزئى عبارت است از رفع حكم از شخص كه آن حكم براى او به امر شرع ثابت بوده يا حكمى است كه از ناحيه حافظان شريعت يا شارع، به سبب امر شرعى براى شخص خاص يا جماعتى ثابت شده است. حال، آن حكم از شخص يا جماعت ديگرى برداشته شود كه آن هم نوعى نسخ جزئى است.

درباره ناسخ و منسوخ، در اخبار اشارات و تصريحات چندى ديده مى‏شود كه برخى از آنها را جهت افزونى بينش مى‏آوريم. پس مى‏گوييم، در كتاب كافى از سليم بن قيس هلالى روايت شده كه گفت: به امير المؤمنين (ع) گفتم: من از سلمان و مقداد و أبي ذر كه خدايشان بيامرزاد، مطالبى از تفسير قرآن و احاديثى از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده‏ام، كه جز آن چيزى است كه در دسترس مردم است. سپس، از تو چيزهايى شنيدم كه شنيده‏هايم را تصديق مى‏كند و در دست مردم چيزهاى زيادى از تفسير قرآن و احاديث پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله ديدم كه شما با آنها مخالفت مى‏كرديد و آنها را باطل مى‏دانيد. آيا مى‏شود گفت مردم از روى علم و عمد به دروغ نسبت داده و قرآن را بنا به رأى و انديشه خود تفسير مى‏كنند؟ آن حضرت به من رو كرد و فرمود: از من پرسش كردى،

پاسخش را بشنو و درياب: همانا در دست مردم، حق و باطل و راست و دروغ و ناسخ و منسوخ و عام و خاص و محكم و متشابه و خاطره‏هاى درست و موهومات با هم است. چنانكه در زمان رسول خدا نيز، بر آن حضرت دروغ بستند، آنجا كه خود حضرت صلّى اللّه عليه و آله به سخنرانى ايستاد و در خطبه‏اى چنين فرمود:

«اى مردم عده دروغ‏پردازان بر من بسيار شده‏اند، پس هر كس از روى عمد دروغى را به من نسبت دهد، نشيمنگاهش پر از آتش مى‏شود.

پس از پيامبر نيز بر وى دروغ بستند. بايد توجه كنيد، حديثى كه به شما مى‏رسد، از چهار طريق است كه پنجمى ندارد.

1) گوينده حديث مردى است منافق كه به ايمان تظاهر و به اسلام خودنمايى مى‏كند، اين چنين شخص، از دروغ بستن عمدى به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نه ترس دارد و نه آن را گناه مى‏شمارد. پس اگر مردم بدانند كه او منافق بسيار دروغگويى است، از وى نمى‏پذيرند و گفتارش را تصديق نمى‏كنند. امّا مردم درباره او چنين مى‏گويند: اين شخص همنشين رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بوده و او را ديده و از او سخن شنيده و از او گرفته است، ولى حال او را نمى‏دانند، در حالى كه خداى تعالى درباره منافقان خبر داده و آنها را اين گونه وصف كرده و فرموده است: و اذ رأيتهم تعجبك اجسامهم و ان يقولوا تسمع لقولهم‏[38]، يعنى «اى رسول خدا تو چون جسم آنها را مشاهده كنى (از آراستگى ظاهر) تو را به شگفت آورند و اگر سخن گويند (به علت چرب زبانى) به گفتارشان گوش خواهى داد». اين گونه افراد منافق پس از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله به همين حال باقى ماندند و به پيشوايان گمراهى و خوانندگان آتش و باطل و دروغ و بهتان، نزديكى جستند و آنها را متصدى كارهاى بزرگى نموده، آنان را بر مردم مسلط كردند و به آن وسيله دنياخوارى پيشه جستند. زيرا مردمان، همراه با پادشاهان و طالب دنيا هستند (النّاس على دين ملوكهم)، مگر كسى را كه خدا او را مصون و محفوظ بدارد و اين گونه افراد كه حديث مى‏گويند، يكى از چهار نوع محدّث هستند.

2) شخص دوم آنكه از رسول خدا چيزى شنيده ولى آن را به صورت اصلى آن حفظ نكرده، درست درك ننموده و درباره آن خبر پندارى دارد، به طور عمد دروغ نمى‏گويد و هر چه در دسترس او است مى‏گويد و به آن عمل مى‏كند و روايت مى‏نمايد و مى‏گويد: من آن را از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم و اگر مسلمانان مى‏دانستند كه آن، وهم و پندارى بيش نيست، از او نمى‏پذيرفتند و خود او هم اگر مى‏دانست كه آنها وهم و خيال است، از آنها بيزارى مى‏جست.

3) شخص سوم كسى است كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چيزى شنيده كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله بدان امر كرده، ولى او نمى‏داند كه بعدا همان نهى شده.

يا شنيده كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله چيزى را نهى فرموده، ولى نمى‏داند بعدا به آن امر فرموده است. پس، منسوخ و از بين رفته را مى‏داند ولى ناسخ و از بين برنده را نمى‏داند و اگر مى‏دانست كه ناسخى آمده و آن چيز منسوخ شده است، از آن چيز رو بر مى‏تافت و اگر مسلمانها هم مى‏دانستند آنچه را كه از او شنيده‏اند نسخ شده است، آن را رها مى‏كردند.

4) چهارمين كه آخرين شخص است، كسى است كه به پيغمبر خدا دروغ نمى‏بندد. به علت ترس از خدا و بزرگ شمردن رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از دروغ بستن بيزار و متنفّر است، چيزى را فراموش نمى‏كند، بلكه هر چيزى را به همان وجه خودش مى‏شنود و به همان صورت كه شنيده عرضه مى‏دارد، به آن چيزى نمى‏افزايد و از آن چيزى نمى‏كاهد. او ناسخ و منسوخ را مى‏داند و به ناسخ عمل مى‏كند و از منسوخ رو برمى‏تابد، محقّقا امر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله نيز مثل قرآن، ناسخ و منسوخ و خاص و عام و محكم و متشابه دارد. گاهى از رسول خدا سخنانى صادر مى‏شد كه داراى دو وجه بود. آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله نيز مانند قرآن، كلمات عام و خاص داشت. خداى تعالى در كتابش (قرآن كريم) فرموده: و ما آتاكم الرّسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا[39] (يعنى، آنچه رسول خدا دستور دهد، بگيريد و هر چه را نهى كند، واگذاريد) پس هر كسى كه قصد خدا و رسولش را نداند، از درك مقصود آنان به اشتباه مى‏افتد. البته همه اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چنين نبودند كه از حضرت خبرى بپرسند و آن را بفهمند، بلكه بعضى مى‏پرسيدند ولى نمى‏فهميدند، تا آنجا كه دوست مى‏داشتند كه اعرابى و بيابانگردى بيايد و از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پرسش كند تا اينكه آنان بشنوند.

اما من هر روز يك بار و هر شب يك بار بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وارد مى‏شدم. پس در خلوت مرا مى‏پذيرفت. در هر جايى كه وارد مى‏شد، پيرامون آن حضرت بودم و همه اصحاب رسول خدا مى‏دانستند كه آن حضرت با هيچ كس جز من چنين روشى نداشت. پس چه بسا كه پيامبر خدا به خانه من مى‏آمد. اكثر آن ملاقاتها در خانه خودم پيش مى‏آمد و هرگاه در يكى از منزلهاى او وارد مى‏شدم، خانه را برايم خلوت مى‏كرد و زنان حضرت براى خاطر من برمى‏خاستند و جز من كسى نزد او نمى‏ماند. هرگاه آن حضرت در خلوت به منزل من وارد مى‏شد، فاطمه (س) و فرزندانم برنمى‏خاستند (بلند نمى‏شدند و مى‏نشستند) و هر چه مى‏پرسيدم به من پاسخ مى‏داد و چون از جواب آنها خاموش مى‏شد و پرسشهاى مرا تمام مى‏كرد، آن حضرت شروع مى‏كرد به پرسش كردن از من و هيچ آيه‏اى از قرآن بر رسول خدا نازل نشد جز اينكه آن را بر من مى‏خواند و به من املا مى‏فرمود و من با خط خود مى‏نوشتم و تأويل و تفسير و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و خاص و عام آن را به من مى‏آموخت و از خدا مى‏خواست كه خودش فهم و حفظ آنها را به من عطا فرمايد. پس هيچ آيه‏اى از كتاب خداى تعالى و علمى نبود كه آن را به من املاء كند كه من آن را فراموش كرده باشم، تا آنجا كه در حق من آن طور كه شايسته بود، دعا كرد و هيچ چيز از حلال و حرام و امر و نهى چه در گذشته يا حال كه خدا به او آموخته و هيچ كتاب منزل كه بر پيامبران پيشين نازل شده، از طاعت و معصيت وجود نداشت، مگر اينكه آن حضرت به من آموخت و من آن را ياد مى‏گرفتم و يك كلمه آن را هم فراموش نمى‏كردم آنگاه دست مباركش را بر سينه‏ام مى‏نهاد و از خدا مى‏خواست كه دل من از علم و فهم و حكمت و نور پر شود. پس گفتم: «اى پيغمبر خدا! پدر و مادرم فداى تو باد! از وقتى كه به من دعا كردى، هيچ چيزى را فراموش نكردم و هيچ چيزى از من فوت نشد كه من آن را ننوشته باشم. آيا هنوز هم مى‏ترسى كه من فراموش كنم؟» پس فرمود: «من از فراموشى و جهل از جانب تو هيچ ترسى ندارم»[40] (مى‏دانم كه هيچ‏گاه فراموشى و جهل برايت پيش نمى‏آيد).

اين خبر بر اين مطلب دلالت دارد كه در اخبار رسول خدا هم مانند قرآن ناسخ و منسوخ و عام و خاص و محكم و متشابه وجود دارد و آنهايى كه ناسخ را از منسوخ، عام را از خاص و موارد ورود خاص، محكم را از متشابه و تأويل متشابه و مواردى كه ناسخ تعلّق مى‏گيرد و منسوخ از بين مى‏رود، بدانند، اندك‏اند و اين كار جز براى كسى كه به مراتب رجال و اختلاف احوال آنها و اقتضاى حالات و احكامى كه سزاوار آن بوده‏اند، بصيرت داشته باشد، محقق نمى‏شود. در اخبارى كه‏ دلالت بر تفويض امر بندگان به رسول خدا و سپس به ائمّه (ع) مى‏نمايد، به اين امر اشعار دارد كه آن بزرگواران، به احوال بندگان نظر داشته و بر حسب حالات آنان امر مى‏فرمودند، و نسبت اختلاف نظر بين پيروانشان به خود آن بزرگان، دلالت بر همين مسئله دارد[41].

محمد بن مسلم مى‏گويد[42]: «به ابى عبد اللّه امام صادق (ع) گفتم: چه شده گروهى فلان و فلان از رسول خدا روايت مى‏كنند و متّهم به دروغ هم نيستند، در حالى كه از شما خلاف آن به ما مى‏رسد؟» حضرت فرمود: «حديث هم مانند قرآن نسخ مى‏شود».

منصور بن حازم مى‏گويد[43]: «به ابى عبد اللّه امام صادق (ع) عرض كردم: چگونه است كه مسئله ‏اى از شما مى‏پرسم و پاسخ آن را مى‏دهيد و سپس ديگرى مى‏آيد و شما در همان مسئله پاسخ ديگرى مى‏دهيد؟

آن حضرت فرمود: «ما به مردم به ملاحظه بيش‏وكم جواب مى‏دهيم».

بعد منصور بن حازم مى‏گويد: «پرسيدم درباره اصحاب رسول خدا به من خبر بده كه آنچه از حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله نقل كرده‏اند، راست گفته‏اند يا دروغ؟ آن حضرت فرمود: بلكه راست گفته‏اند. عرض كردم، پس چه شده كه به اختلاف نقل كرده‏اند؟ فرمود: آيا نمى‏دانى كه شخصى خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مى‏آمد و از حضرت مسئله‏اى مى‏پرسيد و حضرت به او پاسخ مى‏داد. سپس شخص ديگرى مى‏آمد، حضرت پاسخى مى‏داد كه ناسخ پاسخ اول بود؟ پس برخى از احاديث، بعضى ديگر را نسخ مى‏كنند».

از امام صادق باز هم نقل شده كه فرمود[44]: «خدا مداراكننده است و مدارا را دوست دارد».

از مداراى خدا نسبت به بندگان، اين است كه كينه و مخالفت آنها را از دلهايشان بيرون مى‏كشد و آنها را مخالف هوس و دلخواهشان مى‏كند و از جمله مداراى او نسبت به مردم، اين است كه آنها را بر امرى وامى‏گذارد كه مى‏خواهد از ميان بردارد، و اين براى آن است كه حلقه‏هاى سنگين تكليف و ايمان به تن آنها نشيند و يكباره بار آنها سنگين گشته و ناتوان شوند. پس هرگاه چنين بخواهد، امرى را به امرى ديگر نسخ مى‏كند.

از زراره نقل شده كه گفت‏[45]: «از امام محمد باقر (ع)، درباره مسئله‏اى پرسيدم. او به من پاسخى داد. بعدا مرد ديگرى آمد و از او درباره همان مسئله پرسيد. آن حضرت پاسخ ديگرى داد كه خلاف پاسخ من بود. بعد، شخص ديگرى آمد. آن حضرت پاسخى داد كه خلاف پاسخ من و رفيق من بود. وقتى كه آن دو مرد بيرون رفتند، گفتم: «اى پسر رسول خدا! اين دو تن از اهل عراق، از شيعيان تو آمدند و از تو يك مسئله پرسيدند و تو به هر كدام پاسخى ديگر دادى كه با پاسخ رفيقش تفاوت داشت. پس آن حضرت فرمود: اى زراره، اين محققا براى ما بهتر است و شما و ما را پايدارتر مى‏كند و اگر همه شما شيعيان يك رأى باشيد، مردم به وحدت و اعتقاد شما نسبت به ما پى مى‏برند و زندگى ما و شما متزلزل و ناپايدار مى‏شود».

از امام باقر (ع) نقل شده كه: «مؤمنان در مراتب و منازل مختلف قرار دارند. بعضى در منزل اول و برخى در منزل دوم. به همين ترتيب، تا مرتبه هفتم هستند، كه اگر آنچه مربوط به دومى است به اولى گفته شود، پايدار نمى‏ماند و به همين ترتيب، در هر كدام از اين مراتب هفتگانه. در برخى از اخبار، اين مراتب ده تا ياد شده و در خبرهاى ديگر، 49 منزل، كه هر جزئى خود 10 جزء دارد و اين دليل آن است كه احكام به اختلاف اشخاص تفاوت دارد و آن بزرگواران، بر حسب حالات مردم، يا بر حسب احوال شخصى واحد امر و نهى مى‏كردند. زيرا آنها، پزشك روانها هستند و پزشك رعايت بيمارى مريض و حالات او را مى‏نمايد و به حسب مرضها و حالاتشان، به مسائل آنها پاسخ مى‏دهد و غذا و دوايى براى آنان فراهم مى‏كند و اينكه خدا فرموده: قُلْ هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى‏ بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي‏[46]، «بگو اين راه من است، من و كسانى كه پيرو من هستند، شما را به سوى خدا مى‏خوانم بر بصيرت و بينشى كه لازمه آن است، من و هر كس كه پيرو من است، از آن بهره‏مند مى‏شود»، بر اين مطلب دلالت دارد، زيرا معنى بصيرت، ديد باطن است و در ديد باطن، احوال دعوت شونده دعوتى مناسب و در خور حال او و آنچه به آن فرا خوانده مى‏شود و راه و روشى كه بايد بپيمايد ديده مى‏شود.

«الآية»: آيه بر وزن فعله (اييه) به سكون يا بر وزن فعله (اييه) و يا بر وزن فاعله است كه مخفف شده (اييه آيه) و به معنى علامت است و جمع آن آيات و آى و آياء بر وزن افعال است. بر نشانه‏ هاى كتاب تدوينى آيه گفته مى‏شود، زيرا آنها نشانه هاى خداى تعالى و نشانه‏ هاى رسالت رسول خدا هستند و نيز بر احكام رسالت نبوّت اطلاق مى‏شوند زيرا آنها نيز علامات خداى تعالى و نشانه‏هاى رسالت و رسول امت‏اند و نيز نشانه‏ هاى آفاق و انفس (جهان بيرون و درون) را هم آيه نامند، زيرا آنها نيز علامت خداى تعالى هستند. به ويژه، آيات عظماى حق تعالى (انبيا و اوليا كه انسانهاى كامل‏اند) علامتهايى هستند كه بيانگر تمام نامها و صفات حق‏اند. پس نسخ، اختصاص به آيات تدوينى و اخبار نبوى و ولوى ندارد، بلكه همان طورى كه در اين معانى جارى است كه به معنى رفع حكمى است كه از آن استفاده مى‏شود، در آيات آفاق نيز به معنى كنار نهادن و از بين بردن يا تغيير آنها وجود دارد. امّا، نسخ جز در آياتى كه به عالم طبيعت باطل شده‏اند، جارى نمى‏شود. چه تدوينى (نوشتارى) و چه تكوينى (هستى) باشد. چون آنها آيات متشابه هستند كه در آنان نسخ جائز است و در آيات علوى (نشانه‏هاى عالم بالا) نسخ جائز نيست، زيرا آنها محكمات‏اند كه ام الكتاب‏[47] (از ريشه و اصل كتاب) است.

«أَوْ نُنْسِها»: ننسها از باب افعال است (انسى، ينسى، انساء) و ننسخ از باب افعال (انسخ، ينسخ، انساخ) و نيز ننسها به فتح نون و سين هم خوانده شده. انساء عبارت از محو چيزى (آيات) از دلها به ابقاى وجود آنها در واقع (در واقع وجود دارند ولى از دل محو شده‏اند)، يا محو آثار آنها از دلها با وجود بقاى خود آنها، يا بقاى حكم آنهاست.

«نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها»: كه بياوريم بهتر از آنها يا مانند آنها، بهتر از آن يا مثل آن در آيات تدوينى و احكام رسالت و آيات كوچك (صغرى) آفاقى اشكالى ندارد و امّا در آيات بزرگ (عظمى) آوردن بهتر يا همانند در انبيا به طور كلّى قابل تصوّر نيست. در حالى كه بنا به مضمون آيه‏ «تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ‏[48]» (بعضى پيامبران بر برخى ديگر برترى دارند)، در حالى كه اكثر اخلاف انبيا از پيامبران پيشين خود فروتر بودند. پيامبرانى كه بعد از پيغمبران اولوالعزم بوده‏اند، مرتبه ايشان به پاى آنها نمى‏رسيده است. پس چگونه قرآن مى‏گويد: بهتر مى‏آوريم؟

در پاسخ اين اشكال مى‏گوييم: بهتر بودن آيات نسبت به كسانى است كه پيامبران براى آنها آمده‏اند (پيامبران آيات آنها هستند) و شكى در اختلاف زمانها و اهل آنها نيست كه بعضى مردم قوى و توانا (از نظر فكرى) مى‏توانند احكام را از پيامبر قوى‏تر قبول كنند و بعضى مردم هم كه ناتوانند جز از پيامبران ضعيف‏تر نمى‏توانند احكام را پذيرا شوند. پس بهتر بودن پيامبر در حد خود با عدم برترى نسبت به امّت پيامبر ديگر، منافات ندارد. مولوى دراين‏باره چه خوب گفته است:

پس به هر دورى وليّى قائم است‏ تا قيامت آزمايش دائم است‏
او چو نور است و خرد جبرئيل او آن ولىّ كم از او قنديل او
و آنكه زين قنديل كم مشكات ماست‏ نور را در مرتبت ترتيبهاست‏
زان كه هفصد پرده دارد نور حق‏ پرده‏هاى نور دان چندين طبق‏
از پس هر پرده قومى را مقام‏ صف‏صفند اين پرده‏هاشان تا امام‏
اهل صفّ آخرين از ضعف خويش‏ چشمشان طاقت ندارد نور بيش‏
وان صف پيش از ضعيفى بصر تاب نارد روشنايى بيشتر

و در تفسير امام (ع)، به آنچه ياد كرديم اشاره شده است‏[49].

«أَ لَمْ تَعْلَمْ»: اى محمد صلّى اللّه عليه و آله يا اى كسى كه منكر نسخ هستى و آن را از خدا بعيد و غريب مى‏دانى، يا اى كسانى كه خطاب در مورد شما ممكن است! آيا نمى‏دانيد كه‏ «أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ»، خدا بر هر چيزى تواناست.

سبب نزول اين آيه، همان طورى كه در اخبار آمده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در زمان امامت در مكّه به مدّت 13 سال و بعد از هجرت به مدينه تا 7 ماه، در نماز به سوى بيت المقدّس رو مى‏نمود و به آن‏سو، مى‏ايستاد، عده‏اى از سركشان يهود رو آوردن به سوى بيت المقدّس را كه قبله يهود بود، بر او عيب مى‏گرفتند. اين كار بر پيامبر گران آمد و قبله آنان را ناخوش مى‏داشت، لذا جبرئيل را از اين مطلب با خبر كرد.

جبرئيل به سوى آسمان رفت و سپس برگشت و گفت بخوان‏ «قَدْ نَرى‏ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ[50]» تا آخر آيات مربوط، يعنى «و ما توجه تو را به آسمان به انتظار وحى و تغيير قبله مى‏نگريم».

پس يهود گفتند: «ما وَلَّاهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتِي كانُوا عَلَيْها»[51]، پس خداى تعالى در پاسخ آنها مى‏گويد: «قُلْ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ»[52]، يعنى «بگو اى پيغمبر! مشرق و مغرب از آن خداست». يهوديان اين چنين ايرادى مى‏گرفتند كه اگر قبله اوّلى (بيت المقدس) حق بوده، پس دومى (كعبه) باطل است و اگر دوّمى درست است، پس اوّلى باطل بوده است.

به همين دليل، اين آيه (ما ننسخ من آيه …) نازل شد[53] يعنى خدا بر نسخ‏ حكم و آوردن حكم ديگر كه براى شما شايسته‏تر و سودمندتر باشد، قادر است».

[سوره البقرة (2): آيه 107]

أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ (107)

ترجمه:

آيا نمى‏دانند كه پادشاهى آسمانها و زمين، تنها مختصّ به خداست و شما را از غير خدا يار و ياورى نيست؟

تفسير:

«أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»: اين‏ها نمى‏دانند كه پادشاهى و مالكيت آسمانها و زمين اختصاص به خدا دارد و او آن طور كه حكمتش اقتضا كند، در آنها تصرّف مى‏نمايد.

«وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ»: و غير از خدا براى شما يار و ياورى نيست.

نفس الامر به خودى خود و به توسّط جانشينانش به حسب ظاهر امر، يا بدون ذات او، به حسب تكوين، و بدون جانشينانش بر حسب تكاليف، يا بدون خدا در مظاهر عالى و دانى چه تكوينى و چه تكليفى، «مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ»: هيچ يار و ياورى نيست (يعنى به هر حال او يار و ياور است و بس و به هر شكل باشد از اوست).

تحقيق درباره ولّى و نصير

بدان كه انسان در بقا و استكمال در ذات و صفات، نيازمند آفريده شده است و از چيزى كه موجب نابودى ذات و كمالات حاصل از آن شود، دورى مى‏گزيند و نيز از آنچه مانع رسيدن انسان به كمالات مورد انتظار او است، روى مى‏گرداند. از اين رو، به چيزى كه نيازمنديهاى او را در بقا و استكمال به سوى خود جذب كند، احتياج پيدا مى‏كند. و نيز به چيزى نيازمند مى‏شود كه به آن وسيله، آنچه را كه موجب نابودى وى‏ گشته و از كمالاتش باز داشته است، دفع كند. سنّت الهى نيز بر آن است كه هر چيزى با اسباب و وسايل لازم آن اجرا شود. از اين رو، خداى تعالى در انسان نيروى شوق قرار داده است تا خدمتگزار قوّه شهوت و غضب باشد، اين دو نيز خدمتگزار قوّه مدركه هستند كه منشعب از چندين قواست. قوّه مدركه موجب حركت بوده و قوّه محرّكه را كه در اعصاب نهاده شده به خدمت مى‏گيرد. آن قوّه محركه اعصاب و رابطها را به خدمت مى‏گيرد و توسّط آنها، اعضا به خدمت گرفته مى‏شوند. در نتيجه، به سبب اعضا و حكم قوّه شهويّه، آنچه را كه برايش سازگار است جذب مى‏كند و آنچه را كه به او زيان مى‏رساند به سبب اعضا و قوّه غضبيّه، دفع مى‏كند و اين بر حسب مقام جسم انسان است. امّا به حسب مقام روح نيز انسان داراى سود و زيان است. اصل و سر چشمه تمام منافع روحانى در وجود انسان آن ملك زاجرى است كه او از سوى خداوند بر انسان موكّل است و اصل تمام زيانها، شيطان اغوا كننده‏اى است كه موكّل بر انسان است. پس خداى تعالى براى انسان حكمت نظرى قرار داده تا به اين وسيله، با بصيرت خود تصرّف فرشته زاجر[54] و تصرّف شيطان و اغوايش را ببينند و حكمت عملى قرار داد كه خدمتگزار آن دو قوّه است- حبّ در راه خدا، بغض در راه خدا- كه اين دو، در برابر قوّه شهوت و غضب قرار دارند و در خدمت حكمت نظرى هستند. و چون خداوند، عالم صغير (انسان) را نسخه مختصرى از عالم كبير و حكايت‏كننده از آنچه در عالم كبير است، قرار داد و تكليف را نيز مطابق تكوين نمود، در عالم كبير نيز بايد قوّه‏اى باشد كه منافع انسان را جذب كند و قوّه‏اى نيز باشد كه ضررها را دور كند. خواه آن دو قوّه در يك شخص باشد، يا در دو شخص.

«وَلِيٍّ» آن مدّعى است كه به وسيله جذب آنچه براى مولّى عليه (شخصى كه تحت ولايت است) مفيد است، او را تربيت كند.

«نَصِيرٍ» كسى است كه آنچه را به ضرر او است، دفع مى‏كند».

به عبارت ديگر، مى‏توان گفت «ولىّ» كسى است كه داخل در ملك انسان باشد و «نصير» كسى است كه خارج و حامى او باشد.

قوّه شهوت و قوّه‏اى كه موجب حبّ خداست، در داخل انسان، مانند «ولىّ» است و قوه غضب و قوه‏اى كه موجب خشم در راه خداست، مانند «نصير» است. هر رسولى با ولايتى كه دارد، «ولىّ» امّتش و با رسالتى كه دارد، «نصير» او است. حال اوصيا نيز، اين چنين بود، زيرا كه آنان به سبب ولايتشان، اوليا و به سبب خلافتشان، انصار بودند و هر رسولى در زمان خودش، ولىّ و جانشينش نصير بود، زيرا كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در زمان خودش مربّى و جانشينش حامى امّت است. پس محمّد صلّى اللّه عليه و آله در زمان حياتش امام ناطق، بشير، ولىّ، هادى، مربّى و رحيم بود و على (ع)، امام صامت (خاموش) بيم‏دهنده، يارى‏كننده، حمايت‏كننده و كشنده بود. از اين رو، حضرت محمّد فرمود: من و على دو پدر اين امت هستيم‏[55]. و نيز قول رسول خداست كه فرمود: من بيم‏دهنده هستم و على هدايت‏كننده‏[56]. اشاره به مقام رسالت وى و ولايت على (ع) دارد.

پس‏ «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ»[57]، به اعتبار شأن رسالت و «لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ»[58]، به اعتبار شأن ولايت است.

و چون تعدّد عنوان، مقتضى تعدّد مظهر است، دعوت غالبا به‏ سبب كمك و هماهنگى دو نفس، محقّق گشته است كه يكى از آن دو مظهر عنوان «ولىّ» و ديگرى مظهر عنوان «نصير» است.

[سوره البقرة (2): آيه 108]

أَمْ تُرِيدُونَ أَنْ تَسْئَلُوا رَسُولَكُمْ كَما سُئِلَ مُوسى‏ مِنْ قَبْلُ وَ مَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالْإِيمانِ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ (108)

ترجمه:

آيا مى‏خواهيد از پيامبر خودتان (همواره) بپرسيد، چنانكه بيش از آن، از موسى سؤال شد؟ هر كس كفر و ناباورى را به جاى ايمان بگذارد، البته او راه راست را گم كرده است.

تفسير:

«أَمْ تُرِيدُونَ»: «ام» معادل برابر همزه‏ «أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ» و «أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» است، تأكيد آن يا بدل از آن است به نحو بدل تفصيلى و آوردن خطاب جمع در قول خدا، «و ما لكم» و «تريدون» دلالت بر اين مى‏كند كه خطاب «أ لم تعلم» به محمّد صلّى اللّه عليه و آله است و مقصود او و امّتش است و به دليل شرافت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و يا به اين علّت كه او اصل است، به او خطاب مخصوص شده و ممكن است مورد خطاب معيّن نباشد و بدل عموم آمده باشد تا در نتيجه با هر دو معادل در مسنداليه موافقت كند و معنى آن اين است: آيا نمى‏دانيد كه خدا بر هر چيزى تواناست، آيا نمى‏دانيد كه خدا مالك همه است و مالك، هر طور كه بخواهد در ملكش تصرّف مى‏كند.

يا آن را مى‏دانيد و مى‏خواهيد «أَنْ تَسْئَلُوا رَسُولَكُمْ»: از رسولتان بپرسيد و عالما و عامدا دليل‏تراشى نماييد و جدل كنيد.

«كَما سُئِلَ مُوسى‏ مِنْ قَبْلُ»: چنانچه پيش از اين، از موسى درخواست شد و درخواست‏كنندگان را صاعقه گرفت و در نتيجه هلاك و نابود شدند و تهديد آنان، مانند عقوبت و عذابى است كه اصحاب موسى به آن گرفتار شدند، آنجا كه گفتند تا خدا را آشكارا نبينيم، به تو ايمان نمى‏آوريم.

«وَ مَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالْإِيمانِ»: و آنكه كفر را به جاى ايمان نشاند، يعنى پس از علم كه شأن آن ايمان صاحب علم است، يا بعد از آنكه رسول پاسخ داد كه درخواست آنها صلاحيّت طرح و پيشنهاد را ندارد، يا پس از آنكه آنچه پيشنهاد كرده بودند خداوند براى او ظاهر ساخت، يا پس از آنكه آيات رسول را مشاهده نمودند، ناباورى ورزيدند.

«فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ»: يعنى پس از آنچه كه ياد شد، به آن مى‏ماند كه آن كفرگيرنده نخست به راه راست بوده و سپس گم كرده باشد، بنابراين، لفظ تبدّل به كار برده تا مشعر به اين امر باشد كه او در آغاز بر باور بوده يا به باور نزديك شده و سپس آن را ترك كرده و كفر را پذيرا شده است.

[سوره البقرة (2): آيه 109]

وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمانِكُمْ كُفَّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (109)

ترجمه:

بسيارى از اهل كتاب با اينكه حق (و حقيقت) به ايشان آشكار گشته، از روى حسدى كه در نفس خود دارند، دوست دارند شما را پس از ايمانتان، به كفر (پيشينيان) بازگردانند. پس، آنها را ببخشيد و (از آنها) درگذريد تا خداوند فرمانش را بياورد، زيرا او بر همه چيز تواناست.

تفسير:

«وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمانِكُمْ كُفَّاراً»: يعنى به سبب القاى به شبهات، و تحريف كلمات و عيب كردن از ضعيفان و سرزنش و ملامت كردن معجزات است، كه بسيارى از اهل كتاب دوست دارند، كاش پس از ايمان، به كفر باز مى‏گشتيد. بدان كه هر كس سيره حق‏ يا باطل را اختيار كند، دوست دارد كه مردم همه بر سيره او باشند و اين امرى است كه فطرت انسان، بلكه فطرت هر چيزى از ملايكه و جنّ و شياطين و عناصر و مواليد (نبات و حيوان و انسان) بر آن سرشته شده است. پس اگر انسان در جهنّم نفس و حسد از لشگريان آن ايستاد و از آن جدا نشد حسد او نيز باعث همين امر مى‏شود و اگر از ارباب قلوب باشد، رحمت او موجب اين امر مى‏شود، بنابراين، قول خداى تعالى «حسدا» را كه مفعول له يا حال است، به آن اضافه نمود تا علّت را كه حسد است نمايان كند.

«مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ»: يعنى اين امر را از جهت حسدشان و اقتضاى فطرتشان، بنا بر اينكه ظرف متعلّق به قول خداى تعالى «ودّ» باشد، يا اينكه معنى آن اين است كه اين امر را دوست داشتند به جهت حسدى كه از نفسهاى خبيث آنها حاصل شده است، بى‏آنكه به سبب ديگرى نياز داشته باشد، و اين معنى وقتى است كه اين جمله ظرف مستقرّ و صفت «حسد» باشد.

«مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ»: با دلايلى كه از كتب و اخبار آنها معلوم است و با معجزه‏هايى كه از محمّد صلّى اللّه عليه و آله براى آنها مشهود گشته است.

«فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا»: پس ببخشيد و درگذريد «فاء» سببيّه است، گويا گفته است كه اين كار موجب شده تا به عفو و گذشت امر شود، و گويا اين عفو و گذشت، جزا باشد و يا اينكه در حقيقت جزاى شرط مقدّر باشد، كه تقدير آن چنين است، اگر اين كار را كردند، پس ببخشيد و درگذريد.

عفو، عبارت از ترك انتقام از جنايت‏كننده است و صفت پاك كردن قلب از كينه او است، گويا كه آن دو لفظ، مانند لفظ فقرا و مساكين هستند، كه هرگاه جدا ياد شوند، رواست كه هر دو معنى از هر كدام اراده شود و هرگاه با هم جمع شوند، از هر كدام همان معنى خودش مقصود باشد و منظور از امر به ترك مقابله با حسد آنها و سرزنش آنان به سبب حسد و ملامت و امر به پاك كردن قلب است از كينه آنها، زيرا كه مقابله كردن با جاهلان، مانند جهل آنها مستلزم اين است كه انسان تا مقام آنها تنزّل يابد و مانند آنان شود و جهل و عناد آنها را زياد نمايد. آدم عاقل راضى نمى‏شود مانند آنان شود و نه جهل و عناد بندگان فزونى يابد. كينه داشتن نسبت به كافر و مؤمن، قلب را از توجه به امور آخرت باز مى‏دارد و راحتى را از دل مى‏برد و آنچه را از خيرات كسب كرده، مى‏خورد و از پند و اندرز دادن كه هر كس را مطلوب و از ترحّم كه همه به آن مأموراند، باز مى‏دارد و در نتيجه، موجب گمراه كردن كه از آن نهى گشته است، مى‏شود. علاوه بر اين، سرزنش بدان و كينه بر آنها به سرزنش صنع خدا بازمى‏گردد و سرزنش صنع خدا در حقيقت سرزنش صانع است.

«حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ»: تا خداوند امر خودش را درباره آنها بياورد، يا با كشتن در روز فتح مكه چنانچه در تفسير امام است، يا به سبب هدايت آنها، يا با جزيه گرفتن از آنها، يا با كشتن و اسير گرفتن و تبعيد آنها امر خويش را به اجرا رساند.

«إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ»: پس بر همه اين كارها تواناست.

[سوره البقرة (2): آيه 110]

وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (110)

ترجمه:

و نماز را برپاى داريد و زكات را بدهيد و هر خير و نيكوكارى كه از پيش براى خود بفرستيد، همان را نزد خدا مى‏يابيد، بى‏گمان خدا به آنچه مى‏كنيد بيناست.

تفسير:

«وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ»: يعنى پس از آنكه مدارك و جوارح شما از عارضه و دلهاى شما از كينه سالم است، براى شما اقامه نماز ممكن‏ مى‏شود، پس آن را به پا داريد. يا مقصود اين است كه نماز را به پا داريد تا اينكه براى شما عفو و گذشت ممكن باشد.

«وَ آتُوا الزَّكاةَ»: و زكات بپردازيد. در اول سوره درباره اقامه نماز و پرداخت زكات، مطالبى بيان شده است.

«وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ»: عطف به اعتبار معنى است، گويا كه گفته است: «و قدّموا لأنفسكم»، زيرا مقصود از مثل آن، كنايه از امر و ايجاب بر مخاطب است.

مقصود از خير يا نيكى كردن به بدكاران است، گويا كه گفته است:

ببخشيد و درگذريد و نيكى كنيد. يا مقصود از خير و نيكى است كه از قبيل ذكر عام پس از خاص است و بنابراين، مقصود از احسان مطلوب بعد از مقام گذشت و عفو، همان چيزى است كه با ذكر اقامه نماز و دادن زكات به آن اشاره شده، زيرا كه احسان جز با شكستن خودخواهى و تسليم مطلق و خالصانه در برابر خدا محقّق نمى‏شود، و آن دو كار جز با نماز و زكات ممكن نمى‏شود.

«تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ»: آن را نزد خدا مى‏يابيد كه خود آن بنا بر تجسّم اعمال، يا حقيقت آن، يا پاداش آن براى شما ذخيره شده است.

«إِنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ»: كه محقّقا خدا به آنچه مى‏كنيد، بيناست، زيرا در واقع چيزى از او غايب نمى‏شود كه نزد او ذخيره نشود.

___________________________________________

[1] تفسير صافى، ج 1، ص 152.

[2] مجمع البحرين، ج 5، ماده ملك و بحار، ج 14، ص 98.

[3] مداين، به معنى شهرهاست، زيرا مداين به معنى اسم خاص شهر در بين النهرين بيش از هزار سال پس از سليمان ساخته شد، در ضمن، گويا عربها به همه پادشاهان ايران، كسرى مى‏گفتند، زيرا كسرى كه معرّب خسرو است، لقب پادشاهان ساسانى بوده است كه بيش از هزار سال پس از سليمان به سلطنت رسيدند و هنگام سلطنت سليمان وجود نداشتند.

[4] تفسير قمى، ج 2، ص 238.

[5] تفسير صافى، ج 1، ص 127 و تفسير برهان، ج 1، ص 138.

[6] در تفسير بحار، ج 9، ص 220 و در تفسير امام حسن عسكرى، ص 191 و 192 اين حديث آمده است. همان تفسير امام، طبع مدرسه امام الهدى، ص 427.

[7] هرگاه دو علت از علل 9 گانه زير با هم جمع شوند، آن اسم غير منصرف است. 1- عدل( عدول از كلمه‏اى به كلمه ديگر)، 2- وصف، 3- تأنيث، 4- معرفه، 5- عجمه( غير عربى بودن)، 6- جمع، 7- تركيب، 8- وزن فعل، 9- الف و نون زايد.

[8] عيون اخبار الرضا، ص 147، وسايل الشيعة كتاب التّجاره، ج 1065 و تفسير صافى، ج 1، ص 154.

[9] تفسير عياشى، ج 1، ص 52. تفسير صافى، ج 1، ص 127. مجمع البيان، ج 1، ص 175.

[10] اين حديث كه مربوط به مسخ زن به شكل زهره است، حضرت رضا( ع) نفى كرده.

به ترجمه عيون اخبار الرضا، ص 286، مراجعه شود.

[11] تفسير صافى، ج 1، ص 155.

[12] تفسير صافى، ج 1، ص 155.

[13] عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 148 و ترجمه آن، ج 1، ص 284 و تفسير صافى، ج 1، ص 155.

[14] اين استثنا براى آن است كه تكرار لازم نيايد.

[15] در بيشتر قرآنها، لا تفقهون آمده است، و مفسّر محترم نيز در سوره اسراء آيه 46 را مانند قرآنهاى ديگر( لا تفقهون) آورده است. ولى در اينجا، قول لا يفقهون را براى اثبات مدّعا ياد كرده است.

[16] سوره بقره، آيه 282.

[17] سوره تكاثر، آيه 5، 6 و 7.

[18] برگرفته از آيات 108، 110، 126، 131، 144، 150، 163 و 179 سوره شعراء كه« فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ» آمده است.

[19] اصول كافى، ج 1، حديث 1، ص 30. امّا كلمه مسلمه يعنى زن مسلمان نيامده( باب فضل العلم) ولى در بحار، ج 1، ص 177، مسلم و مسلمه هر دو ياد شده است.

[20] اصول كافى، ج 1، حديث 3، ص 34 با كمى اختلاف.

[21] كافى، ج 1، حديث 1، ص 32.

[22] ختل، مانند ضرب، ارباب ضرب است و به معنى يارى در فريب و نيرنگ است.

ماضى آن ختل و مصدر آن ختلا و ختلانا است( مصحّح تفسير)

[23] حيزمه، سينه يا وسط آن، يا آنچه بين پشت و شكم دور مى‏زند، و آنچه از سينه كه به حلقوم نزديك است( مصحّح تفسير).

[24] خب، به كسر( خ) نيرنگ و پليدى و آميختگى( مصحّح تفسير).

[25] حلوا، به صورت مقصور( حلوى) و ممدود( حلواء) معروف است و حلوان به ختم حاء و با نون آخر. به معنى دلال و كاهن و كابين زن، يا آنچه كه به متعه( زن كه به عقد موقّت درآمد) مى‏بخشند، يا آنچه مانند رشوه و مانند آن به كسى بخشند( مصحّح تفسير).

[26] اصول كافى، ج 1، ص 84 بحار، ج 2، ص 47.

[27] ملكه و عدم آن، تقابل بين اشياء بر 4 قسم است: الف) تناقض، و آن دو امر وجودى و عدمى است كه نه جمع مى‏شوند و نه رفع، مثل انسان و لا انسان. ب) تضادّ، و آن دو امر وجودى است كه بر يك موضوع به نحو تعاقب وارد مى‏شود كه قابل جمع نبوده و تصوّر يكى بر ديگرى موقوف نيست، مانند سفيدى و سياهى. ج) تقابل تضايف، دو امر وجودى است كه در يك موضوع جمع نمى‏شوند و قابل رفع‏اند و تصوّر هر يك، مانند پدر و فرزند يا بالا و پايين، موقوف به تصور ديگرى است. د) تقابل ملكه و عدم آن، كه آن دو امر وجودى و عدمى است كه با هم جمع نمى‏شوند و رفع آنها در جايى كه ملكه در آنجا صحيح نباشد، يعنى جايى كه قابليت پذيرش صفت در آن نباشد، جائز است.

مانند بينايى و نابينايى، كه در انسان، هر يك از اين دو حالت وجود دارد، ولى در جماد و گياه هيچ يك از آن دو وجود ندارد، تا وصف نابينايى در آن صحيح باشد.

[28] در اصول كافى، ج 1، ص 63، دنباله حديث را چنين ياد كرده است: ثمّ هلك من ادّعى و هاب من افترى( سپس هر كه ادّعاى ناحق كرد، هلاك شد و هر كه افترا بست، نوميد گشت)

[29] اصول كافى، ج 1، ص 95.

[30] لهج به اى ولع به، يعنى به آن حرص و ولع ورزيد.( مصحّح)

[31] هدى به فتح و سكون و هديه به فتح يا به كسر و سكون، به معنى سيره و طريقه( راه و رسم) است.( مصحّح)

[32] قمش، مانند بصر جمع است.( مصحّح)

[33] اغباش، جمع غبش، مانند اسباب كه جمع سبب است، به معنى بقيه شب يا تاريكى آخر آن.( مصحّح)

[34] عشوات، جمع عشوه و عشوه به تثليث عين بر امرى سوار شدن بدون بيان است. و فتحه به معنى تاريكى است.( مصحّح)

[35] تفسير صافى، ج 1، حديث 6، ص 54.

[36] ناصبى‏ها كسانى هستند كه در دشمنى نسبت به اهل بيت پابرجا هستند و كينه خود را نسبت به آنان ظاهر نمودند، مانند معاويه و يزيد. در نجاست و كفر آنها هيچ شك و شبهه‏اى نيست، البته كفر آنها مقابل ايمان است، نه مقابل اسلام، ولى بسيار پليد هستند.

[37] صافى، ج 1، ص 131. به نقل از على( ع) و امام سجاد( ع).

[38] سوره منافقون، آيه 4.

[39] سوره حشر، آيه 7.

[40] كافى، ج 1، ص 1 و ص 62.

[41] اصول كافى، باب اختلاف الحديث، ج 1، ص 107.

[42] همان مأخذ، حديث 2، ص 110.

[43] همان مأخذ، حديث 3، ص 110.

[44] كافى، ج 31، باب رفق، ص 184. حديث 3 و مجمع البحرين، ج 5، ص 399 كلمه سلّ.

[45] اصول كافى، ج 1، ص 112.

[46] سوره يوسف، آيه 108.

[47] اشاره است به آيه 5، سوره آل عمران كه مى‏فرمايد: هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ … ترجمه و تفسير آن در سوره آل عمران خواهد آمد.

[48] سوره بقره، آيه 254

[49] تفسير منسوب به امام عسكرى، ص 491.

[50] سوره بقره، آيه 144.

[51] سوره بقره، آيه 142، كه مى‏فرمايد: سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النَّاسِ ما وَلَّاهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ … كه مردمان سفيه در متن تفسير به همان يهود تفسير شده است.

[52] دنباله آيه بالا( بقره، 142).

[53] نور الثّقلين، ج 1، ح 400، ص 112.

[54] مى‏توان نفس لوّامه و يا وجدان انفعالى ملامتگر را همان فرشته زاجر در درون دانست.

[55] بحار، ج 23، ص 2.

[56] عيون اخبار الرّضا، ج 2، ح 29، ص 85.

[57] سوره رعد، آيه 8.

[58] سوره رعد، آيه 8.

ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج‏2،

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=