ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه»سوره القصص 1-47
سورهى قصص
اين سوره مكّى است و هشتاد و هشت آيه مىباشد.
آيات 1- 21
[سوره القصص (28): آيات 1 تا 21]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
طسم (1) تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبِينِ (2) نَتْلُوا عَلَيْكَ مِنْ نَبَإِ مُوسى وَ فِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (3) إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَها شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ وَ يَسْتَحْيِي نِساءَهُمْ إِنَّهُ كانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ (4)
وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ (5) وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ (6) وَ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّ مُوسى أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَ لا تَخافِي وَ لا تَحْزَنِي إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ (7) فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً إِنَّ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما كانُوا خاطِئِينَ (8) وَ قالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَيْنٍ لِي وَ لَكَ لا تَقْتُلُوهُ عَسى أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ (9)
وَ أَصْبَحَ فُؤادُ أُمِّ مُوسى فارِغاً إِنْ كادَتْ لَتُبْدِي بِهِ لَوْ لا أَنْ رَبَطْنا عَلى قَلْبِها لِتَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ (10) وَ قالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّيهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ (11) وَ حَرَّمْنا عَلَيْهِ الْمَراضِعَ مِنْ قَبْلُ فَقالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَ هُمْ لَهُ ناصِحُونَ (12) فَرَدَدْناهُ إِلى أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ وَ لِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ (13) وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوى آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (14)
وَ دَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلى حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِها فَوَجَدَ فِيها رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شِيعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسى فَقَضى عَلَيْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ (15) قالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (16) قالَ رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيراً لِلْمُجْرِمِينَ (17) فَأَصْبَحَ فِي الْمَدِينَةِ خائِفاً يَتَرَقَّبُ فَإِذَا الَّذِي اسْتَنْصَرَهُ بِالْأَمْسِ يَسْتَصْرِخُهُ قالَ لَهُ مُوسى إِنَّكَ لَغَوِيٌّ مُبِينٌ (18) فَلَمَّا أَنْ أَرادَ أَنْ يَبْطِشَ بِالَّذِي هُوَ عَدُوٌّ لَهُما قالَ يا مُوسى أَ تُرِيدُ أَنْ تَقْتُلَنِي كَما قَتَلْتَ نَفْساً بِالْأَمْسِ إِنْ تُرِيدُ إِلاَّ أَنْ تَكُونَ جَبَّاراً فِي الْأَرْضِ وَ ما تُرِيدُ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْمُصْلِحِينَ (19)
وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعى قالَ يا مُوسى إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ (20) فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (21)
ترجمه
به نام خداوند بخشندهى مهربان
طسم (طا. سين. ميم).
اين آيات كتاب روشنگر است.
بخشى از داستان موسى و فرعون را براى اهل ايمان به راستى و درستى بر تو مىخوانيم.
همانا فرعون در آن سرزمين سركشى كرد و اهل آن را فرقه فرقه كرد، طايفهاى از آنان را به زبونى كشيد [چنانكه] پسرانشان را مىكشت و زنان [و دخترانشان را براى كنيزى] زنده باقى مىگذاشت، او از تبهكاران بود.
و ما مىخواهيم بر كسانى كه در روى زمين به زبونى كشيده شدهاند، منّت نهيم [و نعمت دهيم] و ايشان را پيشوا گردانيم و ايشان را وارث گردانيم.
و به آنان در روى زمين تمكّن بخشيم و از آنان به فرعون و هامان و سپاهيانشان چيزى كه از آن پروا داشتند، نشان دهيم
و به مادر موسى الهام كرديم كه او را شير بده، چون بر او بيمناك شدى، او را [در جعبهاى] به دريا بيفكن، مترس و غم مخور، [چرا كه] ما برگردانندهى او به سوى تو و گردانندهى او از پيامبران هستيم.
آنگاه خانوادهى فرعون او را [يافتند و] برگرفتند تا سر انجام دشمن و مايهى اندوهشان شود، چرا كه فرعون و هامان و سپاهانشان خطاكار بودند.
و همسر فرعون گفت: هم براى من و هم براى تو روشنى چشم است، او را نكشيد، چه بسا به ما سود برساند، يا آن كه به فرزندى بگيريمش، و آنان [حقيقت را] در نمى يافتند.
و دل مادر موسى به كلّى [از اميد و شكيب] خالى شد، چنانكه اگر دلش را گرم نمىكرديم كه از باور دارندگان باشد، نزديك بود راز او را آشكار كند.
و به خواهر او گفت پى او را بگير، آنگاه دورادور او را مىپاييد، ولى ايشان در نمى يافتند.
و از پيش او [نوزاد] را از پذيرفتن پستانها [ى دايگان] باز داشتيم سپس [خواهر موسى] گفت: آيا شما را به خانوادهاى راهنمايى كنم كه نگهدارى او را براى شما بپذيرند و خيرخواه او باشند؟
[سر انجام] او را به مادرش بازگردانديم تا دل و ديدهاش [به او] روشنى يابد و غم نخورد و بداند كه وعدهى الهى حق است، ولى بيشترينهى آنان نمىدانند.
و چون [موسى] به كمال بلوغش رسيد و برومند شد، به او حكمت [نبوّت] و علم بخشيديم و بدينسان نيكوكاران را پاداش دهيم.
و او در هنگامى كه مردم شهر [سرگرم و] بىخبر بودند وارد شهر شد، آنگاه در آنجا دو مرد را يافت كه با هم سخت ستيزه مىكردند. اين يك از پيروانش و آن يك از دشمنانش [بود]، آنگاه كسى كه از پيروانش بود، در برابر كسى كه از دشمنانش بود، از او يارى خواست، پس موسى مشتى به او زد و او را كشت. [موسى تكان خورد و] گفت اين كار شيطان بود، كه او دشمن و گمراه كنندهاى آشكار است.
گفت پروردگارا من بر خود ستم كردم، مرا بيامرز، آنگاه [خداوند] او را آمرزيد، چرا كه او آمرزگار مهربان است.
گفت پروردگارا به خاطر لطفى كه در حقّ من كردى هرگز پشتيبان گناهكاران نخواهم شد.
سپس بامدادان در شهر ترسان و نگران مى گشت، ناگهان همان كسى كه ديروز از او يارى خواسته بود، باز از او فريادرسى خواست، موسى [برآشفت و] به او گفت تو واقعا ندانم كارى.
و چون خواست به كسى كه دشمن هر دوشان بود حمله برد، گفت اى موسى مىخواهى مرا بكشى همان طور كه ديروز كسى را كشتى، نمىخواهى مگر اين كه زورگوى ستمگرى در اين سرزمين باشى، و نمى خواهى از نيكوكاران باشى.
و مردى از دورترين نقطهى شهر شتابان آمد [و] گفت اى موسى [بدان كه] بزرگان دربارهات هم رأى شدهاند كه تو را بكشند [از اين شهر] بيرون برو كه من از خير خواهان توام.
آنگاه [موسى] از آنجا ترسان و نگران بيرون شد [و] گفت پروردگارا مرا از قوم ستمكار نجات بده.
تفسير
طسم تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبِينِ اين آيات كتاب ظاهر و روشن يا روشنكننده است كه عبارت از قلم اعلى، لوح محفوظ يا قرآن تدوينى است.
نَتْلُوا عَلَيْكَ مِنْ نَبَإِ مُوسى وَ فِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ كه بخشى از خبر موسى و فرعون را به راستى براى انتفاع و بهرهمندى مؤمنين بر تو مىخوانيم چه غير مؤمنين از آن بهرهمند نمى شوند.
إِنَّ فِرْعَوْنَ جواب سؤال مقدّر است، گويا كه گفته شده:
خبر موسى و فرعون چگونه است؟ در جواب مىگويد: به راستى كه فرعون عَلا فِي الْأَرْضِ در زمين مصر سركشى كرد.
وَ جَعَلَ أَهْلَها شِيَعاً و ميان اهل آن سرزمين اختلاف افكنده، بدين گونه كه قبطى را عزيز و گرامى داشته و با انواع كرامتها او را تكريم نموده، سبطى را با انواع اهانتها خوار داشته، يا سبطى را در به بردگى كشيدن و اعمال شاقّه گروههاى پراكنده و مختلف قرار داده، زيرا قبطيان اهل مصر بودند و آنان را سزاوارتر به انواع كرامت مى دانست.
يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ دلالت بر معناى اوّل دارد كه طايفه سبطيان را زبون مى ساختند.
يُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ لفظ يُذَبِّحُ بدل از يَسْتَضْعِفُ است، يعنى نوع استضعاف اين بود كه پسرانشان را سر مىبريد.
وَ يَسْتَحْيِي نِساءَهُمْ و زنانشان را باقى مىگذاشت، يا نسبت به شرم و حياى زنان تجسّس مىكرد و اين تجسّس و تفتيش براى اين بود كه حامله يا عيب داشتن آنان را معلوم دارند.
إِنَّهُ كانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ او در زمين از فسادكنندگان بود و اهل فساد كسى است كه اهل زمين را از طلب كمالشان و رسيدن به رسول يا امام منع مىكند، يا با كشتار و بردهكشى (بدون استحقاق) فساد مى كند.
وَ نُرِيدُ مناسب چنين بود كه بگويد: (و أردنا) به صورت ماضى، ليكن به مضارع عدول نمود تا اشاره به استمرار اين اراده در گذشته و آينده باشد و اشاره به جهت تأويل.
زيرا كه فرعون عالم صغير در زمين خودش علوّ نموده و خداوند مىخواهد بر موسى اين عالم و قومش منّت گذارد و نيز اشاره به دلدارى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله باشد، زيرا پس از آن كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله اطلاع پيدا كرد كه چه حوادثى براى اهل بيتش رخ خواهد داد اندوهناك گشت.
پس خداى تعالى فرمود: أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ ما همواره مىخواهيم بر مستضعفين منّت گذاريم، پس تو اندوهناك مباش كه استضعاف اهل بيت تو سبب منّت گذاشتن ما بر آنانست.
وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً كه آنان را امامان و پيشوايانى قرار مىدهيم كه مورد اقتدا قرار مى گيرند.
وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ و آنان را وارثين زمين قرار مىدهيم به سبب ظهور قائم (عجّ) و با خلاص كردن زمين عالم صغير از دست فرعون و قومش، آنان را وارث عالم صغيرشان قرار مىدهيم.
وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ و آنان را در زمين متمكّن مىسازيم، در عالم كبير، در همهى زمين، يا در سرزمين مصر، يا در زمين وجودشان.
وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ و به فرعون موسى عليه السّلام يا فرعون اهل بيت يا فرعون عالم صغير مكانت آنان را نشان مى دهيم.
ما كانُوا يَحْذَرُونَ و به فرعون و هامان و لشگريان آن دو آنچه را كه از آن مى ترسيدند نشان خواهيم داد، آنان مىترسيدند كه ملكشان با دست مردى از بنى اسرائيل از بين برود.
بعضى گفتهاند: فرعون چهارصد سال زندگى كرد، او كوتاه قدّ و زشت بود و اوّلين كسى است كه با رنگ سياه خضاب نمود و موسى عليه السّلام يكصد و بيست سال عمر كرد.
وَ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّ مُوسى پس از تولّد موسى عليه السّلام به مادرش وحى كرديم:
أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِ موسى را شير بده و اگر از كشته شدن او و اطّلاع سربازان و جاسوسان فرعون ترسيدى او را در دريا بينداز.
وَ لا تَخافِي و (از غرق شدن، گم شدن و كشته شدنش) نترس.
وَ لا تَحْزَنِي و اندوهناك مباش و بر فراق او غصّه نخور.
إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ ما او را سالم به تو برمىگردانيم تاچشم تو روشن شود و انيس تو باشد.
وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ و ما او را از مرسلين قرار مىدهيم، بعضى گفتهاند: مادر موسى وقتى حامله شد حملش ظاهر و آشكار نشد و موكّلى از جانب فرعون بر او نبود، پس موسى را به دنيا آورد و هيچ كس نفهميد و او را سه ماه شير داد كه نه گريه مىكرد و نه حركت تا وقتى كه ترسيد او را بكشند، آنگاه تابوتى محكم و بدون درز براى او ساخت و او را در آن نهاد و به اذن خدا به دريا انداخت.
زيرا به مادر موسى در اين مورد از جانب خدا توسّط فرشته اى وحى شده بود، يا به واسطهى خواب يا الهام قلبى اين مطلب را دريافته بود.
بعضى گفتهاند: فرعون زنى را موكّل كرده بود كه حامله بودن مادر موسى را بفهمد و اطّلاع دهد، ولى اصلا آثار حمل بر مادر موسى ظاهر نمىشد تا آن كه موسى عليه السّلام به دنيا آمد، وقتى آن زن موكّل موسى عليه السّلام را ديد در ميان دو چشم او نورى مشاهده كرد، كه به شدّت به او علاقه پيدا كرد و گفت: فرزندت را حفظ كن كه من او را خيلى دوست مىدارم، گمان مىكنم اين فرزند همان كسى است كه نابودى قبطى به دست اوست، وقتى قابله از نزد مادر موسى بيرون رفت چشمها متوجّه مادر موسى شد، آمدند تا مادر موسى را ببينند كه خواهرش گفت: اى مادر سربازان فرعون بر در خانهاند مادر موسى چارهاى نديد جز اين كه كودك را در پارچهاى پيچده و داخل تنور روشن قرار دهد.
سربازان فرعون داخل شده و تجسّس كردند هيچ اثرى از موسى نيافتند و رفتند.
مادر موسى عليه السّلام سراغ فرزندش رفت و ديد كه خداوند آتش را براى موسى سرد و سالم قرار داده است سر انجام وقتى ديد كه فرعون زياد در طلب موسى عليه السّلام اصرار مىورزد به سبب وحى از جانب خدا او را در تابوتى نهاده و به دريا افكند.
فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ فرعون داراى قصرهايى مشرف بر شطّ نيل بود، وقتى مادر موسى او را در رود نيل انداخت و امواج آب او را بالا و پايين انداخت فرعون در حالى كه آسيه (همسرش) با او بود در رود نيل سياهى را ديد كه امواج آب آن را بالا مىآورد و باد حركتش مىدهد تا آن كه به درب قصر فرعون رسيد، فرعون دستور داد او را از آب گرفتند و پيش او بردند، وقتى صندوق را باز كرد كودكى را در آن يافت و گفت: اين كودك اسرائيلى است.
پس خداوند تعالى محبّت شديدى از موسى عليه السّلام را در قلب فرعون القا نمود و هم چنين در قلب آسيه همسر فرعون و فرعون وقتى خواست او را بكشد آسيه گفت او را نكشيد چنانچه به زودى اين مطلب مىآيد.
لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً لام در لِيَكُونَ براى عاقبت يا غايت است، لكن لام جهت استهزاى فرعونيان آورده شده است.
إِنَّ فِرْعَوْنَ اين جمله تعليل مطلب سابق است.
وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما كانُوا خاطِئِينَ فرعون و هامان و لشكريانشان از پروردگارشان نافرمانى مىكنند.
وَ قالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَيْنٍ لِي وَ لَكَ زن فرعون گفت: اين فرزند نور چشم براى من و توست، بعضى گفتهاند: فرعون گفت: نور چشم من است نه نور چشم تو.
لا تَقْتُلُوهُ عَسى أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً زن فرعون گفت: او را نكشيد شايد نفع او به ما برسد يا او را براى خود به فرزندى بگيريم.
اين سخن را بدان جهت گفت كه آسيه و فرعون داراى فرزند نبودند.
وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ آنان نمىدانستند كه آن كودك موسى عليه السّلام است و نابودى ملكشان به دست اوست.
وَ أَصْبَحَ فُؤادُ أُمِّ مُوسى فارِغاً دل مادر موسى خالى از عقل گشت، چون ترس بر او غالب شده بود، يا از هر چيزى جز ذكر موسى خالى شد، يا از حزن و اندوه خالى شد چون بر وعدهى خدا متّكى بود، يا خداوند به او وحى كرده بود و با فراموش كردن وحى از تذكّر وحى فارغ و خالى گشت.
و (فزعا) با فاء و زاى معجمه و عين مهمله، (قرعا) با قاف و راء و عين مهمله و (فرغا) با فا و راء مهمله و غين معجمه خوانده شده، كه همهى اين معانى در اينجا مناسب است.
إِنْ كادَتْ كه نزديك بود لَتُبْدِي راز غم خويش را بِهِ به خاطر موسى عليه السّلام آشكار سازد.
و بعضى گفته اند: نزديك بود هنگامى كه فرعون جهت دايه او را فرا خواند از خوشحالى رازش را آشكار كند.
لَوْ لا أَنْ رَبَطْنا عَلى قَلْبِها اگر ما قلب او را محكم نمى كرديم رازش را فاش مى كرد، ولى ما در او را محكم كرديم تا ناراحت نشود (در فراق موسى مضطرب و نگران نشود).
لِتَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ تا از مؤمنين باشد كه وحى و صدق وعده را تصديق كند، يا مقصود اين است كه از مؤمنين به خدا باشد.
وَ قالَتْ لِأُخْتِهِ مادر موسى عليه السّلام پس از آن كه او را به دريا انداخت و سه روز گذشت چنانچه در خبر آمده است به خواهر موسى گفت:
قُصِّيهِ به دنبال موسى برو و داستان او را پيگيرى كن تا ببينى حال او چگونه است؟ و بر سر او چه آمده است؟ و به او چه شده است؟ پس او به قصر فرعون رفت.
فَبَصُرَتْ بِهِ موسى را عَنْ جُنُبٍ از دور ديد و زير نظر گرفت.
وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ و فرعونيان نمى دانستند كه او خواهر موسى عليه السّلام است، يا نمىدانستند كه او از دور نگاه مى كند.
وَ حَرَّمْنا عَلَيْهِ الْمَراضِعَ مِنْ قَبْلُ سه روز قبل از آمدن خواهر موسى شير هر دايه را بر او حرام كرديم چنانچه گذشت و به همين جهت فرعون به شدّت اندوهناك شد.
فَقالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَ هُمْ لَهُ ناصِحُونَ خواهر موسى عليه السّلام گفت: آيا دوست داريد شما را به دايهاى راهنمايى كنم كه شير او را بخورد و با مهربانى او را تربيت نمايند؟ گفتند: بلى.
پس رفت و مادرش را آورد، وقتى مادر، موسى را بغل كرد و پستانش را به دهن او گذاشت موسى شير خورد، پس فرعون و خانوادهاش خوشحال شدند و مادر موسى را گرامى داشتند.
فرعون به مادر موسى گفت: او را براى ما تربيت كن كه ما در عوض چنين و چنان مىكنيم.
فَرَدَدْناهُ إِلى أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ وَ لِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌ تا مادر موسى بداند كه وعدهى برگردانيدن موسى به مادرش حقّ است.
وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ و لكن بيشتر مردم، با بيشتر قوم فرعون نمىدانند، كه وعدهى خدا حقّ است، يا آنان داراى علم نيستند.
وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ و چون به كمال بلوغ رسيد[1].
وَ اسْتَوى برخى گفتهاند منظور از (بلوغ اشد) رسيدن به سى و سه سالگى است و مقصود از استوا رسيدن به چهل سالگى، يا مراد از بلوغ اشدّ شدّت تمام قوا و اعضا و رسيدن آنها و به حدّى است كه شايستهى آن بايستى به آن حدّ برسد كه اوّل آن زمان هيجده سالگى است.
آتَيْناهُ حُكْماً به او دقّت در عمل داديم به نحوى كه ديگران از آوردن مثل عمل او عاجز بودند.
وَ عِلْماً علم عظيم و بزرگ داديم، چون تنوين براى تفخيم است.
وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ وَ دَخَلَ الْمَدِينَةَ موسى عليه السّلام بعد از استوا و بزرگ شدن داخل شهر شد.
داستان از اين قرار بود كه بنى اسرائيل در سختى، بلا و تنگنا بودند و از خبر آمدن موسى عليه السّلام و نابودى فرعون راحت و خوشحال مىشدند، پس در يك شب مهتابى نزد شيخى رفتند كه داراى علم بود و به او گفتند: ما از حديث موسى عليه السّلام و هلاكت فرعون خوشحال و راحت مى شديم.
پس تا كى ما در اين بلا و سختى خواهيم ماند؟ شيخ گفت: به خدا سوگند شما در اين سختى و بلا خواهيد ماند تا خداوند جوانى از اولاد لاوى بن يعقوب را بفرستد كه نام او موسى بن عمران است، او جوان بلند قدّى است با موهاى مجعّد، در اين بين كه آنان مشغول اين سخنان بودند موسى عليه السّلام بر قاطرى سوار حركت مىكرد به نزديك اين جماعت كه رسيد ايستاد و شيخ سرش را بلند كرد و او را با اوصافش شناخت و گفت: نام تو چيست؟ جواب داد: نام من موسى است.
شيخ گفت: فرزند چه كسى؟ موسى گفت: فرزند عمران.
پس شيخ به سوى او دويد و دستش را گرفت و بوسيد، جماعت به طرف پاهايش حملهور شدند و بوسيدند، موسى آنان را شناخت و آنان موسى عليه السّلام را شناختند، آنجا پيروانى براى خود اتّخاذ كرد، پس از آن قدرى مكث نمود، مقدارى كه خدا خواست و قوم فرعون به او بدگمان شدند، مقصود از مدينه مصر يا شهر ديگرى از زمين مصر است.
عَلى حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِها وقتى وارد شهر شد كه اهل شهر غافل بودند، بعضى گفتهاند: وقت قيلوله يا بين مغرب و عشاء بوده، يا روز عيد بوده كه فرعونيان مشغول بازى خودشان بودهاند و علّت اين كه در حين غفلت اهل شهر وارد شهر شده آن است كه موسى عليه السّلام پس از آن كه بزرگ شد در موكب فرعون مسافرت مىكرد، روزى جهت مسافرت آماده شد كه به او گفته شد فرعون سفر كرد و رفت، پس او هم به دنبال فرعون رفت و چون وقت قيلوله فرا رسيد داخل شهر شد تا استراحت كند.
و بعضى گفتهاند: بنى اسرائيل نزد موسى عليه السّلام جمع مىشدند و سخنان او را مىشنيدند و اين مطلب معروف و مشهور گشت و او را ترسانيدند، او داخل شهر نمىشد مگر آن كه اهل شهر غافل بودند.
و بعضى گفتهاند: وقتى كار موسى عليه السّلام مشهور شد فرعون دستور داد او را از شهر اخراج كنند.
فَوَجَدَ فِيها رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ پس دو مرد را ديد كه با هم نزاع و جنگ مىكردند.
هذا مِنْ شِيعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسى يكى از پيروانش و يكى از دشمنانش، پيرو موسى از او يارى خواست، موسى عليه السّلام دشمن او را با مشت يا با عصايش زد چنانچه بعضى گفته اند.
فَقَضى عَلَيْهِ و او را كشت.
قالَ موسى گفت: هذا اين جنگ و نزاع، با شتاب در قتل او يا اين كافر مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ از كار شيطان است و شيطان دشمن بنىآدم است.
مُضِلٌّ مُبِينٌ شيطان گمراهكنندهى آشكار است و لكن قول خداى تعالى: قالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ دلالت مىكند بر اين كه مقصود موسى عليه السّلام اين است كه كشتن آن مرد كه از من صادر شده كار شيطان است.
و اين معنا منافات با اعتقاد شيعه و عصمت انبيا عليهم السّلام ندارد زيرا انبيا عليهم السّلام معصوم از گناهان هستند.
نه از ترك اولى و به عبارت ديگر: انبيا معصوم از گناهانى هستند كه نسبت به غير آنان گناه است، نه از گناهانى كه نسبت به خود انبيا گناه محسوب مىشود، چه حسنات و نيكىهاى ابرار و نيكان گناهان و سيّئات مقرّبين است و توبهى انبيا عليهم السّلام از التفات و توجّه به غير خدا مى باشد.
پس جاى تعجّب نيست كه موسى عليه السّلام تعجيل در كشتن كسى را كه مستحقّ قتل است بدون ملاحظه مفاسد مترتّب بر قتل براى خودش گناه حساب كرده و از آن استغفار نمايد و نسبت ظلم به خودش بدهد، با اين كه او مستحقّ قتل بوده و پس از آن كه از استغفارش فارغ شد و براى ترك اولى استغفار نمود نظر به قوّت و نيرويش كرد و گفت: قالَ رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَيَ پروردگارا نعمتى كه به من دادى و آن قوّت و نيرويى است كه توانستم با مشت كسى را بكشم.
فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيراً لِلْمُجْرِمِينَ ديگر هيچ وقت مجرمين را يارى نخواهم كرد چنانچه اين بار مجرم را يارى كردم.
فَأَصْبَحَ فِي الْمَدِينَةِ خائِفاً پس (در نتيجه) در شهر بيمناك شد چون شايع شده بود كه او قبطى را كشته و سبطى دور او جمع شدهاند.
يَتَرَقَّبُ و منتظر اخبارى بود كه در حقّ او از ناحيهى فرعون و قومش برسد.
فَإِذَا الَّذِي اسْتَنْصَرَهُ بِالْأَمْسِ يَسْتَصْرِخُهُ قالَ لَهُ مُوسى إِنَّكَ لَغَوِيٌّ مُبِينٌ كه ناگهان همان كسى كه ديروز از موسى يارى خواسته بود باز از او فريادرسى خواست به وى گفت: تو ديروز با يك مرد جنگ و نزاع مىكردى و امروز با يك مرد ديگر جنگ مىكنى واقعا تو آدم ندانمكارى هستى! فَلَمَّا أَنْ أَرادَ أَنْ يَبْطِشَ بِالَّذِي هُوَ عَدُوٌّ لَهُما قالَ يا مُوسى أَ تُرِيدُ أَنْ تَقْتُلَنِي كَما قَتَلْتَ نَفْساً بِالْأَمْسِ بعضى گفته اند:
وقتى موسى عليه السّلام به سبطى گفت تو سخت گمراهى سبطى تصميم گرفت موسى عليه السّلام را اذيّت كند و گفت من تو را حتما اذيّت و آزار خواهم نمود، وقتى موسى خواست دست به قبطى دراز كند سبطى گمان كرد كه موسى مىخواهد به او دست دراز كند، پس اسرائيلى گفت: آيا مىخواهى مرا بكشى همان طور كه ديروز كسى را كشتى؟!
بعضى گفته اند: قبطى اين سخن را گفت.[2] إِنْ تُرِيدُ إِلَّا أَنْ تَكُونَ جَبَّاراً فِي الْأَرْضِ وَ ما تُرِيدُ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْمُصْلِحِينَ وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ و آيا مىخواهى كه در اين سرزمين ستمگر و زورگو باشى و نمىخواهى صلح جو باشى؟ در اين وقت مردى از دورترين نقطهى شهر آمد.
يَسْعى او با عجله مى آمد و در حركت سرعت داشت مطلب از اين قرار بود كه خبر كشتن قبطى به فرعون رسيد و فرعون پس از مشورت دستور كشتن موسى عليه السّلام را داد و شخصى را به دنبال موسى و براى پيدا كردن او فرستاد آن شخص پسر عموى فرعون يا پسر عموى موسى عليه السّلام بود، او مؤمن آل فرعون بود، كه مؤمن بود و ايمانش را ششصد سال مخفى كرده بود، او خزانه دار فرعون، نام او حزقيل بود، بعضى نام او را شمعون و برخى سمعان گفتهاند.
قالَ يا مُوسى إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ گفت اى موسى فرعونيان با هم مشاوره مىكنند كه تو را بگيرند و بكشند.
لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ تو از سرزمين مصر خارج شو.
إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ كه من از خير خواهان توام.
پس موسى ترسان و نگران بيرون شد و گفت پروردگارا مرا از قوم ستمكار نجات بده.
آيات 22- 35
[سوره القصص (28): آيات 22 تا 35]
وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ (22) وَ لَمَّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النَّاسِ يَسْقُونَ وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَيْنِ تَذُودانِ قالَ ما خَطْبُكُما قالَتا لا نَسْقِي حَتَّى يُصْدِرَ الرِّعاءُ وَ أَبُونا شَيْخٌ كَبِيرٌ (23) فَسَقى لَهُما ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ فَقالَ رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ (24) فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشِي عَلَى اسْتِحْياءٍ قالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ ما سَقَيْتَ لَنا فَلَمَّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قالَ لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (25) قالَتْ إِحْداهُما يا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ (26)
قالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هاتَيْنِ عَلى أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمانِيَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ وَ ما أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ (27) قالَ ذلِكَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلا عُدْوانَ عَلَيَّ وَ اللَّهُ عَلى ما نَقُولُ وَكِيلٌ (28) فَلَمَّا قَضى مُوسَى الْأَجَلَ وَ سارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً قالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ ناراً لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْها بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ (29) فَلَمَّا أَتاها نُودِيَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ يا مُوسى إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ (30) وَ أَنْ أَلْقِ عَصاكَ فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ كَأَنَّها جَانٌّ وَلَّى مُدْبِراً وَ لَمْ يُعَقِّبْ يا مُوسى أَقْبِلْ وَ لا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِينَ (31)
اسْلُكْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ وَ اضْمُمْ إِلَيْكَ جَناحَكَ مِنَ الرَّهْبِ فَذانِكَ بُرْهانانِ مِنْ رَبِّكَ إِلى فِرْعَوْنَ وَ مَلائِهِ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقِينَ (32) قالَ رَبِّ إِنِّي قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخافُ أَنْ يَقْتُلُونِ (33) وَ أَخِي هارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِساناً فَأَرْسِلْهُ مَعِي رِدْءاً يُصَدِّقُنِي إِنِّي أَخافُ أَنْ يُكَذِّبُونِ (34) قالَ سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ وَ نَجْعَلُ لَكُما سُلْطاناً فَلا يَصِلُونَ إِلَيْكُما بِآياتِنا أَنْتُما وَ مَنِ اتَّبَعَكُمَا الْغالِبُونَ (35)
ترجمه
(28/ 35- 22)
و چون رو به سوى مدين نهاد، گفت باشد كه پروردگار مرا به راه راست راهنمايى كند.
و چون به آبشخور مدين رسيد، پيرامون آن گروهى از مردم را يافت كه [اغنام خويش را] آب مىدادند و از پس ايشان دو زن را يافت كه [چارپايان خود را] جمع و جور مىكردند. [موسى] گفت: كار و بار شما چيست؟ گفتند: ما [به چارپايان خود] آب نمىدهيم تا آن كه شبانان [چارپايان خود را از آبشخور] باز گردانند، پدر ما پيرى فرتوت است.
سپس براى آنها [چارپايان را] آب داد، آنگاه رو به سايه آورد و گفت: پروردگارا من به هر خيرى كه برايم بفرستى نيازمندم.
سپس يكى از آن دو، در حالى كه با شرم و آزرم گام بر مىداشت، به نزد او آمد و گفت: پدرم شما را دعوت كرده است كه پاداش آبدهىات را براى [چارپايان] ما به شما بدهد، و چون [موسى] به نزد او آمد و براى او داستانش را بيان كرد، [شعيب] گفت، مترس كه از قوم ستمكار نجات يافتى.
يكى از آن دو [دختر] گفت: پدر جان او را [با دستمزد] به كار گير چرا كه بهترين كسى كه مىتوانى به كار بگيرى [اوست كه] تواناى درستكار است.
[شعيب به موسى] گفت: من مىخواهم يكى از اين دو دخترم را به همسرى تو درآورم، در قبال اين كه [به جاى كابين] هشت سال براى من كار كنى، اگر آن را به ده سال پايان دادى، ميل خودت است، ولى من نمىخواهم بر تو سخت بگيرم، كه اگر خدا بخواهد، مرا از درستكاران خواهى يافت.
[موسى] گفت: اين بين من و بين شما باشد كه هر كدام از دو مدّت را به سر بردم، از من زياده خواهى نشود، خداوند بر آنچه مىگوييم ضامن [و شاهد] ماست.
و چون موسى مدّت [مقرّر] را به سر برد و خانوادهاش را [همراه خود] برد، از جانب طور آتشى ديد، به خانوادهاش گفت: صبر كنيد، من [از دور] آتشى مىبينم، شايد از آنجا براى شما خبرى يا پارهى آتشى بياورم، باشد كه گرم شويد.
و چون به نزديك آن [آتش] آمد، از كرانهى وادى ايمن، در جايگاه متبرّك، از درخت ندا داده شد كه اى موسى من خداوندم پروردگار جهانيان.
و عصايت را بينداز. چون [انداخت و] آن را نگريست كه مىجنبيد گويى كه مارى بود، پشت كرد [و پا به فرار گذاشت] و برنگشت، [گفته شد]اى موسى روى به اينسو كن و مترس، تو از ايمنانى.
دستت را در گريبانت كن، تا سپيد و درخشان بدون هيچ بيمارى [پيسى] بيرون آيد و بازوى خود را از ترس جمع كن، [و بدان كه] اين دو، دو برهان از سوى پروردگارت هستند براى فرعون و بزرگان قومش، كه ايشان قومى نافرمان هستند.
[موسى] گفت: پروردگارا من يكى از ايشان را كشتهام و مىترسم كه مرا بكشند.
و برادرم هارون از من گشادهزبانتر است، او را ياور من بفرست كه به صدق من گواهى مىدهد كه من مىترسم مرا دروغگو بدانند.
فرمود: زودا كه تو را با [پيوستن] برادرت نيرومند سازيم و به شما دو تن سلطهى دهيم كه با معجزات ما [كه همراه شماست] دستشان به شما نرسد، شما و هر كس از شما پيروى كند پيروزيد.
تفسير
وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ وقتى موسى عليه السّلام به سوى مدين توجّه كرد گفت:
باشد كه پروردگارم مرا به راه راست در دين و دنيا هدايت كند.
مدين تحت سلطنت و قلمرو فرعون نبود و آنجا به نام مدين فرزند ابراهيم ناميده شده است.
بعضى گفتهاند: بين او و مدين سه روز راه فاصله بود و بعضى گفتهاند: هشت روز.
و موسى راه را بلد نبود، لذا مىگفت: باشد كه پروردگارم مرا به راه راست هدايت نمايد و شايد او طالب شعيب بود و مدين را جهت ملاقات شعيب انتخاب كرد.
و بعضى گفته اند: موسى عليه السّلام جاى مشخّص و معيّنى را قصد نكرده بود و اتّفاقا راه مدين را پيش گرفت.
و بعضى گفته اند: فرشته اى راه مدين را به او نشان داد.
وَ لَمَّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ وقتى به آب مدين رسيد، يعنى چاهى كه از آن آب مىبردند.
وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النَّاسِ يَسْقُونَ در كنار آن چاه مردمى را ديد كه به حيوانات خود آب مى دادند.
وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَيْنِ تَذُودانِ دو دختر را ديد كه گوسفندان را از آب مانع شده اند.
قالَ ما خَطْبُكُما گفت چرا گوسفندان شما را از ورود به آب منع مى كنند؟
قالَتا لا نَسْقِي آن دو گفتند: ما گوسفندانمان را هنگام ازدحام و شلوغى آب نمى دهيم.
حَتَّى يُصْدِرَ الرِّعاءُ لفظ يُصْدِرَ از باب افعال و از ثلاثى مجرّد خوانده شده است.
آن دو گفتند: ما منتظر زيادى و اضافهى آب هستيم كه با آن گوسفندانمان را سيراب سازيم و ما نمىتوانيم از چاه آب برداريم.
وَ أَبُونا شَيْخٌ كَبِيرٌ پدر ما پير است و نمىتواند خودش متصدّى آب دادن باشد.
فَسَقى لَهُما پس موسى عليه السّلام به گوسفندان آنان آب داد.
بعضى گفته اند: سنگى بر روى آن چاه بود كه كمتر از ده نفر نمىتوانستند آن را بردارند و موسى عليه السّلام به تنهايى آن سنگ رابرداشت و درخواست دلو از آنان كرد.
دلوى به او دادند كه كمتر از ده نفر نمى توانستند با آن آب بكشند و گفتند: اگر مىتوانى آب بكش، موسى عليه السّلام به تنهايى آب كشيد و با يك دلو آنها را سيراب كرد، در حالى كه سه روز بود چيزى نخورده بود.
ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ فَقالَ سپس به سايهاى روى آورد در حالى كه گرسنه بود گفت:
رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ پروردگارا برايم هر خيرى كه فرستى بدان نيازمندم، كه مقصود از خير گرسنگى است كه باعث مىشود انسان غذا طلب كند و بقاى زندگى انسان با غذاست و اگر گرسنگى نباشد غذا طلب نمىكند، در نتيجه نمىتواند زندگى و عبادت كند، مريض مىشود و محتاج به معالجه مىگردد.[فقير] محتاج به غذا.
بعضى گفتهاند: پيامبر خدا از خدا درخواست نيمه نانى كرد كه با آن بتواند بايستند.
و از على عليه السّلام آمده است: او از خدا جز نانى كه بخورد درخواست نكرد، چون او از گياهان زمين مىخورد و سبزى گياهان از زير شكمش پيدا بود و ديده مىشد، چون شكمش لاغر و بىگوشت شده بود[3].
پس خداوند دعاى او را مستجاب كرد، چه بعد از آن كه دختران شعيب زود به خانه برگشتند شعيب از آنان سبب زود برگشتن را پرسيد آنان داستان را تعريف كردند، پس شعيب به يكى از آنان گفت: موسى عليه السّلام را فرا بخوان، آن دختر پيش موسى عليه السّلام رفت چنانچه خداى تعالى مىفرمايد:
فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشِي عَلَى اسْتِحْياءٍ يكى از دختران با حيا و شرم راه مىرفت به نحوى كه نمىتوانست حرف بزند و نمىتوانست در ميان مردان آن چنان كه بايد، راه برود.
قالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ ما سَقَيْتَ لَنا و به موسى عليه السّلام گفت: پدرم تو را مىخواهد تا مزد آبكشيدنت را بدهد موسى عليه السّلام از اين سخن خوشش نيامد و خواست به دنبال آن دختر نرود، ولى ترس و گرسنگى او را مجبور به متابعت از دختر نمود و بالاخره با دختر راه افتاد، باد گاهى لباس دختر را بالا مىزد و بدن او براى موسى آشكار مىشد.
گاهى موسى عليه السّلام از او روى بر مىگردانيد و گاهى چشمانش را مىبست، تا آن كه گفت: اى كنيز خدا تو از پشت سر من راه بيا و راه را با انداختن سنگريزه به من نشان بده، كه ما از قومى هستيم كه پشت زنان را نگاه نمى كنند.
وقتى موسى عليه السّلام بر شعيب عليه السّلام وارد شد شعيب عليه السّلام آماده شام خوردن بود، به موسى عليه السّلام گفت: اى جوان بنشين و شام بخور، موسى عليه السّلام به او گفت: پناه به خدا مى برم.
شعيب عليه السّلام گفت: چرا مگر گرسنه نيستى؟ گفت: چرا، گرسنهام، ولى مىترسم اين شام عوض سيراب كردن و آب كشيدن من باشد و من از خانوادهاى هستم كه چيزى از عمل آخرت را به مقدار زمين پر از طلا نمى فروشيم.
شعيب عليه السّلام به او گفت: نه به خدا سوگند اى جوان، اين شام بدان جهت نيست، بلكه عادت من و پدران من چنين است كه ميهمان را عزيز مى داريم و به او طعام مى دهيم.
پس موسى عليه السّلام مشغول خوردن شد و سپس داستان خود را تعريف كرد، چنانچه خداى تعالى فرمود:
فَلَمَّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قالَ شعيب عليه السّلام گفت:
لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ نترس كه از قوم ستمگر نجات پيدا كردى، چون سرزمين ما در مملكت فرعون نيست.
قالَتْ إِحْداهُما يا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ يكى از دختران گفت:
اى پدر او را براى چرانيدن گوسفندان اجير نما.
إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ كه بهترين كسى است كه اجيرش كردى قوى، نيرومند و درستكار است.
عوض ضمير اسم ظاهر آورد تا دلالت بر دو صفت بكند كه سبب استيجار موسى عليه السّلام شده اند.
شعيب گفت: قوى بودنش را با برداشتن سنگ از روى چاه كه كمتر از ده نفر نمىتوانستند بردارند و با كشيدن دلو آب كه كمتر از ده نفر نمىتوانند آن را بكشند فهميدى، ولى امانت و درستكارى او را چگونه فهميدى؟
دختر گفت: من جلو او راه مىرفتم كه او به من گفت: از پشت سرم بيا و راه را با سنگريزه به من نشان بده، ما از قومى هستيم كه در پشت زنان به آنان نگاه نمىكنند و من امانت و درستكارى او را از اينجا شناختم.
وقتى دختر اين را گفت ميل و رغبت شعيب عليه السّلام به موسى عليه السّلام فزونى گرفت.
قالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هاتَيْنِ عَلى أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمانِيَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ وَ ما أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ قالَ ذلِكَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلا عُدْوانَ عَلَيَّ وَ اللَّهُ عَلى ما نَقُولُ وَكِيلٌ [شعيب به موسى] گفت: من مىخواهم يكى از اين دو دخترم را به همسرى تو درآورم، در قبال اين كه [به جاى كابين] هشت سال براى من كار كنى، اگر آن را به ده سال پايان دادى، ميل خودت است، ولى من نمىخواهم بر تو سخت بگيرم، كه اگر خدا بخواهد، مرا از درستكاران خواهى يافت. [موسى] گفت: اين بين من و بين شما باشد كه هر كدام از دو مدّت را به سر بردم، از من زياده خواهى نشود و خداوند بر آنچه مىگوييم ضامن [و شاهد] ماست.
آن دو سال جزو مهريه و صداق نيست، بلكه آن را از باب لطف و تفضّل قرار مىدهم.
بعضى گفته اند: اصلا كار كردن مهريه دختر نبوده، بلكه نكاح به مهر مخصوصى واقع شده بود و چند سال كار كردن شرط عقد بود و بعضى گفته اند: مهر همان بود و آنچه كه در اخبار ماست دلالت مى كند بر اين كه همين كار كردن مهر بوده است.
از امام صادق عليه السّلام آمده است: على عليه السّلام فرمود: امروز در اسلام نكاح با اجير شدن جائز نيست، بدين گونه كه بگويد: من نزد تو چنين و چنان (كار) مىكنم به شرط آن كه تو خواهر يا دخترت را به من تزويج كنى.
على عليه السّلام فرمود: اين عقد حرام است، چه مهريه براى خود آن دختر است و او سزاوارتر به مهريه مى باشد[4].
به اين مضمون اخبار فراوان ديگرى وجود دارد و در اخبار ما وارد شده: دختر نكاح شده كوچكترين آن دو بود، او همان دخترى است كه گفت: پدرم تو را فرا مىخواند و گفت: اى پدر او را اجير كن كه او قوى و امين است.و موسى عليه السّلام بيشترين مدّت را ايفا نمود.
فَلَمَّا قَضى مُوسَى الْأَجَلَ در حديثى آمده است:موسى عليه السّلام پس از ده سال چوپانى كردن براى شعيب عليه السّلام گفت: من بايد به وطنم و نزد مادر و خانوادهام برگردم، چه چيزى نزد شما دارم؟
گفت: هر يك از گوسفندان من در اين سال گوسفند سياه و سفيد بزايد مال تو باشد.
موسى عليه السّلام هر وقت مىخواست گوسفند نر بر مادّه ارسال كند به عصايش تكيه مىداد و مقدارى از پوست عصا را مىكند و مقدارى را باقى مىگذاشت، آن را در وسط خوابگاه و چراگاه گوسفندان قرار داد و يك پارچه و پوشش دو رنگ روى آن انداخت، سپس گوسفند نر را بر آنها مىفرستاد تا با مادّه جفت گيرى كنند، پس در آن سال گوسفندان جز دو رنگ نزاييدند، چون يك سال كامل شد موسى عليه السّلام زنش را با خود برداشت و شعيب عليه السّلام از پيش خود به آنان اضافه نيز داد، پس وقتى موسى عليه السّلام خواست از آنجا خارج شود به شعيب عليه السّلام گفت: من يك عصا مىخواهم كه همراه من باشد، عصاى پيامبران نزد شعيب عليه السّلام بود و همه را به ارث برده و در يك اطاق جمع كرده بود.
پس شعيب عليه السّلام گفت: داخل اين خانه شو و يك عصا از بين عصاها بگير، موسى عليه السّلام داخل شد و عصاى نوح عليه السّلام و ابراهيم عليه السّلام به سوى موسى عليه السّلام پريدند و در دست موسى عليه السّلام قرار گرفتند، موسى عليه السّلام آن عصا را برداشت، شعيب عليه السّلام آن عصا را كه ديد گفت: آن را بر گردان و عصاى ديگر بردار، پس موسى عليه السّلام آن عصا را برگردانيد تا عصاى ديگر بردارد همان عصا دوباره به سوى موسى عليه السّلام آمد، دوباره آن را برگردانيد كه همان عصا باز برگشت، تا سه مرتبه اين عمل تكرار شد، چون شعيب عليه السّلام اين قضيّه را ديد گفت:
برو كه خداى تعالى آن عصا را مخصوص تو گردانيده، موسى عليه السّلام گوسفندانش را راند و از آنجا به قصد مصر خارج شد.
وقتى به بيابانى رسيد در حالى كه خانوادهى او همراهش بود سرماى شديدى همراه باد و تاريكى آنان را درگرفت و شب فرا رسيد، موسى عليه السّلام نگاه كرد آتشى پديدار گشت، چنانچه خداى تعالى مىفرمايد: فَلَمَّا قَضى مُوسَى الْأَجَلَ … تا آخر[5].
وَ سارَ بِأَهْلِهِ شب فرا رسيد و گوسفندانش پراكنده شدند و سرما و باد شديدى آنان را فرا گرفت و همسرش به درد زاييدن گرفتار شد، موسى عليه السّلام در اين هنگام آتشى از دور به نظرش رسيد چنانچه بعضى گفته اند.
آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً بدان كه خداى تعالى هرگاه خير و خوبى بندهاى را بخواهد او را ابتدا به سختىها مبتلا مىكند، كه راه چارهاش را مىبندد و راههاى اميد خيالش را از غير خدا قطع مىكند تا آنجا كه مجبور شود به سوى خدا توجّه كند و با زبان حال يا قال از خدا درخواست نمايد و بر حسب استعداد و استحقاقش اجابت مىكند.
زيرا خداوند دعاى مضطرّ را اجابت مىكند اگر با زبان حال يا قال دعا كند، چنانچه خداوند مقام رسالت را براى موسى عليه السّلام خواسته است، پس او را به تاريكى شب، ابر، يخ، سرما، پراكنده شدن گوسفندان، ضع حمل همسر و روشن نشدن چخماق گرفتار كرد تا آنجا كه همهى چارههاى خيالش و راههاى اميدش قطع شد و درنتيجه مجبور شد به جهت غيبش توجّه نمايد.
چه موسى عليه السّلام وقتى مجبور شد به جهت غيب خويش توجّه كند از جانب طور نفس كه همان بقعهى مباركه است و از جانب راست نفس نورى ظاهر شد به صورت آتشى كه از درخت بيرون مىآيد، آن آتش و آن درخت در كوهى ظاهر شد كه طور ناميده مىشود، يا پس از آن طور ناميده شد و بحث از اختلاف در محلّ آن كوه قبلا گذشت.
پس وقتى موسى عليه السّلام از جانب طور آتشى را ديد به آن توجّه نمود و از وحشتزدگى و ترس آرام شد، (وقتى مطمئن و آرام شد).
قالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ ناراً به خانوادهاش گفت:درنگ كنيد كه من آتشى ديدم، اين سخن را به آنان جهت دلدارى و تسكين بىتابى و وحشتشان گفت.
لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْها بِخَبَرٍ شايد از آن آتش خبرى بياورم، يعنى خبر راه يا خبر آتش و صاحب آتش يا خبر كسى كه با او انس بگيريم يا خبر يك آبادى و آبادانى.
أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ يا قطعهاى آتش بياورم تا گرم شويد.
در لفظ جَذْوَةٍ سه لغت است، كه جيم را با سه حركت خوانده اند، آن قطعه از آتش شعلهور يا آتش سرخ و گداخته يا قطعهى چوبى است كه قسمتى از آن سوخته و آتش شده و قسمت ديگر چوب است و هنوز شعلهور نشده است.
فَلَمَّا أَتاها نُودِيَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَيْمَنِ و چون به نزديك آن آتش آمد از وادى ايمن، يعنى طرف راست (طرف راست نفس) و ممكن است ايمن وصف از [يمن] به معناى بركت باشد.[6] فِي الْبُقْعَةِ الْمُبارَكَةِ زمينى كه خير آن زياد است، چون آن زمين از شام بوده، بركت زمينهاى شام ظاهرست و هم چنين است بركات طور نفس.
و از امام صادق عليه السّلام آمده است: شاطِئِ الْوادِ الْأَيْمَنِ كه در قرآن آمده است عبارت از فرات و بقعهى مباركهى كربلاست[7].
مِنَ الشَّجَرَةِ بعضى گفته اند: آن درخت بر ساحل روييده بود.
أَنْ يا مُوسى إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ در حديث ذكر شده كه او به سوى آتش آمد كه از آن اندكى بر دارد ناگهان درختى را ديد كه آتش از آن شعلهور و ملتهب است و چون نزديكش رفت (كه از آن آتش بگيرد) آتش به سوى او آمد، پس موسى عليه السّلام ترسيد و فرار كرد و آتش دوباره بر درخت بازگشت، موسى عليه السّلام ديد كه آتش به درخت باز گشته براى بار دوّم خواست از آن آتش بردارد كه آتش به سوى او آمد باز ترسيد و فرار كرد و آتش را به حال خودگذاشت، سپس توجّه نمود در حالى كه آتش به درخت بازگشت.
براى بار سوّم به سوى آتش رفت كه از آن بردارد كه آتش به سوى او آمد، اين دفعه ترسيد و فرار كرد و برنگشت و به عقب نگاه نكرد كه خداى تعالى ندا كرد: اى موسى من خدا هستم پروردگار عالميان.
موسى عليه السّلام گفت: دليل اين مطلب چيست؟ خداى تعالى فرمود:
آنچه در طرف راست تو است چيست اى موسى؟ گفت: آن عصاى من است، خداوند فرمود: آن را بيفكن اى موسى، موسى عليه السّلام آن را انداخت مارى شد كه حركت كرد.
موسى عليه السّلام از آن ترسيد و فرار كرد، پس خداى عزّ و جلّ ندا كرد: اى موسى آن مار را بگير و نترس كه تو ايمن خواهى بود.
و وجه تكرار اين داستان بيشتر از داستانهاى ديگر گذشت.
و وجه اختلاف الفاظ مكرّر بدان جهت است كه حكايتها ترجمهى محكىّ و حكايت شده هاست و ترجمه با الفاظ مختلف ادا مىشود، يا به جهت كثرت سؤال و جواب و گفتارها در طرف محكىّ و در هرجا كه داستان ذكر شده بعضى از محكىّ نيز ذكر شده است.
وَ أَنْ أَلْقِ بيفكن، عطف بر أَنْ يا مُوسى است.عَصاكَ عصايت را پس عصا را انداخت كه اژدهايى شد زنده و متحرك.
فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ كَأَنَّها جَانٌ و چون آن را انداخت ديد كه مىجنبد گويى كه مارى بوده با چشمان سياه كه آزار و اذيّت نمىرساند.
وَلَّى مُدْبِراً به او پشت كرد و پا به فرار گذاشت، ترسيدن موسى عليه السّلام از آتش و فرار كردن او از آن و ترس او از مار نقص نيست، بلكه ترس موسى عليه السّلام در چنين حالى كه از همهى كثرتها منسلخ شده و به مقام وحدت بازگشته دلالت بر كمال و قدرت نفس او در مقام بشريّتش دارد.
زيرا كه معلوم مىشود كثرات زائل نشده و از اهل مملكتش به طور كامل فانى نگشته در حالى كه هر كس در چنين حالى از جميع كثرتها و از جميع اهل مملكتش فانى مىشود و حقّ هيچ يك از كثرتها را حفظ نمىكند، حقّ بشريّت ترس و فرار از آتش و مار موذى است.
و حفظ حقوق كثرتها در چنان حال از كاملترين دليلها بر كمال است.
و هم چنين است مطلب در طلب دليل بعد از شنيدن إِنِّي أَنَا اللَّهُ از درخت.
وَ لَمْ يُعَقِّبْ و توجّه به عقبش نكرد، (به عقب برنگشت) بر خلاف آن وقتى كه از آتش فرار كرد.
يا مُوسى بعضى گفته اند: يعنى ندا شد اى موسى.
أَقْبِلْ وَ لا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِينَ بيا و نترس كه تو از آسيب چيزهاى ترسناك ايمن خواهى بود.
اسْلُكْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ دستت را در آستين ببر نورى بيرون مىآيد بدون آن كه مرض (برص) در بين باشد، پس موسى عليه السّلام دستش را در آستين فروبرد و بيرون آورد، دنيا براى او روشن شد.
وَ اضْمُمْ إِلَيْكَ جَناحَكَ مِنَ الرَّهْبِ حال به خاطر ترسى كه دارى دست به گريبانت گذار تا ترس تو از بين برود، چه گذاشتن دست و باز و بر قلب به آرامش و رفع اضطراب قلب كمك مىكند.
فَذانِكَ با تخفيف نون و تشديد آن خوانده شده است، يعنى، اين دو: بُرْهانانِ اژدها شدن عصا و يد بيضا و برهان از:مِنْ رَبِّكَ پروردگار توست.
إِلى فِرْعَوْنَ و با اين دو برهان نزد فرعون و قومش برويد.
وَ مَلَائِهِ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقِينَ كه آنان قومى نافرمان هستند.
وقتى موسى عليه السّلام فهميد كه منتهى شدن دو برهان به فرعون و قومش جز به دست او نيست.
قالَ در پاسخ جهت استعفا از مسئوليّت يا طلب كمك هارون بنا بر آنچه كه در ضمن قول خداى تعالى: فَأَرْسِلْ إِلى هارُونَ از سورهى شعراء گذشت و آنجا گفتيم كه موسى عليه السّلام اوّل استعفا داد و پس از آن كه استعفاى او ردّ شد كمك برادرش را طلب كرد چنين گفت:
رَبِّ إِنِّي قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخافُ أَنْ يَقْتُلُونِ وَ أَخِي هارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِساناً فَأَرْسِلْهُ مَعِي رِدْءاً پروردگارا من يكى از آنان را كشتهام و مىترسم كه مرا بكشند. و برادرم هارون از من گشادهزبانتر است، او را به كمك من بفرست. لفظ ردء به معناى كمك و ماده و بار سنگين است، ردأ با تخفيف همزه خوانده شده است.
يُصَدِّقُنِي إِنِّي أَخافُ أَنْ يُكَذِّبُونِ من مىترسم مرا تكذيب كنند و زبان من در ردّ آنان فصيح نيست، اگر در جوابشان با زبان غير فصيح دليل و حجّتى بياورم از من قبول نمىكنند، چون كسى از آنان را كشتهام و بر من خشمگين هستند.
قالَ خداوند در مقام اجابت درخواست او فرمود:سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ وَ نَجْعَلُ لَكُما سُلْطاناً خداى تعالى درخواست موسى عليه السّلام را اجابت نمود و علاوه بر اين او بر او تفضّل نيز نمود، يعنى وعده داد و آن دو را يارى كند و ضررى از فرعونيان بر ايشان نرسد.
فَلا يَصِلُونَ إِلَيْكُما و نمىتوانند به شما ضرر و آسيبى برسانند.
بِآياتِنا لفظ (باء) براى سبب، ظرف متعلّق به فَلا يَصِلُونَ يا الْغالِبُونَ است.
أَنْتُما وَ مَنِ اتَّبَعَكُمَا الْغالِبُونَ شما دو نفر و پيروان شما غالب هستيد، پس موسى عليه السّلام با وعدهى الهى مطمئنّ شد و به سوى فرعون رفت.
آيات 36- 47
[سوره القصص (28): آيات 36 تا 47]
فَلَمَّا جاءَهُمْ مُوسى بِآياتِنا بَيِّناتٍ قالُوا ما هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُفْتَرىً وَ ما سَمِعْنا بِهذا فِي آبائِنَا الْأَوَّلِينَ (36) وَ قالَ مُوسى رَبِّي أَعْلَمُ بِمَنْ جاءَ بِالْهُدى مِنْ عِنْدِهِ وَ مَنْ تَكُونُ لَهُ عاقِبَةُ الدَّارِ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ (37) وَ قالَ فِرْعَوْنُ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرِي فَأَوْقِدْ لِي يا هامانُ عَلَى الطِّينِ فَاجْعَلْ لِي صَرْحاً لَعَلِّي أَطَّلِعُ إِلى إِلهِ مُوسى وَ إِنِّي لَأَظُنُّهُ مِنَ الْكاذِبِينَ (38) وَ اسْتَكْبَرَ هُوَ وَ جُنُودُهُ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَيْنا لا يُرْجَعُونَ (39) فَأَخَذْناهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْناهُمْ فِي الْيَمِّ فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الظَّالِمِينَ (40)
وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ (41) وَ أَتْبَعْناهُمْ فِي هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحِينَ (42) وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ مِنْ بَعْدِ ما أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ الْأُولى بَصائِرَ لِلنَّاسِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ (43) وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِيِّ إِذْ قَضَيْنا إِلى مُوسَى الْأَمْرَ وَ ما كُنْتَ مِنَ الشَّاهِدِينَ (44) وَ لكِنَّا أَنْشَأْنا قُرُوناً فَتَطاوَلَ عَلَيْهِمُ الْعُمُرُ وَ ما كُنْتَ ثاوِياً فِي أَهْلِ مَدْيَنَ تَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِنا وَ لكِنَّا كُنَّا مُرْسِلِينَ (45)
وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الطُّورِ إِذْ نادَيْنا وَ لكِنْ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أَتاهُمْ مِنْ نَذِيرٍ مِنْ قَبْلِكَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ (46) وَ لَوْ لا أَنْ تُصِيبَهُمْ مُصِيبَةٌ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ فَيَقُولُوا رَبَّنا لَوْ لا أَرْسَلْتَ إِلَيْنا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آياتِكَ وَ نَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ (47)
ترجمه
(28/ 47- 36)
و چون موسى براى آنان معجزات روشنگر ما را آورد، گفتند: اين جز جادوى بر ساخته نيست و ما در حقّ نياكانمان چنين چيزى نشنيدهايم.
و موسى گفت: پروردگارم داناتر است كه چه كسى از سوى او رهنمود آورده است، چه كسى نيك سر انجامى دارد؟ آرى ستمكاران رستگار نمىشوند.
و فرعون گفت: اى بزرگان براى شما خدايى جز خود نشناختهام، اى هامان براى من آتش بر گل برافروز [آجر بپز] و براى من برجى [بلند] برآور، باشد كه به خداى موسى پى ببرم، من او را از دروغگويان مىدانم،
او و سپاهيانش به ناحقّ در روى زمين استكبار ورزيدند، و پنداشتند كه ايشان به سوى ما بازگردانده نمىشوند
آنگاه او و سپاهيانش را فروگرفتيم و آنان را به دريا رها كرديم، سپس بنگر كه سر انجام ستمكاران چگونه بوده است؟
و آنان را پيشوايانى خوانديم كه به سوى آتش دوزخ دعوت مىكنند، و روز قيامت يارى نمىيابند.
و در اين جهان، لعنتى گريبانگيرشان كرديم و در روز قيامت هم ايشان از نفرينزدگان هستند.
و به راستى پس از آن كه نسلهاى نخستين را نابود كرديم به موسى كتاب آسمانى داديم كه روشنگريهاى براى مردم و رهنمود و رحمت بوده باشد كه پند گيرند.
و تو در جانب غربى [كوه طور] نبودى آنگاه كه با موسى كار [رسالت] سپرى كرديم و تو از گواهان نبودى.
ولى ما [در اين ميان] نسلهايى پديد آورديم و روزگار بر آنان دراز شد و تو در ميان اهل مدين مقيم نبودى كه آيات ما را بر ايشان بخوانى ولى ما فرستندگان [پيامبران] بوديم
و تو در جانب [غربى كوه] طور نبودى آنگاه كه ندا در داديم ولى اين [وحى] رحمتى از سوى پروردگار توست كه قومى را كه پيش از تو هشداردهندهاى بهسويشان نيامده است، هشدار دهى باشد كه پند بگيرند.
و اگر نبود كه به خاطر كار و كردار پيشينشان مصيبتى به آنان رسد، مىگفتند: پروردگارا چرا پيامبرى به سوى ما نفرستادى كه از آيات تو پيروى كنيم و از مؤمنان باشيم؟.
تفسير
فَلَمَّا جاءَهُمْ مُوسى بِآياتِنا بَيِّناتٍ لفظ (باء) در بِآياتِنا براى تعدّى يا براى مصاحبت است، مقصود از آيات، عصا و يد بيضاست و جمع آيات براى اين است كه در هر يك از آن دو دلالتهاى متعدّدى بر صدق موسى عليه السّلام در رسالتش و بر توحيد خدا وجود دارد، يا مقصود آن دو نشانه با اضافه كردن حجّتهاى ديگرى مىباشد كه دلالت بر صدق موسى عليه السّلام مىكند.
قالُوا از راه جهل و عناد گفتند:ما هذا إِلَّا سِحْرٌ اين جز سحر نيست.
بيان سحر و تحقيق آن در سوره بقره ذيل آيهى: يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ گذشت.
مُفْتَرىً و بر خدا افترا زده شده است.
وَ ما سَمِعْنا بِهذا فِي آبائِنَا الْأَوَّلِينَ اين وحدانيّت خدا را كه موسى آن را مدّعى است ما در دين پدرانمان نشنيده ايم.
وَ قالَ لفظ وَ قالَ بدون واو خوانده شده است.
مُوسى پس از آن كه موسى عليه السّلام و رسالتش را انكار كردند معجزات و حجّتهاى او را قبول نكردند موسى عليه السّلام در حالى كه استشهاد به خدا و علم او مىكرد و گفت:
رَبِّي أَعْلَمُ بِمَنْ جاءَ بِالْهُدى مِنْ عِنْدِهِ وَ مَنْ تَكُونُ لَهُ عاقِبَةُ الدَّارِ خدايم داناتر است كه چه كسى از سوى او رهنمود آورده است و چه كسى عاقبت پسنديده و سر انجام خوب دارد، گويى كه عاقبت ناپسند عاقبت نيست و اين جمله كنايه از خودش مىباشد، گويا كه گفتهى: پروردگار من داناتر است به اين كه من هدايت آوردم و عاقبت پسنديده از آن من است، پس باكى از ردّ و انكار شما ندارم.
إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ حقّ عبارت اين است كه بگويد:(بمن لا يجيء بالهدى و لا يكون له عاقبة الدار) و ليكن از اين عبارت عدول نمود تا كنايه از ظالم بودن آنان بوده باشد، ظلمشان را اثبات و هدايت و حسن عاقبتشان را با برهان سلب كند، گويا كه گفته است: ظالمين با هدايت و حسن عاقبت رستگار نمىشوند و شما با انكار خدا كه خالق خلق است و عبادت كردن غير او و انكار رسالت من ظالم هستيد.
وَ قالَ فِرْعَوْنُ و فرعون پس از آن كه از حجّت و برهان عاجز شد و از معارضه به خاطر اژدها ترسيد روى به قومش كرد تا هم مطلب را بر آنان مشتبه سازد و هم خودش از ترس آرامش يابد گفت:
يا أَيُّهَا الْمَلَأُ ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرِي اين كلام دلالت بر عاجز شدن او از حجّت و نهايت ترس او از موسى عليه السّلام و عصاى او مىكند، چون براى خودش به طور صريح ادّعاى الهيّت نمىكند، بلكه نفى علم نسبت به خدايى دارد كه موسى عليه السّلام ادّعا مىكند و شك خويش را اظهار مىكند كه همان اقرار به عجز از حجّت است، آن كلمهى اوّل اوست كه خداوند بر آن مؤاخذه نمود و كلمه آخر او أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى است، بين كلمهى اوّل و آخر چهل سال بود، چنانچه به خبر نسبت داده شده است.
چون عجز او از حجّت و برهان و ترس او از موسى عليه السّلام ظاهر شد خواست قومش را فريب دهد بدين گونه كه گفت: خدايى كه موسى ادّعا مىكند اگر حقّ بود در جهت و مكان مثل من مىبود و دسترسى به او ممكن مىشد.
پس گفت: فَأَوْقِدْ لِي يا هامانُ عَلَى الطِّينِ اى هامان جهت بنّايى براى من، آتش بر افروز.
براى خشت درست كردن از گل، بعضى گفته اند: او اوّل كسى بود كه آجر ساخت.
فَاجْعَلْ لِي صَرْحاً لَعَلِّي أَطَّلِعُ إِلى إِلهِ مُوسى وَ إِنِّي لَأَظُنُّهُ مِنَ الْكاذِبِينَ براى من قصر عالى و بلند بساز كه تا عنان آسمان برود تا به خداى موسى عليه السّلام آگاهى يابم چه من موسى عليه السّلام را از دروغگويان مىپندارم اگر مقصود فرعون فريب مردم نبود چنين تكلّم نمى كرد، چون او مرد دانايى بود و مى دانست كه ساختن قصرى كه از آن به آسمان برسد ممكن نيست.
در حديث آمده است: هامان براى فرعون در هوا قصرى بسيار بلند ساخت آن قدر بلند بود كه بر اثر فشار هوا و باد كسى نمى توانست بايستد.
آنگاه به فرعون گفت: ديگر از اين قصر بلندتر نمىتوانيم بسازيم، خداى تعالى بادهايى فرستاد و آن قصر را سرنگون ساخت.[8] فرعون و هامان در آن هنگام طبق تفصيلى كه در اخبار ذكر شده است تابوتى ساختند.[9] وَ اسْتَكْبَرَ هُوَ وَ جُنُودُهُ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِ پس فرعون و سربازانش به ناحقّ در روى زمين استكبار نمودند، (به طور مطلق و بدون داشتن هر گونه حقّى)، يا پس از آن كه از هوا بازگشت اضافه بر استكبار سابق برترىجويى ديگرى آغازيدند. و استكبار بدون حقّ در جايى است كه به علّت كبريايى خدايا به سبب امر خدا نباشد، مانند امر خدا به تكبّر با متكبّر.
وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَيْنا لا يُرْجَعُونَ و آنان گمان كردند باز زنده شدن) به سوى ما باز نمى گردند.
فَأَخَذْناهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْناهُمْ فِي الْيَمِ آنگاه او و سپاهيانش را فروگرفتيم و آنان را به دريا رها كرديم چنانچه تفصيل غرق شدن آنان در دريا گذشت و در اين آيه تحقير فرعونيان و تفخيم و بزرگ كردن شأن گيرندهى آنان و اندازندهى آنان به دريا است، چه خداى تعالى با كثرتى كه آنان دارند آنان را مانند چيزى قرار داده كه با دست گرفته و انداخته مىشود و گرفتن گيرنده را در وسعت و عظمت نسبت به كثرت سربازانش مانند گرفتن چيزى قرار داده كه به آسانى با دست گرفته مىشود.
فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الظَّالِمِينَ پس بنگر كه سر انجام ستمگران چگونه بوده است.
اين سخن كنايه از امّت و ستمكاران امّت است.
وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً آنان را براى جمع كثيرى پيشوا قرار داديم، يعنى همهى آنان را امامان مورد پيروى اهل مملكتشان قرار داديم، يا تبعيّت آنان را پيشوايان قرار داديم.
يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ پيشوايانى كه به آتش دعوت مى كنند.
از امام صادق عليه السّلام آمده است كه ائمّه در كتاب خدا دو امام است، خداى تعالى فرمود: وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا آنان را امامانى قرار داديم كه با امر ما هدايت مىكنند، نه با امر مردم، امر خدا را قبل از امر مردم و حكم خدا را قبل از حكم مردم مقدّم مىدارند، خداى تعالى فرمود:
وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ اين رهبران، فرمان مردم را قبل از امر خدا و حكم مردم را قبل از حكم خدا مقدّم مىدارند، به هواهاى مردم اهميّت مىدهند و مىگيرند بر خلاف آنچه كه در كتاب خداى تعالى است[10].
و مقصود از نقل اين خبر تنبيه و آگاه كردن خودم و همهى غافلين، ياد آورى برادرانم و همهى طالبين است به اين كه تقديم امر خدا بر امر مردم يعنى تقديم امر خدا بر امر خود عملكننده، چون امر عملكننده از جملهى امر مردم است.
و اين تقديم امر خدا اختصاصى به ائمّهى هدى ندارد، بلكه هر فردى از افراد مردم پيشواى اهل مملكت خودش مى باشد و هر فعلى كه از او صادر مى شود يا اين است كه منظور در آن امر خدا و حكم او قبل از نظر به امر و حكم خودش مى باشد.
يا منظور در آن امر و حكم خودش قبل از نظر به امر و حكم خدا، پس اگر اوّلى باشد او امامى است كه به امر خدا قبل از امر خودش اهل مملكتش را هدايت مىكند.
و اگر دوّمى باشد امامى است كه اهل مملكتش را به آتش فرا مىخواند، مثلا اگر در يك كاسه تريد شريكى داشته باشى و خودت گرسنه باشى و تريد براى تو و شريكت كفايت نكند، يا در كاسه چيز لذيذى باشد و آن چيز لذيذ براى هر دوى شما كافى نباشد، تو بخواهى بيشتر از شريكت نخورى، بلكه مىخواهى يا مساوى با شريكت بخورى يا كمتر از آن يعنى او را بر خودت ترجيح دهى و ايثار كنى، مقصودت از اين كار خودنمايى و خودستايى و چيزهاى ديگر از اغراض نفس نباشد تو از قسم اول خواهى بود و اگر چنين نباشى از قسم دوّم.
من برادرانم و خود را توصيه مىكنم كه هنگام هر فعلى از ذكر خدا غافل نشويد، كه اگر شما هنگام فعل متذكّر خدا شويد براى شما تذكّر امر خدا و تقديم آن بر امر خودتان ممكن مىشود وگرنه نفسهاى شما بر شما غلبه مىكند و امر نفس را بر امر خدا مقدّم مىدارد و روى همين جهت است كه گفته شده: بالاترين مراتب ذكر تذكر امر و نهى خدا در هنگام هر فعل و ترك است.
وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ و اينان روز قيامت يارى نمىشوند، چون در آن روز يارى كردن منحصر بر خداست، و آنان چون به توسّط خلفاى خدا به خدا متّصل نيستند، خدا و خلفا او را انكار كرده اند ديگر يارى نمى شوند.
وَ أَتْبَعْناهُمْ فِي هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً لعنت عبارت است از طرد از رحمت يا گفتن: خدايا آنان را لعن كن.
و قول خداى تعالى: فِي هذِهِ الدُّنْيا اگر حال از مفعول باشد معناى آن اين است كه به دنبال و پشت سر آن كفّار طرد از رحمت يا لعنت لعنكنندگان را قرار داديم در حالى كه آنان در زندگانى دنيا هستند.
اين معناى به قرار گرفتن در مقابل آنچه كه مىآيد موافقتر است و اگر فِي هذِهِ الدُّنْيا متعلّق به أَتْبَعْناهُمْ يا به لَعْنَةً يا حال از لَعْنَةً باشد معناى آيه اين است كه پشت سر آنان لعنت قرار داديم.
بدون تعرّض به اين كه در دنيا باشند يا در آخرت.
وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحِينَ و روز قيامت هم ايشان از نفرينزدگان هستند.
كنايه از عدم شمول رحمت خداى تعالى نزول غضب خداى تعالى بر آنان در روز قيامت است.
وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ نبوّت و رسالت و احكام آن دو، يا تورات را به موسى عليه السّلام داديم.
مِنْ بَعْدِ ما أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ الْأُولى و آن پس از آن بود كه نسلهاى نخستين را نابود كرديم مانند قوم نوح و هود و صالح و ابراهيم و شعيب عليهم السّلام، يا مقصود از قرون فرعون است، چه آنان امّتهاى متعدّدى بودند كه با غرق هلاك شدند.
بَصائِرَ و لفظ بَصائِرَ جمع بصيرت به معناى حجّت است، زيرا حجّت چيزى است كه قلب با آن مىبيند و بَصائِرَ حال يا بدل از الْكِتابَ است.
لِلنَّاسِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ به نبى صلى اللّه عليه و آله نسبت داده شده كه فرمود: خداوند قومى و نه قرنى و نه امّتى و نه اهل قريهاى را از وقتى كه تورات نازل شده است در روى زمين به عذاب آسمانى عذاب نكرده به جز اهل قريهاى كه به صورت ميمون مسخ شدند.
آيا نمىبينى كه خداى تعالى مىفرمايد: وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ … تا آخر آيه[11] وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِيِ و تو در جانب كوهى كه به نام طور است نبودى، يا صحرايى كه در آن صحرا كوه طور است و نسبت به تو يا به موسى عليه السّلام جانب غرب واقع شده است نبودى چه كوه طور بنا بر آن قولى كه در شام باشد نسبت به مكّه و مدينه و نسبت به مصر و مدين جانب غربى مىشود، يا معناى آيه اين است كه تو در جانب طرف غربى طور نبودى.
إِذْ قَضَيْنا إِلى مُوسَى الْأَمْرَ ما امر نبوّت را به موسى عليه السّلام رسانديم در وقتى كه پس از بازگشت به مصر از او خواستيم تا پيامبر باشد يا امر تورات و الواح آن را در طور به او داديم، يا امر نور ولايت را به او داديم در وقتى كه كوه زير و رو و متلاشى شد و موسى عليه السّلام بىهوش گشت و قوم او هفتاد نفر به هلاكت رسيدند، كه همهى اينها از اخبار غيبى است كه جز از طريق وحى يا اخبار كسى كه شاهد قضايا بوده علم به آنها پيدا نمى شود.
وَ ما كُنْتَ مِنَ الشَّاهِدِينَ و تو شاهد قضايا نبودى كه با دين و مشاهده به آنها علم داشته باشى.
وَ لكِنَّا أَنْشَأْنا و لكن ما آن را به تو وحى كرديم تا همانطور كه واقع شده بدانى در حالى كه اين قضايا را تو مشاهده نكردى، از كسى كه مشاهده كرده باشد نشنيدى و از كسى كه خبر صحيح بدهد نيز نشنيدى، چون ما قُرُوناً امّتهاى بسيار و پشت سر هم خلق كرديم.
فَتَطاوَلَ عَلَيْهِمُ الْعُمُرُ و روزگار بر آنان دراز شد از كسانى كه شاهد قضايا بودهاند كسى نمانده و نيز از كسانى كه اخبار صحيح و اطّلاع دقيق دارند، تا به تو خبر بدهد و اخبار به طور صحيح و واقعى باقى نمانده، بلكه تغيير پيدا كرده و منحرف شده است.
پس علم تو به آن (اخبار) جز از طريق وحى نمىتواند صحيح باشد.
پس آنچه كه استدراك شده در حقيقت وحى آن اخبار است، پس وحى حذف شده و ادات استدراك بر علّت اثبات وحى داخل شده است.
وَ ما كُنْتَ ثاوِياً فِي أَهْلِ مَدْيَنَ و تو در ميان اهل مدين يعنى قريهى شعيب عليه السّلام ساكن نبودى.
تَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِنا كه آيات ما را بر ايشان بخوانى.
اين جمله صفت ثاوِياً يا مستأنفه است و بنا بر استيناف ضمير مجرور به اهل مدين يا به اهل مكّه بر مىگردد و معناى آن اين است كه تو در اهل مدين نبودى تا اخبار تو ناشى از شهود باشد و كسى هم از اخبار صحيح آنان به تو خبر نمىدهد چون زمان طولانى شده و اخبار مندرس و تحريف شده، پس اخبار تو از آنان جز با وحى نيست و وحى جز براى رسول نمى شود.
وَ لكِنَّا كُنَّا مُرْسِلِينَ و لكن ما اخبار پيشينيان را براى تو مىفرستيم، پس اخبار تو به سبب وحى از جانب ماست.
و مستدرك در اينجا نيز وحى است، ولى ادات استدراك بر ارسال داخل شده، چون مقصود از وحى كردن همان فرستادن و ارسال است.
وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الطُّورِ إِذْ نادَيْنا آن هنگام كه ما موسى عليه السّلام را با نداى إِنِّي أَنَا اللَّهُ ندا كرديم تو در جانب طور نبودى يا نبودى آن زمانى كه نداى ما را هفتاد نفر از ياران موسى عليه السّلام شنيدند، يا آنگاه كه امت تو را ندا كرديم در حالى كه آنان در اصلاب مردان و رحمهاى زنان بودند، چنانچه مىآيد.
وَ لكِنْ و لكن پروردگار تو اين مطلب را به تو خبر داد.
رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ لِتُنْذِرَ تا به سبب اين خبر هشدار دهى، يا دليل بر رسالت تو باشد تا بعد از نبوّت و رسالت به هشدار مردم بپردازى.
قَوْماً ما أَتاهُمْ مِنْ نَذِيرٍ مِنْ قَبْلِكَ تا تو قومى را بيم (هشدار) دهى كه قبل از تو بيمدهندهاى براى آنان نيامده، چون آنان در زمان فترت و نبود آثار انبياى پيشين بوده اند.
لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ شايد آنان متذكّر به مبدأ و معاد و ثواب و عقابشان باشند.
از پيامبر صلى اللّه عليه و آله آمده است: وقتى كه خداى تعالى موسى بن عمران را مبعوث نمود و او را به عنوان نجاتدهنده انتخاب كرد، دريا را براى او شكافت و بنى اسرائيل را نجات داد و تورات و الواح را به او داد و موقعيّت و جاى خود را نسبت به پروردگارش ديد، گفت: پروردگارا مرا به كرامتى اكرام نمودى كه هيچ احدى را قبل از من به آن كرامت اكرام نكردى.
پس خداى تعالى فرمود: اى موسى آيا ندانستى كه محمّد صلى اللّه عليه و آله نزد من برتر از جميع ملائكه و جميع خلق من است؟ موسى عليه السّلام گفت:
پروردگارا اگر محمّد صلى اللّه عليه و آله نزد تو از جميع خلقت گرامىتر است آيا در آل پيامبران برتر از آل من وجود دارد؟
خداى تعالى فرمود: اى موسى آيا ندانستى كه فضل و برترى آل محمّد صلى اللّه عليه و آله بر جميع آل پيامبران مانند فضل محمّد صلى اللّه عليه و آله بر جميع مرسلين است؟
پس موسى عليه السّلام گفت: اگر آل محمّد صلى اللّه عليه و آله چنين است آيا در امّتهاى انبيا عليهم السّلام نزد تو برتر و افضل از امّت من هست؟ كه بر امّت من از ابر سايه افكندى و منّ و سلوى بر آنان نازل كردى و دريا را شكافتى. پس خداى تعالى فرمود: اى موسى آيا ندانستى كه فضل و برترى امّت محمّد صلى اللّه عليه و آله بر جميع امتها مانند فضل محمّد صلى اللّه عليه و آله بر جميع خلق من است؟
موسى عليه السّلام گفت: پروردگارا كاش من آنان را مىديدم، خداى تعالى به او وحى كرد: يا موسى و امّت محمّد صلى اللّه عليه و آله را هرگز نخواهى ديد، چون وقت ظهور آنان نيست، ليكن در آينده آنان را در بهشت خواهى ديد، در بهشتهاى عدن و فردوس در حضور محمّد صلى اللّه عليه و آله مىبينى كه در نعمتهاى بهشتى مى چرخند و در خيرات بهشت خوشحال مى شوند، آيا دوست دارى كلام آنان را به تو بشنوانم؟
موسى عليه السّلام گفت: بلى الهى. خداى متعال فرمود: در محضر من بايست و كمرت را ببند و مانند عبد ذليل كه در جلو پادشاه بزرگ مىايستد بايست، پس موسى عليه السّلام چنين كرد.
آن وقت پروردگار عزّ و جلّ ندا كرد: اى امّت محمّد صلى اللّه عليه و آله، همهى آنان جواب دادند در حالى كه در اصلاب پدران و در ارحام مادرانشان بودند و گفتند: [لبّيك لبّيك لا شريك لك لبّيك انّ الحمد و النّعمة و الملك لك لا شريك لك.] نبىّ صلى اللّه عليه و آله فرمود: خداى تعالى اين اجابت را شعار حجكنندهها قرار داد، سپس پروردگار عزّ و جلّ ندا كرد: اى امّت محمّد صلى اللّه عليه و آله حكم من بر شما چنين است كه رحمتم بر غضبم پيشى گرفته و عفوم قبل از عقاب من است، من دعاى شما را اجابت كردم قبل از آن كه دعا كنيد و به شما عطا نمودم قبل از آن كه درخواست نماييد و هر كس مرا ملاقات كند با شهادت لا إله الا اللّه وحده لا شريك له و أنّ محمّدا عبده و رسوله و محمّد در اقوالش صادق و در كارهايش محقّ است و علىّ بن ابى طالب عليه السّلام برادر و وصىّ او پس از او و ولىّ اوست و طاعت او لازم است، همان طور كه طاعت محمّد صلى اللّه عليه و آله لازم است و اولياى خدا كه طاهر و مطهّر انتخاب شدهاند داراى عجايب آيات خدا و دلايل حجّتهاى او بعد از على و محمّد صلى اللّه عليه و آله هستند اوليا او بوده و مرا چنين ملاقات كند او را داخل بهشت خود مىكنم اگر چه گناهانش مانند كف دريا باشد.
نبىّ صلى اللّه عليه و آله فرمود: وقتى خداوند محمّد صلى اللّه عليه و آله را مبعوث گردانيد فرمود: اى محمّد تو در جانب طور نبودى كه امّت تو را به اين كرامت ندا كرديم، سپس خداى تعالى به محمّد گفت: بگو: حمد مىكنم خداى را كه پروردگار عالميان است بر اين فضيلتى كه مخصوص من گردانيده و خداوند به امّت محمّد فرمود: بگوييد: حمد خدايى را كه پروردگار عالميان است بر اين فضيلتها و برترىها كه ما را به آنان مخصوص گردانيده است[12].
وَ لَوْ لا أَنْ تُصِيبَهُمْ مُصِيبَةٌ اگر نبود اين مطلب كه مبادا مصيبتى با دست خودشان بر آنان برسد.
بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ عملى كه به علّت جهالت و نادانى با دست خود انجام دادهاند.
فَيَقُولُوا بعد از عمل خودشان كه از روى نادانى صورت گرفته از باب اعتراض بر ما و عذر آوردن از جهالت و نادانىشان مىگويند: رَبَّنا لَوْ لا أَرْسَلْتَ إِلَيْنا رَسُولًا چرا براى ما رسولى نفرستادى تا بدانيم كه تو داراى آيات و نشانهها هستى.
فَنَتَّبِعَ آياتِكَ وَ نَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ كه از آيات تو پيروى كنيم و آن وقت ديگر به علّت نادانى آن مصيبت به ما نمىرسيد و از مؤمنان بوديم.
و ما تو را به سوى آنان نفرستاديم، چون آنان استعداد و استحقاق رسولى مثل تو را نداشتند.
[1] . البته در سورهى انعام بيان معانى« اشد» گفته شد.
[2] . امام فخر رازى و شيخ طوسى معتقدند قبطى اعتراض كرد و گفت: مىخواهى مرا بكشى ولى ابن عبّاس و اكثر مفسرين از جمله ابو الفتوح رازى اعتراض را به سبطى نسبت مىدهند.
[3] . مجمع البيان ج 8- 7 ص 248.
[4] . الصّافي ج 4 ص 88 و من لا يحضره الفقيه ج 3 ص 423 ح 4471.
[5] . الصّافى ج 4 ص 88 و تفسير القمّى ج 2 ص 139.
[6] . تفسير صافى ملا محسن فيض كاشانى ج 2 سوره قصص ذيل همين آيه.
[7] . الصّافى ج 4 ص 89 و تهذيب الاحكام ج 6 ص 38 ح 24.
[8] – در تفسير كشف الاسرار ميبدى مىگويد جبرئيل بر آن پرى زد كه قصر سه پاره، به طرف لشكر فرعون افتاد هزار هزار مرد و زن بر آن پست شدند.
[9] – جهت اطلاع بيشتر از اهرام مصر و تاريخچهى آن به تاريخ تمدّن ويل دورانت مراجعه شود.
[10] . الكافى ج 1 ص 216.
[11] . مجمع البيان ج 8- 7 ص 256.
[12] . عيون اخبار الرّضا عليه السّلام ج 1 ص 220 ح 30.*- ضرب المثل عربى معروف.