ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره البقره آیه۲۴۴–۲۵۳

[سوره البقره (۲): آیات ۲۴۴ تا ۲۴۵]

وَ قاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (۲۴۴) مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً کَثِیرَهً وَ اللَّهُ یَقْبِضُ وَ یَبْصُطُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (۲۴۵)[۱]

ترجمه:

در راه خدا جنگ کنید و بدانید که خدا شنوا و دانا است.

کیست که خدا را وامى نیکو دهد تا خدا بر او به چندین برابر بیفزاید و خداست که میگیرد و میدهد و بسوى او همه باز میگردند.

در اینکه این خطاب‏ «قاتِلُوا» (نبرد کنید) متوجه بکیست دو قول است:

۱- خطاب به یاران پیامبر اکرم است زیرا بعد از آنکه سرانجام کسانى که از مرگ فرار کردند ولى این فرار سودى بحالشان نداشت براى یاران پیامبر گفت این آیه، آنان را به جهاد تحریص و ترغیب میکند تا مانند آن مردم راه فرار در پیش نگیرند و راه آنها را نروند.

۲- خطاب بهمان گذشتگان است و تقدیر آیه اینست که بآنها گفته شد: در راه خدا نبرد کنید.

 

بیان آیه ۲۴۵

شرح لغات:

قرض: در اصل بمعناى بریدن با دندان است و اینکه به «وام» قرض میگویند از این باب است که آن قسمت از مال را از بقیه اموال جدا میکند و بدیگرى میدهد که عین یا مثل آن را پس از مدتى بازگرداند.

فیضاعفه: پس چند برابر کند او را و مضاعفه، تضعیف، اضعاف، بیک معنا است و آن افزودن و زیاد کردن هر چیزیست تا دو برابر و یا بیشتر گردد.

یقبض: میگیرد از قبض که در مقابل بسط است و همانطور که «بسط» به معناى دست باز بودن است قبض بمعناى دست گرفتگى و تنگى است.

یبسط: میدهد. از بسط بمعناى گشایش و وسعت و باین مناسبت بآنچه پهن میشود «بِساط» و بزمین وسیع «بَساط» میگویند.

 

 

تفسیر:

پس از آنکه خداوند تحریض بر جهاد نمود و جهاد گاهى با جان است و گاهى با مال بدنبال آن، مردم را به کارهاى نیک و انفاق در راه خیر میخواند.

«مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ» کیست که در راه خدا و اطاعت او انفاق کند و منظور از این تعبیر «امر» است نه درخواست قرض از روى احتیاج آن چنان که یهود پنداشته‏اند که خداوند از ما قرض میکند از روى نادارى و او فقیر است و ما بى‏نیاز!! بلکه خداوند «انفاق» را قرض نامید از باب لطف در امر به نیکى و انفاق و از نظر تأکید در اینکه حتماً پاداش خواهد داشت مانند قرض که باید پرداخت شود.

«قَرْضاً حَسَناً» قرض نیکو و قرض نیکو آنست که از مال حلال باشد و آن را با منت گذاردن و آزار دادن ضایع نکند.»

«واقدى» میگوید: منظور از «قرض نیکو» اینست که آن را براى خدا و از روى کمال خرسندى خاطر بدهد.

بعضى گفته ‏اند که در انفاق، سخت نباشد و با خوش رویى آن را بدهد.

بهتر اینست که «قرض حسن» را بمعناى جامع همه این معانى دانست زیرا بین این معانى تنافر و ناسازگارى نیست.

«فَیُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً کَثِیرَهً» یعنى خداوند آن را بیفزاید بآن مقدار که جز خودش کسى نداند مانند آیه کریمه: «وَ یُؤْتِ‏[۲] مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِیماً» (میدهد از طرف خود پاداشى بزرگ) این وجه را «حسن» و «سدى» گفته ‏اند.

از امام صادق علیه السلام نقل شده است که وقتى آیه‏ «مَنْ جاءَ[۳] بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها» (کسى که کارى نیک انجام دهد پس براى اوست پاداش بهتر از آن) نازل شد رسول اکرم گفت: پروردگارا بر پاداش خود بیفزا، پس خداوند این آیه را فرستاد: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَهِ[۴] فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها» (کسى که کار نیکى انجام دهد خداوند ده برابر آن را پاداش میدهد) باز رسول اکرم عرضه داشت خدایا بیفزا: و این آیات نازل شد: مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ … و «کثیراً» یعنى آن مقدارى که بشمار نمیآید و جز خدا کسى اندازه آن را نمیداند.

«وَ اللَّهُ یَقْبِضُ وَ یَبْصُطُ» یعنى خدا گاهى روزى را از بعضى مردم میگیرد و زندگى را بر آنان سخت میگرداند ولى بر مردمى دیگر روزى را زیاد کرده و بآنان وسعت و گشایش زندگى عنایت مینماید (حسن و ابن زید) بعضى گفته‏اند یعنى خداوند صدقات را گرفته و پاداش آن را فراوان میدهد یا در دنیا و بصورت فورى و یا در آخرت و در آینده دورتر و یا در هر دو (اصم و زجاج) بعضى دیگر «یقبض» را گرفتن روزى بمرگ کسى و (یبسط) را گشایش دادن در روزى ورثه او معنا کرده‏اند.

«وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ» و بسوى او باز میگردید. و این جمله براى تأکید در پاداش گرفتن از خدا است. کلبى در سبب نزول آیه میگوید: رسول اکرم فرمود هر کس صدقه ‏اى دهد براى اوست دو برابر آن در بهشت. ابو دحداح انصارى (که اسمش عمرو بن دحداح است) عرض کرد یا رسول اللَّه براى من دو باغ است اگر یکى از آن دو را صدقه دهم براى من دو باغ در بهشت خواهد بود؟

حضرت فرمود آرى عرض کرد آیا ام الدحداح هم با من خواهد بود؟

حضرت فرمود آرى عرض کرد آیا دخترم هم با ما خواهد بود؟ فرمود آرى پس باغ بهتر را در اختیار رسول اکرم قرار داد و این آیه درباره‏اش نازل گردید و خداوند در مقابل یک باغ هزاران هزاران پاداش باو داد و جمله‏ (أَضْعافاً کَثِیرَهً) بیان این مطلب است.

مى‏گویند وقتى ابو الدحداح باغ را به رسول اکرم داد و بازگشت دید همسرش (ام الدحداح) و دخترش در همان باغى هستند که برسول اکرم داده بود ابو الدحداح جلو در باغ آمد و بزن و فرزندش گفت من این باغ را صدقه داده و در برابر آن دو باغ در بهشت گرفته‏ام و شما نیز با من خواهید بود همسرش گفت خدا مبارک گرداند آنچه داده و آنچه گرفته‏اى پس بیرون آمدند و باغ را به رسول اکرم تسلیم نمودند.

حضرت فرمود چه بسیار درخت‏هاى پر میوه‏اى که در بهشت براى ابو الدحداح خواهد بود.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۲۴۶]

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى‏ إِذْ قالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِکاً نُقاتِلْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ قالَ هَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ أَلاَّ تُقاتِلُوا قالُوا وَ ما لَنا أَلاَّ نُقاتِلَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِیارِنا وَ أَبْنائِنا فَلَمَّا کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا إِلاَّ قَلِیلاً مِنْهُمْ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِالظَّالِمِینَ (۲۴۶)[۵]

ترجمه:

آیا ندیدى آن گروه از بنى اسرائیل را که پس از وفات موسى به پیامبر خویش گفتند پادشاهى، براى ما برانگیز تا در راه خدا کارزار کنیم پیامبر آنها گفت ممکن است اگر جهاد بر شما فرض شود کارزار نکنید. گفتند ما که از دیار و فرزندان خود دور شده ‏ایم براى چه جنگ نکنیم. و وقتى جهاد بر آنها واجب شد همه روى از جهاد گرداندند بجز اندکى و خدا بکار و کردار ستمکاران دانا است.

بیان آیه ۲۴۶

لغت:

الملأ- جماعت اشراف و بزرگان.

 

 

 

تفسیر:

بدنبال بیان موضوع جهاد اینک داستان معروفى را از بنى اسرائیل ذکر میکند که در اثر مخالفت و سرپیچى از فرمان جهاد و خانه نشستن چه، بآنان رسید تا دیگران راه آنان را پیش نگیرند.

«أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى‏» اى پیامبر آیا آگاهى و علم تو بداستان آن جمعیت اشراف از بنى اسرائیل نرسید که پس از مرگ موسى، «إِذْ قالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ» به پیامبر خود گفتند.

در اینکه این پیامبر چه کسى بوده و نامش چیست سه قول نقل شده است:

۱- «شمعون» و مادر شمعون فرزند نداشت و از خدا درخواست که باو فرزندى عنایت کند و خدا باو فرزندى داد که نامش را شمعون نهادند و او شمعون بن صفیه از اولاد لاوى بن یعقوب است (سدى) ۲- «یوشع‏[۶] بن نون» بن افرائیم بن یوسف بن یعقوب (قتاده)

۳- «اشمویل» که به عربى «اسماعیل» میشود (از بیشتر مفسران) و از امام باقر علیه السلام همین قول سوم نقل شده است.

«ابْعَثْ لَنا مَلِکاً نُقاتِلْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ» (براى ما پادشاهى برانگیز و قرار بده تا در راه خدا بجنگیم) درباره سبب این سؤال و درخواست از پیامبر سه وجه ذکر کرده ‏اند:

۱- ستمگران و جباران پس از آنکه بر بنى اسرائیل غلبه یافته و قسمت بیشتر شهر و دیار آنان را گرفتند و فرزندانشان را اسیر و خود آنها را ذلیل نمودند به سبب اینکه آنان عهد و پیمان خدا را فراموش کرده بودند و گناهان در میان آنها زیاد شده بود و پیامبرى نداشتند پس خداوند «اشمویل» پیامبر را براى آنان فرستاد، آنان باو گفتند اگر راست مى ‏گویى براى ما پادشاهى برانگیز تا در راه خدا بجنگیم و این نشانه نبوت و پیامبرى تو است (ربیع و کلبى)

۲- آنان می خواستند با «عمالقه» جنگ کنند پس درخواست پادشاهى، کردند که امیر آنان شود و در سایه قدرت او کلیه آنان متحد و حالشان منظم گردد و در جنگ با دشمن پیروز شوند (سدى)

۳- خداوند «اشموئیل» پیامبر را براى اینان فرستاد و چهل سال به بهترین صورت گذراندند تا مسئله جالوت و عمالقه پیش آمد و اینان به اشموئیل گفتند که براى ما پادشاهى برگزین … (وهب) ابو عبد اللَّه میگوید «ملک» در این زمان به کسى میگفتند که لشگر را مى‏برد (باصطلاح امیر لشکر) و پیامبر، کارش را برپا مى‏داشت و از طرف خدا و بوسیله وحى او را آگاه مى‏ ساخت (از جریان و عواقب کارها).

«قالَ هَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ» پیامبر در مقابل درخواست آنان گفت اگر جنگ بر شما واجب و فرض شود شاید «أَلَّا تُقاتِلُوا» جنگ نکنید و بآنچه هم اکنون مى ‏گویید وفا ننمائید. منظور پیامبر از این بیان، بدست آوردن در فهمیدن مقدار علاقه و حرص آنان به جنگ بود و نیز این خود بمنزله گرفتن عهد و پیمان از آنان بود و معناى «عسیتم» «قاربتم» نزدیک شدید و معناى «عسیت ان افعل کذا» اینست که نزدیک شدم بآن کار.

«قالُوا وَ ما لَنا أَلَّا نُقاتِلَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ» این جمعیت گفتند چیست براى ما در جنگ نکردن (یعنى چه علت دارد که جنگ نکنیم).

بعضى کلمه «ما» را بمعناى «نفى» گرفته و چنین معنا میکنند «و نیست براى ماترک جنگ»«وَ قَدْ أُخْرِجْنا» بیرون شدیم یعنى بعضى از ما بیرون شدیم که لفظ عام است ولى مقصود «خاص» میباشد.

«مِنْ دِیارِنا وَ أَبْنائِنا» از شهرها و فرزندان‏مان و این بیرون شدن بصورت اسارت و جبر و ناچارى بود که در محیط ما پدید آمده یعنى اینان به پیامبرشان گفتند ما وقتى، به جنگ علاقه نداریم که عزیز و محترم در میان فامیل خود باشیم و دشمن، بر ما چیره نباشد اما حالا که کار باین صورت درآمده و ما ذلیل شده‏ایم چاره‏اى جز جنگ نیست.

«فَلَمَّا کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتالُ» در اینجا تقدیر و حذفى شده که مضمونش اینست پس از این درخواست، خداوند، آنچه آنها میخواستند اجابت کرد و امیرى براى آنان انتخاب شد ولى وقتى جنگ پیش آمد و واجب شد «تَوَلَّوْا» پشت کردند و از آن، رو گردان شده و فرمان خدا را به هیچ گرفتند.

«إِلَّا قَلِیلًا مِنْهُمْ» جز عده اندکى از ایشان و اینان همان کسانى بودند که از نهر گذشتند که بعداً بیان خواهیم کرد.

«وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِالظَّالِمِینَ»– خداوند به ستمکاران آگاه است: این جمله تهدید است براى کسانى که از جنگ شانه خالى کردند زیرا اینان در اثر این گناه بخود ستم کردند.

 

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۲۴۷]

وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکاً قالُوا أَنَّى یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَهً مِنَ الْمالِ قالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَهً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ (۲۴۷)[۷]

ترجمه:

پیامبرشان بآنها گفت: خدا، طالوت را بپادشاهى شما نصب کرد گفتند از کجا او را بر ما پادشاهى رواست در صورتى که ما بپادشاهى از او سزاوارتریم و او را مال فراوان و وسیع نیست (آن پیامبر در جواب) گفت: خدا او را برگزید از بین شما و او را در علم و جسم فزونى بخشید و خدا ملک خود را بهر که خواهد بخشد که او وسعت دهنده و دانا است.

 

بیان آیه ۲۴۷

شرح لغات:

اصطفاه- برانگیخت و آن را اختیار کرد و اصل کلمه «صفى» است که باصطلاح به باب «افتعال» رفته و اصتفى شده و روى قاعده ادبى «تا» به «طاء» تبدیل شده است.

بسطه- برترى و فضیلت در جسم و مال.

 

 

تفسیر:

«وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکاً» پیامبرشان بآنان گفت خداوند طالوت را بپادشاهى شما برانگیخت، و طالوت از فرزندان «بنیامین بن یعقوب» بود و باو «طالوت» میگفتند از نظر طول قامت و شغل او بعقیده بعضى «سقائى» و بعقیده دیگر «دباغى» بوده است.

و چون نبوت در نسل لاوى بن یعقوب و پادشاهى در فرزندان «یهودا» بن یعقوب و بقولى در نسل یوسف بن یعقوب بود لذا او نه از اولاد پیامبر و نه از دودمان سلطنت بود.

مجاهد میگوید مقصود از کلمه «ملک» در این آیات «امیر لشکر» است و بعضى معتقدند که خداوند مقام پیامبرى را نیز باو عنایت کرد پس از آنکه او را ملک و امیر قرار داد.

«قالُوا أَنَّى یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَهً مِنَ الْمالِ» آنان در پاسخ آن پیامبر گفتند از کجا او را پادشاهى بر ما رواست در صورتى که ما سزاوارتر از او بپادشاهى هستیم و او را مال فراوانى نیست.

اولین اعتراض آنان به پادشاهى او این بوده که می گفتند او نه از فرزندان انبیاء و نه از خاندان سلاطین است و اعتراض دوم، اینکه او مال و ثروت فراوانى ندارد وپادشاه و امیر باید ثروتى بیش از آنچه دیگران دارند داشته باشد تا غلامان زیادى خریده و دارا باشد. بعضى گفته ‏اند مراد اینست که او آن قدر ثروت ندارد که جبران نقص و حقارتى که از نظر نسب در او هست (که از خاندان نبوت و سلطنت نیست) بنماید.

لذا خداوند بآنها میفهماند که او داناتر است از ایشان به آنچه حکمت و مصلحت اقتضا میکند و هدف از ریاست و سلطنت، علم و شجاعت است و این مطلب را خداوند از زبان پیامبرشان بیان میکند.

«قالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ»– خداوند او را بر شما برگزید و انتخاب کرد (از ابن عباس).

«وَ زادَهُ بَسْطَهً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ»– و افزود در وسعت و گسترش علم و جسم و او اعلم و داناتر بنى اسرائیل بود در زمان خودش و همچنین او زیباترین، کاملترین، تنومندترین و قویترین فرد از بنى اسرائیل بود.

«وَ اللَّهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ»– خدا سلطنت و قدرت را بهر کس بخواهد میدهد یعنى باو اعتراض مکنید که او از خاندان نبوت و سلطنت نیست زیرا خداوند بهر کس صلاح بداند سلطنت و قدرت میدهد. «وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ»– در معناى «واسع» سه وجه گفته شده است:

۱- خداوند «واسع الفضل» است یعنى فضل و رحمت او وسیع است و کلمه «فضل» حذف شده مانند اینکه میگویند فلانى بزرگ است یعنى بزرگ قدر میباشد.

۲- کلمه «واسع» بمعناى «موسع» «وسعت دهنده» مى‏باشد همانطور که «الیم» بمعناى (مولم) و سمیع بمعناى (مسمع) آمده است.

۳- معناى «واسع» اینست که او «ذو سعه» و داراى وسعت مى‏باشد مانند آیه کریمه‏ (عِیشَهٍ راضِیَهٍ) یعنى زندگى داراى خوشى و خرسندى.

در آخر آیه «علیم» بمعناى دانا است که خدا میداند چه کسى سزاوار است که به او برترى و قدرت دهد از نظر مصلحت مردم و یا از نظر آزمایش و امتحان.

کلمه «ملکه» (پادشاهیش) که پادشاهى اضافه و نسبت به خدا یافته بیان کننده‏ این مطلب است که ممکن است سلطنت، گاهى الهى باشد و آن در صورتى است که خداوند براى تدبیر امور مردم کسى را برگزیند و این منصب را باو دهد و آلات و اسباب سلطنت را برایش فراهم سازد و نیز مردم را به اطاعت از او فرمان دهد در این صورت میگویند که سلطنت او از طرف خداست زیرا تصرف و حکمرانى این فرد باذن و اجازه خدا صورت گرفته است البته تعیین و برانگیختن این نوع پادشاهان با بعثت و برانگیختن پیامبران فرق دارد (و این دو مقام یکى مادى و دنیوى و دیگرى معنوى و اخروى است).

 

 

دو نکته:

از این آیات ضمناً دو نکته استفاده میشود:

۱- سلطنت لازم نیست که ارثى باشد و شرط سلطان این نیست که باید از خاندان سلطنت باشد بلکه کسى را که خدا میداند سودمند بحال مردم و داراى مصلحت اجتماعى است باین مقام منصوب میکند اگر چه از دودمان سلطنت نباشد.

۲- پیشوا باید اعلم و اکمل و افضل از مردم دیگر و از نظر شجاعت و فضیلت سرآمد دیگران باشد تا شایسته این مقام گردد و لذا خداوند علت انتخاب و تقدیم طالوت را همین جنبه «اعلم و اقوى» بودن او معرفى میکند.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۲۴۸]

وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ آیَهَ مُلْکِهِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ التَّابُوتُ فِیهِ سَکِینَهٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ بَقِیَّهٌ مِمَّا تَرَکَ آلُ مُوسى‏ وَ آلُ هارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلائِکَهُ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَهً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (۲۴۸)[۸]

 

ترجمه:

پیامبرشان بآنها گفت: نشان و علامت پادشاهى او اینست که میآورد براى شما تابوتى را (صندوق) که آرامشى از پروردگارتان و باقیمانده‏اى از آنچه خاندان موسى و هارون واگذاشته‏اند در آنست و ملائکه آن را بدوش برند که در آن آیت و نشانه‏اى است براى شما اگر مؤمن باشید.

بیان آیه ۲۴۸

شرح لغات:

تابوت: (صندوق) لغت بیشتر مردم عرب است و «تابوه» لغت انصار.

سکینه- آرامش و از ماده «سکون» گرفته شده است.

 

 

تفسیر:

«وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ آیَهَ مُلْکِهِ»‏: (پیامبرشان بآنان گفت) علامت و نشانه کسى را که خداوند او را پادشاه شما نموده و دلیل بر پادشاهى ‏اش اینست که:

«أَنْ یَأْتِیَکُمُ التَّابُوتُ»‏: (اینست که بیاورد براى شما صندوقى را) این قسمت از آیه، دلیل است بر اینکه آنان به پیامبرشان گفته ‏اند اگر پادشاهى او بدستور خدا و از طرف اوست باید نشانه‏اى که گواه درستى او باشد بیاورد و از این جهت پاسخ بالا بآنها داده شد.

 

 

داستان تابوت:

على بن ابراهیم در تفسیرش از امام محمد باقر علیه السلام نقل کرده است که آن حضرت فرمود: مراد از «تابوت» آن صندوقى است که خداوند براى مادر موسى فرستاد که موسى را در آن گذاشت و به دریا انداخت و این تابوت نزد بنى اسرائیل بسیار محترم و با ارزش بود و بدان تبرک مى‏جستند تا وقتى مرگ موسى فرا رسید و آن حضرت لوح‏هاى تورات و زره و آنچه از آثار نبوت داشت در آن گذاشت و بهنگام وصیت آن را به یوشع بن نون سپرد.

تا وقتى این تابوت در دست بنى اسرائیل بود از عزت و عظمت برخوردار بودند ولى بعلت بى ‏اعتنا شدن آنان نسبت به تابوت تا آنجا که بچه ‏ها در کوچه با آن بازى میکردند، خداوند تابوت را از آنها گرفت.

بنى اسرائیل وقتى از پیامبر خود درخواست کردند که براى آنان پادشاه و امیرى تعیین کند خدا طالوت را برایشان فرستاد و تابوت را بآنها بازگرداند.

بعضى گفته ‏اند که آن تابوت در دست عمالقه بود که از دشمنان بنى اسرائیل بودند و چون امور بنى اسرائیل دچار هرج و مرج شد و عمالقه بر آنان غالب و چیره شدند مصیبت‏هایى بر سرشان آوردند و خداوند تابوت را از عمالقه گرفت و به بنى اسرائیل برگردانید و فرشتگان آن را حمل نمودند (ابن عباس- وهب) و همین مطلب از امام صادق علیه السلام نیز نقل شده است.

بعضى گفته ‏اند این تابوت همان صندوقى بود که خداوند براى حضرت آدم فرستاد و صورتهاى پیامبران در آن بود و فرزندان آدم یکى پس از دیگرى آن را به ارث مى‏بردند تا بدست بنى اسرائیل رسید و آنان بوسیله آن بر دشمنان خویش غالب مى‏شدند.

قتاده میگوید: یوشع بن نون آن تابوت را در بیابان «تیه» گذاشت و فرشتگان آن را براى بنى اسرائیل حمل نمودند.[۹]

«فِیهِ سَکِینَهٌ مِنْ رَبِّکُمْ»‏: که در آن آرامشى از پروردگارتان بود. این آرامش بقولى مربوط به خود تابوت و بقولى مربوط به آنچه در تابوت وجود داشت بوده است.

در اینکه مراد از سکینه و آرامشى که در آن صندوق بوده چیست؟ وجوهى بیان شده است که یکى از آنها اینست که در آن آیت و نشانه‏اى از قدرت حق بود که دل‏ها بهنگام گرفتارى از آن آرامش مى‏یافت.[۱۰]

«و بَقِیَّهٌ مِمَّا تَرَکَ آلُ مُوسى‏ وَ آلُ هارُونَ»‏: و باقیمانده‏اى از آنچه آل موسى و هارون واگذاشته‏اند (در آن بود) و درباره تعیین این باقیمانده از خاندان موسى و هارون اقوالى گفته شده است از اینقرار:

۱- عصاى موسى و پاره‏ هایى از الواح تورات (از ابن عباس- قتاده) و از امام صادق علیه السلام نیز همین مطلب نقل شده است.

۲- تورات و مقدارى از لباسهاى حضرت موسى (حسن).

۳- دو لوح از تورات و مقدارى از «منّ» که بر بنى اسرائیل فرود میآمد و کفش‏هاى موسى و عمامه هارون و عصاى او.

اینها گفتار مفسرین درباره تعیین مقصود از «سکینه» و «بقیه …» بود اما ظاهر اینست که مراد از «سکینه» همان آرامش و اطمینانى است که خداوند در آن قرار داده بود و بنى اسرائیل بدان آرام میگرفتند.

و مراد از «بقیه …» ممکن است باقیمانده از دانش‏ها یا چیزهایى از نشانه ‏هاى پیامبران یا هر دو آنها باشد.

بعضى گفته‏اند که مقصود از «آل موسى و آل هارون» خود موسى و هارون است و عرب این رسم را دارد که گاهى: آل فلان میگوید مقصودش خود اوست.

«تَحْمِلُهُ الْمَلائِکَهُ» ملائکه آن را حمل میکردند و در معناى حمل ملائکه اقوالى است از اینقرار:

۱- فرشتگان آن را بین زمین و آسمان بر دوش گرفتند که بنى اسرائیل عیاناً دیدند (از ابن عباس- حسن)

۲- دشمنان بنى اسرائیل وقتى که بر آنان مسلط شدند آن صندوق را برده و در بتخانه خویش گذاشتند صبح که رفتند دیدند تمام بتهایشان واژگون شده است با دیدن آن وضع، صندوق را از بتخانه بیرون برده و در گوشه ‏اى از شهر گذاردند ولى گرفتارى هاى پى در پى و مختلف مانند ابتلاء به وبا و بیمارى‏هاى دیگر و مرگ و میرى که در میان آنان شیوع یافت آنها را باین فکر انداخت که صندوق را به بنى اسرائیل باز گردانند لذا آن را روى چرخى قرار داده و به دو گاو بستند در این هنگام فرشتگان آن را رانده به بنى اسرائیل رسانیدند بنا بر این، معناى حمل ملائکه اینست که آن را راندند همانطور که وقتى کسى بگوید من اثاث خودم را بفلان محل خواهم برد معنایش این نیست که آن را بدوش گرفته و ببرد بلکه اگر آن را با وسائلى حمل کند و بدان شهر رساند باز آنچه گفته صحیح بوده است.

«إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَهً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ» و در آن یعنى بازگشت تابوت نشانه‏ایست براى شما اگر مؤمن باشید، اگر تصدیق کننده باشید (یعنى اگر بپذیرید) که خداوند طالوت را امیر شما قرار داده است و کلمه «مؤمن» بمعناى ایمان آورده بخدا نمیتواند باشد زیرا آنان وقتى چنین سخنانى میگفتند و رد قول پیامبرشان را میکردند کافر بودند.

و بعضى گفته ‏اند معناى «اگر مؤمن باشید» اینست که مؤمن باشید آن چنان که خود مى ‏پندارید.

 

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۲۴۹]

فَلَمَّا فَصَلَ طالُوتُ بِالْجُنُودِ قالَ إِنَّ اللَّهَ مُبْتَلِیکُمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنِّی وَ مَنْ لَمْ یَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّی إِلاَّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَهً بِیَدِهِ فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلاَّ قَلِیلاً مِنْهُمْ فَلَمَّا جاوَزَهُ هُوَ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ قالُوا لا طاقَهَ لَنَا الْیَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ قالَ الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهِ کَمْ مِنْ فِئَهٍ قَلِیلَهٍ غَلَبَتْ فِئَهً کَثِیرَهً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرِینَ (۲۴۹)[۱۱]

ترجمه:

پس همین که طالوت لشگر را بیرون برد گفت: خدا شما را بنهر آبى آزمایش میکند هر کس از آن نوشد از من نیست و هر کس از آن نچشد از من است مگر آن کس که با دست خویش، کفى بردارد پس همه (آن سپاه) آشامیدند بجز عده کمى از آنها، و همین که او با کسانى که ایمان آورده بودند از جوى گذشتند، گفتند: امروز ما را طاقت جالوت و سپاهیان او نیست آنها که به لقاء پروردگار یقین داشتند گفتند: بسیار شده که گروهى اندک بخواست خدا بر سپاهى بسیار، غلبه یافته و خدا یار و کمک صابران است.

 

بیان آیه ۲۴۹

شرح لغات:

فصل: جدا کرد از فصل، بمعناى قطع و جدا کردن و «فصل بالجنود» یعنى لشکر را از مرکز و محلشان جدا کرد و برد و در مورد از شیر گرفتن بچه نیز کلمه «فصل» بکار میرود.

جنود: جمع جند (لشکر) و اصل معناى آن زمین سخت صاحب سنگ است ولى بعداً بهر اجتماع نیرومند اطلاق شد.

لم یطعمه: نچشد.

اغترف: برگیرد- بردارد. با دست برگیرد.

غرفه: کفى و مشتى.

جاوزه: گذشتند و عبور کردند و اجازه از همین ماده بمعناى گذراندن است و مجاز هم آنست که از اصل بموارد استعمال گذشته است و «تجاوز» بمعناى عفو، گذشت از گناه با عفو و بخشش و بمعناى «ظلم» گذشتن از حدود و مقررات است.

طاقه: قوه و نیرو.

فئه: جمعیت و دسته‏اى از مردم. جمع آن «فئون و فئات» است.

 

 

تفسیر:

«فَلَمَّا فَصَلَ طالُوتُ بِالْجُنُودِ»: در این جمله حذفى شده و بقیه جمله بدان دلالت دارد و آن حذف اینست که در پاسخ درخواست آنان، امیرى معین شد و تابوت را با همان صفت و خصوصیت که بآنها قول داده شده بود آورد و آن امیر همان طالوت بود و طالوت آنها را از مکانشان خارج کرد و براه انداخت.

در تعداد این لشکر رقم‏هایى ذکر شده است:

۱- هشتاد هزار (سدى)

۲- هفتاد هزار (مقاتل) علت این جمعیت زیاد آن بود که وقتى تابوت را دیدند همه یقین کردند که پیروز خواهند شد.

«قالَ إِنَّ اللَّهَ مُبْتَلِیکُمْ بِنَهَرٍ»: خداوند آزمایش کننده است شما را به نهرى:

معنا و هدف آزمایش اینجا جدا کردن راستگو از دروغگو است.

علت اینکه آزمایش اینان بدین صورت شد این بود که آنان از کمى آب شکایت داشتند و مى‏ترسیدند که از تشنگى تلف شوند (از وهب).

بعضى گفته ‏اند آنان چنین امتحان شدند تا در اثر صبر و شکیبایى ثواب و پاداش بیشترى بدست آورند و سزاوار پیروزى بر دشمن گردند و نیز عادت کنند بر این تحمل و صبر بر مشکلات تا بهنگام جنگ ثابت قدم باشند و فرار نکنند.

در تعیین این نهر، که بدان امتحان شدند دو قول است:

۱- نهرى بوده است بین اردن و فلسطین (از قتاده و ربیع)

۲- نهر فلسطین (از ابن عباس و سدى) «فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنِّی» هر کس از آن نهر یعنى از آب آن نهر بیاشامد از من نیست یعنى از اهل ولایت من و از دوستان و پیروان من نیست.

«وَ مَنْ لَمْ یَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّی»– و هر کس از آن نچشد و از آن آب نخورد پس او از من است یعنى از دوستان و یاران من است و ریشه این کلمه «طعم» بمعناى چشیدن است نه «طعام».

«إِلَّا مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَهً بِیَدِهِ» جز کسى که یک بار آب با مشت و دست خود برگیرد و بیاشامد.

«فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلَّا قَلِیلًا مِنْهُمْ» همه بیش از یک مشت آشامیدند جز عده کمى.

میگویند کسانى که فقط یک مشت آشامیدند سیصد و چندى بودند (از حسن و قتاده و جماعتى) و بعضى آنها را چهار هزار نفر دانسته‏اند در مقابل هفتاد و شش هزار نفرکه فرمان نبردند و آشامیدند ولى همین چهار هزار نفر هم دچار نفاق و سرپیچى از فرمان طالوت شدند بجز سیصد و چندى (از سدى) مى‏گویند کسانى که از آن آب زیاد نوشیدند تشنه شدند و کسانى که کم نوشیده بودند سیراب شده و تشنگى آنان برطرف شده بود.

با این امتحان، طالوت کسانى را که از دستورش سرپیچى کرده و اطاعت نکرده بودند عقب زد و کسانى را که اطاعت کرده بودند با خود برد.

«فَلَمَّا جاوَزَهُ هُوَ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ» وقتى طالوت با کسانى که باو ایمان آورده بودند از نهر گذشتند.

از «براء بن عازب و قتاده و حسن» نقل شده که با طالوت فقط مؤمنان که بعدد اصحاب بدر بودند گذشتند. ولى ابن عباس و سدى مى ‏گویند مؤمنان و کافران از نهر عبور کردند ولى کافران جدا شدند و مؤمنان باقى ماندند بهمان عدد اصحاب بدر و این قول، اقوى است زیرا تعبیر قرآن اینست‏ «فَلَمَّا جاوَزَهُ هُوَ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ» پس از آنکه طالوت و مردم از نهر گذشتند و دیدند زیادى لشکر دشمن را، «قالُوا لا طاقَهَ لَنَا الْیَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ» گفتند یعنى همان کسانى که نافرمانى کرده بودند (و این دلیل صحت قول دوم است که گفتیم) ما را طاقت مقابله و نبرد با این لشکر نیست ولى مؤمنین که به تعداد اصحاب بدر بودند گفتند:

«کَمْ مِنْ فِئَهٍ قَلِیلَهٍ غَلَبَتْ فِئَهً کَثِیرَهً بِإِذْنِ اللَّهِ» چه بسیار جمعیت کمى که پیروز شد باذن خدا بر جمعیت بسیارى.

ابو القاسم بلخى میگوید: ممکن است همه آنها مؤمنین و اطاعت کننده‏گان از طالوت بودند ولى از نظر درجه یقین و ایمان با هم اختلاف داشته و بعضى قوى و جمعى ضعیف بودند و این سخن کسانى بود که ایمان راسخ و قوى داشتند.

«قالَ الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهِ» از مؤمنان ثابت قدم این چنین تعبیر شده است «کسانى که میدانند آنان خدا را مى‏بینند» و ملاقات و دیدار خدا یعنى بازگشت بسوى او و پاداش یعنى کسانى که میدانند که بسوى خدا و پاداش او خواهند رفت. درمعناى کلمه «یظنون» سه قول است:

۱- یقین دارند (از سدى)

۲- حدیث نفس میکنند و با خود میگویند و حدیث نفس گاهى با شک است و گاهى با یقین ولى بیشتر مورد استعمال ماده «ظن» در موارد شک است.

۳- گمان دارند که در این جنگ، خدا را ملاقات میکنند یعنى کشته میشوند.

«وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرِینَ» و خدا با صابران است در کمک دادن بآنها بر دشمنانشان.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیات ۲۵۰ تا ۲۵۱]

وَ لَمَّا بَرَزُوا لِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ قالُوا رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَیْنا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْکافِرِینَ (۲۵۰) فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ وَ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْکَ وَ الْحِکْمَهَ وَ عَلَّمَهُ مِمَّا یَشاءُ وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ وَ لکِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْعالَمِینَ (۲۵۱)[۱۲]

ترجمه:

و چون با جالوت و سپاهیانش روبرو شدند گفتند: پروردگارا بما صبر ده و قدم‏هایمان را استوار نما و ما را بر گروه کافران پیروز فرما.

پس بخواست خدا آنها را شکست دادند و داود جالوت را کشت و خدایش پادشاهى و حکمت عطا فرمود و از آنچه میخواست باو آموخت و اگر خدا بعض مردم را بسبب بعض دیگر دفع نمیکرد زمین فاسد مى‏شد ولى خدا صاحب فضل و کرم بر همه مردم است.

 

شرح لغات:

برزوا- اصل بروز بمعناى ظهور است و برزوا یعنى آشکار و ظاهر شدند.

افرغ- بده و اصل فراغ بمعناى خالى بودن است و «افراغ» ریختن چیزیست مایع در ظرفى خالى.

ثبت- پایدار کن و تثبیت، چیزى را در جایش قرار دادن است.

 

 

 

تفسیر:

«وَ لَمَّا بَرَزُوا لِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ» وقتى طالوت و مؤمنان با او ظاهر شدند براى جنگ با جالوت و لشکریانش، «قالُوا رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَیْنا صَبْراً» گفتند بده بما صبر یعنى توفیق صبر و بردبارى در جهاد بما عنایت فرما.

«وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْکافِرِینَ» بما توفیق پایدارى عنایت فرما و ما را در جهاد با قوم جالوت کمک نما.

 

بیان آیه ۲۵۱

لغت:

«فهزموهم» شکست دادند ایشان را. از «هزم» بمعناى «دفع» است.

تفسیر:

در این آیات دنباله داستان بیان شده است و در اینجا جمله‏اى حذف شده است که خداوند دعاى آنان را اجابت کرد و آنان را بر دشمن پیروز نمود و معناى‏ «فَهَزَمُوهُمْ» اینست که مقدمات گریز آنان را فراهم نمودند و کارى کردند که آنان را بعقب نشینى و فرار واداشتند.

«بِإِذْنِ اللَّهِ» یعنى به امر و فرمان خدا.

«وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ» داود جالوت را کشت.

 

 

داستان:

داستان داود آن چنان که على بن ابراهیم بن هاشم از امام صادق علیه السلام نقل کرده اینست که خداوند به پیامبر آنان وحى کرد که جالوت را کسى مى‏کشد که زره موسى بر اندام او مناسب باشد و او یکى از فرزندان «لاوى بن یعقوب» و اسمش «داود» است و پدر داود (ایشا) ده پسر داشت که داود کوچکتر از همه بود وقتى خداوند طالوت را براى بنى اسرائیل برانگیخت و آنان را براى جنگ با جالوت جمع آورى کرد فرستاده شد این طالوت بسوى پدر داود (ایشا) و باو گفت پسرانت را حاضر کن وقتى همه حاضر شدند یک یک آنها را خواست و زره موسى را بر آنها پوشاند بر بعضى بلند و بر بعضى کوتاه بود به (ایشا) گفت آیا پسر دیگرى هم دارى که نیامده باشد گفت آرى کوچکترین فرزندم را براى چراندن گوسفند بصحرا فرستاده ‏ام گفت او را حاضر کن پدر داود کسى را فرستاد و داود را از صحرا خواست داود برگشت و با خود فلاخن داشت‏ در بین راه که میآمد سه عدد سنگ از راه برداشت و در ترکش انداخت طالوت آن زره را به داود پوشاند، درست باندازه او بود.

داود پوشید و آمد در برابر جالوت در حالى که جالوت سوار فیل بود و تاجى بر سر داشت و در پیشانى ‏اش یاقوتى بود که میدرخشید و لشکریانش هم در برابرش صف کشیده بودند.

داود سنگى به میمنه و قسمت راست لشکر جالوت انداخت و به آنها خورد و گریختند سنگ دوم را بجانب میسره و قسمت چپ لشکر انداخت به آنان نیز اصابت کرد و فرار کردند سنگ سوم را به جانب خود جالوت پرتاب کرد به پیشانى جالوت خورد و تا مغزش فرو رفت و جسد بى‏ جانش روى زمین قرار گرفت.

بعضى گفته ‏اند که جالوت براى قضاى حاجت بیرون آمد که داود بجانب او سنگى با فلاخن انداخت و آن سنگ بین دو چشم جالوت خورد و از پشت سرش بیرون آمد و نیز بر بسیارى از لشکریان سنگ خورد و آنان را کشت و جمعیت فرار کردند (از وهب و بسیارى از مفسران) «وَ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْکَ وَ الْحِکْمَهَ» و خدا هفت سال پس از کشته شدن جالوت باو سلطنت و قدرت داد (از ضحاک) و نیز خداوند باو مقام نبوت را عنایت فرمود در حالى که قبل از کشتن جالوت، نبى نبود پس خداوند دو مقام نبوت و سلطنت در یک شخص جمع کرده و بهنگام مرگ طالوت، داراى هر دو منصب شد زیرا کسى که مقام نبوت و پیامبرى ندارد نمیتواند ریاست و فرمانروایى بر پیامبر داشته باشد چون پیامبر جز بحق سخن نمیگوید و خبر نمیدهد و بظاهر و باطن او اعتماد و اطمینان هست و بر غیر پیامبر چنین اعتمادى نیست (از حسن) بعضى میگویند جائز است شخص عادى که مقام نبوت را ندارد ریاست کند با وجود پیامبر ولى باین شرط که بامر و مشورت و دستور پیامبر کار کند.

«وَ عَلَّمَهُ مِمَّا یَشاءُ» خداوند مسائل مربوط بامور دین و آنچه میخواست از امور مربوط به دنیا مانند زره ساختن باو آموخت پس آهن براى او مانند شمع نرم میشد بعضى معتقدند که منظور از جمله‏ «عَلَّمَهُ مِمَّا یَشاءُ» یاد دادن زبور و حکومت بین مردم و سخن پرنده و مورچه بود و بعضى دیگر گفته‏اند که مراد از آن «صداى خوش و خوبى بود» که خدا باو عنایت نمود. «وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ» و اگر خدا بعض مردم را به سبب بعض دیگر دفع نمیکرد زمین فاسد مى‏شد.

در تفسیر و بیان این آیه سه وجه گفته شده است:

۱- اگر خدا شر کفار را بدست سپاه اسلام دفع و رد نمیکرد، کفار غالب شده و شهرها را خراب میکردند (از ابن عباس و مجاهد)

۲-   

۳- اگر جلوگیرى مردم به وسیله خودشان نباشد زمین فاسد میگردد یعنى خود مردم بعضى جلو فساد بعض دیگر را میگیرند، مثلا مردمى که سلطان جلو فساد و جنایت آنان را میگیرد و از ترس قدرت مرتکب جرم و جنایت نمیشوند بمراتب بیشتر از آن مردمى هستند که بخاطر وعد و وعید قرآن و خدا از گناه و ارتکاب جرم دست برمیدارند.

«وَ لکِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْعالَمِینَ»– ولى خدا صاحب نعمت است بر همه مردم در دین و دنیاى ایشان.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیات ۲۵۲ تا ۲۵۳][۱۳]

تِلْکَ آیاتُ اللَّهِ نَتْلُوها عَلَیْکَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ (۲۵۲) تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ کَلَّمَ اللَّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ وَ آتَیْنا عِیسَى ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّناتِ وَ أَیَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذِینَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ وَ لکِنِ اخْتَلَفُوا فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ کَفَرَ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلُوا وَ لکِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ ما یُرِیدُ (۲۵۳)[۱۴]

ترجمه:

این آیات خدا است که ما به حق و راستى بر تو میخوانیم و همانا تو از پیامبرانى.

پیامبران را بعضى بر بعض دیگر برترى و فضیلت دادیم، بعضى از آنها کسى بود که با خدا سخن گفت و بعضى از آنها را درجاتى بالا برد و عیسى بن مریم را حجت‏ها و معجزات آشکار دادیم و او را به سبب روح القدس نیرو بخشیدیم. اگر خدا میخواست پس از فرستادن پیامبران و معجزات آشکار، مردم با یکدیگر جنگ و خونریزى نمى- کردند ولى آنان، اختلاف پیدا کردند برخى ایمان آورده و بعضى کافر شدند و اگر خدا میخواست با هم جنگ نمیکردند ولى خدا هر چه بخواهد میکند.

بیان آیه ۲۵۲

لغت:

نتلوها- آن را پشت سر هم میخوانیم از «تلاوت» که گفتن کلمه‏ایست پس از کلمه دیگر بدون تأخیر و فاصله چون در لغت «تالى» آن چیزیست که بلافاصله دنبال چیز دیگر قرار دارد.

حق- بدرستى و راستى.

 

 

 

تفسیر:

«تِلْکَ» کلمه تلک اشاره است به آنچه قبلا بیان کرده مانند مردن هزاران نفر از مردم یک دفعه و زنده شدن آنان یک دفعه بسبب دعاء پیامبرشان و داستان پادشاهى طالوت با آنکه مردى بى نام و شهرت بود و بر حسب معمول، مردم بفرمان چنین کسى تن نمیدهند ولى خداوند براى او نشانه ‏هایى قرار داد و باو پادشاهى بخشید. و نیز داستان اصحاب طالوت که با کمى عده و ناتوانى و ضعفى که داشتند در عین حال بر جالوت و لشکریانش با تمام نیرومندى و قدرت که دارا بودند غالب و پیروز شدند.

«آیاتُ اللَّهِ»- نشانه ‏هایى است که بر قدرت خدا دلالت میکند.

«نَتْلُوها عَلَیْکَ بِالْحَقِّ»– اى محمد که بر تو میخوانیم به حق و راستى و بقول بعضى جبرئیل بر تو میخواند و کلمه «بالحق» یعنى به امر و فرمان ما.

«وَ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ»– و تو که این خبرها را میدهى با اینکه خودت شاهد نبوده و با آنها همزمان و معاصر نبوده‏اى پیامبرى، و دلیل پیامبرى تو همین اطلاعات تو است که تنها از راه وحى برایت معلوم شده است.

 

بیان آیه ۲۵۳

تفسیر:

کلمه «تلک» در اول آیه بمعناى آنان و منظور جماعت پیامبران است (که لفظ مفرد مؤنث بآن اطلاق شده).

«تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ»– پیامبران را بعضى بر بعضى دیگر برترى دادیم. فائده بیان این برترى انبیاء بعضى بر بعض دیگر چند چیز است:

۱- کسى به غلط فکر نکند که پیامبران یکسان بوده‏اند در درجه همانطور که در اصل پیامبرى یکسان‏اند.

۲- براى بیان این مطلب که برترى پیامبر اسلام مانند برترى برخى از پیامبران گذشته است بر بعض دیگر.

۳- فضیلت و برترى پس از انجام دادن تکلیف و امتثال و فرمانبرى است.

برترى‏ها:

برترى‏هاى انبیاء از این قبیل است: با موسى بدون واسطه سخن گفتن، رسول قرار دادن محمد، براى همه مردم از جن و انس.

بعضى گویند که مقصود، برترى‏هایى است که در آخرت براى پیامبران حاصل میشود بر حسب صدمات و زحماتى که در دنیا از مردم در راه تبلیغ متحمل شدند.

بعضى این فضیلت و برترى را از نظر شرایع و احکام آنها میدانند که بعضى از پیامبران داراى شریعت و قانون بودند و بعضى نبودند.

در تفسیر و بیان «فضلنا» باید گفت برخوردار نمودن بعضى از مردم از مزایا و دادن برترى به آنان ممکن است بدو صورت باشد:

۱- از نظر وجود مصلحت.

۲- ابتدایى و با خواست و میل خود شخص.

کلمه «فضیلت» و تفضیل همیشه در مورد صورت اول بکار میرود و اینکه خداوند بعضى از پیامبران را بر بعضى دیگر برترى داده بدیهى است که روى ایجاب مصالح و تدبیر امور است نه دل بخواه و بدون حساب و مصلحت.

و کلمه «محاباه» در مورد صورت دوم بکار میرود.

«مِنْهُمْ مَنْ کَلَّمَ اللَّهُ» بعضى از اینان کسى است که خدا با او سخن گفت.

«وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ» و درجه و مقام بعضى از آنها را بالا برد. مجاهد میگوید مقصود، حضرت محمد است که خداوند او را بر همه انبیاء برترى داد و باو قرآن داد که بدیگر از انبیاء نداد و این قرآن معجزه ابدى و همیشگى است تا روز قیامت بر خلاف معجزات دیگر که در زمانى آشکار شد و پایان یافت.

و خداوند محمد را خاتم پیامبران قرار داد و حکمت و مصلحت ایجاب میکند که پیامبر اشرف و افضل را پس از همه برانگیزد و آخرین و کاملترین برنامه ‏هاى بشرى و انسانى را بدست او براى مردم بفرستد.

«وَ آتَیْنا عِیسَى ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّناتِ» و به عیسى بن مریم دلیلها و حجت‏هاى روشن دادیم مانند خوب کردن و شفا بخشیدن کور مادرزاد و مبتلایان به بیمارى برص و زنده کردن مردگان و خبر دادن از آنچه مردم میخوردند و آنچه در خانه‏ هاى خود ذخیره میکردند.

«وَ أَیَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ» و او را به سبب روح القدس کمک نمودیم. و قبلا در آیه ۵۸ از این سوره تفسیرش بیان شد.

«وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذِینَ مِنْ بَعْدِهِمْ» و اگر خدا میخواست کسانى که پس از پیامبران یا بقول «قتاده- ربیع» پس از موسى و عیسى (و ضمیر جمع باعتبار خود آنها و پیروانشان است) بودند با هم جنگ و خونریزى نمیکردند یعنى خداوند میتوانست آنان را به زور به ایمان وادار کند و از کفر بازدارد ولى چون تکلیف با اجبار نیکو و ثمر بخش نیست و پاداش در صورتى صحیح است که کار، از روى اراده و اختیار انجام شده باشد نه از روى اجبار بنا بر این خداوند چنین الزامى ندارد.

بعضى گویند معناى آیه اینست که خداوند اگر میخواست بآنها فرمان جنگ نمى‏داد.

«مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ» پس از آنکه حجت و دلیل براى آنان روشن شد زیرا غرض از بعثت انبیاء حاصل شد به سبب ایمان کسانى که قبل از جنگ ایمان آوردند.

«وَ لکِنِ اخْتَلَفُوا فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ کَفَرَ» ولى اینان مختلف شدند برخى به سبب لطف و توفیق الهى و حسن اختیار خودشان ایمان آوردند و برخى با اختیار خود کافر شدند.

«وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلُوا»: باز این جمله را تکرار نمود تا تأکیدى باشد که اگر خدا میخواست اینان جنگ نمیکردند.

بعضى از مفسرین میگویند که مقصود از «وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ …» اول خواست خدا نسبت به کافران است که اگر خدا میخواست آنها را الزام و اجبار به ایمان میکرد که دیگر نتوانند مخالفت کنند و تکلیف از آنان برداشته میشد.

و مقصود آیه: «وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ …» دوم خواست خدا نسبت به مؤمنان است که اگر خدا میخواست به مؤمنان فرمان میداد که با کفار جنگ نکنند.

«وَ لکِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ ما یُرِیدُ» ولى خدا هر آنچه مصلحت و حکمت ایجاب و اقتضا کند بجا مى‏آورد.

____________________________________________________________________________

 

[۱] – سوره بقره آیه ۲۴۴ و ۲۴۵ جزء ۲ سوره ۲

[۲] – آیه ۴۰ از سوره نساء

[۳] – آیه ۸۴ از سوره قصص

[۴] – آیه ۶۰ از سوره انعام

[۵] – سوره بقره آیه ۲۴۶ جزء ۲ سوره ۲

[۶] – این قول با توجه به تاریخ صحیح نیست زیرا یوشع بعد از موسى بوده در حالى که این داستان در زمان داود صورت گرفته و فاصله زمانى بین داود و بین یوشع زیاد است.

[۷] – سوره بقره آیه ۲۴۷ جزء ۲ سوره ۲

[۸] سوره بقره آیه ۲۴۸ جزء ۲ سوره ۲

[۹] – در اینجا مؤلف درباره اندازه و جنس آن صندوق مطالبى دارد که چون زیاد مهم و مفید نیست ترجمه نشد.

[۱۰] – نیز از نقل وجوه دیگر صرف نظر شد. در اینجا بد نیست بآنچه صاحب تفسیر آلاء الرحمن درباره« فِیهِ سَکِینَهٌ مِنْ رَبِّکُمْ»( در آن آرامشى است از پروردگار شما) نوشته اشاره کنیم. ایشان میگوید همانطور که رسم است پرچم را پیشاپیش لشکر حرکت میدهند و دیدن پرچم مایه دل گرمى سپاه و نشانه قدرت آنهاست این صندوق چنین وصفى را داشته و پیشاپیش بنى اسرائیل حرکت داده میشده است و دیدن آن، سبب آرامش و اطمینان آن مردم بوده است.( مترجم)

[۱۱] – سوره بقره آیه ۲۴۹ جزء ۲ سوره ۲

[۱۲] – سوره بقره آیه ۲۵۰ و ۲۵۱ جزء ۲ سوره ۲

[۱۳] – سوره بقره آیه ۲۵۲ جزء ۲ سوره ۲

[۱۴] – سوره بقره آیه ۲۵۳ جزء ۳ سوره ۲

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *