ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره الکهف آیه۲۱– ۴۴

[سوره الکهف (۱۸): آیات ۲۱ تا ۲۴]

وَ کَذلِکَ أَعْثَرْنا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَهَ لا رَیْبَ فِیها إِذْ یَتَنازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقالُوا ابْنُوا عَلَیْهِمْ بُنْیاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلى‏ أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِمْ مَسْجِداً (۲۱)

سَیَقُولُونَ ثَلاثَهٌ رابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَ یَقُولُونَ خَمْسَهٌ سادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَیْبِ وَ یَقُولُونَ سَبْعَهٌ وَ ثامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ قُلْ رَبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ ما یَعْلَمُهُمْ إِلاَّ قَلِیلٌ فَلا تُمارِ فِیهِمْ إِلاَّ مِراءً ظاهِراً وَ لا تَسْتَفْتِ فِیهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً (۲۲)

وَ لا تَقُولَنَّ لِشَیْ‏ءٍ إِنِّی فاعِلٌ ذلِکَ غَداً (۲۳)

إِلاَّ أَنْ یَشاءَ اللَّهُ وَ اذْکُرْ رَبَّکَ إِذا نَسِیتَ وَ قُلْ عَسى‏ أَنْ یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هذا رَشَداً (۲۴)

ترجمه:

و همچنین مردم را از حال آنها مطلع کردیم تا بدانند که وعده خدا حق است و در باره قیامت تردیدى نیست. (این کار را هنگامى کردیم) که میان خویش در باره کار آنها اختلاف کرده، مى‏گفتند: بر آنها بنایى بسازید. پروردگارشان بکارشان داناتر است و کسانى که بر کار آنها غلبه یافته بودند، گفتند: بر آنها مسجدى مى‏ سازیم.

خواهند گفت: آنها سه تن بودند و چهارمشان سگشان بود و گویند: آنها پنج تن بودند و ششم ایشان سگشان بود و تیر بتاریکى مى‏افکنند و از غیب خبر مى‏دهند.

و گویند: آنها هفت تنند و هشتم ایشان سگشان خواهد بود. بگو: پروردگارم به عده آنها داناتر است. جز کمى از مردم، کسى عده آنها را نمى‏داند. در مورد آنها مجادله مکن، مگر مجادله‏اى آشکار و در باره ایشان از هیچیک از اهل کتاب، نظر مخواه و در باره هیچ چیز مگو که فردا انجام میدهم، مگر اینکه خدا بخواهد و هر گاه فراموش کردى، خدا را یاد کن و بگو: شاید پروردگارم مرا به چیزى هدایت کند که از این به صواب نزدیکتر باشد.

 

 

تعداد آیات:

تعداد این آیات چهارتاست. لکن برخى «الا قلیل» را پایان آیه ۲۲ دانسته‏اند و برخى «غداً» را پایان آیه ۲۳ دانسته‏اند.

 

 

لغت:

عثر: اطلاع. اعثار: مطلع ساختن. عاثور: گودالى است که براى شکار شیر حفر مى‏کنند.

مراء: جدال‏

 

 

اعراب:

إِذْ یَتَنازَعُونَ‏: ممکن است منصوب به «اعثرنا» یا به «لیعلموا» باشد.

علت اینکه: در «وَ ثامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ» واو آورده و در «رابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ» و … نیاورده این است که در اینجا جمله‏ «وَ ثامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ» عطف است بر جمله «سبعه» به تقدیر«هم سبعه» و در موارد سابق بوسیله جمله، توصیف نکره کرده است.[۱]

 

 

 

مقصود:

وَ کَذلِکَ أَعْثَرْنا عَلَیْهِمْ‏: همانطورى که آنها را بخواب بردیم و پس از سالهاى متمادى آنها را بیدار کردیم، مردم شهر را از حال و سرگذشت آنها با خبر ساختیم.

مفسران قرآن کریم مى‏گویند:

همین که آنها فرار کردند و داخل غار شدند، شاه بد سگال، دستور داد که: در غار را مسدود سازند و آنها را در غار زندانى کنند، تا از تشنگى و گرسنگى جان سپارند و همان غار، گور آنها باشد، بخیال اینکه آنها بیدار هستند.

دو نفر آدم مؤمن، شرح حال این مردان حق طلب را با همه خصوصیات آنها، بر لوحى نگاشتند و در صندوقى مسین نهادند و در دیوار غار، پنهان کردند، به این امید که در آینده مردم با ایمانى پیدا شوند و با خواندن آن مطالب، از حال آنها آگاه شوند.

مردم آن عصر منقرض شدند. سالها از پى یکدیگر گذشتند. ملتها و پادشاهانى یکى پس از دیگرى آمدند و رفتند. سرانجام مردى صالح، بنام «تدلیس» یا- بقول‏

______________________________
(۱) مؤلف بزرگوار، در مورد دو جمله که به یکدیگر ارتباط دارند، مطالبى از ابو على فارسى نقل کرده است که ما براى رعایت حال خوانندگان از ترجمه آن خوددارى کردیم. خلاصه مطالب این است که: دو جمله که نسبت بیکدیگر ارتباط دارند، یا میان آنها واو عطف، ذکر میشود یا نه. قسم دوم چهار حالت دارد: ۱- جمله دوم صفت است ۲- حال است ۳- تفسیر است ۴- هیچیک از سه حالت سابق نیست، بلکه فقط در جمله دوم، چیزى ذکر شده است که در جمله قبل هم آمده.

چنین جمله‏اى را میتوان با واو عطف آورد یا بدون واو عطف. مثل: ثَلاثَهٌ رابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ … و سَبْعَهٌ وَ ثامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ‏. بدین ترتیب آوردن و نیاوردن واو یکسان است. لکن استاد علامه طباطبائى مد ظله، مى‏فرمایند: این واو همان است که بر سر جمله‏اى در مى‏آید که صفت نکره یا حال از معرفه است. فایده آن این است که دلالت بر ثبوت صفت براى موصوف مى‏کند. بنا بر این آنهایى که مى‏گفتند: اصحاب کهف، هفت نفرند و هشتمى ایشان سگ ایشان است، این مطلب را از روى یقین مى‏گفتند و بصرف گمان متکى نبودند. زیرا خداوند ادعاهاى قبلى را «رجم بالغیب» دانست ولى بدنبال این اظهار، فرمود: جز عده قلیلى تعداد آنها را نمى‏دانستند.

ترجمه تفسیر مجمع البیان، ج‏۱۵، ص: ۳۶

محمد بن اسحاق «بندوسیس»- به پادشاهى رسید. در زمان او عقاید مختلفى در میان مردم پیدا شد. دسته‏ اى به خداوند و روز قیامت، ایمان داشتند و دسته ‏اى منکر بودند.

شاه، از این اختلاف، دلتنگ شده، به درگاه خداوند استغاثه کرد و گفت:

– خدایا اختلاف این مردم را مى ‏نگرى، براى آنها نشان و دلیلى بفرست که بدانند قیامت حق است و در آن شکى نیست.

خداوند بر قلب یکى از اهالى شهر الهام کرد که دیوار غار را خراب کند و براى گوسفندانش آغلى بسازد. وى این کار را کرد و همراه خراب شدن دیوار، خواب شدگان چند صد ساله، از خواب شیرین بیدار شدند و براى تهیه غذا یکى را به شهر فرستادند.

مردم از حال آنها مطلع شدند و شاه را از واقعه آگاه کردند، تا هر چه زودتر بغار برود و نمونه‏اى از دلایل روشن پروردگار را مشاهده کند. همین که خبر به او رسید، خدا را ستایش کرد و با مردم شهر بسوى غار رهسپار شد.

لِیَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَهَ لا رَیْبَ فِیها: نتیجه این کار و این آگاهى شاه و مردم، این بود که فهمیدند وعده خدا در پیرامون زنده شدن مردگان و ثواب و عقاب حق است و قیامت، قطعى و مسلم است و در آن شکى نیست، زیرا کسى که بتواند مدتى دراز، افرادى را بخواب کند، سپس آنها را بیدار سازد، قادر است که مردم را بمیراند، سپس زنده گرداند.

إِذْ یَتَنازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ‏: این برنامه آموزنده را هنگامى اجرا کردیم که آنها در باره زنده شدن مردگان اختلاف داشتند. دسته‏اى بکلى منکر معاد بودند و دسته‏اى مى‏گفتند: تنها ارواح مردگان در روز قیامت محشور مى‏شوند. دسته‏ اى هم معتقد بودند که خداوند در روز قیامت جسم و روح را مبعوث مى‏کند.

عکرمه گوید: علت اضافه «امر» به ایشان این است که آنها در باره آن اختلاف داشتند.

ابن عباس گوید: مقصود این است که آنها اختلاف کردند که آنها چقدر در غار خوابیده‏اند و چند نفر هستند و باید با آنها چه کرد، زیرا همین که شاه و مردم وارد غار شدند و بسؤال پرداختند، آنها بر زمین افتادند و جان سپردند. شاه گفت:

– حادثه عجیبى است! چه باید کرد؟

برخى گفتند:

– بر سر آنها بنایى بسازید تا مقبره آنها بیادگار بماند.

برخى گفتند:

– بر در غار، مسجدى بسازید.

این گفتگوها هنگامى پیدا شد، که مردم از مرگ آنها آگاه شده بودند.

فَقالُوا ابْنُوا عَلَیْهِمْ بُنْیاناً: مشرکین این عصر، پیشنهاد کردند که در برابر غار بنایى بسازید و آنها را از چشم مردم پنهان کنید.

رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ‏: خداوند به حال آنها نسبت به مسائلى که مورد اختلاف واقع شده بود، داناتر است.

برخى گویند: این جمله هم، سخن مردم شهر است. یعنى: خدایى که آنها را بخواب برد و بیدار کرد، به حال و چگونگى کار آنها داناتر است.

برخى گویند: یعنى خدا داناتر است که آیا آنها زنده‏اند و بخواب رفته‏اند، یا اینکه مرده‏اند، زیرا برخى معتقدند که آنها جان سپرده‏اند و برخى معتقدند که آنها تا روز قیامت زنده هستند.

قالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلى‏ أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِمْ مَسْجِداً: پادشاه مؤمن و اطرافیانش و بقولى دوستان اصحاب کهف و بقولى بزرگان شهر، گفتند: در اینجا مسجدى مى‏سازیم تا عبادتگاه مردم باشد و مردم از برکات آنها بدرگاه خداى بزرگ نیایش کنند و باطن خود را صفا بخشند.

از این آیه بر مى‏آید که همواره غلبه با مردم مؤمن است.

حسن گوید: یعنى در آنجا مسجدى بنا کنیم تا هر گاه اصحاب کهف بیدار شدند در آنجا نماز بخوانند.

در روایت است که: چون فرستاده اصحاب کهف، از شهر بازگشت و آنها را از مدت طولانى خوابشان آگاه ساخت، از خداوند درخواست کردند که آنها را بحال اول بازگرداند. خداوند یک بار دیگر آنها را بحال پیش بازگردانید و میان مردم شهر و ایشان حایلى ایجاد کرد. باین نحو که آنها راه غار را گم کردند و به ساکنان غار دست نیافتند.

اکنون خداوند متعال در باره اختلاف مردم در باره تعداد اصحاب کهف، مى‏فرماید:

سَیَقُولُونَ ثَلاثَهٌ رابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَ یَقُولُونَ خَمْسَهٌ سادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَیْبِ‏: گروهى از مردم مى‏گویند: اصحاب کهف سه نفرند و چهارمى سگ ایشان است و گروهى مى‏گویند: آنها پنج نفر و ششمى سگ ایشان است. اینها همه متکى به گمان خود هستند و در اینباره یقینى ندارند.

این معنى از قتاده است.

وَ یَقُولُونَ سَبْعَهٌ وَ ثامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ‏: گروهى هم مى‏گویند: آنها هفت نفرند و هشتمى سگ ایشان است.

برخى گویند: در اینجا خداوند خبر مى‏دهد که بزودى در باره عده اصحاب کهف، اختلاف پیدا میشود. هنگامى که نصاراى نجران، خدمت پیامبر گرامى اسلام، شرفیاب شدند، این اختلاف پیدا شد. نصاراى یعقوبى گفتند: آنها سه نفرند و چهارمى سگ ایشان است. نصاراى نسطورى گفتند: آنها پنج نفرند و ششمى سگ ایشان است. مسلمانان گفتند: آنها هفت نفرند و هشتمى سگ ایشان است.

قُلْ رَبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ ما یَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِیلٌ‏: اى محمد، بگو: پروردگار من بعده آنها داناتر است و جز گروه کمى از مردم، به تعداد آنها عالم نیستند.

این معنى از قتاده است.

عطا گوید: یعنى عده کمى از اهل کتاب به تعداد آنها عالمند.

ابن عباس گوید: من از همان عده کم هستم. آنها هفت نفرند و هشتمى سگ ایشان است. ظاهر این است که وى این مطلب را از پیامبر گرامى اسلام بدست‏ آورده است.

ضحاک از ابن عباس روایت کرده است که آنها عبارتند از:

۱- مکسلمینا.

۲- تملیخا.

۳- مرطولس.

۴- نینونس.

۵- سارینوس.

۶- دربونس.

۷- کشوطینونس شبان.

فَلا تُمارِ فِیهِمْ إِلَّا مِراءً ظاهِراً: در اینباره وجوهى گفته ‏اند:

۱- ابن عباس و قتاده و مجاهد گویند: یعنى با آنها مجادله مکن، مگر از روى دلیل و برهانى که از جانب خداوند در اینباره بدست آورده ‏اى. این است معناى «مراء» یا مجادله ظاهر.

۲- یعنى: با آنها طورى مجادله کن که منظور تو بخوبى براى آنها روشن باشد.

بگو: عددى که شما اظهار میدارید مورد قبول مخالفان شما نیست. ممکن است گفته شما راست باشد و ممکن است گفته آنها راست باشد، بنا بر این بیایید تا این مطلب را از روى دلیل براى شما روشن کنم.

۳- مقصود این است که هر گونه بحث و گفتگویى در اینباره باید در حضور مردم باشد، زیرا اگر در خلوت، مطلبى به آنها بگویى، آنها پیش مردمان کوتاه فکر، گفته ترا تغییر میدهند و مردم را به اشتباه مى ‏کشانند و ادعا مى‏کنند که، آنها از این مطلب آگاهند و از دانش‏هاى پیچیده آنهاست.

وَ لا تَسْتَفْتِ فِیهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً: در باره عده و حالات اصحاب کهف، از اهل کتاب هرگز سؤالى نکن. این معنى از ابن عباس، مجاهد و قتاده است. در اینجا اگر چه خطاب به پیامبر گرامى اسلام است، اما مقصود، مردم مسلمان است که در اینباره‏ رجوع به یهود نکنند و از آنها چیزى نپرسند، زیرا پیامبر به گفته خداوند اعتماد داشت و از کسى سؤال نمیکرد.

وَ لا تَقُولَنَّ لِشَیْ‏ءٍ إِنِّی فاعِلٌ ذلِکَ غَداً إِلَّا أَنْ یَشاءَ اللَّهُ‏: در باره معناى این جمله، چند وجه است:

۱- خداوند پیامبر خود را منع مى‏کند از اینکه بگوید: فردا فلان کار را خواهم کرد، مگر اینکه آن کار را بخواست و مشیت خداوند مقید سازد و بگوید:

«ان شاء اللَّه». اخفش گوید: یعنى «الا ان تقول ان شاء اللَّه» پس از حذف فعل «تقول» فعل مشیت، بصورت فعل مستقبل در آمد.

بنا بر این، خداوند میخواهد مردم را ادب کند و تعلیم دهد که هر گاه از کارى در آینده خبر مى‏دهند، این کلمه را بگویند، تا بطور قطع ادا نشده باشد. تا اگر انجام نگرفت، دروغى نگفته باشند و مخالفتى نسبت بسوگندى که ممکن است یاد شده باشد، صورت نگیرد. این وجه، مضمون گفته ابن عباس است.

۲- «أَنْ یَشاءَ اللَّهُ» بر حسب ظاهر، جانشین مصدر است. یعنى: نگو: کارى را فردا انجام میدهم مگر بر حسب مشیت خداوند.

این وجه، از فراء است و وجه خوبى است و احتیاج به تقدیر و حذف در کلام نیست. مقصود این است که: نگو: کارى انجام میدهم مگر آنچه خداوند بخواهد و اراده کند. بدیهى است که خداوند جز طاعت و نیکى اراده نمیکند، بنا بر این مثل اینکه گفته است: نگو: کارى را میکنم. بلکه بگو تنها نیکیها و طاعات را انجام میدهم.

ممکن است گفته شود: بنا بر این تنها انسان میتواند خبر دهد که در آینده، طاعت را انجام میدهم. در حالى که بدون تردید، انسان مى‏تواند بگوید که در آینده، کارهاى مباح را انجام میدهم. بدیهى است که کار مباح، مثل سفر تفریحى، عبادت و طاعت نیست.

لکن باید توجه داشت که این نهى براى حرمت نیست، بلکه براى ارشاد و راهنمایى است، زیرا اگر کسى این دستور را اطاعت نکند، بدون تردید گناهى نکرده است.

۳- مقصود نهى از این است که: انسان بگوید فردا فلان کار را خواهم کرد، زیرا ممکن است پیش از انجام آن کار از میان برود یا اینکه حادثه ‏اى از قبیل بیمارى و … پیش آید که نتواند انجام دهد یا از آن تصمیم منصرف شود. در هر صورت، اگر کار را نتوانست یا نخواست انجام دهد، دروغ گفته است، بنا بر این بهتر است که استثنا کند و عمل خود را به مشیت خداوند مشروط سازد، تا از دروغ مصون بماند.[۲] بنا بر این، اگر بگوید: فردا- انشاء اللَّه- به مسجد مى‏روم، از دروغ گفتن ایمن است، زیرا اگر خداوند، روز دیگر او را موفق ساخت که به مسجد برود، دروغ نگفته است و اگر هم او را توفیق نبخشید و نتوانست به مسجد برود، باز هم دروغ نگفته است، زیرا خواست خدا نبوده است.

این معنى از جبائى است.

قبلا گفتیم که: از پیامبر، داستان اصحاب کهف و ذو القرنین را سؤال کردند.

وعده داد که روز دیگر پاسخ مى‏دهد، ولى «انشاء اللَّه» نگفت، از اینرو وحى خداوند بر پیامبر، قطع شد، بطورى که بمشقت افتاد. خداوند این آیه را نازل کرد و پیامبر خود را امر فرمود که هر گاه وعده‏اى مى‏دهد، استثنا کند و مشیت الهى را از یاد نبرد.

وَ اذْکُرْ رَبَّکَ إِذا نَسِیتَ‏: در اینباره دو وجه است:

۱- این کلام، متصل به سابق است. در عین حال، در باره آن اختلاف کرده‏اند:

ابن عباس گوید: منظور این است که اگر استثناء را فراموش کردى، هر گاه یادت‏ آمد، بگو: ان شاء اللَّه. اگر چه یک روز یا یک ماه یا یک سال گذشته باشد. از ائمه ما (ع) نیز همین طور روایت شده است.

ممکن است وجه آن این باشد که هر گاه پس از فراموشى استثنا کند، همان ثواب، نصیبش میشود، بدون اینکه استثنا در اصل کلام تأثیرى داشته باشد و اگر سوگندى یاد کرده است، باعث سقوط کفار شود. ظاهراً منظور ابن عباس هم همین است.

حسن و مجاهد گویند: منظور این است که: تا از آن مجلس برنخاسته‏اى، انشاء اللَّه بگو.

برخى گویند: یعنى اگر هنوز مشغول سخن هستى و یادت بیاید که انشاء اللَّه نگفته‏اى، هنوز فرصت از دست نرفته است و مى‏توانى بگویى. این معنى بهتر از سایر معانى است.

اصم گوید: یعنى هر گاه انشاء اللَّه نگفتى و از گفتار خود پشیمان شدى، خدا را یاد کن.

۲- این کلام، مستقل است و ارتباطى به سابق ندارد. در اینباره نیز اختلاف کرده‏اند:

عکرمه گوید: مقصود این است که هر گاه دچار خشم شدى، خدا را استغفار کن، تا آتش خشمت خاموش شود.

جبائى گوید: مقصود این است که انسان توجه بخدا داشته باشد. یعنى: هر گاه چیزى را که مورد نیازت هست، فراموش کردى، خدا را یاد کن تا ترا متذکر سازد.

ضحاک و سدى گویند: مقصود نماز است. یعنى هر گاه نمازى را فراموش کردى آن نماز را بخوان.

 

استثنایى کلام

مرحوم سید مرتضى مى‏فرماید: استثنایى که در کلام آورده میشود، داراى چند وجه است: گاهى استثنا را در قسم و طلاق و آزاد کردن بردگان و سایر عقدها مى‏آورند.

در این صورت، هیچیک از این امور، واقع نخواهد شد و براى چنین سخنى هیچگونه تأثیرى نیست و حکمى ندارد. طبق این وجه، جایز است که استثنا را در کارهایى که‏ در گذشته انجام داده است، بکار برد و بگوید: انشاء اللَّه، دیروز داخل خانه شده‏ام! بدین ترتیب، این سخن، خبر قطعى نیست و حکمى ندارد، البته نمى‏توان گفت: انشاء اللَّه، فلان معصیت را کرده‏ام! زیرا چنین سخنى بى‏پروایى انسان را در برابر خداوند بزرگ، نشان مى‏دهد، ممکن است آیه شریفه، به همین وجه، نظر داشته باشد.

گاهى هم استثنا را در کلام مى ‏آورند و منظور جلب لطف خداوند و ایجاد تسهیلات براى انجام کارى است که مورد نظر است. این وجه، اختصاص بطاعات دارد.

بنا بر این اگر کسى بگوید: فردا انشاء اللَّه دینم را ادا میکنم یا نماز میخوانم، منظور این است که: اگر لطف خداوند شامل حالم بشود و امکاناتى برایم فراهم آورد، این کار را انجام خواهم داد. اگر کسى همین مطلب را با یک سوگند ادا کرده، بگوید:

بخدا، فردا انشاء اللَّه دینم را ادا خواهم کرد، در صورتى که فردا دینش را ادا نکند، مخالفت سوگند نکرده و کفاره‏ اى بر عهده ‏اش نیست، زیرا اگر فردا نتوانست انجام دهد، معلوم میشود که لطف خداوند، شامل حالش نشده است. بدیهى است که این وجه را نمیتوان، مورد نظر آیه شریفه دانست، زیرا این وجه، مخصوص طاعات است و آیه، شامل هر کارى که زشت نباشد میشود، خواه طاعت باشد یا طاعت نباشد. این مطلب، اجماعى مسلمین است. مى‏گویند: در مورد هر کارى که ناپسند نباشد، مى‏توان انشاء اللَّه گفت.

گاهى استثنا را در کلام ذکر مى‏کنند و منظور این است که اگر امکان و قدرتى نسبت به عمل فراهم باشد. گوینده منظورش این است که بر آن حالى که هست، باقى بماند تا کارى را انجام دهد. اگر انشاء اللَّه را در مورد کارهاى مباح، به کار بریم، منظور همین وجه است. ممکن است آیه شریفه را بر همین وجه، حمل کرد.

گاهى منظور از استثنا هیچیک از وجوه فوق نیست، بلکه- صرفاً- منظور دلبستگى و توجه بذات خداوند است. این استثنا در راست بودن و دروغ بودن کلام، تأثیرى ندارد، زیرا منظور این است که: من فلان کار را خواهم کرد، در حالى که به- خداوند توجه و دلبستگى دارم و حاجت خود را بدرگاه او اظهار مى‏کنم. ممکن است‏ آیه، ناظر به همین وجه باشد. مرحوم سید، سپس میفرماید:

با توجه به آنچه گذشت، جواب گفتار جبریان روشن میشود. آنها مى‏گویند:

– اگر خداوند، تنها اراده طاعت مى‏کند، نه معصیت، لازم است که اگر بدهکارى بگوید: بخدا سوگند، فردا- انشاء اللَّه- حقت را مى‏دهم، و فردا حقش را ندهد، مخالفت قسم کرده باشد، زیرا از ناحیه خداوند- بنظر شما- مانعى بر سر راه اداى حق نبوده است. در حقیقت او خواسته و بدهکار نخواسته است. بنا بر این بدهکار باید کفاره بدهد و این استثنا اثرى ندارد. چنان که اگر بگوید: بخدا- اگر زید برخاست- حقت را مى‏دهم. هر گاه زید برخیزد و او حق طرف را ندهد، مخالفت کرده و باید کفاره بدهد. بدیهى است که اگر کسى در این مورد، ملتزم بوجوب کفاره شود، بر خلاف اجماع مسلمین است.

پایان سخن سید مرتضى رضى اللَّه تعالى عنه.

 

وَ قُلْ عَسى‏ أَنْ یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هذا رَشَداً: بگو: امید است خداوند معجزات و دلایلى براى اثبات نبوت، بمن عطا کند که از داستان اصحاب کهف، قویتر و رساتر باشند.

این معنى از زجاج است.

خداوند متعال به پیامبر خود دلایل و معجزاتى قویتر عطا کرد، زیرا او را از علوم غیبى درباره سرگذشت پیامبران و آثار آنها، آگاه گردانید. اینها دلایلى بودند روشنتر و قویتر از داستان اصحاب کهف.

جبائى گوید: مقصود این است که: از خدا بخواه تا هر گاه چیزى را فراموش کردى، بیاد تو آورد و بگو: اگر آنچه را فراموش کرده‏ام، بیادم نیاورد، چیزى را بیادم خواهد آورد، که براى من نافعتر خواهد بود.

 

 

 

[سوره الکهف (۱۸): آیات ۲۵ تا ۲۷]

وَ لَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَهٍ سِنِینَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً (۲۵)

قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا لَهُ غَیْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَداً (۲۶)

وَ اتْلُ ما أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ کِتابِ رَبِّکَ لا مُبَدِّلَ لِکَلِماتِهِ وَ لَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً (۲۷)

ترجمه:

آنها در غارشان سیصد سال به سر بردند و نه سال بر آن افزودند، بگو: خداوند داناتر است که آنها چه مدت بسر بردند. علم غیب آسمانها و زمین، ویژه اوست. عجب خداى بینا و شنوایى است! جز او دوستى ندارند و هیچکس را در حکم شریک خود نمى‏سازد. از کتاب پروردگارت آنچه بر تو نازل شده است، بخوان. کلمات او را تغییر دهنده‏اى نیست و هرگز جز او پناهى نخواهى یافت.

 

 

قرائت:

ثَلاثَ مِائَهٍ سِنِینَ‏: کوفیان- بجز عاصم- «مائه» را اضافه به «سنین» و دیگران «مائه» را به تنوین خوانده‏اند.

بدیهى است که «سنین» تمیز است براى «مائه» لکن اضافه «مائه» به «سنین» جایز نیست، زیرا بقول ابو الحسن «مائه سنین» به اضافه، در میان عرب معمول نیست.

لکن در مورد ثَلاثَ مِائَهٍ سِنِینَ‏ بصورت اضافه، در میان برخى از عرب، معمول است.

ابو على مى‏گوید: اضافه این عدد، هم بمفرد جایز است مثل «ثلاثمائه رجل» و هم به جمع، مثل:

فما زودونی غیر سحق عمامه و خمس مئى منها قسى و زائف‏

یعنى: آنها جز عمامه‏اى کهنه و پانصد درهم که برخى از آنها قلب و فاسد بود، براى من باقى نگذاشتند. (در اینجا «مئى» جمع «مائه» است) اگر «مائه» را بنصب، بخوانیم، درباره نصب «سنین» دو قول است: یکى اینکه بدل یا عطف بیان است. دیگر اینکه تمیز است. مثل:

اذا عاش الفتى ماتین عاماً فقد ذهب اللذاذه و الفتاء

یعنى: هر گاه انسان دویست سال عمر کند، لذت زندگى و جوانى را از کف مى‏دهد. در اینجا «عاماً» تمیز است.

ابن عامر و روح و زید و سهل، «الا تشرک» به صیغه نهى و دیگران «لا یشرک» خوانده‏اند لکن قرائت دوم، از قرائت اول بهتر است، زیرا مرجع ضمیر ذکر شده و قبلا ضمایر سوم شخص بکار رفته است.

 

 

مقصود:

اکنون خداوند، در باره مدت خواب اصحاب کهف، مى‏فرماید:

وَ لَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَهٍ سِنِینَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً: اصحاب کهف، از روزى که قدم بداخل غار گذاشتند، تا وقتى که خداوند آنها را بیدار و مردم را از حال ایشان آگاه کرد، سیصد و نه سال، در غار خوابیدند.

در اینجا براى «تسع» تمیز نیاورده، زیرا با ذکر «سنین» نیازى به تکرار آن نیست. مثل «عندى مائه درهم و خمس».

قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا: اگر اهل کتاب، در اینباره با تو بحث کردند، بگو:

خداوند بمدت درنگ ایشان در غار، داناتر است. علت این است که نصاراى نجران گفتند: ما سیصد سال را شناخته‏ایم، لکن از نه سال خبرى نداریم.

برخى گویند: یعنى خداوند بهتر میداند که آنها تا وقتى که مردند، چقدر در غار ماندند.

از قتاده نقل شده است که: جمله‏ وَ لَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ … حکایت از قول یهود است، بدلیل اینکه: بدنبال آن میفرماید: قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا بدین ترتیب، مى‏فرماید:تنها خداوند عالم است که آنها چقدر در غار خفته ‏اند.

لکن این قول ضعیف است، زیرا ظاهر آیه، نشان مى‏دهد که خداوند در صدد خبر دادن از مدت خواب آنهاست، نه در صدد حکایت قول یهودیان. حمل آیه، بر حکایت، احتیاج بدلیلى قطعى دارد.

بدیهى است که منظور خداوند متعال، از این آیه، استدلال است بر قدرت عجیب و شگفت‏انگیز خود و این استدلال در صورتى صحیح است که مدت خواب آنها معلوم باشد، بنا بر این منظور از قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا بعد از بیان مدت خواب ایشان باطل کردن قول اهل کتاب است که در اینباره، اختلاف کرده بودند پس منظور این است: بگو اى محمد: خدا بمدت خواب ایشان داناتر است که از آن خبر داده است. هر چه خداوند مى‏گوید، بپذیرید و گفتار اهل کتاب را ترک کنید که خداوند به این موضوع، آگاه‏تر است.

لَهُ غَیْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏: غیب، چیزى است که از قلمرو ادراک انسان خارج باشد. یعنى: هیچ چیز از خداوند پوشیده نیست که ادراکش نکند، بنا بر این خداوند هر چه را که در آسمانها و زمین از قلمرو ادراک مردم، پوشیده است. مى‏داند.

أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ‏: عجب خداى بینا و شنوایى است! او همه چیز را مى‏بیند و مى‏شنود و هیچ چیز از او پوشیده نیست. جمله تعجب، بخاطر تعظیم مقام ربوبى بکار رفته است.

در روایت است که مردى یهودى از على (ع) در باره مدت درنگ اصحاب کهف، در غار سؤال کرد. على (ع) مطلبى را که در قرآن کریم بود، برایش بیان کرد. و گفت: در کتاب ما سیصد سال آمده است. فرمود: آنچه در کتاب شماست، از روى سالهاى شمسى است و آنچه در کتاب ماست، از روى سالهاى قمرى است.[۳]

ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍ‏: در آسمانها و زمین، هیچکس نیست که عهده‏دار یارى آنها شود.

وَ لا یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَداً: خداوند، احدى را در حکم شریک خود نمى ‏سازد و کسى را نرسد که بر خلاف حکم خداوند حکم کند.

برخى گویند: یعنى خداوند، احدى را در آنچه از غیب خبر مى‏دهد، شریک خود نمى‏سازد.

بنا بر قرائت دیگر یعنى: اى انسان، کسى را در حکم، شریک خداوند مساز.

وَ اتْلُ ما أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ کِتابِ رَبِّکَ‏: چیزهایى که خداوند در باره اصحاب کهف و جز ایشان، بر تو وحى کرده است، براى مردم بخوان، زیرا حق، در همین مطالب است.

برخى گویند: یعنى از قرآن پیروى کن و بدستورات آن رفتار کن.

لا مُبَدِّلَ لِکَلِماتِهِ‏: کسى نمیتواند اخبار و دستورات خداوند را تغییر دهد و دیگرگون سازد. یعنى: لا مبدل لحکم کلماته.

وَ لَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً: مجاهد گوید: یعنى اگر از قرآن پیروى نکنى، پناهگاهى جز خدا نخواهى یافت.

ابن عباس گوید: یعنى جایگاه محکمى پیدا نخواهى کرد.

قتاده گوید: یعنى محل بازگشتى نخواهى یافت.

زجاج و ابو مسلم گویند: یعنى راه فرارى نمى‏یابى.

همه این معانى، بیکدیگر نزدیکند و چندان تفاوتى ندارند.

 

 

 

 

 

[سوره الکهف (۱۸): آیات ۲۸ تا ۲۹]

وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداهِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَ لا تَعْدُ عَیْناکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَهَ الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ کانَ أَمْرُهُ فُرُطاً (۲۸)

وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنا لِلظَّالِمِینَ ناراً أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها وَ إِنْ یَسْتَغِیثُوا یُغاثُوا بِماءٍ کَالْمُهْلِ یَشْوِی الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرابُ وَ ساءَتْ مُرْتَفَقاً (۲۹)

ترجمه:

با کسانى که بامداد و شامگاه پروردگار خویش را میخوانند و خوشنودى او را میخواهند، با شکیبایى قرین و همدم باش و دیدگانت بخاطر زینت زندگى دنیا از آنها منصرف نشود و کسى را که دلش را از یاد خود غافل کرده‏ایم و پیرو هواى نفس خویش است و کارش زیاده‏روى است، اطاعت مکن. بگو: این حق، از جانب پروردگار شماست. هر که خواهد، ایمان آورد و هر که خواهد، کافر شود. ما براى ستمکاران‏ آتشى فراهم کرده ‏ایم که شعله ‏هاى آن، ایشان را احاطه خواهد کرد و اگر استغاثه کنند، بآبى چون مس گداخته، بفریادشان رسند که صورت‏ها را بریان مى‏کند. چه بد نوشابه و چه بد جایگاهى است!

 

 

 

قرائت:

ابن عامر «بالغدوه» خوانده و دیگران «بالغداه» خوانده‏اند.

ابو على گوید: کلمه «غدوه» براى تعریف، وضع شده است، بنا بر این نباید الف و لام بر سر آن در آید. در قرآن این کلمه را ممکن است به واو بنویسند و به الف بخوانند. مثل «صلاه». دلیل کسانى که بر سر این کلمه، الف و لام آورده‏اند، این است که: در عین اینکه این کلمه، معرفه است، ممکن است نکره واقع شود و بوسیله الف و لام، معرفه شود.

 

 

 

لغت:

فرط: تجاوز و خروج از حق. این کلمه از افراط، به معناى اسراف است.

سرادق: خیمه، که محیط داخل خود را احاطه مى‏کند. گفته شده است که سرادق، پرده‏اى است که اطراف خیمه مى‏کشند. شاعر گوید:

یا حکم بن المنذر بن الجارود سرادق المجد علیک ممدود

یعنى: اى حکم بن منذر بن جارود، پرده بزرگوارى بر تو کشیده شده است.

مهل: ته مانده روغن زیتون. برخى گویند: مس گداخته.

مرتفق: چیزى که زیر دست گذارند و بر آن تکیه کنند. شاعر گوید:

بات الخلى و بت اللیل مرتفقا کان عینى فیها الصاب مذبوح‏

یعنى: آدم بیکار خوابید و من در تمام مدت شب، تکیه بر دستهاى خود کرده، بیدار ماندم. گویا در چشم من ماده سوزانى ریخته شده و جراحت یافته بود.

برخى گفته ‏اند: این کلمه، از رفق و منفعت گرفته شده است.

 

 

 

شأن نزول:

آیه نخست، در باره سلمان، ابو ذر، صهیب، عمار، حباب و … که از اصحاب‏ فقیر پیامبر بودند، نازل شده است. زیرا افرادى مثل عیینه بن حصین و اقرع بن حابس و … خدمت پیامبر آمده، عرض کردند یا رسول اللَّه، این پشمینه پوشان که از زیر بغلشان بوى تعفن بمشام مى‏رسد، از خود دور کن، تا ما بمجلس تو در آییم و ترا در صدر مجلس قرار دهیم، زیرا با بودن آنها ممکن نیست ما نزد تو آییم.

هنگامى که این آیه نازل شد، پیغمبر آنها را در آخر مسجد، جا داد تا بذکر خدا مشغول شوند و فرمود:

– ستایش خدایراست که مرا زنده گذاشت و بمن امر کرد که با مردانى صبر کنم که در مرگ و زندگى با آنها هستم.

 

 

 

مقصود:

وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداهِ وَ الْعَشِیِ‏: اى محمد، با صبر و شکیبایى قرین و همدم کسانى باش که همواره مشغول نمازند و صبح و شام خداى را مى‏خوانند و شغل دیگرى ندارند. اینان روز را با دعا شروع و ختم میکنند.

یُرِیدُونَ وَجْهَهُ‏: از این کار خشنودى خدا را مى‏خواهند. بقولى یعنى:

مقصود آنها از این کار، تعظیم خداوند و تقرب به اوست. نه ریا و تظاهر.

وَ لا تَعْدُ عَیْناکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَهَ الْحَیاهِ الدُّنْیا: چشمان تو از آنها برداشته نشود و توجه باهل دنیا نداشته باشد. در حالى که مقصود از این کار، همنشینى ثروتمندان- و اشراف باشد. پیامبر اشتیاق زیادى داشت که سران مشرکین ایمان بیاورند، زیرا با ایمان آوردن آنها ممکن بود تابعان آنها نیز ایمان آورند. او میلى بدنیا و اهل آن نداشت. گاه گاهى با رؤساء ملایمت مى‏کرد به امید اینکه ایمان آورند. در این آیه به او دستور داده شد که از آنها رویگردان باشد و بفقراى مؤمنین روى آورد و چشم خود را از آنها برندارد و فکر مجالست اشراف را از سر بدر کند.

وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا: در اینباره اقوالى است:

۱- از کسانى که دلشان را در معرض غفلت قرار داده‏ایم و پیرو هواى نفس هستند:پیروى مکن. این آیه، نظیر آیه: فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ‏ است.(صف ۵: همین که دل آنها را زنگار گرفت، خداوند هم دل ایشان را زنگار زد.)

۲- منظور این است که: ما نسبت غفلت بقلب آنها داده‏ایم و دلشان را غافل نامیده‏ایم. چنان که: «اکفره» یعنى: او را کافر نامید. کمیت گوید:

و طائفه قد اکفرونى بحبکم‏ و طائفه قالوا مسی‏ء و مذنب‏

یعنى: طایفه ‏اى بدوستى شما مرا کافر نامیدند و طایفه‏اى مرا گنهکار خواندند.

۳- یعنى: دل آنها را از یاد خویش غافل یافتیم.

۴- یعنى: در دل ایشان علامت ایمان که در دلهاى مؤمنین است، قرار ندادیم که فرشتگان آنها را به این نشان بشناسند. عرب گوید: «اغفل فلان ماشیته» یعنى:

گوسفندان خود را علامت نزد که شناخته شوند.

۵- حسن گوید: یعنى آنها را بحال خود گذاشته‏ایم و بر اثر نافرمانى شیطان را بر ایشان مسلط ساخته‏ایم.

وَ اتَّبَعَ هَواهُ‏: و کسى که پیرو هواى نفس خویش است، بدیهى است که دل غافل، پیرو هواى نفس است.

وَ کانَ أَمْرُهُ فُرُطاً: مقاتل و جبائى گویند: یعنى آن آدم گرفتار اسراف و زیاده- روى است.

اخفش گوید: یعنى از حد خود تجاوز کرده است.

مجاهد و سدى گویند: یعنى تباه کننده عمر و سعادت است.

زجاج گوید: کسى که در کار خود عاجز است، تباه کننده است. پس مقصود این است که: ایمان و استدلال به آیات خدا را ترک کرده و پیرو هواى نفس است.

وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ‏: به اینها که مى‏گویند فقرا را از خود دور کن، بگو: این حق- یعنى قرآن- از پروردگار شماست.

زجاج گوید: یعنى بگو: آنچه آورده‏ام، حق است. از جانب خداست. از جانب خودم نیست.

برخى گویند: یعنى: حق ظاهر شد و شبهه از بین رفت.

فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ: در اینجا آنها را تهدید کرده، گوید: هر که خواهد ایمان آورد و هر که خواهد کافر شود.

إِنَّا أَعْتَدْنا لِلظَّالِمِینَ ناراً أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها: ما براى کافرانى که بخود ظلم کردند و غیر خدا را پرستیدند، آتشى فراهم کرده‏ایم که سرا پرده‏هاى آن، ایشان را محاصره کند. این معنى از ابن عباس است.

قتاده گوید: منظور این است که: پیش از رسیدن آنها به آتش، دود و شعله آن ایشان را محاصره خواهد کرد. چنان که در جاى دیگر مى‏فرماید: إِلى‏ ظِلٍّ ذِی ثَلاثِ- شُعَبٍ‏ (مرسلات ۳۰: به سایه ‏اى مى‏ روند که داراى سه شعبه است) ابو مسلم گوید: آتش جهنم از هر طرف آنها را محاصره مى‏کند، از این جهت است که به خیمه تشبیه شده است.

وَ إِنْ یَسْتَغِیثُوا یُغاثُوا بِماءٍ کَالْمُهْلِ‏: اگر از فرط تشنگى بفریاد در آیند و آب بخواهند، به آنها آب داده میشود، اما چه آبى؟! ابن مسعود مى‏گوید: آبى بدانها داده میشود که همچون مس گداخته است. برخى گویند آبى چون ته مانده روغن زیتون به آنها داده میشود که وقتى سرشان را به آن نزدیک مى‏کنند، پوست صورت و سرشان کنده میشود. روایتى هم به همین مضمون وارد شده است.

ابن عباس گوید: مثل درد زیتون است. مجاهد گوید: چرک و خون است. سعید ابن جبیر گوید: آب جوش است. ضحاک گوید: آب سیاهى است. جهنم و آب آن و اهل آن و درخت آن همه برنگ سیاه هستند.

یَشْوِی الْوُجُوهَ‏: آبى که چون بصورت نزدیک شود، صورت را مى‏گدازد. این نوع، پاسخ، فریادرسى نیست. لکن از آنجا که در پاسخ استغاثه و کمک‏خواهى آنهاست فریادرسى خوانده شده است.

بِئْسَ الشَّرابُ وَ ساءَتْ مُرْتَفَقاً: این ماده جوشان و تنفر آور، بد آبى است و جهنم، بد تکیه‏گاهى است. مجاهد گوید: یعنى جهنم براى اهل آن بد محل اجتماعى است.

ابن عباس و عطا گویند: یعنى بد منزلى است.

 

 

 

[سوره الکهف (۱۸): آیات ۳۰ تا ۳۱]

إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ إِنَّا لا نُضِیعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلاً (۳۰)

أُولئِکَ لَهُمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ یُحَلَّوْنَ فِیها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ یَلْبَسُونَ ثِیاباً خُضْراً مِنْ سُنْدُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ مُتَّکِئِینَ فِیها عَلَى الْأَرائِکِ نِعْمَ الثَّوابُ وَ حَسُنَتْ مُرْتَفَقاً (۳۱)

ترجمه:

کسانى که ایمان آورده و کار نیکو کرده‏اند، ما پاداش نیکو کاران را تباه نمى‏کنیم، براى آنهاست بهشتهاى جاویدان که از زیر پاى ایشان، رودها روان است و در آنجا خود را با دستبندهاى طلا مى‏آرایند و جامه سبز از دیباى نازک و دیباى کلفت مى‏پوشند و در آنجا بر تختها تکیه مى‏زنند. چه نیکو پاداش و چه نیکو محل آسایشى است!

 

 

لغت:

عدن: اقامت.

اساور: جمع «اسوار» اصل آن «اساویر» و یاء حذف شده است. برخى آن را جمع «اسوره» که جمع «سوار» است دانسته‏اند. «سوار» بضم یا بکسر سین، بمعناى دستبند است.

سندس: دیباى نازک. مفرد آن «سندسه» است.

استبرق: دیباى کلفت. برخى گویند: حریر است، شاعر گوید:

تراهن یلبسن المشاعر مره و استبرق الدیباج طوراً لباسها

یعنى: آنها را مى‏نگرى که گاهى لباس زیر مى‏پوشند و گاهى حریر.

ارائک: جمع «اریکه»، تختها. شاعر گوید:

خدود جفت فى السیر حتى کأنما یباشرن بالمغراء مس الارائک‏

یعنى: آنها در راه رفتن، چنان بیقرار بودند که سنگلاخ را همچون تختها مس میکردند.

زجاج گوید: ارائک، فرشهاى حجله است.

 

 

 

اعراب:

إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ … در باره خبر «ان» اقوالى است.

۱- خبر جمله‏ إِنَّا لا نُضِیعُ … است.

۲- جمله‏ أُولئِکَ لَهُمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ‏ است و جمله‏ إِنَّا لا نُضِیعُ … معترضه است.

۳- خبر مقدر است، یعنى «ان الذین آمنوا انا لا نضیع اجرهم»

 

 

 

مقصود:

سابقاً مردم ستمکار را تهدید کرد. اکنون مردم مؤمن را نوید داده، مى‏فرماید:

إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ إِنَّا لا نُضِیعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا: ما اعمال مردم مؤمن و نیکوکار را ضایع نمى‏کنیم، بلکه پاداش ایشان را بطور کامل عطا مى‏کنیم.

أُولئِکَ لَهُمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ‏: بهشت‏ها محل اقامت ایشان است، زیرا آنها تا خدا باقى است در آنجا هستند. برخى گویند: عدن، وسط بهشت و یکى از بهشتهاست. علت اینکه‏ جَنَّاتُ عَدْنٍ‏ بصورت جمع آمده، وسعت آن است. بعلاوه هر ناحیه‏اى از آن، بهشتى است.

تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ: آنها در بهشت، در غرفه‏ها هستند و نهرها از زیر پایشان جریان دارد. چنان که میفرماید: وَ هُمْ فِی الْغُرُفاتِ آمِنُونَ‏ (سبا ۳۷: آنها درغرفه ‏هاى خویش در امن و امانند).

برخى گفته‏اند: نهرهاى بهشت در شکافهاى زمین، جریان دارند، از اینرو گفته است: تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ.

یُحَلَّوْنَ فِیها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ‏: براى آنها در بهشت زیورهایى است که بصورت دستبندهاى طلا مورد استفاده آنها قرار میگیرد. سعید بن جبیر گوید: آنها را دستبندى از طلا و دستبندى از نقره و دستبندى از لؤلؤ و یاقوت است.

وَ یَلْبَسُونَ ثِیاباً خُضْراً مِنْ سُنْدُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ‏: و لباسى سبز از دیباى نازک و دیباى کلفت، بر اندام خود مى‏پوشند. برخى گویند: «استبرق» معرب کلمه فارسى «استبره» است. برخى گویند: دیباى زربفت است.

مُتَّکِئِینَ فِیها عَلَى الْأَرائِکِ‏: آنها در بهشت در ناز و نعمتند و در حجله‏هاى شادى بر تختها آرمیده‏اند. علت اینکه: مى‏گوید: آنها تکیه کرده‏اند، این است که:

انسان جز در حال آسایش و ایمنى و سلامت و بهره‏مند بودن از ناز و نعمت، تکیه نمیکند.

نِعْمَ الثَّوابُ وَ حَسُنَتْ مُرْتَفَقاً: پاداش آنها بزرگ و نیکوست و تختهایى که بر آن آرمیده‏اند، محل آسایش خوبى است. برخى گویند: یعنى منزل و مجلس و محل تجمع خوبى است.

 

 

 

[سوره الکهف (۱۸): آیات ۳۲ تا ۳۶]

وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً رَجُلَیْنِ جَعَلْنا لِأَحَدِهِما جَنَّتَیْنِ مِنْ أَعْنابٍ وَ حَفَفْناهُما بِنَخْلٍ وَ جَعَلْنا بَیْنَهُما زَرْعاً (۳۲)

کِلْتَا الْجَنَّتَیْنِ آتَتْ أُکُلَها وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَیْئاً وَ فَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَراً (۳۳)

وَ کانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقالَ لِصاحِبِهِ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ أَنَا أَکْثَرُ مِنْکَ مالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً (۳۴)

وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ قالَ ما أَظُنُّ أَنْ تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً (۳۵)

وَ ما أَظُنُّ السَّاعَهَ قائِمَهً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلى‏ رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْها مُنْقَلَباً (۳۶)

ترجمه:

براى ایشان مثلى بزن در باره دو مردى که براى یکى از آنها دو باغ از انگور قرار دادیم و آنها را بدرختان خرما محاصره کرده و میان آنها کشتزارى قرار داده بودیم. هر دو باغ میوه خود را میدادند و از آن چیزى کم نمیکردند و میان باغها نهرى قرار دادیم و او داراى اموالى بود. برفیق خود که با وى گفتگو میکرد، گفت:

من از تو مالدارتر و بعده از تو نیرومندترم و داخل باغ شده، در حالى که بخویش ستمکار بود، گفت: گمان نمیکنم هیچوقت این باغ نابود شود و گمان ندارم، قیامت بپا شود و اگر بسوى پروردگارم باز گردم، سرانجامى بهتر از این خواهم یافت.

 

 

قرائت:

ثمر، ابو جعفر و عاصم و یعقوب و سهل، در هر دو مورد بفتح فاء و ابو عمرو، بضم ثاء و سکون میم و دیگران بضم ثاء و میم خوانده‏اند.

ثمر: میوه‏اى است که از درخت چیده میشود. جمع آن «ثمرات» و «ثمره» و «ثمار» است. ممکن است «ثمار» را به «ثُمرُ» جمع بست. مثل «کتاب و کتب». ممکن است «ثُمْر» را هم به سکون میم خواند. چنان که «کتب» را به سکون تاء میخوانند.

ممکن است «ثُمرْ» جمع «ثَمَره» باشد. مثل «بدنه و بدن». ممکن است «ثمر» مثل «عنق» کلمه مفرد باشد. برخى از لغویان «ثُمر» را مال و «ثَمر» را چیز خوردنى دانسته‏اند. در تفسیر هم قریب به همین مضمون، گفته‏اند: مقصود از «ثمر» نخل و درخت است نه میوه. مؤید آن این است که مى‏فرماید: «و دستها را بحسرت، بهم مى‏مالید و از مخارجى که در باغ کرده است، اظهار تأسف میکرد» (آیه ۴۲).

بدیهى است که باغ داران، پولها را صرف خود درختها مى‏کنند نه میوه آنها.

آفت هم بخود درختها رسیده بود، نه به میوه آنها. چنان که در باره باغ دیگرى مى‏فرماید: فَأَصْبَحَتْ کَالصَّرِیمِ‏ (قلم ۲۰) یعنى: درختها طورى سوخته شده بودند که به سیاهى شب شده و طورى بى‏برگ مانده بودند که به سفیدى روز، شده بودند. از ابو عمرو حکایت شده است که: «ثُمر و ثُمُر» انواع مال است. بدیهى است که هر گاه خود درخت دچار آفت بشود، میوه آن نیز از آفت مصون نمى‏ماند. بنا بر این قرائتهاى دوم و سوم از قرائت اول بهتر است. قرائت اول هم به این جهت صحیح است که منظور بیان بعضى از چیزهایى که آفت زده است باشد، نه همه آن.

حجازیان و ابن عامر «خیراً منهما» و دیگران «خیراً منها» خوانده‏اند.

اگر ضمیر مثنى باشد به «جنتین» و اگر مفرد باشد، به «جنت» که نزدیکتر است، باز مى‏گردد.

 

 

لغت:

حف القوم بالشى‏ء: قوم آن شى‏ء را طواف کردند. «حفافا الشی‏ء»: دو طرف آن. شاعر گوید:

کان جناحى مضرحى تکنفا حفافیه شکا فى العسیب بمسرد

یعنى گویى موهاى بلند دم آن شتر، همچون بالهاى باز شکارى هستند که از دو طرف او را محاصره کرده و بوسیله سوزن به گوشت وصل شده‏اند.

محاوره: گفتگو.

 

 

اعراب:

آتت: با اینکه مرجع ضمیر «کلتا» است، فعل را مفرد آورده، زیرا «کلتا» به منزله «کل» است. اگر هم مثنى آورده بود، صحیح بود. شاعر گوید:

و کلتاهما قد خط لى فى صحیفتى‏ فلا العیش اهواه و لا الموت ارواح‏

یعنى: هر دو در کتاب سرنوشت من، نوشته شده است، نه زندگى را دوست میدارم، نه از مرگ لذتى مى‏برم.

 

 

مقصود:

اکنون خداوند متعال، داستانى را شرح مى‏دهد که مردم با شنیدن و خواندن آن قدرى بخود آیند، خدا را اطاعت کنند و از معصیت و کفران نعمت، دست بکشند.

بهمین منظور پیامبر خود را مخاطب ساخته، مى‏فرماید:

وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلًا رَجُلَیْنِ‏: از ابن عباس روایت شده است که منظور دو شاهزاده بنى اسرائیلى است. شاه بمرد و ثروت بیکرانى براى شاهزاده ‏ها باقى گذاشت. یکى از آن دو، مردى مؤمن بود. حقش را گرفت و در راه تقرب بخداوند متعال، بکوشش پرداخت. دیگرى نیز حق خود را- که قسمتى از آن همین باغ بود- گرفت و بهرزگى افتاد.

در تفسیر على بن ابراهیم است که: منظور مردى است که دو باغ بزرگ داشت که از آنها میوه‏اى فراوان بدست مى‏آورد. در همسایگى او مردى فقیر بود که از این‏ ناز و نعمت محروم و بکفى نان نیازمند بود. ثروتمند مغرور، بر همسایه مستمند خود فخر فروشى کرده، گفت: من از تو ثروتمندترم و نفرات بیشترى دارم.

این گفتار، با ظاهر آیات سازگارتر است.

جَعَلْنا لِأَحَدِهِما جَنَّتَیْنِ مِنْ أَعْنابٍ وَ حَفَفْناهُما بِنَخْلٍ‏: به یکى از آنها دو باغ بخشیدیم که درون آنها را درختان انگور و اطراف آنها را درختان خرما فرا گرفته بود.

وَ جَعَلْنا بَیْنَهُما زَرْعاً: و در میان آن دو باغ مزرعه‏اى قرار داده و نعمت انگور، خرما و زراعت را براى او کامل ساخته بودیم.

کِلْتَا الْجَنَّتَیْنِ آتَتْ أُکُلَها وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَیْئاً: هر یک از این دو باغ، ثمر خود را بدون کم و کاست، بطور کامل مى‏داد. شاعر گوید:

و یظلمنى مالى کذا و لوى یدى‏ لوى یده اللَّه الذى هو غالبه‏

یعنى: مالم را کم میدهد و دستم را کوتاه میکند. خداوند- که بر او غالب است- دستش را کوتاه کند.

علت اینکه میوه را «اکل» نامیده، این است که خوردنى است.

وَ فَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَراً: و میان این دو باغ را نهرى جارى ساختیم که هر دو را مشروب سازد و آب را از آنها دور نباشد و بدون رنج و زحمت، آب به آنها برسد و میوه بیشتر و خوبتر بدهند.

وَ کانَ لَهُ ثَمَرٌ: برخى گویند: یعنى درخت خرما داراى ثمر بود.

ابن عباس گوید: یعنى براى صاحب باغ، از غیر این باغها نیز میوه‏هایى بود، چنان که گاهى مردم مالک میوه درخت هستند نه خود درخت. مجاهد گوید: یعنى این مرد، علاوه بر این دو باغ داراى طلا و نقره بود. قتاده و ابن عباس- بنا بروایت دیگر- گویند: صاحب باغ، علاوه بر این باغها اموال بسیارى داشت.

فَقالَ لِصاحِبِهِ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ أَنَا أَکْثَرُ مِنْکَ مالًا وَ أَعَزُّ نَفَراً: ثروتمند مغرور و از خدا بیخبر، گفتگوى خود را با همسایه فقیر و پاکدل خود آغاز کرده، گفت: مال‏ من و اطرافیان من بیشتر از تست. علت اینکه «اطرافى» را «نفر» نامیده‏اند. این است که بدنبال حاجت شخص حرکت مى‏کنند.

قتاده و مقاتل گویند: یعنى خدمتگزاران و فرزندانى بهتر و نیرومندتر از تو دارم.

وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ قالَ ما أَظُنُّ أَنْ تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً: ثروتمند بیچاره، که با کفر و معصیت بخود ستم میکرد، با غرور و نخوت، داخل باغ شده، گفت:فکر نمى‏کنم هیچوقت این باغ و این میوه‏ها از میان بروند.

برخى گویند: یعنى گمان نمى‏کنم این دنیا هرگز فانى شود.

وَ ما أَظُنُّ السَّاعَهَ قائِمَهً: و گمان نمى‏کنم چنان که دینداران مى‏گویند، قیامت و حساب و کتابى در کار باشد.

وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلى‏ رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْها مُنْقَلَباً: اگر هم قیامت و حساب و کتابى در کار باشد و دینداران راست بگویند، من که بنده عزیز و نازدانه خدا! هستم، در آنجا نیز باغى بهتر و سرسبزتر از این بدست خواهم آورد.

زجاج گوید: از اینجا استفاده میشود که مرد مؤمن به او اعلام کرده بود که قیامت و حساب و کتابى هست و مرد ثروتمند، این مطلب را در پاسخ وى گفته است.

یعنى: همانطورى که در دنیا خداوند این نعمت را به من بخشیده است، در آخرت نیز نعمتى بهتر به من عطا مى‏کند، زیرا من پیش خدا عزیز هستم.

این مطلب، در حقیقت پندار هر جاهل مغرورى است. اینها تصور مى‏کنند که خداوند به مردمى مال میدهد که آنها را دوست بدارد.

برخى گفته ‏اند: یعنى در آخرت، بهتر از آنچه در دنیا کسب کرده‏ام، بدست خواهم آورد.از اینجا استفاده میشود که او در نفى معاد قاطع نبود، بلکه تردید داشت.

 

 

 

[سوره الکهف (۱۸): آیات ۳۷ تا ۴۴]

قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ أَ کَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَهٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلاً (۳۷)

لکِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّی وَ لا أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً (۳۸)

وَ لَوْ لا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّهَ إِلاَّ بِاللَّهِ إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْکَ مالاً وَ وَلَداً (۳۹)

فَعَسى‏ رَبِّی أَنْ یُؤْتِیَنِ خَیْراً مِنْ جَنَّتِکَ وَ یُرْسِلَ عَلَیْها حُسْباناً مِنَ السَّماءِ فَتُصْبِحَ صَعِیداً زَلَقاً (۴۰)

أَوْ یُصْبِحَ ماؤُها غَوْراً فَلَنْ تَسْتَطِیعَ لَهُ طَلَباً (۴۱)

وَ أُحِیطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ عَلى‏ ما أَنْفَقَ فِیها وَ هِیَ خاوِیَهٌ عَلى‏ عُرُوشِها وَ یَقُولُ یا لَیْتَنِی لَمْ أُشْرِکْ بِرَبِّی أَحَداً (۴۲)

وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ فِئَهٌ یَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ ما کانَ مُنْتَصِراً (۴۳) هُنالِکَ الْوَلایَهُ لِلَّهِ الْحَقِّ هُوَ خَیْرٌ ثَواباً وَ خَیْرٌ عُقْباً (۴۴)

ترجمه:

رفیقش با او گفتگو کرده، مى‏گفت: آیا به آنکه ترا از خاک آفرید، آن گاه از نطفه، آن گاه بصورت مردى کامل در آورد، کافر شده‏اى؟ ولى من معتقدم که خداوند یکتا پروردگار من است و احدى را شریک پروردگارم قرار نمیدهم. چرا وقتى داخل باغت شدى، نگفتى: هر چه خدا خواهد میشود و نیرویى جز به تأیید خدا نیست؟

اگر بینى که من بمال و فرزند، از تو کمترم، ممکن است که خداوند بهتر از باغ تو بمن دهد و بباغ تو از آسمان صاعقه‏ها فرستد که آن را بصورت زمین بایر در آورد. یا آب آن به اعماق زمین فرو رود که قادر به جستجوى آن نباشى و میوه‏هاى او نابود گشت و دستهاى خود را به حسرت مالى که در آن خرج کرده بود بر هم مى‏زد که تاکها بر سقفها فرو ریخته بود و میگفت: کاش، احدى را شریک پروردگارم نساخته بودم. او را جز خدا کسانى نبود که یاریش کنند و یارى نمیشد. در آنجا یارى کردن، اختصاص به خداى بر حق دارد. پاداش او بهتر و عاقبتش نیکوتر است.

 

 

قرائت:

لکنا: ابن عامر و ابن فلیح و برجمى در فصل و وصل به اثبات الف، قرائت کرده‏اند.

دیگران در وصل به حذف الف خوانده‏اند. بخارى در وصل بهر دو وجه خوانده است.

در حالت وقف، تنها قتیبه بدون الف و دیگران با الف خوانده‏اند. ابى بن کعب و حسن «لکن انا» و عیسى ثقفى «لکن هو …» خوانده‏اند.

هر گاه «لکن» به تشدید نون خوانده شود، در اصل «لکن انا» بوده که همزه حذف و نون در نون ادغام شده است. لکن الف غیر ملفوظ «انا» در وقف باقى مى‏ماند و در وصل حذف میشود و این قاعده در تلفظ صحیح خود «انا» هم رعایت میشود. مثل «ان- قمت» که «انا قمت» هم گفته میشود. لکن ضعیف است. آنهایى که در حالت وصل الف را حفظ کرده‏اند، بنا بر لغت «انا قمت» است. چنان که شاعر گوید:

انا شیخ العشیره فاعرفونى‏ حمیداً قد تذریت السناما

یعنى: من بزرگ قبیله هستم. مرا به بزرگى بشناسید که به علو و برترى رسیده‏ام.

لکن اثبات الف در «لکنا» بهتر است، زیرا بعد از حذف همزه، بقاى الف، عوض از آن است.

غوراً: برجمى از ابو بکر بضم غین نقل کرده و دیگران بفتح غین قرائت کرده‏اند.

ممکن است این دو قرائت بیک معنى باشند.

الولایه: ابو عمرو این کلمه را بفتح واو و «للَّه الحق» را برفع خوانده است. کسایى بکسر واو خوانده و «للَّه الحق» را برفع. حمزه و خلف «ولایه» را بکسر واو و «الحق» را بجر خوانده‏اند. دیگران «ولایت» را بفتح واو و «الحق» را بجر خوانده‏اند.

برخى گفته‏اند: «ولایت» بکسر غلط است: زیرا این وزن در موردى بکار مى‏رود که کلمه، دلالت بر صنعت یا تصدى امرى کند. مثل: کتابت و امارت و خلافت و در اینجا هیچیک از این دو معنى را ندارد.

برخى از اهل لغت «ولایت» را به معناى یارى کردن گرفته‏اند، اما «ولایت» به- معناى اختیارات سلطان است. در مورد معناى اول هم جایز است که واو را کسره دهیم.

مثل «وکالت و وصایت» که هم به کسر واو و هم بفتح آن جایز است. جر «حق» بنا بر این است که صفت «اللَّه» باشد و رفع آن بنا بر این است که صفت «ولایت» باشد.

«و لم یکن له فئه»: کوفیان بجز عاصم بیاء و دیگران بتاء خوانده‏اند و هر دو قرائت صحیح است.

عقبا: عاصم و حمزه و خلف به سکون قاف و دیگران بضم خوانده‏اند. علت این است که کلماتى که بر وزن «فُعُل» هستند، جایز است که ضمه دوم آنها حذف شود.

 

 

لغت:

حسبان: در اصل تیرهایى هستند که بوسیله تیر اندازان سواره در یک جهت پرتاب میشوند و علت اینکه به این تیرها حسبان گفته میشود، این است که بسیارند و احتیاج به حساب دارند.

صعید: راهى که گیاه در آن نیروید.

زلق: زمین هموارى که گیاه و غیر گیاه در آن نیست و پاها بر آن قرار نمى‏گیرد.

 

 

اعراب:

ما شاءَ اللَّهُ‏: ممکن است «ما» در محل رفع باشد به تقدیر «و الامر ما شاء اللَّه» بنا بر این عاید «ما» محذوف است. و ممکن است به تقدیر «ما شاء اللَّه کائن» باشد. ممکن است «ما» شرطیه و در محل نصب و جواب شرط محذوف باشد. چنان که در این آیه نیز جواب شرط حذف شده است: فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَبْتَغِیَ نَفَقاً فِی الْأَرْضِ‏ (انعام ۳۵) إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَ‏: «اقل» مفعول دوم «ترن» است. کلمه «انا» ممکن است تأکید یا وصف براى یاء یا ضمیر فصل باشد. زجاج گوید: جایز است «اقل» را رفع دهیم تا خبر «انا» باشد. قرائت عیسى بن عمر نیز همین است. بنا بر این جمله‏ «أَنَا أَقَلَّ» در محل نصب است تا مفعول دوم باشد.

فعسى: فاء جواب‏ «إِنْ تَرَنِ» است.

«ثوابا» و «عقبا»: هر دو تمیزند.

 

 

مقصود:

اکنون خداوند جواب مرد مؤمن بکافر را نقل کرده، مى‏فرماید:

قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ أَ کَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ‏: مرد مؤمن در حالى که او را تکفیر میکرد، گفت: آیا بخداوندى که پدرت آدم را از خاک، آفریده است کافر میشوى؟

برخى گویند: نطفه از غذا و غذا از خاک است. بنا بر این جایز است که گفته شود:

خداوند ترا- نه آدم را- از خاک آفریده است.

ثُمَّ مِنْ نُطْفَهٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلًا: خداوند ترا از حالى بحالى منتقل کرد تا اینکه بصورت انسانى مستوى القامه در آمدى و از لحاظ خلقت و قامت، اعتدال پیدا کردى.

در اینجا او را باین جهت تکفیر میکند که منکر معاد است. و این خود دلیل است بر اینکه انکار معاد، کفر است.

لکِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّی وَ لا أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً: لکن من چنین مى‏گویم: خداوند پروردگار و خالق و رازق من است تو اگر بمال دنیا بمن فخر فروشى مى‏کنى، من‏ بتوحید افتخار میکنم. من کسى را در عبادت، شریک خدا قرار نمى‏دهم، بلکه با اخلاص، رو بدرگاه او مى‏آورم. در اینجا شرک در عبادت را نفى میکند، زیرا عبادت، مخصوص کسى است که اصل نعمتها از او باشد و نعمت هیچ منعمى بپاى نعمتهاى او نرسد. بدیهى است که جز خدا هیچکس بر چنین امورى قادر نیست.

وَ لَوْ لا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ‏: چرا هنگامى که داخل باغ شدى و میوه‏ها و درختها و مزرعه را دیدى، خدا را سپاسگزارى نکردى و نگفتى: هر چه خداوند بخواهد، میشود و من با اینکه در راه جمع آورى این ثروت کوشش کرده‏ام، تنها بقدرت و لطف خداست که این ثروت، نصیبم شده است.

اگر خداوند نمیخواست که من ثروتمند شوم، میان من و این ثروت، فاصله ایجاد میکرد و آن را در دسترس من قرار نمیداد و برکت را از آن برمیداشت، زیرا هر کس داراى ثروت و نعمتى هست، آن را از خدا دارد، نه از خودش؟! سپس در باره خودش گفت:

إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْکَ مالًا وَ وَلَداً فَعَسى‏ رَبِّی أَنْ یُؤْتِیَنِ خَیْراً مِنْ جَنَّتِکَ‏:اگر امروز مرا تهیدست مى‏نگرى و مرا از حیث مال و اولاد و قبیله، کمتر از خود مى‏یابى، امید است که خداوند در آخرت- یا در دنیا و آخرت- بمن باغى دهد بهتر از باغ تو.

وَ یُرْسِلَ عَلَیْها حُسْباناً مِنَ السَّماءِ: و ممکن است باغ ترا دچار آفت کند.

یا اینکه صاعقه ‏اى آسمانى بر آن نازل کند و همه را بسوزاند. این معنى از ابن عباس و قتاده است.

زجاج گوید: یعنى بحساب کردارى که از تو سر زده است، ترا عذاب خواهد کرد.

برخى گویند: یعنى تیرهاى عذاب خود را بصورت تگرگ یا سنگ یا هر چه که بخواهد، بطرف باغها پرتاب مى‏کند و همه را از بین مى‏برد.

فَتُصْبِحَ صَعِیداً زَلَقاً: و بر اثر نزول بلا، این باغ بصورت زمینى هموار در آید که هیچگونه گیاهى در آن وجود نداشته باشد و پاهاى انسان را بلغزاند و بعد از آنى که این زمین، سودمندترین زمینها بوده است، بصورت زیانبخش‏ترین اراضى در آید.

أَوْ یُصْبِحَ ماؤُها غَوْراً: یا اینکه ممکن است این آب، بخشکد و بزمین فرو رود و این زمین از بى‏آب‏ترین زمینها شود.

فَلَنْ تَسْتَطِیعَ لَهُ طَلَباً: اگر این آب، بزمین فرو رود، تو نمى‏توانى آن را بدست آورى.

برخى گویند: یعنى اگر این آب، بزمین فرو رفت و نایاب شد، نمى‏توانى آب دیگرى بدست آورى و محصولات خود را آبیارى کنى.

وَ أُحِیطَ بِثَمَرِهِ‏: سرانجام، عذاب و آفت آسمانى بر باغ فرود آمد و درختان را همگى در برگرفت و نخل‏ها و تاکها را نابود کرد. در خبر است که: خداوند آتشى فرستاد و درختها را سوزانید و آبها را بر زمین فرو برد.

فَأَصْبَحَ یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ عَلى‏ ما أَنْفَقَ فِیها: این کافر خیره‏سر، دستها را، بر هم مى‏زد و بر سرمایه‏اى که در راه پرورش درختان، خرج کرده بود، تأسف و حسرت میخورد.

ابن عباس مى‏گوید: یعنى دست بر پشت دست مى‏زد. این کار را معمولا در موقع ندامت، انجام مى‏دهند. بنا بر این علامت پشیمانى است.

وَ هِیَ خاوِیَهٌ عَلى‏ عُرُوشِها: در حالى که سقفهایى که براى درختهاى انگور درست کرده بودند، بر زمین سقوط کرده و پایه‏ها بر سقفها افتاده بود. معمولا ابتدا سقف فرو مى‏ریزد، سپس دیوار سقف مى‏افتد.

برخى گویند: عروش، بناهاست. یعنى دیوار خانه‏هایى که با درختهاى انگور ساخته بودند، باقى مانده بود اما خود درختها از بین رفته بودند و دیوار خالى خیرى نداشت.

وَ یَقُولُ یا لَیْتَنِی لَمْ أُشْرِکْ بِرَبِّی أَحَداً: بعد از آنکه ثروت را از دست داد، از کفر و بى‏باکى خود پشیمان شد، اما این پشیمانى سودى نداشت، زیرا از روى توجه‏ به اهمیت لزوم ایمان پیدا نشده بود، بلکه بخاطر از دست رفتن مال بود. مسلم است که اگر از کفر پشیمان شده بود و واقعاً ایمان مى‏آورد، برایش سودمند بود.

برخى گفته ‏اند: او واقعاً نادم شد و بخداوند یکتا ایمان آورد.

وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ فِئَهٌ یَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللَّهِ‏: این کافر، کسى نداشت که در این هنگامه خطیر، او را یارى کرده، عذاب خدا را از او دور کنند.

برخى گفته‏ اند: «فئه» یعنى لشکر. عجاج گوید: «کما یجوز الفئه الکمى» یعنى: چنان که لشکر شجاع، عبور مى‏کند.

وَ ما کانَ مُنْتَصِراً: قتاده گوید: یعنى این عذاب از او منع نمى‏شد.

برخى گویند: یعنى عوض آنچه از دستش رفته بود، باو رد نمیشد.

ابن عباس گوید: این دو مرد همانها هستند که در سوره صافات از آنها یاد کرده، میفرماید: إِنِّی کانَ لِی قَرِینٌ. یَقُولُ أَ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُصَدِّقِینَ … فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِی سَواءِ الْجَحِیمِ‏ (آیه ۵۱ به بعد: مرا همدمى بود که میگفت چگونه تو باور میکنى؟

آیا وقتى که مردیم و خاک و استخوان شدیم، ما را جزا مى‏دهند؟! آیا شما از جهنم اطلاع دارید؟ و اطلاع یابد و او را در میان جهنم ببیند.) هشام بن سالم و ابان بن عثمان از امام صادق (ع) روایت کرده‏اند که فرمود:

– تعجب دارم از کسى که مى‏ترسد و بقول خداوند: حَسْبُنَا اللَّهُ‏ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ‏ (آل عمران ۱۷۳: خدا ما را بس است و نیکو وکیلى است) توجه ندارد! شنیدم که خداوند بدنبال آن میفرماید: فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَهٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ (آل عمران ۱۷۴: آنها با نعمت خدا و فزونى بازگشتند و بدى بآنها نرسید) و تعجب دارم از کسى که محزون است و توجه ندارد به سخن خداوند که مى‏فرماید:

لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ‏! (انبیاء ۸۷: جز تو خدایى نیست. منزهى تو. من از ستمکاران بودم) شنیدم که بدنبال این جمله مى‏فرماید:فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ‏ (دعایش را مستجاب کردیم و او را از غم نجات بخشیدیم و مؤمنان را اینطور نجات میدهیم) و تعجب دارم‏ از کسى که به او مکر شده است و توجه ندارد به سخن خداوند که مى‏فرماید:

وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبادِ! (غافر ۴۴: کارم را بخدا واگذار میکنم، زیرا خداوند به بندگان بیناست) شنیدم که بدنبال آن میفرماید:

فَوَقاهُ اللَّهُ سَیِّئاتِ ما مَکَرُوا (خداوند او را از عواقب شوم نیرنگ ایشان حفظ کرد) و تعجب دارم از کسى که دنیا را میخواهد و توجه نمیکند بسخن خداوند که میفرماید:

ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ‏! (همین سوره ۳۹: هر چه خدا بخواهد، همان است و نیرویى نیست جز به خداوند) شنیدم که بدنبال آن میفرماید: فَعَسى‏ رَبِّی أَنْ یُؤْتِیَنِ خَیْراً مِنْ جَنَّتِکَ‏ (خداوند باغى بمن خواهد داد بهتر از باغ تو) کلمه (عسى) براى ایجاب است.

هُنالِکَ الْوَلایَهُ لِلَّهِ الْحَقِ‏: در آنجا و در آن وقت، که مرد کافر و مرد مؤمن با هم نزاع میکردند، تنها خداوند بود که بندگان را یارى میکرد و آنها را عزت مى ‏بخشید.

پس خداوند صاحب اختیار بندگان خویش است و مى‏تواند آنها را یارى کند.

برخى گویند: «هنا لک» اشاره به روز قیامت است. یعنى: روز قیامت، اختیارات بدست خداست. در آن روز مردم، در برابر خداوند تسلیم شده، به او ایمان میآورند و از بتهاى خود اظهار تنفر میکنند.

این معنى از قتیبى است.

برخى گویند: یعنى خداوند در قیامت، مؤمنان را یارى و کافران را خوار مى‏کند، بنا بر این در آن روز تمام اختیارات و قدرتها بدست خداوند است و دیگران را اختیار و قدرتى نیست.

هُوَ خَیْرٌ ثَواباً وَ خَیْرٌ عُقْباً: پاداشى که او مى‏دهد، از پاداش دیگران بزرگتر و بهتر و نتیجه فرمانبرداریش بهتر از نتیجه فرمانبردارى دیگران است.- این جمله به تقدیر «هو خیر عقب طاعه» است.

عقب و عقبى و عاقبه بیک معنى هستند.

_______________________________________

[۱] مؤلف بزرگوار، در مورد دو جمله که به یکدیگر ارتباط دارند، مطالبى از ابو على فارسى نقل کرده است که ما براى رعایت حال خوانندگان از ترجمه آن خوددارى کردیم. خلاصه مطالب این است که: دو جمله که نسبت بیکدیگر ارتباط دارند، یا میان آنها واو عطف، ذکر میشود یا نه. قسم دوم چهار حالت دارد: ۱- جمله دوم صفت است ۲- حال است ۳- تفسیر است ۴- هیچیک از سه حالت سابق نیست، بلکه فقط در جمله دوم، چیزى ذکر شده است که در جمله قبل هم آمده.

چنین جمله‏اى را میتوان با واو عطف آورد یا بدون واو عطف. مثل:\i ثَلاثَهٌ رابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ …\E و\i سَبْعَهٌ وَ ثامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ‏\E. بدین ترتیب آوردن و نیاوردن واو یکسان است. لکن استاد علامه طباطبائى مد ظله، مى‏فرمایند: این واو همان است که بر سر جمله‏اى در مى‏آید که صفت نکره یا حال از معرفه است. فایده آن این است که دلالت بر ثبوت صفت براى موصوف مى‏کند. بنا بر این آنهایى که مى‏گفتند: اصحاب کهف، هفت نفرند و هشتمى ایشان سگ ایشان است، این مطلب را از روى یقین مى‏گفتند و بصرف گمان متکى نبودند. زیرا خداوند ادعاهاى قبلى را« رجم بالغیب» دانست ولى بدنبال این اظهار، فرمود: جز عده قلیلى تعداد آنها را نمى‏دانستند.

[۲] مولوى نیز در داستان عشق پادشاه و کنیزک چنین گوید:

گر خدا خواهد نگفتند از بطر پس خدا بنمودشان عجز بشر
ترک استثنا مرادم قسو نیست‏ نى همین گفتن که عارض حالتیست‏
اى بسا ناورده استثنا بگفت‏ جان او با جان استثناست جفت‏

[۳] باید دانست که سال شمسى برابر است با ۳۶۵ روز و ۵ ساعت و ۴۸ دقیقه و ۴۵ ثانیه( و سال قمرى برابر است با ۳۵۴ روز و ۸ ساعت و ۴۸ دقیقه.

هر گاه مقدار سال قمرى را در ۳۰۹ ضرب کنیم تقریباً ۱۰۹۴۹۹ روز و هر گاه مقدار سال شمسى را در ۳۰۰ ضرب کنیم تقریبا ۱۰۹۵۷۳ روز بدست مى‏آید.

تفاوت این دو عدد ۷۴ روز است یعنى ۳۰۹ سال قمرى ۷۴ روز از ۳۰۰ سال شمسى کمتر است. بدیهى است که در سال شمارى، به این مقدار اعتنایى نمیشود. مثلا هر گاه کسى در سن ۱۵ سالگى باشد و دو ماه از ۱۵ سال کمتر داشته باشد، به این مقدار اعتنایى نمى‏کنند و مى‏گویند:او ۱۵ ساله است.

 

ترجمه تفسیر مجمع البیان، ج‏۱۵

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *