ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره الکهف آیه60– 82
[سوره الكهف (18): آيات 60 تا 64]
وَ إِذْ قالَ مُوسى لِفَتاهُ لا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُباً (60)
فَلَمَّا بَلَغا مَجْمَعَ بَيْنِهِما نَسِيا حُوتَهُما فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَباً (61)
فَلَمَّا جاوَزا قالَ لِفَتاهُ آتِنا غَداءَنا لَقَدْ لَقِينا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَباً (62)
قالَ أَ رَأَيْتَ إِذْ أَوَيْنا إِلَى الصَّخْرَةِ فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ وَ ما أَنْسانِيهُ إِلاَّ الشَّيْطانُ أَنْ أَذْكُرَهُ وَ اتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ عَجَباً (63)
قالَ ذلِكَ ما كُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلى آثارِهِما قَصَصاً (64)
ترجمه:
موسى به شاگرد خود گفت: براه خود ادامه دهم تا به محل تلاقى دو دريا رسم يا مدتى دراز به سر برم. همين كه به محل تلاقى دو دريا رسيدند ماهى خود را فراموش كردند و ماهى راه خود را به اعماق دريا پيش گرفت و چون بگذشتند، به شاگرد خود گفت: صبحانه ما را بياور كه از اين سفرمان خستگى بسيار ديديم. گفت: آيا ديدى؟
وقتى كه به آن سنگ پناه برديم، ماهى را از ياد بردم و جز شيطان كسى آن را از ياد من نبرد و راه عجيب خود را پيش گرفت.
گفت: اين همان است كه طلب مىكرديم و از راهى كه آمده بودند، دوباره بازگشتند.
قرائت:
حفص «و ما انسانيه» و در سوره فتح بِما عاهَدَ عَلَيْهُ بضم ها و ديگران بكسر هاء قرائت كردهاند.
لغت:
لا ابرح: همواره. شاعر گويد:
| و ابرح ما ادام اللَّه قومى | زحى البال منتطقاً مجيدا |
يعنى: تا خداوند قوم مرا نگهدارد همواره من آسوده دلم و به ستايش آنها زبانم گوياست.
حقب: روزگار و زمان. جمع «احقاب» زجاج گويد: حقب، هشتاد سال است.
سرب: راه و مسلك. در لغت به معناى گودالى است در زمين كه راه نجات در آن نباشد. كسى كه در زمين راه پيمايى كند، «سارب» گويند. شاعر گويد:
| انى سربت و كنت غير سروب | و تقرب الاحلام غير قريب |
يعنى: چگونه رفتى؟ در حالى كه تو رونده نبودى و نزديك شدن به آرزوها ممكن نيست! نصب: تعب و رنج. وصب نيز به همين معنى است.
اعراب:
سرب: ممكن است اين كلمه مفعول دوم «اتخذ» يا مفعول مطلق براى فعل محذوف باشد.
أَنْ أَذْكُرَهُ: در محل نصب و بدل از هاء «انسانيه» يعنى «ما انسانى ان اذكره الا الشيطان».
عجبا: ممكن است اين كلمه از زبان يوشع يا از زبان موسى باشد. يعنى:«اعجب عجبا».
قصص: مصدر و جانشين حال. قصص يعنى: دنبال كردن اثر چيزى.
يكى از محققين گويد: «عجبا» به تقدير «متعجبا» حال است و «قصصا» مفعول مطلق است براى فعل محذوف.
شأن نزول:
على بن ابراهيم، در تفسير خود گويد: هنگامى كه پيامبر بزرگ اسلام، قريش را از داستان اصحاب كهف، خبر داد، گفتند: ما را از داستان آن عالمى خبر ده كه خداوند به موسى دستور داد كه از وى تبعيت كند. او كيست و موسى چگونه از او پيروى كرد و داستانش چيست؟
مقصود:
وَ إِذْ قالَ مُوسى لِفَتاهُ: بيشتر مفسران قرآن مجيد، معتقدند كه مقصود موسى بن عمران و مقصود از «فتى» يوشع بن نون است. علت اينكه: وى را جوان يا شاگرد موسى ناميده، اين است كه وى در سفر و حضر، همراه موسى بود و از او كسب دانش ميكرد. برخى گويند: يوشع، خدمتگزار موسى بود. از اينرو موسى به او گفت: صبحانه ما را بياور. او يوشع بن نون بن افرائيم بن يوسف بن يعقوب است.
محمد بن اسحاق گويد: موسايى كه در طلب خضر بود، موسى بن ميشا بن يوسف است كه يكى از پيامبران بنى اسرائيل بوده است و او پيش از موسى بن عمران بوده است، لكن عقيده بيشتر مفسران اين است كه وى موسى بن عمران است. علاوه بر اين، هر گاه در قرآن «موسى» گفته شود، منظور همان موسى بن عمران است، چنان كه هر گاه «محمد» گفته شود، منظور پيامبر گرامى اسلام است.
على بن ابراهيم گويد: محمد بن على بن بلال براى من نقل كرد كه يونس و هشام بن ابراهيم، اختلاف كردند كه عالمى كه موسى نزد او رفت، عالمتر بود يا موسى و آيا ممكنست در زمان موسى- كه او حجت خدا بر مردم بود- كسى پيدا شود كه حجت خداوند بر موسى باشد؟!
اين مطلب را براى امام هشتم (ع) نوشتند. امام هشتم در پاسخ نوشت:
– موسى به سراغ آن عالم رفت و او را در جزيرهاى از جزاير دريا پيدا كرد و بر او سلام كرد. در آن جزيره، سلام كردن معمول نبود، از اينرو مرد عالم از ديدن موسى و سلامش تعجب كرده، پرسيد:
– تو كيستى:
گفت:
– من موسى بن عمرانم.
گفت:
– تو همان موسى بن عمران هستى كه خداوند با او تكلم مىكند؟
پاسخ داد:
– آرى:
پرسيد:
– چه كارى دارى؟
گفت:
– آمدهام كه از آنچه آموخته اى، مرا ياد دهى.
پاسخ داد:
– من به امرى گمارده شده ام كه ترا طاقت آن نيست! و تو به امرى گمارده شده اى كه مرا طاقت آن نيست!
لا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ: من هم چنان از اين راه ميروم، تا وقتى كه به محل تلاقى درياى فارس و درياى روم برسم. قتاده گويد: در جانب مغرب آن، درياى فارس و در جانب مشرق آن، درياى روم است. محمد بن كعب گفته است: طنجه و بروايتى ديگر: افريقيه است. آنجا محلى بود كه قرار بود با خضر ملاقات كند.
أَوْ أَمْضِيَ حُقُباً: يا اينكه مدتى دراز بسر برم. ابن عباس گويد: حقب، يعنى مدت دراز. مجاهد گويد: يعنى هفتاد سال. عبد اللَّه بن عمر گويد: يعنى هشتاد سال.
فَلَمَّا بَلَغا مَجْمَعَ بَيْنِهِما نَسِيا حُوتَهُما: همين كه به محل تلاقى دو دريا رسيدند، ماهى خود را جا گذاشتند.
برخى گويند: يعنى ماهى خود را هنگامى كه راه خود را گرفت و به اعماق دريا رفت- گم كردند. بنا بر اين گم شدن ماهى را فراموش كردن آن ناميده است.
برخى گويند: ماهى را يوشع فراموش كرد. در عين حال مىگويد: موسى و يوشع ماهى را فراموش كردند. چنان كه مىگويند: قوم، توشه خود را فراموش كردند. در حالى كه فقط مسئول توشه، توشه را فراموش كرده است.
برخى گويند: هر دو فراموش كردند، زيرا يوشع فراموش كرد كه ماهى را بردارد يا آنچه ديده، بموسى بگويد و موسى فراموش كرد كه در باره ماهى چيزى به يوشع دستور دهد، بنا بر اين هر دو، فراموش كردهاند. لكن هر كدام مطلبى را از ياد بردهاند.
فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَباً: ماهى راه خود را در دريا گرفت و رفت.
گفتهاند: موسى و همسفرش ماهى نمك زده اى را- بقول ابن عباس- يا ماهى تازه اى را- بقول حسن- با خود برداشتند و از كنار دريا براه افتادند تا به سنگى بزرگ رسيدند. در آنجا چشمه آبى بود كه چشمه حيات مى ناميدند. يوشع بر كنار چشمه نشست و وضو گرفت و مقدارى از آب چشمه، بماهى پاشيد. ماهى زنده شد و خود را به آب انداخت. همين كه وارد آب شد، دم خود را تكان مىداد و بهر سو مىرفت، آب منجمد مىشد.[1]
فَلَمَّا جاوَزا قالَ لِفَتاهُ آتِنا غَداءَنا: همين كه از آنجا گذشتند، موسى به همسفرخود گفت: صبحانه مان را بياور. گويند: آنها بقيه روز و شب را براه خود ادامه دادند، همين كه صبح شد، موسى به يوشع گفت: صبحانه مان را بياور.
غداء يعنى صبحانه و عشى يعنى شام. انسان به صبحانه نيازمندتر است تا شام.
لَقَدْ لَقِينا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَباً: ما از سفر خويش رنج و خستگى ديديم.
گويند: خداوند موسى را گرسنه كرد، تا بياد ماهى بيفتد.
قالَ أَ رَأَيْتَ إِذْ أَوَيْنا إِلَى الصَّخْرَةِ فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ: در اين وقت، يوشع به موسى گفت: هنگامى كه بر كنار سنگ بزرگ، منزل كرديم، ماهى را جا گذاشتم و فراموشش كردم و يادم رفت بتو بگويم ماهى را فراموش كردهام. سپس زبان بعذر- خواهى گشوده، گفت:
وَ ما أَنْسانِيهُ إِلَّا الشَّيْطانُ أَنْ أَذْكُرَهُ: شيطان قصه ماهى را از ياد من برد. اين جمله بعنوان عذرخواهى است زيرا اگر يوشع قصه ماهى را به موسى گفته بود، موسى از آنجا نمىگذشت و اين همه خسته نمىشد.
وَ اتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ عَجَباً: منظره تعجب آورى پيش آمد. آب شكافته شد و ماهى در آن شكاف فرو رفت و شكاف هم چنان باقى ماند.
برخى گويند: كلمه «عجبا» از موسى است. يعنى: موسى از شنيدن اين داستان اظهار تعجب كرد و گفت: چگونه ممكن است؟
ابن عباس گويد: يعنى موسى داخل آن شكاف شد و بدنبال ماهى براه افتاد، اما بطور تعجب آميزى گم شده اصلى خود يعنى خضر را پيدا كرد.
قالَ ذلِكَ ما كُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلى آثارِهِما قَصَصاً: موسى گفت: اين همان علامتى است كه ما براى يافتن خضر بدنبال آن بوديم. از همان راهى كه آمده بودند، در حالى كه يوشع از جلو و موسى از دنبالش حركت ميكرد، برگشتند، تا به محلى رسيدند كه ماهى وارد آب شده بود.***
اينك اصل داستان:
سعيد بن جبير از ابن عباس نقل كرده است كه: ابى بن كعب ميگفت: روزى پيامبر خدا سخنرانى كرد و فرمود:
– روزى موسى در ميان بنى اسرائيل، بپا ايستاده، سخنرانى ميكرد. از او پرسيدند:
– داناترين مردم كيست؟
پاسخ داد:
– من خداوند او را مورد سرزنش قرار داده، به او وحى كرد:
– مرا در محل تلاقى دو دريا، بنده اى است از تو عالمتر.
موسى گفت:
– آيا ممكن است او را ببينم؟
خطاب رسيد:
– يك ماهى در زنبيل بگذار و حركت كن.
موسى به اتفاق يوشع براه افتاد تا به سنگ رسيد. در آنجا قدرى خوابيدند.
ماهى در زنبيل به جنبش در آمد و در دريا افتاد و دريا شكافته شد. خداوند آب دريا را از پر كردن شكاف، منع كرد و آب همچون طاقى بر سر ماهى قرار گرفت. وقتى كه بيدار شدند، يوشع فراموش كرد كه موسى را از ماجراى مطلع گرداند. بقيه آن روز و شب، راهپيمايى كردند، تا بامداد فردا. موسى به يوشع گفت:
– صبحانه مان را بياور كه از اين سفر رنجور شديم.
موسى وقتى احساس خستگى كرد كه از جايى كه خداوند امر كرده بود، گذشت.
يوشع گفت:
– همان وقت كه بكنار سنگ رسيديم، ماهى را فراموش كردم …
ماهى در حفره اى خالى از آب، قرار گرفته و موسى و يوشع در شگفت مانده بودند.
موسى گفت:
– اين همان چيزى بود كه ما بدنبال آن بوديم.
از همان راهى كه آمده بودند، بازگشتند تا به كنار سنگ رسيدند. در آنجا مردى را كه ديدند كه بدن خود را با يك تكه پارچه پوشيده بود. موسى به او سلام كرد.
خضر گفت:
– تو كيستى؟
گفت:
– من موسى هستم.
گفت:
– موساى بنى اسرائيل؟
گفت:
– آرى، آمده ام كه از تو تعليم بگيرم.
خضر گفت:
– تو صبر ندارى كه با من باشى. مرا خداوند علمى بخشيده، كه بتو نبخشيده است و ترا علمى داده، كه به من نداده است.
موسى گفت:
– خواهى ديد كه انشاء اللَّه صبر خواهم كرد و از فرمان تو خارج نخواهم شد.
خضر گفت:
– اگر ميخواهى از من تبعيت كنى، حق ندارى از كارهايى كه من انجام ميدهم، سؤال كنى تا وقتى كه خودم ترا از راز آن كارها آگاه سازم.
آن گاه از كنار دريا براه افتادند. يك كشتى آماده حركت بود. از سرنشينان كشتى خواستند كه آنها را هم سوار كنند. آنها خضر را شناختند و هر دو را بدون كرايه سوار كردند.
همين كه سوار كشتى شدند، خضر يكى از تخته هاى كشتى را با تيشه، كند.
موسى گفت:
– اينها بدون كرايه، ما را سوار كردهاند. چرا كشتى آنها را سوراخ كردى؟
ممكن است همه آنها غرق شوند! راستى كه كار زشتى كردى! خضر گفت:
– مگر نه گفتم: ترا ياراى آن نيست كه با من باشى و صبر كنى! موسى گفت:
– مرا در مقابل فراموشكاريم مورد مؤاخذه قرار نده و بر من سخت مگير.
پيامبر خدا فرمود: موسى گفتار خضر را فراموش كرده بود. در اين وقت گنجشكى بر كنار كشتى نشست و منقار خود را در آب فرو برد و كمى آب برداشت. خضر به موسى گفت:
– علم من و تو در برابر علم خدا مثل قطره آبى است كه اين گنجشك برداشت، در برابر دريا.
سپس از كشتى پياده شدند و از كنار دريا براه افتادند. رسيدند به پسر بچه اى كه با بچه ها مشغول بازى بود. خضر سر پسر بچه را از بدن جدا كرد و او را كشت.[2] موسى گفت:
– آيا خون بيگناهى را ريختى؟ چه كار ناپسندى انجام دادى؟
خضر گفت:
– آيا نگفتم: ترا طاقت آن نيست كه با من باشى.
موسى گفت:
– اين كار، بدتر از كار اولى است. اما اگر باز هم در باره كارها بتو اعتراض كردم، ديگر با من رفاقت مكن.
تا اينكه بديوارى رسيدند كه منحرف شده بود، خضر و موسى، ديوار را راست كردند. موسى كه حوصله اش سر رفته بود، گفت:
– اين مردم از ما پذيرايى نكردند و غذايى بما ندادند، ميخواستى- لا اقل- مزد اين زحمت را از آنها بگيرى.
خضر گفت:
– اكنون. وقت جدايى من و تو فرا رسيده است.
پيامبر اسلام فرمود:
– كاش موسى صبر كرده بود تا خداوند سرگذشت آنها را براى ما تا آخر بيان ميكرد.
سعيد بن جبير مىگويد:
– ابن عباس آيات مربوط به اين داستان را اينطور قرائت ميكرد:
– و كان امامهم ملك يأخذ كل سفينة صالحة غصبا … و اما الغلام فكان كافرا و كان ابواه مؤمنين.
اصحاب ما نيز روايت كردهاند كه امام صادق (ع) قرائت ميكرد:كل سفينة صالحة غصبا
همين مطلب از امام باقر (ع) روايت شده است. حضرت باقر (ع) مىفرمود:قرائت على (ع) همين است.
[سوره الكهف (18): آيات 65 تا 75]
فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً (65)
قالَ لَهُ مُوسى هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً (66)
قالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً (67)
وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلى ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً (68)
قالَ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصِي لَكَ أَمْراً (69)
قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي فَلا تَسْئَلْنِي عَنْ شَيْءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْراً (70)
فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا رَكِبا فِي السَّفِينَةِ خَرَقَها قالَ أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً إِمْراً (71)
قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً (72)
قالَ لا تُؤاخِذْنِي بِما نَسِيتُ وَ لا تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْراً (73)
فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا لَقِيا غُلاماً فَقَتَلَهُ قالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً (74)
قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً (75)
ترجمه:
آنها به بندهاى از بندگان ما رسيدند كه رحمتمان را بر او نازل كرده و از جانب خود به او دانش داده بوديم. موسى به او گفت: آيا ترا تبعيت كنم تا از آنچه آموختهاى، بمنظور رشد و هدايت بمن بياموزى؟ گفت: تو هرگز نمىتوانى همراه من باشى و صبر كنى! چگونه مىتوانى در برابر كارى كه از رمز آن خبر ندارى، صبر كنى؟ گفت: بخواست خدا مرا شكيبا مىيابى و از فرمان تو سرپيچى نخواهم كرد. گفت: اگر مرا تبعيت كنى، در باره هيچ چيز از من سؤال نكن، تا خودم براى تو توضيح دهم. هر دو براه افتادند، تا اينكه سوار كشتى شدند و خضر كشتى را سوراخ كرد! گفت:
آيا كشتى را سوراخ كردى كه سرنشينانش را غرق كنى؟! كارى زشت مرتكب شدى! گفت: نگفتم كه ترا يارى صبر با من نيست؟! گفت: مرا در برابر آنچه فراموش كردم، مؤاخذه مكن و بر من سخت مگير. هر دو براه افتادند تا اينكه به پسرى برخوردند و خضر او را كشت. موسى گفت: آيا بيگناهى را كه قتلى مرتكب نشده بود، بقتل رسانيدى؟! كارى ناپسند انجام دادى! گفت: نگفتم كه ترا ياراى صبر با من نيست!؟
قرائت:
رشد: ابو عمرو و يعقوب بدو فتحه و ديگران بضم راء و سكون شين خواندهاند.
ابو على گويد: هر دو بيك معنى هستند.
فلا تسألنى: در قرائت اهل مدينه و شام به تشديد نون و در قرائت ديگران به سكون نون آمده است. در قرائت اول نون تأكيد ثقيله آورده شده است.
ليغرق اهلها: كوفيان- بجز عاصم- بفتح ياء و راء و رفع «اهلها» و ديگران طبق متن قرائت كردهاند. لكن قرائت متن را بهتر دانستهاند، زيرا اسناد فعل به مخاطب است.
زكية: كوفيان و شاميان و سهل، بهمين صورت و ديگران «زاكية» خواندهاند.
نكر: اهل مدينه- بجز اسماعيل- و ابو بكر و يعقوب و سهل و ابن ذكوان بدو ضمه و ديگران بضم نون و سكون كاف خواندهاند. سكون كاف، بنا بر تخفيف است.
لغت:
امر: حادثه بزرگ. شاعر گويد:
| قد لقى الاقران منى نكرا | داهية دهياء ادا امرا |
يعنى: همگنان از من، حادثهاى بزرگ و دشوار و ناگوار، ديدند.
اعراب:
رشداً: مفعول له يا به تقدير «للرشد» يا مفعول به براى «تعلمنى»
عَلى أَنْ تُعَلِّمَنِ: حال از «اتبعك» خبرا: مفعول مطلق.
مقصود:
فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا: موسى و رفيقش، بيكى از بندگان ما برخوردند كه بر روى سنگى مشغول نماز بود. او بليا بن ملكان معروف به خضر بود. علت اينكه او را خضر ناميدهاند، اين است كه هر جا نماز مىخواند، سبز و خرم مىشد. در روايت است كه روى بر پوستينى نشسته بود كه از زير آن سبزهها رسته بودند. بروايتى ديگر بر حصيرى سبز نشسته بود. موسى به او سلام كرد و پاسخ شنيد و او را بنام پيامبر بنى- اسرائيل مخاطب ساخت. موسى گفت:
– از كجا فهميدى كه من كيستم؟ كى بتو گفت: كه من پيامبر هستم؟
در باره اين «عبد» اختلاف شده است. برخى گويند: فرشتهاى بود كه موسى مأموريت يافت علوم باطنى را از وى فرا بگيرد. بيشتر مفسرين معتقدند كه او بشر بوده است. جبائى و ديگران گويند: او پيامبر بوده، زيرا جايز نيست كه پيامبر از غير پيامبر، پيروى كند و از او چيزى بياموزد. در اين صورت از قدر او كاسته مىشود. ابن اخشيد تجويز مىكرد كه پيامبر نباشد، بلكه بنده صالحى باشد كه علوم باطنى نزد او بوديعت گذاشته شده است. اين مطلب صحيح نيست.
پرسش:
آيا ممكن است كه در زمان موسى پيامبرى داناتر از وى باشد؟
پاسخ:
ممكن است خضر از بعضى جهات، عالمتر از موسى باشد و موسى تنها از همان- جهت، محتاج به شاگردى او باشد و الا موسى از جهات ديگر عالمتر از وى بوده است.
آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً: او بندهاى بود كه ما او را نبوت- و بقولى طول حيات- بخشيده و از علم غيب او را تعليم داده بوديم. اين معنى از ابن عباس است. امام صادق مىفرمايد: او را علمى بود كه در الواح تورات، براى موسى نوشته نشده بود. موسى گمان مىكرد همه چيزهايى كه مورد احتياج اوست در تابوت او هست و همه علوم در الواح تورات نوشته شده است.
قالَ لَهُ مُوسى هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً: موسى به او گفت: آيا از تو پيروى كنم تا مرا دانشى بياموزى كه موجب رشد و پرورش باشد؟ قتاده گويد: اگر كسى از لحاظ علمى بمرتبه بىنيازى مىرسيد، حتماً همراز و همسخن خداوند، موسى، به اين مرتبه نائل مىشد. لكن موسى با اين پيشنهاد، خضر را مورد تعظيم قرار داده، زيرا راضى شد كه از وى متابعت كند و از علوم او فرا بگيرد. رشد، عبارت است از علوم دينى كه انسان را بسوى حق ارشاد كند. برخى گفتهاند: علم به- آن الطاف دينى است كه بر مردم مخفى هستند.
قالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً: مرد عالم، در جواب موسى گفت: ترا صبر و طاقت پيروى و تعليم از من نيست. يعنى چنين صبرى بر تو دشوار است، علت اين است كه موسى بظاهر امور نگاه مىكرد و خضر به باطن امور، از اينرو براى موسى صبر كردن دشوارى داشت.
وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلى ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً: چگونه در برابر كارى كه بر حسب ظاهر، پيش تو ناپسند است، صبر خواهى كرد؟! حال آنكه از باطن و حقيقت آن بىخبر هستى. از اين جمله بر مىآيد كه مقصود اثبات بىصبرى موسى بطور مطلق نيست. بلكه مقصود اين است كه چون از باطن كارهاى خضر بىخبر است، صبر نمىكند.
قالَ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصِي لَكَ أَمْراً: موسى در پاسخ وى گفت: بخواست خدا، خواهى ديد كه صبر مىكنم و در برابر دستور تو به مخالفت نمىپردازم.
زجاج گويد: از اينكه موسى براى طلب علم، بتكاپو پرداخت، بر مىآيد كه هيچكس نبايد از طلب علم خوددارى كند، اگر چه پيامبر باشد و بحد اعلاى دانش، رسيده باشد و همچنين احدى نبايد از تواضع در مقابل كسى كه عالمتر است، خوددارى كند. موسى صبر خود را به مشيت خداوند، مشروط ساخت، زيرا ظاهراً فكر مىكرد كه صبر خواهد كرد و در عين حال احتمال مىداد كه نتواند صبر كند، از اينرو صبر خود را مشروط به مشيت خدا كرد تا اگر نتوانست صبر كند، دروغ نگفته باشد.
قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي فَلا تَسْئَلْنِي عَنْ شَيْءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْراً:خضر گفت: اگر از من متابعت مىكنى، از كارهايى كه انجام مىدهم و بنظر تو ناپسند است، سؤال نكن، تا خودم تفسير آن را براى تو بگويم.
فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا رَكِبا فِي السَّفِينَةِ خَرَقَها: سپس از كنار دريا براه افتادند، تا اينكه براى گذشتن از دريا خواستند سوار يك كشتى شوند. صاحب كشتى كه خضر را مىشناخت، آنها را سوار كرد. هنگامى كه سوار شدند، خضر كشتى را سوراخ كرد و آب داخل كشتى شد. برخى گفته اند: دو تا از تخته هاى كشتى را بيرون آورد و موسى بوسيله لباسش سوراخ كشتى را بست.
قالَ أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها: و از روى انكار و مخالفت، به خضر گفت: آيا كشتى را سوراخ كردى كه سرنشينان آن را غرق كنى؟ اينكه مىگويد: سرنشينان را و نمىگويد: ما را، بخاطر مهربانيى است كه پيامبران نسبت بمردم دارند. سپس به او گفت:
لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً إِمْراً: كارى بس زشت، انجام دادى!
قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً: خضر گفت: آيا هنگامى كه مىخواستى از من متابعت كنى، بتو نگفتم كه نمىتوانى در مقابل كارهاى من صبر كنى؟
موسى بياد شرط خود افتاد!
قالَ لا تُؤاخِذْنِي بِما نَسِيتُ: از اينرو پوزش خواست و گفت: غافل شدم و يادم رفت كه بايد خاموش باشم و زبان به اعتراض نگشايم. برخى در اينجا نسيان را به معناى غفلت و فراموشى نگرفته اند، بلكه به معناى ترك دانسته اند. در اين صورت، يعنى از اينكه سفارش ترا ترك كردم، مرا مورد مؤاخذه قرار مده.
وَ لا تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْراً: و نسبت بمن سختگير نباش و با من مدارا كن كه تحمل و پذيرش كارهاى تو براى من دشوار است.
فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا لَقِيا غُلاماً فَقَتَلَهُ: آن گاه از كشتى خارج شدند و براه افتادند. علت اينكه فقط از موسى و خضر گفتگو مىكند و نام همسفر موسى را نمىبرد، اين است كه وى تابع موسى است. يا اينكه ممكن است از آنها دنبال مانده باشد و همين احتمال بهتر است. در بين راه به پسر بچهاى كه با بچهها مشغول بازى بود، برخوردند. خضر كاردى كشيد و پسر بچه را كشت. اين پسر بچه، از همه بچههاى ديگر، زيباتر بود. اصم گويد: جوانى بود، گاهى در ادبيات عرب، به مرد «غلام» گفته شده است. شاعر گويد:
| شفاها من الداء العضال الذى بها | غلام اذا هز القناة سقاها |
يعنى: مردى كه با حركت دادن نيزه، او را سيرآب كرد، از بيمارى سخت نجاتش داد.
قالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ: موسى گفت: چرا شخص بىگناهى را كه مرتكب قتل نشده بود بقتل رساندى؟! ابو عمرو بن علا گويد: «زاكية» كسى است كه گناهى نكرده و «زكيه» كسى است كه از گناه توبه كرده است. تغلب گويد: معناى «زكيه» مبالغه آميزتر از «زاكيه» است. برخى گفتهاند: «زاكيه» در بدن و «زكيه» در دين است.
لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً: با اين قتلى كه مرتكب شدى، كارى كردى كه از نظر شرع ناپسند است! موسى چنان تحت تأثير قتل پسر بچه قرار گرفته بود كه بىاختيار زبان به اعتراض و انتقاد گشود.
قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً: خضر گفت: آيا نگفتم كه نمىتوانى همراه من باشى و صبر كنى؟! اين جمله را خضر باز تكرار مىكند، تا او را متذكر سازد كه طبق قرار نخست، بايد هم چنان خاموش و تماشاگر صحنه باشد!
[سوره الكهف (18): آيات 76 تا 82]
قالَ إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَيْءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنِي قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّي عُذْراً (76)
فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا أَتَيا أَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَما أَهْلَها فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُما فَوَجَدا فِيها جِداراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ فَأَقامَهُ قالَ لَوْ شِئْتَ لاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْراً (77)
قالَ هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً (78)
أَمَّا السَّفِينَةُ فَكانَتْ لِمَساكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَها وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْباً (79)
وَ أَمَّا الْغُلامُ فَكانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينا أَنْ يُرْهِقَهُما طُغْياناً وَ كُفْراً (80)
فَأَرَدْنا أَنْ يُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَيْراً مِنْهُ زَكاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً (81)
وَ أَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما وَ كانَ أَبُوهُما صالِحاً فَأَرادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ يَسْتَخْرِجا كَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي ذلِكَ تَأْوِيلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً (82)
ترجمه:
موسى گفت: اگر بعد از آن ترا از چيزى سؤال كنم، با من رفاقت مكن كه از جانب من معذور خواهى بود. آن گاه براه افتادند تا بقريهاى رسيدند و از اهل قريه، طعامى خواستند. و اهل قريه از پذيرايى آنها خوددارى كردند. در آنجا ديوارى يافتند كه مىخواست منهدم شود. خضر ديوار را تعمير كرد و استحكام بخشيد. موسى گفت: اگر مىخواستى، در برابر اين كار مزد مىگرفتى. خضر گفت: اين است جدايى ميان من و تو. بزودى تفسير آنچه نتوانستى بر آن صبر كنى، براى تو شرح مىدهم:
اما كشتى از مستمندانى بود كه در دريا كار مىكردند. خواستم معيوبش كنم، زيرا بدنبال ايشان پادشاهى بود كه كشتىها را به غصب مىگرفت. اما پسر بچه، پدر و مادرش مؤمن بودند، بيم داشتيم كه طغيان و كفرش آنها را گرفتار سازد. خواستيم خداوند فرزندى پاكتر و مهربانتر به آنها ببخشد. اما ديوار، از دو بچه يتيم بود كه پدرى صالح داشتند و در زير ديوار گنجى نهفته بود كه به آنها تعلق داشت. خدايت اراده كرد كه آنها به سن رشد برسند و گنج خود را استخراج كنند و اين رحمتى است كه از خدايت. اين كار را بفرمان خويش نكردم. اين است توجيه كارهايى كه نتوانستى در مقابل آنها صبر كنى!
قرائت:
يعقوب- بروايت روح و زيد- «فلا تصاحبني» و ديگران «فلا تصاحبنى» خواندهاند.
اولى يعنى: «رفيق من نباش» و دومى يعنى: «اگر خواستم رفيق من باشى با من رفاقت نكن».
لدنى: اهل مدينه و ابو بكر- بنقل از عاصم- بدون تشديد و ديگران با تشديد خواندهاند. لكن قرائت دوم بهتر است، زيرا براى حفظ سكون نون بهتر است پيش از ياء يك نون اضافه شود.
لتخذت: ابن كثير و اهل بصره به كسر خاء و بدون تشديد و ديگران بفتح خاء و تشديد خواندهاند. عاصم و ابن كثير ذال را ظاهر و ديگران ادغام كردهاند. ابو زيد گويد: «اتخذ» و «تخذ» بيك معنى است.
يبدلهما: اهل مدينه و ابو عمرو به تشديد دال و ديگران به سكون خواندهاند.
يكى از باب افعال و يكى از باب تفعيل و از لحاظ معنى بيكديگر نزديكند.
رحم: ابو جعفر و ابن عامر و عاصم و عباس و يعقوب و سهل بضم حاء و ديگران به سكون خواندهاند. هر دو بمعناى رحمت هستند، شاعر گويد:
| يا منزل الرحم على ادريس | و منزل اللعن على ابليس |
اى كسى كه بر ادريس رحمت و بر ابليس لعنت مىفرستى.
لغت:
انقضاض: فرود آمدن سريع.
وراء: پشت سر. گاهى هم بمعناى جلو استعمال مىشود. شاعر گويد:
| أ ترجو بنو مروان سمعى و طاعتى | و قومى تميم و الفلاة ورائيا |
يعنى: آيا بنى مروان از من انتظار شنيدن و فرمانبرى دارند، حال آنكه قوم من تميم و بيابان در پيش روى من است؟
برخى گفتهاند: به اين معنى در زمان مىآيد نه مكان و برخى گفتهاند: در مورد چيزهايى كه پشت و رو ندارد، بكار مىرود.
ارهاق: فرا گرفتن و پوشيدن چيزى.
اعراب:
هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ: تكرار بين براى تأكيد است. يعنى «هذا فراق بيننا».
مساكين: غير منصرف است.
رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ: نصب آن به تقدير فعل محذوف است. يعنى «فعلنا ذلك للرحمة» در اين صورت مفعول لاجله است و ممكن است مفعول مطلق باشد.
مقصود:
قالَ إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَيْءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنِي: موسى در جواب خضر گفت:
اگر بعد از اين در باره چيزى از تو سؤال و اعتراض كنم، نگذار كه با تو رفاقت كنم.
قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّي عُذْراً: در صورتى كه باز هم اعتراض كنم، تو معذور خواهى بود و همانطورى كه گفتى: من نميتوانم در برابر كارهاى تو صبر داشته باشم. در روايت است كه پيامبر گرامى اسلام، اين آيه را تلاوت كرد و فرمود: پيامبر خدا، موسى حيا كرد. اگر صبر كرده بود، هزار كار عجيب از خضر مشاهده مىكرد.
فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا أَتَيا أَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَما أَهْلَها فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُما:سپس براه افتادند تا اينكه- بقول ابن عباس- به انطاكيه رسيدند. ابن سيرين و محمد ابن كعب گويند: به ايله رسيدند. برخى گفتهاند: بيك شهر ساحلى بنام ناصره رسيدند. علت اينكه مسيحيان را «نصارى» گفتهاند، بخاطر انتساب بهمين شهر است.
اين قول از امام صادق (ع) روايت شده است. بهر صورت، از مردم شهر طلب غذا كردند و آنها از اينكه اين دو مسافر خسته را به مهمانى بپذيرند، خوددارى كردند، ابى بن كعب از پيامبر گرامى اسلام روايت كرده است كه: مردم قريه، مردمى پست و تنگ- نظر بودند، از امام صادق (ع) روايت شده است كه مردم قريه، از مهمانى كردن موسى و خضر خوددارى كردند و تا روز قيامت هم كسى را مهمانى نخواهند كرد.
فَوَجَدا فِيها جِداراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَ: در آنجا ديوارى را مشاهده كردند كه در شرف خراب شدن بود. بديهى است كه ديوار داراى تصميم و اراده نيست. بنا بر اين تعبير «يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ» مجازى و تشبيه به كسى است كه تصميم دارد كارى را بزودى انجام دهد. در ادبيات عرب، چنين تعبيرى زياد آمده است. شاعر گويد:
| يريد الرمح صدر ابى براء | و يرغب عن دماء بنى عقيل |
يعنى: نيزه، سينه ابى براء را اراده مىكند و از خون بنى عقيل اعراض دارد.
فَأَقامَهُ: خضر ديوار را تعمير كرد و استحكام بخشيد.
قالَ لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْراً: نظر به اينكه مردم شهر از اطعام ايشان بخل ورزيده بودند و خضر ديوارى را كه مشرف بر انهدام بود تعمير كرد، موسى در شگفت فرو رفت و گفت: مىخواستى در برابر اين كار از آنها مزد بگيرى تا بتوانيم بوسيله آن خود را سير كنيم.
قالَ هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ: خضر گفت: اكنون وقت جدايى ميان من و تو فرا رسيده است. بقولى: يعنى اين سخن تو باعث شد كه ميان من و تو جدايى بيفتد.
سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً: سپس گفت: بزودى پرده از روى راز كارهايى كه انجام دادم و تو نتوانستى شكيبايى داشته باشى و از سؤال و اعتراض خوددارى كنى، بر مىدارم.
أَمَّا السَّفِينَةُ فَكانَتْ لِمَساكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَها وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْباً: علت سوراخ كردن كشتى اين بود كه اين كشتى متعلق به عدهاى افراد تهيدست بود كه بوسيله آن امرار معاش مىكردند.
بر سر راه آنها پادشاهى بود كه كشتىهاى سالم و بىعيب را غصب مىكرد. من كشتى را معيوب كردم تا شاه غاصب و طماع، از آن چشم بپوشد. اين معنى از قتاده و ابن عباس و كلمه «وراء» به معناى پيش رو گرفته شده است. از ابن عباس نقل شده است كه اگر شاه غاصب، پشتسر ايشان بود، كشتى از خطر گذشته بود. معلوم مىشود جلو ايشان بوده و خطر آنها را تهديد مىكرده است. خضر مىگويد: من كشتى را سوراخ كردم تا هنگامى كه شاه، كشتى را معيوب بنگرد، از بردن آن چشم بپوشد. لكن صاحبان كشتى با يك قطعه تخته، كشتى را اصلاح و از آن استفاده مىبرند.
برخى گفتهاند: احتمال مىدهيم كه شاه غاصب، پشتسر آنها بوده و در موقع بازگشت، كشتى را غصب مىكرد. اين مطلب را خضر مىدانست ولى صاحبان كشتى نمىدانستند.
وَ أَمَّا الْغُلامُ فَكانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَيْنِ: پسر بچه اى را كه بقتل رسانيدم، بعلت اين بود كه كافر بود و پدر و مادرش مؤمن بودند.
فَخَشِينا أَنْ يُرْهِقَهُما طُغْياناً وَ كُفْراً: دانستيم كه اگر باقى بماند، طغيان و كفر او پدر و مادر را هم گرفتار مىكند. اين جمله از كلام خداست، نه از كلام خضر.
ممكن است اين كلام از خود خضر باشد. يعنى: بيم داشتيم كه پدر و مادر خود را بطغيان و كفر وادارد، زيرا مرتكب كارهايى مىشد كه آنها را بدفاع و تعصب وادار مىكرد.
و بخاطر او دست بكارهايى مىزدند كه كفر و طغيان و تجاوز از حد شمرده مىشد. برخى گويند: يعنى دوست نداشتيم كه پسر از راه سركشى و كفر، پدر و مادر را به گناه و ستم وادار كند.
فَأَرَدْنا أَنْ يُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَيْراً مِنْهُ زَكاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً: خواستيم خداوند بجاى او فرزندى بايشان بدهد كه از حيث دين و پاكى و شايستگى، بهتر از او باشد و در باره آنها رحم و محبت بيشترى از خود نشان دهد، برخى گويند: براى اينكه مشمول مهربانى ايشان قرار بگيرد، شايستهتر باشد. مطرف گويد: بخدا سوگند، مىدانيم كه روز ولادت او پدر و مادر خوشحال و روز قتل او محزون شدند. اگر اين طفل باقى مىماند، موجب هلاك پدر و مادر مىشد، مرد مؤمن بايد به قسمت الهى راضى باشد، زيرا قضاى الهى براى مؤمن بهتر است از آنچه خودش بخواهد. انسان بايد بقضاى الهى راضى باشد و بداند كه آنچه را خدا خواسته و او نمىپسندد، بحالش بهتر و سودمندتر است. بايد از خداوند طلب نيكى كرد و به قضاى او راضى شد. در روايت است كه: خداوند در عوض بآنها دخترى داد كه از او هفتاد پيامبر بوجود آمد. برخى گفتهاند: آن دختر بهمسرى يكى از انبياء در آمد و از او پيامبرى بدنيا آمد كه بدست او امتى هدايت شد.
از قضيه كشتن اين پسر بچه برميآيد كه خداوند بايد به بندگان خود لطف داشته باشد، زيرا از آيه استفاده مىشود كه اين كار، تدبيرى بود از جانب خداوند و خلاف آن جايز نبود. از سوى ديگر از اين آيات استنباط مىشود كه: هر گاه خداوند علم داشته باشد كه انسان در يك حالت، دچار فساد و گمراهى مىشود، از لحاظ حكمت، بر او واجب است كه آن حالت را تغيير دهد، تا او را از سقوط در فساد و گمراهى حفظ كند (بشرطى كه انسان اهل ايمان و از سقوط در فساد و گمراهى بيزار باشد.)
پرسش 1:
اگر نظير علمى كه براى خضر پيدا شد، براى ما هم پيدا شود، آيا جايز است كه مرتكب قتل بشويم؟
پاسخ:
چنين علمى جز براى انبيا حاصل نمىشود و اگر- فرضاً- براى ما هم حاصل شود، قتل جايز است.
پرسش 2:
خداوند قادر بود كه پسر بچه را- بدون اينكه خضر او را بكشد- بميراند و بحياتش خاتمه دهد. در اين صورت خضر هم مورد ملامت موسى واقع نمىشد. پس چرا خضر را بقتل او وادار كرد؟!
پاسخ:
1- خداوند عالم بود كه بقاى پدر و مادر وى بر ايمان، تنها از راه كشتن اين طفل، امكان دارد، از اينرو فرمان داد كه خضر او را بكشد.
2- هر گاه باقى ماندن پسر بچه، موجب فساد باشد، خداوند مخير است كه او را از راه مرگ يا از راه قتل از ميان بردارد. اگر چه قتل، با اينكه براى مقتول آزار است، پاداشهايى در بردارد كه آن آزار را جبران مىكند. بلكه چند برابر آزارى كه ديده، اجر مى برد، بنا بر اين، كشته شدن بقدرى منافع بزرگ در بردارد كه گويا مقتول بخاطر تحمل آن آزارى نديده و درد و رنجى متحمل نشده است.
وَ أَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما:علت اينكه ديوار را تعمير كردم، اين بود كه بدو طفل يتيم تعلق داشت و در زير آن گنجى نهفته بود. گنج، طلا و نقره و چيزهاى ديگر است.
ابن عباس و سعيد بن جبير و مجاهد گويند: در اين گنج صحيفه هايى از علوم مدفون بود. قتاده و عكرمه گويند: طلا و نقره بود. مختار جبايى و روايت ابو الدرداء از پيامبر گرامى نيز همين است.
ابن عباس و حسن گويند: لوحى زرين بود كه بر آن نوشته بود:
– شگفتا، كسى كه به قدر ايمان دارد، چگونه محزون مىشود؟! كسى كه به روزى ايمان دارد، چگونه رنج مىبرد؟! كسى كه بمرگ يقين دارد، چگونه شاد مىشود؟! كسى كه بحساب ايمان دارد، چگونه غفلت مىكند؟! كسى كه دنيا و تحولات آن را نسبت بمردم ديده، چگونه به آن اطمينان پيدا مىكند؟! خدايى جز خداى يكتا نيست و محمد فرستاده خداست.
همين مطلب از امام صادق (ع) نيز روايت شده و در پارهاى از روايات كم و زياد دارد. اين مطلب هر دو قول اول را متضمن است، زيرا دلالت دارد بر اينكه در زير ديوار لوحى از زر و بر آن حكمتى ثبت شده بود. پس هم مال بود و هم علم!
وَ كانَ أَبُوهُما صالِحاً: ابن عباس گويد: در اينجا خداوند مىفرمايد: علت حفظ گنج شايستگى پدر آن دو طفل بود، اما از شايستگى بچه ها چيزى گفته نشده است. از امام صادق ع روايت شده است كه ميان اين دو طفل و آن پدر صالح، هفت واسطه بود. پيامبر گرامى اسلام فرمود: خداوند بشايستگى مرد مؤمن، فرزند و فرزند زاده و اهل خانه خودش و خانه هاى اطرافش را اصلاح مىكند و بخاطر گرامى بودن در پيشگاه خداوند، همه آنها در حفظ خدا خواهند بود.
فَأَرادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ يَسْتَخْرِجا كَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ:اراده خداوند بر اين بود كه آنها رشد پيدا كنند و بتوانند نيك و بد خود را تشخيص دهند و مال خود را حفظ كنند. پس از آنكه به چنين مرحله اى نائل شدند، از بركت نعمت و لطف خداوند، گنج خود را استخراج كنند و مورد استفاده قرار دهند. مقصود خضر اين است كه به موسى تفهيم كند كه هر كارى انجام داده است، بخاطر لطف پروردگار به آن دو بچه يتيم و پدر ايشان بوده است.
وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي: اين كار را من به ميل خودم انجام ندادم، بلكه به امر خداوند متعال بود. ابن عباس گويد: مقصود خضر اين است كه از جانب خداوند اين مطلب براى من كشف شد و من انجام دادم.
ذلِكَ تَأْوِيلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً: آنچه براى تو بيان كردم، تفسير و توجيه كارهايى بود كه مشاهده آنها براى تو دشوار بود و مورد انكار قرار مىدادى.
ابو على جبائى گويد: جايز نيست كه هنوز خضر زنده باشد، زيرا اگر زنده بود، مردم او را مى شناختند و از جاى او مطلع مى شدند، علاوه بر اين بعد از پيامبر ما پيامبرى نيست.
لكن اين حرف صحيح نيست، زيرا براى خداوند مقدور است كه او را زنده نگاه دارد. بخصوص كه- باجماع مسلمين و غير مسلمين- كارهاى انبيا معمولا بر خلاف عادت است. همچنين مانعى ندارد كه او در ميان مردم باشد و او را ببينند و نشناسند.
اينكه مىگويد: بعد از پيامبر ما پيامبرى نيست، صحيح است. لكن نبوت خضر، پيش از نبوت پيامبر ماست. شريعت او نيز- اگر شريعت خاصى داشته- با شريعت ما نسخ شده است و اگر شريعت ديگرى را هم تبليغ مىكرده، باز بوسيله شريعت ما نسخ شده و ايراد جبائى غير وارد است.
_______________________________________
[1] داستان آب حيات يا چشمه حيات، دليل قاطعى ندارد. از ظاهر اين آيه خواستهاند استفاده كنند كه ماهى زنده شد و به اعماق دريا رفت. لكن ظاهر آيه، چنين دلالتى ندارد. ممكن است بنا بعللى ماهى بيجان در آب افتاده و در اعماق دريا مخفى شده باشد. رجوع شود به تفسير الميزان 13/ 366 اگر چه مطالب اين داستان پر شكوه قرآنى، سراسر حيرتانگيز و خارق عادت است. بنا بر اين ممكن است قضيه زنده شدن ماهى هم واقعيت داشته باشد چنان كه در برخى از روايات هم به آن اشاره شده است. استفاده اين مطلب از جمله فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَباً بعيد نيست.
[2] كارى كه خضر كرد، بر حسب ظاهر، آدمكشى و ناروا بود، اما در واقع عين صواب بود.
مولوى در داستان شاه و كنيزك و كشته شدن مرد زرگر بدست حكيم، چنين گويد:
| كشتن آن مرد بر دست حكيم | نه پى اوميد بود و نه ز بيم |
| او نكشتش از براى طبع شاه | تا نيامد امر و الهام اله |
| آن پسر را كش خضر ببريد حلق | سر آن را در نيابد عام خلق |
| آنكه از حق يابد او وحى و جواب | هر چه فرمايد بود عين صواب |
| آنكه جان بخشد اگر بكشد رواست | نايب است و دست او دست خداست |
| همچو اسماعيل پيشش سر بنه | شاد و خندان پيش تيغش جان بده |
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج15