حدیث معراج کشف الاسرار و عده الأبرار

در خبرست که- مصطفى (ص) بامداد آن روز که شبانگاه بمعراج بود ازبدایت سفر خود بر زمین تا به بیت مقدس خبر داد. عزیزان صحابه شاد شدند و قبول کردند و این خبر در مکه منتشر گشت و ابو بکر صدّیق آن روز غایب بود، بحضرت نبوت نرسیده بود، بو جهل چون این خبر بشنید، با خود گفت- اگر هیچ ممکن شود که بو بکر را از اتّباع محمد بسببى بر توان گردانید، آن سبب این خبر محال باشد،

پس برخاست براه بو بکر شد، مرو را گفت- اى پسر بو قحافه، این یار تو محمد محالى میگوید که هیچ عاقل مر آن را قبول نکند، مى‏گوید- دوش ازین مسجد برفته ‏ام و به بیت مقدس شده‏ ام و هم در شب باز آمده ‏ام، یا با بکر تو باور کن که اندر شبى کسى از مکه به بیت مقدس شود و هم در شب بازآید ..؟ که یک ماهه را هست مر کاروان را و مر مرد رونده را، اگر باور دارى این خبر محال، در نقصان عقل تو هیچ شک نبود.

صدّیق‏ بو بکر مرو را تلقین داد، جوابى محترز، ببیانى ملخص، گفت- ان قال هو فقد صدق. اى ابا جهل اگر این چه تو مى‏گویى محمد گوید، راست گوید. بو جهل از او نومید گشت و بو بکر بشتاب آمد بنزدیک رسول و پیش از آنکه بنشست، صادق‏وار و عاشق‏وار گفت- یا رسول اللَّه مرا خبر ده از آن سفر دوشین تو.

گفت- یا با بکر دوش جبرئیل آمد و براق آورد و مرا به بیت مقدس برد، ارواح پاک انبیا را دیدم و سادات ملاء اعلى، و ایشان را امامى کردم و از آنجا بخطّه ملکوت سفر کردم و بافق اعلى رسیدم و آیات کبرى دیدم و هم در شب بخطه مکه باز آمدم.

بو بکر گفت- صدقت یا رسول اللَّه، بعزت آن خداوند که ترا بحق فرستاد که چنان که ترا به بیدارى بصورت و شخص اندرین سفر از مکانى بمکانى برده‏اند، جان مرا اندر صحبت و خدمت تو همى برده ‏اند، سفر تو بصورت و قالب بوده و سفر من در خدمت تو بجان و سرّ بوده. مرا بخواب نمودند در خدمت تو و ترا به بیدارى نمودند بتأیید حق.

پس اندران حال که این سخن رفت، جبرئیل امین آمد و آیت آورد- وَ الَّذِی جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ‏ از این روز باز لقب بو بکر، صدّیق گشت و تا قیام الساعه اهل سنت و جماعت‏ اقتدا بوى دارند در تصدیق معراج، و تمامى قصّه معراج و لطائف و حقائق آن در افتتاح سوره بنى اسرائیل بشرح گفته‏ ایم.

اگر کسى سؤال کند گوید- روایت کرده ‏اند که شب معراج چون آن مهتر عالم خواست که پاى در رکاب نهد براق از وى برمید، آن رمیدن براق از چه بود ..؟

جواب آنست که براق اندر آن حال که خود را مرکب سید دید سر برآورد و بنازید و بخرامید، گفت- اى سید، مرا از تو امیدى باید که بعد از این روزى خواهد بود که تو ببهشت خرامى، چنانک امشب به بیت مقدس مى ‏شوى، باید که آن روز مرکبت، هم من باشم که عادت کرم آنست که هر که در شب طلب مونس بود در روز طرب رفیق بود.

مهتر عالم (ص) این عهد با وى تحقیق کرد و برأفت نبوّت و شفقت رسالت گفت که- در قیامت مرکب من تو باشى. آن گه گفت- اى مهتر عالم با این همه از تو یادگارى خواهم تا بر گردن خویش قلاده بندم و ازو خود را طوقى سازم، سید (ص) التماس وى اجابت کرد و از زلف مشکین خود دو تار موى بوى بخشید، براق آن را بدست نیاز بر گردن خود بست و تا قیام الساعه در خمار آن شراب و طرب آن وصال خواهد بود.

اما آنچه گفته ‏اند که- براق گفت که- از آن برمیدم که از دست وى بوى بت همى آید و جبرئیل از رسول سؤال کرد که- این چون است و رسول گفت- روزى به بتى برگذشتم و دست فرا کردم و گفتم بیچاره بت نداند که وى را که مى‏ پرستد و بیچاره ‏تر آن کس که وى را پرستد همانا بوى اینست.

این معنى نقل کرده‏ اند لکن ناقل معتمد نیست و این جواب درست نیست جواب درست آنست که اول گفتم.

اگر کسى گوید- چه حکمت بود که شب معراج موسى علیه السلام با وى سخن گفت در طلب تخفیف نماز و هیچ پیغامبر دیگر نگفت.

جواب آنست که موسى صاحب مناجات بود در دنیا و ظن وى چنان بود که مرتبت کس بلندتر از مرتبت او نیست و معراج کس وراء معراج او نیست، اما معراج موسى تا طور بود و معراج محمد تا بساط نور بود و موسى را چهل روز روزه فرمودند و چون بحضرت مناجات حاضر کردند ملتمسات او بعضى بایجاب مقرون داشتند بعضى نه.

و محمد (ص) که درّ یتیم بحر فطرت بود، او را خواب آلود بحضرت بردند و در یک لحظه چندین بار تخفیف حواست همه باجابت مقرون گردانیدند، تا موسى را معلوم گردد شرف و مرتبت مصطفى (ص) و استغفار کند از آن گفت که- جوانى را از سر ما در گذرانیدند.

و از این عجبتر که موسى چون دیدار خواست که- أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ‏، او را بصمصام غیرت‏ لَنْ تَرانِی‏ جواب دادند، پس چون تاوان زده آن سؤال گشت بغرامت‏ تُبْتُ إِلَیْکَ‏ وادید آمد، باز چون نوبت بمصطفى (ص) رسید دیده وى را توتیاى غیرت‏ لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ‏ در کشیدند، گفتند- اى محمد دیده که بآن دیده ما را خواهى دید نگر بعاریت بکس ندهى. مهتر، عصابه عزت: ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى‏ بر دیده خود بست، بزبان حال گفت:

بر بندم چشم خویش نگشایم نیز تا روز زیارت تو اى یار عزیز

لا جرم چون حاضر حضرت گشت، جلال و جمال ذو الجلال بر دیده او کشف کردند که:

ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى‏ شعر:

همه تنم دل گردد چو با تو راز کنم‏ همه جمال تو بینم چو دیده باز کنم‏
ان تذکّرته فکلّى قلوب‏ و ان تأمّلته فکلّى عیون‏

گفته‏اند موسى چون از حضرت مناجات بازگشت با وى نور هیبت بود و عظمت، لا جرم هر که در وى نگریست نابینا گشت، باز مصطفى (ص) چون از حضرت مشاهدت بازگشت با وى نور انس بود، تا هر که در وى نگرید بینایى وى بیفزود.

آن مقام اهل تلوین است و این مقام ارباب تمکین.

قوله تعالى: فَأَوْحى‏ إِلى‏ عَبْدِهِ ما أَوْحى‏ هر چند که این سخن سربسته گفت و مبهم فرو گذاشت تعظیم آن حال را و بزرگوارى قدر مصطفى را (ص)، اما در بعضى‏ کتب آورده‏ اند که- قومى از یاران پرسیدند از مصطفى (ص) که این وحى چه بود، و مصطفى آن قدر که حوصله ایشان برتافت بیان کرد گفت- رب العالمین از امت من گله کرد گفت- یا محمد، من که خداوندم بنیک عهدى خود براى امّت تو در دوزخ هیچ درک نیافریده ‏ام و ایشان به بد عهدى خود خویشتن را بجهد در دوزخ افکنند. یا محمد، معزّ و مذلّ منم. عزیز اوست که من عزیز کنم، ذلیل اوست که من ذلیل کنم، ایشان عزّ از جاى دیگر مى ‏جویند و ذلّ از جاى دیگر مى‏بینند.

یا محمد، عمل فردا امروز ازیشان نمى ‏خواهم و ایشان رزق فردا امروز مى‏ جویند از من.

یا محمد، رزقى که ایشان را نامزد کرده ‏ام بدیگرى ندهم و ایشان عملى که حق ماست و سزا ما، بریا بدیگرى مى‏دهند.

یا محمد، نعمت از ماست و دیگرى را شکر مى‏کنند.

یا محمد، با این همه اطلب العلل لغفران امّتک، بهانه جویم تا ایشان را بآن بهانه بیامرزم.

یا محمد، لو لا انى احب المعاتبه لما حاسبتهم، اگر نه آن بودى که دوست دارم با ایشان عتاب کردن و با ایشان سخن گفتن و رنه خود حساب ایشان نکردمى.

یا محمد، با امّتهاء پیشین چهار چیز کردم که با امت تو نکردم:

قومى را بزمین فرو بردم. قومى را صورت بگردانیدم. قومى را سنگ باران کردم. قومى را بآتش حریق هلاک کردم، و از بهر شرف و جاه تو، با امت تو از این هیچ چیز نکردم.

یا محمد، این خلوت که ساختم با تو، بآن کردم تا با خلق نمایم که تو کیستى و با تو نمایم که من کیستم.

رسول خدا (ص) چون از درگاه عزت آن همه اکرام و اعزاز دید گفت- بار خدایا، امّت مرا جمله بمن بخش. فرمان آمد که- اى محمد امشب تنها آمده‏اى‏ دندان مزد ترا ثلثى بخشیدم و فردا برستاخیز در انجمن کبرى باقى بتو بخشم، تا عالمیان مرتبت و منزلت تو بنزدیک ما بدانند و اللَّه الموفق و المعین.

کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره النجم‏

 

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *